لینک دوستان   |   آخرین مطالب   |   خبرنامه سایت   |   جستجو در سایت   |   لینک باکس   |   تماس با ما   |  


تماس مستقیم با مدیر:

خبرنامه

نام:   
ایمیل: 


جستجوگر سایت



در اين سایت
در كل اينترنت

موضوعات مطالب
پیوندهای روزانه
لوگو دوستان

 قرآن كتاب راهنما

وبلاگ قرآنی ستوده

دفاع از حريم تشيع

جای لوگو شما

نظرسنجی
خوراک سایت


با اضافه کردن خوراک ما به خبرخوان خود بدون مراجعه به سایت از آخرین مطالب ما باخبر شوید.
امکانات جانبی

قرآن کتاب راهنما
موضوع: ( قواعد فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و یکم اسفند 1388

قرآن كلام خدا و تجلي اسم جامع و اعظم الهي كه همة بشريت و انديشه‌هاي حقيقت جو را به تدبر در آن فرا مي‌خواند، آن جا كه مي‌فرمايد: «كتابٌ انزلناهُ اليك مبارك ليدّبّروا آياتهِ و ليتذكَّرَا اُولوا الاَلباب»؛[1] اين كتابي است پر بركت كه بر تو نازل كرده‌ايم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان متذكر شوند.
قرآن معجزة جاودان الهي است كه راه و رسم زندگي توحيدي و سعادت آفرين را به انسان مي‌آموزد. «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، هنگامي‌ كه شما را به سوي چيزي مي‌خواند كه شما را حيات مي‌بخشد».[2]
قرآن به عنوان كتاب هدايت و راهنماي براي انسان همة صحنه‌هاي زندگي مادي و معنوي او را در بر مي‌گيرد.
شماي قلمروي زندگي ظاهري و باطني، فردي و اجتماعي،‌اخلاقي و حقوقي، دنيايي و آخرتي وغير آن را از آغاز آفرينش و مبدأ شناسي تا مسير و برنامه زندگي و سرمنزل نهايي، همه مورد توجه تشريع و تبيين الهي است.
فضاي بي‌كران حقايق قرآن در راستاي رسيدن انسان به كمال از جنين تا جنان و از ملك تا ملكوت و از ذره تا كهكشان را فرا مي‌گيرد. در يك جمله قرآن همه لوازم هدايت و تربيت انسان را در خود نهفته[3] دارد، لذا مي‌فرمايد:
«و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيءٍ»؛ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيان گر همه چيز است.[4]
يكي از ويژگي ممتاز و منحصر به فرد حقايق قرآني، عمق و ژرفاي شگفت آور آن است. قرآن، مانند يك چشمه جوشان است كه هميشه بر بشريت جاري است. تاريخ نيز نشان داده است كه راز جاودانگي و ماندگاري قرآن در طول زمان، تازگي و طراوت هميشگي آن براي افكار و انديشه‌هاي بشر همين عمق و ژرفاي حقايق آن است كه هم چون درياي بي‌كران غواصان فكر و فهم را جذب خود نموده و هيچ گاه به نقطه پايان نمي‌رسد.
در حديثي نقل شده كه از امام رضا ـ عليه السّلام ـ پرسيدند: «ما بال القرآن لا يزيد النشر و الدرسة الّا غضاضة؟»؛ چرا قرآن هر چه بيشتر نشر وتوسعه مي‌يابد بر طراوت و تازگي آن افزوده مي‌شود؟ حضرت فرمودند: «لانّه لَم ينزّل لزمانٍ دون زمانٍ و لا دون ناسٍ...»؛ خداوند متعال قرآن را براي يك زمان معين و براي قوم و مردم خاص قرار نداده است. پس قرآن در هر زماني جديد است و براي هر قومي طراوت و تازگي دارد تا روز قيامت.[5]
علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: خداي متعال قرآن را به صورت نوري كه چراغ‌هايش هرگز خاموش نمي‌شود و مانند خورشيد فروزنده‌اي كه هيچ گاه از فروزش نمي‌افتد و مثل دريايي كه به قعر آن رسيدن براي هيچ كس ميسر نيست بر پيامبر نازل فرمود.[6]
و فرمود: «و نوراً ليس معه ظلمة؛ قرآن نوري است كه با وجود آن تاريكي دوام نمي‌يابد».[7] زيرا اين كتاب آسماني نور افكن‌هايي دارد كه از آن نور مي‌گيرند و پيوسته راه هدايت و سعادت را روشن مي‌كند.
راه‌ها و شرايط شناخت قرآن
براي درك و فهم حقايق قرآني،‌(هر چند فهم تمام ژرفاي آن اختصاص به راسخان علم يعني اهلبيت عصمت و طهارت ـ عليهم السّلام ـ دارد)[8] شرايطي لازم است كه برخي از آنها اشاره مي‌شود:
1. تدبر و تفكر: قرآن تجلي خداست و مخاطب آن فطرت زوال ناپذير آدمي در هر عصر و نسل و نژاد، بدين جهت پيام قرآن در بردارندة ژرف فرازماني، و فرامكاني و جهان شمول است. به همين جهت همة محققان ژرف انديش كه در محضر حقايق قرآن زانو بزنند و با جرأت و شهامت سؤالاتشان را مطرح كنند، مي‌توانند در خور خود پاسخ دريافت كنند (منتهي با رعايت شرط بعدي) و نبايد به بهانه‌هاي چون تفسير به رأي ممنوع است (كه ممنوع است) از تفسير قرآن و فهم و ارائه حقايق آسماني آن خودداري نمايند.
امام خميني (ره) در اين زمينه مي‌گويد: «يكي از حجب كه مانع استفاده از اين صحيفه نورانيه است؛ اعتقاد به آن است كه جز آن كه مفسرين نوشته يا فهميده‌اند كسي را حق استعاذه از قرآن نيست و تفكر و تدبر در آيات شريفه را به تفسير به رأي ـ كه ممنوع است ـ اشتباه نموده‌اند و به واسطه اين رأي فاسد و عقيدة باطله، قرآن را از جميع فنون استفاده عاري نموده و آن را به كلي مهجور نموده‌اند.[9]
2. لزوم كسب صلاحيت در فهم و تفسير قرآن (بصير بودن)
شرط ديگر، آگاهي به فنون و قواعد تفسيري است زيرا خورشيد تابان را هم تنها چشم بينا مي‌تواند ببيند، به علاوه معارف قرآن داراي سطوح و مراتب مختلفي است بخشي از معارف هزار لايه آن، آن قدر بلند و عميق است كه جز راسخان در علم توانايي درك و فهم آن را ندارند. در مقابل بخشي را همگان مي‌فهمند و نيازي به تبيين ندارد. امّا بخش عمده‌اي از آن در سطح بالاتر از فهم انسان‌هاي معمولي است و نيازمند به تفسير و تبيين است و همين احساس نياز سبب تدوين تفاسير متعددي در طول تاريخ گرديده است، نياز به تفسير ناشي از ضعف مؤلف يا ابهام در تدوين و معماگويي نيست، بلكه ضعف و كمبود دانش بشري، معاني بسياري زياد الفاظ متداول، آميختگي و پراكندگي مطالب و نيز فاصله طولاني زماني سبب نياز به تفسير است. و تفسير نياز دارد كه به فنون آن آگاهي لازم حاصل شده باشد.
استاد جوادي آملي دراين زمينه مي‌گويد: « براي فهميدن و برداشت كردن از قرآن اشراف بر مبناي، اصول‌، ‌قواعد، منابع شيوه‌هاي تفسير و نيز علوم مورد نياز مفسران امر الزامي است، زيرا تفسير راهي بر كشف معاني‌، مدلولات قرآن و فهم آن است، شرط انتساب سخني به قرآن ـ كه لفظ و معنا هر دو از آن خداست ـ آن است كه با درنظر گرفتن مباني و قواعد و با تسلط بر علوم مورد نياز و با قرار دادن ساير منابع در كنار قرآن كشف شود و نحوة استناد مطالب به متن نشان داده شود. اگر چه قرآن با هدف فهم عامه مردم نازل شده است و كتابي در نهايت فصاحت و بلاغت و شيوايي است، در عين حال مشحون از كنايه، استعاره، تمثيل، تشبيه، اشاره رمز، بدايع و نوآوري‌هاست، به علاوه معارف ويژه‌اي در جهان بيني توحيدي، اسماي حسناي الهي، صفات خدا، قضا و قدر، جبر و تفويض اختيار، تجرد روح، عصمت فرشتگان و... دارد كه بدون تفسير، فهميدن آنها ميسور نيست.[10]
و استاد مصباح در زمينة فوق مي‌گويد: «بديهي است كه فهم قرآن و تفسير آن در صلاحيت هر كسي نيست، چنان كه فهم مطالب دقيق علمي در هر رشته و زمينه‌اي در صلاحيت هر كس نيست، فهم معادلات پيچيدة رياضي يا دقايق ساير علوم‌، تنها در صلاحيت متخصصان آن علوم است و غير متخصصان نه تنها از اظهار نظر دربارة آنها عاجزند و اظهار نظر آنها فاقد هرگونه ارزش است.
در مورد فهم و تفسير قرآن نيز اظهار نظر كساني كه با علوم و معارف ديني آشنا نيستند، فاقد هر گونه ارزش و اعتباري است. هر چند قرآن به لسان بليغ و آشكار نازل شده است تا مردم بفهمند و بدان عمل كنند، لكن چنان نيست كه عمق معارف آن براي همگان در يك سطح قابل فهم باشد، آن چه ازقرآن براي عموم مردم قابل فهم است، همان سطحي از معناست كه خود قرآن مي‌فرمايد: ما با بياني روشن قرآن را نازل كرديم، يعني قرآن به نحوي نازل شده است كه هر كس با زبان و اصول و قواعد و دستور زبان عربي آشنا باشد و روح بندگي بر او حاكم باشد مي‌تواند از قرآن استفاده كند و در حد فكر و معرفت خود از آن بهره‌مند شود. امّا رسيدن به عمق معاني و معارف قرآن نياز به مقدمات و تعلق و تدبر دارد.»[11]
نمي ازحقايق قرآني
قرآن كريم در مواردي با رعايت اختصار و پرهيز از هرگونه تطويل در عين بيان مقصود، يك داستان بزرگ را در يك آيه ـ كه هر جمله از آن گوياي فراز وسيعي از آن داستان است، جاي مي‌دهد.
در ماجراي طوفان نوح مي‌فرمايد: «و قيل يا ارض ابلعي ماءك يا سماء اقلعي و غيض الماء وقضي الامر و استوت علي الجودي و قيل بعداً للقوم الظالمين؛ و گفته شد: اي زمين! آبهايت را فرو بر و اي آسمان خودداري كن، آب فرو نشست و كار پايان يافت و كشتي در دامنه كوه جودي پهلو گرفت (و مشركان نابود شدند) و گفته شد دور باد قوم ستمگر».
به گفته بعضي از پژوهشگران 23 نكته از صنايع ادبي در آن جمع است (استعاره، طباق، مجاز، حذف، اشاره، موازنه، جناس، تسهيم يا ارسال، تقسيم، تمثيل،...)[12]
مثال‌هاي قرآني يكي از بهترين شيوه‌هاي بيان حقايق است، براي ترسيم منظره دقيقي از حق و باطل مي‌فرمايد: خداوند آبي از آسمان فرو فرستاده و از دره و رودخانه‌اي به اندازه آنها سيلابي جاري شد، سپس سيل (بر روي خود) كفي حمل كرد و از آن چه در (كوره‌ها) براي به دست آوردن زينت آلات با وسايل زندگي آتش بر آن مي‌افروزند نيز كف‌هايي مانند آن به وجود مي‌آيد.
اين گونه خداوند حق و باطل را (مثال) مي‌زند. ولي كف‌ها به بيرون پرتاب مي‌شوند و به زودي از بين مي‌روند، امّا آن چه به مردم سود مي‌رساند (آب يا فلز خالص) در زمين مي‌ماند».[13]
در اين مثال پرمعني ـ آيا با الفاظ و عبارات موزوني ادا شده ـ منظره حق و باطل به بهترين صورتي در آن ترسيم گرديده و حقايق مهمي در آن نهفته است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
1. براي شناخت حق و باطل بايد دنبال نشانه‌ها رفت؛
2. حق هميشه مفيد و سودمند است، هم چون آب زلال كه مايه حيات و زندگي است و يا فلزات خالص آيا زينت يا ابزار حيات آدمي است؛
3. حق هميشه متكي بر خويش است، امّا باطل از آبروي حق كمك مي‌گيرد و سعي مي‌كند خود را در لباس او در آورد.


[1] . ص، 29.
[2] . انفال، 24.
[3] . با نگاهي به مجله مبلغان، ش 36، ص 77 ـ 78.
[4] . نحل، 89.
[5] . سيد هاشم بحراني، تفسير البرهان، ج 1، ص 28، تهران، مؤسسه مطبوعات اسماعيليان.
[6] . نهج البلاغه، خ 189.
[7] . همان.
[8] . و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم؛ آل عمران، 7.
[9] . امام خميني، آداب الصلوة، قم، پيام آزادي، ص 110.
[10] . عبدالله جوادي آملي، تفسير تسنيم، مركز انتشارات اسراء، ج 1، ص 56.
[11] . محمد تقي مصباح يزدي، قرآن در آينة نهج البلاغه، مؤسسه پژوهشي امام خميني، چ اول، 1379، ص 70 ـ 71.
[12] . ر.ك: ناصر مكارم شيرازي، پيام قرآن، قم، انتشارات نسل جوان، ج 8، ص 32؛ و ر.ك: مجله مبلغان، همان، ص 86 ـ 87.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قواعد فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیستم اسفند 1388

پرفسور لگنهاوسن نيز در نقد كسانيكه به پيروي وتحت نفوذ ويتگنشتاين زبان دين را زبان خاصي خود دين مي دانند، مي گويد اگر زبان دين خاص است، پس چگونه آنرا مي توان فهميد، عرف مردم زبان دين را متوجه مي شوند، سپس ايشان جواب برخي را بيان مي كند كه : « در حيطه زبان دين ، نمي توانيم دستور كلي صادر كنيم وبگوئيم همه قضاياي ديني خاص يا عرفي هستند، بلكه زبان دين مخلوطي از همه اينهاست. دين از زبانهاي گوناگون استفاده مي كند.»[25]

محمد جواد عنايتي در مقاله « زبانشناسي ديني در نگاه الميزان» طي صفحات زيادي مي كوشد اين سخن را در الميزان وگفتار علامه اثبات كند كه  ايشان نيز معتقد به نظر تركيبي زبان قرآن بوده است.« علامه پيروي اين تئوري در زبان قرآن است وقضاياي آن را تركيبي از انشاء، اخبار، رمز، تمثيل، كنايه، استعاره، حقيقت ومجاز مي داند»[26]

خوشبختانه بانگاه به ديدگاه هاي امام در اين زمينه ، پاسخ روشن وكاملي مي يابيم.

 از آنچه در مباحث قبل « حقيقت قرآن» استفاده شد، نظر امام در مورد « زبان قرآن» نيز كم وبيش روشن مي شود. در بحث پيشين نتيجه گرفتيم كه قرآن حقيقتي داراي مراتب وذو بطون است، كه به اصل حقيقت آن هيچ كسي را راه نيست، بجز از خواص وكمل از اولياء؛ اما در مرتبه نازله بصورت الفاظ كه در اختيار ودسترس ما قرار دارد، همگان مي توانند غور وتدبر كنند وهر كسي را طبق فهم ودرك شان، بهره اي است. از اين مباحث مي توان نتيجه گرفت- چنانكه حضرت امام استفاده نموده اند-  كه زبان قرآن، نه زبان عرفي وتوده مردم است، نه زبان خاص، نه زبان فلسفي است، نه عرفاني ودر عين حال هم زبان عرفي است هم فلسفي وهم عرفاني. يعني زباني است كه ويژگيهاي خاص خودش را دارد. قرآن كتابي است كه اگر يك عامي عادي بخواند هم مي فهمد واگر يك فيلسوف متعمق النظر به آن نظر افكند نيز مطالب بلند وعميق فلسفي وعلمي مي يابد؛ بنابراين يكي از ويژگيهاي زبان قرآن « زبان همگاني» بودن آن است. حضرت امام مي فرمايد:

«... يك زباني دارد كه اين زبان هم زبان عامه مردم است هم زبان فلاسفه است وهم زبان عرفاي اصطلاحي است وهم زبان اهل معرفت به حسب واقع.»[27]

ويژگي ديگر زبان قرآن بخاطر ذوبطون بودن آن « سهل وممتنع» بودن است. يعني داراي سبك و شيوه خاصي مي باشد، كه از يك طرف آسان به نظر مي رسد وبراي همگان قابل فهم واز جهت ديگر براي عده اي ممتنع وغير قابل درك.

« لسان قرآن كه از بركات بزرگ بعثت است، از بركات بزرگ بعثت رسول خدا است، لساني است كه سهل وممتنع است، بسياري شايد گمان كنندكه قرآن را بفهمند، از باب اينكه به نظر شان سهل است؛ بسياري از ارباب فلسفه گمان كنند كه قرآن را نمي توانند بفهمند، براي اينكه آن بعدي كه براي آنها جلوه كرده است، وآن بعدي كه در پس اين ابعاد است براي آنها معلوم نشده است.»[28]

ويژگي سوم را مي توان گفت « ذو مراتب وذوبطون » بودن، زبان قرآن است. حقايق عقليه الاهيه، عميق ومتعالي است؛ اما خداوندمتعال باوصف رحمت وشفقت براي نوع بشر ، به مقدار درك وفهم شان، آن حقايق غيبيه وعقليه را كسوت محسوسات ومأنوسات پوشانده، جهت بهره مندي بيشتر، آن را تنزل داده ودر مقام بيان آن حقيقت متعالي، به لسان عرف وعامه مردم سخن گفته است، به نحوي كه هركسي به اندازه وجود وتفكر خويش حظي مي برد. قرآن حقيقتي است ذو مراتب وذو بطون، لذا درك وفهم از قرآن نيز مختلف وبه درجات گوناگون انجام مي پذيرد. شايسته است هرچه بيشتر در تعمق وغنا بخشيدن به درك از قرآن، فهم خود را از ظاهر به بطون رهنمون كنيم. روشن است كه در اين سلسله مراتب شناخت، انسان كامل در رأس هرم قرار دارد وآنكه از لحاظ روحي وقلبي در مراتب نازله است، در شناخت قرآن نيز به ادني درجه قرار مي گيرد.[29]

ويژگي ديگر « دوگونگي» زبان قرآن است. اينكه آيات قرآن تقسيم مي شود به محكم ومتشابه از دير باز مورد بحث پژوهشگران ودانشمندان علوم قرآني بوده اند؛ ولي اينكه از دوگونگي آيات، دوگونگي زبان قرآن رانتيجه گرفته باشند، كمتر كسي به صراحت چنين مشي نموده است. حضرت امام به طور واضح به اين مطلب راه يافته وبه روشني آنرا بازگو كرده است. يكي زبان صريح وعرفي كه قابل فهم براي همگان است، ديگري زبان رمز ونمادين كه تنها براي خداوند وراسخان درعلم، مفهوم وشناخته شده اند. اين جمله امام تقريباً ناظر به اين مطلب است، كه مي گويد:

«آيات بر دو گونه است، يك آيات محكمات كه تأويلي ندارد همه آنرا مي فهمد. ويك آيات متشابهات كه تأويل دارد واز قبيل رمز است وتأويل آنرا جز خدا وراسخان در علم كسي نمي داند.»[30]

بايد توجه داشت كه زبان رمز وآموزه هايي كه اين زبان عهده دار بيان آن است، داراي سلسله مراتب است. يك مطلبي كه با زبان رمز بيان مي شود، اگر در سطح بسيار بالا وسرّي باشد، فقط خداوند وراسخان در علم مي توانند فهم كنند، ولي ممكن است مطلبي بازبان رمز بيان شود كه در آن سطح نباشد، ولي بازهم از متشابهات بوده وقابل فهم براي برخي از خواص وعلماء باشد كه براي همگان همان مطلب قابل فهم نيست.

نكته ديگر اينكه اين دوگونگي كاملاً يك خط افتراق متمايز ومعيني ندارد، ممكن است چنين تصور شود كه يك مطلبي براي جناب (الف) محكم وبراي (ب) متشابه باشد. چنانكه يك مطلب علمي براي يك فرد عامي غير قابل درك است، ولي همان مطلب براي يك فرد دانشمند كاملاً ساده وقابل فهم باشد. در قرآن نيز علومي است كه براي طبقه اي كاملاً نامأنوس ودر واقع مي توان گفت متشابه اند، ولي براي اهل آن علم بسيار روشن وآسان؛ مانند براهين اثبات واجب الوجود، يا تجرد واجب واحاطه قيومي او، كه در اين زمينه امام مي فرمايد:

« شما ها اگر تمام قرآن را بگرديد، نمي توانيد اينگونه مسائل را از قرآن استفاده كنيد، لكن اهل آن مانند فيلسوف بزرگ صدرالمتألهين وشاگرد عاليقدر آن فيض كاشاني علوم عاليه عقليه را از همان آيات واخباري كه شماها هيچ نمي فهميد، استخراج مي كنند.»[31]

و در جاي ديگر مي گويد: طبق حديث كافي، فهم معارف توحيدي آيات اول سوره حديد وسوره مباركه توحيد براي متعمقان آخر الزمان وارد شده است.[32]

حضرت امام رمز اين دوگونگي بودن زبان قرآن را، وجود دو نوع معارف در قرآن كريم مي داند. يكي معارف عملي كه جنبه « قانون» را دارد وقانون چون راهنمايي عملكرد مردم است، بايد براي همگان قابل فهم ودرك باشد تا بتوانند مردم بر اساس آن زندگي شان را اداره نمايند؛ دسته دوم معارفي است كه جنبه علمي ومعرفتي دارد، معارف علمي لازم نيست كه عامه پسند و همه فهم باشد، بلكه اصولاً ممكن نيست سطح مطالب بلند علمي با فهم عموم توده سازگار گردد.  قرآن معارف عملي خود را بصورت زبان عقلايي وعرفي ومطابق فهم عرف  وعامه بيان مي نمايد، معارفي كه جنبه علمي دارد، معمولاً با زبان رمز ونماد  بيان مي نمايد ولازم نمي بيند كه آنهارا به زبان همه فهم القاء كند وحتي ممكن نيست كه معارف عميق علميه وعقليه را با زبان عرفي ارائه كرد.[33]

حروف مقطعه قرآن از جمله اين رموز وزبان سمبليك است كه فقط خداوند وتعداد خاصي آنهارا مي دانند واين حروف در واقع رمزي بين عاشق ومعشوق ويا سر بين محب ومحبوب است، حتي گويند جبرئيل كه حامل پيام است، نيز ازمعاني آنها بي اطلاع است. اگر كساني ادعاء فهم آنها را كنند ، شايد بهره اندكي برده يا خيال كرده اند.[34]

التفات مؤلف در فهم قرآن

قبل از ورود وطرح ديدگاه امام در اين زمينه ياد آوري كنم كه در مباحث جديد هرمنوتيك دو ديدگاه عمده وجود دارد: يكي سنت شلايرماخر ودلتاي كه علم هرمنوتيك را « نظام عام روش شناختي نهفته در پس تأويل مي انگارند» وديگر سنت وديدگاه هايدگر وپيروان او از جمله گادامر است كه آنان علم هرمنوتيك را « كاوش فلسفي درخصوص خصلت شرايط لازم براي هرگونه فهم محسوب مي كنند». اختلافات زياد ومهمي اين دو ديدگاه با يكديگر دارد كه از جمله موارد اختلاف يكي توجه واهتمام به نقش «نيت مؤلف» در فرايند فهم متن است. سؤال اصلي اين است كه آيا با اتكاء بر قصد ونيت مؤلف متن را فهم كرد ؟ يا اينكه نيت مؤلف گمراه كننده است ومتن ويا اثر موجودي است مستقل؟ . طرفداران ديدگاه نخست يعني سنت شلاير ماخر توجه خود را معطوف ومتمركز بر شناخت نيت مؤلف كرده اند؛ اما ديدگاه دوم كه سنت هايدگر وگادامر باشد، در نقطه مقابل ديدگاه اول قرار دارد كه اهتمام به نيت مؤلف وراه يافتن به ذهنيت او را در واقع «مغالطه قصدي» دانسته وحتي شهادت مؤلف در خصوص نيات ومقاصدش را بدرستي شواهد نا پذيرفتني محسوب مي كند. از نظر گادامر توجه به منظور وقصد مؤلف در حقيقت در افتادن به وادي « روانشناسي گري رمانتيك ناب » است، زيرا معناي متن بر اساس نظر گادامر در جريانهاي  ذهني نهفته نيست، بلكه در خود موضوع يا متن نهفته است. معناي متن در اين سنت همواره ونه گاهي، فراتر از معنايي است كه مؤلف در نظر دارد وعمل فهم نيز يك فعاليتي است «توليدي» ، نه « باز توليدي». اما در مقابل، سنت شلايرماخر ديدگاه خود را مدلل مي سازد كه در فهم متن بايدمعياري وجود داشته باشد تا بر اساس آن صحت و سقم معنا را سنجيد، نيت مؤلف در واقع همان معيار است كه بوسيله آن صحت هر تأويل وتفسير سنجيده شده واعتبار مي يابد. طرفداران اين ديدگاه به پيروان هايدگر انتقاد مي كنند كه در نتيجه عدم « التفات مؤلف» همواره بصورت آشكار، معناي متن نامعين است وتفسير بي مورد، زيرا « فقط زماني تفسير موجه است كه متن يك معنا داشته باشد ونه هر معنايي»  واستدلال مي كنند كه تصور معنادار بودن زبان، جدايي از حيث التفات بشري، غير معقول است، چون زبان فقط زماني معنا دار است  كه « كنش گفتاري»(Speechact) باشد وانسان آنرا ادا كرده باشد، صداي يك اتفاق وبرخورد اشياء ويا اداء صوتي از حيوان اصلاً زبان نيست. تمام تلاش وانتقاد سنت شلايرماخري از سنت هايدگروپيروان او، از اين نقطه حساس وحياتي بر مي خيزد كه ديدگاه آنان به يك نتيجه وحشتناك وباتلاق بي معياري و نسبيت گرايي فرو مي غلطد وهر كسي مجاز است هر معنايي را از متن توليد كند.[35]

 

پس از ياد آوري اين نكته مقدماتي، حالا مي پردازيم به نظرات امام خميني در اين زمينه كه خوشبختانه آن را بصورت برجسته وآشكار مي توان يافت. ايشان اساساً تفسير را شناسايي ودرك مقاصد ونيات وحي وشناساندن آن به ديگران مي داند، درواقع اين همان چيزي است كه در سنت شلايرماخر از آن به «التفات مؤلف» ياد شده است. حضرت امام قصد وحي وخداوند(مؤلف) را همواره ونه گاهي، هدف اصلي تفسير مي شمارد وبا جسارت باورنكردني تفاسير موجود را كه به اين حيث اهتمام نورزيده اند، اصلاً تفسير نمي داند.

« به عقيده نويسنده تاكنون تفسيري براي كتاب خدا نوشته نشده، بطور كلي "تفسير" كتاب آن است كه شرح " مقاصد" آن كتاب را بنمايد ونظر مهم به آن بيان " منظور صاحب كتاب" باشد... مفسر وقتي "مقصد" از نزول را به ما فهماند مفسر است، نه "سبب" نزول را به آن طور كه در تفاسير وارد است.»[36]

از نظر ايشان، ما بايد به مقاصد مؤلف توجه كنيم وقطع نظر از جهات عقلي وبرهاني، سعي كنيم «مقصود مؤلف» را بفهميم ، زيرا «مصنف كتاب، مقصود خود را بهتر مي داند»[37]

اين ديدگاه امام بسيار شبيه به ديدگاه دلتاي است كه نظرش رامتمركز بر نيت مؤلف كرده وبر خلاف ديدگاه ريچارد پالمر مؤيد ديدگاه سنت شلايرماخر است كه حتي شواهد مؤلف در خصوص نيات ومقاصدش را شواهد ناپذيرفتني محسوب مي كند. حضرت امام شواهد مؤلف بر مقاصدش را نه تنها پذيرفتني مي شمارد كه يگانه راه درست تفسير به حساب مي آورد ورأي كساني را كه از اين مهم غفلت ورزيده اند، يك خطايي آشكاري مي داند كه قرن هاست بر سر ملت سايه افكنده ونتايج سوگمندانه اي را به بار آورده است.

«مفسري كه از اين جهت( مقصد نازل كننده كتاب آسماني از انزال)غفلت كرده يا صرف نظر نموده يا اهميت به آن نداده، از مقصود قرآن ومنظور اصلي انزال كتب وارسال رسل غفلت ورزيده واين يك خطايي است كه قرن هاست اين ملت را از استفاده قرآن شريف محروم نموده وراه هدايت را بر روي مردم مسدود كرده.»[38]

البته بايد توجه داشت كه «التفات مؤلف» يا همان كشف هدف ومقصود مؤلف، امر دشواري است، بخصوص اگر پروردگار باشد؛ لذاست كه به نظر امام ، مفسرين تقصير نكرده اند، آنان زحمات زيادي متحمل شده اند، لكن فهم شان از عظمت اين كتاب كوتاه است.[39]مقاصد اصلي وحي را حمله قرآن وكسي كه قرآن بر او نازل شده ويا وارث علم اوست و حقايق معارف كتاب الاهي براي آنها به ارث رسيده اند، مي دانند.[40] آنان « من خوطب به»[41]، ائمه اطهار[42] واولياء الاهي[43]، هستند. 

 

 

 

راه يابي به معناي نهايي متن

 براساس سنت شلايرماخر، دلتاي وكلاسيك هاي نوين مانند هرش ويول، راه يابي به معناي نهايي متن قابل دسترسي است؛ اما پيروان هرمنوتيك مدرن امثال هايدگر، گادامر وپيروانشان در كام نسبيت فرو افتاده وراه يابي به معناي نهايي متن را غير قابل دسترسي مي دانند.

اما در ديدگاه امام خميني، با عنايت به مباحث پيشين، موضع ايشان بطور شفاف بدست مي آيد. اگر پذيرفته باشيم كه قرآن كريم و وحي الاهي شناختني وقابل درك است، زبان قرآن هم زباني است كه همه فهم وقابل درك براي عموم است وتفسير اعتبار وصحت خود را از طريق كشف والتفات مؤلف به دست مي آورد؛ در واقع سخن ما به معناي راه يابي به معناي نهايي متن است.

قرآن يك ظاهري دارد وحد اقل يك باطني، ما مؤظف به عمل كردن به احكام قرآن هستيم، همانطور كه فهم ودرك مي كنيم. البته روشن است كه بايد تأمل وتدبر كرد تا هرچه بيشتر از ظاهر به باطن آن نقب زد و از معارف عميق وژرف قرآن مدد جست، ولي سختي كار وراه يابي به باطن قرآن باعث نشود كه قرآن را مهجور گزاريم وبگوئيم ما نمي توانيم قرآن را درك كنيم. چنانكه به قول امام برخي هر نوع تفكري را با تفسير به رأي اشتباه گرفته وموجب تشكيل آراء وعقايد فاسد وباطل شده اند.[44] زبان قرآن هم زبان عامه مردم است وهم زبان خاصه ودانشمندان وهم رمز ورموز بين خالق ومخلوق وبين خدا وپيامبر. هر كسي مي تواند طبق درك ومعرفت خويش از قرآن بهره ببرند[45]. عامي از معارف عاميانه ، دانشمند از معارف عالمانه وپيامبر واولياء الاهي از معارف رمز ورموزانه.

در اينجا شايسته است راه يابي به معناي نهايي دو نوع معارف الاهي را كه در دو قسم آيات بيان شده از هم تفكيك كنيم. يكي معارف عملي كه جنبه قانون دارد وچون قانون راهنماي عملكرد مردم بطور عموم است، بايد اين نوع معارف در قالب آيات روشن وبين ابلاغ گردد كه شده است وآنها آيات محكمات هستند، نوع دوم معارف علمي است كه بيشتر جنبه علمي ومعرفتي دارد واين نوع حقايق در قالب آيات مشبهات وغالباً هم بصورت رمز واشاره بيان شده اند وقابل فهم براي عموم مردم نمي باشند ولازم هم نيست كه باشند.[46]

جالب است از نظر امام درهر دو نوع معارف چه جنبه علمي داشته باشند وچه جنبه عملي، چه در قالب آيات محكمات باشد وچه مشبهات، در حقيقت راهي براي دستيابي به معناي نهايي متن فرا روي ما گشوده است. منتها با اين تفاوت، معارف عملي كه در قالب آيات محكمات متجلي شده اند، براي همه قابل فهم ودرك است وهمگان بطور كامل مي توانند معاني آنها را كشف كنند، زيرا آنها قانون وراهنماي زندگي بشر است وقانون بايستي شفاف وروشن باشد. از اين جهت است كه امام مرتب توصيه مي كند قرآن بخوانيد و وظايف خود را از قرآن به دست آوريد. « بايد قرآن بخوانيم ، قبلا ازهمه چيز ها بخوانيد، قرآن چه مي گويند، تكليف ما و وظيفه ما را قرآن تعيين مي كند.»[47]، امام با همين مبنا احكام وقوانين قرآن را قطعي دانسته[48]، عمل به احكام وآموزه هاي آنرا لازم وموجب عظمت وسيادت مسلمين شمرده[49]، عمل نكردن ومورد غفلت قرار دادن قرآن را سبب ذلت وخواري وطعمه شدن، براي جهان خواران، مي داند[50]، وبا تأسف فرياد مي زند: « بيائيد ببينيد، اين قرآن چه مي گويد وشما چه مي كنيد»[51] . اين همان جنبه از قرآن است صريح، آشكار و همه فهم، كه راه يابي به معناي نهايي اين نوع آيات ظاهراً آسان وهمگاني مي باشد.

اما قرآن جنبه ديگري نيز دارد وآن جنبه علمي قرآن است. اين بخش از معارف در قالب آيات متشابهات بيان شده واز رمز واشاره وكنايه واستعاره فراوان بهره جسته است. در بيان اين نوع آموزه ها، كتاب مقدس مسلمانان هيچگونه لزومي نمي بيند كه همه كس فهم سخن بگويد- وبه گفته امام- «بلكه ممكن نيست اين گونه چيزها را به فهم عموم توده بيان كرد»[52].

 پس آيا شناخت وفهم اين گونه آيات ممكن نيست؟ وآيا راهي دستيابي به معناي نهايي اين نوع آيات مسدود است؟. از نظر امام جواب اين است كه خير، امكان راه يابي به معناي نهايي اينگونه متون وجود دارد؛ امابصورت انحصاري ومحدود تر، نه همگاني. سؤال بعدي منطقاً اين است، براي چه كساني اين معرفت ممكن است وميسور ؟ از سخنان امام مي توان استفاده كرد كه عالمان حقيقي اين نوع معارف به ترتيب، « من خوطب به» يا همان رسول گرامي اسلام است كه مخاطب مستقيم پيام الاهي قرار گرفته بود[53]، در مرتبه بعدي ائمه معصومين واولياء الاهي هستند كه وارث علم پيامبر مي باشند، در رأس آنان ولي الله مطلق حضرت امير المؤمنين(ع) قرار دارد كه بالوراثت به قلب مباركش همان حقيقتي متجلي شد كه به قلب پيامبر متجلي شده بود وعلوم مكاشفه را به سبب وراثت از آنحضرت كسب نمود[54].  پس از روشن شدن اين مطالب آخرين سؤالي كه به ذهن مي رسد اين است كه آيا شناخت اين علوم ودر واقع راه دستيابي به معناي نهايي اين گونه معارف، تنها در دسترس معصومين (ع) قرار دارد ولذا امروزه از فهم اين گونه آيات ومتون دست مان خالي است؟ اگر اين سؤال از حضرت امام پرسيده شود ايشان در جواب خواهد گفت : خير!

« اين حقيقت ولطيفه الاهيه كه علم به تأويل است به مجاهدات علميه ورياضيات عقليه مشفوع به رياضيات عمليه وتطهير نفوس وتنزيه قلوب وتقديس ارواح حاصل مي شود، چنانكه حقتعالي فرمايد:« ما يعلم تأويله الا الله والراسخون في العلم»[55] وفرمايد: « لايمسه الا المطهرون»[56] گرچه راسخ در علم و مطهر به قول انبياء واولياء معصومين هستند واز اين جهت علم تأويل به تمام مراتب آن مختص به آنهاست، لكن علماي امت رانيز ازآن به مقدار قدم آنها درعلم وطهارت حظ وافري است ولهذا از ابن عباس رضي الله عنه منقول است كه من از راسخين در علم هستم.»[57]

بنابر اين راه دستيابي به معناي نهايي متن، حتي در متون مشبهات ومعارف علمي نيز براي ما مسدود نيست، هركسي مي تواند به حسب علم وتطهير باطن به درك وفهم آيات و معنا وحقيقت قرآن دست يابد. به عبارت ديگر راه يابي به معناي نهايي متون مقدس از ديدگاه امام خميني، براي همگان ذاتاً باز است، اما بواسطه يكسري عوارض وموانع اين راه ممكن است، براي اكثر مردم مسدود گردد. حال بايد ديد موانع دستيابي به معناي نهايي متون ديني از ديدگاه امام چيست؟ اين موانع را از سخنان ومكتوبات امام بدرستي مي توان استتباط نموده و بر شمرد.

 

موانع فهم قرآن

قرآن كتاب عادي ومادي نيست كه بواسطه تعليم وتعلم وقيل وقال مدرسه به اسرار ورموز آن دست يافت. قرآن كتاب الاهي ومعنوي است، لذا درك وفهم آن نيز تحت برخي ازشرايط و گذشتن از برخي موانع كه امام ذكر مي كند، مكشوف مي گردد. برخي از اين موانع عبارت است از موانع ذيل كه برطرف كردن آنها در درك وفهم قرآن نقش اساسي دارد.

1. عدم طهارت روح. بجز از برخي آيات ومعارف عملي كه در سطح فهم عامه بيان شده اند، حقيقت قرآن با شرط طهارت روح در مسّ حقايق قرآني بدست مي آيد. قرآن خود نور است، لذا بواسطه نور باطن كلام الاهي شناخته مي شود واسرار حقايق الاهي كشف مي گردد. در اين مسير بايد از پليديها وآلودگيهاي عالم طبيعت دوري جست، با آب زندگي از چشمه صاف وزلال وضو گرفت، به دامن پاك اهل بيت عصمت وطهارت چنگ زد وبه ريسمان محكم كه هرگز پاره نمي شود، متسمك شد؛ تادرك حقايق قرآن حاصل گردد.[58]

به هر اندازه پاكي وبي آلايشي درون بيشتر باشد،تجلي قرآن بر قلب انسان افزون تر است وهر اندازه انسان شرح صدر وگايش سينه يابد، دربهاي درك حقيقت بر او گشوده مي شود؛ بنابر اين بايد كوشيد دل را پاك نموده وخود را از تسلط شيطان رها ساخت وآنگاه باتلاوت وخواندن كتاب الاهي وتأمل در آن مي توان به سر حقايق نهفته درآن راه گشود.[59]

2. خود بيني. يكي از موانع وحجابهاي فهم قرآن كريم خود بيني است كه متعلم و دانش پژوه علوم قرآني خود را بي نياز ومستغني بداند وآنچه از كمالات موهومه دارد او را راضي نمايد. در واقع از شاهكار هاي مهم شيطان است كه دارايي هاي انسان را پيش چشم او جلوه هاي فراوان دهد واو را قانع وراضي سازد واز تلاش بيشتر باز دارد، در نتيجه انسان را از تعمق ونظر به قرآن باز داشته و از معارف بلند ومتعالي اين كتاب الاهي اورا بي بهره كند. خودبيني حجاب است وقرآن نور، حجاب از رسيدن به نور جلوگيري مي نمايد، براي استفاده شايسته از نور قرآن، بايد حجابهاي خود بيني را كنار زد تا نور قرآن را آنطور كه هست وانسان لايق ادارك اوست، درك وفهم نمود.[60]

3. حجاب اصطلاحات. مانع ديگر براي رسيدن به عمق معارف قرآني، اشتغال وتوجه بيش از اندازه به اصطلاحات ومفاهيم است. ادبيون واصحاب لغت خود را به ظاهر ولغت و وقت نزول وشأن نزول وانواع قراءات وديگر پوسته ها صرف مي كنند واز مغز قرآن بي نصيب ميمانند، فيلسوف وعارف اصطلاحي نيز به اصطلاحات ومفاهيم اختصاصي شان، مشغول وسرگرم مي شوند وبدين سبب از وصول به لب معارف قرآن باز مي مانند؛ بنابر اين براي درك مقاصد قرآني نبايد به اصطلاحات وظواهر اكتفا كرد وبايستي به مغز ولب اين معارف نفوذ نمود.[61]

4. آراء فاسد وجمود بر اقوال مفسرين، مانع چهارم براي درك وفهم صحيح قرآن است. تبعيت ازآراء فاسده وباطله، گاهي از سوء استعداد خود شخص سر چشمه مي گيرد وزماني از تبعيت وتقليد از ديگران. براي فهم قرآن بايستي از تقليد و پيروي از آراء فاسد وحتي جمود بر اقوال مفسرين پرهيز كرد وباتدبر وتفكر در آيات شريفه، به معاني ومعارف نورانيه منور شد.[62]

5. مانع بعدي درك معارف نوراني الاهي گناه است. معاصي، طغيان وسركشي در برابر ساحت پروردگار متعال، كدورت وپرده بر قلب مي افكند كه از ادراك حقايق متعالي انسان را باز مي دارد. صورت قلب با گناه همچون آئينه زنگارزده وچركين مي گردد وقلب چركين از انعكاس نور حقايق بي نصيب است. آئينه قلب را براي تجلي معارف الاهي بايد صيقل داد وصاف وزلالي ساخت تا لايق تجليات غيبيه وظهور حقايق ملكوتيه گردد. طبق فرموده صريح آيه شريفه، براي گنهكاران «دلهايي است كه با آن نمي فهمند وچشمهايي كه بدان نمي بينند وگوشهايي كه با آن نمي شنوند...»[63][64]

6. آخرين مانع كه در اينجا مي شماريم حجاب دنيا است. ملك وملكوت كاملاً باهم سازگار نيست، اگر قلبي تمام هم وغمش مسائل دنياوي باشد وتوجه آن يكسره به دنيا وصرف امورات آن شود، بين اين قلب وخداوند ونيز معارف متعالي الاهي پرده ضخيمي در افكنده مي شود، خداوند مورد غفلت واقع مي گردد، علاقه مندي به دنيا زيادت مي يابد. به تناسب غفلت از خداوند وعلاقه مندي به دنيا، اين پرده وحاجب ضخيم تر مي گردد وتا اينكه نور فطرت بكلي خاموش ودربهاي سعادت وكمال ودرك حقايق بسوي انسان بسته مي شود وقفل هاي بر قلب در افكنده مي گردد، «أم علي قلوب اقفالها»[65]، قفل وبندهاي علايق دنياوي است. اگر كسي مي خواهدبه درك حقايق نائل گردد، قلب خود را از ناپاكيهاي دنياوي تطهير كند واز اشتغال واهتمام تام به امور دنياوي باز دارد.[66]

 

 

 



[1] - The principal of veryfiality

[2] - رك: باربور،ايان، علم ودين، ترجمه خرمشاهي، تهران: نشر دانشگاهي،1374، ص278-279 وعليزماني،  امير عباس، زبان دين، قم: دفتر تبليغات اسلامي، 1375 ص89-90 و كيهان انديشه، ش34 ، ص93

[3] - هيك، جان، فلسفه دين، ترجمه بهزاد سالكي، تهران: انتشارات بين المللي هدي،1376، ص199 و پترسون، مايكل، وديگران، عقل واعتقاد ديني، ترجمه احمد نراقي وابراهيم سلطاني، تهران: طرح نو، 1374، ص 256

[4] - usefull methes

[5] - R.B.Braith waite

[6] - امام خميني، آداب الصلوة، تهران: مؤسسه تنظيم ونشر آثار امام، چاپ سوم،1372، ص 181

[7] - امام خميني ، صحيفه نور، تهران: مركز مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي، 1362، ج19، ص 171 ونيز آداب الصلوة، ص182و184

[8] - امام خميني، تفسير سوره حمد، تهران: مؤسسه تنظيم ونشر آثار امام،1375، ص 165

[9] - همان، ص 140

[10] -  صحيفه نور، ج 14، ص 252 ونيز به همين معنا : صحفيه  نورج 19 ص84  وصحفيه  نور ج21، ص 170

[11] - امام خميني، آداب الصلوة،ص 185

[12] - همان، ص 203

[13] - همان، ص 199

[14] - همن ، ص 193

[15] - همان، ص 171

[16] - محي الدين عربي در فتوحات مكيه، آيات قرآن را به سبك عرفاني تفسير مي نمايد.

[17] - سيد قطب آثار متعددي همچون التصوير الفني في القرآن و... دارد كه بيشتر به مباحث اجتماعي تكيه دارد وطنطاوي در تفسيرش الجواهر في تفسير القرآن الكريم به مباحث علمي مي پردازد وآيات قرآن را با دستاورد هاي علم نوين تطبيق مي دهد.

[18] - امام خميني ، صحيفه نور، ج 1 ص 235  و نيز : تفسير سوره حمد، ص 93-95 ونيز رك:  صحيفه نور ج 17 ص 251 و ج 19ص 27

[19] - قرآن كريم، غاشيه، 17

[20] - امام خميني، تفسير سوره حمد،  ص 136

[21] - امام خميني، آداب الصلوة، ص 316-318  ونيز:  صحيفه نور ج 19 ص 82

[22] - خوئي، البيان في تفسير القرآن، قم: مطبعه علميه،1394 ص 281

[23] - رك: مصباح يزدي، محمد تقي، ميز گرد(مجله معرفت، ش 19، ص 17 و 16) 

[24] - مصباح يزدي، ميزگرد(مجله معرفت،ش 19، ص 16)

[25] - لگنهاوسن، محمد، ميزگرد( همان، ص 15)

[26] - مجله معرفت، ش 9-10 ص 40

[27] -  صحيفه نور، ج 20، ص156

[28] -  صحيفه نور، ج 17 ، ص 139

[29] - امام خميني، شرح حديث عقل وجهل، ص 38-39 ونيز :  شرح دعاي سحر، تهران: فيض، 1380، ص59-60  و صحيفه نور، ج 12 ، ص 169

[30] - امام خميني، كشف الاسرار، قم: آزادي، 1300، ص 321

[31] - امام خميني، كشف الاسرار، ص 321

[32] - صحيفه نور، ج 19 ، ص 284 و صحيفه نور، ج18 ص 190

[33] - امام خميني، كشف الاسرار، ص 322

[34] - در باب حروف مقطعه از نظر امام نگاه كنيد به : چهل حديث، ص 351  و كشف الاسرار، ص 322 و ره عشق ، ص 29

[35] - رك: پالمر، ريچارد، علم هرمنوتيك، ترجمه سعيد حنايي، تهران: انتشارات هرمس، 1377؛  احمدي، بابك، ساختار وتأويل متن، تهران: نشر مركز،1372؛  مجله پژوهشهاي قرآني، ش 19-20 مقاله « امام خميني، تفسير وهرمنوتيك»

[36] - امام خميني، آداب الصلوة، ص 192-193

[37] - همان، ص193

[38] - همان

[39] - صحيفه نور، ج 17 ص 251

[40] - صحيفه نور، ج 19 ص 27

[41] - امام خميني، تفسير سوره حمد، ص138-139

[42] - امام خميني، شرح دعاي سحر، ص 58

[43] - امام خميني، آداب الصلاة، ص 81

[44] - همان ص 203

[45] - صحيفه نور، ج 20 ص156

[46] - امام خميني، كشف الاسرار، ص 322

[47] - صحيفه نور، ج2 ص 32

[48] - امام خميني، كشف الاسرار، ص 326

[49] - صحيفه نور، ج16 ص 39

[50] - امام خميني، كشف الاسرار، ص 334

[51] - صحيفه نور، ج8 ص 194

[52] - امام خميني، كشف الاسرار، ص 322

[53] - امام خميني، تفسير سوره حمد، ص139

[54] - امام خميني، شرح دعاي سحر، ص 58  و آداب الصلاة، ص 81

[55] - قرآن كريم، آل عمران 7

[56] - قرآن كريم، واقعه 7 

[57] - امام خميني، شرح حديث عقل وجهل، ص 38-39

[58] - امام خميني، شرح دعاي سحر، ص 56-57 و38

[59] - همان ص 37 و 39

[60] - صحيفه نور، ج 14 ص 253 امام خميني، آداب الصلاة، ص 195 

[61] - امام خميني، آداب الصلاة، ص 196

[62] - همان، ص 197 و 199

[63] - قرآن كريم، اعراف 179

[64] - امام خميني، آداب الصلاة، ص 201

[65] - قرآن كريم، محمد 24

[66] - امام خميني، آداب الصلاة، ص 201

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قواعد فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388

در زمان حضرت رسول اكرم (ص) تفهيم وتفهم قرآن بين پيامبر ومخاطبانش، معمولاً به آساني شكل مي گرفت وصرفاً تلاوت وبازخواني آيات توسط پيامبر براي مخاطبان كفايت مي كرد وتلاشي ديگري در جهت فهماندن رخ نمي داد.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قواعد فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه هجدهم اسفند 1388

هيچ گونه كجي و اعوجاج در آن نيست. از روي حق و ميزان و بر اساس آن نازل شده است. اساس بيان حكم در ميان مردم است.
نوري است آشكار. تصديق كننده كتب آسماني پيشين است. وسيله هدايت و تربيت مردم است. مبارك است. عربي است. باطل در آن راه ندارد. سخن جدي است و شوخي نيست.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قواعد فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه هفدهم اسفند 1388

نگاهى به شش قاعده اساسى

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: شنبه پانزدهم اسفند 1388

شراب

با طلوع خورشید عالمتاب اسلام بر پهندشت جوامع بشری بسیاری از عادات و روش های زشت و نادرست از عرصه جوامع اسلامی برداشته شد. توصیه های قرآن و سنت سرشار از این تحریم ها و تأكیدهاست كه عمل به آن علاوه بر بهره مندی از اجر معنوی، سامان دهنده مسایل جسمی و روحی بشر نیز می باشد.

یكی از این عادات ناپسند كه از دیر باز و قبل از حضور اسلام در شبه جزیره عربستان رایج بود شرابخواری و مصرف الكل است. هر چند جوامع به اصطلاح متمدن، امروز نیز در این بلای جسم و جان سوز غوطه ور هستند و هر ساله آمارهای تكان دهنده ای از آثار تخریبی آن در میان جوامع به گوش می رسد، لیكن اسلام با توصیه های اعجازگونه خود در زمانی كه حتی شراب را با نفع و فایده می دیدند پیروان خویش را از آن نهی كرد و فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَ أَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ ای اهل ایمان در حال مستی به نماز نزدیك نشوید تا بدانید چه می گویید.»(نساء/43)

و در آیه ای دیگر، شراب را پلید و از عمل شیطان دانسته و می فرماید:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ؛ ای اهل ایمان، شراب و قمار و بت پرستی و تیرهای گروبندی، پلید و از عمل شیطان اند پس، از آن ها دوری كنید تا رستگار شوید...» (مانده/ 90) همگام با این آیات، روایات معصومین نیز بر شدت زشتی آن اشاره داشته و آن را «ام الخباثت» (1) (ریشه و مادر زشتی ها) دانسته و دائم الخمر را همردیف بت پرست (2) معرفی می كنند. در روایتی دیگر نوشنده و نوشاننده، خریدار و فروشنده و خلاصه تمامی كسانی كه در بساط این منكر شریك اند را لعنت می نماید.»(3)

حال این سؤال مطرح می شود كه قرآن كه بعضی از روش های اعراب قبل از اسلام را تأیید می كند و یا بسیاری از امور را كه برای جسم و روح ضررهایی دارد در حد مكروه نهی می كند چگونه است كه چنین تحریم سختی را برای این مسئله روا می دارد؟ انسان عصر نزول به یقین مضرات عمیق شراب را نمی دانسته و به بركت رشد علم و صنعت، بسیاری از این آثار ناگوار كشف شده است.

ای کسانی که ایمان آورده اید ، آنگاه که مست هستید گرد نماز مگردید، تا بدانید که چه می گویید و نیز در حال جنابت، تا غسل کنید ، مگر آنکه راهگذر باشید و اگر بیمار یا در سفر بودید یا از مکان قضای حاجت بازگشته اید یا با زنان جماع کرده اید و آب نیافتید با خاک پاک تیمم کنید و روی و دستهایتان را با آن خاک مسح کنید هر آینه خدا عفو کننده و آمرزنده است.

ارنست رنان مورخ فرانسوی در این باره می نویسد:

«دین اسلام پیروان خویش را از بلاهای چندی از جمله شراب و خوك و لعاب دهان سگ نجات داده است.»(4)

بنابراین یكی از قوی ترین جنبه های اعجاز علمی قرآن تحریم شراب است كه بشر صدها سال از مضرات آن آگاه نبوده است كه اكنون بطور گذرا و در حد اجمال به بخشی از آن ها كه اثبات كننده مدعا باشد اشاره می كنیم:

شراب عقل را زایل می كند و آدمی را از حوزه انسانیت خارج می سازد. در حوزه مسایل اجتماعی، روحیه جرم و جنایت را دامن می زند و زمینه تصادفات، قتل ها و خودكشی را فراهم می سازد كه آمارهای منتشره مؤسسات تحقیقاتی غربی گواه این مدعا است.(5) زیان های اقتصادی كه از سوی مشكلات و دردهای جسمی حاصل از الكلیزم بر فرد و جامعه وارد می شود بخشی دیگر از آثار الكل است علاوه بر آن، ضررهای معنوی شرابخواری نیز قابل توجه است. دوری از معنویت و اخلاق انسانی كه به از هم گسیختگی بنیان خانواده و روابط عاطفی والدین و فرزندان می گردد بخشی دیگر از این مسئله است اما آنچه پزشكان اسلامی و غیراسلامی بر روی آن متمركز شدند آثار زیانبار الكل از نظر علم پزشكی است كه به تفصیل حقایقی را در این زمینه مطرح كرده اند و ما فهرست وار به آن اشاره می كنیم.

نماز

الكل و شراب بطور شگفت انگیزی بر مغز و اعصاب تأثیر می گذارد و باعث اختلال در كار آن ها و التهاب بخش های مختلف آن می گردد. علاوه بر اعصاب، بیماری های گوارشی چندی از قبیل خراش غشاهای مخاطی دهان و حلق، التهاب مری، سرطان مری، التهاب حاد معده و سرطان آن، التهاب لوزالمعده، تأثیر مستقیم بر كبد و ایجاد اختلال در جذب مواد غذایی در روده ها، از جمله آثار زیانبار دیگری در بخشی گوارشی بدن است.

الكل فعالیت های جنسی را تحت تأثیر قرارمی دهد و اختلال هایی در روند جنسی و اعضای تناسلی بوجود می آورد. نقش الكل در ایجاد سرطان نیز از موارد دیگر آثار زیان بار این پدیده شوم است. در تحقیقی كه توسط دكتر «لورمی» به عمل آمده است مشخص گردیده كه 51 بیمار از 58 بیمار مبتلا به سرطان لوزه، زبان و حنجره از معتادان به الكل بوده اند.(6) شراب همچنین تأثیر عمیقی بر فرزندانی می گذارد كه والدین آن ها معتاد بوده اند.

یكی از پزشكان آلمان ثابت كرده كه تأثیر الكل تا سه نسل به طور حتمی باقی است به شرط این كه این سه نسل الكلی نباشد.(7) آنچه گفته شد فقط بخشی از آثار زیانبار كشف شده الكل و نشان دهنده اعجاز حكم كوتاه قرآن در تحریم شراب است.


1-مستدرك الوسایل، ج1، ص .139

2-بحارالانوار، ج 65، ص .164

3-نهج الفصاحه، ص 627، حدیث .2229

4- فلسفه احكام، ص156؛ اسلام پزشك بی دارو، ص46، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ص.335

5- بخشی از این آمارها را می توان در كتاب پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ص335 ملاحظه كرد.

6- طب در قرآن، دكتر عبدالحمید دیاب، دكتر احمد قرقوز، ترجمه علی چراغی، ص41-.158

7- اسلام پزشك بی دارو، ص44، نقل از علوم جنایی، ص863، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ص.346

پژوهشگاه علوم و معارف اسلامی، علی اسعدی

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388

شأن نزول آيت الکرسي

در روايت است که امام صادق (ع) به حالت چهار زانو در مجلسي نشسته بود و پاي راست خود را بر روي ران پاي چپ قرار داده بود, در اين هنگام مردي گفت فدايت شوم اين نوع نشستن مکروه است. حضرت فرمودند : نه اين چنين نيست, بلکه اين سخني است که يهودي ها مي گويند.

آنها مي گويند:« هنگامي که خداي متعال آسمانها و زمين را آفريد و به عرش مسلط گشت,به اين صورت نشست تا استراحت نمايد.»

خداي متعال هم اين آيه را« در ردّ کلام باطل آنها» فرمود که :« الله ُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » تا « هُوَ العَليّ العَظيم » و امام صادق در همان حالت که نشسته بود باقي ماند.

عکس العمل شيطان هنگام نزول آيت الکرسي

امام محمد باقر(ع) از امير المومنين علي (ع) روايت فرموده:

« هنگامي که آيت الکرسي نازل شد رسول خدا (ص) فرمود: آيت الکرسي آيه اي است که از گنج عرش نازل شده و زماني که اين آيه نازل گشت‘ هر بُتي که در جهان بود, با صورت به زمين افتاد.»

در اين زمان ابليس (شيطان) ترسيد و به قومش گفت: « امشب حادثه اي بزرگ اتفاق افتاده است,باشيد تا من عالم را بگردم و متوجه حادثه شوم که چه بوده است.»

صدر المتألّهين در اين باره مي گويد: « هنگامي که شخص متفکر تامل نمايد و با چشم بصيرت به معارف الهي و مطالب ربوي, از توحيد و تقديس شرح و صفات عليا و افعال عظمي , که آيت الکرسي مشتمل بر آن است بنگرد, آنها را يکجا در آيه اي به جز آيت الکرسي نخواهد يافت. به همين جهت آيت الکرسي به تنهايي سيادت و رياست را بر ساير آيات خواهد داشت.

ابليس عالم را گشت تا به شهر مدينه رسيد, مردي را ديد و از او سوال کرد( بايد توجه داشت که از رويات استفاده مي شود, شيطان به تمام اشکال از موجودات عالم,ممکن است ظاهرگردد و در اينجا هم به صورت انساني در آمده و از مرد سوال مي کند!)

« ديشب چه حادثه اي اتفاق افتاد؟»

مرد گفت: رسول خدا (ص) به ما فرمود : آيه اي از گنجهاي عرش نازل شده است که بتهاي جهان به خاطر آن همگي با صورت به زمين خورده اند ابليس بعد از شنيدن حادثه به نزد قومش رفت و خادثه را به آنها خبر داد.

آيت الکرسي سيّد آيات قرآن

در روايتي آمده است : روزي عده اي از اصحاب پيامبر(ص)در مسجد رسول اکرم (ص) نشسته بودند واز فضا ئل قرآن ياد مي کردند ،که کدام آيه افضل و بهتر است ؟

يکي مي گفت : آخرين آيه ي سوره ي توبه و يکي مي گفت : آخرين آيه ي سوره ي اسراء ، ديگري مي گفت : سوره ي مريم ويکي ديگر مي گفت: سوره ي طه .

حضرت علي (ع) فرمود : شما از آيه الکرسي چه مي دانيد ؟ من از رسول خدا شنيدم که فرمود : اي علي. حضرت آدم (ع) سيد انسان هاست ، من سيد عربم ، سلمان فارسي سيد فارس است ، صُهَيب سيد روم است ، درخت سيد درختان است,طور سيتا سيد کوه هاست, روز جمعه سيد روزهاست,قرآن سيد سخن هاست, سوره ي بقره سيد سوره هاي قرآن است آيت الکرسي سيد سوره ي بقره است. در اين آيه پنجاه کلمه است و در هر کلمه پنجاه برکت است.

در ترجمه ي فارسي تفسير طبري نيز آمده است: روزي حضرت علي (ع) نزد پيغمبر(ص) آمد. پيامبر به او گفت:

«يا علي! من سيد عربم,مکه سيد شهرهاست, کوه سينا سيد همه ي کوه هاست, جبرئيل سيد همه ي فرشتگان است, فرزندان تو حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت اند, قرآن سيد همه ي کتابهاست, سوره ي بقره سيد همه ي سوره هاي قرآن است و در سوره ي بقره يک آيه است که آن ايه پنجاه کلمه است, هر کلمه اي پنجاه برکت دارد و آن آيت الکرسي است.

چرا آيت الکرسي را سيد آيات خوانده اند؟ ...

صدر المتألّهين در اين باره مي گويد: « هنگامي که شخص متفکر تامل نمايد و با چشم بصيرت به معارف الهي و مطالب ربوي, از توحيد و تقديس شرح و صفات عليا و افعال عظمي , که آيت الکرسي مشتمل بر آن است بنگرد, آنها را يکجا در آيه اي به جز آيت الکرسي نخواهد يافت. به همين جهت آيت الکرسي به تنهايي سيادت و رياست را بر ساير آيات خواهد داشت.

مرد انگليسي که دل داده ي آيت الکرسي بود!

دانشمند و نويسنده ي مصري؛ عبدالعزيز جاويش مي گويد:

« تصادفا ً با يک نفر انگليسي مسلمان برخورد کردم که از اسلامش هيچ منظور مادّي نداشت و با مسلمان شدنش در پي بدست آوردن مقام و اعتباري نبود و براي دست يافتن به ثروت و خلاصه سياست,مسلمان نشده بود.»

آن مرد انگليسي به من گفت: در قرآن کريم آيه اي است که من هرگز از تکرار آن ملول و رنجور نمي شوم و هر اندازه در آن نظر مي افکنم احساس خستگي نمي کنم. اين آيه خدا را به گونه اي توصيف کرده است که هيچ يک از راهبران اديان با آن هوش و ذکاوت و ذوق و استعداد نمي توانند خدا را بدان گونه توصيف کنند و قدرت ندارند که مانند اين آيه را بياورند.

پس شروع به خواندن آيت الکرسي الکرسي به زبان انگليسي کرد. آنگاه به من گفت: تو را به جان پدرت اي عرب «مسلمان» آيا مي شود گاهي اين آيه به گوش تو بخورد و تو در غفلت از آن, در حالت سرگرمي و بازي نباشي؟

و آيا شده که زبانت را به خواندن اين آيه بگرداني و با عجله و شتا بزدگي از آن نگذري و لحظه اي در آن بينديشي؟

پاداش کسي که آيت الکرسي را زياد مي خواند

عبدالله بن عوف گفته است:

« شبي در خواب ديدم که قيامت شده بود. من را آوردند و حساب من را به آساني بررسي کردند. آنگاه مرا به بهشت بردند و کاخهاي زيادي را به من نشان دادند که من از زيبايي و بهاي آنها تعجب کردم.»

به من گفتند: درهاي اين کاخ را بشمار, من هم شمردم پنجاه درب بود.

بعد گفتند: خانه هايش را بشمار, شمردم, تعداد آنها يكصد و هفتاد و پنج خانه بود. به من گفتند اين خانه ها مال توست. آنقدر خوشحال شدم که از خواب پريدم و خدا را شکر کردم.

صبح که شد نزد ابن سيرين( صاحب کتاب تعبير خواب و کسي که به خاطر پاکدامني, خداوند به او قدرت تعبير خواب عنايت کرد) رفتم و خواب را برايش تعريف کردم.

ابن سيرين گفت: معلوم است که تو آيت الکرسي زياد مي خواني. گفتم: بله, همينطور است. ولي تو از کجا فهميدي که من آيت الکرسي را زياد مي خوانم؟ جواب داد: براي آنکه اين آيه پنجاه کلمه و صد و هفتاد و پنج حرف دارد.

من از زيرکي و حافظه ي او تعجب کردم. آنگاه به من گفت: هر که آيت الکرسي را زياد بخواند سختي هاي مرگ بر او آسان مي شود!

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه دهم اسفند 1388

قرآن

شخصی از امام صادق - علیه السلام السابق- پرسید: مگر علی علیه السلام در دین خدا نیرومند نبود؟ امام فرمود: آری، نیرومند بود.

آن شخص پرسید: پس چرا علی علیه السلام بر اقوامی (از افراد بی ایمان و منافق) مسلّط گشت ولی آنها را به هلاکت نرساند؟ امام فرمود: یک آیه از قرآن، مانع این کار بود. او پرسید: کدام آیه؟

امام علیه السلام فرمود: این آیه شریفه: هُمُ الَّذِینَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَالْهَدْی مَعْكُوفًا أَنْ یبْلُغَ مَحِلَّهُ وَلَوْلَا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَئُوهُمْ فَتُصِیبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیرِ عِلْمٍ لِیدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ یشَاءُ لَوْ تَزَیلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا(1)

ترجمه: (آنها کسانی هستند که کافر شدند و شما را از (زیارت) مسجد الحرام و رسیدن قربانیهایتان به محل قربانگاه بازداشتند؛ و هرگاه مردان و زنان با ایمانی در این میان بدون آگاهی شما، زیر دست و پا، از بین نمی‌رفتند که از این راه عیب و عاری ناآگاهانه به شما می‌رسید، (خداوند هرگز مانع این جنگ نمی‌شد)! هدف این بود که خدا هر کس را می‌خواهد در رحمت خود وارد کند؛ و اگر مؤمنان و کفار (در مکه) از هم جدا می‌شدند، کافران را عذاب دردناکی می‌کردیم!)

سپس فرمود: خداوند ودیعه های مؤمنی در صلب اقوام کافر و منافق داشت و علی علیه السلام هرگز پدرانی را که در صلب آنها، این ودیعه ها بودند نمی کشت، تا آنها ظاهر گردند... و همچنین قائم ما اهل بیت یعنی حضرت ولی عصر(عج) ظاهر نمی شود تا این که امانت ها آشکار شوند.(2)

___________

1. الفتح/25

2. هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه ششم اسفند 1388

قرآن

اشاره:

در طول تاریخ تفسیر و قرآن پژوهی، برخی از آیات قرآن كریم به سبب ویژگی خاصی كه داشتند، شهرت بیشتری یافته و مورد توجه قرار گرفته‌اند این آیات را آیات نامدار می‌نامند. در این مقاله با نام، مشخصات و نكات مهم یكی از این آیات آشنا می‌شویم.

 

آیه‌ی 62نمل را آیه‌ی «أمّن‌ یجیب» می‌گویند. این آیه با همین عبارت آغاز می شود و به دلیل توجه ویژه‌ی مسلمانان هنگام گرفتاری‌ها و مشكلات، به آن معروف شده است. خداوند متعال در این آیه توجه می‌دهد كه هرگاه بندگان مضطرّش او را بخوانند غم‌و‌اندوه و هر نوع مشكلی را از آنان برطرف می‌سازد:

 «أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلیلاً ما تَذَكَّرُونَ»

«یا كسى كه دعاى مضطرّ را اجابت مى‏كند و گرفتارى را برطرف مى‏سازد، و شما را خلفاى زمین قرار مى‏دهد آیا معبودى با خداست؟! كمتر متذكّر مى‏شوید!».

از وجود روایتی در‌باره‌ی تأثیر قرائت چند یا چندین بار این آیه در رفع بلاها و رسیدن به نیازمندی‌ها، آگاهی نداریم؛ اما می‌دانیم كه از همان قرن‌های نخستین اسلامی، مسلمانان با توجه به این آیه و قرائت آن، در ناراحتی‌ها، بیماری‌ها و درماندگی‌ها ،به خداوند روی آورده، برای رفع نیازهایشان او را می‌خوانده و گاه، یكدیگر را به دعا كردن در درگاه الهی دعوت می‌كرده‌اند.[1] از این رو، آن چه در عرف رایج است كه قرائت این آیه را به منزله‌ی ختم قرار می‌دهند (مانند ختم برخی دعاها) از باب فال نیك‌گرفتن است كه احتمالاً با توجه به جمله‌ی معروف:

«خذ القرآن ما شئت لما شئت»

«به هر آیه‌ای از قرآن كه می‌خواهی برای رسیدن به خواسته‌ات تمسك كن» بوده است.

بنابراین، قرائت آیه از باب درخواست و دعا نیست؛ بلكه تعریض به خداوند است كه بنده، حال مضطر خود را به او عرضه می‌كند و وعده‌ی پروردگار به گشایش مشكل و استجابت دعا را به یاد می‌آورد.[2]

در دو روایت از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) مضطر در این آیه، بر امام زمان(عج) هنگام ظهور تطبیق داده شده است:

 «نزد مقام  ابراهیم دو ركعت نماز می گزارد و به درگاه الهی دعا می‌كند؛ آنگاه خداوند دعایش را مستجاب، مشكلات حضرت را برطرف، و او را در زمین خلیفه میكند؛ سپس جبرئیل و 313 نفر با وی بیعت می كنند».[3]

_____________

[1] . ابن كثیر، ج3، ص383

[2] . تقریب القرآن الی الاذهان، ج20، ص 12

[3] . تفسیر قمی، ج2، ص105؛ الصافی، ج4، ص71؛ نورالثقلین، ج4، ص92

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه پنجم اسفند 1388

قرآن و ریاضی

با گذشت زمان، جلوه هاى تازه اى از اعجاز قرآن آشكار مى شود، كه در گذشته مورد توجه قرار نمى گرفت، از جمله: محاسبات فراوانى كه روى كلمات قرآن، با مغزهاى الكترونیكى انجام شده، و ویژگى هاى تازه اى براى كلمات، جمله بندى ها، و رابطه آن با زمان نزول هر سوره، ثابت كرده است، و آنچه ذیلاً مى خوانید نمونه اى از آن است:پژوهش هاى برخى از دانشمندان محقق امروز، به كشف روابط پیچیده و فرمول هاى محاسباتى بسیار دقیقى منجر شده كه حیرت انگیز است. با یقین به این امر كه نظم علمى دقیقى در ساختمان قرآن است، از طریق بررسى هاى آمارى و به زبان ریاضى، به كشف قواعد دقیق و فرمول هاى ریاضى و منحنى هاى كامل و سالمى توفیق یافته است، كه از نظر اهمیت و شناخت، كشف «نیوتن» در جاذبه را، تداعى مى كند.

یك قرآن شناس بزرگ، نقطه شروع كارش را از این مسأله ساده آغاز كرده است: آیات نازل شده در «مكّه» كوتاه است، و آیات نازل شده در «مدینه» بلند، این یك مسأله طبیعى است كه هر نویسنده یا سخنران ورزیده، طول جملات و آهنگ كلمات سخنش را، بر حسب موضوع سخن تغییر مى دهد: مسائل توصیفى، جملات كوتاه، و مسائل تحلیلى و استدلالى، بلند. آنجا كه سخن تحریكى و انتقادى و یا بیان اصول كلّى اعتقادى است، لحن شعارى مى شود، و عبارات كوتاه. و آنجا كه شروع داستان است، و بیان كلام براى نتیجه گیرى هاى اخلاقى و...، لحن آرام، عبارات طولانى و آهنگ نرم. مسائل طرح شده در «مكّه»، از نوع اول است، و مسائل طرح شده در «مدینه»، از نوع دوم.

با شگفتى فوق العاده مى بینیم: این آیات ـ كه سال نزولشان معلوم است ـ درست در همان ستون هایى قرار مى گیرند كه، در این جدول از نظر معدل طول آیات ویژه هر سال، فرض شده اند!

قرآن، سخن طبیعى است، و ناچار تابع سبك زیبا و بلیغ سخن گفتن بشر، و در نتیجه رعایت كوتاهى و بلندى آیات نیز، به تناسب مفاهیم. اما اگر قبول كنیم كه این كلام در عین حال كه یك كتاب است، یك طبیعت نیز هست، باید این كوتاهى و بلندى بى حساب نباشد، و طبق یك قاعده دقیق علمى، از آیات كوتاه آغاز كند، و یكنواخت و تصاعدى رو به آیات بلند برود. بر این اساس، باید طول هر آیه اى، كوتاه تر از آیه نازل شده سال بعد، و بلندتر از آیه نازل شده سال پیش باشد، و اندازه این طولانى شدن، اندازه هاى دقیق و حساب شده باشد. بنابراین در طول 23 سال كه وحى نازل مى شده است، باید 23 طول معدل در آیات داشته باشیم! براى این قاعده، مى توانیم: 23 ستون داشته باشیم، كه همه آیات بر حسب طول، در این ستون ها تقسیم بندى شود. حال از كجا مى توانیم بفهمیم این تقسیم بندى ها درست است؟

مى دانیم: شأن نزول بعضى از آیات قرآن معلوم است، برخى را روایات تاریخى معین كرده، و صریحاً گفته در چه سالى نازل شده است، و برخى را از روى مفاهیم آن مى توان تعیین كرد: مثلاً آیاتى كه احكامى چون تغییر «قبله»، حرمت شراب، وضع حجاب، «زكات» و «خمس» را بیان مى كند، و آیاتى كه از «هجرت» سخن مى گویند، سال تعیین آنها معلوم است. با شگفتى فوق العاده مى بینیم: این آیات ـ كه سال نزولشان معلوم است ـ درست در همان ستون هایى قرار مى گیرند كه، در این جدول از نظر معدل طول آیات ویژه هر سال، فرض شده اند! (دقت كنید). آنچه جالب تر است: پیدا شدن دو سه مورد استثنائى است، به این معنى كه: سوره «مائده»، آخرین سوره بزرگى است كه نازل شده است، در حالى كه چند آیه از آن طبق فرمول، باید در سال هاى اولیه نازل شده باشد. پس از تحقیق در متون تفاسیر و روایات اسلامى، اقوال مفسران معتبرى را مى یابیم كه گفته اند: این چند آیه در اوایل نازل شده، اما از نظر تدوین، به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) در سوره «مائده» جاى داده شده است، به این طریق مى توان، سال نزول هر آیه را از روى این ملاك ریاضى تعیین كرد، و قرآن را بر حسب سال نزول نیز تدوین نمود!

چه سخنورى است در عالم، كه بتوان از روى طول عبارت، سال اداى هر جمله اش را معین كرد؟ به خصوص كه این متن، كتابى نباشد كه مثل یك اثر علمى یا ادبى، نویسنده اش آن را در یك مدت معین و پیوسته نوشته، و بر زبانش رفته باشد، و به ویژه كتابى نباشد كه نویسنده اش در یك موضوع ـ یا حتى یك زمینه تعیین شده اى ـ تألیف كرده باشد، بلكه مسائل گوناگونى باشد كه، به تدریج بر حسب نیاز جامعه، و در پاسخ به سؤالاتى كه عنوان مى شود، حوادث یا مسائلى كه در مسیر مبارزه طولانى مطرح مى شود، به وسیله رهبر بیان، و سپس جمع آورى و تنظیم شده باشد.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه سوم اسفند 1388

هل أتي

وَ يُطعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مُسکيناً وَ يَتيماً وَ اَسيراً اِنَّما نُطعِمُکُم لِوَجهِ اللهِ لا نُريدُ مِنکُم جَزاءً وَ لا شُکُورًا(1)

و طعام را در حالي که خود دوستش دارند به مسکين، يتيم و اسير مي خورانند جز اين نيست که شما را براي خدا اطعام مي کنيم و از شما نه پاداشي مي خواهيم نه سپاسي.»

 

انفاق، ايثار، سخاوت و جود علي(ع) زبان زد خاص و عام و حتي دشمنان آن حضرت است. آيات قرآن کريم هم چون آية ولايت و نيز سورة مبارکة "هل اتي" گواه انفاق، ايثار، سخاوت و جود علي(ع), و خانواده بزرگوارش است. و گوهر انفاق و ايثار آنان عشق آنان به خداي متعال است .

امام حسن و حسين عليهما السلام در کودکي بيمار شدند. رسول خدا صلي الله عليه و آله همراه دو نفر از اصحاب از آنها عيادت کرد. يکي از اصحاب به علي عليه السلام عرض کرد: « چه خوب بود براي شفاي دو فرزندت نذري براي خدا مي کردي.»

حضرت علي عليه السلام فرمود: « نذر مي‌کنم اگر خوب شدند سه روز را روزه بگيرم.»

فاطمه نيز چنين گفت.

امام حسن و حسين عليهما السلام هم گفتند: « ما نيز سه روز روزه مي گيريم.»

فضه، کنيز آنان، نيز همين نذر را کرد.

چندي نگذشت که حسن و حسين عليهما السلام شفا يافتند.

همه به نذر خود وفا کردند و روزه گرفتند، اما براي افطار چيزي در خانه نبود.

علي عليه السلام نزد يکي از همسايگان يهودي اش که پشم‌باف بود و شمعون نام داشت رفت و گفت: « آيا حاضري دختر محمد مقداري پشم براي تو بريسد و تو در برابرش کمي جو بدهي؟»

شمعون گفت: « بله.» و به او کمي پشم داد.

فاطمه عليهاسلام يک‌سوم آن پشم را ريسيد و يک صاع جو از شمعون گرفت. آن را آرد کرد و با آن پنج قرص نان پخت؛ براي هر نفر يک قرص نان.

علي عليه السلام نماز مغرب را با پيامبر خدا گزارد و به منزل آمد. سفره را گستردند و هر پنج نفر سر سفره نشستند. هنگامي که اميرالمومنين اولين تکه را کند، ناگاه مسکيني در خانه را زد و گفت: « السلام عليکم يا اهل بيت محمد. من مسلمان مسکيني هستم. از آنچه مي‌خوريد به من بخورانيد. خداوند از نعمت‌هاي بهشت به شما بدهد!»

همه اهل خانه هر پنج قرص نان را به مسکين دادند، شب را گرسنه خوابيدند و چيزي جز آب نخوردند.

فرداي آن روز را نيز روزه گرفتند. فاطمه سلام الله عليها يک سوم ديگر از پشم را ريسيد و يک صاع ديگر از جو را آرد کرد و پنج قرص نان پخت.

بعد از نماز مغرب، همين که سر سفره نشستند، يتيمي به در خانه آمد و گفت: « السلام عليکم اهل بيت محمد. من يتيمي مسلمان هستم. از آنچه مي‌خوريد به من نيز بدهيد. خداوند شما را از نعمت هاي بهشتي اطعام کند.»

همه اهل خانه، آن شب را نيز گرسنه سپري کردند و چيزي جز آب نخوردند. فردا نيز همين اتفاق تکرار شد و اين بار اسيري از مشرکين به در خانه آمد و گفت:« السلام عليکم يا اهل بيت محمد ما را اسير مي کنيد و به بند مي کشيد، اما به ما غذا نمي‌دهيد؟»

آن شب نيز همه نان‌هاي خود را به اسير دادند و با آب افطار کردند و گرسنه خوابيدند.

فرداي آن روز علي، حسن و حسين را نزد رسول خدا برد. آنها از فرط گرسنگي مانند جوجه به خود مي لرزيدند. پيامبر با ديدن آنان فرمود:« اي اباالحسن، حالت شما مرا سخت ناراحت مي کند. نزد دخترم فاطمه برويم.»

نزد فاطمه رفتند و ديدند او در محراب خود، از گرسنگي دچار ضعف شديدي شده و چشمانش گود افتاده است.

پيامبر او را به سينه چسباند و گفت: « به خدا پناه مي‌برم. شما سه روز است که گرسنه‌ايد!» جبرئيل نازل شد و گفت: « اي محمد، آنچه را خداوند براي تو در باره اهل بيت مهيا ساخته است، بگير.»

پيامبر فرمود:« چيست؟ »

جبرئيل آيات آغازين سوره‌ي « هل اتي » را قرائت کرد تا رسيد به آيه « انّ هذا کان لکم جزاء و کان سعيکم مشکورا.» (2)در روايتي ديگر از امام باقر عليه السلام آمده است که جبرئيل در روز چهارم با ظرفي پر از گوشت فرود آمد. اهل بيت از آن خوردند تا سير شدند ، ولي چيزي از غذا کاسته نشد. حسين عليه السلام با مقداري از آن غذا از خانه خارج شد. زني يهودي به او گفت: « شما که هميشه در گرسنگي به سر مي بريد اين غذا از کجاست؟ مقداري از آن به من بده.»

حسين عليه السلام دست خود را دراز کرد که غذا را به او بدهد اما جبرئيل فرود آمد و غذا را از دست حسين گرفت و به سوي آسمان برد. پيامبر خدا فرمود: « اگر حسين نخواسته بود از اين غذا به آن زن بدهد، اين ظرف غذا تا روز قيامت نزد اهل بيتم باقي بود؛ از آن مي‌خوردند و هيچ‌گاه چيزي از آن کم نمي شد.»(3)

 


1- سوره انسان/8

2- همان/22

3- سايت رشد

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: شنبه یکم اسفند 1388

جهنم

خداوند در آیات سوره «فرقان» مى فرماید: «ما براى كسى كه قیامت را انكار كند آتش سوزانى مهیا كرده ایم» (وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعِیراً).

آن گاه توصیف عجیبى از این آتش سوزان كرده، مى گوید: «هنگامى كه این آتش آنها را از راه دور ببیند چنان به هیجان مى آید كه صداى وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شدید همراه است، مى شنوند»! (إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكان بَعِید سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً).

در این آیه تعبیرات متعدد گویائى است كه، از شدت این عذاب الهى خبر مى دهد:

1 ـ نمى گوید: آنها آتش دوزخ را از دور مى بینند، بلكه مى گوید: آتش آنها را مى بیند، گوئى چشم و گوش دارد، چشم به راه دوخته و انتظار این گنهكاران را مى كشد!

2 ـ نیاز به این ندارد كه آنها نزدیك آن شوند، تا به هیجان در آید، بلكه از فاصله دور ـ كه طبق بعضى از روایات یك سال راه است ـ از خشم، فریاد مى زند.

3 ـ از این آتش سوزان، توصیف به «تغیّظ» شده است، و آن عبارت از حالتى است كه انسان، خشم خود را با نعره و فریاد آشكار مى سازد.

4 ـ براى آتش دوزخ، «زفیر» قائل شده، یعنى شبیه آن حالتى كه انسان نَفَس را در سینه فرو مى برد، آنچنان كه دنده ها به طرف بالا رانده مى شوند و این معمولاً در حالى است كه انسان بسیار خشمگین مى گردد.

مجموع این حالات نشان مى دهد: آتش سوزان دوزخ، همچون حیوان درنده گرسنه اى كه در انتظار طعمه خویش است، انتظار این گروه را مى كشد (پناه بر خدا).

این وضع دوزخ است به هنگامى كه آنها را از دور مى بیند، اما وضع آنها در آتش دوزخ را چنین توصیف مى كند: «هنگامى كه در مكان تنگ و محدودى از آتش ـ در حالى كه در غل و زنجیرند ـ افكنده شوند فریاد واویلاشان بلند مى شود» (وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً).

این به خاطر كوچك بودن دوزخ نیست; چرا كه طبق آیه 30 سوره «ق» «هر چه در قیامت، به جهنم مى گوئیم: آیا پر شده اى؟ باز بیشتر طلب مى كند» (یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِید).

بنابراین، مكان وسیعى است اما آنها را در این مكان وسیع آنچنان محدود مى كنند كه طبق بعضى از روایات، وارد شدنشان در دوزخ همچون وارد شدن میخ در دیوار است!.

ضمناً، واژه «ثُبُور» در اصل به معنى «هلاك و فساد» است، و به هنگامى كه انسان در برابر چیز وحشتناك و مهلكى قرار مى گیرد، گاهى فریاد «وا ثبورا»! بلند مى كند، كه مفهومش «ای مرگ بر من» است.

اما به زودى به آنها گفته مى شود: «امروز یك بار «وا ثبورا» نگوئید، بلكه بسیار ناله «وا ثبورا» سر دهید» (لاتَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِیراً).

و در هر حال، این ناله شما به جائى نخواهد رسید و مرگ و هلاكى در كار نخواهد بود، بلكه باید زنده بمانید، و مجازات هاى دردناك را بچشید.

این آیه در حقیقت شبیه آیه 16 سوره «طور» است كه مى فرماید: اصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لاتَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَیْكُمْ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: «در آتش دوزخ بسوزید، مى خواهید شكیبائى كنید یا نكنید، براى شما تفاوتى نمى كند، شما جزاى اعمال گذشته خود را مى بینید».

در این كه گوینده این سخن با كافران كیست؟ قرائن نشان مى دهد، فرشتگان عذابند; چرا كه سر و كارشان با آنها است.

و اما این كه چرا به آنها گفته مى شود: یك بار «وا ثبورا» نگوئید، بلكه بسیار بگوئید، ممكن است به خاطر این باشد كه عذاب دردناك آنها موقتى نیست كه با گفتن یك «وا ثبورا» پایان یابد، بلكه، باید در طول این مدت همواره این جمله را تكرار كنند.

به علاوه، مجازات الهى درباره این ستمگران جنایتكار آنچنان رنگارنگ است كه در برابر هر مجازاتى، مرگ خود را با چشم مى بینند و صداى «وا ثبورا» ایشان بلند مى شود، و گوئى مرتباً مى میرند و زنده مى شوند.

منبع: تفسیر نمونه، جلد 15، صفحه 47.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: جمعه سی ام بهمن 1388

درآمد

اگر شاعر عرب، كتاب «الغدير» علامه امينى را، «معجزه شبها» و حروف آن را «ستاره‏هاى درخشان‏» معرفى مى‏كند و تحقيق ايشان را همسان نورافكنى مى‏داند كه «بسيارى از روايات پيامبر مبشر را از تاريكى ابهام، بيرون آورد» (1) در مورد «كتاب كريم‏» ، چه كسى بايد بگويد و چه بايد گفت؟!

از باب «بل الانسان على نفسه بصيرة‏» (2)

هيچ كس خودش را بهتر از خودش نمى‏شناسد و نمى‏تواند معرفى كند.

قرآن

قرآن مجيد هم، «بين بنفسه و مبين لغيره‏» است .

شايسته است در معرفى قرآن، بيش از همه، از خود كتاب كريم كمك بگيريم .

قرآن مجيد، بهتر از هر چيز و هر كس، خودش را مى‏شناسد و معرفى هم مى‏كند .

قرآن، در معرفى خود مى‏گويد، شعاع من، شعاع هدايت و انسانيت است .

رسالت قرآن، هميشگى و همگانى است . منتها در عمل، عده‏اى خاص، بدان تمسك مى‏جويند .

بزرگترين رسالت قرآن مجيد آن است كه بيماران را شفا ببخشد و انسان را از نظر روحى «بيمه‏» سازد .

در عصر تكنولوژى و ماشين، بيمارى صنعتى و استرس، انسانها را فلج كرده است . . . و زندگى را به جهنم روحى، مبدل ساخته است . از اين رو بايد ديد، قرآن مجيد داراى چه منزلتى مى‏باشد و از چه جايگاهى برخوردار است؟

قرآن مجيد، صد درصد، از پايگاه مستحكمى برخوردار مى‏باشد و آمادگى دارد دنيايى از بهشت درون و بيرون را، جلو روى انسان ترسيم كند و از او بهشت محض و بهشت‏سيار، تربيت كند .

در اين نوشتار، درصدد مانديم، تا چگونگى و چرايى ارتباط جوانان با قرآن را تبيين كنيم .

نوجوانان و جوانان بيش از همه زمانها، به پايگاه معنوى و قرآن مجيد، نياز دارند . چرا؟ چون بيش از همه زمانها، جوانان در معرض خطر و مرض‏ها و غرض‏هاى آلوده قرار دارند .

قرآن غريب نيست ولى با چشم پر از اشك و دلى پر خون و آه سرد و كشنده بايد گفت قرآن در ميان مسلمانان عموما و در ميان شيعيان خصوصا، غريب، تنها و مهجور مانده است . در عمل قرآن، كتاب مردگان معرفى گشته است، نه كتاب زندگى و كتاب زنده و زنده‏ها .

بيماريهاى روحى كه امروزه جوانان را تهديد مى‏كند، بسيار بسيار متعدد و متنوع است، بيماريهاى روحى، داروى معنوى و تكيه معنوى مى‏خواهد . از اين جهت، هر جوانى با مراجعه به قرآن، مى‏تواند بيماريهاى روحى خود را، پيشگيرى و يا درمان بخشد . اگر چنين اتفاقى در زندگى يك نوجوان و جوان بيفتد، شيرين‏ترين و زيباترين اتفاقى است كه در زندگى آنها بوجود آمده . «اتفاقات قرآنى‏» همه‏اش مهم و بزرگ است و انس يك نوجوان و جوان با قرآن، يك اتفاق آسمانى است.

به هر حال قرآن، در عمل، ميزان رفتار و كردار مسلمانان است عموما، و جوانان است‏خصوصا، و همه بايد خودشان را بر قرآن عرضه كنند، تا ببينند يك انسان و جوان قرآنى هستند يا خير؟

اگر چنين نيستند بايد هر چه سريعتر براى درمان جان خود اقدام كنند و لحظه‏اى توقف روا نباشد و هيچ مانع و يا «مينى‏» از طرف قرآن مجيد وجود ندارد . اگر مانع و يا ميدان مينى احساس مى‏شود در خود ما است . . .

در اين مختصر، عناوينى تحت عنوان:

1- درآمد 2- يتيم نوازى قرآن 3- قرآن در كلام برادر قرآن 4- زبان نوجوانان و جوانان، در انس با زبان قرآن 5- انتظارات كور، از حافظان نوجوان و جوان و . . . بحث‏شده است .

يتيم‏نوازى در قرآن:

ا لم يجدك يتيما فآوى و وجدك ضالا فهدى و وجدك عائلا فاغنى فاما اليتيم فلا تقهر و اما السائل فلاتنهر و اما بنعمة ربك فحدث

مگر يتيم نيافت و در پناه خويش جاى داد . سرگشته‏ات يافت و به راهت آورد . محتاجت‏يافت و بى‏نيازت كرد . پس يتيم را ميازار . و با سائل خشونت نكن و از نعمت پروردگارت سخن بگو . (3)

دوران كودكى، سرآغاز نياز و نياز به پناهگاه است . حضرت محمد (ص) تنها «يتيم قرآنى‏» است كه در قرآن مجيد نوازش شده و دست محبت الهى بر سر او كشيده شد .

حضرت محمد (ص) در دوران كودكى و يتيمى، شنا كردن در اقيانوس بيكران انسانيت را در شنزارهاى مكه آغاز كرد . چون وى مى‏خواهد ثقل اكبر تربيت گردد و به درجه «خلق عظيم‏» برسد و از اين جهت‏بايد آبديده گردد .

به تجربه و در تاريخ، ثابت‏شد كه كسى در «سمور» به رشد ربانى و شدن و شكوفايى نمى‏رسد . از اين جهت رسول الله از صفر، كه اوج نياز و دوران يتيمى است، شدن و شكوفايى را آغاز مى‏كند .

خداوند به رسول بزرگوارش مى‏فرمايند:

«لولاك لما خلقت الافلاك‏» اگر تو نبودى افلاك را نمى‏آفريدم . (4)

در همين راستا مولوى مى‏گويد:

با محمد بود عشق پاك، جفت

بهر عشق او خدا «لولاك‏» گفت

گر نبودى بهر عشق پاك را

كى وجودى دادمى افلاك را

من بدان افراشتم چرخ سنى

تا علو عشق را فهمى كنى

چقدر زيبا است! آن كسى كه «افلاك‏» به وجو او بند و پيوند دارد، خداوند او را در يتيمى مى‏آزمايد و در دوران بسيار حساس و در اوج نياز، او را با سختى بزرگ و سنگينى مواجه مى‏سازد .

اينگونه زندگى «عشق است و ديگر هيچ‏» .

اين حيات، ارزيابى شده است . خداوند، خود اين حيات را ارزيابى كرده است اگر حيات، ارزيابى نباشد، به گفته سقراط، ارزش زيستن ندارد .

خداوند در سوره غافر يك چرخه‏اى از حيات را بيان مى‏كند كه جالب توجه است . كودكى - جوانى - پيرى .

«هو الذي خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة . . .»

اوست كه شما را: 1- از خاك آفريد 2- سپس از نطفه 3- آنگاه از خون بسته 4- و بعد از آن به صورت طفلى شما را بيرون مى‏فرستد 5- تا به كمال نيرو برسيد 6- و پس از آن پير شويد و برخى از شما پيش از رسيدن به پيرى مى‏ميريد، و بعضى به آن اجل معين مى‏رسيد، و شايد بينديشيد .» (5)

«شدن‏» در اين آيه موج مى‏زند و سير تكاملى انسان، به صورت آرام در جسم انسان تعبيه شده است . يعنى رشد جسم، حتما بايد توام با رشد جان باشد . به هر تقدير دوران كودكى، جوانى و پيرى، در آيينه قرآن، بسيار آرمانى به «فيلم‏» كشيده شد و مبدا معنادار و معاد ماندگارى را به نحو نيكو، تبيين مى‏كند .

قرآن در كلام برادر قرآن

ما ز قرآن مغز را برداشتيم

پوست را پيش سگان انداختيم (6)

بهترين معرف قرآن، خود قرآن و امامان (ع) هستند . على (ع) زبان ناطق و قرآن ناطق است كه با زيباترين بيان قرآن را معرفى و توصيف مى‏كند . على بزرگ، خود اولين جوان حافظ كل قرآن مى‏باشد و اولين قرآن ناطق در ميان اهل بيت (ع .)

پيش بينى و پيش‏گوئيهاى حضرت امير (ع) در حق قرآن، بسيار مهم و داراى پيام بزرگ و شان نزول است .

حضرت در آخرين وصيت و نصيحت‏خود، پيش بينى و پيش‏گوئيهاى جالب توجهى را انجام مى‏دهد كه امروزه هر صاحب خردى را تكان مى‏دهد .

مى‏فرمايند:

«الله الله في القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم‏»

خدا را! خدا را! درباره قرآن مبادا ديگرى بر شما پيشى گيرد در رفتار به حكم آن . (7)

دقيقا حضرت، مشكل بزرگ جامعه فعلى مسلمانان را نسبت‏به قرآن نشانه گرفته و آن «غربت قرآن در عمل‏» است . از نظر تعداد شمارگان، خط و چاپ، قرآن غريب نيست . از نظر قارى، حافظ، تفسير و . . . قرآن غريب نيست ولى با چشم پر از اشك و دلى پر خون و آه سرد و كشنده بايد گفت قرآن در ميان مسلمانان عموما و در ميان شيعيان خصوصا، غريب، تنها و مهجور مانده است . در عمل قرآن، كتاب مردگان معرفى گشته است، نه كتاب زندگى و كتاب زنده و زنده‏ها .

در جاى ديگر حضرت امير (ع) آنچنان لايه‏هاى نورانى قرآن را معرفى مى‏كنند كه فردهاى معمولى را ياراى درك آن نيست . مى‏فرمايند:

1- قرآن نورى است كه خاموشى ندارد .

2- چراغى است كه درخشندگى آن زوال نپذيرد .

3- دريايى است كه ژرفاى آن درك نشود .

4- راهى است كه رونده آن گمراه نگردد .

5- شعله‏اى است كه نور آن تاريك نشود .

6- جداكننده حق و باطلى است كه درخشش برهانش خاموش نگردد .

7- بنايى است كه ستون‏هايش خراب نشود .

8- شفا دهنده‏اى است كه بيماريهاى وحشت‏انگيز را بزدايد .

9- قدرتى است كه ياورانش شكست ندارند .

10- حقى است كه يارى كنندگانش مغلوب نشوند .

11- قرآن معدن ايمان و اصل آن است .

12- چشمه‏هاى دانش و درياى علوم است .

13- سرچشمه عدالت و نهر جارى عدل است .

14- پايه‏هاى اسلام و ستون‏هاى محكم آن است .

15- نهرهاى جارى زلال حقيقت و سرزمين‏هاى آن است .

16- دريايى است كه تشنگان آن، آبش را تمام نتوان كشيد .

17- چشمه‏اى است كه آبش كمى ندارد .

18- محل برداشت آبى است كه هرچه از آن برگيرند، كاهش نمى‏يابد .

19- منزلى است كه مسافران راه آن را فراموش نخواهند كرد .

20- نشانه‏هايى است كه روندگان از آن غفلت نمى‏كنند .

21- كوهسارى زيبايى است كه از آن نمى‏گذرند .

22- خداوند قرآن را فرونشاننده عطش علمى دانشمندان، و باران بهارى براى قلب فقيهان، و راه گسترده و وسيع براى صالحان قرار داده است .

23- قرآن دارويى است كه با آن بيمارى وجود ندارد .

24- ريسمانى است كه رشته‏هاى آن محكم است .

25- پناهگاهى است كه قله آن بلند و توان و قدرتى است‏براى آنكه قرآن را برگزيند .

26- محل امنى است‏براى هر كسى كه وارد آن شود .

27- برهانى است‏بر آن كس كه با آن سخن بگويد .

28- عامل پيروزى است‏براى آن كس كه با آن استدلال كند .

29- راهبر آن كه، آن را به كار گيرد .

30- نشانه هدايت است‏براى آن كس كه در او بنگرد . . . . (8)

اين بود بخشى از كلام برادر قرآن، در معرفى قرآن .

به راستى هر كس «شم امام‏شناسى‏اش قوى و يا سالم باشد، بوى كلام امام على (ع) را حس مى‏كند و بايد جانش عطرآگين گردد . به حق هم، قرآن مجيد شفابخش و به فرموده آيت الله جوادى آملى رسالت اصلى قرآن مجيد اين است كه بيماران را شفا ببخشد . در عصر تكنولوژى و زندگى ماشينى، همه به قرآن نياز دارند و آنهايى كه بيشتر در معرض خطر هستند، نيازشان به قرآن مجيد، صد چندان است . جوانان عزيز كه بيش از همه در تاختگاه دشمن قرار دارند، بيش از همه به قرآن عزيز نيازمند هستند تا بتوانند با نور قرآن، سرزمين وجود و جان خودشان را از حوادث غير مترقبه شيطانى «بيمه‏» سازند .

كسى كه جانش را بيمه قرآنى نمايد، از هيچ طوفانى از پاى درنمى‏آيد و براى ابد و تا قيام قيامت‏سربلند و سعادتمند خواهد ماند...

 

حجة الاسلام اصغر بابابى، با تلخيص 

پى‏نوشت‏ها:

1) عبدالحسين، احمد امينى، «راه ما راه و روش پيامبر ماست‏».

2) سوره قيامت، 75/14 .

3) سوره ضحى، 93/آيات 6- 11 .

4) تاويل الآيات الظاهره، ص‏431 .

5) سوره غافر: 40/آيه‏67 .

6) مثنوى معنوى .

7) نهج البلاغه، نامه‏47 .

8) نهج البلاغه، خطبه‏198 .

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن از دیدگاه قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388

قرآن از ديدگاه قرآن (1)



فصل اول : قرآن سخن خالق است یا مخلوق؟

1 . قرآن از طرف خداوند نازل شده است

ابتدا به بررسی تعدادی از آیات قرآن که دال بر این مطلب است می پردازیم.
{ تَنْزیلُ الْکِتابِ مِن اللهِ الْعَزیزِ الْحَکیم } زمر/ 1 و جاثیه/ 2 و احقاف/ 2
ترجمه : این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است.
تفسیر : هر کتابی را به نازل کننده یا نویسنده آن باید شناخت و هنگامیکه این کتاب بزرگ آسمانی از علم خداوند قادر و حکیمی سرچشمه گرفته که هیچ چیز در برابر قدرت بی پایانش مشکل نیست و هیچ امری از علم نامنتهایش مخفی نمی باشد ، پی به عظمت محتوای آن می بریم ، و بی آنکه توضیح بیشتری داده شود ، یقین پیدا می کنیم که محتوای آن حقّ است و سراسر حکمت و نور وهدایت است . در ضمن این گونه تعبیرات در آغاز سوره های قرآن ، مؤمنان را به این حقیقت متوجه می سازد، که آنچه در این کتاب بزرگ می یابند کلام خداست ، نه کلام پیامبر« صلَّی الله علیه و آله » ، هر چند کلام او هم والا و حکیمانه است.
{ تَنْزیلٌ مِّنَ الرَّحْمنِ الرَّحیم}فصلت / 2
ترجمه : این ( قرآن ) کتابی است که از سوی خذاوند رحمان نازل شده است.
تفسیر : رحمت عامه خداوند و رحمت خاصة او دست به دست هم داده اند و نزول این آیات را سبب شده است ؛ آیاتی که برای دوست ودشمن مایه رحمت است و برای اولیای خدا برکات و رحمت های ویژه ای در بر دارد. در حقیقت صفت بارز این کتاب آسمانی که در لا به لای تمام آیاتش قرار گرفته ، همان رحمت است. رحمت برای کسانیکه راه آنرا بپویند واز تعلیماتش الهام گیرند
{تَنزیلُ الْکِتاب لا رَیْبَ فیه مِن رَّبِ الْعالَمین} سجده / 2
ترجمه : این کتابی است که از سوی پروردگار جهانیان نازل شده و شک و تردیدی در ان راه ندارد.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388

حمد پروردگار عالَم

سوره حمد را به جهت اینکه در آن ستایش پروردگار صورت پذیرفته «حمد» می نامند.در آیه دوم این سوره، انسان پروردگار خود را مورد حمد قرار می دهد و همه حمدها را مختص او می داند.صاحب تفسیر کاشف می نویسد:«حمد خدا،ثنای او به قصد تجلیل و بزرگ دانستن می باشد،که در همه حال صورت می پذیرد حتی در سختی ها و پریشانی ها.»
حضرت علی نیز می فرماید:«خدا را حمد می کنم در نعمت هایش همانگونه که در سختی ها حمد می کنم.»
بشر از روزگار کهن تا به امروز این احساس را در خود داشته که باید در برابر مقام برجسته ای تواضع داشته باشد.ریشه بت پرستی در عصر جاهلیت به همین احساس بر می گردد.گرچه که بت پرستی مردم آن روزگار در غالبی ساده و بت پرستی انسان مدرن امروزبه شکل پیچیده تر بوده ،ولی همگی همه اشتباه در مصداق بوده، و چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند؛اما با این وجود نشان از این دارد که این حس مشترک ریشه در فطرت دارد.انسان نمی تواند در برابر زیبای ها و نعمت های فراوان بی تفاوت باشد.او به دنبال پدید آورنده می گردد تا سر به آستانش بر آورد.

تفاوت حمد و مدح و شكر

حمد در قرآن فقط براي ذات خداوند به كار برده شده و حتي براي صفات بارز خدا مثل الرحمن و الرحيم استعمال نشده است . برای یافتن دلیل این امر می بایست لفظ حمد را از نظر معنا و مفهوم مورد تحليل و بررسي قرار داد تا ويژگي آن نسبت به الفاظي كه نزديك به اين معنا هستند مثل مدح و شكر آشكار شود. حمد و مدح و شكر هر سه به معناي ستايش به كار رفته. اما حمد به آن ستايش و تقديسي گفته مي شود كه در برابر كار و یا اثری زيبا انجام مي گيرد.البته به شرط اینکه خالق و پدید آورنده آن اثريك موجود مختار باشد.مانند آن حالتی که به انسان با دیدن یک تابلوی زیبای نقاشی و یا با خواندن یک کتاب خوب دست می دهد.کتاب و تابلوی نقاشی را نویسنده و نقاش پدید آورده اند و خلق آن از روی تصادف نبوده است .و کسی که کتاب را می خواند و یا تابلو را می بیند به پدید آورنده آن احسنت می گوید.
مدح به ستايش و تقديري مي گويند كه در برابر زيبايي صورت مي پذيرد . تفاوت مدح و حمد در اين است كه مدح كننده وقتي به يك اثر و هنر زيبا برخورد مي كند آن را آفرين مي گويد هر چند پديد آورندة آن اثراز خود اختياري نداشته باشد ویا اگر هم دارد مدّ نظر نباشد . مانند وقتي كه انسان جلوه زيبای طبيعت را مي بيند و لذت می برد و به طبیعت که شامل گل وگیاه و درخت است آفرین می گوید.در این نمونه گرچه طبیعت خالق دارد اما به آن توجه نشده و بیننده طبیعت با مشاهده آن روی محبوب را نیافته بلکه ذهنش در خود اثر متمرکز شده و فراتر نرفته است.
دايره مفهوم شكر از مدح و حمد تنگ تراست و به عكس العمل و يا تقديري مي گويند كه در برابر نعمتی که به او رسيده ،صورت مي پذيرد.مانند وقتی که شما به کسی افطاری می دهید و او از شما تشکر می کند.
با توجه به تفاوت این سه واژه در می یابیم ،انسانی که بینش توحیدی دارد وقتی به زیبایی ها و شاهکارهای خلقت نگاه می کند در رأس همه آنها خداوند را مي بينيد به جاي اينكه زيبايي های عالم را مدح كند خالق و آفريننده آن را حمد مي كند.و فقط او را سزاوار ستایش می یابد. چون اوست كه خالق همه موجودات می باشد.آفریننده ای که آثار و هنر مندي هاي او بر خاسته از اختيار می باشد. و هیچ جبری بر او غلبه ندارد.

آفریننده جهان وجود

در سوره حمد جهت اینکه همه حمدها را به خدا اختصاص داده این است که او پروردگار جهانیان است. «ربّ» از ماده« رَبَبَ »و به معناي مالكي كه صاحب اختيار است مي باشد.و«رب در اصل تربیت است و آن انشاء و ایجاد یک شی است به صورت لحظه به لحظه، تا به حد تام برسد.»
تک تک موجودات این عالم براساس یک نظم در حال سیر به سمت کمال خود می باشند.شیوه زندگی حیوانات و رشد گیاهان نمونه بارز این موضوع اند.مورچه بر اساس یک برنامه مشخص به جمع آوری توشه برای زمستان می پردازد.و زنبور عسل طبق یک هماهنگی دقیق بین اعضای گروه به تولید عسل می پردازد.وقتی کشاورز دانه گندم را در زمین قرار می دهد و روی خاک آب می ریزد؛دانه گندم در مرحله نخست می پوسد و از دل آن دانه گندیده جوانه سبز بیرون می آید. کدام نیرو است که او را هدایت می کند تا از درون خاک سخت و تاریک بیرون بیاید.چگونه خاک را کنار می زند.این نمونه ها همه نشان از تربیت الهی است.
« عالمين » جمع عالم است و مراد از عالم مجموعه اي همانند از مخلوقات خدا مي باشد مثل عالم انسان ، عالم جن،دنياي حيوانات و... . حال با توجه به دو واژة « رب » و « عالمين» آیه این گونه معنا می شود.که مالک و صاحب اختيار همة اصناف موجود و مربّي آنها خداوند رحمان و رحيم است. وچون پس از این آیه الرحمن والرحيم تکرار شده معلوم می شود که که جهان بر پایه رحمت استوار شده است .خدایی که رحمت را بر خود واجب نموده جهانیان را خلق کرده است و به آنان نعمت وجود بخشیده است.خلقت مخلوقات خدا بر اساس لطف او بوده نه اینکه آنان لیاقتی داشته اند.
انسانها مانند سایر موجودات علاقه مندند که با آنها برخوردي از روي رأفت و مهرباني شود، تا برخوردي برخواسته ازمنطق خشك و بي روح و يا تهديد و تحقير.و بدیهی است که تأثيري كه محبت در افراد دارد هيچ موقع خشونت نخواهد داشت. خدایی که آفریننده انسان است و با تمام ابعاد وجودي اوآشناست از طريق دوستي و محبت اراده کرده بندگانش را به سوي خود متمايل كند.البته باید توجه داشت که مهرباني و لطف انسانها با رحمت و بخشش حضرت حق فاصله بسيار زيادي دارد.چون مهرباني ما انسانها به دیکدیگران يك جنبه انفعالي دارد. وقتي كه رهگذري در كنار خيابان بچه يتيمي را مي بيند و از تماشا كردن اين صحنه حس ترحم و دلسوزي او تحريك مي شود و كمكي به فقير مي كند. كار او در حقيقت نتيجه واكنش و انقلاب دروني است.اما خداوند به خاطر دلسوختگي نيست که رحمت مي کند. بلكه ذات او منشأ خير و رحمت است.
از نکات اخلاقی که از این آیه می توان بهره مند شد ،این است که اگر می بینیم برخی از انسانها خود را با دیگران مقایسه می کنند. و بررسی میکنند ببینند سایر انسانها چه امکاناتی دارند که آنها ندارند تا طلبکار خدا شوند،نشانه بی ادبی بنده است.بندگان خدا هر بهره ای که از حیات و علم و قدرت و نعمت های دنیوی می برند،خدا به آنان بخشیده است .بنابراین ندارد طلبکار خدا بشوند،بلکه باید بکوشند شکر نعمت های خدا را در حد توان به جا آورند.
ادامه دارد ....

پى نوشتها:

1- محمدجواد مغنیه ، تفسیر الکاشف ،چاپ اول ،تهران ‏، دار الكتاب الاسلامیه ،1424 ق، ج‏1، ص33.
2- امام علی علیه السلام ،نهج البلاغه ،ترجمه محمد دشتی ،چاپ چهارم ،قم ،انتشارات مشرقین ،خطبه 114،ص218.
3- ابی القاسم الحسین بن محمد معروف بالراغب الاصفهانی،المفردات فی غریب القرآن،چاپ دوم،دفتر نشر الکتاب،1404ه،ص184.
4- ر،ك، مفردات راغب ، ذيل معناي «عالم

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و سوم بهمن 1388

صفت رحمت در انسان

اگر فرض کنیم فردی در یک متری بخاری نشسته وفرد دیگر با فاصله ده متری آن نشسته است،بدیهی است آنکه به منبع حرارت نزدیک تر است بیشتر حرارت را جذب می کند. در رابطه با ملاک نزدیکی انسان به خدا فاصله زمانی و مکانی نمی تواند معیار باشد.چون خدا فراتر از زمان ومکان است .و آنچه ملاک قرب و بعد می باشد صفات خداست .یعنی هرچه انسان از نظر صفت بتواند خودش را بیشتر به صفات خدا نزدیک کند ،به خدا مقرب تر است.
بارزترین صفت خدا رحمت است.و بر اساس آن موجودات را خلق نموده و در مسیر تکامل قرار داده است.بنابراین هرچه انسان بکوشد این صفت را بیشتر در خودش تقویت کند بیشتر به خدا نزدیک می گردد و در حقیقت نشانه نزدیکی انسان به خدا داشتن صفت رحمت است.دقت در زندگی پیامبران به ما نشان می دهد که آن فرستادگان الهی سر تا سر وجودشان رحمت بود.و علت نفوذ آنان در بین مردم و محبوبیت شان پس از گذشت قرن ها همین امر است .برای نمونه می توان به برخورد پیامبر اسلام با زید اشاره کرد.
يكي از فرادی كه شيفته نرم خويي و اخلاق پیامبر شده بود زيد بن حارثه نام دارد. او کودکي خردسال بود که در يکي از جنگهاي بين قبايل اسير شد و در بازار عکا به فروش رسید.و حکيم بن حزام او را براي عمّه اش حضرت خديجه خريد. و خديجه نيز قبل از بعثت پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) او را به حضرت بخشيد.و به این طریق زيد وارد زندگی پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد.خویشان زيد که برای یافتن او به همه جا سر زده بودند با تلاش زيادي توانستند اورا پيداكنند.آنان خواستند با پرداخت فدیه او را آزاد كنند و به همراه خود ببرند.
پیامبر انتخاب بین رفتن و ماندن را به عهده خود زيد گذاشت و فرمود:اگر مي خواهي با بستگانت برو من حتي فديه ای كه براي تو مي خواهند بپردازند ،نمي خواهم. و اگر تصميم داري نزد من بماني به تصميم خود عمل كن.در این صورت من اجازه نخواهم داد تو را با خود ببرند. زيدبن حارثه كنار پيامبر بودن را ترجيح داد.زيد بندگي خود را انتخاب كرد و مولايي مانند حضرت را بر پدر و مادر خود ترجيح داد. در تحليل اين جريان تاريخي آن عنصري كه موجب مي گردد زيد در كنار پيامبر بودن را بر آغوش خانواده ترجیح دهد نرم خويي و رأفت حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مي باشد.
خدا در قرآن سوره آل عمران آیه 159به پیامبر خود می گوید: « فبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنهُْمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فىِ الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلىَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يحُِبُّ الْمُتَوَكلِِّينَ» « به سبب رحمت خداست كه تو با آنها اينچنين خوشخوى و مهربان هستى. اگر تندخو و سخت‏دل مى‏بودى از گرد تو پراكنده مى‏شدند. پس بر آنها ببخشاى و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصد كارى كنى بر خداى توكل كن، كه خدا توكل كنندگان را دوست دارد.»پیامبر چنین ویژگی را دارد که خدا او را برای ما الگو قرار داده و در سوره احزاب ،آیه 21 می فرمایید:« لَقَدْ كاَنَ لَكُمْ فىِ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كاَنَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا» «قطعاً براى شما در [اقتدا به‏] رسول خدا سرمشقى نيكوست: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند. ».
گاهي مشاهده می کنیم برخي از روي نادانی یا غرض ورزي اسلام را دين خون و شمشير معرفي مي كنند. و علت پيشرفت اسلام را در همین خلاصه می کنند. ترویج این اندیشه جفای بزرگی به اسلام است و نظریه خطرناکی است که موجب تضعیف دین می شود.اسلام دینی مطابق با فطرت و عدالت است.و به همین جهت است که تمامي جنبه هاي عقلي،عرفاني،عاطفي انسانها را ارضا می کند.دفاع و جهاد و جنگ هاي پيامبر به جهت مانع زدايي بوده است.و تا ضرورت ایجاب نمی کرد،صورت نمی پذیرفت.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388

حمد پروردگار عالَم

سوره حمد را به جهت اینکه در آن ستایش پروردگار صورت پذیرفته «حمد» می نامند.در آیه دوم این سوره انسان پروردگار خود را مورد حمد قرار می دهد و همه حمدها را مختص او می داند.صاحب تفسیر کاشف می نویسد:«حمد خدا ،ثنای او به قصد تجلیل و بزرگ دانستن می باشد،که در همه حال صورت می پذیرد حتی در سختی ها و پریشانی ها.»
حضرت علی نیز می فرماید:
« خدا را حمد می کنم در نعمت هایش همانگونه که در سختی ها حمد می کنم.»
بشر از روزگار کهن تا به امروز این احساس را در خود داشته که باید در برابر مقام برجسته ای تواضع داشته باشد.ریشه بت پرستی در عصر جاهلیت به همین احساس بر می گردد.گرچه که بت پرستی مردم آن روزگار در غالبی ساده و بت پرستی انسان مدرن امروزبه شکل پیچیده تر همه اشتباه در مصداق بوده و چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند؛اما با این وجود نشان از این دارد که این حس مشترک ریشه در فطرت دارد.انسان نمی تواند در برابر زیبای ها و نعمت های فراوان بی تفاوت باشد.او به دنبال پدید آورنده می گردد تا سر به آستانش بر آورد.

تفاوت حمد و مدح و شكر

حمد در قرآن فقط براي ذات خداوند به كار برده شده و حتي براي صفات بارز خدا مثل الرحمن و الرحيم استعمال نشده است . برای یافتن دلیل این امر می بایست لفظ حمد را از نظر معنا و مفهوم مورد تحليل و بررسي قرار داد،تا ويژگي آن نسبت به الفاظي كه نزديك به اين معنا هستند مثل مدح و شكر آشكار شود. حمد و مدح و شكر هر سه به معناي ستايش به كار رفته. اما حمد به آن ستايش و تقديسي گفته مي شود كه در برابر كار و یا اثری زيبا انجام مي گيرد.البته به شرط اینکه خالق و پدید آورنده آن اثريك موجود مختار باشد.مانند آن حالتی که به انسان با دیدن یک تابلوی زیبای نقاشی و یا با خواندن یک کتاب خوب دست می دهد.کتاب و تابلوی نقاشی را نویسنده و نقاش پدید آورده اند و خلق آن از روی تصادف نبوده است .و کسی که کتاب را می خواند و یا تابلو را می بیند به پدید آورنده آن احسنت می گوید.
مدح به ستايش و تقديري مي گويند كه در برابر زيبايي صورت مي پذيرد . تفاوت مدح و حمد در اين است كه مدح كننده وقتي به يك اثر و هنر زيبا برخورد مي كند آن را آفرين مي گويد هر چند پديد آورندة آن اثراز خود اختياري نداشته باشد ویا اگر هم دارد مدّ نظر نباشد . مانند وقتي كه انسان جلوه زيبای طبيعت را مي بيند و لذت می برد و به طبیعت که شامل گل وگیاه و درخت است آفرین می گوید.در این نمونه گرچه طبیعت خالق دارد اما به آن توجه نشده و بیننده طبیعت با مشاهده آن روی محبوب را نیافته بلکه ذهنش در خود اثر متمرکز شده و فراتر نرفته است.
دايره مفهوم شكر از مدح و حمد تنگ تراست و به عكس العمل و يا تقديري مي گويند كه در برابر نعمتی که به او رسيده ،صورت مي پذيرد.مانند وقتی که شما به کسی افطاری می دهید و او از شما تشکر می کند.
با توجه به تفاوت این سه واژه در می یابیم ،انسانی که بینش توحیدی دارد وقتی به زیبایی ها و شاهکارهای خلقت نگاه می کند در رأس همه آنها خداوند را مي بينيد به جاي اينكه آن زيبايي را مدح كند خالق و آفريننده آن را حمد مي كند.و فقط او را سزاوار ستایش می یابد. چون اوست كه خالق همه موجودات می باشد.آفریننده ی که آثار و هنر مندي هاي او بر خاسته از اختيار می باشد. و هیچ جبری به او غلبه ندارد.
این مواردي صورت پذيرفته است . براي نمونه شما اگر پديده بت پرستي را مورد بررسي قرار دهيد آنچه به وضوح هم در بت پرستي قديم كه مربوط به دوران جاهليت است و هم در بت پرستي مدرن كه همان اومانيسم و انسان محوري است مشاهده مي كنيد اشتباه در مصداق است . انسانها در خود مي يابند که در مقابل اين همه نعمت و زيباييهاي عالم بايد از خود تواضع نشان دهند و مقام بالايي را مورد حمد و تقديس قرار دهند اما به دلايل مختلف به بيراه مي روند .

پي نوشت :

1 - محمود زمخشرى ، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل،چاپ سوم،بيروت‏، دار الكتاب العربي،1407 ق، ج‏1، ص33.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه هفتم بهمن 1388

صفت رحمت در انسان

اگر فرض کنیم فردی در یک متری بخاری نشسته وفرد دیگر با فاصله ده متری آن نشسته است،بدیهی است آنکه به منبع حرارت نزدیک تر است بیشتر حرارت را جذب می کند. در
رابطه با ملاک نزدیکی انسان به خدا فاصله زمانی و مکانی نمی تواند معیار باشد.چون خدا فراتر از زمان ومکان است .و آنچه ملاک قرب و بعد می باشد صفات خداست .یعنی هرچه انسان از نظر صفت بتواند خودش را بیشتر به صفات خدا نزدیک کند ،به خدا مقرب تر است.
بارزترین صفت خدا رحمت است.و بر اساس آن موجودات را خلق نموده و در مسیر تکامل قرار داده است.حال هرچه انسان بکوشد این صفت را بیشتر در خودش تقویت کند الهی تر می گردد و در حقیقت نشانه نزدیکی انسان به خدا داشتن صفت رحمت است.دقت در زندگی پیامبران به ما نشان می دهد که آن فرستادگان الهی سر تا سر وجودشان رحمت بود.و علت نفوذ آنان در بین مردم و محبوبیت شان پس از گذشت سالیان سال همین امر است .برای نمونه می توان به برخورد پیامبر اسلام با زید اشاره کرد.
يكي از فرادی كه شيفته نرم خويي و اخلاق پیامبر شده بود زيد بن حارثه نام دارد. او کودکي خردسال بود که در يکي از جنگهاي بين قبايل اسير شد و در بازار عکا به فروش رسید.و حکيم بن حزم او را براي عمّه اش حضرت خديجه خريد. و خديجه نيز قبل از بعثت پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) او را به حضرت بخشيد.و به این طریق زيد وارد زندگی پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد.خویشان زيد که برای یافتن او به همه جا سر زده بودند با تلاش زيادي توانستند اورا پيداكنند.آنان خواستند با پرداخت فدیه او را آزاد كنند و به همراه خود ببرند.
پیامبر انتخاب بین رفتن و ماندن را به عهده خود زيد گذاشت و فرمود:اگر مي خواهي با بستگانت برو من حتي فديه كه براي تو مي خواهند بپردازند را نمي خواهم. و اگر تصميم داري نزد من بماني به تصميم خود عمل كن.در این صورت من اجازه نخواهم داد تو را با خود ببرند. زيدبن حارثه كنار پيامبر بودن را ترجيح داد.زيد بندگي خود را انتخاب كرد و مولايي مانند حضرت را بر پدر و مادر خود ترجيح داد. در تحليل اين جريان تاريخي آن عنصري كه موجب مي گردد زيد در كنار پيامبر بودن را به آغوش خانواده ترجیح دهد نرم خويي و رأفت حضرت رسول (ص) مي باشد.
خدا در قرآن سوره آل عمران آیه 159به پیامبر خود می گوید :« به سبب رحمت خداست كه تو با آنها اينچنين خوشخوى و مهربان هستى. اگر تندخو و سخت‏دل مى‏بودى از گرد تو پراكنده مى‏شدند. پس بر آنها ببخشاى و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصد كارى كنى بر خداى توكل كن، كه خدا توكل كنندگان را دوست دارد.»پیامبر چنین ویژگی را دارد که خدا او را برای ما الگو قرار داده و باز می فرمایید:«قطعاً براى شما در [اقتدا به‏] رسول خدا سرمشقى نيكوست: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند. » سوره احزاب ،آیه 21.
گاهي مشاهده می کنیم برخي از روي نادانی یا غرض ورزي اسلام را دين خون و شمشير معرفي مي كنند. و علت پيشرفت اسلام را در همین خلاصه می کنند. ترویج این اندیشه جفای بزرگی به اسلام است و نظریه خطرناکی است که موجب تضعیف دین می شود.اسلام دینی مطابق با فطرت و عدالت است.و به همین جهت است که تمامي جنبه هاي عقلي،عرفاني،عاطفي وانسانها را ارضا می کند.دفاع و جهاد و جنگ هاي پيامبر به جهت مانع زدايي بوده است.و تا ضرورت ایجاب نمی کرد،صورت نمی پذیرفت.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و هشتم دی 1388

رحمت الهی

آیه «به نام خداوند بخشنده بخشایشگر»114مرتبه در قرآن تکرار شده است .برای برسی این تکرار لازم است بدانیم ما انسانها معمولا در دو مورد سخنی را تکرار می کنیم .آنگاه که مطلبی را فراموش کرده ایم .مانند سخنرانی که در جلسات قبل سخنی را بر زبان آورده اما از یاد برده که این مطلب را برای مخاطب خود گفته است. از این رو دو مرتبه تکرار می کند.
دلیل دیگر تکرار اهمیت موضوع می باشد.مانند والدین دانش آموزی که می خواهد با دوستانش به سفر زیارتی برود.آنها در منزل سفارش های لازم را به فرزند خود نموده اند. با این وجود وقتی او می خواهد سوار اتوبوس شود باز هم تکرار می کنند. در اینجا علت تکرار اهمیت موضوع می باشد. چون سلامتی فرزند برای پدر و مادر اهمیت دارد تکرار صورت می پذیرد.یکی از مهم ترین جهاتی که خدا این آیه را تکرار نموده است اهمیت آن می باشد.
در این آیه دو صفت بخشنده و بخشایشگر در کنار اسم خدا قرار گرفته است. اين دو صفت در ماده رحمت مشترک می باشند. خداوند در ميان اسمهاي خود اين دو را انتخاب كرده است .در صورتي كه در جوشن كبير نزديك به هزار اسم براي خداوند وجود دارد.او با این کار می خواهد به ما بفهمانداساس كار خلقت خود بر پايه رحمت است. قرآن آنجايي كه از ارتباط عبد با مولاي خود سخن مي گويد به بنده گنهكاري كه در مقابل مقام ربويي حضرت حق ايستاده ياد مي دهد که در مرحلة دعا مي تواند به جاي «الله»، «رحمان» را بخواند.خدا از بندگان خود مي خواهد او را به نام ذاتش يعني خدا يا به نام رحمان بخوانند چون در مرحله اجابت و دستگيري از بندگان عين رحمت است .
در آيه ديگري از قرآن كه اين آيه جزء اميدواركننده ترين آيات قرآن است مي خوانيم:«هر کس بر طینت خویش می تند.»یعنی هر كس بر اساس سرشت و خمير مايه وجودي خود عمل مي كند.برای تبین بیشتر مطلب به این مثال توجه کنیم .انساني كه كنترل اعصاب ندارد و زود عصباني مي شود تا وقتي خود را تربيت نكرده است هر اتفاقي كه مطابق ميل او نباشد او را به عكس العملي مي كشاند كه بر خاسته از غضب اوست. هرچند ممكن است در ظاهر مقداري تحمل كند يا خود را از وضعيت موجود راضي نشان دهد، اما از درون مانند كوه آتشفشاني است كه بالأخره فوران مي کند و حقيقت واقعي خود را نشان مي دهد.در این حالت حقیقت درونی او غضب است.حقیقت حضرت حق تعالي رحمانيت است و بر اساس همان هم عمل مي كند .اگر موجودات را خلق مي كند و آدمي را بهترين مخلوق خود قرار مي دهد و به او اختيار و آزادي عنايت مي كند و براي وي پيامبري مي فرستد تا راهنماي مسيرش باشد همه و همه از رحمت او سرچشمه گرفته است.
خدایی که این گونه است می خواهد به ما بیاموزد همان گونه كه خداوند همه افعالش با رحمت عجين شده است ما هم بايد در تمام كارهاي خود عنصر محبت و رحمت را داشته باشیم ،تا کارهایمان رنگ الهي پيدا كند.
دقت در سيره پيامبر بزرگوار اسلام كه برترين و بالاترين مخلوق خداست به ما نشان مي دهد آن حضرت در رفتار و منشش با اطرافيان بسيار با محبت و رحمت بودند اين رأفت با ديگران موجب شده بود كه افراد مختلف با سليقه هاي گوناگون شيفته وي شدند.
روزي غلام حضرت كه ابورافع نام داشت وارد منزل پيامبر شد ديد وي در گوشه اي خوابيده است و در قسمت ديگر خانه هم ماري به طرف حضرت، در حركت است .ابو رافع با خود فكر كرد اگر بخواهد مار را از بين ببرد ممكن است پيامبر(ص) ازخواب بيدار شوند و اگر آنرا نكشد ممکن است مار به حضرت آسيبي برساند. تصميم گرفت بين پيامبر اكرم(ص) و مار بخوابد كه اگر مار قصد نيش زدن دارد او فدايي گردد . در همين حال پيامبر(ص) امين از خواب بيدار شد ديد كه ابورافع در كنارش دراز كشيده است. علت را پرسيد او هم پاسخ داد ،بعد آن حضرت فرمود: ابورافع امين من است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: شنبه پنجم دی 1388

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر
گذشت که در حديثی که در منابع شيعه و سنى آمده ، رسول خدا (ص) فرمود: « هر امرى از امور كه اهميتى داشته باشد، اگر به نام خدا آغاز نشود، ناقص و أبتر مى‏ماند، و به نتيجه نمى‏رسد» و كلمه (ابتر) بمعناى چيزيست كه آخرش بريده باشد.از همين جا مى‏توانيم بگوئيم حرف: «باء» كه در اول« بسم اللَّه »است، از ميان معناهايى كه براى آنست، با معناى ابتداء مناسب‏تر است، در نتيجه معناى جمله اين مى‏شود: «كه من به نام خدا آغاز مى‏كنم».

علت ابتداء هر سوره با بسم اللَّه‏

در مورداين پرسش كه چرا اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده،مرحوم علامه طباطبایی نظر پر ارزشی دارد.او می نویسد:« نخست بايد دانست كه خداى سبحان كلمه (سوره) را در كلام مجيدش چند جا آورده و از اين آيات مى‏فهميم كه هر يك از اين سوره‏ها طائفه‏اى از كلام خدا است، كه براى خود و جداگانه، وحدتى دارند، نوعى از وحدت، كه نه در ميان ابعاض يك سوره هست، و نه ميان سوره‏اى و سوره‏اى ديگر.
و نيز از اينجا مى‏فهميم كه اغراض و مقاصدى كه از هر سوره بدست مى‏آيد مختلف است، و هر سوره‏اى غرضى خاص و معناى مخصوصى را ايفاء مى‏كند، غرضى را كه تا سوره تمام نشودآن غرض نيز تمام نمى‏شود، و بنا بر اين جمله (بسم اللَّه) در هر يك از سوره‏ها راجع به آن غرض واحدى است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است.
پس بسم اللَّه در سوره حمد راجع به غرضى است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنايى كه از خصوص اين سوره بدست مى‏آيد، و از این سوره برمى‏آيد حمد خدا است، اما نه تنها بزبان، بلكه باظهار عبوديت، و نشان دادن عبادت و كمك خواهى و در خواست هدايت است، پس كلامى است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد.و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملى است كه مى‏كند، و قبل از انجامش بسم اللَّه مى‏گويد، و امر ذى بال و مهم همين كارى است كه اقدام بر آن كرده، پس ابتدا به نام خداى سبحان هم راجع به او است، و معنايش اين است: خدايا من به نام تو عبوديت را براى تو آغاز می کنم.»
«الرحمن» صيغه مبالغه و بر وزن «فَعلان» است اين لغت از رحمت ريشه گرفته است و با توجه به وزن آن به معناي رحمت گسترده و فرا گير مي باشد. و «الرحيم» نیز از كلمه رحمت ريشه گرفته و بر وزن «فعيل» است . و بر رحمتي كه دوام و ثبات دارد دلالت مي کند رحمت خداوند بر دو گونه است.رحمتی که عام و فراگيراست و همه موجودات و مخلوقات الهي را شامل مي شود.مانند نعمت آب که انسان و حیوان و گیاه از آن بهره می برند. و بهره برداری از گوشت حیوانات و سبزیجات که همه انسانها بدون هیچ استثنایی از آن استفاده می کنند.اين نوع رحمت و بخشش سرچشمه از رحمان بودن خدا مي گیرد.
اما پروردگار جهان يك رحمت خاص نيز دارد كه تنها اختصاص به مومنان دارد و در دنیا و آخرت شامل حال آنان مي شود. اين رحمت را رحمت رحيميه مي نامند.شما اگر به زندگی انسانهاي دیندار نگاه كنيد به وضوح مي بينيد كه اهل ايمان داراي زندگي سرشار از معنويت هستند و اضطراب و نگرانی ندارند و اين معنويت يكي از جلوه هاي رحيميت حضرت حق در اين دنيا نسبت به مومنان است.

پي نوشت :

- سیدمحمدحسین طباطبایی،المیزان،ترجمه سید محمدباقر موسوی،چاپ پنجم،قم،دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1382،ج1،ص26و27.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: دوشنبه سی ام آذر 1388

«به نام خداوند بخشنده بخشایشگر»
ميان همه مردم جهان رسم است كه هر كار مهم و پر ارزشى را به نام بزرگى از بزرگان آغاز مى‏كنند، يعنى آن كار را با آن شخصيت مورد نظر از آغاز ارتباط مى‏دهند. ولى آيا بهتر نيست كه براى پاينده بودن يك برنامه و جاويد ماندن يك تشكيلات، آن را به موجود پايدار و جاويدانى ارتباط دهيم كه فنا در ذات او راه ندارد، از ميان تمام موجودات آنكه ازلى و ابدى است تنها ذات پاك خداست و به همين دليل بايد همه چيز و هر كار را با نام او آغاز كرد و از او استمداد نمود لذا در نخستين آيه قرآن مى‏گوئيم: «بنام خداوند بخشنده بخشايشگر».
در حديث معروفى از پيامبر « درود خدا بر او باد»مى‏خوانيم: كلّ امر ذى بال لم يذكر فيه اسم اللّه فهو ابتر: «هر كار مهمى كه بدون نام خدا شروع شود بى فرجام است».و نيز امام باقر عليه السّلام مى‏فرمايد: «سزاوار است هنگامى كه كارى را شروع مى‏كنيم، چه بزرگ باشد چه كوچك، بسم اللّه بگوئيم تا پر بركت و ميمون باشد».
چون پايدارى و بقاء عمل بسته به ارتباطى است كه با خدا دارد به همين مناسبت خداوند به پيامبر دستور مى‏دهد كه در آغاز شروع تبليغ اسلام اين وظيفه خطير را با نام خدا شروع كند: بخوان به اسم پروردگارت (سوره علق آيه 1)، و مى‏بينيم حضرت نوح در آن طوفان سخت و عجيب هنگام سوار شدن بر كشتى براى پيروزى بر مشكلات به ياران خود دستور مى‏دهد كه در هنگام حركت و در موقع توقف كشتى «به نام خدا» بگويند. (سوره هود آيه 41 و 48).
و آنها نيز اين سفر را سر انجام با موفقيت و پيروزى پشت سر گذاشتند.
سليمان در نامه‏اى كه به ملكه سبا مى‏نويسد سر آغاز آن را «به نام خدا» قرار مى‏دهد (سوره نحل آيه 30).
به هر جهت می توان اینچنین نتیجه گرفت که آغاز نمودن اعمال و گفتار با نام خدا ادب است و عمل را خدايى و نيك فرجام مى‏كند.
خداى تعالى كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده، تا آنچه كه در كلامش هست مارك او را داشته باشد، و مرتبط با نام او باشد، و نيز ادبى باشد تا بندگان خود را به آن ادب، مؤدب كند، و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت نموده، آن را با نام وى آغاز نموده، تا عملش خدايى شده، صفات اعمال خدا را داشته باشد، و مقصود اصلى از آن اعمال، خدا و رضاى او باشد، و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند، چون به نام خدايى آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد.
شاید شما بپرسيد كه دليل قرآنى اين معنا چيست؟ در پاسخ مى‏گوئيم دليل آن اين است كه خداى تعالى در چند جا از كلام خود بيان فرموده: كه آنچه براى رضاى او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بى اثر خواهد بود، و نيز فرموده: بزودى بيك يك اعمالى كه بندگانش انجام داده مى‏پردازد، و آنچه به احترام او و به خاطر او انجام نداده‏اند نابود و هباء منثورا مى‏كند، و آنچه به غير اين منظور انجام داده‏اند، حبط و بى اثر و باطل مى‏كند، و نيز فرموده: هيچ چيزى جز وجه كريم او بقاء ندارد، در نتيجه هر چه به احترام او و وجه كريمش و به خاطر رضاى او انجام شود، و به نام او درست شود باقى مى‏ماند، چون خود او باقى و فنا ناپذير است، و هر امرى از امور از بقاء، آن مقدار نصيب دارد، كه خدا از آن امر نصيب داشته باشد.

پی نوشت ها :

1- احمد علی بابایی، برگزيده تفسير نمونه، تهران،دارالکتب السلامیه ،1382،ج‏1، ص، 26.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( نگاهی گذرا به سوره حمد ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388

نام های سوره حمد

از سوره حمد با نام هایی مانند:حمد،امّ القرآن،فاتحه الکتاب و سبع المثانی نام می برند.طبیعی است که نام گذاری سوره ها بر اساس وجه و دلیلی صورت می پذیرد.سوره حمد از این جهت که در بین آیات آن حمد و ستایش پروردگار صورت پذیرفته و در حقیقت خدا در این سوره سبک بندگی را به انسان می آموزد،«حمد» نام گرفته است.
در بین روایات برای سوره حمد ویژگی هایی برشمرده شده که یکی از مهم ترین آنها «ام القرآن»بودن است.امّ به معنای مادر می باشد.و ام القرآن یعنی مادر قرآن.دلیل اینکه سوره حمد با این نام معرفی شده این است،که تمام حقایق قرآن به صورت چکیده در این سوره جمع است .اساسی ترین موضوعات قرآن پیرامون خداشناسی و نبوت و معاد می باشد.و آیه های سوره حمد به این سه اصل اساسی تکیه دارد.
نام «فاتحة الكتاب»نیز به این جهت است که فاتحه هر چيزى، ابتداء آن است ،چنانچه خاتمه هر چيز پايان و انتهاء آن ميباشد بنا بر اين اگر مراد از كتاب سوره‏هاى آن باشد اطلاق فاتحه بر اين سوره، حقيقى است.چون سوره حمد نخستین سوره قرآن می باشد.
از نامهاي دیگر سوره حمد «سبع المثاني»است،يعني هفت دو تايي. علت اين نامگذاري را از دو وجه مي توان مورد بررسي قرار داد .

وجه خارجي

سوره حمد دو مرتبه نازل شده است . و از طر ف دیگر اين سوره هفت آيه دارد. و چون دو مرتبه هم نازل شده است،می توان گفت به این اعتبار «سبع المثاني» یعنی هفت دوتایی. همچنین در هر نماز دو مرتبه سوره حمد را مي خوانيم ،بر اساس این اعتبار نیز می توانیم این چنین نام گذاری کنیم.

وجه داخلي

اگر به درون آيات اين سوره نظر بیفكنيم و بکوشیم علت نامگذاري را از درون آيات پيدا كنيم.این قرینه ها به دست می آید. در سوره حمد هفت كلمه وجود دارد كه هر كدام دو مرتبه تكرار شده است. و اگر شما تعداد كلماتي كه الف و لام دارد را در این سوره جمع كنيد به عدد چهارده يعني هفت تا دوتا مي رسيد.و همچنین اگر كلماتي كه الف و لام ندارد را جمع كنيد به مضربي از هفت مي رسيد.البته اين فرض بر اين اساس استوار است كه «مثاني» از كلمه «المثني» باشد و معناي «دو تايي » بدهد .
و اما اگر كلمه «المثاني» جمع «مثنيه» و اسم مفعول از «ثني» باشد،به معناي رجوع كردن و عطف شدن است،در اين صورت منظور اين می تواند باشد كه نصف سوره به نصف ديگر برمي گردد.و مثنيه عطف در معنا و رتبه است. با نگاه به آيه هاي اين سوره و دقت در معنای آن می بینیم که نصف آيات بصورت غايب است و نصف ديگر بصورت حاضر . در نيمه اول خداوند مورد ستايش قرار مي گيرد، و ارتباط بنده با او بصورت خطابي نيست.
بلكه او غايب است و بنده از اسم او استفاده مي كند تا او را توصيف كند و مورد ستايش قرار دهد. اما در نيمه دوم خداوند حاضر و در صحنه را مورد خطاب قرار مي دهد. و به عبارت بهتر بنده به محضر حق شرفياب مي شود و از وي طلب هدايت مي كند. بنا بر اين ريشه يابي از لغت منظور از « سبع المثاني » اين است كه نصف دوم سوره كه به صورت حاضر است به نيمه اول كه به صورت غايب است عطف مي گردد . نيمه اول از «نام خداست »است تا «صاحب روز جزا» و نيمه دوم از «ما را به راه راست هدایت فرما» آغاز مي شود تا پايان سوره.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( رسالت قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیستم آذر 1388

رسالت قرآن كریم

بهترین معرّف برای شرح اوصاف قرآن كریم همانا خود قرآن مجید است و اگر در سخنان عترت طاهره ـ علیهم السلام ـ توصیف قرآن مشاهده می‌شود باز به استناد خود قرآن حكیم است، لیكن بهره‌برداری از آن به عهده همتای وی یعنی ثقل اصغر می‌باشد كه به نوبه خود، قرآن ناطق‌اند، و در هیچ مرحله از مراحل كمال هستی از قرآن جدا نبوده و قرآن نیز در هیچ مقام از مقام‌های وجودی از آنان جدا نخواهد بود، و اگر كمالی در قرآن باشد كه عترت طاهره ـ علیهم السلام ـ فاقد آن باشد، یا كمالی در عترت طاهره ـ علیهم السلام ـ باشد كه قرآن حاوی آن نباشد، اشكال جدایی این دو وزنه‌ی وزین از هم لازم می آید كه روایت متواتر نبی اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ آن را برای همیشه مردود می‌داند.
آنچه فعلا موردنظر است، رسالت‌ قرآن كریم می‌باشد، یعنی پیام چیزی كه انسان كامل با دریافت آن به سِمَت والای رسالت منصوب می‌گردد، چون رسالت هر پیامبری به گرفتن وحی تشریعی او است كه متن پیام و گوهر رسالت خواهد بود، و شناخت رسالت هر پیامبری در گرو معرفت وحی تشریعی او می‌باشد، چه اینكه نزول هر پیامی به اندازه‌ی ظرفیت هستی آن انسان متعالی خواهد بود، و از رهگذر تفاوت انبیاء با هم: «فَضّلنا بَعضَ النبیّین عَلی بَعض
[1]ٍ» و امتیاز آنان از هم: «تلك الرُّسل فضَّلنا بعضهم علی بعض»[2] می‌توان به تفاوت پیام‌ها از هم پی برد، زیرا پیام‌ها گر چه هدف مشتركی دارند لیكن در سعه و ضیق معارف از هم جدا بوده و در انیق و عمیق بودن، همتای هم نیستند.
بنابراین كامل ترین انسانها،جامع ترین پیامها را می‌گیرد و در اثر كلّیت و دوام رسالت خویش مُهر نبوت را به همراه دارد و این نشانه‌ی خاتمیّت را هماره بر دوش می‌كشد و شانه‌ی او زیر بار مسئولیت ختم رسالت و مهر نبوّت، سنگینی توانفرسای آخرین پیام به جوامع بشری را در طول تاریخ احساس می‌فرماید: «اِنّا سَنُلقی عَلَیكَ قَولًا ثَقیلًا
[3]»، زیرا رسالت او نه تنها نسبت به حال و آینده است، بلكه باید درباره‌ی ره آورد همه‌ی پیام‌آوران گذشته میزان استوار باشد و آن هم نه در حدّ تصدیق محض بلكه در مرز سرپرستی و نگهبانی و مدیریت و حفاظت همه جانبه، تا آنچه بجا مانده است از آسیب سانحه تحریف و گزند گزافه‌گویان محفوظ بماند، و آنچه از خاطره‌ها رخت بربست یا نابجا تفسیر شده است درست بیان گردد، تا سلسله‌ی پیام‌ها به رهبری قافله سالار آنها یعنی قرآن كریم محفوظ بماند. چه اینكه سلسله‌ی پیامبران با رهنمود سالارشان محفوظ‌اند: «وَ اَنزَلنا اِلَیكَ الكِتابَ بِالحقَّ مُصدِّقاً لِما بَینَ یَدَیهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ»[4]
انگیزه نهایی هر پیامی به اندازه‌ی درجه‌ی وجودی مبدء فاعلی آن یعنی پیام فرستنده و به مقدار هستی مبدء صوری آن، یعنی محتوی پیام و عصاره‌ی مضمون آن و به سِعَه مبدء قابلی آن، یعنی روح مجرد انسان كامل كه پذیرای آن است خواهد بود. گر چه تمام پیامهای آسمانی از عظمت مبادی چهارگانه یاد شده برخوردارند لیكن بعد از تحلیل نهایی روشن خواهد شد كه هیچ پیامی همتای آخرین پیام الهی نمی‌باشد و امتیاز این پیام نهایی برین، بر تمام پیام‌های گذشته در تمام مبادی چهارگانه همچنان محفوظ است.
اما از لحاظ مبدء فاعلی گر چه خدای سبحان مبدء آغازین همه‌ی رسالت‌ها است لیكن در هر پیامی خداوند، با نام خاص از اسمای حسنای الهی ظهور می‌كند و چون آن اسماء یكسان نیستند، در نتیجه مبدا فاعلی پیام‌ها، نیز در همه موارد متساوی هم نخواهند بود، زیرا رسالتی كه از اسم عظیم نشأت می‌گیرد، همتای پیامی كه از اسم اعظم صادر می‌شود نمی‌باشد، چون اسم عظیم همسان اسم اعظم نیست. اما از لحاظ مبدء صوری یعنی محتوی پیام، همانطوری كه هم اكنون اشاره شد، مضمون دستوری كه از اسم اعظم نازل می‌شود برتر از محتوی دستوری است كه از اسم غیر اعظم نشأت می‌گیرد.
اما از لحاظ مبدء قابلی یعنی روح مجرّد انسان كامل كه قرارگاه وحی الهی است، پیامی كه كامل‌ترین انسان‌ها دریافت می‌نماید كامل‌تر از هر گونه پیامی است كه دیگری آن را دریافت می‌نماید، یعنی همان اسلام ناب كه دین خدایی است: «انَّ الدّینَ عِندَ اللهِ الاِسلامُ»
[5]. و همه‌ی پیام‌آوران الهی همان را دریافت كرده و به امت‌ها ابلاغ نموده‌اند: تفاوت مراتب آن در بطون و عمق و نیز تعالی درجات آن در صعود قابل تردید نیست.
اما از لحاظ مبدء‌ غائی یعنی انگیزه‌ی نهایی و هدف وجودی آن، چون بمقدار مبادی گذشته است و آنها در اوج كمال‌اند پس مبدء غائی آخرین پیام نیز در بلندای كمال بوده و مقامی از آن برتر میسّر صالحان سالك نخواهد بود، و گرنه آخرین دستور نمی‌شد، زیرا سنّت تبدیل‌ناپذیر حقّ بر اینست كه هر استعدادی را به فعلیت برساند و به محروم ماندن هیچ جامعه‌ی شایسته رضا ندهد.
از این رهگذر می توان به راز تعبیر دعای بیست و هفتم ماه رجب كه سالروز بعثت خاتم انبیاء الهی است پی برد: «اللّهم إنّی اسئلك بالتجلّی الاعظم...»
[6] زیرا گر چه متكلّم در كلام خود تجلّی می‌كند چنانكه در نهج البلاغه آمده است: «فتجلّی لهم سبحانه فی كتابه من غیر ان یكونوا رأوه»[7]، لیكن تمام تجلّی‌ها همتای هم نیستند و كامل‌ترین آنها همانست كه بر قلب مطهّر كامل‌ترین فرستاده‌ها نازل شده است: «نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَمینُ عَلی قَلبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنذِرینَ»[8].
نكته‌ای كه تذكر آن در این پیشگفتار سودمند است، اینست كه گر چه مؤمنان موظّف‌اند به همه‌ی پیامبران ایمان بیاورند و هیچ فرقی بین آنان نگذارند: «لا نُفرِّقٌ بَین اَحَدٍ مِن رُسُله
[9].» «وَ الّذینَ آمَنُوا بِالله وَ رُسُلهِ وَ لَمْ یُفرِّقُوا بینَ اَحَدٍ مِنْهُمْ اُولئِكَ سَوفَ یُؤتیهِم اُجُورَهُم وَ كَانَ اللهَ غَفُوراً رَحیماً»[10].
لیكن این فرق نگذاشتن، ناظر به اصل رسالت و متن نبوّت می‌باشد نه راجع به درجه آن، و گرنه همانطوری كه باید به اصل سِمَت آنها مؤمن بود لازم است به درجه‌ی خاصّ هر كدام نیز ایمان آورد تا اولوالعزم از غیر اولوالعزم جدا شوند، و در نتیجه خاتم ـ صلّی الله علیه و آله ـ از غیر آن امتیاز پیدا كند و سرانجام افضل از غیر افضل واضح شود، و بدینوسیله مزیّت پیام خاتم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نسبت به پیام‌های دیگران آشكار گردد، و مسئولیت صیانت و اطاعت و عمومی بودن و عمیق بودن آن هویدا شود.
بررسی هدف قرآن از تحقیق پیرامون اهداف سائر كتابهای آسمانی جدا نیست، زیرا همه‌ی آنها برای تعلیم و تزكیه‌ی انسان نازل شده‌اند و موضوع پیام آنها رهبری بشر است، و حقیقت بشر؛ نه همانند برخی از فرشتگان عالم غیب مجرّد تام است و نه همتای پدیده‌های طبیعی نظیر گیاه، مادّی صرف است، و نه مجموع مجرّد و مادّی است كه كثرت آن حقیقی و وحدت آن اعتباری باشد، بلكه یك واحد حقیقی و گسترده است كه دارای شئون فراوان می‌باشد، و همه‌ی آن شئون ادراكی و تحریكی را خودش اداره می‌نماید و در نهان گوهر روح وی، فطرت توحیدی تبدل ناپذیر ذخیره شده و دامنه‌ی هستی او به طبیعت سیّال بسته است.
چون منطقه‌ی تربیت وحی آسمانی حقیقت انسان است و واقعیت بشر همین است كه اجمالاً اشاره شد، لذا دین خدای سبحان كه همان اسلام ناب است نه چیز دیگر، در هر عصر به صورت وحی تشریعی و كتاب آسمانی ظهور كرده است، و خطوط كلی آن كه راجع به فطرت زوال‌ناپذیر است به نام دین ترسیم شده و هیچ تفاوتی بین ره آورد پیامبران در این زمینه نیست: «انّ الدّینَ عندَ الله الاسلامُ» و اگر فرقی بین آنها مشاهده می‌شود راجع به دقیق و دقیق‌تر بودن و ناظر به تفاوت طولی معارف آنها است، و خطوط جزئی آن كه راجع به تأمین نیازهای بخش سیّال انسانیّت است در طول زمان‌ها شاهد تحوّل‌های مختصری بوده است كه از آن به عنوان شِرعَه و منهاج یاد می‌شود،... «لكلٍّ جَعَلنا شِرعَهً وِ مِنهاجاً»
[11].
چون دین برای تهذیب بخش ثابت انسانیت است، هیچ زوالی در او راه پیدا نمی‌كند، زیرا فطرت انسانی كه موضوع پرورش دین است دگرگون نخواهد شد. «لا تَبدیلَ لِخَلقِ الله»
[12]، و از این رهگذر رابطه‌ی ره‌آورد پیامبران نسبت به یكدیگر فقط تصدیق است و هیچ تعبیری كه نشانه‌ی نسخ و ابطال و ازاله‌ی دین قبلی باشد در كلمات پیامبر بعدی یافت نمی‌شود، و چون شریعت برای تزكیه‌ی بخش متغیّر انسانیت است زوال‌پذیر می‌باشد، چه اینكه در قلمرو یك شریعت نیز گاهی نسخ الهی رخنه می كند، گر چه روح نسخ در این‌گونه از موارد به تخصیص زمانی بر می‌گردد، از این جهت سرّ تعبیر از پیوند قرآن با كتاب‌های آسمانی و تحریف نشده‌ی پیام‌آوران سلف به: «مصدّقًّا لِما بَینَ یَدَیه» معلوم خواهد شد، یعنی هر جا سخن از دین و خطوط كلی آنست عنوان تصدیق مطرح است نه نسخ و مانند آن، و هر جا سخن از نسخ به میان می‌آید، باید مدار آن را فقط در محدوده‌ی خطوط جزئی بنام منهاج و شِرعَه جستجو كرد.
با تحلیل فرق بین دین و شریعت، و تحقیق قلمرو هر كدام از تصدیق و نسخ و اثبات وحدت دین و تعدد اجمالی شرائع، هم راز تمایز منطقه‌ی تصدیق از محور محو و نسخ ظاهر می‌شود، و هم لزوم توجه به اهداف انبیاء گذشته و اغراض كتاب‌های آسمانی سلف، در تبیین هدف نبی اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و غرض قرآن كریم واضح می‌گردد، و هم سرّ خاتمیّت ره آورد حضرت محمد بن عبدالله(ص) آشكار خواهد شد، زیرا در صورتی كه خدای سبحان به حدّ نهایی رشد بشر آگاهی كامل دارد: «اَلا یَعلَم مَن خَلَقَ وَ هُوَ اللّطیف الخَبیر»
[13] قوانین كلی و قواعد اصولی كه هر كدام مبنای فروع فراوانی می‌باشد نازل می‌كند، و راه اجتهاد را تعلیم می‌دهد و پیمودن آن را بر صاحبان قدرت استنباط واجب می‌كند، تا با آگاهی كامل از حدود موضوع و شرط و جزء آن حكم الهی از متون منابع آشكار شود و بدون هجوم اشتباهات زمانی و مكانی درك گردد، و همانطوری كه برای تعلیم اندیش‌مندان آخر الزمان، سوره‌ی توحید و اوائل سوره‌ی حدید را نازل نموده است تا فرزانگان آینده‌ی دور، هم از فیض زلال زمزمه‌ی وحی بهره‌مند شوند، برای تفهیم نیازمندانِ مسائل فقهی، نیز اصول جامع می‌فرستد، تا استنباط‌گران طول تاریخ از بی‌نیاز و قوی كتاب و عترت بی‌بهره نمانند و نظام اجتماعی همچنان در پرتو احكام اسلامی اداره شود.
با عنایت به این پیشگفتار كوتاه، وارد اصل بحث شده و رسالت قرآن كریم كه محور اصلی سخن است در طی چند فصل تبیین می‌شود.


[1] . سوره اسراء، آیه 55؛ بعضی از پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم.
[2] . سوره بقره، آیه 253؛ بعضی از آن پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم.
[3] . سوره مزمل، آیه 5؛ چرا كه ما بزودی سخنی سنگین به تو القا خواهیم كرد.
[4] . سوره مائده، آیه 48؛ و این كتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل كردیم، در حالی كه كتب پیشین را تصدیق می‌كند، و حافظ و نگهبان آنهاست.
[5] . سوره آل عمران، آیه 19؛ دین در نزد خدا، اسلام (و تسلیم بودن در برابر حق) است.
[6] . مفاتیح الجنان، دعای شب مبعث؛ پروردگارا از تو درخواست می‌كنم بحق بزرگ‌ترین تجلّی تو.
[7] . خطبه 147؛ خداوند پاك و منزّه خود را در كتاب خویش بدون این كه وی را ببینند به وسیله‌ی آیاتی از قدرتش ارائه داده.
[8] . سوره شعر، آیات 173 ـ 174؛ روح الامین آن را نازل كرده است، بر قلب (پاك) تو، تا از انذاركنندگان باشی.
[9] . سوره بقره، آیه 285؛ ما در میان هیچ یك از پیامبران او، فرق نمی‌گذاریم (و به همه ایمان داریم).
[10] . سوره نساء، آیه 152؛ (ولی) كسانی كه به خدا و رسولان او ایمان آورده، و میان احدی از آنها فرق نمی‌گذارند، پاداششان را خواهد داد؛ خداوند، آمرزنده و مهربان است.
[11] . سوره مائده، آیه 48؛ ما برای هر كدام از شما، آیین و طریقه روشنی قرار دادیم.
[12] . سوره روم، آیه 30.
[13] . سوره ملك، آیه 14.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ویژگیهای قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه چهاردهم آذر 1388

اباذر ـ رضوان الله عليه ـ كه در شام تبعيد بود شمشير را روي دوش گذاشت و گفت: لا أضَعُ السَّيْفَ مِنْ عاتِقي حَتّي تُوضَعُ الْواوْ في مَكانِها «من اين شمشير را از دوشم پايين نمي‌آورم تا واو را در جاي خود قرار دهم بعد معلوم شد كه درباريان اموي طبق يك توطئه شومي، قصد حذف آن واو را داشتند تا «الذين» مخصوص احبار و رهبان بشود.»
اباذر كه حافظ و حامي قرآن بود، گفت: اگر دست به اين «واو» بزنيد من شمشير مي‌كشم. اين واو بايد باشد تا جملة مستقل باشد. يعني مسلمان و غيرمسلمان در يك جامعه انساني حق تكاثر و ثروت‌اندوزي آنچناني ندارد. اين آيه پيامش بين‌المللي است. نمي‌گويد يهودي‌ها و مسيحي‌ها حق ثروت‌اندوزي ندارند. مي‌گويد انسان، نه «المؤمن» است، نه «اهل كتاب». «و الذين» چه مسلمان، چه يهودي، چه ترسا، چه زرتشت و چه لاييك. هيچ كدام از اين فرق پنجگانه حق ثروت‌اندوزي در جامعه انساني را ندارد. و اباذر ـ رضوان الله تعالي عليه ـ با اين شعار آميخته با شعور قرآني، جلو تصرف خائنانة درباريان اموي را گرفت. و نيز دربارة اين آيه: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ...»[1]
خداوند در اين آيه اعلام كرده است كه از سه طايفه راضي است و ايشان از خداوند راضي هستند و براي ايشان باغهايي آماده كرده است كه هميشه در آنجا خواهند ماند. دسته اوّل: پيشگامان نخستين از مهاجران؛ دسته دوّم: پيشگامان نخستين از انصار؛ دسته سوّم: كساني كه با نيكوكاري از آنان پيروي كردند.
خليفه دوّم، آيه فوق را چنين مي‌خواند: «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ ...» يعني «واو» قبل از «الذين» را حذف مي‌كرد و «انصار» را عطف به «السابقون» مي‌نمود كه معنا چنين مي‌شود «پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار كه با نيكوكاري از ايشان تبعيّت كردند». در نتيجه مقام مهاجرين بسيار برتر مي‌گردد و انصار تابع مهاجرين شمرده مي‌شوند و بدين وسيله معتقد بود، مقام مهاجرين قابل مقايسه با مقام انصار نيست . و در اينجا بود كه «ابيّ ابن كعب» به «عمر» گفت: رسول خدا آيه را براي من با «واو» خواند و تو آن روزها در «مدينه» ابزار دبّاغي مي‌خريدي «كنايه از اين كه ما با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوديم و قرائت صحيح را مي‌شنيديم). عمر بدو گفت: درست مي‌گويي! وقتي شما نزد ايشان بوديد، ما غايب بوديم و وقتي شما فارغ البال در خدمت رسول خدا بوديد، ما مشغول كارهاي خود بوديم، اگر مي‌خواهي بگو، ما بوديم كه مسلمانان را جا داديم و كمك كرديم (يعني بگو: ما انصار هستيم و بدين ترتيب كنايه‌اي هم به كعب زد) و همچنين نقل شده است كه عمر گفت: من فكر مي‌كردم خداوند با اين‌ آيه، پيشگامان از مهاجرين را به مقامي رسانده است كه هيچ‌كس را به آن مقام نرسيده است. به هر حال مي‌بينيم كه صحابه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ چقدر دقّت داشتند كه حتي يك «واو» از قران كريم كم و زياد نشود و حتي به خليفه هم تذكر مي‌دادند و از تحريف كتاب خدا جلوگيري مي‌كردند.
35. ابتكار و استقلال
تقليد، اقتباس، نقل قول ـ الهام‌پذيري از آثار گذشته يك واقعيت در پديده‌هاي فرهنگي و هنري است و به همين انگيزه است كه در نقد و كاوش آثار ادبي و فرهنگي پيشينه‌ها و عوامل مؤثّر در پديده را مي‌كاوند، و مي‌گويند: اين نويسنده يا شاعر از كدام شاعر يا نويسنده الهام گرفته است. مثلاً مي‌گويند: فردوسي از دقيقي، مولوي از عطّار، حافظ از اين فارض، علي ـ عليه السّلام ـ از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ الهام گرفته‌اند و ممكن است يك اثر از يك جهتي ابتكاري باشد لكن از جهات ديگر تقليدي باشد.
لكن قرآن در همه قلمروها ابتكاري است چه در سبك و اسلوب و چه در نام‌گذاري، و تمثيلات و تعابير و معارف و نمي‌توان مانندي براي آن در نظر گرفت.
36. ابعاد ابتكاري قرآن
الف. ابتكار در سبك اسلوب
سبك قرآن، آميزشي است نه موضوعي يعني همة مفاهيم و موضوعها به هم آميخته است و اين شيوه انحصاري قرآن است. سبك قرآن نه نثر است و نه نظم و نه خطابه و نه مقاله.
ب. ابتكار در نام‌گذاري
قرآن در تقسيم‌بنديهاي اجزاء نام‌هاي مخصوص به خود را دارد.
آيه، سوره، حزب، جزء
ج. ابتكار در عدم اقتباس
يكي از شيوه‌هاي ابتكاري قرآن اين است كه به هيچ شعر و مثل بشري استشهاد نكرده آنچه در قرآن آمده تمثيل‌هاي خدايي است كه دريايي از حكمتها و معارف است.
37. اصل تنوع در قرآن
يكي از ويژگيهاي قرآن تنوع در بيان است كه حلاوت و شيريني خاصّي به سخن مي‌دهد و آن را جذّاب مي‌سازد... به همين دليل سخنوران سعي دارند گفتار خود را با استخدام واژه‌هاي زيبا، متنوع و دلنشين سازند. در اينجا به نمونه از تنوّعات قران اشاره مي‌شود.
«وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصِيرُ وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ...»[2]
و يكسان نيستند كور و بينا و نه تاريكي‌ها و روشنايي و نه سايه و سوزش گرما و يكسان نيستند مردگان و زندگان...
جالب اين كه در تشبيهات چهارگانه كه در آيات فوق آمده است تعبيرات كاملاً متفاوتي ديده مي‌شود مثلاً «اعمي» و «بصير» و «ظل» و «حرور» به صورت مفرد آمده در حالي كه «احياء» و «اموات»، هر دو به صورت جمع است و «ظلمات» و «نور» يكي مفرد و ديگري به صورت جمع آمده است[3] از نظر محتوا نيز متنوع آمده است و چنين نيست كه به صورت موضوعي بحث كند؛ بلكه شيوه قرآن شيوة تركيبي و تلفيقي است كه اين سبك در اكثر سوره‌هاي قرآن رعايت شده است.
38. پيراستگي از عيبها
يكي ديگر از جلوه‌هاي اعجاز قرآن، پيراستگي از عيوب است. امّا پديده‌هاي بشر داراي كاستيهاي فراوان است. از آنجا كه انسان در مسير تكامل است فرهيختگان از نويسندگان، شعرا و هنرمندان پيوسته آثار خود را مورد تصحيح، ترديد، تغيير و بازبيني قرار مي‌دهند.
گاهي هنرمندان و نويسندگان، مكتب و سبك كار خود را دگرگون مي‌سازند. نويسندة بزرگ فرانسوي «آناتول فرانس» گاهي هنگام پيرايش، هفت بار يك جمله را تغيير مي‌داده است. تولستوي نويسندة روسي، كتاب «جنگ و صلح» را 20 بار بازنويسي كرده است. شهيد دكتر پاك‌نژاد در مقدمه كتابش اولين دانشگاه و آخرين پيغمبر نوشته است جلد اوّل اين مجموعه را 11 بار نوشتم و سيزده بار پاك‌نويس كردم.
با اين كه قرآن در طول 23 سال فرود آمده است ولي سبك و شيوة مفاهيم قرآن همگون و بدون اختلاف بوده است.
39. جهاني بودن زبان قرآن
يكي از ويژگيهاي قرآن جهاني بودن زبان قرآن است.
در فهم معارف قرآن نه بهره‌مندي از فرهنگي خاص شرط است و نه تمدّن ويژه‌اي مانع است تا انسان‌ها با داشتن آن مدنيّتِ مخصوص از مفاهيم قرآني محروم باشند و يگانه زباني كه عامل هماهنگي جهان گسترده بشري است. زبانِ فطرت است كه فرهنگ عمومي و مشترك همه انسانها در همة اعصار است و هر انساني به آن آشنا و از آن بهره‌مند است و هيچ فردي نمي‌تواند بهانه بيگانگي آن را در سر بپروراند.
مراد از زبان قرآن لغت و ادبيات نيست؛ زيرا روشن است كه معارف قرآن كريم در چهرة لغت و ادبيات عربي بر انسانها نمودار گشته است و غير عرب‌زبانان قبل از فراگيري زبان و ادبيات عرب با لغت قرآن ناآشنايند مراد ما از زبان قرآن و مردمي بودن آن، سخن گفتن به فرهنگ مشترك مردم است. انسانها اگر چه در لغت و ادبيات از يكديگر بيگانه‌اند از فرهنگهاي قومي و اقليمي نيز با هم اشتراكي ندارند؛ امّا در فرهنگ انساني كه همان فرهنگ فطرت پايدار و تغييرناپذيرست با هم مشتركند و قرآن با همين فرهنگ با انسانها سخن مي‌گويد.[4] مخاطب آن فطرت انسان‌ها و رسالت آن شكوفا كردنِ آرمان‌هاي والاي انسانهاست.
40. زيبايي ظاهر و عمق معنا
آثار اُدباء و نويسندگان به دو دستة متمايز تقسيم مي‌شوند جمعي به زيبايي الفاظ اهميت مي‌دهند و در بند عمق معنا نيستند و گروهي به الفاظ توجهي ندارند و تمام قدرت خود را متوجّه عمق معاني مي‌كنند البته در ميان اهل قلم عده‌اي هم هستند كه به هر دو قسمت توجّه دارند. ولي بسيار محدود هستند.
امّا قرآن اين ويژگي بزرگ را دارد كه الفاظ آن در نهايت شيوايي و جمله بنديهاي آن در نهايت ظرافت و زيبايي و معاني نيز با رعايت تمام ريزه‌كاريها و دقايق مي‌باشند.


[1] . توبه، 100.
[2] . فاطر، 22 الي 19.
[3] . تفسير نمونه، ج 18، ص 234.
[4] . تفسير تسنيم، ج 1، ص 33 (آيت الله جوادي آملي)

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ویژگیهای قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: سه شنبه دهم آذر 1388

وسعت معاني قرآن
آيات و كلمات قرآن، داراي معاني و حقايق بسياري است و بعضي از آيات، معناي بيشتري را داراست. علّامه طباطبايي دربارة آية 102 سورة بقره مي‌فرمايد:
اين آيه «يك ميليون و دويست و شصت هزار احتمال دارد و اين از عجايب قرآن است كه يك آية قرآن تحمّل اين همه احتمالات گوناگون را داشته باشد بدون اين كه كوچكترين لطمه‌اي به فصاحت و بلاغت وارد آيد.»[1]
26. نقش آفريني قرآن
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»[2]
«اين قرآن، به راهي كه استوارترين راه‌هاست هدايت مي‌كند».
«هدايت قرآن بر اصول مسلّم عقلي و فطرت سليم انساني مبتني است بدين جهت همگان را به تفكر و تدبّر در پديده‌ها و آفريده‌ها و عبرت‌ها فرا مي‌خواند.[3]
27. رعايت تناسب
قرآن در طرحِ مفاهيم عقلي و بلند خود، استعداد و شايستگي و تكامل فكري جامعه را در نظر گرفته و دلائل عقلي و استدلالات فلسفي مربوط به يك موضوع را يك جا متذكر نمي‌شود؛ بلكه در هر مناسبتي سخن از يك موضوع عقلي به ميان مي‌آورد.
بطور مثال براي وحدانيت خالق جهان و اثبات معاد و معارف ديگر قرآن از دلائل و براهين مختلف استفاده نموده و در هر مقامي روي يك نكته تكيه كرده است. اين ويژگي خاص به ما اجازه مي‌دهد كه بگوييم «قرآن بسان يك گلستان طبيعي، يك نظام خاص دارد».[4]
قرآن از يك موضوع كلّي و گسترده و يا در نقل سرگذشت اقوام، فقط قسمتي را متذكر مي‌شود و بقيه را به مناسبت‌هاي ديگر مي‌آورد، تا بهتر بتواند در مخاطبان خود اثر كند.
28. حفظ قرآن
قرآن هميشه حافظان بسياري داشته، صاحب كتاب انيس الاعلام مي‌گويد:
«مسيحيان كتاب مقدّس را نمي‌خوانند تا چه رسد به اين كه حفظ كنند» او مي‌گويد: من به چشم خود پانصد حافظ قرآن را ديده‌ام؛ ولي هرگز حافظ انجيل نديده‌ام.
يكي از علماي مسيحيّت به نام ميخائيل مشاقّه از علماي پروتستانت در خاتمة كتاب خود[5] مي‌گويد: روزي از يكي از دانشمندان مسيحي پرسيدم چند بار انجيل را مطالعه كرده‌اي؟ گفت: من بعضي از مواقع مقداري خوانده‌ام، و لكن در دوازده سالي كه مشغول خدمت شده‌ام هيچ نخوانده‌ام.
فخر الاسلام مي‌گويد: در صدر اسلام بيش از صد هزار حافظ قرآن بود و در تمام اروپا هيچ حافظ انجيل وجود نداشته و ندارد.[6]
29. نمادهاي قرآن
قرآن داراي نمادها و درجاتي است و اين نكته را مي‌توان از مفهوم «اَنْزَلنا وَ نَزََََّلْنا» به دست آورد؛ زيرا نزول و انزال، به معناي فرستادن يا فرود آمدن يك شييء از مرتبه عالي به مرتبة پايين‌تر است و در موردي كه شيئي در مرتبه‌اي خاص از وجود ظهور پيدا كند؛ بايد كلمه ابلاغ به كار برده شود، نه كلمه نزول و انزال و از روايات نيز ذو مراتب بودن قرآن استفاده مي‌شود.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود:
«آياتُ الله علي اَربَعَة اَشْياءٍ عَلَي الْعبارة وَ الاِشارَةِ و اللّطائِفِ وَ الحقايقِ فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللّطائف للاولياء و الحقايق للانبياء»[7].
«آيات خدا بر چهار (مرتبه) استوار است: 1. عبارات، 2. اشارت، 3. لطايف، 4. حقايق، عبارات مخصوص عوام و اشارات مخصوص خواص است و لطائف براي اولياء و حقايق براي انبياء است.»
30. سهل و ممتنع بودن قرآن
قرآن خود را كتابي سهل و آسان معرفي كرده است و مي‌فرمايد:
«وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ...»[8]
«ما قرآن را براي تذكّر آسان ساختيم».
اين سهل و ساده بودن قرآن به همان معناست كه امروز مي‌گويند: «سهل و ممتنع» يعني ضمن اين كه قرآن از نظر عبارت ساده است در عين حال ممتنع و سخت است و مانندش را نمي‌توان ايجاد كرد.[9]
31. برخورد غير مستقيم
يكي از ويژگي‌هاي قرآن برخورد غير مستقيم با مخاطبان است. امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود:
«انّ اللهَ بَعَثَ نَبيَّهُ بِايّاكَ اَعْني وَ اسْمَعي يا جارَه»[10]
«خداوند پيامبرش را به شيوه (به تو مي‌گويم كه همسايه‌ات بشنود) مبعوث كرد.»
از اين رو، آيات بسياري به ظاهر، عام يا فرد خاصي مورد خطاب قرار گرفته است. حال آنكه مقصود از عموم فرد خاص يا افراد ديگري غير از مخاطبين است. به عنوان مثال در سورة «توبه» گروهي مورد اعتراض شديد واقع گشته‌اند كه چرا به دنيا روي آورده‌اند و از رفتن به ميدان جنگ خودداري مي‌كنند. اين عدّه با خطاب
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَي الْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ»[11] «اي مؤمنان چرا هنگامي كه به شما گفته مي‌شود در راه خدا رهسپار (جهاد) شويد، بر زمين سنگيني مي‌كنيد؟ آيا زندگي دنيا را به جاي آخرت راضي شده‌ايد؟
مورد توبيخ قرار گرفته‌اند. حال آن كه گروه خاصي مقصود است كه همان منافقين باشند. و قرآن نفرمود يا اَيُّها الَّذينَ نَافَقوا. اين كه در آيه فوق به صورت مستقيم منافقان را خطاب قرار نداده و بر ادعاي ايمان آن‌ها تكيه كرده است با خطاب (يا اَيُّها الّذين آمنوا) مي‌خواهد روحية ايمان را در آن‌ها تحريك نموده و از نفاق و دنيا طلبي دور نمايد.
در «سورة مائده» حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مورد بازپرسي و محاكمه شديد خداوند قرار گرفته است كه در واقع تعريضي است به اهل كتاب:
«وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ...»[12]
«ياد كن هنگامي را كه خداوند فرمود: اي عيسي آيا تو به مردم گفتي من و مادرم را هم چون دو خدا به جاي خدا بپرستيد؟»
و يا مؤمن آل ياسين با وجود آن كه از صدّيقين بزرگ در تاريخ انبياء بوده خود را در موضع مشابه قومش قرار داده و از خود انتقاد مي‌كند و مي‌فرمايد:
«وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[13]
«من چرا كسي را پرستش نكنم كه مرا آفريده، و همگي به سوي او بازگشت داده مي‌شويد.»
در اين آيه عدول از متكلم به جمع مخاطب « وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » نشان مي‌دهد كه اصلاً مصداق واقعي، قومش مي‌باشند. اين نحوة برخورد تأثير بسزايي در كنار زدن حالت عناد و جبهه‌گيري در افراد مخالف دارد و موضع فروتني و حق پذيري را در وجودشان تقويت مي‌نمايد.
در آية ديگر قرآن خطاب به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايد:
«اگر شرك ورزي، حتماً عملت تباه مي‌شود و مسلّماً از زيانكاران خواهي شد.» و طبيعي است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هرگز شرك نمي‌ورزد و مراد مردم هستند».
32. مقدمه و ذو المقدمه
فرق معجزه قرآن با ساير معجزات انبياء در اين جهت است كه معجزات پيامبران مقدمه بود، براي پذيرش پيام‌هاي الهي. امّا قرآن تنها معجزه‌اي است كه هم مقدمه است و هم ذو المقدمة يعني هم معجزه است و هم مجموعه‌اي از پيام‌ها و قوانين الهي.
33. حكم همراه با دليل
يكي از ويژگي‌هاي قرآن اين است كه احكام الهي را همراه با دليل بيان مي‌كند. مثل اين كه اگر دعوت به نماز مي‌كند دليلش را دوري از فحشاء و منكرات مي‌داند و اگر دعوت به روزه مي‌كند؛ دليلش را كسب تقوي مي‌داند اگر شراب و قمار را تحريم كرده است دليلش را ايجاد عداوت و دشمني توسط شيطان مي‌داند. اگر خبر از نابودي قوم عاد و ثمود و فرعون مي‌دهد دليلش را فساد و طغيان آن‌ها ذكر مي‌كند. اگر از چهره‌هايي چون حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ ، آسيه ـ عليها السّلام ـ ، مريم ـ عليها السّلام ـ و... را به عظمت ياد مي‌كند به دنبالش دليل آن عظمت و تجليل را بيان مي‌كند.[14]
34. صيانت قرآن
يكي از ويژگي‌هاي قرآن اين است كه كم و زياد نشده است، زيرا خداوند دربارة‌قرآن اين چنين وعده داده است كه: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛ «تحقيقا اين قرآن را ما نازل كرديم و حتماً ما اين قرآن را حفظ مي‌كنيم». اين آيه پيام‌هاي فراواني دارد. يكي از پيام‌هاي روشن اين آيه، همان نزاهت قرآن از تحريف است كه همگان به اين آيه استدلال كرده‌اند. نه يك كلمه كم مي‌شود و نه يك كلمه زياد. اين مثل معروف كه: «نه يك واو كم، نه يك واو زياد»، برابر همان داستاني است كه جناب اباذر و مانند ايشان نگذاشتند كه در قرآن يك واو كم و زياد بشود. آيت الله جوادي آملي مي‌فرمود: اولين بار، ما اين قصه را از مرحوم علامه طباطبايي (ره) شنيديم و بعد در كتب روايي هم يافتيم كه وقتي معاويه قصد كرد آن تكاثر و ثروت‌اندوزي را براي درباريان خود تجويز كند و بگويد: سرمايه‌اندوزي و ثروتهاي بادآورده را ما مي‌توانيم داشته باشيم و ديگران نمي‌توانند داشته باشند، دستور داد تا در انجمن‌هاي قرائت قرآن واو اين آيه را قرائت نكنند. آيه چنين است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ»[15]. «اي مؤمنان بدانيد كه بسياري از اَحبار و راهبان، اموال مردم را به ناحق مي‌خورند و (مردمان را) از راه خدا بازمي‌دارند، و كساني كه زر و سيم مي‌اندوزند و آن را در راه خدا خرج نمي‌كنند، ايشان را به عذابي دردناك خبر ده» كه اگر واو حذف شود «الذين» توضيح همان احبار و رهبان مي‌شود، يعني عالمان يهود، سردمداران و سلاطين يهود، حق جمع كردن ثروت را ندارند، و آيه دلالت ندارد بر اين كه اگر يك مسلماني بخواهد ثروت‌اندوز باشد، عيب دارد.


[1] . الميزان، ج 1، ص 315، فارسي.
[2] . اسراء، آية 9.
[3] . تفسير نمونه، ج 4، ص 35.
[4] . منشور جاويد، ج 1، ص 23، آيت الله جعفر سبحاني.
[5] . الدليل الي طاعة الانجيل، ص 316.
[6] . انس الاعلام، ج 6، ص 277.
[7] . بحار الانوار، ج 92، 205 و 103.
[8] . قمر، آية 7.
[9] . آشنايي با قرآن، ج 5، ص 228، استاد شهيد مطهري.
[10] . بحار الانوار، ج 92، ص 381.
[11] . توبه، آية 38.
[12] . مائده، آية 116.
[13] . يس، آية 22.
[14] . مي‌توان از سوره‌هاي فجر، نوح، ممتحنه، تحريم به نكته فوق رسيد.
[15] . توبه، 34.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ویژگیهای قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه هفتم آذر 1388

۱۹. آهنگ كلمات قرآن
يكي از ويژگي‌هاي قرآن آهنگ مخصوص لغات و كلمات قرآن است كه در نوع خود معجزه‌آسا است. مفسّرين شواهدِ گوناگون وجالبي براي اين موضوع ذكر كرده‌‌اند؛ از جمله اين جريان است كه براي سيّد قطب مفسّر معروف واقع شده، او مي‌گويد:
«من از حوادثي كه براي ديگران واقع شده است سخني نمي‌گويم؛ تنها حادثه‌اي را بيان مي‌كنم كه براي خودم اتفاق افتاده است: ما شش نفر مسلمان بوديم كه با يك كشتي مصري، اقيانوس اطلس را به سوي نيويورك مي‌پيموديم. مسافران كشتي 120 زن و مرد بودند و كسي در ميان مسافران جز ما مسلمان نبود. روز جمعه به اين فكر افتاديم كه مراسم نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر عرشه كشتي انجام دهيم. ما علاوه بر اقامة فريضة مذهبي؛ مايل بوديم يك حماسة مذهبي در مقابل يك مُبلّغ مسيحي كه در داخل كشتي نيز دست از برنامة تبليغاتي خود برنمي‌داشت؛ بيافرينيم. به خصوص كه او حتّي مايل بود ما را هم به مسيحيّت دعوت كند. ناخداي كشتي كه يك انگليسي بود موافقت كرد كه ما نماز جماعت را در صحنة كشتي تشكيل دهيم و به كاركنان كشتي كه همه از مسلمانان آفريقا بودند نيز اجازه داده شد كه با ما نماز جماعت بخوانند و آن‌ها از اين جريان بسيار خوشحال شدند. زيرا اين نخستين باري بود كه نماز جمعه بر روي كشتي انجام مي‌گرفت!
(من) به خواندن خطبه نماز جمعه و امامت پرداختم و جالب اين كه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت مراقب انجام اين فريضة اسلامي بودند. پس از پايان نماز گروه زيادي از آن‌ها نزد ما آمدند و اين موفقيّت را به ما تبريك مي‌گفتند؛ ولي در ميان اين گروه يك خانم مسيحي بود كه فوق العاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود به حدي كه از چشمانش اشك سرازير بود و قادر به كنترل خويش نبود. او به زبان انگليسي ساده و آميخته با تأثّر شديد و خضوع و خشوع خاصّي سخن مي‌گفت و از جمله سخنانش خطاب به مسلمانان داخل كشتي اين بود: بگوييد ببينم كشيش شما با چه لحني سخن مي‌گفت، او فكر مي‌كرد كه حتماً بايد يك كشيش يا يك مرد روحاني اقامة نماز كند، آن چنان كه در نزد مسيحيان است؛ ولي ما به زودي به او فهمانديم كه اين برنامه اسلامي را هر مسلمان با ايماني مي‌تواند انجام دهد و سرانجام به اوگفتيم كه عبادت ما با لغت عربي بود؛ ولي او گفت: هر چند من يك كلمه از مطالب شما را نفهميدم امّا به وضوح مي‌ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبي داشت، امّا از همه اين‌ها مهم‌تر، مطلبي كه فكر مرا، فوق العاده به خود جلب كرده بود اين بود كه در، لا به لاي خطبة امام شما جمله‌هايي وجود داشت كه از بقيّه جملات او ممتاز بود و داراي آهنگ فوق العاده مؤثّر و عميقي بود. آن چنان كه لرزه براندام من انداخت، يقيناً اين جمله‌ها مطالب ديگري بودند، فكر مي‌كنم امام شما به هنگامي كه اين جمله‌ها را ادا مي‌كرد مملو از روح القدس شده بود. ما كمي فكر كرديم، متوجه شديم كه اين جمله‌ها همان آياتي از قرآن بود كه در بين خطبه و نماز مطرح شده بود. اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آن چنان مؤثر است كه حتي بانويي را كه يك كلمه از قرآن را نمي‌فهميد تحت تأثير شديد خود قرار مي‌دهد.[1]
20. نامحدود بودن معارف قرآن
از آن جا كه هر اثر نمودي از صفات مؤثر خود است؛ قرآن نيز نمودي از درياي بي‌كران علم خداوند است.[2] همان طوري كه قرآن مي‌فرمايد:
«قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً»[3]
«بگو اگر دريا براي كلمات پروردگارم مركّب شود پيش از آن كه كلمات پروردگارم پايان پذيرد قطعاً دريا پايان مي‌يابد؛ هر چند نظيرش را به كمك (آن) بياوريم.»
و در آيه ديگري مي‌فرمايد:
«وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أََقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أََبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»[4]
«و اگر آن چه در زمين است از درخت، قلم باشد و دريا را هفت درياي ديگر به ياري آيد؛ سخنان خدا پايان نپذيرد. قطعاً خداست كه شكست ناپذير و حكيم است.»
21. اعجاز در كلمات قرآن
كلمات قرآن حساب شده و داراي نظام خاصي است، در اين جا به چند نمونه از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:
واژة‌ دنيا در قرآن 115 بار و واژة آخرت نيز 115 بار آمده است.
واژة ساعت در قرآن 24 بار، شبانه روز، نيز 24 ساعت است.
واژة ‌سجده و مشتقات آن در قرآن 34 بار به كار رفته است، نمازهاي يوميه نيز 34 سجده دارد.
واژة شهر (ماه) 12 بار به كار رفته است. تعداد ماههاي سال نيز 12 ماه است.
واژة يوم (روز) قرآن 365 بار به كار رفته است. روزهاي سال شمسي نيز 365 روز است.
واژة ابليس، 11 بار در قرآن آمده است، واژة استعاذه (پناه بردن به خدا از مكر او) نيز به همين تعداد آمده است.
واژة حيات، 71 بار، در قرآن آمده است. واژة موت، هم به همين تعداد آمده است.
واژة اجر (مزد) 108 بار در قرآن آمده است. واژة فعل نيز 108 بار آمده است.
واژة شدّت 102 بار در قرآن آمده است. واژة صبر نيز 102 بار آمده است.
22. نظام شگفت انگيز حروف در قرآن
حروف قرآن كه در طي بيست و سه سال بر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شده است، حسابِ بسيار دقيق و منظّمي دارد و هر يك از حروف الفبا با مجموع حروف هر سوره داراي يك نسبت رياضي كاملاً دقيقي است.
مثلاً حرف «ق» در سوره «ق» از تمام سوره‌هاي قرآن به نسبت بيشتر است و يا حرف «ن» در سورة «القلم» از تمام سوره‌هاي ديگر به نسبت بيشتر است و اگر مجموع حروف «المص» در آغاز سوره اعراف را در نظر بگيريم از همه سوره‌هاي ديگر بيشتر است و چنين حسابي جز از طريق اعجاز امكان ندارد،[5]
23. تجسم حقايق در قرآن
از ويژگيهاي قرآن تَجسّم حقايق و معارف است تا براي همگان قابل درك باشد، مانند آيات زير:
1. «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي...»[6]
ابراهيم ـ عليه السّلام ـ گفت: «پروردگارا بر من نشان ده؛ چگونه مردگان را زنده مي‌كني؟ فرمود: مگر ايمان نياورده‌اي؟ گفت: چرا؛ ولي مي‌خواهم دلم آرامش يابد...».
2. «...فَانْظُرْ إِلي طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلي حِمارِكَ...»[7]
«به خوراك و نوشيدني خود بنگر (كه طعم و رنگ آن تغيير نكرده است) و به درازگوش خود نگاه كن (چگونه متلاشي شده است)».
3. «...وَ لِباسُ التَّقْوي ذلِكَ خَيْرٌ...» [8]
«بهترين جامه‌ (لباس) تقوا است».
4. «...إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ...»[9]
«به درستي كه سست‌ترين خانه‌ها همان خانة‌عنكبوت است.»
و آيه‌هاي ديگري كه از اين شيوه برخوردار هستند.
24. صراحت و قاطعيت قرآن
قرآن درعينِ داشتن لطافت در عبارات «صراحت و قاطعيّت» فوق العاده‌اي دارد.
دندان روي حرف گذاشتن و چند پهلو سخن گفتن (جز در موارد استثنايي كه شرايط خاصّي ايجاب مي‌كند) نشانة عدم اعتماد گوينده به گفته‌هاي خويش و يا ترس و وحشت او از قضاوت شنوندگان است و در هر صورت از ضعف و ناتواني گوينده حكايت مي‌كند.
اين معني به خوبي در آيات قرآن مشهود است، در اين جا به چند نمونه از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:
1. قرآن با بيان بسيار قاطع و صريحي تمام جهانيان را دعوت به مبارزه و مقابله به مثل نموده است، لحن تحدّي قرآن به قدري محكم و گويا است كه هر شنونده‌اي را تحت تأثير قرار مي‌دهد. جالب اين كه آيات تحدّي منحصر به زمان و مكانِ خاصي نيست. و تمام جهانيان را در سه مرحله به تحدي دعوت نموده است.
الف. آوردن مثلْ قرآن
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»[10]
«بگو اگر تمام جهانيان اجتماع كنند تا كتابي همانند قرآن بياورند نمي‌توانند. گر چه نهايت همكاري را با هم داشته باشند.»
ب. ده سوره همانند سوره‌هاي قرآن
در مرحله بعد قرآن شرايط تحدّي را سبك‌تر ساخته و تنها به آوردن ده سوره همانند سوره‌هاي قرآن قناعت كرده و مي‌فرمايد:
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بعشر سورٍ مثله مفترياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»[11]
«مي‌گويند اين آيات افتراء و ساختگي است؛ بگو: اگر چنين است شما هم ده سوره همانند آن را بياوريد و هر كس را مي‌توانيد به كمك خود دعوت كنيد، اگر راست مي‌گوييد!»
ج. در مرحله سوّم باز شرايط مبارزه را آسان‌تر مي‌كند و مي‌فرمايد:
«وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ»[12]
«اگر در كتابي كه ما بر بنده خود نازل كرديم ترديدي داريد لااقل يك سوره مانند آن را بياوريد».
2. قرآن در برابر مشركين مي‌فرمايد:
«كساني را كه غير از خدا ميخوانيد هرگز نمي‌توانند، مگسي را بيافرينند، هر چند همگي براي اين منظور اجتماع و همكاري كنند و اگر مگسي چيزي از آن‌ها بربايد نمي‌توانند از آن باز پس بگيرند».[13]
3. قرآن به بت پرستاني كه براي فرار از منطق كوبنده قرآن، پيروي از پدران و نياكان خود را بهتر مي‌دانستند مي‌فرمايد:
«آيا پدران و نياكان شما چيزي نمي‌دانستند و گمراه بودند بايد باز از آن‌ها تقليد كنيد؟»[14]
25.


[1] . تفسير نمونه، ج 8، ص 292، في ظلال القرآن، ج 4، ص 422.
[2] . انسان و قرآن، آيت الله حسن زاده آملي، چاپ دوّم، انتشارات الزهرا.
[3] . كهف، آية 109.
[4] . لقمان، آية 27.
[5] . تفسير نمونه، ج 2، 306.
[6] . بقره، 260.
[7] . بقره، 259.
[8] . اعراف، آية 26.
[9] . عنكبوت، آية 41.
[10] . اسراء، آية 88.
[11] . هود، آية 13.
[12] . بقره، آية 23.
[13] . حج، آية 73.
[14] . بقره، آية 170.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ویژگیهای قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه چهارم آذر 1388

نام جلاله در بزرگترين آية قرآن (282 بقره) شش بار آمده است كه بيش‎ترين تكرار «الله» در يك آيه است و سورة «انفطار» تنها سوره‎اي كه با «الله» ختم مي‎شود.
2. در 13 آيه قرآن (در سورة‌ عبس 27 ـ 15) حرف واو به كار نرفته است با اين كه كاربرد واو در محاوره و كتابت غير قابل اجتناب است).
3. چهار آيه پي در پي در قرآن وجود دارد كه در آنها حرف «الف» به كار نرفته است و آن در سورة مدثّر آية «19 ـ 22» است.
4. در دو آيه تمامي حروف الفباي قرآن به كار رفته است و آن عبارت است از 29 «فتح»‌ و 154 «آل عمران».
5. در يك آية قرآن 47 مرتبه حرف «ن» بدون احتساب نون مشدّد در آن به كار رفته است و آن آية 31 «نور» است و در آية 61 همين سوره 32 حرف ميم به كار رفته است.
6. در آيه «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ»[1] كه تا ميم الرّحمن نقطه ندارد.
7. يك آيه در قرآن از دو طرف خوانده مي‎شود: «وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ»[2]
13. تركيب الفاظ قرآن
الفاظ قرآن و نحوة تركيب و جمله‎بندي آن به گونه‎اي است كه نمي‎توان يك كلمه از آن را تغيير داد. و اهل فن تحتِ تأثير اين سبك زيبا قرار مي‎گيرند.
براي آن كه به قابل مقايسه نبودن ساخته‎هاي فكر بشر با آيات الهي واقف شويم و از عظمت قرآن در بعد هنري (فصاحت، بلاغت، جذّابيت‎ جلوه‎هاي ويژه و...) آگاه شويم به آن چه در ذيل مي‎آيد توجه كنيد:
يكي از مسائل حياتي در زندگي بشر، حلّ مشكلِ قتل‎ها و جنايت‎هاست، ملل مختلف و مكتب‎هاي گوناگون راه حل‎هاي متفاوتي ارائه داده‎اند؛ قرآن نيز از آن جا كه كتاب هدايت و سازندگي است به اين مسأله توجه عميق داشته و براي جلوگيري از اين فاجعه چاره انديشي كرده است. قرآن علاوه بر طرق ديگري كه براي پيش‎گيري از اين جنايت قرار داده است با جعل قانون قصاص، بهترين راه جلوگيري از اين مشكل را ارائه داده است. اين موضوع در آيات متعدّدي مطرح شده است. در سورة بقره چنين آمده است.
«وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[3]
«و براي شما در قصاص، زندگي نهفته است. اي صاحبان انديشه، بدان اميد كه تقوي پيشه كنيد.»
جمله (في الْقِصاصِ حَيوةٌ) ضمن آن كه از روح اين حكم اسلامي و فلسفه آن سخن مي‎گويد، مشروعيت اين حكم را نيز بيان مي‎دارد، دانشمندان عرب پيش از نزول قرآن با نهايت دقت و جدّيت تلاش كردند تا جمله‎اي كوتاه ولي پرمحتوا و رسا در اين زمينه بياورند و عبارتي شعارگونه كه از فوائدكيفر دادن مجرمين حكايت كند؛ ارائه دهند، جملات بسيار گوناگوني مطرح كردند تا سرانجام جملة:
«اَلْقَتْلُ اَنْفي لِلْقَتْلِ» را به عنوان بهترين جمله‎اي كه مي‎تواند اين مفهوم را برساند پذيرفتند و به صورت شاهكاري افتخارآفرين آن را به صورت لوحه‎اي نصب كردند.
ولي با نزول قرآن مجيد جملة، في الْقِصاصِ حَيوةٌ تمام شگفتي‎ها و زيبايي‎هاي جمله مذكور محو گشت و در برابر اين عبارت قرآني رنگ باخت.
14. آهنگ آيات قرآن
در سوره‌هاي قرآن بسياري از آيات با آيات ديگر هم وزن و هماهنگ است و اين هماهنگي و هم وزني در حروف، از مصاديق بارز نظم و ساختار ويژه قرآن است. براي اثباتِ اين معنا سير كوتاهي در سوره‌ها داريم. تمام آيات سورة حمد با حروف ن و ميم تمام مي‌شود و اين دو حرف «م ـ ن» از نظر مخرج نزديك به هم هستند مضافاً به اين كه در آخر آيات هفتگانة سورة حمد، توازني عالي به شكل زير مشاهده مي‌شود.
عالمين، الرحيم، الدين، نستعين، مستقيم، ضالين.
كه اكثر آيات سورة بقره با حرف «ن» يا «م» آمده است و يا با حرف ديگر قريب المخرجند.
آياتِ سورة‌آل عمران با حروف «راء» و «باء» ختم شده كه مخارج اين حروف به هم نزديكند. و سورة نساء اكثر آياتش با صداي «الف» و حرف منوّن منصوب ختم شده است مانند: رقيباً، غفوراً، معروفاً، حسيباً، مفروضاً، سديداً، سعيراً و... .
گذشته از مطابقت درحروف، وزن كلماتِ آن‌ها نيز با هم هماهنگي دارند.
در آخر اكثر آيات سوره اسراء، كهف، مريم، مانند سوره‌ نساء با صداي «الف» و حرف منوّن منصوب ختم شده است مانند: رسولاً، صغيراً، تبذيراً، كفوراً، مشكوراً.
و سوره‌هاي انعام، اعراف، انفال، توبه، يونس، هود، يوسف و رعد با حرف «باء» و سوره ابراهيم با حرف «دال» و سوره حجر با حرف «ن» و اكثر آيات سوره الرحمن با «نون» و سوره‌هاي قدر، عصر، كوثر با «ر» و قارعه با «ت» و ليل با «ي» و تين با «ن» و ناس با «س» تمام شده است.
15. تازگي قرآن
براي كساني كه به طور منظم قرآن را تلاوت مي‌كنند؛ اين مطلب جالب است كه قرآن را هميشه تازه مي‌يابند و اين همه تكرار براي آنها خسته كننده نيست.
و اين درحالي است كه اگر انسان يك كتابي را يك بار بخواند؛ ديگر رغبتي به خواندن مجدّد آن ندارد و اگر به ناچار مجدّداً آن را بخواند برايش خسته كننده خواهد بود.
سرّ اين كه قرآن هميشه تازگي خود را حفظ نموده در اين است كه هم از نظر آهنگ، بسيار دلنشين است و هم از نظر محتوي، بسيار متنوع و گسترده است. به طوري كه هر كس به ميزان درك علمي خود از آن بهره مي‌برد و هر بار كه آيات قرآن را مي‌خواهد مطلب تازه‌اي به دست مي‌آورد امّا نمي‌تواند به تمام معاني قرآن دست يابد. لذا قرآن همواره براي او تازگي دارد. مردي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ پرسيد: چه سرّي است كه هر چند زمان بر قرآن مي‌گذرد بر تازگي قرآن افزوده مي‌شود؟ امام فرمود: براي اين كه خداوند متعال قرآن را براي زمانِ خاصّ و مردمِ خاصي قرار نداده است؛ بلكه براي همه زمان‌ها و تمام انسان‌ها نازل نموده است. بدين جهت در هر زمان تازه ونزد هر قومي پرطراوت و آموزنده است.[4]
16. نفوذ آيات قرآن
در صدرِ اسلام آيات الهي در دل‌هاي مسلمانان بسيار اثرگذار و نافذ بود و آثار آن سريع ظاهر مي‌شد. يكي از ياران پيامبر به نام «ابو طلحة انصاري» در مدينه نخلستاني بسيار زيبا داشت كه همه از آن سخن مي‌گفتند. در آن جا چشمه‌اي بود كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از آن آب مي‌آشاميد و وضو مي‌ساخت. آن باغ در آمد خوبي براي صاحبش داشت. پس از نزول آية «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّي تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»[5]: «هرگز به حقيقت نيكوكاري نمي‌رسيد مگر اين كه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد» ابوطلحه خدمت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد و عرض كرد: مي‌داني كه محبوب‌ترين اموال من همين باغ است. مي‌خواهم آن را در راه خدا انفاق كنم تا ذخيره‌اي براي آخرتم باشد. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: آفرين بر تو، اين ثروتي است كه براي تو سودمند خواهد بود، سپس فرمود: من صلاح مي‌دانم كه آن را به خويشاوندان نيازمند خود بدهي.» ابوطلحه دستور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را عمل كرد و آن را در ميان بستگان خود تقسيم كرد.[6]
زبيده همسر هارون الرشيد، قرآن بسيار گران قيمتي داشت كه آن را با، زر و زيور و جواهرات تزيين كرده بود و علاقة فراواني به آن داشت؛ روزي هنگامِ تلاوتِ همان قرآن به آية « لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ ...» رسيد با خواندن آية ‌مذكور در فكر فرو رفت و با خود گفت: هيچ چيز مثل اين قرآن نزد من محبوب نيست و بايد آن را در راه خدا انفاق كنم. كسي را به دنبال جواهر فروشان فرستاد و تزيينات و جواهرات آن را فروخت و بهاي آن را در بيابان‌هاي حجاز براي تهيه آبِ موردِ نيازِ باديه نشينان مصرف كرد.
17. تنوع در مطالب قرآن
مطالب قرآن با تمام كتاب‌هاي بشري تفاوت اساسي دارد، زيرا در كتاب‌هايي كه به دست بشر تأليف شده است، معمولاً يك يا چند موضوع مورد بحث قرار مي‌گيرد؛ ولي قرآن مطالب مختلف اعتقادي، اجتماعي، عبادي، اقتصادي و سياسي را به صورت متنوع در مقاطع مختلف بيان كرده و در واقع آيات قرآن بسان سفرة گسترده‌اي است كه در آن انواع غذاها را مي‌توان ديد و استفاده كرد و ديگران را نيز به اين مائدة معنوي فرا خواند.
و يا همچون عالم طبيعت است كه داراي تنوع فوق العاده و مجموعه‌اي روح نواز از اشياء و رنگ‌ها و طعم‌ها و پديده‌هاي مختلف است كه هر كدام در جاي خود نيكو است و بدين جهت قرآن جاذبة خاصّي دارد كه همگان را به سوي خود جذب مي‌نمايد.[7]
18. عدم تناقض در آيات قرآن
با وجود تنوع و گستردگي قرآن در مطالب آن هرگز تناقض و اختلاف وجود ندارد. يك مؤلف هر اندازه در رشته‌اي مهارت داشته و متخصّص باشد وقتي كتابي را تأليف كند با گذشت زمان حتماً در مطالب كتابش از نظر سطح نوشتار و محتواي آن اختلاف بوجود مي‌آيد؛ ولي قرآن تنها كتابي است كه هرگز در آن اختلافي وجود ندارد، با اين كه در طول 23 سال آن هم بر پيامبر اُمّي (درس نخوانده) نازل شده است؛ ولي سطح آيات و استحكام آن يكسان است؛ چه آياتي كه در ابتداي بعثت نازل شده است و چه آياتي كه در جنگ يا در صلح و يا در مكّه و يا در مدينه، يا در زمان قدرت و يا در زمانِ غربت و بي‌كسي نازل شده است. و در اين مورد قرآن مي‌فرمايد:
«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً»[8]
«آيا در قرآن تدبّر نمي‌كنند؟ اگر قرآن از جانب غير خدا بود در آن اختلاف بسياري مي‌يافتند.


[1] . بقره، آية 163.
[2] . مدثّر، آية 3.
[3] . بقره، آية 179.
[4] . بحار الانوار، ج 2، ص 280؛ الحياة، ج 2، ص 108؛ سيري در علوم قرآن، يعقوب جعفري، ص 180.
[5] . آل عمران، آية 92.
[6] . تفسير نمونه، ج 3، 4.
[7] . سيري در علوم قرآن، يعقوب جعفري، 176.
[8] . نساء، آية 82، پيام قرآن آيت الله مكارم شيرازي، ج 8، ص 308.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ویژگیهای قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

شب ديگر همين كار را تكرار كردند و صبح روز بعد هنگامي كه يكديگر را مشاهده كردند همان سخنان وهمان سرزنشها و قرار داد عدم تكرار چنين كار را مطرح كردند و به خانه‎هاي خود رفتند. اتّفاقاً شب سوّم نيز همين مسأله تكرار شد و روز بعد هنگامي كه يكديگر را ملاقات كردند بعضي از آن‎ها گفتند ما از اين جا نمي‎رويم تا عهد و پيمان ببنديم تا براي هميشه اين كار را ترك كنيم، سرانجام پيمان بستند و متفرق شدند. آري جاذبه قرآن آن قدر زياد بود كه حتّي دشمنان سرسخت اسلام در مقابل آن زانو مي‎زدند.[1]
7. فصاحت و بلاغت قرآن
اكثر دانشمندان ادبيات عرب، معتقدند كه فصاحت، صنعتي است مربوط به الفاظ و بلاغت هنري كه مربوط به معاني است و مركز فصاحت دهان و دندان و زبان مي‎باشد؛ ولي مركز بلاغت، عقل و نفس است.
قرآن از جهت فصاحت و تنظيم الفاظ، به حدّي اعجاز آميز است كه شبلي شمّيل در ضمن قصيدة مفصّلي كه در عظمت فصاحت و بلاغت و حقايق قرن سروده است مي‎گويد:
«ربُّ الْفَصاحَةِ مُصْطَفَي الْكَلِماتِ»
يعني «قرآن؛ خداي فصاحت و برگزيده‎ترين كلمات است».
علّامه سيد هبة الدين شهرستاني در كتاب تنزيه التنزيل از علّامه شريف مدني در كتاب انوار الربيع نقل مي‎كند: تنها براي آية 44 سوره هود «يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ» تا آخر آيه، سي نوع از صنايع علم بديع وجود دارد و اين اعجاز فصاحت قرآن را ثابت مي‎كند. همين دانشمند در كتاب سبع المثاني تنها براي سورة حمد، هفتاد مزيّت از اسرار بلاغت را بيان كرده است.
مرحوم شيخ طبرسي در كتاب جوامع الجامع تنها براي سورة كوثر شانزده نكته بديعي را يادآور شده كه براي بشر عادي محال است بتواند در سوره‎اي با اين همه اختصار اين همه وجوه بلاغت را بگنجاند.
8. اظهار عجز در برابر بلاغت و فصاحت قرآن
هشام بن حكم مي‎گويد: چهار نفر از مشاهير وفلاسفه مادي به نام عبدالكريم ابن ابي العوجاء و ابوشاكر عبدالْمِلك ديصاني و عبدالله ابن مقفع و عبد الملك بصري در مكه و در كنار خانة خدا اجتماع كرده و در خصوص مسألة حج، پيغمبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ، و تمسك مسلمانان به شعائر ديني و فشارهايي كه مسلمانان به بركت ايمان برخود هموار مي‎كنند؛ فكر مي‎كردند. تا بالاخره نظر آن‎ها بر اين شد كه در مقامِ معارضه با قرآن ـ كه اساس اين دين است ـ برآيند، و هر يك از آن چهار نفر متعهد شوند كه يك قسمت از چهار قسمت قرآن را بياورند. آن‎ها با خود مي‎گفتند: وقتي كه اساس يعني قرآن از بين رفت، تمام قوانين دين اسلام موهون و سست خواهد گشت.
پس از آن، از يكديگر جدا شدند وبا هم قرار گذاشتند در سال آينده و در همين ايّام گرد هم آيند و از كرده‎هاي خود يكديگر را مطلع سازند و چون سال بعد، موسم حج اجتماع كردند و تعهد خود را از هم خواستند، ابن ابي العوجاء معذرت خواست و گفت: چون من به آية
«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»[2]
«اگر در آسمان و زمين معبودان ديگري غير از خداي واحد بوده باشد! امور آنها دچار تباهي خواهد گشت».
برخورد نمودم بلاغت و عظمت علمي آن به قدري مرا به دهشت انداخت كه از تعرّض به آيات ديگر منصرف شدم.
ديصاني نيز عذر خواست و گفت: آيه
«يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ»[3]
«اي مردم مشرك و كافر به اين مثل گوش كنيد (تا حقيقت حال خود را بدانيد) آن بت‎هاي جمادي كه غير از خدامعبود خود مي‎دانيد و آن‎ها را مي‎خوانيد اگر اجتماع كنند بر خلقت مگسي! قادر نيستند واگر مگسي (ناتوان) چيزي از آن‎ها بگيرد قدرت بازگرفتن آن چيز را از مگس ندارند طالب ومطلوب (يعني عابد و معبود) هر دو ناچيز و ناتوانند».
مرا متحيّر ساخته و از كاري كه در نظر داشتم منصرف كرد.
عبدالملك گفت: بلاغت و فصاحت اين آيه: «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا»[4] «و چون برادران (يوسف) از پذيرفتن خواهش خود مأيوس شدند با خود خلوت كردند»، مرا مدهوش كرد و از تعقيب هدف منصرف گرديدم.
ابن مقفّع گفت: تنها اين آيه: «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ...»[5] مرا از انديشه دربارة‌ ساير آيات قرآن بازداشت.
هشام بن حكم مي‎گويد: در اين موقع امام صادق ـ عليه السّلام ـ ازكنار آن‎ها مي‎گذشت و گويي مي‎دانست آن‎ها به چه امري مشغولند و برچه مي‎انديشند؛ اين آيه را تلاوت فرمود:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»[6]
«بگو اگر جن و انس جمع و بخواهند كتابي مثل قرآن بياورند نمي‎توانند اگر چه يكديگر را ياري دهند.»
9. اختصار در قرآن كريم
قرآن كريم در مقايسه با ساير نوشته‎ها، آن چنان ايجاز[7] و اختصار را با مهارت و استادي رعايت كرده است كه با آشنايي كمي به زبان و ادبيات عرب؛ مي‎توان آن را فهميد و ايجاز مفيد براي بيان مسائل مختلف و متنوع كار ساده‎اي نيست بلكه بي‎نظير است. در قرآنِ كريم آيات و جملاتي كوتاه و پرمحتوا مي‎بينيم كه مانند آنها را در ساير گفته‎ها و نوشته‎ها نمي‎بينيم.[8]
در اين جا به ذكر بعضي از آيات و جملاتي كه مسألة ايجاز و اختصار را مورد عنايت قرار داده است مي‎پردازيم.
10. نمونه‎هايي از آيات مختصر قرآن كريم
الف:
«يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»[9]
«اي فرزندان آدم، خود را براي حضور در مساجد به زينت‎هاي متداول آراسته سازيد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نورزيد كه خداي تعالي اسراف كنندگان را دوست ندارد.»
اين آيه كه اساس جمله‎بندي آن را يك خطاب عمومي و سه امر اباحه‎اي ويا ترغيبي و يك نهي الزامي و يك جمله خبري تشكيل مي‎دهد، در قسمت اوّل مردم را به آراستگي و نظافت ومراعات بهداشت در مجامع عمومي، مانندِ مساجد و محل‎هاي نيايش و عبادت و جلسات طبيعي و غير طبيعي را كه حفظ حيات مادي و سلامت بدن را تأمين مي‎كند در طي دو امر و يك نهي (بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد) گوشزد مي‎فرمايد و در جمله اخير با اشاره به حكم نهي، مردم را به اخلاق اسلامي، يعني اعتدال در خوردن و آشاميدن آشنا مي‎سازد.
ب:
« إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ »[10]
«اين نامه سليمان است و آن چنين است، به نام خداي بخشندة مهربان، بر من برتري نورزيد و با تسليم شدن به طرف من آييد.»
قرآن كريم در اين دو آيه كه به اختصار گفته‎هاي ملكة سبا را نقل مي‎كند، با آوردن دو جملة خبري و دو جملة انشايي، هنر اختصار مفيد را به حدّ كمال رسانيده است، ودر ضمن اين جملات، نويسندة نامه، عنوان نامه، آيين و جهان‎بيني نويسنده، معبود نويسنده، هدف از نامه، شيوة نامه‎نگاري و غير اينها را تفهيم نموده است.
11. گزيده‎هايي از كلمات قصار قرآن
همان طوري كه درقرآن آيات، مختصر دارد، جملات مختصر و كلمات قصار بسياري نيز دارد كه جداي از ابعاد محتوايي آن، پر از نكات ادبي است كه بيان اسرار و نكات ادبي و محتوايي آن تأليف كتاب جداگانه‎اي را مي‎طلبد، اينك به ذكر بعضي از آن جملات و كلمات قصار مي‎پردازيم.
«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ»[11]
«آيا مردم را به خير و نيكي امر مي‎كنيد و خود را فراموش مي‎كنيد؟!!».
«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»[12] «مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم».
«عَسي أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسي أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ...»[13]
«چه بسا چيزي كه شما آن را نمي‎پسنديد آن براي شما خير باشد و چه بسا چيزي كه شما آن را دوست داريد و آن چيز براي شما بد باشد».
«... أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ...»[14]
«به پيمان من وفا كنيد تا به پيمان شما وفا كنم».
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ...»[15]
«اگر خدا را كمك كنيد، خدا شما را كمك خواهد كرد».
«وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ»[16]
«در بهشت آن چه را كه دل‎ها بخواهد و چشم‎ها لذت برد وجود دارد».
«...يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبي قُلُوبُهُمْ...»[17]
«مشركان، شما را با زبان خود خشنود مي‎سازند؛ ولي در دل عقيده‎اي ندارند».
«إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ»[18]
«همانا نماز انسان را از فحشاء و منكرات دور مي‎كند».
«... ما عَلَي الُْمحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ...»[19]
«بر نيكوكاران راه (مؤاخذه و تاواني) نيست.»
12. هنر الفاظ در قرآن
يكي از ويژگي‎هاي قرآن بُعد هنري الفاظ است كه در اين جا به چند نمونه از آن‎ها اشاره مي‎شود:
1. همة آياتِ سورة «مجادله» اسم جلاله دارد و در مقابل اين سوره وسوره‎هاي القمر، الرحمن و الواقعه جز در «بسمله» اسم جلاله درهيچ آيه‎اي از آيات اين سُوَر به كار نرفته است.


[1] . پيام قرآن، آيت الله مكارم، ج 8، 89.
[2] . انبيا، آية 22.
[3] . حج، آية 73.
[4] . يوسف، آية 80.
[5] . هود، آية 44، كتاب پژوهشي در شيوه‎هاي اعجاز قرآن، حسن عرفان، ص 54، بيست نكتة ادبي در زمينه‎ي آيه فوق مطرح نموده است.
[6] . اسراء، آية 88.
[7] . علما ادب و بلاغت دربارة ايجاز چنين مي‎گويند: اداء معاني زياد با الفاظ كم و گويا.
[8] . پيام قرآن، آيت الله مكارم شيرازي، ج 8، ص 122.
[9] . اعراف، آية 31.
[10] . نمل، آيات 30 و 31.
[11] . بقره، آية 44.
[12] . بقره، آية 152.
[13] . بقره، آية 216.
[14] . بقره، آية 40.
[15] . محمد، آية 7.
[16] . زخرف، آية 71.
[17] . توبه، آية 8.
[18] . عنكبوت، آية 45.
[19] . توبه، آية 91.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ویژگیهای قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

1. جامعيت قرآن
2. جامعيّت و اختصار
3. كتاب انديشه و عمل
4. پيوستگي مطالب قرآن
5. جهاني بودن قرآن
6. جاذبة قرآن
7. فصاحت و بلاغت آن
8. اظهار عجز در برابر بلاغت و فصاحت قرآن
9. اختصار درقرآن كريم
10. نمونه‎هايي از آيات مختصر قرآن كريم
11. گزيده‎هايي ازكلمات قصار قرآن
12. هنر الفاظ در قرآن
13. تركيب الفاظ قرآن
14. آهنگ آيات قرآن
15. تازگي قرآن
16. نفوذ آيات قرآن
17. تنوع در مطالب قرآن
18. عدم تناقض در آيات قرآن
19. آهنگ كلمات قرآن
20. نامحدود بودن معارف قرآن
21. اعجازدر كلمات قرآن
22. نظام شگفت انگيز حروف در قرآن
23. تجسم حقايق در قرآن
24. صراحت و قاطعيت قرآن
25. وسعت معاني قرآن
26. نقش آفريني قرآن
27. رعايت تناسب
28. حفظ قرآن
29. نمادهاي قرآن
30. سهل و ممتنع بودن قرآن
31. برخورد غير مستقيم
32. مقدمه و ذوالمقدمه
33. حكم همراه با دليل
34. صيانت قرآن
35. ابتكارو استقلال
36. ابعاد ابتكاري قرآن
37. اصل تنوع در قرآن
38. پيراستگي از عيب‎ها
39. جهاني بودن زبان قرآن
40. زيبايي ظاهر و عمق معنا
1. جامعيت قرآن
يكي از معجزات قرآن، جامعيّت است. قرآن مي‎فرمايد:
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ»[1]
«در اين قرآن، ما براي مردم از هر چيز نمونه‎اي آورديم (و همة معارف در آن جمع است)».
اين قرآن با محتواي بسيارغني و متنوع، آن هم از انساني درس نخوانده عجيب است. چرا كه در اين كتاب آسماني،هم دلائل عقلي در زمينة عقائد، هم احكام متين و استوار بر اساس نيازمندي‎هاي بشر در همة زمينه‎ها و هم بحث‎هاي تاريخي كه در نوع خود بي‎نظير، هيجان انگيز، بيدارگر، تكان دهنده و خالي از هرگونه خرافه است و هم مباحث اخلاقي كه با دل‎هاي آماده همان كار را مي‎كند كه باران بهاري با زمين‎هاي مرده مي‎كند. و هم مسائل علمي كه در قرآن مطرح شده، پرده از روي حقايقي برمي‎دارد كه حداقل در آن زمان براي هيچ دانشمندي شناخته نشده بود. خلاصه قرآن در هر وادي گام مي‎نهد عالي‎ترين نمونه را ارائه مي‎دهد. آيا با توجه به اين كه معلومات انسان محدود است، مخصوصاً با توجه به اين كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در محيطي پرورش يافته بود كه از همان علم و دانش محدود بشري آن روز نيز خبري نبود، آيا وجود اين همه محتواي متنوع در زمينه‎هاي توحيدي و اخلاقي و اجتماعي و نظامي و سياسي دليل بر اين نيست كه از مغز انسان تراوش نكرده؛ بلكه از ناحيه خداست؟ اگر فرض كنيم تمام دانشمندان امروز و متخصصان علوم مختلف جمع شوند دائرة المعارفي را تنظيم كنند و آن را در قالب بهترين عبارات بريزند ممكن است اين مجموعه براي امروز جامعيت داشته باشد امّا مسلّماً براي پنجاه سال بعد نه تنها ناقص و نارسا است؛ بلكه آثار كهنگي از آن مي‎بارد. در حالي كه قرآن در هر عصر و زماني كه خوانده شود گويي براي همان عصر و زمان نازل شده و هيچ اثري از گذشت زمان در آن ديده نمي‎شود.[2]
مهم‎ترين ابعاد جامعيّت قرآن
1. جامعيّت در مخاطبان
هر كتابي مخاطبان ويژه‎اي دارد. بعضي از آثار، مخصوص زنان، مردان، جوانان و يا كودكان و... است. امّا تنها كتابي كه مخاطب ويژه ندارد قرآن است.
مخاطبان قرآن مردم هستند كه در قرآن با عناوين: بشر، انسان، ناس و بني آدم آمده است و براي همة زمان‎ها و مكان‎ها بدون توجه به مرزها و نژادها زبان‎هاي خاص نازل شده است.
2. جامعيّت و فراگيري همه قلمروهاي زندگي.
قرآن كتاب هدايت است و همه قلمروهاي زندگي انسان را مورد توجه قرار داده است اعم از فردي، اجتماعي، خانوادگي، سياسي، اقتصادي و... .
3. جامعيّت و فراگيري نسبت به كتب واديان
قرآن مي‎فرمايد: خداوند آييني را براي شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده و آنچه را بر تو وحي فرستاديم و به ابراهيم و موسي وعيسي سفارش نموديم كه دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد.[3] و خلاصه اين كه آيين اسلام عصارة آيين همة انبياء ـ عليهم السّلام ـ است.
4. فراگيري دنيا و آخرت
بسياري از كتاب‎هايي كه نوشته شده است براي چگونه زيستن زندگي مادّي و دنيايي است و پاره‎اي از كتاب‎ها نيز تنها زيستن اخروي را مورد توجه قرار داده است امّا قرآن آيين زيستن دو جهان است.
2. جامعيّت و اختصار
يكي از ويژگي‎هاي قرآن اختصار در عين جامعيّت در بيان حقايق و معارف است، مثلاً آيه:
«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ»[4]
«با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير، و به نيكي‎هادعوت نما و از جاهلان روي بگردان».
در عين كوتاهي از جامعترين آيات اخلاقي است از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه فرمودند:
«آيه‎اي جامع‎تر در مسايل اخلاقي از آيه فوق نيست».
بعضي از علماي تفسير در توضيح حديث فوق گفته‎اند كه: اصول فضايل اخلاقي همچون قواي انساني در سه قسمت خلاصه مي‎شود: عقل ـ غضب ـ شهوت.
فضايل عقلي نامش حكمت است كه جملة «و أمُرْ بِالْعُرْفِ» بدان اشاره دارد و فضائل نفسي كه در برابر طغيان شهوت قرار دارد عفت نام دارد كه از جملة «خُذِ الْعَفوِ» استفاده مي‎شود و تسلّط بر نفس در برابر قوه غضبيه شجاعت نام دارد كه از جملة «و اَعْرِضْ عَنِ الجاهلين» استفاده مي‎شود.[5]
3. كتاب انديشه و عمل
قرآن بر اين حقيقت تأكيد دارد كه اين كتاب تنها براي تلاوت نيست؛ بلكه هدف نهايي از آن ذكر و تدبّر و انذار است. در يك آيه مي‎فرمايد:
«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ»[6]
«اين كتابي كه بر تو نازل كرديم كتاب مباركي است تا مؤمنان در آياتش تدبّر كنند».
و در آيه ديگر مي‎فرمايد:
«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ»[7]
«اين كتابي است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را به وسيلة آن از ظلمت‎ها به سوي نور خارج نمايي».
به اين ترتيب بايد قرآن در متن زندگي مسلمانان قرار گيرد و آن را برنامه خويش قرار دهند و دستوراتش را عمل كنند. امّا متأسفانه گروهي از مسلمانان فقط به ظاهر قرآن مي‎پردازند و به بُعد عملي و اجرايي آن توجهي ندارند.[8]
4. پيوستگي مطالب قرآن
قرآن غالباً به مناسبتي از موضوعي به موضوع ديگر منتقل مي‎گردد، اي بسا يك رشته مطالب متنوع را به منظور پند و اندرز و بيدار كردن وجدان‎ها و فطرت‎ها و راهنمايي عقل‎ها، در يك سوره متذكر مي‎شود و همه را در كنار هم قرار مي‎دهد و انسان گاهي تصوّر مي‎كند كه ميان مطالب يك سوره پيوستگي كامل وجود ندارد، امّا پس از دقّت، روشن مي‎شود كه ميان آن‎ها يك نوع ارتباط و پيوستگي خاصّ وجود دارد كه سبب شده همگي در كنار يكديگر قرار گيرند.[9]
5. جهاني بودن قرآن
مكاتب و اديان جهان را در يك دسته‎بندي كلّي مي‎توان به دو گروه تقسيم نمود:
1. آنهايي كه مخاطب خويش را گروه، ملّت، نژاد و طبقه خاصّي مي‎دانند.
2. آنهايي كه عموم انسان‎ها را مورد توجه قرار داده و هدفشان نجات همه انسان‎ها است.
خداوند در قرآن ملل مختلف جهان را بر آيين خويش دعوت كرده و مي‎فرمايد:
«اِنْ هُوَ اِلّا ذِكْري لِلعالَمين»[10]
«تمام حقايقي كه در اين كتاب آمده است براي همه انسان‎هاست».
«إِنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ ...»[11]
«ما اين كتاب (آسماني) را براي مردم به حق بر تو نازل كرديم».
و از طرفي خطاب‎هاي قرآن نيز مربوط به همه انسان‎هاست. نظير:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ»[12]
«اي مردم پروردگار خود را پرستش كنيد.»
6. جاذبة قرآن
يكي از ويژگي‎هاي قرآن جاذبه شگفت انگيز آن است به طوري كه بسياري از مشركين به خود اجازه نمي‎دادند كه قرآن را بشنوند؛ زيرا به تأثير آن به خوبي آگاه بودند و مي‎ترسيدند كه مبادا نفوذ معجزه‎آساي قرآن دل‎هاي آنان را تسخير كند.
ابن هشام مي‎گويد: شدت علاقه و جاذبة قرآن به حدّي بود كه بسياري از كفار قريش، شبانه به طور ناشناس كنار خانة خدا جمع شده و تا سپيده صبح مي‎ماندند تا صداي تلاوت قرآن را بشنوند و اين وضع به طور متوالي تكرار مي‎شد.
ارنست رنان فرانسوي مي‎گويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسي، اجتماعي، ادبي و غيره وجود دارد كه همه آن‎ها را بيش از يك بار مطالعه نكرده‎ام و چه بسا كتاب‎هايي كه فقط زينب بخش كتابخانه من است ولي يك جلد كتاب كه هميشه جلب نظر مي‎كند و هر وقت خسته مي‎شوم و مي‎خواهم دريايي از كمال به رويم باز شود آن را مطالعه مي‎كنم واز مطالعه زياد آن خسته نمي‎شوم كتاب قرآن است.[13]
در طول تاريخ به حوادث شگفت انگيز و مستندي برخورد مي‎كنيم كه بيانگر نفوذ عظيم قرآن است. در اينجا به نمونه‎‎اي از جاذبة شگفت انگيز قرآن اشاره مي‎شود.
سه نفر از سران قريش به نام‎هاي «ابو سفيان، ابو جهل و اخنس بن شريق» شبي از شب‎ها براي شنيدن آيات قرآن مخفيانه نزديك خانة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمدند. و اين در حالي بود كه حضرت نماز مي‎خواند و قرآن تلاوت مي‎كرد. هر كدام در گوشه‎اي پنهان شدند؛ بي‎آنكه ديگري با خبر شود و تا صبح به تلاوت قرآن گوش سپرده بودند. هنگام طلوع فجر متفرق شدند؛ ولي به زودي در ميان راه يكديگر را ديدند و هر كدام ديگري را سرزنش مي‎كرد و مي‎گفت: ديگر اين كار را تكرار نكنيد.


[1] . اسراء، 89.
[2] . تفسير نمونه، ج 12، 277، در خطبه اوّل به چهارده نكته در مورد جامعيت قرآن و ويژگي‎هاي آن اشاره نموده است، پيام امام علي در شرح نهج البلاغه آيت الله مكارم شيرازي، ج 1، 238.
[3] . شوري، آية 13.
[4] . اعراف، آية 199.
[5] . تفسير نمونه، ج 7، 62.
[6] . ص، آية 29.
[7] . ابراهيم، آية 1.
[8] . تفسير نمونه، ج 1، 468.
[9] . منشور جاويد، ج 1، ص 22.
[10] . انعام، 90؛ فرقان، 1 لِيَكُونَ لِلعالَمينَ نَذيراً .
[11] . زمر، آية 41.
[12] . بقره، آية 21.
[13] . دائرة المعارف شيعه، 744، واژه قرآن ـ نفوذ وجاذبه قرآن، ج 8، 87.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: سه شنبه نوزدهم آبان 1388

آتش

سوره نساء

سوره نساء چهارمین سوره قرآن است كه در مدینه فرود آمده و 176 آیه دارد و به بیان احکام ارث، ازدواج، جهاد، احکام متفرقه در طهارت و نماز و حدود، و نیز بیان حال اهل کتاب پرداخته است. خداوند در این سوره بارها انسانها را به خدا ترسی و اطاعت از پروردگار در راستای عمل به احکامی که صلاح امور آدمی در آن است دعوت نموده و خواستار جایگزینی احکام الهی به جای اموری که هواهای نفسانی آن را حاکم بر جامعه قرار داده، شده است.

آغاز سخن در این سوره با احکام ارث و واجبات آن است. و از آنجا كه بسیاری از مردمان آن زمان برخی از صاحبان ارث همچون کودکان و زنان را محروم می‌کردند و در حق دیگران نیز ستم روا می‌داشتند، آنها را به تقوی دعوت نموده و بیان داشته که مردم بعضی از بعض دیگرند و همه به یک پدر و مادر که آدم و همسر او هستند بر می‌گردند و این همان رابطه‌ی ارزشمند و محترم خویشاوندی است كه در گویش دینی از آن به «رَحِم» یاد می‌شود.

 

هرچه‌كنی به خود كنی

 

وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُواْ مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعَافًا خَافُواْ عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللّهَ وَ لْیَقُولُواْ قَوْلاً سَدِیدًا1

و آنان كه اگر فرزندان ناتوانى از خود بر جاى بگذارند بر [آینده‏] آنان بیم دارند، باید [از ستم بر یتیمان مردم نیز] بترسند.

پس باید از خدا پروا دارند و سخنى [بجا و] درست گویند.

 

کسی که به ناحق و ظالمانه در اموال یتیمی تصرف کند این ستم دامن‌گیر فرزندان یتیم وی، پس از درگذشتش  خواهد شد. و این موضوع از حقایق شگفت قرآن و بیانگر رابطه‌ی میان كارهای نیك و بد انسان و حوادث خارجی است.

مردم کم و بیش در مقابل این حقیقت که انسان ثمره عمل خودش را می‌چیند و شخص نیکوکار سعادتمند شده و ظالم و شرور به سزای عمل خود می‌رسد، تسلیمند و قرآن کریم نیز آن را تایید كرده و می‌فرماید:

«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِیدِ»2  هر كه كار شایسته كند، به سود خود اوست و هر كه بدى كند، به زیان خود اوست، و پروردگار تو به بندگان [خود] ستمكار نیست.

«فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»3  پس هر كه به اندازه‌ی ذرّه‏اى نیكى كند [نتیجه‏] آن را خواهد دید و هر كه هموزن ذرّه‏اى بدى كند آن را خواهد دید.

آیاتی همچون این آیه از سوره نساء است كه پرده از این حقیقت برمی‌افكند كه كارهای نیك و بد انسان گریبان فرزندان و بازماندگان او را نیز خواهد گرفت.

«لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ»4  در این دنیا برای او خواری و رسوایی‌ست.

«وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ وَ یَعْفُو عَن كَثِیرٍ»5  و هر [گونه‏] گرفتاری به شما برسد به خاطر دستاورد خود شماست، و [خدا] از بسیارى درمى‏گذرد.

این چند آیه گوشه‌ای بود از بسیاری که دلالت به بازگشت خیر و شر به صاحب آن در دنیا دارند. و فراتر از آن، آیاتی همچون این آیه از سوره نساء است كه پرده از این حقیقت برمی‌افكند كه كارهای نیك و بد انسان گریبان فرزندان و بازماندگان او را نیز خواهد گرفت.

از جمله این آیات ماجراهای حضرت موسی و خضر است که حضرت خضر سبب تعمیر دیوار را نیكوكار بودن پدر یتیمانی ذکر می‌کند كه آن دیوار برای آنان بود و در زیر آن گنجی بودکه باید محفوظ می‌ماند تا به دست آن یتیمان برسد و پروردگار به خاطر نیكوكاری پدرشان این‌گونه اراده کرده بود.6

 

چرا؟

 

آنچه انسان برای خود می‌كند و هر عمل خیر و شری که نسبت به دیگری انجام می‌دهد و راضی به وقوع آن برای دیگران می‌شود در حقیقت این عمل را برای خودش نیز رضایت‌بخش می‌داند. برای مثال کسی که به دیگری قرض‌الحسنه می‌دهد در واقع خوب بودن این كار را بیان می‌كند و کسی که حقی را از دیگری پایمال می‌کند در پس كار خود اعلام می‌کند كه ضایع کردن حق دیگران مورد رضایت اوست و آن را برای خود نیز می‌پسندد. پس اگر به فرزندان کسی ظلم می‌کند. در نهان كار، رضایت خود را به ستم به فرزندانش اعلام می کند. در نتیجه هر چه با دیگران می‌کند به سوی خود یا فرزندانش باز می‌گردد مگر آنچه که خدا بخواهد و آن را بی‌اثر کند.

البته در این جا اصل قرآنی دیگری نیز هست و آن این که پروردگار از بسیاری خطاها گذشته و آثار آن را محو می‌کند. «وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ وَیَعْفُو عَن كَثِیرٍ» و هر [گونه‏] مصیبتى به شما برسد به خاطر دستاورد خود شماست، و [خدا] از بسیارى درمى‏گذرد.

آتش

مردمان آتش‌خوار

 

إِنَّ الَّذِینَ یَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْكُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا8

در حقیقت، كسانى كه اموال یتیمان را به ستم مى‏خورند، جز این نیست كه آتشى در شكم خود فرو مى‏برند،

و به زودى در آتشى فروزان درآیند.

این آیه نیز بیانگر اصل مهم دیگری است به نام «تجسم اعمال». خداوند خوردن به ناحق مال یتیم را خوردن آتش بیان می‌كند و این تعبیر استعاره و مجاز نبوده و گویشی شاعرانه نیست بلکه پرده از چهره‌ی حقیقی و  باطن این عمل برداشته است. آتشی که هم اکنون به جان می‌ریزد و آن را آتش می‌زند گر چه پرده غفلت مانع پدیداری آن است. و اما روزی فرا ‌رسد که پرده‌ها کنار رفته و حقیقت آن آتش آشکار می‌شود.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

غروب

سوره آل عمران

«آل عمران» سومین سوره‌ی قرآن است كه 200 آیه دارد و در مدینه نازل شده است و از آنجا ملاك اصلی نامگذاری سوره‌ها، مهمترین و جالبترین موضوعی است كه در آن آمده است. آن را "آل عمران" نام نهاده‌اند و مراد از "عمران"، پدر حضرت مریم است. چون در این سوره گزارش مبسوط و گسترده‌ای از حضرت عیسی (علیه السلام) و مادر گرامیش بیان شده.

هدف این سوره توجه دادن مؤمنان به دشمنانشان از نصاری و یهود و مشرکان که دست در دست یکدیگر داده‌‌اند تا نور خدا را خاموش کنند. و دعوت آنان به وحدت کلمه در دین، و صبر و ثبات در پاسداری از مرزهای آن است.

داستان احد، مباهله با مسیحیان منطقه‌ی نجران، بیان برخی مسایل مربوط به یهودیان، دعوت به مقابله با مشرکان و دعوت به صبر و برقراری ارتباط از جمله مسایل مطرح شد، در این سوره مبارکه است.

در این سوره خدای سبحان حقایق از دین را که موجب هدایت مومنان و پاکیزگی جان آنهاست تذکر داده و با آن وسوسه‌های شیطانی و شبهه‌های باطل اما حق‌نمای اهل کتاب را می‌زداید. در این سوره آمده‌است که خدای بلند مرتبه از تدبیر سلطنت خود غافل نیست و دیگران قادر نیستند او را ناتوان سازند.

خردمندان کسانی هستند که در همه حال خدا را یاد كرده و هیچگاه او را فراموش نمی‌کنند.آنها می‌دانند که این عالم بی‌هدف و باطل نیست و همه به سوی هدفی در حرکتند و به گاه آن هدف، سزای آنچه بوده و شده‌اند به آنان داده خواهند شد.

خداوند در این سوره فرموده است كه دین و هدایت گروهی از بندگان را بر اساس عادت جاری و روش دائمی، یعنی روش اسباب و علل است اختیار کرده و مومن و کافر طبق سنت اسباب حرکت می‌کنند و این دنیا دار امتحان و امروز روز عمل و فردا روز جزاء است.

 

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ1

مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و در پى یكدیگر آمدن شب و روز، براى خردمندان نشانه‏هایى [قانع كننده‏] است.

این آیات نورانی بیانگر آنند که مؤمنان و ابرار، پیوسته در یاد خداوند سبحان و در اندیشه‌ی آیات الهی و پناه بردن به خدا از عذاب آتش و درخواست مغفرت و بهشتند و خدا نیز آنچه را که خواسته‌اند نصیب آنان خواهد کرد.

اما کافران، مشغول زندگی كم‌ارزش دنیا بوده و جایگاهشان آتش است كه به زودی بر آن دچار خواهند شد و حال آنها با حال مومنان قابل قیاس نیست.

 

الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَ قُعُودًا وَ عَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ

رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ 2

خردمندان کسانی هستند که در همه حال خدا را یاد كرده و هیچگاه او را فراموش نمی‌کنند.آنها می‌دانند که این عالم بی‌هدف و باطل نیست و همه به سوی هدفی در حرکتند و به گاه آن هدف، سزای آنچه بوده و شده‌اند به آنان داده خواهند شد و سزای ظالم آتش است. پس با تضرع می‌گویند «...سبحانک فقنا عذاب النار» ما را از آتش دور دار.

 

رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلإِیمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا

وَ كَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ3

پروردگارا، ما شنیدیم كه دعوتگرى به ایمان فرا مى‏خواند كه: «به پروردگار خود ایمان آورید»، پس ایمان آوردیم. پروردگارا، گناهان ما را بیامرز، و بدیهاى ما را بزداى و ما را در زمره نیكان بمیران.

آن منادی رسول خدا «صلی‌الله علیه وآله و سلم» است که آنها را به اموری از جانب پروردگار آگاه می‌کند و از گناهان برحذر داشته و به مغفرت و رحمت و خصوصیات بهشت و وعده‌های الهی ترغیب می‌کند.

آنها سخن منادی را شنیده و قبول می‌كنند و از پروردگارشان بخشش خطاها و همراهی با ابرار را در سرای آخرت می‌خواهند. آرزومند بهشت و رحمتند و آنچه به رسولان الهی وعده داده شده.

مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و در پى یكدیگر آمدن شب و روز، براى خردمندان نشانه‏هایى [قانع كننده‏] است.

فاَستجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ فَالَّذِینَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِیَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِی سَبِیلِی وَ قَاتَلُواْ وَ قُتِلُواْ لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ لأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ ثَوَابًا مِّن عِندِ اللّهِ وَ اللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ 4

پروردگارشان دعای آنها را مستجاب می‌گرداند. زیرا او كار هیچ كس را از بین نبرده و بی‌مزد نمی‌گذارد. او عمل مهاجران راه خدا و آنان که در راه او از سرزمین خود اخراج شده و مورد آزار و اذیت واقع شدند و آنان كه در راه خدا مبارزه کرده و کشته شدند را ضایع نمی‌گرداند. بلکه خطاهایشان را محو کرده، بهشت را ارزانیشان می‌كند كه ثواب نیکو در نزد اوست.

کلمه «ربّهم» در ابتدای این فراز، نشانه‌ی فوران رحمت الهی در حق این گروه است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: یکشنبه دهم آبان 1388

آسمان

سوره بقره - آية ‌الکرسي

 

آيه‌ي 255 سوره بقره به آيت الكرسي1  معروف است كه در اين نوشتار به تشريح آن مي‌پردازيم:

 

«اللهُ لا اِلهَ الا هُو الحَيُّ  القَيوم» خداست كه معبودى جز او نيست زنده و برپادارنده است

هرگاه به مقايسه‌ي موجودات جهان بپردازيم يكي از مهمترين چيزهايي كه به آن دست مي‌يابيم ويژگي حيات و زندگي است كه موجودات را به دو دسته‌ي اصلي جانداران و بي‌جانان قسمت مي‌كند. بي‌جانها گروهي‌اند که چگونگي آنها در نزد حواس انسان تغيير نمي‌کند. مانند سنگ. اما حالت جانداران تغيير کرده و توان و رفتارشان از کار مي‌افتد و تدريجاً فاسد مي‌گردد. اين تفاوت در ميان موجودات و اين تغيير در جانداران بيانگر آن است که در پس آنچه حس مي‌شود امري ديگر وجود دارد که سرچشمه‌ي احساسها و درکهاي علمي است كه آدمي آن را «زندگي» و نبودش را «مرگ» مي‌نامد.

خداوند در چند جاي قرآن از اين حيات و زندگي سخن گفته،  و آن را به سه گونه‌ي دنيايي؛ برزخي؛ و آخرتي تقسيم كرده است. سپس در مقايسه ميان اين زندگيهاي مختلف، حيات دنيا را پست و بي‌ارزش و بازيچه و کالاي فريب  و بازدارنده از هدف اصلي برشمرده، و فقط زندگي آخرتي را حقيقي مي‌داند. چون هيچگاه حياتش را نباخته و مرگ بر آن نمي‌نشيند.

از سوي ديگر در جاي جاي قرآن بيان مي‌کند که او حيات‌بخش انسان و جهان آخرت بوده زمام امور فقط بدست اوست و جهان آخرت از براي او و مسخّر اوست.

از آنچه گذشت روشن مي‌شود که حيات حقيقي آن است که دچار مرگ نشود و اين ممکن نيست مگر اينکه زندگي در نهاد آن موجود و جزو ذاتش باشد. نه عارض و نه به دست ديگري. «تَوکَّل عَلَي الحَيِّ الذي لا يَموتُ»

در نتيجه زندگي حقيقي که مرگ بر آن بار نمي‌شود و فنا و زوالي ندارد فقط حيات اوست. و اوست كه «قيوم» است.

قيوم مبالغه از «قيام» است و قيام حفظ شيء و افعال آن و تدبير امور آن و مراقبت از آن است. او قائم بر همه است پس اصل وجود موجودات و صفات آنها و افعال آنها همه از آن اوست. پس حيات فقط از آن اوست و حيات تمامي موجودات به افاضه اوست و قوام همه عالم به اوست.

 

«لا تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَومٌ» نه خوابى سبك او را فرو مى‏گيرد و نه خوابى گران

در اين قيوم بودن و حيات بخشي نه به خواب مي‌رود نه چرت مي‌زند پس هرگز غافل نمي‌گردد و زمام امور از دست او خارج نمي‌شود.

منظور از کرسي مقام ملک و سلطنت خداوند و محل و منطقه نفوذ او و وسعت قدرت اوست. نه اينكه تختي براي خدا باشد.

«لَهُ مَا في السَمَوَاتِ وَ مَا في الاَرضِ» آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آنِ اوست.

از آنجا که او حيات‌بخش عالم است و قوام همه عالم به اوست پس او مالک حقيقي و تنها مالک آسمانها و زمين و تمام موجودات است و هر کس هر چه دارد از آن اوست.

 

«مَن ذَا الذِي يَشفَعُ عِندَهُ اِلّا بِاِذنِهِ» كيست آن كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟

منظور از شفاعت واسطه شدن اسباب و علل در اداره امور جهان است. مانند آنكه آب تشنگي را فرونشانده و غذا گرسنگي برطف مي‌كند. و نيز آتش مي‌سوزاند و دارو شفا مي‌دهد و…

جواب اين سوال كه: اگر او سلطان مطلق است جايگاه اين اسباب و علل چگونه است. را اين فراز از آيه پاسخ مي‌دهد که اين عوامل به اذن و اجازه او واسطه در اداره امور عالم‌اند و اگر او اجازه ندهد تأثيري ندارند.

 

«يَعلَمُ مَا بَينَ اَيدِيهِم وَ مَا خَلفَهُم وَ لا يُحيطونَ بِشَيءٍ مِن عِلمِهِ اِلّا بِمَاشاءَ» آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت سرشان است مى‏داند. و به چيزى از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمى‏يابند.

با ذکر يک مثال به توضيح اين فراز از آيه شريفه مي‌پردازيم. اگر ما تصويري از يک انسان در ذهن خود خلق کنيم و به او دست و پا و چشم و گوش و علم و قدرت و حيات بدهيم، اين تصوير ذهني با همه دارايي خود از ما بي‌نياز نيست. هر چه که او دارد از آن ما و حيات او و قوام وجودي او به ما و بقأ او بدست ماست ما از درون و بيرون بر او احاطه داريم و آنچه را او دارد و آنچه که از او غايب است را مي‌دانيم و او بر ذره‌اي از حقيقت ما آگاه نيست مگر اينکه ما بخواهيم. حال اين مثال را مقايسه کنيد با پروردگار عالم که او نسبت به همه جهان اين‌چنين احاطه داشته وآگاه است.

 

«وَسِعَ کُرسِيُهُ السَمواتِ وَ الاَرضَ» كرسىِ او آسمانها و زمين را در بر گرفته،

منظور از کرسي مقام ملک و سلطنت خداوند و محل و منطقه نفوذ او و وسعت قدرت اوست. نه اينكه تختي براي خدا باشد. و اين اصطلاحي است كه براي بيان مقام پادشاهي خداوند به كار رفته‌است. مانند اينكه گفته مي‌شود فلاني در دانشگاه كرسي استادي و تدريس دارد كه منظور از كرسي، جايگاه است، يعني آن شخص مقام استادي آنجا را عهده دارد است.

با توجه به آنچه گذشت روشن مي‌شود که سلطنت الهي تمامي آسمان و زمين را احاطه كرده و هيچ موجودي از دايره قدرت و فرمان او خارج نيست.

 

«وَ لا يَؤُدُهُ حِفظُهُما وَ هُوَالعَليُ العَظيمُ» و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست، و اوست والاىِ بزرگ.

اين عبارت در حکم نتيجه و حاصل مجموع آيه است. الله که جز او الهي نيست، تمامي حيات از آن اوست و به پا دارنده‌ي و قيوم همه موجودات عالم است بدون اينکه ضعف و سستي به او راه يابد. او «هوالعلي» است و به خاطر علو و بلند مرتبگي‌اش، دست مخلوقات به او نمي‌رسد تا ضعف و سستي را به او عارض کنند. «عظيم» است و به خاطر عظمتش کثرت مخلوقات او را به زحمت نمي‌افکند و عظمت آسمان و زمين او را خسته نمي‌کند.


  1- اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه ششم آبان 1388

فریاد

سوره بقره - بحث ذکر 

 

 

«فَاذْكُرُونِی أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِی وَ لاَ تَكْفُرُونِ »1

در این آیه نورانی خداوند مسلمانان را به یاد خود و شکر و سپاسش فرا می‌خواند تا او نیز آنها را یاد کرده و بر داشته‌‌هایشان بیافزاید.

معنای ذکر

ذکر گاهی در مقابل غفلت و گاهی نسیان و فراموشی است. و حقیقت آن یاد قلبی و درونی بوده كه ذکر زبانی پلی برای رسیدن به آن است. ذکر قلبی خود مراتب مختلفی دارد و آنگاه كه خدا دستور «فاذکرونی اذكركم» را به انسان می‌دهد، او را در هر مرتبه از ذكر كه باشد به مرتبه بالاتر دعوت كرده تا جایی که جز یاد خدا چیزی در سراسر وجود او نماند. و این انسان هموست كه قرآن او را چنین وصف می‌كند:«رِجالٌ لا تُلهِیهِم تِجارَتٌ وَ لا بَیعٌ عَن ذِکرِ اللهِ»2 ؛ ... انسانهایی كه هیچ كاری آنان را از یاد خدا باز نمی‌دارد.

گر بشکافند سر و پای من                جز تو نیابند در اعضای من

 

حدیث دلبران: (روایتهایی در موضوع "ذکرالله")

در كتاب «عدة الداعی» از پیامبر خدا (كه سلام و درودش برو و خاندان وی باد) آمده است كه به مسلمانان فرمود: «در باغهای بهشت گشت و گذار کنید». پرسیدند: ای پیامبر منظور شما از باغهای بهشت چیست؟ حضرت فرمود: «منظورم مجالس ذکر است». و ادامه داد: «اوقات خود را در این مجالس سپری کنید و لذت ببرید و یاد خدا کنید. هر کس می‌خواهد جایگاه خود را نزد پروردگار بداند، ببیند جایگاه پروردگار نزد او كجاست.

بدانید بهترین كار شما در نزد پروردگارتان و بهترین چیزی که آفتاب بر آن تابیده است "یاد خدا" است. او خود خبر داده است كه "من همنشین کسی هستم که به یاد من باشد" و فرموده است: مرا یاد کنید تا شما را با نعمتهایم یاد کنم. مرا با اطاعت و عبادت یاد کنید تا شما را با نعمتها و نیكی و راحتی و رضوان یاد کنم».

 آیا انسان نسبت به این امانتی كه می‌داند مال دیگری است و بالاخره پس خواهد گرفت، حس مالكیت كرده و بر آن دل می‌ببندد؟ و یا از نابودی آن ناراحت می‌شود؟

در كتاب «محاسن»4 از امام صادق علیه‌السلام آمده است: خداوند تعالی فرمود: مرا با خودت و در دلت یاد کن تا من خود تو را یاد کنم. مرا در خلوت یاد کن تا تو را در خلوت یاد کنم. ای فرزند آدم مرا در جمع یاد کن تا تو را در جمعی بهتر از جمع خودت یاد کنم. و فرمود هیچ‌کس خداوند را در جمعی از مردم یاد نمی‌کند مگر اینکه خداوند او را در جمعی از فرشتگان یاد می‌کند.

 

عرشیان: (عالی‌ترین درجه توحید)

«وَ بَشِّر الصابِرینَ الذّینَ اِذَا اَصابَتهُم مُصیبَةٌ قَالُوا اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیهِ رَاجِعُون»5

در این فراز خداوند چگونگی استقامت در مشكلات را می‌آموزد. بر این اساس صابر کسی است که به گاه  مصائب با همه‌ی وجود بداند که تمام هستی او از آنِ خداست. و بداند آنچه دارد، از هستی‌اش گرفته تا خصوصیات و تواناییها  و هر كاری که از او سر می‌زند، موقت است و به زودی به صاحب اصلی آن باز خواهد گشت. پس او در داشته‌های خود هیچ استقلالی نداشته و هر چه هست، حتی اصل وجودش از آنِ دیگری است. و مالک حقیقی خداست که در ملک خود شریکی ندارد . اما ملکیت انسان، ظاهری و موقتی است.

پس زمانی که انسان به این حقیقت توجه می‌کند، خود را از آنِ پروردگار می‌یابد و مالکیت خود را نسبت به همه اشیاء، از جسم و جان تا و فرزند و مال و... باطل می‌بیند و درمی‌یابد كه در حقیقت مالک چیزی نیست. توجه به این معنا به هنگام مشكلات، اندوه  انسان را از بین برده و او را به ساحل آرامش می‌راند. زیرا انسان وقتی غمگین می‌شود كه احساس كند آنچه داشته و مال او بوده را از دست داده، اما آنكه خود را مالك هیچ چیز نمی‌داند از به دست آوردن یا از دست دادن هیچ چیز شاد و غمگین نمی‌گردد. چرا که او پروردگار را مالک مطلق می‌داند که هر گونه بخواهد در ملک خود تصرف می‌کند. و آنچه امروز در دست اوست بسان امانتی است كه دوست انسان نزدش می‌سپارد تا بعد از چندی آن را بازستاند. آیا انسان نسبت به این امانتی كه می‌داند مال دیگری است و بالاخره پس خواهد گرفت، حس مالكیت كرده و بر آن دل می‌ببندد؟ و یا از نابودی آن ناراحت می‌شود؟


 1 - بقره، 152

 2 - نور، 37

 3 - ابن فهد حلی

 4- احمد بن ‏ابی عبد اللّه‏ برقی

 5- بقره، 156

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: دوشنبه چهارم آبان 1388

نوزاد

داستان خلقت آدم عليه السلام

«اِذ قَالَ رَبُّکَ لِلمَلائِکَةِ اِنّي جَاعِلٌ فِي الارضِ خَليفَةً»

در اين بخش از سوره بقره، خداوند از هدف فرو فرستادن انسان به دنيا و حقيقت ماجراي خلافت او در زمين و آثار و خواص آن، خبر مي‌دهد. خليفه يعني جانشين و کسي که کار خدايي مي‌کند. به خلاف ساير قصه‌هاي قرآن کريم، اين داستان فقط در همين قسمت از قرآن کريم آمده است.

در آيات مي‌خوانيم خداوند خبر مي‌دهد که جايگاه خليفه او زمين است. و ملائکه که زمين را مي‌شناسند، از يكسو مي‌دانند موجود زميني مرکب از غضب و شهوت بوده و زمين محدود و محل برخورد و درگيري. هر نظامي در آن رو به فساد و هر مرکبي رو به انحلال مي‌رود. زندگي در آن ممکن نيست مگر با اجتماع و تعاون، در نتيجه از فساد و خونريزي خالي نيست.

آدم با آموختن «اسماء»، خليفه خدا و واسط فيض ميان الله و  همه‌‌ي موجودات شد. و چنين بود كه براي خضوع در برابر اين مقام، فرمان سجده به آدم صادر شد.

و از سوي ديگر مي‌دانند كه خليفه‌ي اللهي بودن يعني جانشيني انسان در جاي خداوند. خليفه نشان‌دهنده تمام صفات وجودي و آثار و احکام و تدابير خداست است و او منزه از هر نقص و مقدس از هر شرّ و فساد است. پس خليفه زميني چگونه لايق جانشيني پروردگار مقدس و منزه از تمامي نقص‌ها خواهد بود؟ خاک کجا و رب‌الارباب کجا؟

از اين‌رو آنها نتوانستند حقيقت اين امر را در يابند و در نتيجه پرسش‌گرانه و نه معترضانه اما و اگر خويش را به پيشگاه خدا بردند و جواب شيندند که: «اني اعلم ما لا تعلمون» من  آنچه را که شما نمي‌دانيد، مي‌دانم.

 

آموزش «اسماء» به آدم

«وَ عَلَّمَ آدمَ الاسماءَ کُلَّهَا»

راز اين برتري، قابليتي بود كه خدا در جان آدمي نهاده بود. خدا حقايقي را به آدم آموخت كه اسراري در حجاب غيب بود.

دانستن حقيقت اين اسماء غير از دانشي است که ما به نام چيزهاي گوناگون داريم، چرا که آدم از اين اسماء به فرشتگان خبر داد اما آنان همچون آدم داناي آن نشدند حال آنكه اگر آن اسماء از سنخ نامهاي لفظيِ نزد ما بود، بايد با گفتن آدم، ملائکه نيز آن را دانسته و مي‌شناختند و مانند آدم مي‌شدند، در حاليکه خود اعتراف به ندانستن کردند و گفتند: «سُبحانَکَ لا عِلمَ لَنَا اِلا مَا عَلّمتَنَا».

پس علم به اسماء، يافتن حقيقت و وجود آنها بود و اين فقط براي موجود زميني ممکن بود نه فرشته آسماني. اين اسماء منشاء نزول همه‌ي خيرها و برکتها در تمام جهان وجودند و نور آسمانها و زمين  از آنهاست و سينه‌ي انسان جايگاه اين اسماء و حقيقتها است.

آسمان بار امانت نتوانست کشيد       قرعه کار به نام من ديوانه زدند

 

کفر ابليس

«وَ اَعلَمُ ما تُبدُونَ وَ مَا کُنتُم تَکتُمُون»

خداوند نهان و آشكار آنچه در زمين و آسمان است را مي‌دانست و نيز مي‌دانست فرشتگان و همراهانشان چه در دل دارند.آنچه ملائكه آشکار کردند سوال از چگونگي خلافت موجود زميني بود. اما آنچه پنهان ساختند کفر ابليس بود که در بين ملائکه اما از آنان نبود. و تا آن روز کفر وي که ريشه در خود پرستيش داشت مجال ظهور پيدا نکرده بود.

راز اين برتري، قابليتي بود كه خدا در جان آدمي نهاده بود. خدا حقايقي را به آدم آموخت كه اسراري در حجاب غيب بود.

فرمان سجده

آدم با آموختن «اسماء»، خليفه خدا و واسط فيض ميان الله و  همه‌‌ي موجودات شد. و چنين بود كه براي خضوع در برابر اين مقام، فرمان سجده به آدم صادر شد.

ملائکه که مطيع امر الهي‌ بودند در برابر اين مقام، به امر پروردگار سجده کردند. اما غبار خود‌پرستي، ابليس را از ديدن جمال و جلال الهي در آينه‌ي وجود آدم بازداشت و همين شد كه سر از فرمان آفريدگار خود بتافت و پرده از آنچه در دل داشت برانداخت.

جرمش اين بود که در آينه عکس تو نديد        ورنه بر بوالبشري ترک سجود اين همه نيست

 

از بهشت تا زمين

«وَ قُلنا يا آدَمُ اسْکُن اَنتَ وَ زَوجُکَ الجَنَّةَ»

به آدم گفتيم با همسرت در بهشت ساکن شو و اگر از اين گياه که درخت زندگي مادي و زميني است خوري، از اين بهشت که هر چه را اراده کني براي تو حاضر است خارج و گرفتار تنگناي عالم ماده خواهي شد.

شيطان، دشمن قسم خورده‌ي فرزند ‌آدم، او را به خوردن ميوه درخت زميني فرا‌خواند و همه با هم از مقام قرب، فرود آمده، گرفتار زمين مي‌شوند. آدم با ياري پروردگار توبه مي‌کند و هدايت الهي او را از خوف و حزن مي‌رهاند و گروهي از فرزندان او کافر گشته و نشانه‌هاي خدا را دروغ مي‌پندارند. اين كافران، ياران آتشند كه در آن جاودانه خواهند بود.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه بیست و پنجم مهر 1388

بهشت...جهنم

«سوره مبارکه بقره»

    خلاصه سوره

بخش عمده اين سوره بيانگراين است که بنده بايد به تمام آنچه فرستادگان پروردگار آورده‌اند ايمان آرد و بين يک وحيها و پيامبران جدايي نيندازند. و اين همان چيزي است كه حقِ پرستش پروردگار آن را در پي دارد.

سپس منافقان و کافران و نيز اهل کتاب (يهوديان و مسيحيان) را به خاطر ايجاد تفرقه و جدايي در دين خدا و بين رسولان الهي سرزنش نموده و آنگاه برخي از احکام الهي همچون قبله، حج، ارث، روزه و امثال آنها را بيان مي‌کند.

 

در ابتداي اين سوره خداي بزرگ، حال سه گروه مومنان، کافران و منافقان را بيان مي‌کند.

 

    مومنان

قرآن کتاب هدايت است ولي فقط خدا ترسان (متقيان) با آن هدايت مي‌شوند. زيرا اگر فطرت انسان سالم و بيدار باشد فقر و نياز خود را به چيزي خارج از خود، احساس مي‌کند. و نيز نيازمندي تمام موجوداتي که مي‌شناسد را هم درمي‌يابد. آنگاه است كه به حقيقتي خارج از خود، و پنهان از حس، که همه موجودات از او آغاز شده و به او باز مي‌گردند زبان اعتراف مي‌گشايد.

او درک مي‌کند که اين حقيقت، همان‌گونه که هيچ نکته باريکي از خلقت را فراموش و رها نکرده است، هدايت و دستگيري مردم در آسيبهاي عملي و اخلاقي را نيز فراموش نکرده است. و اين همان اعتراف به توحيد، نبوت و معاد است كه اصول دين نام دارد.

انسان بايد به تمام آنچه فرستادگان پروردگار آورده‌اند ايمان آرد و بين يک وحيها و پيامبران جدايي نيندازند. و اين همان چيزي است كه حقِ پرستش پروردگار آن را در پي دارد.

دريافت اين امور وي را به خضوع در برابر اين مربي جهان واداشته و بر آن مي‌كند تا آنچه از مال و مقام و علم دارد در زنده کردن و گسترش آن بكار بندد و اين دو همان صلاة (عبادت) و انفاق است. در نتيجه ويژگيهاي پنجگانه ايمان به غيب، اقامه صلاة، انفاق، ايمان به آنچه پروردگار بر انبيأ فرستاده، و يقين به آخرت، برايند فطرت سالمند.

رسيدن به اين ويژگيها که خود اولين هدايت از سوي خدا است، موجب فرا رسيدن هدايتي ديگر مي‌شود که حلقه ميان اين دو هدايت، راستي در اعتقاد و نيكي در عمل است. قرآن هدايت دوم را «نور روشنگر» ناميده که مومنان با آن راه خود را مي‌يابند. 

بهشت...جهنم

    کافران

کافران آنانند که کفر در درون آنها رسوخ کرده است و در نتيجه هشدار آنها هيج فايده‌اي ندارد. آنها با كارهاي خويش بر ديدگان خود پرده‌اي از غفلت و آلودگي افکنده‌اند  در نتيجه خداوند نيز بر قلبها و راهاي اداراکي و شنوايي آنها مهر زده و آنان هرگز روي هدايت و سعادت را نخواهند ديد.

 

منافقان

منافقانِ دورو، در ظاهر ادعاي ايمان کرده ولي در باطن اعتقادي به خدا و آخرت ندارند.کار آنها فريب مومنان و به خيالشان خداست، غافل از اين كه در باطن بر ضد خود نيرنگ مي‌کنند، بي آنكه بفهمند.

قلب آنها در اثر اين دورويي و نيرنگ بيمار گشته و خداوند نيز بر مرض و بيماري آنها مي‌افزايد. با آن كه بدكارند و فساد مي‌كنند، خود را نيكوكار دانسته و از فساد کردن باز نمي‌ايستند. مردم مومن را سفيه مي‌خوانند ولي خود سفيه‌اند و نمي‌دانند. هنگام ديدار با مومنان، خود را مومن مي‌خوانند و در خلوت با شيطان دست داده و مي‌خندند. تجارت آنها که فروختن هدايت و خريدن گمراهي است، سودي نمي‌کند و آنها راه هدايت را نمي‌يابند.

قرآن کتاب هدايت است ولي فقط خدا ترسان (متقيان) با آن هدايت مي‌شوند زيرا ...

آنها اظهار ايمان مي‌کنند تا از بهره‌هاي ظاهري آن سود برند ولي هنگام مرگ که زمان استفاده کامل از ايمان است، خداوند نور آن را مي‌برد و آنها را در ظلمت و تاريکي رها مي‌کند. منافقان در ازاي دروغ خود، عذاب دردناکي را خواهند چشيد.

منافق، ايمان را دوست ندارد ولي چاره‌اي جز اظهار آن ندارد. بنابر اين قلب و زبانش يكي نبوده و در نتيجه راهش روشن نيست. دائماً قدمي برمي‌دارد و مي‌لغزد و به خطا مي‌رود. گاه مي‌ايستد و گاه به راه مي‌افتد. و خداوند در نهايت او را رسوا مي‌سازد. هرچند اگر مي‌خواست از روز اول او را رسوا مي‌نمود و بينايي و شنوايي او را مي‌گرفت.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( شناختنامه قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

سیب

سوره حمد

قرآن كریم به سی قسمت تقریبا مساوی تقسیم شده است كه هر یك را جزء می‌نامند. جزء اول و سرآغاز كتاب با سوری حمد گشوده می‌شود. همان سوره‌ای كه در تمام نمازها خواندن آن واجب است. این سوره 7 آیه دارد و دوبار نیز بر جان پیامبر فرود آمده است.

بر خلاف سایر سورهای قرآن كه «بسم الله الرحمن الرحیم» جزو آیه اول است، در این سوره، یك آیه مستقل و  اولین آیه‌ی این سوره به شمار می‌رود.

 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

انسانها بسیاری اوقات برای آنكه كارهایشان شرافت پیدا کرده و مبارک شود آنها را به اسم عزیزان و بزرگان خود شروع می‌کنند.

کلام الهی نیز به این روش پیاده شده و با اسم پروردگار جهانیان  آغاز می‌شود تا از یك سو آنچه را که قرآن در برگرفته است، مرتبط به نام حق تعالی گردد و از سوی دیگر بندگان را در گفتار و كردارشان تربیت کند كه با نام او آغاز کرده و عمل کنند و آنچه را انجام می‌دهند به اسم او و برای او باشد چون آنچه به نام و برای اوست، ماندنی و محفوظ است و جز آن، باطل و بی‌نتیجه و نابود شدنی.

و خدا گفت:  فاتحة الکتاب را بین خود و بنده‌ام تقسیم کردم. نیمی برای من و نیم دیگر از برای بنده‌ام.

از آنجا که خداوند هدف و نتیجه فرستاده شدن قرآن را راهنمایی مردم می‌داند و می‌فرماید «قَد جَاءَکُم مِنَ اللهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبین»1 ، آن را با نام خود آغاز کرده و از میان نامهای خود الله و رحمن و رحیم را برگزیده است.

او«الله» است چون بازگشت تمام بندگان به سوی اوست. و او رحمان است زیرا مسیر رحمت فراگیر [عامه] خود که دربر گیرنده‌ی همه‌ی مومنان و کافران است را در برای همگان بیان کرده است و نیز رحیم است چراكه مسیر رحمت ویژه‌ی خود را برای مومنان بیان نموده است که همان سعادت زندگی آخرت و لقای پروردگارشان ‌باشد.

با ذکر «الحمد لله» بیان کرده است که تمامی کمالات در سراسر جهان از آن اوست و هر کس و هر چیز، هر کمالی که دارد عاریه و موقتی است و به اذن پروردگار و از آنِ اوست.

با کلمه «رب‌ العالمین» ثابت نموده که او پرورش‌دهنده همه‌ی کمالات در تمام موجودات است.

با «مالک یوم الدین» بیان نموده که مالکیت بی‌چون و چرای او که امروز از چشم غافلان پنهان است روزی آشکار خواهد شد.

پس با معرفی خود با نامهای الله، رحمن، رحیم، رب ‌العالمین و مالک یوم ‌الدین، انسان را برآن می‌دارد که سر بر عبودیت فرود آورده و خاضعانه بگوید ما فقط بنده‌ی توهستیم و هرچه از دانش و توان و زندگی و بینایی و شنوایی و... داریم، از آن توست و این حقیقت را نیز با یاری تو فرا گرفته‌ایم پس ما را به راه راست که همان مسیر بندگی است، راهنمایی کن و از غضب شده‌گان و گمراهان قرار نده.

 

و پیامبر گفت:...

رسول خدا می‌فرماید: خداوند بلند مرتبه فرمود:  فاتحة الکتاب را بین خود و بنده‌ام تقسیم کردم. نیمی برای من و نیم دیگر از برای بنده‌ی من است. و برای بنده‌ام می‌باشد آنچه را درخواست کند. وقتی بنده‌ می‌گوید «بسم‌ الله‌ الرحمن الرحیم»، خداوند می‌فرماید چون بنده‌ام به اسم من آغاز کرد، بر عهده‌ی من است که کارهایش را به سرانجام رسانم و در هرحال به او برکت دهم. آنگاه که بنده گفت «الحمدلله  رب العالمین» پروردگار می‌فرماید بنده‌ام مرا ستایش کرد و فهمید که نعمتهایی که نزد اوست از من و بلاهایی که از او دفع شده، به لطف من است. (ای ساکنان ملکوت) شما را گواه می‌گیرم که نعمتهای آخرت را به نعم دنیای او می‌افزایم و بلاهای آخرت را بسان بلاهای دنیا از او دفع می‌كنم.

زمانی که بنده گفت «الرحمن الرحیم» خدای بزرگ می‌فرماید بنده‌ام شهادت داد که من رحمان و رحیمم، گواه باشید که بهره کاملی از رحمتم را به او می‌رسانم و از بخشش خود به او پاداش عظیم خواهم داد.

از آنجا که خداوند هدف و نتیجه فرستاده شدن قرآن را راهنمایی مردم می‌داند و می‌فرماید «قَد جَاءَکُم مِنَ اللهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبین» ، آن را با نام خود آغاز کرده و از میان نامهای خود الله و رحمن و رحیم را برگزیده است.

زمانی که بنده گفت «مالک یوم الدین» خداوند می‌فرماید شما را شاهد می‌گیرم همانگونه که بنده‌ام اعتراف کرد من مالک روز جزایم، حساب او را در قیامت آسان خواهم گرفت و خوبیهایش را قبول کرده از گناهانش می‌گذرم.

و آنگاه که بنده عرضه داشت «ایاک نعبد» خدا می‌فرماید: بنده‌ام راست گفت. او تنها مرا بندگی می‌کند، شما را شاهد می‌گیرم که به خاطر بندگی من، ‌چنان ثوابی به او دهم که همه کسانی که در بنده بودنش با او مخالف بودند بر او غبطه و حسرت خورند.

و زمانی که گفت «ایاک نستعین» خداوند بلند مرتبه می‌فرماید بنده‌ام از من كمك خواست و به من پناه آورد. شاهد باشید كه او را در کارش یاری می‌کنم و در سختیها به فریادش می‌رسم و در گاه مشکلات دستش را می‌گیرم.

و زمانی که عرضه داشت «اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین...»  خداوند عز و جل می‌فرماید آن هدایتی که خواست از آن اوست. او را اجابت نمودم و آنچه را آرزو داشت به او بخشیدم و از آنچه ترسان بود، به او ایمنی دادم.2


1- مائده 16

2- عیون اخبار الرضا، ص234

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( داستان های قرآن و آثار اعتقاد به معاد ) | تاريخ ارسال: جمعه دهم مهر 1388

قدماى از مورخين هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين و يا شبيه به

آن باشد اسم نبرده‏اند.و نيز اقوامى به نام ياجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذو القرنين‏باشد نام نبرده‏اند.بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت داده‏اند كه به‏عنوان مباهات نسبت‏خود را ذكر كرده و يكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى"تبع"داشته را به نام ذو القرنين اسم برده و در سروده‏هايش اين را نيز سروده كه او به مغرب و مشرق‏عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن‏اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد - ان شاء الله.

و نيز ذكر ياجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده.از آن جمله در اصحاح‏دهم از سفر تكوين تورات: "اينان فرزندان دودمان نوح‏اند: سام و حام و يافث كه بعد از طوفان‏براى هر يك فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان ونوبال و ماشك و نبراس".

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( داستان های قرآن و آثار اعتقاد به معاد ) | تاريخ ارسال: جمعه دهم مهر 1388

خداوند درآيه 102 سوره بقره با اشارتى اجمالى، داستان هاروت وماروت را اين گونه بيان فرموده است:

(واتّبعوا ما تتلوا الشّياطين على ملك سليمان و ماكفر سليمان ولكنّ الشّياطين كفروا يعلّمون النّاس السّحر وما أنزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت وما يعلّمان من احد حتّى يقولا انّما نحن فتنة فلاتكفر فيتعلمون منهما مايفرّقون به بين المرء و زوجه وماهم بضارّي ن به من أحد الاّ باذن اللّه و يتعلّمون مايضرّهم ولاينفعهم و لقد علموا لمن اشتريه ماله فى الآخرة من خلاق ولبئس ماشروا به انفسهم لوكانوا يعلمون)

قرآن

مردمان از افسونهايى كه شياطين در روزگار حاكميت سليمان مى خواندند، پيروى كردند والبته سليمان كفر نورزيد، بلكه اين شياطين بودند كه راه كفر مى پيمودند وبه مردم سحر مى آموختند، ونيز آن افسون كه در دو فرشته ـ هاروت وماروت ـ دربابل نازل شد، درحالى كه آن دو به هيچ كس سحر نمى آموختند، مگر اين كه به وى يادآور مى شدند كه براى او آزمايش ومايه آزمونند ونبايد او راه كفر را بپيمايد (نبايد از سحرآموزى سوء استفاده كند) امّا مردمان ازآن دو افسونهايى مى آموختند كه با آن مرد را از همسرش جدا مى ساختند والبته نمى توانستند ب ه كسى آسيب رسانند مگر به اذن الهى، مردمان چيزهايى فرا مى گرفتند كه برايشان زيان آور بود و منفعتى درپى نداشت و خود مى دانستند كه خريداران آن جادو را درآخرت بهره اى نيست. خود را به بد چيزى فروختند، اگر اهل فهم ودانش بودند!

بسيارى از مستشرقان براين باورند كه لغت هاروت وماروت4، همان واژه (هرودات) و (امردات) است كه در اوستا موجود مى باشد وهمين دو واژه، بعدها در زبان پارسى به صورت (خرداد) و (مرداد) درآمده است

تاريخ رويداد داستان

اگر سياق آيات را ملاك پيوستگى وارتباط زمانى آنها بدانيم، ممكن است نتيجه بگيريم كه چون در آيه نامى از سليمان به ميان آمده است، پس موضوع هاروت وماروت هم مربوط به عصر او است. ولى منابع حديثى اين برداشت را نفى كرده و ارتباط آيات را برمحور هم زمانى ندانسته اس ت. بلكه از برخى احاديث استفاده مى شود كه موضوع هاروت وماروت به عصر پس ازنوح باز مى گردد. چنانكه امام صادق(ع) فرموده است: (بعد از نوح، ساحران وخيال پردازان فزونى يافتند، خداوند دوملك را به سوى پيامبر آن عصر فرستاد تا راز ساحران را برملاسازند و شيوه ابطال سحر را به مردم بياموزند.) 1

دراين صورت، اين سؤال مطرح مى شود كه پس چرا نام سليمان دراين مجموعه آيات ياد شده است؟

درپاسخ بايد گفت كه تنها ارتباط موضوعى داستان هاروت وماروت، باآنچه در روزگار حكومت سليمان به وسيله شياطين رخ داده، سبب شده است كه نام سليمان درآيه ياد شود.

برخى مفسران با اين اعتقاد كه داستان هاروت وماروت ربطى به عصر سليمان نداشته است، زمان رخداد واقعه را، عصر ادريس پيامبر دانسته اند.

واژه هاروت و ماروت

بيش تر مفسران و لغت شناسان عرب، هاروت و ماروت را دو واژه غيرعربى دانسته اند كه وارد واژگان عرب شده است و ازاين رو لفظى معرّب يا دخيل شناخته مى شوند. 3

هرچند درميان لغويان، هستند كسانى كه در اصل وجود هرگونه لفظ معرّب را در واژگان زبان عرب ويا درقرآن، منكر شده اند، ولى با توجه به رهيافت نامها و اعلام غيرعرب در فرهنگ تازى وهمچنين آيات قرآن، مى توان كلام آنان را، سخن افراط گرانه وغيرقابل اثبات دانست.

بسيارى از مستشرقان براين باورند كه لغت هاروت وماروت4، همان واژه (هرودات) و (امردات) است كه در اوستا موجود مى باشد وهمين دو واژه، بعدها در زبان پارسى به صورت (خرداد) و (مرداد) درآمده است. برخى ديگر اين دو واژه را (اريوخ) و (مريوخ) دانسته اند. 5

آنچه گذشت، ديدگاههاى لغت شناسان است وامّا مفسران در ريشه يابى اين دو لغت، اظهارنظر خاصى نكرده اند و فقط آن دو را غير عربى و نيز غيرمنصرف شمرده اند.6

بعضى لغويان، ريشه اين دوكلمه را (هرت) و (مرت) دانسته وآن دو را عربى شمرده اند به معناى (شكستن)،7 ولى غيرمنصرف بودن اين دو واژه، خود گواه روشنى بر نادرستى اين نظريه است. چه اين كه غيرمنصرف بودن يك لفظ ،دو سبب مى طلبد و در اينجا يكى علميّت است و ديگرى عجمى بودن. 8

بعضى خواسته اند دركنارعلميّت،عدول را دومين سبب به حساب آورند، ولى با توجه به معيّن بودن موارد عدول دركلمات عرب، اثبات عدول دراين دو واژه آسان نيست. 9

ماهيت وشخصيت هاروت وماروت

در زمينه ماهيت و همچنين شخصيت هاروت وماروت اختلاف نظر است چكيده ديدگاهها از قرار ذيل مى باشد:

1. برخى از مستشرقان گفته اند: آن دو در ابتدا ارواح طبيعت بوده اند و سپس به صورت فرشتگان درآمده و آدميان باستان به عنوان خدا، ايشان را ستايش مى كرده اند.10

2. نظر ابن عباس و حسن بصرى: آن دو فرشته نبودند، بلكه دو پادشاه بودند كه در سرزمين بابل فرمان مى راندند و سحر را درميان مردم رايج مى ساختند.

بنابراين نظريه، لام در لفظ (ملكين) بايد مكسور باشد! 11

3. ديدگاه قرطبى: آن دو نه فرشته بوده اند نه پادشاه، بلكه دو موجود شيطان صفت بوده اند.

توضيح قرطبى براى اين تفسير، بر اين پايه استوار است كه (ما) در (وماانزل على الملكين) نافيه باشد ودرآيه تقديم و تأخيرى صورت گرفته باشد ومعناى آيه در نهايت چنين باشد: (وماكفر سليمان وماأنزل على الملكين ولكنّ الشياطين ـ هاروت وماروت ـ كفروا يعلمان النّاس الس ّحر) 12

4. ابومسلم اصفهانى كه درشمار مفسران قرار دارد و فخررازى در تفسير خود و نيشابورى در غرائب القرآن از سخنان وى بسيار ياد كرده اند و بيش ازهمه درمفاتيح الغيب به وى اشاره شده است، درباره هاروت وماروت معتقد است كه آن دو، فرشته بودند ولى هرگز علم سحر برآنان ناز ل نشده وايشان به مردم سحر نياموختند،زيرا (ماانزل) عطف بر (ملك سليمان) است و درحقيقت آيه چنين مى باشد: (واتّبعوا ما تتلو الشّياطين على ملك سليمان وعلى ما أنزل على الملكين… )

هاروت وماروت دو فرشته بودند كه به مردم سحر مى آموختند، تا مردم بتوانند سحر ساحران زمانشان را باطل سازند

ييعنى; شياطين درقلمرو فرمانروايى سليمان وهمچنين درزمينه آنچه بر فرشتگان نازل شده بود، تلاوتى شيطانى و دخل وتصرفى ناروا داشتند و يهود درهر دوزمينه از شياطين پيروى كردند وحق را فروهشتند وباطل را برگزيدند) 13

هاروت وماروت دو فرشته بودند كه به مردم سحر مى آموختند، تا مردم بتوانند سحر ساحران زمانشان را باطل سازند

5. محمد جواد مغنيه، نويسنده تفسير (الكاشف) مى نويسد:

من در فهم اين آيه متحيّر بودم تا اين كه با سخن مفتى موصل علامه عبيدى مواجه شدم وآن معنا را پسنديدم.

عبيدى مى نويسد:

درزمان حكومت سليمان، پادشاه بابل چشم طمع به بيت المقدّس مركز فرمانروايى سليمان داشت. دومرد كارآزموده را بدان جا فرستاد تا با اظهار پاكدامنى و تقوا مردم را بفريبند، به مردم سحر مى آموختند ومى گفتند ما وسيله آزمايش شما هستيم وهدف اصلى آنان، ايجاد فساد درمي ان مردم بود. 14

علامه قاسمى، صاحب تفسير قاسمى نيز نظير همين نظريه را پذيرفته است. 15

6. برخى نيز بر اين باور هستند كه داستان هاروت وماروت يك داستان نمادين و سمبليك است و واقعيت خارجى نداشته است!

ديدگاه درست

ديدگاه درست كه مستند به ظاهر آيات و تصريح روايات نيز هست، چيزى است جزآنچه ياد شد. زيرا بر اساس قراءت مشهور، از ظاهر آيات، استنباط استفاده مى شود كه آن دو، دو فرشته بوده اند كه به صورت انسان درميان جامعه ظاهر شده وجهت آزمودن مردم و جدا ساختن شايستگان از ت بهكاران، به ايشان سحر مى آموخته اند ويادآور مى شده اند كه اين سحرآموزى، وسيله اى است براى آزمايش ايشان.

اين معنا را با تفصيلى بيش تر، مى توان از روايات معصومان(ع) نيز استفاده كرد.

از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمود:

(هاروت وماروت دو فرشته بودند كه به مردم سحر مى آموختند، تا مردم بتوانند سحر ساحران زمانشان را باطل سازند و با اين حال به مردم گوشزد مى كردند كه اين دانش هرچند براى دفع زيان و ابطال سحر ساحران است، امّا مى تواند خود درجهت سحر به كارگرفته شود واين چيزى است كه عامل امتحان و آزمودن آنان مى باشد! گروهى اين دانش را ازآن دو فرشته آموختند و به جاى باطل ساختن سحر ديگران، خود به ايجاد جدايى ميان زن ومرد روى آوردند.) 16

از روايت ديگرى دراين زمينه استفاده مى شود كه برخى ازمردم زمان امام، براين گمان بوده اند كه (هاروت وماروت) با اين كه دو فرشته بوده اند، با سحرآموزى به مردم مرتكب گناه شده اند. ولى امام در ردّ اين نظر فرمود، هاروت وماروت دو فرشته بوده اند، ولى گناهى مرتكب نشده اند، زيرا به تصريح قرآن فرشتگان معصيت خدا نمى كنند. 17

بسيارى از مفسران ومحدثان اين معنا را براى آيه پذيرفته اند و با اندك اختلافى كه در برخى از زواياى موضوع دارند، به اتفاق پذيرفته اند كه آن دو، فرشته بوده اند و سحرآموزى آنان به مردم، جنبه آزمون و ابتلا داشته است.

اين نظريه، هم درميان عالمان اماميه با حسن قبول رو به رو بوده است وهم درميان عالمان اهل سنّت.

__________________

1. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، قم، اسماعيليان، 1/ 234.

2. گنابادى، سلطان محمد، بيان السّعادة، تهران، مطبعة دانشگاه، 1/ 43.

3. رازى، ابوالفتوح، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 2/ 83; آلوسى، محمود، روح المعانى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1/ 342; نويا، پل، واژه هاى دخيل در قرآن، تهران، / 285 ; خزائلى، محمد، اعلام القرآن، تهران، 655 ; نيشابورى، محمد بن حسن، غرائب القرآن و رغائب الفرقان، 1/ 387 ; فخررازى، محمود بن عمر، مفاتيح الغيب، 3/ 220 ; زمخشرى، محمود بن ، الكشاف فى تفسيرالقرآن، قم، نشر ادب الحوزهة، 1/ 172 .

4. خرمشاهى، بهاء الدين، قرآن شناخت، تهران، طرح نو، 230 ; خزائلى، محمد، اعلام قرآن، 655; نويا، پل، واژه هاى دخيل در قرآن/ 480.

5. نويا، پل، واژه هاى دخيل در قرآن/ 408 ; خزائلى، محمد، اعلام قرآن/ 655.

6. رازى، ابوالفتوح، 2/ 38 ; آلوسى، محمود، روح المعانى، 1/ 342 ; زمخشرى، الكشّاف، 1/ 172 ; طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، تهران، ناصر خسرو، 1/ ، فخررازى، محمود بن عمر، مفاتيح الغيب، 3/ 220.

7. آلوسى، محمود، روح المعانى، 1/ 342.

8. همان و رازى، ابوالفتوح، روض الجنان، 2/ 83 ; فخررازى، محمودبن عمر، مفاتيح الغيب، 3/ 220 ; بيضاوى، تفسير البيضاوى، بيروت، مؤسسة الاعملى، 1/ 128

9. آلوسى، محمود بن عمر، روح المعانى، 1/ 342.

10. نويا، پل، واژه هاى دخيل/ 408.

11. رازى، ابوالفتوح، روض الجنان، 2/ 80; موسوى، سيد مرتضى، امالى، قم، مكتبة آية اللّه نجفى مرعشى، 2/ 77; مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 56/ 271.

12. قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، 2/ 50; آلوسى، محمود، روح المعانى، 1/ 343.

13. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 1/ 239، طبرسى، مجمع البيان،1/ 337 و…

14. مغنية، محمد جواد، الكاشف فى تفسيرالقرآن، بيروت، دارالعلم للملايين، 1/ 161.

15. قاسمى، تفسيرالقاسمى، 2/ 210.

16. فيض كاشانى، محمد بن مرتضى، تفسيرالصافى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1/ 172 ; مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، 56/ 266.

17. موسوى، سيد مرتضى، امالى، 2/ 77.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( داستان های قرآن و آثار اعتقاد به معاد ) | تاريخ ارسال: یکشنبه پنجم مهر 1388

۴ ـ دلگرمى و آرامش

انسان فطرتا جویاى سعادت خویش است، از تصوّر وصول به سعادت غرق در مسرّت مى گردد، و از فکر یک آینده شوم و مقرون به محرومیت لرزه بر اندامش مى افتد و سخت دچار دلهره و اضطراب مى گردد. آنچه مایه سعادت انسان مى گردد دو چیز است: یکى تلاش و دیگرى اطمینان به شرایط محیط.
موفقیت یک دانش آموز معلول دو چیز است: سعى و تلاش خودش، دیگرى مساعدت و آمادگى محیط مدرسه و تشویق و ترغیب اولیاى مدرسه. یک دانش آموز ساعى و کوشا، اگر به محیطى که در آنجا درس مى خواند و معلمى که آخر سال نمره مى دهد اعتماد نداشته باشد و نگران یک رفتار غیر عادلانه باشد، در تمام ایام سال دلهره و اضطراب سراپاى وجودش را مى گیرد.
تکلیف انسان با خودش روشن است. از این ناحیه اضطرابى دست نمى دهد؛ زیرا اضطراب از شک و تردید پدید مى آید. انسان درباره آنچه مربوط به تلاش خودش است شک و تردید ندارد. آنچه که انسان را به اضطراب و نگرانى مى کشاند و آدمى تکلیف خویش را درباره او روشن نمى بیند، جهان است.
آیا کار خوب فایده دارد؟ آیا صداقت و امانت بیهوده است؟ آیا همه تلاشها و انجام وظیفه ها پایان کار محرومیت است؟ اینجاست که دلهره و اضطراب در مهیب ترین شکلها رخ مى نماید(۲۰).
ایمان به معاد، ریشه یأسها و نومیدیها را که آفت جان انسانهاست مى سوزاند و انسان را امیدوار مى سازد که هیچ یک از اعمال نیک او از صفحه هستى پاک نمى شود و مصائب و ناکامیهایش در این دنیا هیچ کدام بى پاسخ نخواهد ماند.
از سوى دیگر یادآورى آن دادگاهى که عدالت محض بر آن حکمفرماست و صالح و طالح و ابرار و اشرار در آن به یک چشم نگریسته نمى شوند، و هر کس را به مقتضاى اعمالش ثواب یا عقاب مى کنند، براى مؤمنان، آرامش خاطر و بهجتى وصف ناشدنى به ارمغان مى آورد و آینده روشنى را به آنها نوید مى دهد.
در لابلاى داستانهاى قرآن نیز از این اثر تربیتى ایمان به معاد مى توان نمونه هایى را سراغ گرفت؛ از جمله:
۱ـ لقمان حکیم، در اندرزهاى حکمت آموز خود به فرزندش، انگشت بر همین موضوع مى گذارد و به وى چنین توصیه مى کند:
«پسرم! اگر (اعمال نیک و بد) به اندازه سنگینى دانه خردلى باشد و در دل صخره اى یا در گوشه اى از آسمان یا درون زمین جاى گیرد، خداوند آن را در دادگاه قیامت حاضر مى کند و حساب آن را مى رسد، چرا که خداوند دقیق و آگاه است».
«یَابُنَىَّ اِنَّهَآ اِنْ تَکُ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فى صَخْرَهٍ اَوْ فِى السَّمـوَاتِ اَوْ فِى الاَْرْضِ یَاْتِ بِهَا اللّه ُ اِنَّ اللّه َ لَطیفٌ خَبیرٌ»(۲۱)
اشاره به اینکه اعمال نیک و بد هر قدر کوچک و کم ارزش، و هر قدر مخفى و پنهان باشد همانند خردلى که در درون سنگى در اعماق زمین یا در گوشه اى از آسمانها مخفى باشد، خداوند لطیف و خبیر که از تمام موجودات کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر در سراسر عالم هستى آگاه است، آن را براى حساب و پاداش و کیفر حاضر مى کند و چیزى در این دستگاه گم نمى شود(۲۲).
قرآن کریم در قالب این تصویر بدیع و زیبا، علم و آگاهى الهى و حساب و کتاب دقیق قیامت را چنان روشن ترسیم نموده است که چشم انداز آن روح انسان را متأثّر مى سازد و درک حقیقت آن هر وجدان بیدارى را تحت تأثیر قرار مى دهد و او را به مراقبت نسبت به تک تک اعمالش فرا مى خواند(۲۳).
۲ ـ در صحنه اى دیگر «مؤمن آل فرعون» را مى بینیم که قوم خود را مخاطب قرار داده، مى گوید:
«اى قوم من! ... هر کس عمل بدى انجام دهد فقط به اندازه آن به او کیفر داده مى شود، امّا کسى که عمل صالحى انجام دهد خواه مرد باشد یا زن در حالى که مؤمن باشد، وارد بهشت مى شود و روزى بى حسابى به او داده خواهد شد».
«مَنْ عَمِلَ سَیِّئَهً فَلاَ یُجْزَىآ اِلاَّ مِثْلَهَا وَ مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولـئِـکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ یُرْزَقُونَ فیهَا بِغَیْرِ حِسَابٍ»(۲۴)
او در این سخن حسابشده اش از یک سو به عدالت خداوند در مورد مجرمان اشاره مى کند که تنها به مقدار جرمشان جریمه مى شوند، و از سوى دیگر اشاره به فضل بى انتهاى او که در مقابل یک عمل صالح پاداش بى حساب به مؤمنان داده مى شود و هیچ گونه موازنه اى در آن رعایت نخواهد شد؛ پاداشى که هیچ چشمى ندیده و هیچ گوشى نشنیده و حتى به فکر انسان خطور نکرده است.
به هر حال او با این سخن کوتاه خود این واقعیت را بیان مى کند که متاع این جهان گر چه ناچیز است و ناپایدار، ولى مى تواند وسیله رسیدن به پاداش بى حساب گردد و چه معامله اى از این پرسودتر(۲۵).

۵ ـ احساس مسئولیت و حالت آماده باش دائمى

یکى از آثار پر برکت اعتقاد به معاد، بیدار شدن احساس مسئولیت و وظیفه شناسى در عمق وجود انسانهاست، به گونه اى که تمام افکار و کردار آدمى را تحت شعاع قرار مى دهد و او در مقابل هر کارى خود را موظف به پاسخگویى مى داند.
از این رو کوتاه ترین لحظات عمر نیز ارزشى فوق العاده مى یابد و انسان خود را همچون مسافرى خواهد دانست که باید از فرصتها بیشترین بهره را ببرد و رهتوشه آخرت را هر چه بیشتر و بهتر برگیرد.
«انسان مؤمن به حیات جاویدان، همواره کمال دقت را در اندیشه ها و خُلق و خویها و اعمال و رفتار خویش به کار مى برد؛ زیرا مى داند که به اینها به چشم یک سلسله امور زودگذر نباید نگاه کرد، اینها همه پیش فرستاده هاى انسان به سراى دیگر است و در سراى دیگر با این سرمایه ها باید زندگى کند»(۲۶).
بدین سان مى توان دریافت که این اعتقاد ماتریالیست ها و هواداران آنها که مى پندارند اعتقاد به حیات بازپسین سبب مى شود تا قدرت تحرک و نشاط را از آدمى سلب نموده، او را به انزواطلبى بکشاند، تا چه حد خام و پوچ است؛ زیرا همان گونه که گفتیم، ایمان به وجود دادگاهى که تمام اعمال انسان بى کم و کاست در آن مورد بررسى قرار مى گیرد و هیچ راهى براى فرار از چنگال مجازات آن نیست، انسان را سخت تکان مى دهد و روح خفته او را بیدار مى کند و او را به وظیفه شناسى فرا مى خواند و نه تنها او را به رخوت و سستى دعوت نمى کند، بلکه بر عکس روح تقوا و تعهد و احساس مسئولیت را در وى زنده مى کند. جلوه هایى از این تأثیر شگرف اعتقاد به معاد را مى توان در میان داستانهاى قرآن سراغ گرفت؛ از جمله:
۱ ـ خداوند متعال پس از آنکه موسى علیه السلام را از وراى شجره طور (طُوى) با نداى روح پرور خود مورد خطاب قرار داده، او را به مقام رسالت مفتخر نمود، پس از یاد کرد «توحید» به سراغ مسئله «معاد» رفته مى فرماید:
«رستاخیز به طور قطع خواهد آمد، من مى خواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در برابر سعى و کوشش خود جزا ببیند».
«اِنَّ السَّـاعَهَ اتِیَهٌ اَکَادُ اُخْفِیهَا لِتُجْزى کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعى»(۲۷)
مخفى نگاه داشتن زمان قیامت نقش مؤثّرى در اصلاح و تربیت انسان ایفا مى کند و او را به تلاش و جدّیت وا مى دارد، چرا که اگر همه چیز براى انسان مکشوف بود زندگى انسانها را با خمودى مواجه مى ساخت و جلوى نشاط و تحرّک آنها را مى گرفت. آرى در پرتو این مجهول بودن است که بیم و امید و اشتیاق و انتظار و تلاش و کارزار، و به هر حال سایر ابعاد یک زندگى زنده و پویا، معنى و مفهوم مى یابد، و مخفى بودن زمان تحقّق آن روز عظیم است که انسان را در حالت آماده باش دائمى نگاه داشته و روح تقوا و پرهیز از معاصى را در نهاد وى زنده نگاه مى دارد(۲۸).
۲ ـ در صحنه اى دیگر مى بینیم خداوند بنى اسرائیل را مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرماید:
«(حال که فرعونیان را غرق نمودیم، به دنبال این نجات بزرگ) در این سرزمین سکونت نمایید، امّا بدانید هنگامى که وعده آخرت فرا رسد همه شما را به پاى میزان حساب حاضر خواهیم کرد».
«وَ قُلْنَا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنىآ اِسْرَآئیلَ اسْکُنُوا الاَْرْضَ فَاِذَا جَآءَ وَعْدُ الاْخِرَهِ جِئْنَا بِکُمْ لَفیفًا»(۲۹)
یعنى حال که وارث سرزمین و اموال فرعونیان شده اید و خداوند شما را جایگزین آنها نمود باید بدانید مسئولیت خطیرى بر دوش شما گذارده شده که به ازاى آن در قیامت از شما سؤال خواهد شد؛ پس نیک بنگرید که چگونه وارثانى هستید و از خود نیز چه به ارث مى گذارید!
۳ ـ «مؤمن آل یاسین» هم قوم خود را به مسئله معاد و بازگشت به سوى خدا و لزوم آمادگى براى آن روز فرا مى خواند و مى گوید:
«من چرا کسى را پرستش نکنم که مرا آفریده است؟ و همگى به سوى او بازگشت مى کنید».
«وَ مَا لِىَ لاَآ اَعْبُدُ الَّذى فَطَرَنى وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»(۳۰)
در حقیقت این مرد الهى در کلام خود دو دلیل براى لزوم عبودیت پروردگار ذکر کرده: نخست اینکه او خالق ماست و تمام هستى ما و علم و دانش و قدرت ما همه از اوست و دیگر اینکه جهان دیگرى در پیش است که همه به آن مى پیوندند و به سوى خدا و دادگاه عدلش باز مى گردند(۳۱). لذا ایمان به معاد مى تواند ضامن اجرایى خوبى براى عمل به تکالیف و احکام الهى باشد و روح تسلیم و عبودیت را بر وجود آدمى حاکم سازد.

۶ ـ عبرت آموزى

یکى دیگر از میوه هاى شیرین و ثمرات نیکوى درخت پربار ایمان به معاد، عبرت آموزى از تاریخ گذشتگان و پندآموزى از فراز و نشیب زندگى است.
آدمى در پرتو ایمان و باور به معاد چشمانى نافذ و حقیقت بین مى یابد، که از ظواهر امور به باطن آنها دیده مى گشاید و از خانه غرور به خانه شعور پا مى نهد.
تحوّلات دنیا، دگرگونیهاى روزگار، آمدنها و رفتنها همه و همه آینه هاى تمام نمایى هستند که به خوبى ناپایدارى این دنیا و جلوه هاى فریباى آن را نشان مى دهند و انسان را از دلبستن به دنیا و فرو رفتن در گرداب غفلت بر حذر مى دارند، به شرط آنکه انسان تنها تماشاگر حوادث نباشد، بلکه از مدرسه روزگار، درس عبرت آموزد و خود را براى دانشگاه قیامت مهیا سازد:
اى خوشا چشمى که عبرت بین بود عبرت از نیک و بدش آیین بود
امیر مؤمنان على علیه السلام در سفارش به پندپذیرى از تاریخ مى فرماید:
«اگر راهى براى زندگى جاودانه وجود مى داشت، یا از مرگ گریزى بود، حتما سلیمان بن داوود علیه السلام چنین مى کرد، او که خداوند حکومت بر جن و انس را همراه با نبوت و مقام بلند قرب و منزلت، در اختیارش قرار داد. امّا آن گاه که پیمانه عمرش لبریز و روزى او تمام شد تیرهاى مرگ از کمانهاى نیستى بر او باریدن گرفت و خانه و دیار از او خالى گشت، خانه هاى او بى صاحب ماند و دیگران آنها را به ارث بردند.
مردم! براى شما در تاریخ گذشته درسهاى عبرت فراوان وجود دارد، کجایند عمالقه و فرزندانشان؟ کجایند فرعونها و فرزندانشان؟ کجایند مردم شهر رس، آنها که پیامبران خدا را کشتند و چراغ نورانى سنّت آنها را خاموش کردند و راه و رسم ستمگران و جباران را زنده ساختند؟»(۳۲) قرآن کریم پس از بیان سرگذشت دردناک قوم نوح و عاد و ثمود و قوم شعیب و قوم لوط و سرگذشت فرعونیان، ماجراى آنها را درس عبرتى مى داند براى همه کسانى که از عذاب آخرت در ترس و بیم به سر مى برند، و پشتشان از
شنیدن حوادث هولناک قیامت مى لرزد؛ آنجا که مى فرماید:
«در این (سرگذشتهاى عبرت انگیز و حوادث شوم و دردناکى که بر گذشتگان رفت) علامت و نشانه اى است براى کسانى که از عذاب آخرت مى ترسند؛ همان روزى که همه مردم در آن گرد مى آیند».
«اِنَّ فى ذلِکَ لاَیَهً لِمَنْ خَافَ عَذَابَ الاْخِرَهِ ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ»(۳۳)
آرى آنها که به رستاخیز ایمان دارند، با دیدن هر یک از این نمونه ها و سرنوشت شومى که چنین اقوامى بدان گرفتار آمدند، دلهایشان تکان مى خورد، و از ماجراى آنها عبرت مى گیرند و راه خود را باز مى یابند و دامان خود را به گناهانى که آنها بدان آلوده شدند نمى آلایند. امّا آنها که ایمانى به قیامت ندارند، دریچه دلهایشان بر واقعیتهاى زندگى بسته شده، تنها سر در آخور زندگى دارند و از آخرت غافل اند. از این رو از کنار تمامى حوادث و تحوّلات زندگى به سادگى مى گذرند و دلهاى سنگ و سختشان از مواعظ و عبرتهاى فراوان عالم هیچ تأثیر نمى پذیرد:
• هر که آخربین بود او مؤمن است هر که آخوربین بود او بیدن است
• هر که آخوربین بود او بیدن است هر که آخوربین بود او بیدن است

پي نوشت :

۲۰ ـ انسان و ایمان، ص ۴۲.
۲۱ ـ لقمان / ۱۶.
۲۲ ـ تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۵۱.
۲۳ ـ بنگرید به: تفسیر فى ظلال القرآن، ج ۵، ص ۲۷۸۹.
۲۴ ـ مؤمن / ۴۰.
۲۵ ـ تفسیر نمونه، ج ۲۰، ص ۱۰۷ با تلخیص.
۲۶ ـ زندگى جاوید یا حیات اخروى، ص ۳۶.
۲۷ ـ طه / ۱۵.
۲۸ ـ بنگرید به: تفسیر فى ظلال القرآن، ج ۴، ص ۲۳۳۱.
۲۹ ـ اسراء / ۱۰۴.
۳۰ ـ یس / ۲۲.
۳۱ ـ پیام قرآن، ج ۵، ص ۳۹۱.
۳۲ ـ نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲.
۳۳ ـ هود / ۱۰۳.

منبع:فصلنامه مشکوه، شماره ۸۳

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( داستان های قرآن و آثار اعتقاد به معاد ) | تاريخ ارسال: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

آثار تربیتى اعتقاد به معاد

همه عقاید دینى در رفتار انسان مؤثر است؛ هر چند تأثیر آنها یکسان نیست. از میان عقاید دینى، اعتقاد به رستاخیز و معاد یکى از نافذترین و مؤثرترین باورها در جهت دادن به رفتار آدمى و تربیت و اصلاح اوست. چنین عقیده اى نقش شایانى در پرورش روح انسان دارد و آثار تربیتى شگرفى در زندگى فردى و اجتماعى او به ارمغان مى آورد، که در اینجا به برخى از این آثار ـ و آن هم تنها از منظر داستانهاى قرآن ـ اشاره مى کنیم.

۱ ـ اصلاح نگرش انسان به دنیا و بى اعتنایى به جلوه هاى فریبنده آن

اعتقاد به معاد، نگرش انسان را به دنیا تغییر داده، دنیا را براى انسان به عنوان ابزارى در جهت نیل به اهداف والاى انسانى و رسیدن به یک زندگى جاوید و همیشگى قرار مى دهد.
بر اساس جهان بینى توحیدى دنیا براى انسان آفریده شده و نه انسان براى دنیا، و شخصیت انسانى بسیار والاتر و گرانبهاتر از آن است که بخواهد خود را به متاع دنیا و جلوه هاى فریبنده آن بفروشد.
اعتقاد به معاد، بینش انسان را به عالم هستى وسعت مى بخشد و او را از تنگناى دنیا به فراخناى جهان باقى پیوند مى دهد، و همّت او را بلندمرتبه تر از آن مى گرداند که بخواهد به تعلّقات دنیوى و مادّى خشنود شود و بدان رضایت دهد.
آرى مؤمنان راستین، این حقیقت را به خوبى دریافته اند که کتاب زندگانى بشر سرفصلهاى بى شمارى دارد، که چند بخش از آن در حیات دنیا حاصل گردیده، امّا فصلهاى مهم و تماشایى آن پس از مرگ و ظهور قیامت آغاز مى شود.
ژان ژاک روسو در یکى از پندهاى حکیمانه خود به فرزندش امیل مى گوید:
«من که مى دانم فناپذیر هستم چرا در این جهان براى خود بستگیهایى ایجاد کنم؟ در این جهان که همه چیز تغییر مى کند، همه چیز مى گذرد و خود من هم به زودى نابود مى شوم، دلبستگى به چه دردم مى خورد؟... پس اگر مى خواهى خوشبخت و عاقل زندگى کنى قلب خود را فقط به زیباییهاى فناناپذیر وابسته نما، سعى کن خواسته هایت محدود و وظیفه ات مقدّم بر همه چیز باشد، فقط چیزهایى را طلب کن که با قانون اخلاق مغایر نباشد، به خودت عادت بده که همه چیز را بدون ناراحتى از دست بدهى و بدون اجازه وجدان هیچ چیز را قبول ننما، در این صورت حتما خوشبخت خواهى شد و به هیچ یک از چیزهاى زمینى دلبستگى شدید پیدا نخواهى کرد»(۱).
قرآن کریم در قالب داستانهاى خود تابلوهایى زیبا ترسیم نموده که در آنها عظمت انسانهاى بلندهمّتى را به تصویر کشیده که هیچ گاه در برابر تمنیّات و تعلّقات دنیوى زانو نزدند، و فریفته جلوه هاى فریباى دنیا نشدند؛ از جمله:
۱ـ ساحران فرعون، همانان که پاداشهاى مادى فرعون و سکنا گزیدن در جوار او تمام آمال و آرزوهاى آنان را تشکیل مى داد، به ناگاه ایمان به خدا چنان تحوّلى در روح و جان آنها ایجاد کرد که تمام دنیا و جلوه هاى زودگذر آن در پیش چشمشان خوار و خفیف به نظر مى رسید و از این رو در برابر تهدیدهاى فرعون به قتل، قاطعانه مى گویند:
«هیچ مانعى ندارد و هیچ گونه زیانى از این کار به ما نخواهد رسید، هر کار مى خواهى بکن، ما به سوى پروردگارمان باز مى گردیم».
«قَالُوا لاَ ضَیْرَ اِنَّـآ اِلى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ»(۲).
تو با این کار نه تنها چیزى از ما کم نمى کنى، بلکه ما را به لقاى معشوق حقیقى و معبود واقعى مى رسانى. آن روز این تهدیدها در ما اثر مى گذاشت که ما خویشتن را نمى شناختیم، با خداى خود آشنا نبودیم و راه حق را گم کرده و در بیابان زندگى سرگردان بودیم، امّا امروز گم شده خود را یافته ایم، هر کار مى توانى بکن!(۳)
آرى، ایمان به خدا و اعتقاد به حیات جاودان و اندیشه رجوع به پیشگاه حق، آنان را چنان منقلب ساخته بود، که دیگر مرگ در نظر آنان فنا نبود، بلکه وسیله اى بود براى حضور یافتن نزد محبوب.
ایمان به معاد، چهره وحشت انگیز مرگ را که همیشه به صورت کابوسى بر افکار انسانها سنگینى داشته و آرامش را از آنها سلب کرده دگرگون مى سازد و آن را از مفهوم فنا و نیستى به دریچه اى به سوى جهان بقا تغییر مى دهد(۴).
• گفت حمزه چون که من بودم جوان سوى مردن کس به رغبت کى رود لیک از نور محمّد من کنون آن که مردن پیش چشمش تَهلُکه ست و آن که مردن پیش او شد فتح باب «سارعوا» آید مر او را در خطاب(۵)
• مرگ مى دیدم وداع این جهان پیش اژدها برهنه کى شود نیستم این شهر فانى را زبون امر «لا تُلقوا» بگیرد او به دست «سارعوا» آید مر او را در خطاب(۵) «سارعوا» آید مر او را در خطاب(۵)
۲ـ همسر فرعون نیز با آنکه غرق در یک زندگى مرفّه و تجمّلاتى بود، امّا زرق و برق دستگاه فرعونى او را نفریفت و او که دلش به نور ایمان روشن بود، از تمام تعلّقات دنیوى دست شست و از تنگناى آن قصرها به فراخناى بهشت چشم گشود و چنین دعا کرد و گفت:
«پروردگار من، خانه اى برایم در جوار قربت در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کارهایش رهایى بخش».
«رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَکَ بَیْتًا فِى الْجَنَّهِ وَ نَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ»(۶).
آرى «همسر فرعون جوار رحمت پروردگارش را خواسته، خواسته است تا با خدا نزدیک باشد و این نزدیکى با خدا را بر نزدیکى با فرعون ترجیح داده، با اینکه نزدیکى به فرعون همه لذّات را در پى داشته، در دربار او آنچه را که دل آرزو مى کرده یافت مى شده و حتى آنچه که آرزوى یک انسان بدان نمى رسیده، در آنجا یافت مى شده، پس معلوم مى شود همسر فرعون چشم از تمامى لذّات زندگى دنیا دوخته بود، آن هم نه به خاطر اینکه دستش به آنها نمى رسیده، بلکه در عین اینکه همه لذّات برایش فراهم بوده، مع ذلک از آنها چشم پوشیده و به کراماتى که نزد خداست و به قرب خدا دل بسته بود و به غیب ایمان آورده و در برابر ایمان خود استقامت ورزیده تا از دنیا رفته است»(۷).

۲ ـ کنترل غرایز و شهوات

تا زمانى که انسان در این دنیا استقرار دارد دلش از تمنّا و خواهشها باز نمى ایستد، امّا وقتى در پرتو ایمان به غیب و اعتقاد به سراى باقى دریافت که فرصت دنیا بسیار محدود و بهره آن نیز بسى ناچیز است، و حتى در قلمرویى که به دست مى آید نمى توان آن را براى همیشه حفظ کرد و خوشیها و لذایذ واقعى نیز در همین ایام کوتاه خلاصه نمى شود، دیگر نه هر دم امواج خواسته هاى بى پایان بر دلش استیلا مى یابد که خود را به همه چیز وابسته کند و موجب انهدام خویشتن گردد و نه از اینکه بیش از حد از نعمتها و ثروتهاى دنیا برخوردار نشده، آزرده خاطر مى شود.
«در زندگى دنیا هم آرزوهاى بلند و هم یأسهاى عمیق در کمین انسان نشسته اند و هر دو کشنده اند و هر دو تهدیدکننده زندگى اند، و آنچه هر دو را در بند مى کند، یاد مرگ است. یاد مرگ هم بر «آمال» و هم بر «آلام» که هر دو بى حد جلوه مى کنند، حد مى زند و آنها را آن چنان که هستند کوچک نشان مى دهد و تاب و طاقت آدمى را افزایش مى دهد و او را بر ادامه زندگى قادر مى سازد»(۸).
امیر مؤمنان على علیه السلام یاد مرگ را اصلاحگر انسان و تربیت کننده روح بشر مى خواند و مى فرماید:
«الا فاذکروا هادم اللَّذات و منغِّص الشهوات و قاطع الأُمنیّات عند المساوَرهِ لِلاْءَعمالِ القبیحه»(۹).
به هنگام تصمیم بر کارهاى زشت، مرگ را که نابودکننده لذتها و مکدرکننده شهوت و قطع کننده آرزوهاست به یاد آورید.
داستانهاى قرآن نیز از این تأثیر نافذ و مؤثر ایمان به معاد حکایت دارند؛ از جمله:
۱ـ مؤمن آل فرعون قوم خود را که سخت فریفته دنیا بودند و همین امر آنها را به انواع ستمها و بیدادگریها آلوده ساخته بود، نصیحت کرده آنها را به ناپایدارى زندگى دنیا و ابدى بودن سراى آخرت متوجّه مى سازد و مى گوید:
«اى قوم من! (به این دنیا دل نبندید که) این زندگى دنیا متاع زودگذرى است و آخرت سراى همیشگى و ابدى است».
«یَا قَوْمِ اِنَّمَا هذِهِ الْحَیوهُ الدُّنْیَا مَتَاعٌ وَ اِنَّ الاْخِرَهَ هِىَ دَارُ الْقَرَارِ»(۱۰).
یعنى گیرم که با هزار مکر و فسون ما پیروز شویم و حقّ را پشت سر اندازیم، دست به انواع ظلم و ستم دراز کنیم، و دامان ما به خونهاى بى گناهان آغشته شود، مگر عمر ما در این جهان چه اندازه خواهد بود؟ این چند روز عمر به سرعت مى گذرد و چنگال مرگ گریبان همه را مى گیرد و از فراز قصرهاى باشکوه به زیر خاک مى کشاند. قرارگاه زندگى ما جاى دیگر است(۱۱).
آرى، آنجا که آدمى مى بیند به نسیمى دفتر ایامش بر هم مى خورد و تمام اموالش در کمتر از ساعتى نابود مى شود و یا سیل، زلزله و صاعقه اى همه چیز را بر باد مى دهد و سلامتى او نیز با گلوگیر شدن یک جرعه آب چنان به خطر مى افتد که مرگ را با چشم خود مى بیند، چه جاى آن است که بخواهد به جلوه هاى فریباى دنیا و جاه و جلال آن مغرور شود، و سوار بر مرکب سرکش غرور صحنه اجتماع را جولانگاه خود قرار دهد.
۲ـ قرآن کریم از گروهى افراد با ایمان یاد مى کند که در برابر انسانهاى فریفته ثروت و آنان که جاه و جلال و زرق و برق زندگى قارون چشمانشان را خیره کرده بود و آرزوى لحظه اى زندگى همچون وى را در دل مى پروراندند، مى گفتند:
«واى بر شما! چه مى گویید، ثواب و پاداش الهى براى کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند بهتر است».
«وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللّه ِ خَیْرٌ لِمَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صَالِحا»(۱۲)
آرى ایمان به معاد چنان افق فکرى آنها را وسعت بخشیده بود که به ثروت سرشار قارون و حشمت و جلال او به چشم تحقیر مى نگریستند و این جلوه هاى فریبنده و زودگذر را در برابر ثواب و پاداش الهى هیچ مى انگاشتند.
۳ـ حضرت شعیب علیه السلام در برابر قوم خود که در سنگلاخ شرک و بت پرستى سرگردان بودند و نه تنها بت که درهم و دینار و مال و ثروت خویش را هم مى پرستیدند، و براى کسب و تجارت پر رونقشان به تقلّب و کم فروشى و خلافکاریهاى دیگرى آلوده شده بودند، یاد قیامت را به آنها گوشزد مى نماید و ایشان را از عذاب فراگیر الهى بیم مى دهد، تا شاید به خود آیند و از مفاسد اقتصادى خود دست شویند:
«وَ لاَ تَنْقُصُوا الْمِکْیَالَ وَ الْمیزَانَ اِنِّىآ اَریکُمْ بِخَیْرٍ وَ اِنِّىآ اَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ مُّحیطٍ»(۱۳)
«اى قوم من! ... پیمانه و وزن را کم نکنید (و دست به کم فروشى نزنید). من شما را در خیر و خوبى مى بینم و از عذاب روز فراگیر بر شما بیمناکم».

۳ ـ شهامت و شجاعت

اعتقاد و باور به معاد چنان تحوّل عظیمى در روح و اندیشه انسان ایجاد مى کند که نه تنها از فشارهایى که در طریق انجام مسئولیتها بر او وارد مى آید رنجى نمى برد، بلکه از آن استقبال مى کند و همچون کوه در برابر حوادث مى ایستد و در برابر بى عدالتیها تسلیم نمى شود و مطمئن است کوچک ترین عمل نیک و بد، پاداش و کیفر دارد و بعد از مرگ به جهانى وسیع تر که خالى از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مى یابد و از رحمت و الطاف پروردگار بهره مند مى شود.
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقى است به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست
به گفته ویلیام جیمز:
«آدمى به این اعتقاد نیاز دارد که در وراى این عالم محسوس، عالم دیگرى وجود دارد که غرق در معنویت است و همین اعتقاد است که سبب مى گردد تا به افرادى که بدان پایبند هستند در برابر حوادث نیرو و قدرتى عظیم ارزانى دارد»(۱۴).
و به راستى چه اعتقادى مانند این خواهد توانست تا در یورش سختیها و دگرگونیهاى روزگار به انسان ثبات قدم بخشد و همچون لنگرى مطمئن کشتى طوفان زده روح انسان را در حوادث و بلایا از تلاطم باز دارد(۱۵).
داستانهاى قرآن نیز حکایتگر خوبى از شهامتها و شجاعتهاى مردان خدا در پرتو اعتقاد به معاد هستند؛ از جمله:
۱ـ قرآن داستان گروهى از بنى اسرائیل را حکایت مى کند که همراه «طالوت» (فرمانده الهى لشکرشان) براى مبارزه با «جالوت» که پادشاهى ستمگر بود، روانه میدان جنگ شده بودند. امّا پس از یک امتحان سخت گروهى باز ماندند و تنها اقلیتى پا به میدان جهاد گذاشتند. این اقلیت نیز به دو دسته تقسیم شدند؛ بعضى گرفتار وحشت و ترس گشتند و گفتند: «ما امروز قدرتى براى مبارزه با جالوت و لشکریانش نداریم».
امّا در مقابل این گروه، کسانى که ایمانى راسخ به روز رستاخیز داشتند، به بقیه هشدار دادند که نباید به «کمیّت» جمعیت نگاه کرد، بلکه باید «کیفیّت» را در نظر گرفت؛ زیرا بسیار شده که یک جمعیّت کم امّا با ایمان و مصمّم به فرمان خدا بر انبوه جمعیّت دشمن پیروز شده اند:
«قَالَ الَّذینَ یَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاَقُوا اللّه ِ کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثیرَهً بِاِذْنِ اللّه ِ»(۱۶)
آرى کسى که مرگ را دریچه اى مى داند به جهان ابدى، و مى داند با مرگ، پرنده روحش از قفس تن آزاد شده و در آسمان بیکران پر مى گشاید، نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى به خود راه نمى دهد، بلکه به استقبال آن رفته، آن را عاشقانه در آغوش مى کشد:
• مرگ اگر مرد است گو نزد من آى من از او عمرى ستانم جاودان او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
• تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
۲ـ ساحران فرعون نیز به تهدیدهاى شدید فرعون به خاطر اظهار ایمانشان به خداى یگانه، وقعى نمى نهند و با صراحت به وى مى گویند:
«هر حکمى مى خواهى بکن، تو تنها در این زندگى دنیا مى توانى فرمان دهى، ولى ما به پروردگارمان ایمان آورده ایم تا گناهان ما و آنچه را از سحر بر ما تحمیل کردى ببخشاید و خدا بهتر و باقى تر است».
«فَاقْضِ مَآ اَنْتَ قَاضٍ اِنَّمَا تَقْضى هذِهِ الْحَیوهَ الدُّنْیَآ * اِنَّـآ امَنَّا بِرَبِّنَا لِیَغْفِرَ لَنَا خَطَایَانَا وَ مَآ اَکْرَهْتَنَا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللّه ُ خَیْرٌ وَاَبْقىآ»(۱۷)
آرى، هنگامى که جرقه هاى ایمان به معاد به اعماق جان مى رسد، آن را چنان شعله ور مى سازد که دیگر هیچ تهدیدى در برابر آن کارگر نیست و هر چیز جز خدا و لقاى آخرت و نعیم جاودانش در نظر انسان بى ارزش و ناچیز است.
همین ایمان نیرومند و شعله ور سبب شد که ساحران مادى زبون و چاپلوس دیروز، به انسانهاى قوى و شجاع و پر استقامت امروز مبدّل شوند(۱۸).
۳ ـ یاد قیامت سبب مى گردد تا نوح علیه السلام تسلیم خواسته هاى اشراف و بهانه جویانى که خواهان طرد فقرا از اطراف وى بودند، نشود و با قاطعیت در برابر آنها ایستاده بگوید:
«من هرگز کسانى را که ایمان آورده اند طرد نمى کنم؛ چرا که آنها با پروردگار خویش ملاقات خواهند کرد».
«وَ مَآ اَنَا بِطَارِدِ الَّذینَ امَنُوآ اِنَّهُمْ مُلاَقُوا رَبِّهِمْ»(۱۹)

پي نوشت :

۱ ـ امیل، ص ۵۴۷.
۲ ـ شعراء / ۵۰.
۳ ـ تفسیر نمونه، ج ۱۵، ص ۲۳۱.
۴ ـ پیام قرآن، ج ۵، ص ۱۸.
۵ ـ مثنوى معنوى، دفتر سوم.
۶ ـ تحریم / ۱۱.
۷ ـ تفسیر المیزان، ج ۱۹، ص ۶۹۵.
۸ ـ نگاهى دوباره بر تربیت اسلامى، ص ۸۵.
۹ ـ نهج البلاغه، خطبه ۹۹.
۱۰ ـ مؤمن / ۳۹.
۱۱ ـ تفسیر نمونه، ج ۲۰، ص ۱۰۶.
۱۲ ـ قصص / ۸۰.
۱۳ ـ هود / ۸۴.
۱۴ ـ اراده الاعتقاد، ص ۱۳۱، به نقل از: سیکولوجیه القصّه فى القرآن، ص ۳۵۵.
۱۵ ـ بنگرید به: تفسیر فى ظلال القرآن، ج ۳، ص ۱۳۸۷.
۱۶ ـ بقره / ۲۴۹.
۱۷ ـ طه / ۷۲ و ۷۳.
۱۸ ـ پیام قرآن، ج ۵، ص ۳۹۳.
۱۹ ـ هود / ۲۹.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ربّناهاي قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

در ذيل 67 دعای قرآني كه کلمه «ربنا» در آن به كار رفته، ذكر شده است. رقم سمت چپ مميز، شماره سوره و رقم سمت راست شماره آيه را نشان مي‌دهد.
- 1ربنا اتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار 201/2
پروردگارا در دنيا و آخرت به ما نيكي و احسان فرما و ما را از عذاب آتش دوزخ مصون بدار.
- 2ربنا اتنا في الدنيا و ماله في الاخره من خلاق 200/2
پروردگارا در دنيا رحمت و نعمت به ما عنايت كن. هر كه از رحمت تو محروم شد در آخرت بهره ندارد.
- 3ربنا اتنا من لدنك رحمه و هيّئ لنا من امرنا رشدا. 10/18
پروردگارا ، از جانب خود بر ما رحمتي فرست و براي رشد عقلي ما وسايل هدايت و ارشاد آماده فرما.
- 4ربنا اتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعناً كبيراً. 69/33
پروردگارا، آنها كه ما را گمراه نمودند عذاب آنها را دو چندان كن و از نعمت‌هاي خود محروم ابدي فرما.
- 5 ربنا امنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين. 53/3
پروردگار ما، ما به تو و آنچه بر پيغمبرت فرستادي ايمان آورديم و از رسول تو پيروي كرديم. نام ما را از شهادت‌دهندگان به توحيد و نبوت قرار ده.
- 6ربنا امنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين. 109/23
پروردگار ما، ما به تو ايمان آورديم. ما را ببخش و بيامرز و به ما رحم كن كه تو بهترين بخشندگاني‌.
- 7ربنا امنا فاكتبنا مع الشاهدين. 83/5
پروردگار ما، ما به تو ايمان آورديم ما را در زمره گواهان توحيد و موحدين قرار ده.
- 8 ربنا ابصرنا و اسمعنا فارجعنا نعمل صالحاً انا موقنون. 12/32
پروردگار ما، آنچه به ما وعده فرموده بودي و ديديم و شنيديم ما را به دنيا برگردان تا عمل صالح كنيم كه ما به حشر و نشر و كتاب و معاد يقين پيدا كرده ايم.
- 9ربنا اتمم لنا نورنا و اغفرلنا انك علي كل شي ء قدير. 8/66
پروردگارا، نور علم و ايمان را براي ما تمام گردان و ما را بيامرز كه تو بر هر چيز قادر و توانايي.
- 10ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون. 108/23
پروردگارا، ما را از جهنم بيرون ببر كه اگر ما دوباره عصيان كنيم ستمكاريم.
- 11ربنا اخرجنا نعمل صالحا غير الذي كنا نعمل. 37/35
پروردگارا، ما را از اين آتش بيرون كن تا به پيروي پيغمبرت عمل صالح كنيم غير از آنچه مي‌كرديم.
- 12ربنا اخرجنا الي اجل قريب نجب دعوتك و نتبع الرسل. 44/14
پروردگار ما، عذاب را براي ما به تأخير انداز و مهلت كوتاهي ده تا آنچه فوت شده جبران كنيم. ما دعوت تو را اطاعت كنيم و پيغمبر تو را پيروي نماييم.
- 13 ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصيرا. 75/4
پروردگارا، ما را از دست ستمكاران نجات ده و راه فرج و نجاتي به ما بنما و يار و مددكاري براي ما بفرست كه از جانب تو ياور ما باشد.
- 14ربنا استمتع بعضنا ببعض و بلغنا اجلنا. 128/6
پروردگارا، بعضي از ما از بعض ديگر بهره‌مند شديم و رسيديم به آنچه مقرر فرموده‌اي.
- 15ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراماً. 65/25
پروردگارا، بگردان از ما عذاب جهنم را كه آن عذاب براي هميشه هلاك‌كننده است.
- 16 ربنا اطمس علي اموالهم و اشدد علي قلوبهم فلا يومنوا حتي يروا العذاب الاليم. 88/10
پروردگارا، اموال آنها را نابود ساز و دل‌هاي آنها را قسي و سخت گردان كه ايمان نمي‌آورند جز به ديدن عذاب سخت.
- 17ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا في امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين. 147/3
پروردگار ما، گناهان ما را بيامرز و لغزش و اسراف ما را ببخش و قدم‌هاي ما را در راه انجام وظيفه ثابت بدار و بر كفار نصرت و پيروزي بخش.
- 18ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لاتجعل في قلوبنا غلا للذين امنوا. 10/59
پروردگار ما، بيامرز ما را و برادران ما را كه در ايمان بر ما سبقت گرفتند. خدايا در دل‌هاي ما براي گرويدگان به تو كينه و كدورتي قرار مده كه تو مهرباني.
- 19 ربنا انك رئوف رحيم. 10/59
پروردگار ما، تو به تحقيق رئوف و مهرباني.
- 20 ربنا اغفرلي و لوالدي و للمومنين يوم يقوم الحساب. 41/14
پروردگار ما، مرا و پدر مادر مرا و همچنين مومنين را در روز حساب بيامرز.
- 21ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين. 89/7
پروردگارا، تو دري از رحمت به سوي ما و قوم ما بگشا كه راه تو راه حق است و تو بهترين گشاينده‌اي.
- 22 ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين.
پروردگارا‌، به ما صبر و شكيبايي عنايت كن و در عبادت ثابت قدم و بر كفار پيروزي بخش.
- 23ربنا افرغ علينا صبرا و توفنا مع المسلمين. 126/7
پروردگار ما، به ما تحمل و بردباري عنايت فرما و ما را جزو تسليم شدگان پيغمبرت بميران.
- 24ربنا اكشف عنا العذاب انا مومنون 12/44
پروردگار ما، عذاب را از ما دور بگردان و بر طرف ساز كه ما گرويدگان به تو هستيم.
- 25ربنا انزل علينا مائده من السماء تكون لنا عيدا لاولنا و اخرنا. 114/5
پروردگار ما، از آسمان براي ما مائده و غذايي فرست كه بر ما و آيندگان (روز عيد) باشد.
- 26ربنا انك تعلم ما نخفي و ما نعلن و ما يخفي علي اللّه من شيء في الارض و لا في السماء. 38/14
پروردگارا، تو مي‌داني آنچه پنهان و آشكار عمل مي‌كنيم بر خداوند در آسمان و زمين هيچ كار و هيچ چيز پوشيده نيست.
- 27ربنا انك جامع الناس ليوم لاريب فيه ان اللّه لايخلف الميعاد. 9/3
پروردگارا، تو هستي كه روز قيامت، روزي كه در آن شك نيست، اجزا و اجساد و ابدان همه بندگانت را جمع و حشر مي‌كني محققاً خداوند وعده خود را خلاف نمي‌كند.
- 28ربنا انك انت العزيز الحكيم. 5/60
پروردگار ما، به حقيقت تو عزيز و حكيمي و غالب و مصلحت داني.
- 29ربنا انك اتيت فرعون و ملأه زينه و اموالا في الحيوه الدنيا. 88/10
پروردگار ما، تو فرعون و اشراف ملت او را به مال دنيا و تحمل نيرو داده‌اي. تو خود مي‌تواني گرفت آنچه به آنها داده‌اي.
- 30ربنا انك من تدخل النار فقد اخزيته و ما للظالمين من انصار. 192/3
پروردگارا، تو هستي كه از روي عدالت هر كه مستحق عذاب شد به آتش مي‌فرستي و خوار و ذليل مي‌سازي و براي ستمكاران يار و ياوري نيست.
- 31ربنا اننا امنا فاغفرلنا ذنوبنا و قنا عذاب النار. 16/3
پروردگار ما، ما به تو ايمان آورده‌ايم، پس گناهان ما را بيامرز و ما را از عذاب جهنم مصون بدار.
- 32ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان امنوا بربكم فامنا. 193/3
پروردگار ما، نداي منادي تو را كه مردم را دعوت مي‌كرد كه به خداي يگانه ايمان آوريد، شنيديم و ايمان آورديم كه تو خداي واحدي.
- 33ربنا اننا نخاف ان يفرط علينا او ان يطغي. 45/20
پروردگارا، ما مي‌ترسيم بر ما چيره و غالب شود يا طغيان نمايد.
- 34ربنا اني اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرم. 37/14
پروردگار ما، من خانواده‌ام را در وادي بي آب و علف كنار خانه محترم امن تو سكني دادم تو آنها را حفظ فرما.
- 35ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم. 127/2
پروردگار ما (ساختمان كعبه را) از ما قبول فرما كه تو شنونده و دانايي.
- 36ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين. 22/7
پروردگار ما، ما بر نفوس خود ستم كرديم و اگر تو ما را نيامرزي و به ما رحم نكني از زيانكاران خواهيم بود.
- 37ربنا عليك توكلنا و اليك أنَبْنا و اليك المصير 4/60
پروردگار ما، در هر كار به تو توكل مي‌كنم و از تو استعانت مي‌جوييم كه بازگشت همه ما به‌سوي توست.
- 38ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار 193/3
پروردگار ما، گناهان ما را بيامرز و از بدي‌هاي ما در‌گذر و بپوشان و ما را با نيكوكاران قرار ده.
- 39ربنا لاتجعلنا فتنه للذين كفروا و اغفرلنا. 4/60
پروردگار ما، ما را براي آنها كه كافر شدند سبب آزمايش قرار مده و ما را بيامرز.
- 40ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب. 8/3
پروردگار ما‌، دل‌هاي ما را پس از روشن گردانيدن به نور ايمان و حق هدايت ديگر تيره مگردان و از جانب خودت رحمت فرما كه تو بخشاينده‌اي.
- 41ربنا ليقيموا الصلوه فاجعل افئده من الناس تهوي اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون. 37/14
پروردگار ما، من اسماعيل را در كنار خانه امن تو سكني دادم‌، تا نماز را بر پا دارند. بارالها! دل‌هاي مردم را مايل و راغب به مكه گردان و اين سرزمين را پر بركت قرار ده تا مردم به سوي كعبه آيند و از بركات و رزق و روزي مادي و معنوي آن بهره مند گردند. باشد كه سپاسگزار شوند.
- 42ربنا لاتجعلنا فتنه للقوم الظالمين. 85/10
پروردگارا، ما را سبب آزمايش براي اقوام ستمكار قرار مده.
- 43 ربنا لاتجعلنا مع القوم الظالمين. 47/7
پروردگار ما، ما را با مردم ستمكار و متعدي محشور مفرما.
- 44ربنا لاتجعلنا فتنه للذين كفروا و اغفرلنا ربنا انك انت العزيز الحكيم. 6/60
پروردگارا، ما را فتنه و امتحان براي آنان كه كافر شده اند قرار مده و ما را بيامرز. پروردگارا محققاً تو عزيز و حكيمي.
- 45ربنا لاتواخذنا ان نسينا او اخطأنا. 286/2
پروردگارا، ما را به نسيان و غفلت و خطا و فراموشي مگير و هوشيار و بيدارمان دار.
- 46ربنا لم كتبت علينا القتال لو لا اخرتنا الي اجل قريب. 77/4
كفار گفتند( پروردگارا، چرا بر ما جنگ واجب كردي و نگذاشتي به اجل خود بميريم) بگو بدون پيكار چيزي به كسي نمي دهند
- 47ربنا لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك و تكون من المومنين. 48/28
پروردگارا، اگر براي ما پيغمبر و رسولي مي‌فرستادي آيات تو را پيروي مي‌كرديم و ايمان مي‌آورديم.
- 48ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك من قبل ان نذل و نخزي. 135/20
پروردگار ما، چرا براي ما پيغمبري نفرستادي تا آيات تو را پيروي كنيم و به خواري و خزيان نيفتيم (گفتار كفار است
- 49ربنا لَيضلوا عن سبيلك 88/10
پروردگارا، فرعون و فرعونيان مردم را از راه گمراه كردند.
- 50ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار 193/3
پروردگارا، تو هيچ چيز را باطل نيافريدي. تو منزهي، پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.
- 51ربنا وابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمه و يزكيهم انك انت العزيز الحكيم. 129/2
پروردگارا، در ذريه من پيغمبري برگزين و برانگيز كه آيات تو را بر آنها بخواند و علم و دانش و كتاب و حكمت به آنها بياموزد و نفوس آنها را تزكيه و تهذيب نمايد. تو محققاً عزيز و حكيم و غالب و مصلحت داني.
- 52ربنا و لا تَحمِل علينا اصراً كما حملته علي الذين من قبلنا. 286/2
پروردگارا، بار گناه را بر ما گران مفرما آنچنان كه بر پيشينيان ما نمودي.
- 53ربنا و آتنا ما وعدتنا علي رسلك و لاتخزنا يوم القيامه انك لا تخلف الميعاد. 194/3
پروردگارا، ما را به صلاح آر، آنچه بر زبان پيغمبرانت از عطا وعده فرمودي به ما هم عنايت كن و روز قيامت ما را خوار و ذليل و بينوا مفرما. محققاً وعده‌هاي تو خلف نمي‌شود.
- 54ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امه مسلمه لك و ارنا مناسكنا و تب علينا انك انت التواب الرحيم. 128/2
ابراهيم گفت : پروردگارا، دل‌هاي من و فرزندم اسماعيل را تسليم خودت بگردان كه همه دل‌ها به دست توست و از ذريه من امتي مسلمان قرار ده كه تسليم اراده و رضاي تو باشند و مناسك و روش حج خانه خود را به ما بياموز، و توبه ما را بپذير كه تو بسيار توبه پذير و بخشنده و مهرباني.
- 55ربنا و ادخلهم جنات عدن التي وعدتهم و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم انك انت العزيز الحكيم. 8/40
فرشتگان گويند: پروردگارا، اين بندگان پرهيزگار را وارد بهشت عدن خود ساز كه به آنها وعده داده‌اي و هر كس از آنها از پدرانشان و ذريه‌شان صالح بودند همه را داخل بهشت فرما كه تو بر همه چيز غالب و دانايي
- 56ربنا وسعت كل شيء رحمه و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم. 7/40
پروردگارا، تمام موجودات در احاطه علمي و رحمت واسعه تو هستند. پس بيامرز آنها كه توبه كردند و پيروي پيامبران تو نمودند و به راه تو رفتند و آنها را از عذاب جهنم نگاهدار يعني عذاب جهنم براي آن طبقه مطيع به وقوع نپيوندد و پيش نيايد.
- 57ربنا و لاتحملنا ما لاطاقه لنا به واعف عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولينا فانصرنا علي القوم الكافرين. 286/2
پروردگارا، طاقت تحمل بار گران را نداريم. ما را ببخش و عفو كن و بيامرز كه تو صاحب اختيار ما هستي. خدايا، ما را بر كفار پيروزي ده.
- 58ربنا و نكون من المومنين 28/6
پروردگارا، ما از گروندگان به توحيد و يگانگي تو مي‌باشيم.
- 59ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون. 17/36
پروردگار ما بهتر مي داند كه ما را به رسالت به سوي شما فرستاده تا راه توحيد را به شما بنماييم.
- 60ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الها. 14/18
پروردگار ما پروردگار آسمان‌ها و زمين است، هرگز ما معبودي غير از او نمي‌گيريم.
- 61ربنا هولاء شركاؤنا الذين كنا ندعوا من دونك. 86/16
پروردگارا، اين گروهند شريكان ما كه ما را دعوت مي‌كردند غير از تو را پرستش كنيم.
- 62ربنا الذي اعطي كل شيء خلقه ثم هدي. 51/20
پروردگار ما، كسي است كه همه موجودات را آفريد و هدايت به كمال فرمود.
- 63ربنا باعد بين اسفارنا و ظلموا انفسهم. 19/34
مردم توانگر يمن به درويشان حسد بردند و گفتند:) پروردگارا، بين شهرهاي يمن تا شام را سرزمين خشك قرار ده تا درويشان نتوانند بدون زاد و راحله سفر كنند. آن مردم بدين دعا به خود ستم كردند.
- 64ربنا غلبت علينا شِقْوتُنا و كنا قوما ضالين. 107/23
پروردگارا، شقاوت بر ما غلبه يافت و گمراهي گريبان ما را گرفت و ما به خود ستم كرديم.
- 65ربنا هولاء اضلونا فآتهم عذابا ضعفا من النار. 38/7
پروردگارا، اين بت‌ها و بت‌پرستان ما را گمراه نمودند. عذاب آتش آنها را دو چندان كن.
- 66ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين و اجعلنا للمتقين اماما. 47/25
پروردگارا، زنان و فرزنداني به ما عنايت فرما كه اسباب رو سفيدي و چشم روشني ما بشوند. خدايا ما را پرهيزكار و پيشوايان پارسا قرار ده ، يا براي ما پيشوايان پرهيزكاري بگمار.
- 67ربنا هولاء الذين اغوينا اغويناهم كما غوينا تبرانا اليك ما كانوا ايانا يعبدون 63/28
پروردگارا، كساني كه ما را گمراه نمودند تو گمراهشان كن آن چنان كه ما را گمراه نمودند، بتها مي‌گويند ما هم از آنها بيزاريم و هرگز ما را عبادت نكردند بلكه خود را عبادت كردند و پرستيدند.
منبع:http://www.ido.ir

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: شنبه بیست و یکم شهریور 1388

برای شناخت قرآن و بهره مندی بیشتر از آن باید مراحلی را طی کرد از آن جمله : 1. آشنایی با اهداف قرآن و محورهای اساسی آن . 2. آشنایی با ابزار و شرایط فهم قرآن 3. رعایت آداب قرآن 4. رفع موانع فهم قرآن . در این نوشتار به توضیح مختصر درباره هر کدام می پردازیم . برخورداری و بهره مندی هر چه بیشتر از معارف ژرف و عمیق قرآن نیازمند به تحصیل مقدمات , شرایط و رعایت نکات و آدابی است که تحت عنوان روش برخورد با قرآن به طور خلاصه به آن می پردازیم . الف . شناخت اجمالی قرآن شناخت اجمالی قرآن در محورهای کلی اینکه هدف آن چیست ؟ مخاطب چه کسی ؟ و طرح کلی محتوی و مطالب آن چگونه است ؟ نقش بسزائی در نحوه برخورد انسان با قرآن و فهم مطالب آن ایفا می نماید. آنچه بطور خیلی مختصر در این راستا می توان به آن اشاره کرد این است که هدف این کتاب عظیم الشأن هدایت و مخاطب آن همه انسانها و به تعبیر خود قرآن «ناس» می باشد که در سوره مبارکه ابراهیم تصریح به آن شده است : «الر کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید» محتوی این کتاب عظیم الشأن نیز که تمامش در راستای هدایت و خارج ساختن انسانها از ظلمات به سوی نور است همواره از 2 عنصر تبیین گیری و دعوت گری برخوردار بوده که با برخورداری از این دو روش محتوای آن از یک نگاه کلی در محورهای ذیل جمع بندی می شود: 1. بخشی از آیات در راستای دعوت به خداشناسی بویژه یگانه شناسی و توحید در ابعاد مختلف آن و معرفی اسماء و اوصاف خداوند تبارک و تعالی است که از آن جمله آیات 21 تا 24 سوره حشر آیات 1 تا 6 سوره حدید, آیه 255 بقره می باشد. 2. معادشناسی و معرفی حیات اخروی در مراحل و منازل مختلف مرگ , عالم برزخ قیامت کبری و بهشت و جهنم که حدود یک سوم از آیات قرآن کریم به این محور اختصاص یافته است که این خود نشان از اهمیت و نقش ویژه مباحث معادشناسی در فرآیند هدایت و سعادت است . 3. دعوت به تهذیب نفس و تطهیر باطن که از شرایط لازم رسیدن به آن هدف نهائی یعنی خروج از ظلمات به سوی نور و تقرب الی الله است که در این راستا, همواره دعوت کلی در آیات جلوه می نماید الف ) دعوت به ایمان و جمیع مراتب آن ب ) دعوت به تقوی و جمیع مراتب آن . که بخش گسترده ای از آیات مستقیما" یا غیر مستقیم مربوط به همین محورهای ایمان و تقوی در راستای تهذیب نفس می باشد. 4. قصص انبیاء، اولیا و حکماء و تببین نحوه تربیت حضرت حق آن ها را و چگونگی تربیت آنها مردم را که این بخشی از آیات مشتمل بر پیامها و معارف فراوانی است و با دقت در آنها ره توشه های فراوانی عاید و واصل می گردد. سرگذشت جنگها و برخورد کفار با اهل ایمان و مقابله اهل ایمان , آنها نیز در این بخش جای می گیرد. 5. آیات الاحکام که در این بخش از آیات به کلیات از احکام و وظایف عملی مسلمان , از عبادات , معاملات و اجتماعیات مثل نماز و روزه و خمس و جهاد و بیع و نکاح و... اشاره شده که تفصیل و جزئیات آن توسط فرمایشات پیامبر عظیم الشأن و سخنان ائمه اطهار(ع ) تبیین می گردد. و در همین بخش مندرج می گردد آیاتی که مربوط به آداب اجتماعی مسلمانان نیز می باشد. ب . تحصیل و فراهم ساختن ابزار و شرایط لازم برای استفاده از قرآن در مراحل و مراتب مختلف تلاوت , ترجمه , تفسیر. برای تلاوت قرآن تنها دانستن قواعد روخوانی و برای مرتبه عالیتر قواعد تجوید کافی است ولی برای دست یابی به ترجمه نمودن آیات , تحصیل ادبیات عرب بویژه در شاخه های صرف , نحو, لغت و معانی نیز لازم است و اما برای برخورداری از فهم تفسیر قرآن و توان تفسیر نمودن قرآن علاوه بر دانش ادبیات عرب , تسلط کامل بر آیات قرآن , طرح سؤال , حلم در مقابل سؤال , تفکر و تدبر در آیات و مقاصد آن , توجه به آراء و نظریات مفسرین عظیم الشأن و از همه مهمتر طهارت دل و تهذیب نفس از آلودگی از جمله شرائط و ابزار ضروری برای فهم تفسیری قرآن می باشد. 1. تسلط کامل بر آیات ) از آنجا که در برخی موارد آیات قرآن ناظر بر یکدیگر و مفسر و مبین همدیگر هستند تسلط کامل بر آیات نقش مؤثری در فهم آیات ایفا کرده راه یابی به آیات هم آهنگ و هم محتوی که در پرتو تسلط بر آیات میسر می گردد توضیح و تفسیر واضحی از آیات را به ارمغان می آورد. و شاید یکی از اسرار تأکید بر تلاشهای مکرر قرآن که سیره اولیاءای نیز بر آن قرار گرفته است تحصیل تسلط کامل بر قرآن است . 2. طرح سؤال ) از جمله بهترین شیوه ها برای به نطق کشیدن آیات و بدست آوردن ظرافتهای محتوای قرآن این است که از چینش الفاظ آیات , انتخاب واژه ها, ترتیب آیات و پرس و جو کنیم و یا اینکه با طرح سؤال های کلی در جستجوی پاسخ آن از قرآن باشیم . بعنوان مثال در جستجوی این باشیم که خداوند شگردهای شیطان را در قرآن چگونه بیان کرده است و با این نگاه آیات را مورد مداقه قرار دهیم . 3. حلم در مقابل سؤال ) مهمترین مسأله بعد از طرح سؤال حلم و خویشتن داری در مقابل سؤال است بدین معنا که عجله در یافتن پاسخ بدون رعایت قواعد ادبی و لغوی ننماییم و چیزی را بدون قراین و شواهد به قرآن اسناد ندهیم که در این صورت در معرض خطر تفسیر به رأی قرار خواهیم گرفت . 4. تفکر و تدبر در آیات و مقاصد آن ) برای پاسخ به سؤالات مطرح شده و یا قطع نظر از آن برای فهم آیات عنصر تفکر و تعقل مهمترین نقش را ایفا می کند. علیرغم اینکه بسیاری از آیات در نگاه اول برای عموم انسانها قابل درک و فهم است ولی ظرافتها و لطافتهای آن موقوف بر تفکر و تأمل است و از این روست که قرآن خود به طور مکرر و مؤکد ما را دعوت به تفکر در قرآن می کند. و پر واضح است کسی می تواند در آیات به تفکر نشیند که مواد اولیه برای تفکر برای او حاصل باشد که از آن جمله است دانستن قواعد عربی - دانستن معنا و مفهوم واژه ها و الفاظ و برخی دیگر از زمینه های تفسیری همچون شأن نزول آیات و غیره ... لازم به یادآوری است طرح سؤال که به توضیح آن نیز پرداختیم نقش مهمی در جهت گیری تفکر, آغاز و انجام آن است . 5. توجه به آراء و نظرات مفسران عظیم الشأن ) محصول تفکر ما نتایج و برداشتهایی خواهد بود که مستند به مبادی لغوی و ادبی خواهد بود و برای اطمینان از این نتایج و برداشتها سزاوار است بعد از نتایج که در مرحله بعد به آراء و انظار مفسرین عظیم الشأن مراجعه نموده و این نتایج و برداشتها را با آن آراء و انظار مقایسه نموده نقاط ضعف یا قوه را دریابیم . 6. طهارت دل ) تحصیل صفا و طهارت دل از جمله شرایط لازم و قطعی و ضروری است که اساسی ترین نقش در فهم قرآن داشته تفکرات ما نیز تحت الشعاع آن قرار می گیرند. قرآن خود از این حقیقت پرده برداشته و تصریح می کند که «لا یمسه الا المطهرون» همانگونه که تشریعا" بدون طهارت دست زدن به خطوط قرآن ممنوع است تکوینا" نیز کسی که از طهارت و صفای دل برخوردار نیست به آن سعادت عظیم و دقیق قرآن دست رسی نخواهد داشت . عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دار الملک ایمان را ببیند خالی از غوغاج ) رعایت آداب تلاوت و مطالعه قرآن : از جمله اموری که موجب کیفیت بخشیدن به اعمال و به تبع آن موجب لذت بخشی اعمال می گردد رعات آداب می باشد. و به عبارتی دیگر انسان نسبت به عملی شائق و مشتاق خواهد بود و از آن بهره ها خواهد گرفت که برای او لذت بخش باشد و آن عمل لذت بخش خواهد بود که از کیفیت عالی برخوردار باشد و آن عملی دارای کیفیت خواهد بود که با آداب انجام شود. پس رعایت آداب موجب کیفیت و کیفیت , موجب شیرین شدن عمل و شیرینی عمل , موجب جذابیت و بهره های بیشتری می گردد. اینک در برخورد با قرآن هنگام تلاوت و مطالعه آن و به منظور برخورداری از بهره های وافر هدایتی آن می بایست آداب لازم را رعایت کنیم که این آداب برخی ظاهری و برخی معنوی هستند. آداب تلاوت قرآن : 1. تحصیل طهارت که همان وضو گرفتن یا غسل است و همچنین مسواک زدن . قرآن عظیم الشأن می فرماید: «لا یمسه الا المطهرون», (واقعه / 79). و پیامبر گرامی اسلام می فرماید: «نظفوا طریق القرآن قیل یا رسول الله و ما طریق القرآن قال افواهکم قیل بماذا؟ قال بالسواک» 2. استعاذه : پناه بردن به خدا از شر شیطان و تحفظ از برداشتهای سوء و ناصواب «فاذا قرائت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم». 3. بسمله : جاری ساختن «بسم الله الرحمن الرحیم» بر زبان 4. تعظیم و احترام : از جمله آدابی که تأثیر در استفاده از قرآن دارد عظیم شمردن قرآن در دل است به این معنا که حساب ویژه ای را بر آن باز کرده آن را نظیر کتاب های معمولی ندانیم بلکه قرآن را حقیقتی زنده دانسته که ناظر به باورهای وجودی انسان است که این کتاب وجود کتبی آن است . از جمله عواملی که موجب تعظیم و بزرگداشت قرآن می شود این است که بدانیم و توجه کنیم محتوای این کتاب سخن چه کسی است ؟ حامل آن کیست ؟ حافظ آن کیست ؟ شارحان و مفسران آن چه کسانی هستند؟ پرواضح است که بزرگ دانستن و اهتمام ویژه داشتن تأثیر بسزائی در استفاده و نحوه آن دارد. 5. نظر تعلیم و تعلم داشتن : گرچه تلاوت قرآن خود دارای ثوابهای فراوان و پاداشهای ارزشی است ولی باید دید تعلیم و تعلم را نیز فراموش نکرد و با آن هدف زانوی ادب بر خوان قرآن زد. 6. حضور قلب و خشوع : در صورتی می توانیم بهره های وافر از تلاوت قرآن ببریم که ادب حضور و خشوع را رعایت کنیم که این خود محتاج لطف الهی و همت و اهتمام شخص قالی و قاری است . 7. تفکر و تدبر در آیات : که نقش مؤثری در بیداری دل و فهم معارف دارد که توضیح ان را ذکر کردیم . 8. تطبیق آیات بر خود و جبران کمبودها و یا درمان دردها. یعنی وقتی آیات در مورد ویژگیهای اهل ایمان تلاوت می کنیم نظری نیز بر خود افکنده وضعیت خود را با شاخص های قرآنی بررسی کنیم که اگر ضعف و کمبودی داریم در صدد جبران آن با راهکارهای قرآن برآیم و اگر نزدیک به آن شاخص ها هستیم از خداوند توفیق بیشتر طلبیدن . شاکر باشیم . د. برطرف کردن موانع فهم صحیح قرآن برخی از مهمترین موانع و حجاب های فهم قرآن عبارتند از: 1. حجاب غرور و خودبینی که مانع نزدیک شدن به قرآن , تلاوت و تفکر در قرآن می گردد. 2. حجاب آراء باطله و عقاید باطلی که از قبل در ذهن رسوخ کرده . 3. حب دنیا 4. گناهان و معاصی که علاوه بر آثار سوئی که در زندگی دنیوی نیز دارد جلوی فهم صحیح را نیز می گیرد.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

رحل قران

...واژه "زکوة" در بيست و پنج آيه از قرآن کريم به همراه « صلوة » نامبرده شده است . در هيچ يک از اين آيات همانطور که « صلوة » توضيح و تشريح نشده « زکوه » نيز توضيح و تشريح ندارد . (1) اين واژه در اصل به معناي «پاکي و طهارت » و « رشد و نمو » و « برکت و خير » و « مدح و ستايش » آمده و به گفته‌ي لغويان در روايات و آيات ، کلمه‌ي  مزبور با همه‌ي اين معاني مختلف به کار رفته است . آنگاه که يک انسان وظايف مالي خويش را عمل مي کند از يک طرف روح و جان را از رذيلت بخل پاک کرده و از جانب ديگر باعث برکت اموال خويش گشته است.(2)

از آن هنگام که قدرتمندان اعصار اوليه‌ي تاريخ اسلام بنا بر مصالح دولت خويش ، خمس را از مجموعه‌ي مالياتها به نحوي حذف کردند عملاً زکات که داراي دو فرد مهم خمس و صدقه بود در صدقه انحصار يافت

«صدقه» يک اصطلاح ديگر قرآني مي باشد که با زکات پيوند دارد . لغويين و مفسرين مي گويند: صدقه‌ مالي است که انسان با نيّت تقرّب به خداوند از ميان اموال خويش خارج  مي سازد . در اين خصيصه  صدقه و زکات يکي هستند و تنها فرقي که دارند اين است که زکات هميشه واجب مي باشد و صدقه مي تواند واجب باشد و مي تواند مستحب(3).

بنابراين در مفهوم صدقه قصد تقرب به خداوند ، بدون ملاحظه‌ي وجوب يا استحباب بنابر يک نامه‌ي رسمي از نامه هاي پيامبر اکرم (ص) که در مدارک معتبر وارد شده است کلمه‌ي زکات در مجموعه‌ي وظايف و حقوق واجب مالي فرد مسلمان به کار مي رود که شامل صدقه‌ي واجب و خمس و . . . مي باشد. متن نامه چنين است:

« فإن الله هَداکم بهِدايَته إن أصلَحتم و أطعتُم الله و رسوله و أقِم الصلاه و آتَيتُم الزکاه من الغنانم خمس الله و سهم النبي و صفيه و ما کتب الله علي المومنين من الصدقه . . . » (4) خداوند شما را به هدايت خويش راهبري کرده است اگر خويشتن را اصلاح کنيد و از خدا و پيامبرش فرمانبري نماييد و نماز را به پاي  داريد و زکات را بدهيد يعني از غنيمت ها (دست آوردهاي مالي ) خمس خدا و سهم رسول او را بپردازيد و اموال گزيده‌ي حق رسول را (صفي) را بدهيد و آنچه خداوند بر مؤمنين واجب فرموده يعني صدقه را پرداخت نماييد . . .

در اين نامه چنانکه مي بينيم کلمه‌ي زکات تفسير شده و در انواعي که براي آن ذکر مي گردد : خمس و صفي (حق خاص و گزيده‌ي رسول از اموال به دست آمده در جنگ ) و صدقه‌ي واجب نام برده شده است .

در تأييد اين مدرک مي گوييم قرآن کريم در تمام بيست و پنج نقطه اي که از صلوه و زکوه در کنار هم نامبرده همانطور که هميشه از صلوه به طور کلي نام مي برد از زکوه نيز بطور کلي اسم به ميان مي آورد و همانطور که ما انواعي از نماز واجب داريم که نمازهاي يوميه يک قسم آن است انواعي از زکات واجب داريم که ماليات هاي خاص مربوط به گندم و جو و طلا و نقره و امثال آن تنها يک قسم آن محسوب مي شوند و در اصطلاح قرآني از اين قسم بنام «صدقه» نام و نشان داريم و محل مصرف اين ماليات در آيه‌ي 60 از سوره‌ي توبه توضيح داده شده است : « انّما الصدقات للفقراء و المساکين و العاملين عليها و المؤلفه قلوبهم . . . » صدقات تنها مال فقراء و مساکين و مأمورين جمع آوري کننده‌ي آن و براي جلب محبّت و توجّه افراد دور از حقيقت مي باشد .

در برابر آيه‌ي 41 از سوره‌ي انفال مصارف بخش ديگر از مالياتهاي اسلامي يعني خمس تعيين شده و اين بخش از مالياتها بايد شش قسم بشوند : سهمي خاص خداوند و سهمي خاص رسول و . . .

نتيجه مي گيريم که بنابر مباحث گذشته ، در آيات مربوط به اصل مالياتها هميشه مي خوانيم که خداوند دستور پرداخت زکات داده سپس در يک آيه افراد گيرنده‌ي صدقه و در آيه‌ي ديگر افراد گيرنده‌ي خمس تعيين شده اند و صدقه و خمس هر کدام بخشي از زکات يعني مجموعه‌ي مالياتهاي اسلامي را تشکيل مي دهند.

باز در تاييد سخن بايد بگوييم که پردازنده‌ي آنچه ما امروز به آن زکات مي گوييم و در قرآن صدقه نام دارد در اصطلاح قرآني متصدق و مامور گيرنده‌ي آن را مصدق (6) مي گويند که هر دو از ماده‌ي لغوي صدقه اخذ شده اند ، نه متزکي و مزکي از ماده‌ي لغوي زکات و در روايات منقول از پيامبر مي خوانيم : « اذا أدّيت زکاه مالِک فقد قضَيتَ ما عليک » اگر زکات مالت را پرداختي مسلماً تمام وظيفه‌ي خويش را انجام داده اي و « مَن استفاد مالاً فلا زکاه عليه حتّي يَحول الحَول » اگر کسي بهره مالي ببرد تا يک سال نگذشته زکات بر وي واجب نيست ، که در يکي گفته مي شود با پرداخت زکات تمام وظايف مالي انجام شده و در ديگري زکات اختصاص به اموال خاصي ندارد بلکه هر بهره‌ي مالي را در بر مي گيرد .

دلايل ديگري نيز در زمينه‌ي مورد بحث وجود دارد که بخاطر خودداري از درازي سخن از آنها مي گذريم (7) ، ولي لازم است که چگونگي تطور لغوي زکات را به اختصار روشن کنيم .

قرآن کريم در تمام بيست و پنج نقطه اي که از صلوه و زکوه در کنار هم نامبرده همانطور که هميشه از صلوه به طور کلي نام مي برد از زکوه نيز بطور کلي اسم به ميان مي آورد و همانطور که ما انواعي از نماز واجب داريم که نمازهاي يوميه يک قسم آن است انواعي از زکات واجب داريم که ماليات هاي خاص مربوط به گندم و جو و طلا و نقره و امثال آن تنها يک قسم آن محسوب مي شوند

از آن هنگام که قدرتمندان اعصار اوليه‌ي تاريخ اسلام بنا بر مصالح دولت خويش ، خمس را از مجموعه‌ي مالياتها به نحوي حذف کردند عملاً زکات که داراي دو فرد مهم خمس و صدقه بود در صدقه انحصار يافت و در درازاي زمان ، اين انحصار عملي باعث شد که رفته رفته از کلمه‌ي زکات چيزي جز همان صدقه‌ي واجب قرآني مفهوم نشود . بنابراين حتي در روايات صادره از ائمه‌ي اهل بيت در اين اعصار کلمه‌ي زکات به همين مفهوم بکار مي رود ، زيرا اين بزرگواران در عين حفظ مفاهيم اصلي اسلام ، مجبور بوده اند به زبان مردم زمان خويش سخن بگويند.

مثال هايي که ذکر شد ، چيزي جز عنوان يک مثال براي نشان دادن تطور لغوي نداشتند و چنانکه ديديم بعضي از امثله به صورت قطعي طرح نشدند و چيزي جز يک استنباط از مجموعه‌ي مدارک قرآني و حديثي و لغوي و تاريخي نبودند.

نظر اصلي اين بود که خواننده نمونه هايي از تطور لغوي را ببيند تا در وهله‌ي اول مسئله به صورت ملموس تري در آيد و مستدل گردد و در وهله‌ي دوم شايد مطالب مورد بحث عنوان يک راهگشاي بسيار کوچک براي علاقمندان به تحقيق در قرآن پيدا کند ؛ جالب است بگوييم که پاره اي از مفسرين عاليقدر معاصر به مسئله‌ي تطور لغوي به روشني توجه کرده و قرآن را بر چنين اساسي مورد مطالعه قرار داده اند (8).

ادامه دارد...

 

پانوشت ها:

1. اين توضيح و تشريح بطور کامل به سنت رسول واگذار شده (نحل/44) و در کلمات ايشان و ائمه‌ي اهل‌بيت که حاملان راستين سنت نبوي هستند وجود دارد.

2. ابن‌اثير: نهايةاللغة ، ماده‌ي زکا  ج2/308- 307 و جوهري : الصحاح ماده‌ي زکا  ج6/2368

3. مفردات غريب القرآن، ماده‌ي صدق و مجمع‌البيان 1/384 ، در تفسير آيه‌ي 272 از بقره.

4. بلاذري : فتوح‌البلان 1/58 چاپ صلاح‌الدين المنجد

5.احزاب/35

6. حديد/18 و نيز مراجعه کنيد به صحيح مسلم 3/172 و سنن ابي‌داود 1/202 و ترمذي 3/172.

7. طالبان تفضيل تحقيقي نگاه کنند به « مقدمه‌ي مرآة العقول» 1/126- 99

8. مراجعه کنيد به: مقدمه‌ي تفسير بشر/12 ، چاپ 2 قاهره و تفسير الميزان 1/ذيل آيه‌ي 124.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

قرآن

آنگاه که ما از فهم قرآن سخن می گوییم در ابتدا باید تکلیف خویش را در برابر این سئوال روشن کنیم که آیا اصولاً ما قرآن را قابل فهم و درک می دانیم یا خیر ؟ و نیز اگر قرآن قابل درک و شناخت است، حدود و اندازه‌ی نفوذ فهم انسانی را در این کتاب آسمانی تا چه اندازه می دانیم ؟

این سئوالات اساسی ترین سوالاتی هستند که ما در تکاپوی حل آنها هستیم . برای دریافتِ تحقیقیِ جواب مثبت یا منفی ، بایستی در صدد جستجوی همه‌ی موانع فهم از یک طرف و همه‌ی عوامل یاری دهنده برای درک از سوی دیگر برآییم. ما باید اشکالات و موانعی که در راه درک قرآن وجود دارد طرح و ارزیابی کرده و آنگاه عوامل یاری دهنده‌ی به فهم را عرضه کنیم و از غوررسی جوانب این دو سلسله عوامل به پاسخ مطلوب خویش برسیم . به نظر می رسد جز با یک چنین بررسی ، نظریّه‌ی قطعی و صحیح از دست به دور باشد.

در ابتدا ببینیم که چه چیزهایی می تواند مانع فهم درست باشد:

1-زبان عربی مانند هر زبان دیگری گرفتار تطوّر و تحوّل است و هر چه تمدّن بشری وسعت می گیرد و نفوذ تمدّنها در یکدیگر شدّت می یابد این تحوّل و تطوّر سرعت بیشتری پیدا می نماید . بنابراین چون ما از زمان نزول قرآن قرن ها دور شده ایم تنها با آشنایی با زبان کنونی عرب نمی توانیم به فهم درست قرآن امید داشته باشیم و جز از طریق اقتدار بر عربیّت و راز و رمز زبان سامی آن هم در جوّ موجود در هزار و چهارصد سال پیش راه درک صحیح بسته است . با توجّه به این مقدّمه لازم است آنقدر انسان جویا با عربیّت آشنا باشد که قدرت دریدن پرده های قرون و اعصار را به دست آورد.

بنابراین یکی از چیزهایی که می تواند مانع فهم درست باشد دور بودن زمان نزول قرآن از عصر ماست. ما به عنوان نمونه چند واژه‌ی قرآنی را مورد تحقیق قرار می دهیم تا ادّعایی بی دلیل نکرده باشیم و بحث دقّت علمی بیشتری یابد.

از تو سوال می کنند از انفال (زیادتها) بگو انفال مالِ خدا و رسول اوست. مراقبت و تقوا پیشه کنید و اختلاف را از میان خویش برطرف سازید و فرمانبر خداوند و رسول او باشید اگر ایمان دارید

واژه‌ی « غنیمت » در دوران جاهلیّت عرب معنای خاصّی دارد که لغتنامه های قدیمی آن را به دست می دهند « الفوز بالشیء بلا مشقه » : دست یافتن بر یک چیز بدون هیچ مشقّت و رنج ما و در برابرِ آن واژه‌ی  « سلب » به معنای غارت لباس هماورد جنگی و «حرب» به معنای غارت همه‌ی اموال هماورد جنگی و « تهب » به معنای گرفتن به زور و قهر اموال دیگران ، می آمده است.بدین ترتیب اصلاً لغت غنیمت در مورد جنگ و اموال به دست آمده در جنگ بکار نمی رفته است .

در آیاتی که در جنگ بدر و بعد از آن نازل شد این لغت بکار رفت . لذا برای فهم این واژه ‌لازم است پاره ای از حوادثی که در این جنگ اتفاق افتاد بدانیم . در جنگ بدر بعد از پیروزی مسلمانان سربازان اسلام به سه دسته تقسیم شدند : یک گروه به محفاظت از خیمه‌ی فرماندهی و دست دیگر به تعقیبِ دشمنِ گریخته و دسته سوم به جمع آوری اموال باقیمانده‌ی از مشرکین پرداختند . بعد از جمع آوری اموال برجای مانده به وسیله‌ی یکی از دسته ها ، میان این سه دسته اختلاف به وجود آمد . دو دسته‌ی دیگر می گفتند ما مانعی از جمع آوری اموال دشمن نداشتیم بلکه برای محافظت پیامبر از حمله‌ی احتمالی و جلوگیری از بازگشت دشمن از این کار منصرف شدیم . خلاصه اینکه اختلاف بالا گرفت و کار به جایی رسید که فرمان آسمانی صادر شد که مجموعه‌ی اموال به دست آمده مالِ خدا و رسول اوست نه کسان دیگر. همه‌ی اموال را واگذاشتند و اختلاف پایان گرفت .

دعا

فرمان الاهی در قرآن کریم چنین آمده است : «از تو سوال می کنند از انفال (زیادتها) بگو انفال مالِ خدا و رسول اوست. مراقبت و تقوا پیشه کنید و اختلاف را از میان خویش برطرف سازید و فرمانبر خداوند و رسول او باشید اگر ایمان دارید»(انفال) اموال به دست آمده در این آیه انفال نامیده شده است که جمع نفل است به معنای زیادتی بر واجب (مفردات ؛ ماده‌ی نفل) زیرا یک مجاهدِ مسلمان در یک جهاد اسلامی با یک انگیزه و نیّت پاک و الاهی شرکت می کند. او طالب زمین و آب و جواهر و پول و طلا و نقره و امثال آن نیست و نباید باشد ، می جنگد تا «کلمه‌ی خدا» برتری یابد با یک فرمان آسمانی حرکت می کند و یک هدف آسمان گونه را می جوید . بنابراین اگر یک زره و شمشیر و یا یک اسب و مقداری پول و چیزهایی از این قبیل به دست آورد برای او زیادتی افزون از مقصد و مقصود اوست ، یک بخشش و عطیّه‌ی الاهی بدوست. مجاهد با چنین خلوص نیّتی به هدفش که رضای خدایش هست رسیده و این اموال برای او چیزی جز یک زیادتی و افزونی نیست؛ به ویژه که خداوند بر خلاف آنچه در جاهلیّت مرسوم بوده یعنی هر کس هر چه در یک جنگ به دست می آورد مالک می شد و تنها می بایست یک چهارمش را به رئیس قبیله بدهد (رباع) اصولاً مالکیّت شخصی تمام اموال به دست آمده در جنگ را از جنگجو سلب کرده و به خدا و رسولش اختصاص می دهد.

غنیمت یعنی مالی که بدون هیچ طرح قبلی به دست آمده و برای تحصیل آن هیچ مشقّتی تحمّل نکرده و رنجی نبرده اند. تنها عطیّه ای است از جانب خداوند و پیامبرش

قرآن می گوید از تو در مورد انفال سوال می کنند ، می خواهند بدانند مال کدام دسته از مجاهدان اسلام است ، بایشان بگو که این مال ها خاص خدا و رسول اوست . از این جاست که چون قرآن کریم وضع اموال به دست آمده در بدر را روشن ساخت مسلمانان تمام اموالی که از مشرکین به دست آورده بودند به نزد آن حضرت آوردند.( المغازی واقدی 1/ 98) بدنبال آن پیامبر و یارانش از سرزمین بدر حرکت کردند و البته بعد از یک یا دو منزل ، پیامبر طبق فرمان الاهی پس از برداشتن «خمس» باقی اموال را به طور مساوی میان مسلمانان تقسیم فرمود. او اختیار این تقسیم را خود به دست داشت. لذا گاهی به کسانی که اصولاً در جنگ شرکت نداشتند نیز می داد (جنگ خیبر) و گاه به کسانی از جنگیان بنابر مصالحی خیلی بیشتر می بخشید و یا به طور کلی همه‌ی اموال به دست آمده را به یک دسته‌ی خاص عطا می فرمود.(جنگ هوازن) بنابراین آنچه به دست مسلمانان می رسید غنیمت بود یعنی مالی که بدون هیچ طرح قبلی به دست آمده و برای تحصیل آن هیچ مشقّتی تحمّل نکرده و رنجی نبرده اند. تنها عطیّه ای است از جانب خداوند و پیامبرش ؛ تا اینجا کوشش به عمل آمد که مفهوم واژه‌ی « غنیمت » در عصر نزول قرآن عرضه شود و نتیجه ای که به دست آوردیم این بود که واژه‌ی مزبور در سوره‌ی انفال آیه‌ی 41 به همان معنای معمولی لغوی خویش آمده است.

امّا بعد از نزول این آیه و در همان اوان ظهور اسلام ، این لغت اندک تغییری یافت و معنایی پیدا کرد که لغت شناس مشهور راغب اصفهانی بدان اشارت دارد «ما ظفر به من جهه العدی و غیرهم » آنچه از طرف دشمن یا غیر دشمن به دست می آید . در پاره ای از احادیث و گوشه هایی از متون تاریخی که این واژه وجود دارد ، از هر یک از دو معنا نمونه هایی وجود دارد .

سالیان دراز بعد ، به ویژه با وسعت گرفتن فتوحات اسلامی واژه‌ی غنیمت به معنای آنچه از دشمن به دست آمده است ، بکار می رود . اکنون شما با مراجعه به لغتنامه های معمولی و حتی نسبتاً قدیمی ، اگر در جستجوی معنای این واژه باشید چیزی جز معنای سوم که دقیقاً مخالف معنای قرآنی کلمه است به دست نمی آورید.

1-    مراجعه کنید به : تهذیب اللغه ، ازهری و لسان العرب ، ابن منظور ، تفسیر الکبیر 15/ 164 ، فخر رازی

2-    برای تحقیق کامل این تطوّر لغوی مراجعه کنید به : مقدّمه‌ی مرآه العقول 1/ 74-93

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: شنبه چهاردهم شهریور 1388

قرآن

متن شبهه:

در آيه 29 سوره کهف مي خوانيم که اختيار کفر و ايمان به انسان داده شده است اما در آيه 30 سوره انسان بيان شده که تا خدا نخواهد انسان اختياري ندارد. آيا اين دو آيه متناقض نيستند؟

آيه 29 سوره کهف:

وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكمُ‏ْ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بهِِمْ سُرَادِقُهَا وَ إِن يَسْتَغِيثُواْ يُغَاثُواْ بِمَاءٍ كاَلْمُهْلِ يَشْوِى الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَ سَاءَتْ مُرْتَفَقًا

و بگو: «حق از پروردگارتان [رسيده‏] است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند، كه ما براى ستمگران آتشى آماده كرده‏ايم كه سراپرده‏هايش آنان را در بر مى‏گيرد، و اگر فريادرسى جويند، به آبى چون مس گداخته كه چهره‏ها را بريان مى‏كند يارى مى‏شوند. وه! چه بد شرابى و چه زشت جايگاهى است.»

آيه 30 سوره انسان:

وَ مَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ  إِنَّ اللَّهَ كاَنَ عَلِيمًا حَكِيمًا

و تا خدا نخواهد، [شما] نخواهيد خواست قطعاً خدا داناى حكيم است‏.

 

پاسخ شبهه:

در ابتدا ذکر سه مقدمه ضروري است:

1. هر انساني با فطرت و عقل خويش در مي يابد که در انجام بسياري از امور قدرت و توانايي دارد و مي تواند کارهايي را انجام دهد يا ترک نمايد. اين مطلبي است که هيچ عقل سليمي آن را انکار نمي کند چرا که زندگي انسان با اعمال انسان گره خورده و عملکرد انسان بسته به انتخاب انسان در عمل است.

به همين دليل است که مجرمان را به خاطر جرمشان سرزنش مي کنند و نيکوکاران را به دليل اعمال خوب مي ستايند و اين پاداش و مجازات بدون اختيار معني ندارد. لذا کوچکترين شکي در وجود اختيار براي انسان نيست.

2. از طرف ديگر هر انساني نيز به اين مطلب اقرار مي کند که در انجام بعضي امور دست او بسته است. مثلا حيات و مرگ انسان، قدرت و توانايي، استعداد و اکثر مقدماتي که براي اعمال اختياري انسان لازم است از محدوده اختيارات وي خارج است. حتي اختيار انسان بدون اختيار او در نهادش گذاشته شده است.

3.تمام موجودات عالم در بوجود آمدن، بقا و استمرار خويش محتاج مبدأ اعلاي آفرينش هستند. همه محتاج رحمت و عنايت پروردگار عالم مي باشند که اگر يک لحظه توجه خالق جهان از هستي قطع شود تمام موجودات مبدل به عدم مي گردند.

از جمع اين مقدمات به اين نتيجه مي رسيم که انسان و افعال او در ميان دو حالت جبر و اختيار قرار دارد. انسان در بکارگيري قدرت خود در انجام امور و انتخاب مسير زندگي مختار و آزاد است و اين همان مطلبي است که آيه 29 سوره کهف آن را بيان مي کند. و از طرفي ديگر هستي انسان و قدرت وي و تمام مقدماتي که براي اعمال خود دارد از سوي پروردگار افاضه مي شود. و همان طور که در پيدايش اين امور به خداوند نياز دارد در ادامه و بقاء آن نيز محتاج توجه و عنايت اوست. آري انسان با اختيار خويش عمل مي کند و مختار است ولي همين اختيار وي موهبتي است از سوي خداوند که به صورت اجبار در نهاد وي گذارده شده.[1]

آيه 30 سوره انسان بيان مي کند که مشيت و اراده بنده به مشيت و اراده خداوند وابسته است. پس اراده و مشيت خدا به اراده بنده تعلق مي گيرد نه به فعل او. بدين ترتيب بدون واسطه اراده خدا به اراده انسان و با واسطه به فعل انسان تعلق گرفته است چرا که افعال انسان از اراده انسان سرچشمه مي گيرد. پس افعال انسان اختياري است چون مستند به اراده اوست اما اختيار انسان مستند به اختيار ديگري نيست بلکه به اراده خداوند متعلق است.[2]

جبر و اختيار

بدين ترتيب با توجه به مجموع آيات قرآن کريم اصل معروف "الامر بين الامرين" که شيعه به آن معتقد است اثبات مي شود. نه تفويض و واگذاري کامل و نه جبر و سلب اختيار، بلکه حقيقتي دقيق و ظريف ميان اين دو، نوعي آزادي که وابسته به مشيت الهي است.[3]

براي تکميل اين بحث، به چند روايت استناد مي کنيم.

امام صادق عليه السلام : هر چيزى كه بتوانى بنده را به سبب انجام آن سرزنش كنى كار خود اوست و هر آن چيزى كه نتوانى بنده را به سبب آن سرزنش كنى كار خداست. خداوند متعال به بنده‏اش مى‏فرمايد: چرا نا فرمانى كردى؟ چرا نابكارى كردى؟ چرا شراب خوردى؟ چرا زنا كردى؟ پس، اينها كار بنده‏است. ولى به او نمى‏فرمايد: چرا بيمار شدى؟ چرا قد و قامتت كوتاه شد؟ چرا سفيد پوست شدى؟ چرا سياه پوست شدى؟ چون اين امور فعل خداوند متعال است.[4]

مردي از امام صادق عليه السلام سوال نمود که: آيا خداوند بندگان را به گناه اجبار کرده؟ امام فرمود: نه. مرد پرسيد؟ کارشان را يکباره به خودشان واگذار کرده؟ امام پاسخ داد: نه. مرد گفت: پس واقعيت جريان چگونه مي باشد؟ امام فرمود: "از طرف خداوند لطف و عنايتي بر بندگان مي رسد و راهي در ميان جبر و تفويض پيموده مي شود."[5]

امام‏صادق عليه السلام - در روايت مفضل بن عمر از آن حضرت -  فرمودند: نه جبر است و نه تفويض بلكه امرى است ميان اين دو. پرسيدم: امر ميان اين دو امر چيست؟ فرمود: براى مثال مردى را مى‏بينى كه گناه مى‏كند و تو او را از آن باز مى‏دارى امّا او نمى‏پذيرد و تو به حال خود رهايش مى‏كنى و او گناه خود را انجام مى‏دهد. پس، چون او به نهى تو اعتنايى نكرده و در نتيجه به حال خود رهايش كرده‌‏اى نبايد گفت كه تو او را به گناه دستور داده‏اى.[6]

بدين ترتيب بين اين آيات هيچ گونه تناقضي در ميان نيست بلکه با در کنار هم قرار دادن آيات در ميابيم که يکديگر را تکميل و تفسير مي کنند.

________________

[1] ر.ک: بيان در علوم و مسائل کلي قرآن، ج 1، ص 153-155.

[2] ترجمه الميزان، ج‏20، ص: 229.

[3] تفسير نمونه، ناصر مکارم شيرازي و همکاران، دارالکتب الاسلامية، چاپ اول 1374، ج‏25، ص: 385.

[4] ميزان الحکمة، محمد ري شهري، ترجمه حميد رضا شيخي، دارالحديث، قم، چاپ اول 1378، ج2، ص 681 .

[5] اصول کافي، ثقة الاسلام کليني، ترجمه و شرح: سيد محمد باقر کمره اي، انتشارات اسوه، تهران، چاپ سوم 1375، ج 1، کتاب توحيد، باب جبر و قدر و امر بين الامرين، ص 452.

[6] ميزان الحکمة، ج2، ص 682 و 683


نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( فهم قرآن ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

زبان قرآن، آشناى فطرت 

چون قرآن مجيد به منظور هدايت همگان تنزل يافته است، همه‏ى انسانهايى كه در پهنه‏ى زمين و گستره‏ى زمان بسر مى‏برند، از نور رهنمود آن برخوردار خواهند شد و در فهم معارف قرآن، نه فرهنگ خاصى معتبر است كه بدون آن، نيل به اسرار قرآن ميسور نباشد و نه تمدن مخصوصى مانع است، كه با وجود آن، بهره‏مندى از الطاف قرآن ميسر نگردد؛ نه عربيت شرط راهيابى به حقايق قرآن است و نه عجميت مانع رسيدن به ذخاير معرفتى آن. قرآن، نذير عالمين، و هادى همه‏ى انسانهاست از اين رو زبان آن نيز آشناى فطرت همگان است. 
اگر كتابى جهان شمول و جاودانه باشد، بايد به گونه‏اى با جهانيان سخن بگويد كه همگان از فهم آن نصيبى داشته باشند و هيچ كس بهانه‏ى نارسايى زبان يا نا آشنايى آن را خار راه سلوك و صعود خود نبيند و از پيمودن مسير سعادت نااميد نشود. تنها زبانى كه جهان گسترده بشريت را هماهنگ مى‏كند، زبان فطرت است كه فرهنگ مشترك انسانها است؛ فطرتى خدا آشنا كه آفريدگار جهان، ثبات و صيانت آن را براى همگان در هميشه تاريخ تأمين فرموده است: (فأقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم) (1). 
نشانه‏ى فطرى بودن زبان قرآن و مشترك بودن فرهنگ جهان شمول آن را مى‏توان در گردهمايى دلپذير سلمان فارسى و صهيب رومى و بلال حبشى و اويس قرنى و عمار عربى، در ساحت قدس پيامبر جهانى، حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم مشاهده كرد. آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم با شعار «بعث الى الأحمر و الأسود و الأبيض» (2) شهره و مقتداى همگان شد و اين نبود مگر آنكه در پيشگاه وحى، كه ظهور تام وحدت حق است، كثرت صورتها، محكوم وحدت سيرت است و تعدد زبانها و نژادها و اقاليم و عادات و رسوم و... مقهور اتحاد درونى است كه: «متحد، جانهاى مردان خداست». 
آنان كه براى رنگ و نژاد و لهجه و ديگر عوارض زوال‏پذير، اصالت قايل مى‏شوند، خود همانند جماد و گياه و جانورند كه جز عوارض ظاهرى و صورى، تفاوتى اساسى با اجرام مادى يا احشام دامى ندارند و در اين ميان، تنها عالمان خدا ترسند كه فطرت پذيرش سروش وحى الهى را پاس نهاده‏اند و در راه آن گام برداشته و به هدف خود رسيده‏اند. چنين وارستگانى، داراى فصل مميز انسانى هستند و با خشيت عالمانه‏ى برخاسته از فطرتشان، عامل وحدت ديگرانند وگرنه دلباختگان به مظاهر رنگارنگ طبيعت دنيا كه «لين مسها و قاتل سمها» (3) است، از يكديگر پراكنده‏اند كه: «جان شيران و سگان از هم جداست». علومى كه اكنون در دنيا هست، چه علوم عقلى و چه علوم نقلى، هر يك در رشته‏ى خاصى تدوين شده و براى گروه مخصوصى سودمند است همه كس زبان اين علوم را نمى‏فهمد و از آن بهره‏مند نمى‏شود مخاطبان هر رشته از رشته‏هاى صنعت و كشاورزى و... و فقه و اصول و... افراد محدودى هستند كه اصطلاحات و زبان آن رشته را مى‏دانند و عموم مردم از آنها بهره‏مند نيست ولى كتابى كه براى بشريت است، بايد دو خصوصيت داشته باشد: اول آنكه براى همه قابل فهم باشد و دوم اينكه براى همه سودمند باشد. 
علوم مختلف بشرى مانند ميوه‏هاى متنوعى هستند كه هر كس تمايل به برخى از آنها دارد ولى قرآن كريم چنين نيست بلكه مانند آب است. آب چيزى نيست كه موجود زنده‏اى بگويد من به آب نياز ندارم. آب، عامل حيات بشر است و همگى آن را خوب مى‏شناسند و به سادگى از آن بهره‏مند مى‏شوند. 
قرآن كه مدعى است من براى بشريت آمده‏ام، بايد به گونه‏اى باشد كه همگان آن را بفهمند و براى همگان سودمند باشد به طورى كه هيچ بشرى بى‏نياز از آن نباشد. خواه كسانى كه تفاوت در جنس داشته باشند مثل زن و مرد و خواه آنان كه تفاوت در سن دارند، مانند جوان و پير و خواه افرادى كه تفاوتهاى حرفه‏اى بر آنان سايه افكنده باشد، چون طبيب و كاسب و كشاورز و يا تفاوتهاى نژادى و اقليمى، مانند سياه، سفيد، سرخ، شرقى، غربى، شمالى و جنوبى؛ آنها را ظاهرا از يكديگر جدا كرده است. قرآن كريم اگر چه براى تنزل در اين عالم نياز به زبان خاص دارد كه همان عربى فصيح و مبين است ولى زبان و فرهنگ آن، همان زبان و فرهنگ فطرت است و همگان آن را مى‏فهمند و تنها در اين صورت مى‏تواند جهانى باشد. اگر فرهنگ قرآن، فرهنگ يك نژاد و گروه خاص مى‏بود هيچ گاه نمى‏توانست بشرى و جهانى باشد. 
خداى سبحان، قرآن كريم را به عنوان يادآورى آسان معرفى مى‏كند: (و لقد يسرنا القران للذكر فهل من مدكر) (4) يعنى اين كتاب را براى ياد حق، آسان قرار داديم پس آيا كسى هست كه بدان متذكر شود؟ قرآن آسانترين و بهترين و نزديكترين راه براى انس با خدا در دل و نام خدا بر لب است. آسانى قرآن به دليل آشنايى پيام آن با دل و جان انسان است نه آنكه كتابى سبك و بى‏مغز باشد چنانكه فرمود: (انا سنلقى عليك قولا ثقيلا) (5) قرآن كريم قولى ثقيل و سنگين و پرمغز است ولى در عين حال، به دليل هماهنگى و آشنايى با فطرت انسان فهميدن آن و بهره‏مندى از آن براى همگان آسان است. 
جمع بين اين دو خصوصيت كه هم ثقيل و سنگين و پر محتوا باشد و هم آسان و روان و همه فهم، از ويژگيهاى اعجاز قرآن است، وزين بودن مستلزم دشوار بودن نيست چنانكه آسان بودن مستلزم سبك سرى و تهى مغزى نخواهد بود و سر اجتماع دو صفت آسانى و وزين بودن آن است كه اين دو صفت متقابل هم نيستند تا جمع آنها ممكن نباشد. 

قرآن، نور بى‏ابهام است 

خداى سبحان، كه متكلم قرآن و نازل كننده آن است، از هر موجود ديگرى آن را بهتر مى‏شناسد و در تعريف قرآن، شايسته‏تر از هر صاحب نظر ديگرى است، بلكه سزاوارى ذات اقدس الهى با صلاحيت ديگران قابل سنجش نيست؛ زيرا آنان يا اساسا قرآن شناس نيستند و يا در پرتو معرفى خداوند آن را مى‏شناسند. 
خداوند كه در صلاحيت تعريف قرآن همانند ندارد. آن را به عنوان نور به جهانيان معرفى مى‏كند: (يا أيها الناس قد جائكم برهان من ربكم و أنزلنا اليكم نورا مبينا) (6) و نيز: (قد جائكم من الله نور و كتاب مبين) (7) خاصيت نورانى بودن قرآن اين است كه هم معارف آن روشن و مصون از ابهام و تيرگى است و هم جوامع بشرى را از هر گونه تاريكى اعتقادى و اخلاقى يا سرگردانى در انتخاب راه يا تحير در ترجيح هدف و مانند آن مى‏رهاند و به شبستان روشن صراط مستقيم و هدف راستين بهشت عدن مى‏رساند (كتاب أنزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور) (8) قرآن كريم كتاب نورى است كه از مبدأ (الله نور السموات و الارض) (9) نازل شده است و بايد «ظاهر بذاته و مظهر لغيره» باشد يعنى هم در ذات خود روشن باشد و هم روشنگر ديگر اشيا و اشخاص، و اين خاصيت نور است و اگر برخى از آيات به تنهايى آن چنان وضوح لازم را ندارد چون مجموعه‏ى قرآن هدف سامى واحد دارند و مفسر و مبين يكديگرند لذا با تدبر كوتاه و ارجاع هر آيه به آيه‏ى مبين خود، وضوح لازم طلوع مى‏كند. 
قرآن كريم نور واحدى است كه روزنه‏ها و شعبه‏هايى دارد كه همان سوره‏هاى قرآن است. اين سوره‏ها نه تنها اختلافى با يكديگر ندارند (و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا) (10) بلكه در عين كثرت، به دليل مثانى و متشابه بودن سراسر قرآن، همگى نور واحدى را تشكيل مى‏دهند. خداى سبحان درباره‏ى روشن بودن قرآن و دورى آن از پيچيدگى و ابهام مى‏فرمايد: (كتاب فصلت اياته قرانا عربيا لقوم يعلمون) (11) اين كتاب، قول فصل است و آياتش جدا جدا و باز و روشن بيان شده و هر مطلبى به خوبى وضوح دارد و حق و باطل را نيز از يكديگر جدا مى‏سازد (انه لقول فصل) (12). 
اگر قرآن نور محض الهى است، هر چيزى كه ظلمت و تاريكى باشد از آن به دور است، لغز و معما، و ابهام و پيچيدگى در ساحت نورانى قرآن راه ندارد؛ البته نورانيت قرآن در آياتش تفاوت دارد برخى از آيات مانند شمس و برخى چون قمر و برخى مانند ستارگان ديگر است ولى در عين شدت و ضعف نورى، هيچ آيه‏اى در سراسر قرآن نمى‏توان يافت كه نورانى نباشد. 
«حروف مقطعه» قرآن نيز كه چندين قول درباره‏ى آن گفته‏اند (13) قابل فهم است، شايد پس از طى مراحل لازم؛ اين حروف ناظر به محتواى همان سوره‏اى است كه در آغاز آن قرار گرفته و رمزى است كه محتواى سوره را نشان مى‏دهد، نظير تابلوهايى كه بر در مؤسسات علمى و مساجد و... نصب مى‏كنند كه نشانگر ماهيت آن مجتمع است. اگر، محتواى سوره‏ها را با دقت و ظرافت به دست آوريم، معناى رمزى حروف مقطع نيز روشن مى‏گردد. 
آيات متشابه قرآن هم وضعيت مشابهى دارند كه پس از ارجاع آن به محكمات، معانى آيات روشن مى‏شود و در اين باره - به خواست خدا - در مباحث آينده تفصيلا سخن خواهيم گفت. 

روايتى از امام باقر (عليه‏السلام) 

امام باقر (سلام الله عليه) در اين باره مى‏فرمايد: «فمن زعم أن كتاب الله مبهم فقد هلك و أهلك» (14): هر كس گمان كند كتاب خدا مبهم است، پس به طور قطع هلاك شده و ديگران را هلاك گردانيده است؛ هم خود او درباره‏ى شناخت قرآن گمراه شده و هم ديگران را به گمراهى كشانده است. قرآن كريم «تبيان كل شى‏ء» است و اين افكار انسانهاى عادى است كه مانع شناخت كامل آن مى‏گردد. چشم قوى و توانايى مى‏خواهد كه بتواند نور اين خورشيد الهى را دريابد و اگر نتوانستيم آن را بفهميم به فرموده‏ى اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) بايد فكر و نظر خود را زير سؤال ببريم «و اتهموا عليه آرائكم» (15) و هرگز رأى متهم خود را بر قرآن تحميل نكنيم و آن را به رأى خويش تفسير نكنيم. 
البته قرآن كريم معارفى دارد كه برخى فوق برخى ديگر است و درجات بالاى آن را خواص اولياى الهى درك مى‏كنند ولى اصل نور قرآن و محتواى ضرورى و لازم آن را همگان درك مى‏كنند و هيچ مطلبى در قرآن نيست مگر آنكه توسط مجموعه‏ى آيات مربوط به آن روشن شده است و ابهامى ندارد. به منظور اثاره‏ى دفائن عقول و شكوفايى استعدادهاى مكتوم بشرى، براهين غامض عقلى در قرآن مطرح شده است ولى هرگز لغز و معما كه رنج فراوانى براى حل آنها لازم است و محصول آنها برهان عقلى يا عرفان شهودى نخواهد بود در ساحت قرآن حكيم راه ندارد. 

قرآن، بينه و برهان است 

خداى سبحان قرآن كريم را «برهان» معرفى كرده مى‏فرمايد: (يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم) (16) در مباحث گذشته روشن شد كه برهان يعنى ظهور. به چيزى برهان گفته مى‏شود كه روشن باشد و هيچ گونه تاريكى و ابهام در آن نباشد و به همين جهت، دليل باهر و ظاهر كه در اداى رسالتش گويا و قطعى باشد، برهان ناميده مى‏شود. دو معجزه‏ى عصا و يد بيضاى موساى كليم را خداى سبحان دو برهان مى‏نامد: (فذانك برهانان من ربك) (17) يعنى اين دو معجزه، دو برهان و دليل و شاهد روشنى براى نبوت هستند كه جا براى هيچ شك و ريبى نمى‏گذارند. 
نيز خداى سبحان قرآن را بينه معرفى مى‏كند: (و هذا كتاب أنزلناه مبارك فاتبعوه و اتقوا لعلكم ترحمون - أن تقولوا انما أنزل الكتاب على طائفتين من قبلنا و ان كنا عن دراستهم لغافلين - أو تقولوا لو أنا أنزل علينا الكتاب لكنا أهدى منهم فقد جائكم بينة من ربكم و هدى و رحمة) (18)، يعنى اين قرآن كتابى است كه ما با بركت و خير بسيار آن را فرستاديم پس شما از آن پيروى كنيد و با تقوى باشيد باشد كه مشمول رحمت و لطف خدا گرديد. قرآن را براى اين فرستاديم تا نگوييد كتاب تورات و انجيل بر دو طايفه‏ى يهود و نصارا فرستاده شده و ما از تعليم درس آن كتابهاى الهى غافل و بى‏بهره مانديم يا اينكه بگوييد اگر كتاب بر ما فرستاده مى‏شد، ما بهتر از آنان به راه هدايت مى‏شتافتيم پس به شما از طرف پروردگارتان حجت آشكار و هدايت و رحمت در رسيد. 
مطلب روشنى را كه چون آفتاب ظاهر و هويداست «بينه» مى‏گويند و اگر شهادت دو نفر را بينه مى‏نامند، براى بين و روشن و آشكار بودن مضمون آن است و از همين رو، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى شاهد وظيفه‏اى معين نموده و اشاره به آفتاب كرد و چنين فرمود: «على مثلها فاشهد أو دع» (19) يعنى اگر مطلبى را كه مى‏خواهى شهادت دهى مثل آفتاب برايت قطعى و روشن بود شهادت بده و گرنه، رها كن. 
خداى سبحان در كريمه‏ى ديگرى درباره‏ى بينه بودن قرآن مى‏فرمايد: (شهر رمضان الذى أنزل فيه القران هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان) (20) اگر قرآن بينه است و آيات و سوره‏هاى آن بينات، نه تنها اصل اعجاز قرآن روشن و شك بردار نيست بلكه محتواى آن و مضامين و معارفش نيز چنان واضح و روشن است كه زمينه‏ى هر شك و ريبى را از بين مى‏برد و به همين دليل خداى سبحان كتاب خود را (لاريب فيه) (21) معرفى فرموده است. 

قرآن، مصون از هر شك و ريب 

(الم - ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين) (22) قرآن كتاب هدايتى است كه هيچ شك و ريبى در آن راه ندارد؛ نه در اصل ادعاى اعجاز آن و نه در هدايتگرى و محتوا و معارف آن. كتابى كه سراسر حق است و بطلان در آن راه ندارد (و الذى أنزل اليك من ربك الحق) (23) كتابى كه از ناحيه الله آمده و روشن و روشنگر است چه جاى شك و ريب دارد؟ 
قبلا اشاره شد كه شك و ترديد، در جايى به وجود مى‏آيد كه در آن مورد حق و باطلى محتمل باشد. ولى در آنجا كه همه چيز حق است، هيچ كس به اشتباه نمى‏افتد و شك براى او ايجاد نمى‏شود مانند روز قيامت كه باطل در آن راه پيدا نمى‏كند و همه چيز در ظرف آن روشن است و هيچ كس نه در خود قيامت و نه در حقايق آن شك نمى‏كند. قرآن نيز كتاب حقى است كه از خداى حق محض، تنزل بالحق يافته كه (بالحق أنزلناه و بالحق نزل) (24) و بطلانى در آن راه ندارد: (لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه) (25) و بر اين اساس، زمينه‏اى براى شك ندارد و به همين جهت خداى سبحان جنس ريب را به طور كلى از قرآن كريم نفى مى‏كند. 

تفاوت «ريب» و «شك» 

«ريب» در لغت، حالت قلق و اضطرابى است كه در اثر جهل و شك همراه با تهمت و مانند آن در نفس انسان ايجاد شود؛ لذا كلمه‏ى «مريب» وصف شك قرار مى‏گيرد، يعنى شكى كه اضطراب مى‏آورد. خداى سبحان در سوره‏ى مباركه‏ى «سبأ» 
مى‏فرمايد: (انهم كانوا فى شك مريب) (26) كافران در شك مريب هستند. امام مجتبى (سلام الله عليه) مى‏فرمايد از رسول گرامى اسلام شنيدم كه فرمود «دع ما يريبك الى ما لا يريبك فان الشك ريبة و ان الصدق طمأنينة» (27) يعنى رها كن آنچه كه تو را به اضطراب مى‏كشاند و به سوى چيزى برو كه اضطراب‏آور نباشد. پس به راستى كه شك، ريبه و اضطراب مى‏سازد و صدق، طمأنينه مى‏آورد. مثلا گاهى انسان نمى‏داند فلان درخت، سالى چند بار ميوه مى‏دهد؛ در اينجا شك ايجاد شده ولى ريبى وجود ندارد اما گاه نمى‏داند كه مثلا فلان راه، راهزن دارد يا نه؛ در اينجا علاوه بر آنكه شك وجود دارد، ريب و اضطراب هم هست. 

پاسخ به يك اشكال 

ممكن است كسى بگويد اگر در قرآن زمينه‏اى براى شك و ريب نيست، پس اين همه شك و ريبى كه كافران درباره‏ى قرآن داشته و دارند چيست؟ «أدل دليل على امكان شى‏ء وقوعه» بهترين دليل بر ممكن بودن چيزى، وقوع و تحقق آن است و اكنون كه شك و ريب درباره‏ى قرآن تحقق يافته روشن مى‏شود كه قرآن زمينه‏ى شك و ريب را دارد. علاوه بر اينكه خود قرآن كريم نيز در موارد متعددى سخن از شك و ريب كافران گفته است مانند آنكه فرمود (بل هم فى شك من ذكرى) (28) و (بل هم فى شك منها) (29) و (و انا لفى شك مما تدعوننا اليه مريب) (30) و (وارتابت قلوبهم فهم فى ريبهم يترددون) (31). 
يكى از پاسخهايى كه مفسران بزرگ به اين سؤال داده‏اند اين است كه شك و ريب در چيزى بر دو قسم است گاهى آن چيز نقص و ضعف و بطلانى دارد و اين امر سبب شك و ريب مى‏گردد و گاهى شك و ريب از نقص و ضعف شاك و مرتاب نشئت مى‏گيرد و ربطى به مشكوك فيه ندارد. به طور مثال اگر در قضيه‏اى، رابطه‏ى محمول با موضوع ضرورى نباشد، اين قضيه فى نفسه قابل شك و ريب است چون ممكن است اين موضوع داراى اين محمول باشد يا نباشد. ولى اگر در قضيه‏اى رابطه‏ى محمول با موضوع ضرورى باشد، موضوع قضيه بالضروره واجد محمول است و محمول نيز بالضروره براى موضوع ثابت است، چنين قضيه‏اى ذاتا «مما لا ريب فيه» است. يعنى موردى براى ترديد ندارد و اگر كسى در آن ترديد داشته باشد براى آن است كه اين قضيه و موضوع و محمول آن را به خوبى نشناخته است. 
قرآن كريم معارف اصلى خود را ضرورى مى‏داند و اين ضرورت را با عبارات مختلف درباره‏ى مبدأ و معاد و وحى و نبوت بيان فرموده است و براى تحليل ديدگاه خود در اين زمينه بر دو مطلب اساسى تأكيد مى‏ورزد. يكى اينكه اصول كلى دين منزه از ريب و شك است. ديگر آنكه برخى از انسانها به دليل كفر و نفاقى كه دارند درباره‏ى اصول دين شك مى‏كنند و آنگاه در تحليل بينش غلط آنان مى‏فرمايد: شك آنها در قرآن به دليل نابينا بودن ايشان است كه و معارف ضرورى و روشن قرآن را نمى‏بينند. زيرا روز بودن روز و شب بودن شب امرى بديهى و ضرورى است ولى اگر كسى ترديد داشته باشد كه الآن شب است يا روز، نه براى آن است كه با وجود بر آمدن خورشيد، روز بودن مشكوك است بلكه به خاطر نابينا بودن شك كننده است كه حواس مدركه‏ى خود را از دست داده است. 
قرآن كريم كسانى را كه قدرت تعقل خود را از دست داده باشند كور مى‏داند: 
(فانها لاتعمى الأبصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور) (32) سخن قرآن اين است كه اگر چراغ روشن درون انسان كه همان عقل و فطرت اوست بر اثر گناه و كفر و نفاق خاموش گردد، انسان، كوردل مى‏شود و اگر نهان كسى كور باشد قدرت تشخيص بين حق و باطل را ندارد، آنگاه تفاوت كلام الله و كلام بشر را درك نمى‏كند و همان گونه كه در كلام بشر شك مى‏كند، در كلام «الله» نيز شك مى‏كند. (بل ادارك علمهم فى الاخرة بل هم فى شك منها بل هم منها عمون) (33) اين كافران گرفتار كورى شده‏اند و به همين دليل، درباره‏ى توحيد و قيامت و وحى الهى شك دارند و اين مطلب نظير همان است كه گفته شد قرآن كريم شفاى همه‏ى مريضى هاست، ولى در عين حال، برخى به دليل مريض بودن و سوء هاضمه مزاجشان، نه تنها از قرآن استفاده نمى‏برند بلكه همين قرآن سبب خسران و شدت مرضشان مى‏شود چنانكه مى‏فرمايد (و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا) (34) و نيز فرمود (فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا) (35) چه اينكه ميوه‏ى شيرين و شاداب براى مبتلايان به بيمارى دستگاه گوارش نه تنها عامل فربهى و نمو نيست بلكه زمينه‏ى افزايش درد خواهد بود، (و أما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون) (36)، همان طور كه در مثال مزبور افزايش بيمارى مبتلايان به سوء هاضمه در اثر خوردن ميوه شيرين، به نقص قابلى برمى‏گردد نه به سوء تأثير فاعلى، افزايش رجس و پليدى در ممثل نيز به نقص كافران و منافقان برمى‏گردد نه به سوء تأثير قرآن حكيم.

پي نوشت ها:

1. سوره‏ى روم، آيه‏ى 30.
2. بحار، ج 16، ص 377، ح 27.
3. نهج‏البلاغه، نامه 68.
4. سوره‏ى قمر، آيه‏ى 17.
5. سوره مزمل، آيه‏ى 5.
6. سوره‏ى نساء، آيه‏ى 174.
7. سوره‏ى مائده، آيه‏ى 15.
8. سوره‏ى ابراهيم، آيه‏ى 1.
9. سوره‏ى نور، آيه‏ى 35.
10. سوره‏ى نساء، آيه‏ى 82.
11. سوره‏ى فصلت، آيه‏ى 3.
12. سوره‏ى طارق، آيه‏ى 13.
13. مجمع البيان، ج 1، ص 112.
14. بحار، ج 89، ص 90.
15. نهج‏البلاغه؛ خطبه 176، بند 12.
16. سوره‏ى نساء، آيه‏ى 174.
17. سوره‏ى قصص، آيه‏ى 32.
18. سوره‏ى انعام، آيات 155 تا 157.
19. وسائل، ج 27، ص 342.
20. سوره‏ى بقره، آيه‏ى 185.
21. سوره‏ى بقره، آيه‏ى 2.
22. سوره‏ى بقره، آيه‏ى 1 و 2.
23. سوره‏ى رعد، آيه‏ى 1.
24. سوره‏ى اسراء، آيه‏ى 105.
25. سوره‏ى فصلت، آيه‏ى 42.
26. سوره‏ى سبأ، آيه‏ى 54.
27. بحار، ج 2، ص 260، ح 16؛ تفسير كشاف، ج 1، ص 34.
28. سوره‏ى ص، آيه‏ى 8.
29. سوره‏ى نمل، آيه‏ى 66.
30. سوره‏ى ابراهيم، آيه‏ى 9.
31. سوره‏ى توبه، آيه‏ى 45.
32. سوره‏ى حج، آيه‏ى 46.
33. سوره‏ى نمل، آيه‏ى 66.
34. سوره‏ى اسراء، آيه‏ى 82.
35. سوره‏ى بقره، آيه‏ى 10.
36. سوره‏ى توبه، آيه‏ى 125.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( لطایف قرآنی ) | تاريخ ارسال: یکشنبه هشتم شهریور 1388

     لطایفی از معصومین

 

پیرزنان به بهشت نمی‌روند

 

روزی صفیه عمه حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزد ایشان آمد و گفت: یا رسول اله دعا کن تا من به بهشت بروم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به شوخی فرمودند: زنان سالخورده به بهشت نمیروند.


صفیه سخن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را باور کرد و با حالتی اندوهگین قصد رفتن کرد.


پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: سخنی که گفتم درست است به دلیل ‌اینکه در قیامت پیرزنان ابتدا جوان می‌شوند آنگاه به بهشت می‌روند "و زنان زیبا آنها را در کمال حسن و زیبایی بیافریدیم و آنان را شوهر دوست ، جوان و همسال قرار دادیم" (
سوره واقعه _ 34 ، 36)

عاقبت نیکی

 

روزی حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام در میان اصحاب خویش فرمود که من در تمام عمر خودم در حق کسی نه نیکی کرده‌ام نه بدی. یاران گفتند: یا علی ما معنی این سخن را نمی‌دانیم.


حضرت فرمودند: هر کسی در حق کسی نیکی کند در واقع به خود نیکی کرده و هر کس در حق کسی بدی کند سزای ان به خودش باز می‌گردد پس در حق خودش بدی کرده. (
سوره زلزال(( _ 809
)

آیه نجات بخش

 

روزی عده‌ای از اشراف و بزرگان خانه ((امام حسن علیه‌السلام مهمان بودند. غلام امام هنگام آوردن ظرف طعام شتاب کرد و همه غذا به زمین ریخت و مقداری از آن روی جامه‌های حضرت پاشید امام خشمگین شد و نزدیک بود که غلام از ترس بیهوش گردد. در این حال غلام آیه‌ای به ذهنش رسید و آن را بر زبان راند که "کسانی که خشم و غضب خود را فرو می‌خورند" (سوره آل عمران _ 134)


امام فرمود: خشم خود را فرو خوردم.


غلام دوباره آیه‌ای خواند: "کسانی که بدی مردم را ببخشند" (
سوره آل عمران _ 134)


امام پاسخ فرمود: تو را بخشیدم.


غلام اینبار هم آیه‌ای خواند: "خداوند احسان کنندگان را دوست دارد" (
سوره آل عمران _ 134) 
امام علیه‌السلام پانصد دینار به غلام بخشید و فرمود برو که تو آزادی.(1)

                                          لطایفی از دانشمندان

 

نامه دزدی

 

شخصی نامه‌ای در کمال فصاحت و بلاغت و آراسته به آرایه‌های لفظی و معنوی برای صاحب بن عباد (وزیر دانشمند ایرانی که اولین کسی بود که لقب صاحب داشت و از وزیران دیلمیان بود) نوشت. وقتی صاحب ، نامه را خواند فهمید که اکثر مطالب نامه از نوشته‌های خود اوست که نویسنده با مهارت آنها را در نامه خود جای داده.


پس در جواب خود جای داده


پس در جواب آن شخص این آیه قران را نوشت "این محصول ماست که به سوی خود ما باز گردانده شده" (
سوره یوسف _ 65)

جواب قرآنی

 

یکی از دانشمندان عرب گوید: به وزیر خلیفه شکایت کردم که دشمنان بسیاری دارم و همه برای آزار من دست به یکی کرده‌اند.


وزیر گفت: "دست خدا بالای همه دستهاست" (
سوره فتح _ 10)



گفتم: مکر و حیله آنها بسیار است گفت: "مکر بد و فکر بد جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد" (
سوره فاطر _ 43)


گفتم من تنها یاوری ندارم ولی آنان بسیارند.


گفت: "چه بسیار آمده که گروهی اندک به یاری خدا بر سپاهی غالب شده‌اند خدا یاور صابران است" (
سوره بقره _ 249)

                                          لطیفه‌هایی از پادشاهان

 

منطق قرآنی

 

وقتی عمرولیث (دومین پادشاه صفاری) به نیشابور وارد شد سپاهان او در خانه‌های مردم می‌گرفتند و اوضاع اهل شهر بسیار سخت شده بود. 
در این هنگام زنی برای دادخواهی نزد لیث رفت و گفت من زنی بیوه هستم و چهار کودک خرد سال دارم و در این شهر خانه‌ای دارم که لشکریان تو آن را تصرف کرده‌اند و ما آواره کوچه‌ها گشته‌ایم اگر دستور دهی که خانه ما را به ما برگردانند و ما را از خواری و رسوایی نجات دهی از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.


لیث خشمگین شد و گفت: سپاهان من از سیستان خانه و کاشانه‌ای با خود نیاورده‌اند مگر تو در قرآن نخوانده‌ای که: "پادشاهان به هر شهری که وارد می‌شوند آن را خراب می‌کنند و عزیزان آن شهر را خوار و بی مقدار کنند" (
سوره نمل _ 34)


زن گفت: ای پادشاه مگر تو آیه بعد از این را فراموش کرده‌ای که در حق 
ظالمان و خانه‌های آنها فرموده که: "این است خانه‌های بی صاحب ایشان که چون ظلم کردند همه ویران شد و در این کار هلاکت ستمکاران) برای دانایان آیت عبرت است" (سوره نمل _ 52)


عمرولیث از شنیدن این آیه چنان متاثر شد که به گریه افتاده و دستور داد که تمامی سپاهان از شهر خارج شوند.

                                          لطیفه‌های از غلامان

 

تقدم مال بر فرزند

 

خواجه‌ای مال خود را بین فرزندانش تقسیم می‌کرد و غلامی خردسال داشت.


غلام گفت: ای خواجه اول به من چیزی بده بعد به فرزندانت.


خواجه پرسید چرا؟


غلام جواب داد: برای اینکه خداوند در قرآن می‌فرماید: "مال و فرزندان زینت زندگانی دنیوی هستند..." (
سوره کهف _ 46). و در این آیه مال را از فرزندان مقدم آورده ، من هم که جزو اموال تو هستم پس بر فرزندانت تو تقدم دارم.


خواجه با شنیدن سخن خردمندانه و زیرکانه غلامش ، خوشحال شد و او را آزاد کرد.

                                           لطایفی نماز جماعت

 

راهنما

 

عالمی در نماز جماعت آیه‌ای خواند و دنباله آیه را فراموش کرد. کسانی که به او اقتدا کرده بودند به جهت احترام چیزی نمی‌گفتند تا یادش آید. 
سرانجام پس از مدتی ان عالم چون دید بقیه آیه یادش نمی‌افتد این آیه را خواند "... آیا در میان شما یک مرد خیرخواه رشید نیست." (
سوره هود _ 78)


در این هنگام یکی از نمازگران که مقصود امام جماعت را فهمیده بود دنباله آیه فراموش را به یادش آورد.

اگر نوح نمی‌رود دیگری را بفرست

 

مردی عرب به نماز جماعت ایستاده بود ولی بسیار عجله داشت و می‌خواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد. 
پیشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه 
سوره نوح را شروع کرد و گفت: "ما فرستادیم نوح را..." (سوره نوح _ 1)


اما دنباله آیه را فراموش کرده بود و مدتی نمازگزاران را منتظر گذاشت.


مرد عرب که نمی‌توانست صبر کند با صدای بلندی گفت: ‌ای قاری! اگر نوح نمی‌رود کس دیگری را بفرست و ما را بیش از این در انتظار مگذار.

منبع

 

·         گنجینه لطایف _ فخرالدین علی صفی

 

خاطرات حاج آقا قرائتی

روزي كه به تلويزيون رفتم

خدا رحمت كند شهيد مطهري را. چون مرا مي شناخت و برنامه هاي مرا ديده بود، همان سال 58 مرا به تلويزيون معرفي كرد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم . ايشان گفت : تلويزيون جاي آخوند نيست ، جاي هنر است . 
گفتم : احتمال نمي دهي من معلّم هنرمندي باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقي بردند كه عدّه اي از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست ؟
گفتم : من  معلّم هستم و مي خواهم درس دين بدهم ، از اين لحظه تا دو ساعت مي توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب هاي خود را جمع كنيد. 
ساعت گذاشتند و من برنامه بسيار شادي را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول آنان واقع شد. 
 

كتك مبارك !

مرحوم پدرم اصرار زيادي داشت كه من محصل  روحاني شوم و من مخالف بودم و به دبيرستان رفتم .

روزي گزارش چند نفر از همكلاسي هايم را به مدير دادم كه اينها در مسير راه اذيت مي كنند، مدير هم آنها را تنبيه كرد. آنها هم  در مسير برگشت  كتك مفصّلي به من زدند كه سر و صورتم سياه شد و بي حال روي زمين افتادم و به سختي خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چي شده ؟ گفتم : هيچي ، مي خواهم بروم حوزه عليمه و طلبه شوم . 
راستي چه خوب شد آن كتك را خوردم! 
 

به شما حجره مي دهيم

سالهاي اوّل طلبگي در قم ، خواستم در مدرسه  آيه الله گلپايگاني (ره ) حجره بگيرم ودرس بخوانم . گفتند: به كساني كه لباس روحانيت نپوشيده اند حجره نمي دهند.

خودم خدمت ايشان رسيدم ، فرمود: شما كه لباس نداريد معلوم است كم درس خوانده ايد. به ايشان عرض كردم  به من حجره ندهيد، ولي اجازه دهيد يك مثال بزنم !

گفتم مي گويند فردي در كاشان به حمام رفت ، وقتي لباسهايش را بيرون آورد همه گفتند: اه ، اه ، چه آدم كثيفي ! 

لباسهايش را پوشيد تا از حمام بيرون برود، گفتند: كجا مي روي ؟ گفت : مي روم حمّام تا تميز شوم بعد بيايم حمّام !

 گفتم حال حكايت شماست كه مي گوئيد برو درس بخوان بعد بيا اينجا درس بخوان ، اول روحاني شو بعد بيا اينجا روحاني شو. وقتي اين مثال را زدم ايشان خيلي خنديد و فرمود: به شما حجره مي دهيم ، شما اينجا بمانيد.

 

خنده پدرم

روزهاي اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمديم قم و خانه اي اجاره كرديم . يك اطاق 12 متري داشتيم ، ولي يك فرش 6 متري . پدرم آمد منزل ما احوال پرسي ، گفتم : اگر يك فرش 12 متري  داشتيم و اين اطاق فرش مي شد زندگي ما كامل بود. پدرم خنديد! گفتم : چرا مي خنديد؟ گفت : من 80 سال است مي دوم زندگي ام كامل نشده ، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگي ات كامل مي شود.

 

جشن عمّامه گذاري

رسم است كه طلاب علوم ديني ، براي عمّامه گذاري جشن مي گيرند. مقداري سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آيه الله العظمي گلپايگاني (ره ) عرض كردم اجازه بدهيد از اين سهم امام براي جشن عمّامه گذاري استفاده كنم ؟ ايشان فرمودند: ما كه براي عمّامه گذاري جشن نگرفتيم ، ملاّ نشديم !؟ 
 

جايزه ويژه !

يك روز در منزل ديدم خانم دستگيره هايي دوخته كه با آن ظرفهاي داغ غذا را بر مي دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس بردم .

وقتي خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم : يكي از اين سه جايزه را انتخاب كن :  يك دوره تفسير الميزان يا سه هزار تومان پول ياچيزي كه به آتش دنيا نسوزي . 
گفت: مورد سوّم. من هم دستگيره ها را به او دادم. همه خنديدند.

 

خوابم  كه نماينده امام نيست !

تا دير وقت در جايي مهمان بودم ، موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بيدار كن . گفت : عجب ! شما كه نماينده امام هستي ، گفتم : آقا! خودم نماينده امام هستم ، خوابم كه نماينده امام نيست ! 
 

فوتبال به جاي سخنراني

جبهه جنوب  بودم ، برادران در حال بازي بودند، خواستند بازي آنان را براي سخنراني من تعطيل كنند، گفتم : نه ، خودم هم لباس را كندم و با آنان بازي كردم. 
 

به تو بودم!

در كاشان ديوانه اي وقت نماز وارد مسجد شد و با صداي بلند به مردم گفت : همه شما ديوانه ايد. همه خنديدند.

گفت : همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند.

 آمد صف جلو و رو كرد به پيشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد شروع كرد و يكي يكي گفت : أقا به تو بودم ، أقا به تو بودم ، اين دفعه مردم عصباني شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند. 
از كار اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهي بايد گفت : أقا به تو بودم و سخنراني عمومي تاثير ندارد.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( لطایف قرآنی ) | تاريخ ارسال: جمعه ششم شهریور 1388

پسر حاضر جواب

 

امیر اسماعیل گیکلی پسر خوانده‌ای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب می‌کرد که چگونه به این زشتی شده است؟


قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پست‌ترین پستات برگردانیدیم.» (
سوره تین _4 و 5)


چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (
سوره یس_78) قاضی خجل گشت و دیگران از فطانت پسر متعجب شدند.(1)

امان از جاهل

 

شخصی مهمان یکی از عشایر شد و شب در خانه او خوابید. آن شخص پس از نماز صبح شروع به خواندن قرآن کرد. در آغاز تلاوت قرآن زن صاحبخانه جارویی بدست گرفت و بر سر او کوبید و با بدگویی به وی گفت: مگر در این قبیله کسی مرده است که تو قرآن می‌خوانی؟! شوهر ابتدا زن را ملامت کرد سپس از روی نصیحت به مهمان گفت: ای برادر تو باید اول یقین کنی که واقعا کسی مرده است بعد قرآن بخوانی. نه اینکه مجرد گمان مجلس عزا و ترحیم برقرار کنی!(2)

مهمان زیرک

 

در بغداد میهمانی به خانه شیخی آمد. شیخ به مرید خود گفت: «به فکر غذا باش» (سوره انسان _8) مرید گفت: «با کمال میل اطاعت می‌کنم» (سوره قیامت _22)


شیخ گفت: «عجله کن» (
سوره غاشیه _1)


مرید زین اسب را برداشت تا به بازار برد و بفروشد. از قضا بادی شدید وزیدن گرفت و زین را در شط انداخت. نا امید برگشت. شیخ چون مرید را دست خالی دید گفت: «واقعه و اتفاقی رخ داد؟» (
سوره واقعه _1)


مهمان که مردی تیز هوش و زیرک بود فورا دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا روزی ما را از آسمان بفرست» (
سوره مائده_114)(3)

قضاوت عجولانه

 

فردی در میان اجتماعی گفت: من فتنه را دوست دارم و حق را دشمن می‌دارم و آنچه را ندیده‌ام شهادت می‌دهم. عده‌ای گفتند: قتل او واجب است، او را بکشید!


در آن میان حکیمی بود که فرمود: چرا چنین حکم می کنید؟ گفته او مورد قبول و تائید همگان است چون گفته فتنه را دوست می‌دارم یعنی مال و اولاد را دوست دارم چنانچه پروردگار فرموده است: «اِنٌما اموالکم و اولادکم فتنة»


اما گفت که حق را دشمن می دارم یعنی مرگ را دشمن می‌دارم چون مرگ حق است. و اما گفت آنی را که نمی‌بینم شهادت می‌دهم یعنی شهادت به خدای یکتای بی‌نیاز که ندیده‌ام می‌دهم. پس این مرد چیزی جز حقیقت نگفته است و سزاوار مرگ نیست.(4)

حکم لازم الاجرا

 

در زمان خلافت مامون شخصی خلافی کرد. امر به گرفتاریش شد. او فرار کرد برادرش را به عوض او گرفتند و نزد مامون بردند. مامون به او گفت برادرت را حاضر ساز مگر نه تو را به جای او به قتل خواهم رساند.


آن شخص گفت: ای خلیفه اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو حکمی بفرستی که مرا رها کند آیا آن سریاز مرا آزاد می‌کند یا نه؟


خلیفه جواب داد: آری که رها می کند.


مرد گفت: من نیز حکمی از پادشاهی آورده‌ام که اطاعت او بر تو لازم است که مرا رها سازی.


مامون گفت: آن شخص کیست و آن حکم چیست؟

مرد جواب داد: آن کس خدای تعالی است و آن حکم این آیه است: «و هیچ گناهکاری گناه دیگری را متحمل نمی‌شود» (
سوره انعام _164)


مامون متاثر شد و گفت: او را رها کنید که حکمی صحیح آورده است!(5)

سلام بی اعتنایی

 

مهدی عباسی سومین خلیفه عباسی بود. او پسر منحرفی به نام ابراهیم داشت که نسبت به حضرت علی کینه خاصی می‌ورزید. روزی نزد مامون هفتمین خلیفه عباسی آمد و به او گفت: در خواب علی علیه‌السلام را دیدم که با هم راه می‌رفتیم تا به پلی رسیدیم که او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا می‌کنی که امیر بر مردم هستی ولی ما از تو به مقام عمارت و پادشاهی سزاوارتریم. اما او به من پاسخ کامل و رسایی نداد.

·         مامون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟

·         ابراهیم گفت: چند بار به من سلام کرد و گفت: سلاما . . . سلاما

·         مامون گفت: او تو را نادانی که قابل پاسخ نیستی معرفی کرده است چرا که قرآن در توصیف بندگان خاص خود می‌فرماید: «بندگان خاص خداوند رحمان ، کسانی هستند که با آرامش و تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامیکه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام می‌گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری از کنار آنان می گذرند.» (سوره فرقان _63)

·         ابراهیم شرمنده شد و گفت: ای کاش این داستان را برای تو بازگو نمی‌کردم.(6)

طفیلی و قرآن

 

·         از طفیلی پرسیدند: کدام سوره برای تو شگفت انگیز است؟

·         گفت سوره مائده ! «مائده به معنای سفره آراسته از غذاست»

·         پرسیدند: کدام آیه؟

·         گفت: آیه «بگذار آنها بخورند و بهره گیرند» سوره حجر)) _3)

·         گفتند: دیگر کدام آیه؟

·         گفت: آیه «داخل این باغها شوید با سلام و امنیت» (سوره حجر _46)

·         بازهم گفتند: پس از آن کدام آیه را دوست داری؟

·         گفت: «و هیچگاه از آن اخراج نمی گردند» (سوره حجر -48)(7)

قرآن با صدای خروس

 

ابو حاتم سیستانی از دانشمندان مشهور بصره در قرن سوم هجری بود. او هنگام مسافرت به بغداد وارد مسجدی شد. شخصی از ابو حاتم معنی آیه «قوا أنفسکم و اهلیکم ناراً ؛ خود و افراد خانواده خود را از آتش جهنم حفظ کنید» (سوره تحریم_6) را پرسید. ابو حاتم گفت که (قو) یعنی خود را نگه دارید. آن شخص پرسید مفرد آن چیست؟ او پاسخ داد (قِ ، قیا ، قوا ، قی ، . . . )

مردی در گوشه مسجد نشسته بود. از شنیدن سخنان ابو حاتم و آن شخص ناراحت شد. به سرعت از مسجد بیرون رفت و به قاضی شکایت کرد که گروهی از زنادقه و کفار در مسجد با صدای خروس قرآن می‌خوانند. طولی نکشید که پاسبانان وارد مسجد شدند و ابو حاتم و آن شخص را به حضور قاضی بردند. مردم زیادی برای تماشا و آگاهی از محاکمه و کیفیت اجرای حکم در اطراف دادگاه اجتماع کردند.


قاضی پرسید: قضیه شما چیست؟ هنگامیکه ابو حاتم ماجرای پرسش و پاسخ را برای او توضیح داد قاضی تعجب کرد و گفت: چرا دانشمندی مانند شما در حضور عوام نادان چنین بحث می‌کند؟ سپس به او شفارش کرد که مبادا بی احتیاطی کنید و این موضوع دوباره تکرار شود. آنگاه مردم را پراکنده ساخت. ابو حاتم همان روز از بغدا حرکت کرد و تا پایان عمر به آن شهر باز نگشت.(8)

مبابع

 

1.       مکاتبه و اندیشه _ شماره 12

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

3.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 40

4.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

6.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

7.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

                                 

  

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( لطایف قرآنی ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه چهارم شهریور 1388

اطمینان قلبی

همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیده‌ای که حضرت ابراهیم علیه‌السلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاورده‌ای) و ابراهیم علیه‌السلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیَطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد.)

 

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیده‌ای که می‌فرماید : قُل لَن یَنفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را می‌خواهم نه چیز دیگری را!!

 

مسافر آخرت

به شخصی که روزه نمی‌گرفت، گفتند : چرا روزه نمی‌گیری؟ گفت مگر قرآن را نخوانده‌ای که می‌گوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِدة مِن ایَّامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی می‌روم. بنابراین نمی‌توانم روزه بگیرم!

 

انجیر

اعرابی نزد مردی که انجیر می‌خورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن می‌دانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت. اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!

پیامبر دروغی

شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا می‌کنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیه‌ای از قرآن بر نبوت تو دلالت می‌کند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح

دلیل ترک نماز

 

فردی نماز نمی‌خواند ، به او گفتند: چرا نماز نمی‌خوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمی‌خوانید؟ قرآن می‌فرماید: لا تقرَبو الصَّلاة ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاةَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.

منابع

 

1.       نشریه قرآنی بشارت/ج 13 و 41

منفعت چوب

 

شخصی در نماز جماعت حاضر شد. شنید که امام جماعت این آیه شریفه را می خواند: «بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است» (سوره توبه _97)

·         مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد شنید که امام جماعت این آیه را می‌خواند: «گروهی از عربهای بادیه نشین به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند» (سوره توبه _99)

·         مرد گفت: ای امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)

پاسخ کوبنده

 

اسکافی از دبیران سامانیان بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکین رفت که او را گرامی داشت. سپس بین نوح و الپتکین جدایی پیش آمد و نوح نامه‌ای آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت.

چون این نامه به الپتکین رسید بسیار آزرده شد و از اسکافی خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافی بالبداهه جواب نوح را اینگونه داد: «به‌نام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: ای نوح تو با ما جدل و گفتگو بسیار کردی اکنون اگر راست می‌گویی سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابی که دادی بیار» (
سوره هود _32)(2)

دزد ناشی

 

عربی موسی نام صبحگاهی در باغچه مسجد وضو می‌ساخت کیسه زری یافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همین که امام جماعت به نماز ایستاد اتفاقا این آیه را خواند: «اینک بازگو چه در دست راست داری یا موسی» (سوره طه _17)

·         عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحری. کیسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدی بگیرند.(3)

دیوانه عاقل

 

در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند. 
چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید: «نخست دو تن از رسولان را فرستادیم» امیر گفت: لوز دیگری به او دادند. 
چون خورد گفت: ای امیر خدای می‌فرماید: «باز رسول سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم ...» (
سوره یس _14) امیر دستور داد لوز دیگری به او دادند. 
چون خورد گفت: خدا می‌فرماید: «فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها بهم آمیز» (
سوره بقره _260) امیر لوز دیگری به او داد. 
گفت: خدا می‌فرماید: «... برخی از روی خیال بافی می گویند عده آنها پنج نفر بود ...» (
سوره کهف _22) لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا می‌فرماید: «اوست خدایی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید ...» (
سوره حدید _4) لوز دیگری به دادند. 
مجنون همینطور پشت سر هم آیه ای می خواند و لوزی می گرفت تا اینکه امیر خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پیش مجنون گذاشتند. 
مجنون گفت: اگر چنین نمی کردی هر آیینه آن آیه شریفه را می خواندم که می فرماید: «و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم» (
سوره صافات _147) 
امیر گفت: مرحبا عجب مجنونی بودی چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)

بهره اندک

 

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خدای متعال را نشنیده‌ای که می‌فرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت» 
ولید گفت: من فقط همان بهره اندک را می خواهم نه چیز دیگر را!(5)

ترس از شکر

 

شخصی می‌گفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجای بیاور.

تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: «اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» می‌ترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید.(6)

آیه مناسب قبر

 

سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم.
ندیم گفت: «این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند» 
سوره یس _63)(7)

لعنت بر خودت

 

کودکی در مکتب خانه قرآن می‌خواند و از روی عادت این آیه را تکرار می‌کرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمی و محقق است» (سوره حجر _35)


شخصی شنید و گمان کرد که کودک با اوست پس عصبانی شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالی که خیلی متعجب بود گفت: در قرآن چنین نیست آیا من هم بگوییم؟!!(8)

لقب مناسب

 

یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت: برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن ندیم پس از لحظه‌ای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسبتر از (نعوذ با...) نیست!(9)

اذان نماز

 

موذنی اذان می‌گفت و مردم با عجله و شتاب روی به مسجد می‌نهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت می‌گرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جای «حی علی الصلاة» می‌گفت (حی علی الزکوة) مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت می‌گرفتند!(10)

بخیل زیرک

 

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه‌ای را به کوزه‌گر داد. 
کوزه‌گر پرسید: بر روی کوزه‌ات چه بنویسم؟ 
بخیل گفت: بنویس هرکس از آن بنوشد از من نیست. 
کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه بنویسم. 
بخیل گفت: بنویس هر کس از آن نخورد از من است.(11)

حافظ فراموشکار

 

روزی حافظ قرآنی می‌خواست برای مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحیم. یس) بقیه را فراموش کرد. از این رو مدتی ساکت ماند.


پس از مدتی یکی از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکیم) را فراموش کرده‌ای (صدق الله العلی العظیم) را که فراموش نکرده‌ای!!(12)

مبابع

 

1.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

3.       کشکول شیخ محمد منتظری

4.       کشکول شیخ محمد منتظری

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

6.       کشکول شیخ محمد منتظری

7.       کشکول شیخ محمد منتظری

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

9.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

10.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

11.    مکاتبه و اندیشه _شماره 12

12.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره


نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( احادیث وروایاتی ازکلام ارزشمند چهارده معصوم(ع) ) | تاريخ ارسال: سه شنبه سوم شهریور 1388

حدیث (1) امام رضا علیه السلام فرمودند:
 تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا
به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.

(بحارالانوار،ج78،ص 347)

حدیث (2) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته
 کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.

(بحار الانوار ، ج 70، ص 249 )

حدیث (3) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
 ان السعید، کل السعید، حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته
همانا سعادتمند(به معنای) کامل و حقیقی کسی است که امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

(مجمع‌ الزوائد علامه‌ هیثمى‌ ، ج‌ 9 ، ص‌ 132)

حدیث (4) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
نحن وسیلته فی خلقه و نحن خاصته و محل قدسه و نحن حجته فی غیبه و نحن ورثه أنبیائه
ما اهل بیت رسول خدا(ص) وسیله ارتباط خدا با مخلوقاتیم ما برگزیدگان خداییم و جایگاه پاکی ها، ما دلیل های روشن خداییم و وارث پیامران الهی

(شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ لابن‌ ابی‌ الحدید ، ج‌ 16 ، ص‌ 211)

حدیث (5) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
قاریءُ الحدید، و اذا وقعت، و الرحمن، یدعی فی السموات و الارض، ساکن الفردوس
تلاوت کننده سوره حدید و واقعه و الرحمن در آسمانها و زمین اهل بهشت خوانده می شوند 

(کنزالعمال ، ج‌ 1 ، ص582)

حدیث (6) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225)

حدیث (7) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
حبب الی من دنیاکم ثلاث: تلاوة کتاب الله و انظر فی وجه رسول و الانفاق فی سبیل الله
از دنیای شما سه چیز محبوب من است: 1-تلاوت قرآن 2-نگاه به چهره رسول خدا 3-انفاق در راه خدا

(وقایع الایام خیابانی، جلد صیام، ص295)

حدیث ( 8) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
فجعل الله...اطاعتنا نظاما للملة و امامتنا أمانا للفرقة
خدا اطاعت و پیروی از ما اهل بیت را سبب برقراری نظم اجتماعی در امت اسلامی و امامت و رهبری ما را عامل وحدت و درامان ماندن از تفرقه ها قرار داده است.

(بحار الانوار، ج 43، ص 158)

حدیث ( 9) امام رضا علیه السلام فرمودند:
لا یستَکمِلُ عَبدٌ حقیقةَ الایمانِ حَتَّى تَکونَ فیهِ خِصالُ ثَلاثٍ: اَلتَّفقُّهُ فِى الدّینِ وَحُسنُ التَّقدیرِ فِى المَعیشَةِ، وَالصَّبرُ عَلَى الرَّزایا.
هیچ بنده ‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى ‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏ شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها.

(بحار الانوار، ج 78، ص 339، ح1 )

حدیث (10) امام رضا علیه السلام فرمودند:
مَن حاسَبَ نَفسَهُ رَبَحَ وَمَن غَفَلَ عَنهَا خَسِر
آن کسى که نفسش را محاسبه کند، سود برده است و آن کسى که از محاسبه نفس غافل بماند، زیان دیده است.

(بحار الأنوار، ج 78، ص 352، باب 26، ح 9)

حدیث (11) امام رضا علیه السلام فرمودند:

مَن رَضى عن الله تعالى بالقَلیل مِن الرّزق رضَى الله منه بالقَلیل مِنَ العَمل
هر کـس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل کم او راضى خواهد بود

(بحـارالانـوار،ج 78،ص 357)

حدیث (12) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد

(تحف العقول ، ص 251)

حدیث (13) امام رضا علیه السلام فرمودند:
مَـن فـرّج عن مـومـن فـرّج الله عَن قَلبه یـَوم القیمة
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد

(اصول کافى، ج 3، ص 268)

حدیث (14) امام حسین علیه السلام فرمودند:
أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة
هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع ی و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

(محجه البیصاء ج 4،ص 228)

حدیث (15) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق
رستگـار نمی ی مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد

(تاریخ طبرى،ص 1،ص 239)

حدیث (16) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است

(فرهنگ سخنان امام حسین ص/ 476)

حدیث (17) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا
کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت

(مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69)

حدیث (18) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

(بحارالانوارج/ 93 ص/ 294)

حدیث (19) امام حسین علیه السلام فرمودند:

اَلبُکاءُ مِن خَشیةِ اللهِ نَجآةٌ مِنَ النّارِ
گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

(حیات امام حسین ج 1 /ص 183)

حدیث (20) امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:

انما یداق الله العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما اتاهم من العقول فی الدنیا
خدا در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است باریک بینی می کند

(اصول کافی ج 1 /ص 12)

حدیث (21) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

طلب العلم فریضة علی کل مسلم، الا ان الله یحب بغاة العلم
طلب علم بر هر مسلمانی واجب است، همانا خدا جویندگان علم را دوست دارد.

(اصول کافی ج 1 /باب دوم/ص 35)

حدیث (22) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

خَیرُ الأصحابِ مَن قَلَّ شِقاقُهُ و کَثُرَ وِفاقُهُ.
بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

(تنبیه الخواطر، ج2، ص123 )

حدیث (23) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

إنَّ الصَّدَقَة َلتُطفِئُ غَضَبَ الرَّبِّ
صدقه، خشم پروردگار را فرو می‌نشاند.

(کنزالعمال، ح161143 )

حدیث (24) امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:

لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ.
عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

(تحف العقول، ص448)

حدیث (25)  رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
مَن رَدَّ عَن عِرضِ اَخیهِ المُسلِمِ وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ اَلبَتَّةَ
هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب ی.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)

حدیث (26) امام صادق علیه السلام فرمودند:
أَقرَبُ ما یَکُونُ العَبدُ إلَی اللهِ وَ هُوَ ساجِدٌ
نزدیکترین حالات بنده به پروردگارت حالت سجده است.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)

حدیث (27) امام صادق علیه السلام فرمودند:
إنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ یََرحَمُ الرَّجُلَ لَشُدَةِ حُبِّ لُوَلَدُه.
براستی که خداوند عزوجل رحم می نماید مرد را، به سبب شدت محبت او به فرزندش.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)

حدیث (28) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَهِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ
آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

(بحار الانوار ، ج 3 ، ص 397)

حدیث (29) امام علی علیه السلام فرمودند:
اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ وَحُزنُهُ فی قَلبِهِ
شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است.

(نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره325)

حدیث (30) امام علی علیه السلام فرمودند:
 اَلعِلمُ کَنزٌ عَظیمٌ لایَفنی
علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی ی

(غرور الحکم و در الکلم)

حدیث (31)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اَلعِبادَهُ سَبعونَ جُزء، اَفضَلُها جُزءً طَلَبُ الحَلالِ
عبادت هفتاد جزء است و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)

حدیث (32) امام حسین علیه السلام فرمودند:
اِنّ اَعفَی النّاسِ مَن عَفا عِندَقُدرَتِهِِ
بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

(الدره الباهره ، ص24)

حدیث (33) امام باقر علیه السلام فرمودند:
اِصبِروا عَلی اداء الفَرائضِ، وَ صابِروعَدُوُّکُم ، وَ رابِطو امامَکُمُ المُنتَظَرِِ
صبر کنید برگزاردن احکام شرع و شکیبایی ورزید در برابر دشمنتان و آماده و حاضر یراق باشید برای امامتان که در انتظار او هستید.

(غیبه النعمانی، ینابیع الموده)

حدیث (34) امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:

من آنَس بِالله اِستوحَشَ مِنَ النّاس
کسی که با خدا مانوس باشد، از مردم گریزان گردد

(مسند الامام العسکری، ص287)

حدیث (35) امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:

جُعِلتِ الخَبائِثُ فی بَیت وَ جُعِل مِفتاحُهُ الکَذِبَ
تمام پلیدیها در خانه ای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است.

(بحار الانوار، ج78، ص377)

حدیث (36) امام علی علیه السلام فرمودند:

اَللِّّّسانُ سَبُعٌ، اِن خُلّیَ عَنهُ عَقَرَ
زبان، حیوان درنده است، اگر رها ی می گزد.

(نهج البلاغه)

حدیث (37) امام حسن عسکری (ع):

کَفاکَ ادبا تَجنُّبُکَ ما تَکرهُ مِن غَیرکَ
در مقام ادب همین بس که آنچه برای دیگران نمی پسندی، خود از آن دوری کنی

(مسند الامام العسکری، ص288)

حدیث (38) امام حسن عسکری (ع):

ان الوصول الی الله عزوجل سفر لا یدرک الا بامتطاء اللیل
وصول به خداوند عزوجل سفری است که جز با عبادت در شب حاصل نگردد

(مسند الامام العسکری، ص290)

حدیث (39) امام حسن عسکری (ع):

التواضع نعمة لایحسد علیها
تواضع و فروتنی نعمتی است که بر آن حسد نبرند

(تحف العقول، ص489)

حدیث (40) امام حسن عسکری (ع):

لَیسَ مِنَ الاَدَبِ اِظهارِ الفَرَح عِندَ المَحزونِ
اظهار شادی نزد غمدیده، از بی ادبی است

(تحف العقول، ص489)

حدیث (41) امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:

المومن برکة علی المومن و حجة و علی الکافر
مومن برای مومن برکت و برای کافر، اتمام حجت است.

(تحف العقول، ص489)

حدیث (42) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:

مَن لَم یجِد لِلاساءَةِ مَضَضّا لَم یکن عِندَهُ لِلاِحسانِ مَوقعٌ.
کسی که مزه رنج و سختی را نچشیده، نیکی و احسان در نزد او جایگاهی ندارد.

(بحارالانوار، جلد 78، ص333)

حدیث (43) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
أفضَلُ العِبادَةِ بَعدِ المَعرِفَةِ‌ إِنتِظارُ‌ الفَرَجِ
بهترین عبادت بعد از شناختن خداوند،‌ انتظار فرج و گشایش است.

(تحف العقول، ص403)

حدیث (44) امام محمدباقر علیه السلام فرمودند:

خُذُوا الکلِمَةَ اطَّیبَةَ مِمَّن قالَها و إن لَم یعمَل بِها
سخن طیب و پاکیزه را از هر که گفت بگیرید،‌ اگر چه او خود،‌ بدان عمل نکند.

(تحف العقول، ص391)

حدیث (45) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:

مَن أرادَ أن یکنَ‌ أقوَی النّاسِ‌ فَلیتَوکل عَلی اللهِ
هر که می خواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکل نماید.

(بحار الانوار،7 ، ص143)

حدیث (46) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:

أوشَک دَعوَةً‌ وَ أسرَعُ إجابَةُ دُعاءُ المَرءِ لاِخیهِ‌ بِظَهرِ الغَیبِ.
دعایی که بیشتر امید اجابت آن می رود و زودتر به اجابت می رسد،‌ دعا برای برادر دینی است در پشت سر او.

(اصول کافی،ج1 ،ص52)

حدیث (47) امام علی علیه السلام فرمودند:

اُحصُدِ الشَّرَّ مِن صَدرِ غَیرِک بِقَلعِهِ مِن صَدرِک.
قلب خود را از کینه دیگران پاک کن،‌ تا قلب آنها از کینه تو پاک ی.

(الامالی، ج2، ص 174)

حدیث (48) امام علی علیه السلام فرمودند:

مَن ظَنَّ بِكَ‌ خَیرَاً فَصَدِق ظَنَّه.
کسی که به تو گمان نیکی برد، گمانش را (عملاً) تصدیق کن.

(نهج البلاغه نامه 31)

حدیث (49) امام علی علیه السلام فرمودند:
اَلعَفافُ زِینَهُ‌ الفَقرِ، وَ الشُّکرُ زِینَهُ الغِنَی. 
خویشتن داری، زینت فقر است و سپاس گزاری زینت غنا و توانگری.

(تحف العقول ص 75)

حدیث (50) امام علی علیه السلام فرمودند:

إِذَا ختَشَمَ المُومِن أَخَاهُ فَقَد فَارقَهُ
به خشم درآوردن و شرمنده ساختن دوست، مقدمه جدایی از اوست.

(محاضرات ج2 ص28)

حدیث (51) امام علی علیه السلام فرمودند:

قِیمَهُ کلَّ امرِی ءٍ مَا یحسِنُهُ
قیمت و ارزش هر کس به اندازه ی کاری است که به خوبی می تواند انجام دهد.

(بیان و التبین ص 179)

حدیث (52) امام علی علیه السلام فرمودند:

بِکَثرَةِ الصَّمتِ تَکون الهَیبَهُ، وَ بِالنَّصَفَهِ یَکثُر المُوَاصِلونَ
کثرت سکوت موجب ابهت و بزرگی است و انصاف مایه فزونی دوستان است.

حدیث (53) امام علی علیه السلام فرمودند:
لا تَرَی الجاهِلَ اِلّا مُفرِطاً اَو مُفَرِّطاً.
همیشه جاهل: یا افراط گر و تجاوزکار و یا کندرو و تفریط کننده است.

(النهایه،جلد 3 ص 435)

حدیث (54) امام علی علیه السلام فرمودند:

اَکثَرُ مَصَارعِ‌ العُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ المَطَامِعِ.
قربانگاه عقلها غالبا در پرتو طمعها است.

(محاضرات ج 1 ص 251)

حدیث (55) امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:

قُولُوا لِلنّاسِ‌ أحسَنَ ما تُحِبُّونَ أن یقالَ لَکم.
به مردم بگویید بهتر از آن چیزی که می خواهید به شما بگویند.

(محاضرات ج 1 ص 251)

حدیث (56) امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:

افضل العبادة عفة البطن و الفرج
بالاترین عبادت، عفت شکم و شهوت است

(تحف العقول، ص 296)

حدیث (57) امام علی علیه السلام فرمودند:

ثمَرَهُ التَّفِریطِ النَّدامَهُ، وَ ثَمَرَهُ الحَزمِ السَّلامَهُ
ثمره تفریط و کوتاهی پشیمانی است و ثمره دور اندیشی سلامت.

(محاظرات ج2 ص 313)

حدیث (58) امام علی علیه السلام فرمودند:

أشَدُّ الذُّنُوبِ مَا استَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ.
سخت ترین گناهان آن است که صاحبش آن را کوچک بشمرد.

 (نهج البلاغه حکمت 348)

حدیث (59) امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:

ما عَرَفَ اَللهَ مَن عَصاهُ.
خدا را نشناخته آن که نافرمانی اش کند

(تحف العقول ص294)

حدیث (60) امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:
لا یکونُ اَلعَبدُ عالِماً حَتّی لا یکونَ حاسِداً لِمَن فَوقَهُ و لا مُحَقِّراً لِمَن دُونَهُ.
هیچ بنده ای عالم نباشد تا اینکه به بالا دست خود حسد نبرد و زیر دست خود را خوار نشمارد.

(تحف العقول ص293)

حدیث (61) امام علی علیه السلام فرمودند:
اَعجَزُ النَّاسِ مَن عَجَزَ عَنِ اکتِسابِ الاِخوَانِ، وَاَعجَزُ مِنهُ مَن ضَّیعَ مَن ظَفِرَ بِهِ مِنهُم
عاجز ترین مردم کسی است که از بدست آوردن دوست عاجز بماند و از او عاجزتر کسی است که دوستان بدست آورده را از دست بدهد

(الامالی ص 110)

حدیث (62) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
اَلمُومِنُ مِثلُ کفَّتی المیزانِ کلَّما زیدَ فی ایمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ.
مومن همانند دو کفه ترازوست. هرگاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش نیز افزوده می گردد

( تحف العقول ص 408)

حدیث (63) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
اَفضَلُ العِبادَةِ بَعدَ المَعرِفَةِ إِنتِظارُ الفَرَجِ.
بهترین عبادت بعد از شناختن خداوند، انتظار فرج و گشایش است.

(تحف العقول ص 403)

حدیث (64) امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:
لا تُمار فَیذهَبَ بَهاوُک وَ لا تمازح فَیجتَرَاُ عَلَیک
جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند

(تحف العقول ص 486)

حدیث (65) امام علی علیه السلام فرمودند:
یابنَ آدَمَ ما کسَبتَ فَوقَ قُوَّتِک ، فَاَنتَ فیهِ خازِنٌ لِغَیرِک.
ای فرزند آدم! هرچه بیشتر از مقدار خوراکت به دست آوری خزانه دار دیگران خواهی بود.

(مروج الذهب ج 2 ص 246)

حدیث (66) امام علی علیه السلام فرمودند:
لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ.
برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد

(الامالی ج 1 ص 76)

حدیث (67)پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
لکل شیئى زکاة و زکاة الابدان الصیام
براى هر چیزى زکاتى است و زکات بدنها روزه است.

(الکافى، ج 4، ص 62)

حدیث (68) امام علی علیه السلام فرمودند:
صوم النفس عن لذات الدنیا انفع الصیام
روزه نفس از لذتهاى دنیوى سودمندترین روزه ‏هاست.

(غرر الحکم، ج 1 ص 416)

حدیث (69) امام صادق علیه السلام فرمودند:
اذا صمت فلیصم سمعک و بصرک و شعرک و جلدک.
آنگاه که روزه مى ‏گیرى باید چشم و گوش و مو و پوست تو هم روزه ‏دار باشند.(یعنى از گناهان پرهیز کند.)

(الکافى ج 4 ص 87)

حدیث (70) امام رضا علیه السلام فرمودند:

من قرا فى شهر رمضان ایة من کتاب الله کان کمن ختم القران فى غیره من الشهور.
هر کس ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند مثل اینست که درماههاى دیگر تمام قرآن را بخواند.

(بحار الانوار ج93، ص346)

حدیث (71) پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
هو شهر اوله رحمة و اوسطه مغفرة و اخره عتق من النار.
رمضان ماهى است که ابتدایش رحمت است و میانه‏اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم.

(بحار الانوار،ج93،ص342)

حدیث (72) امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:
لا فَضیلَةَ کالجِهادِ ، ولا جِهادَ کمُجاهَدَةِ اَلهَوی
فضیلتی چون جهاد نیست ، و جهادی چون مبارزه با هوای نفس نیست

(تحف العقول ص 286)

حدیث (73) امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودند:
لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الغالِبِ وَ لا تَتَّکل عَلَى القَدَرِ إِتَّکالَ المُستَسلَمِ.
چون شخص پیروز در طلب مکوش، و چون انسان تسلیم شده به قَدَر اعتماد مکن [بلکه با تلاش پیگیر و اعتماد و توکل به خداوند، کار کن].

(تحف العقول ، ص 236 )

حدیث (74) امام صادق علیه السلام فرمودند:
اثافى الاسلام ثلاثة: الصلوة و الزکوة و الولایة،لا تصح واحدة منهن الا بصاحبتیها
سنگهاى زیربناى اسلام سه چیز است: نماز، زکات و ولایت که هیچ یک از آنها بدون دیگرى درست نمى‏ ی.

(کافى جلد2، ص 18)

حدیث (75) امام علی علیه السلام فرمودند:
لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه
هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.

(تحف العقول ص89)

حدیث (76) امام صادق علیه السلام فرمودند:

ان من تمام الصوم اعطاء الزکاة یعنى الفطرة کما ان الصلوة على النبى (ص) من تمام الصلوة
تکمیل روزه به پرداخت زکاة یعنى فطره است، همچنان که صلوات بر پیامبر (ص) کمال نماز است

(وسائل الشیعه، ج 6 ص 221)

حدیث (77) امام علی علیه السلام فرمودند:
رُبِّ عالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ ، وَ عِلمُهُ مَعَهُ لا ینفَعُهُ.
چه بسیارند دانشمندانی که جهلشان آنها را کشته در حالی که علمشان با آنهاست، اما به حالشان سودی نمی دهد.

(ارشاد ص144)

حدیث (78) امام حسن عسگری علیه السلام فرمودند:
اَشَدُّ النّاس اجتهاداً مَن تَرَک الذُّنوبَ.
کوشنده ترین مردم کسی است که گناهان را رها سازد.

(تحف العقول ، ص 489)

حدیث (79) امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
اِیاک وَ المِزاحَ فَاِنَّهُ یذهَبُ بِنُورِ ایمانِک
از شوخی (بی مورد) بپرهیز، زیرا که شوخی نور ایمان تو را می برد.

(بحارالانوار،ج78،ص321)

حدیث (80) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

اثنان یعلهما الله فی الدنیا البغی وعقوق الوالدین.
دو چیز را خداوند در دنیا کیفر میدهد : تعدی و ناسپاسی پدر و مادر.

(کنز العمال، ج 16، ص 462، ح 45458)

حدیث (81) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

ادعوا الله و اََنتم موقنون بالاجابة واعلموا اَنَّ الله لا یستجیبُ دعاء من قَلب غافل لاه.
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بیخبر نمی پذیرد

(کنز العمال، ج2، ص72)

حدیث (82) امام صادق علیه السلام فرمودند:
الـرغبه فـى الـدنیـا تـورث الغم و الحزن والزهـد فـى الدنیا راحه القلب و البـدن.
رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بـى میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است.

(تحف العقول، ص 358)

حدیث (83) امام صادق علیه السلام فرمودند:

مَن عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ و مَن خافَ اللهَ سَخَت نَفسَهُ عَنِ الدُّنیا.
هر که خدا رابشناسد ترس او در دلش می افتد و هر از خدا ترسان باشد نفسش از دنیا باز می ماند.

(جهاد النفس، ص 83)

حدیث (84) امام کاظم علیه السلام فرمودند:
افضل ما یتقرب به العبد الی الله بعد المعرفة به ، الصلوة
بهترین چیزی که بنده بعد از شناخت خدا به وسیله آن به درگاه الهی تقرب پیدا می کند، نماز است.

(تحف العقول،ص455)

حدیث (85) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
انَّ الدینارَ وَ الدُّرهَمَ اَهلَکا مَن کانَ قَبلکم و هُما مُهلِکاکم.
همانا دینار و درهم پیشینیان شما را به هلاکت رساند و همین دو نیز هلاک کننده شماست.

(جهاد النفس، ص 247)

حدیث (86) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا یأمن یوم القیامة إلا من خاف الله فی الدنیا.
هیچ کس روز قیامت در امان نیست ، مگر آن که در دنیا خدا ترس باشد.

(بحار الانوار،ج 4،ص 19)

حدیث (87) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا أفلح قوم إشتروا مرضاة المخلوق بسخط الخالق.
کسانی که رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.

(مقتل خوارزمی،ج 1،ص239)

حدیث (88) امام حسن علیه السلام فرمودند:

المسؤول حر حتی یعد ، ومسترق المسؤول حتی ینجز.
انسان تا وعده نداده ، آزاد است . اما وقتی وعده میدهد زیر بار مسؤولیت میرود ،و تا به وعدهاش عمل نکند رها نخواهد شد .

(بحار الانوار،ج78،ص113)

حدیث (89) امام علی علیه السلام فرمودند:

خالطوا الناس مخالطه ان متم معها بکوا علیکم ، و ان عشتم حنوا الیکم
با مردم آنچنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند.

(نهج البلاغه)

حدیث (90) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من حاول اَمرا بمعصیة الله کان اَفوت لما یرجو و اَسرع لما یحذر.
کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می ی .

(بحارالانوار،ج78،ص120)

حدیث (91) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من طلب رضی الناس بسخط الله وکله الله إلی الناس . 
کسی که برای جلب رضایت و خوشنودی مردم ، موجب خشم و غضب خداوند ی، خداوند او را به مردم وا می گذارد.

(بحارالانوار،ج78،ص126)

حدیث (92) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
لا فقر اَشد من الجهل ، لا مال اَعود من العقل . 
هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست .

(اصول کافی،ج1،ص30)

حدیث (93) امام علی علیه السلام فرمودند:

لکل شی ء وجه و وجه دینکم الصلاة
هر چیز دارای سیماست ، سیمای دین شما نماز است .

(بحار الانوار،ج82،ص227)

حدیث (94) امام صادق علیه السلام فرمودند:
 اَحبّ اخوانى الى من اهدى الى عیوبى
محبـوبتـرین بـرادرانـم نزد من، کسـى است که عیبهایـم را به من اهدا کنـد.

(تحف العقول،ص366)

حدیث (95) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
لا ینال شفاعتی من اخر الصلوة بعد وقتها
کسی که نماز را از وقتش تأخیر بیندازد، (فردای قیامت) به شفاعت من نخواهدرسید

(بحارالانوار،ج،83ص20)

حدیث (96) امام علی علیه السلام فرمودند:
العلم وراثه کریمه ، و الاداب حلل مجدده ، و الفکرمرآه صافیه
علم میراث گرانبهائی است و ادب لباس فاخر و زینتی است و فکر آئینه ای است صاف

(نهج البلاغه)

حدیث (97) امام محمدباقر علیه السلام فرمودند:
من ترک الجماعة رغبة عنها و عن جماعة المسلمین من غیر علة فلا صلاة له
کسی که از روی بی میلی ،بدون عذر و علت نمازجماعت را که اجتماع مسلمانان است ترک کند، نمازی برای او نیست.

(امالی شیخ صدوق،ص290)

حدیث (98) امام علی علیه السلام فرمودند:
من صلی رکعتین یعلم مایقول فیهما انصرف و لیس بینه و بین الله - عز وجل - ذنب
هر کس دو رکعت نماز بخواند و بداند چه می گوید، از نماز فارغ می ی، درحالی که میان او و میان خدای عز و جل گناهی نیست.

(اصول وافی،ج2،ص100)

حدیث (99) امام حسین علیه السلام فرمودند:
من اَحبک نهاک و من اَبغضک اَغراک.
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند

(بحار الانوار،ج75،ص128)

حدیث (100) امام علی علیه السلام فرمودند:
اَکبَرُ العَیبِ اَن تَعیبَ ما فیک مِثلُهُ.
بزرکترین عیب آن است که آنچه را که مانند آن در خود توست عیب بشماری.

(جهاد النفس)

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( سجده های تلاوت ) | تاريخ ارسال: دوشنبه دوم شهریور 1388

پرسش: تفسیر آیاتی که سجده واجب دارند و دلیل و حکمت این آیات و سجده واجب در آنها چیست؟ پاسخ: درباره آیاتی که سجدۀ واجب دارند باید دانست که وجوب سجده در آنها به مفاد ظاهر این آیات مربوط است و با تفسیر آنها ارتباطی ندارد.

آیۀ 15 سورۀ سجده، ویژگی و صفت انحصاری مؤمنان را بیان می فرماید: «تنها آنانند که به محض شنیدن آیات الهی به سجده می افتند». مفاد چنین بیانی این است که اگر شما از مؤمنان هستید باید با شنیدن این آیه به سجده در آیی.

آیه 37 سوره فصلت پس از ذکر نشانه هایی از خداوند فرمان می دهد که اگر فقط خدا را می پرستید، برای خورشید و ماه سجده نکنید، بلکه برای خدا سجده کنید که آنها را آفریده است.

در سوره نجم پس از آیاتی درباره توحید و معاد به هلاکت امت های گمراه اشاره می کند و ضمن هشدار و انذار، فرمان می دهد که برای خدا سجده کنید و او را بپرستید.

در سوره علق پس از آن که از شخصی یاد می کند که بنده ای (پیامبر) را از نماز گزاردن نهی کرد او را تهدید کرده و بندۀ خود را به عدم پیروی از او و سجده و نزدیک شدن به خدا امر می کند.برای مطالعه بیشتر در این باره می توان به تفاسیر موجود از جمله تفسیر نمونه، ج 17، ص 145، ج20، ص 289، ج 22، ص 576 و ج 27، ص 173 مراجعه کرد و در این مختصر، مجال طرح آن نیست.

اما درباره وجوب سجده در آیات سجده دار در قرآن به طور کلی سه نظر فقهی وجود دارد: گروهی از اهل سنت بر این نظر هستند که سجده در همه پانزده آیه واجب است.گروهی دیگر سجده را در همه موارد مستحب می دانند.شیعه امامیه پیرو نظر اهل بیت معتقدند تنها در همین چهار مورد، سجده واجب و در دیگر موارد مستحب است؛ به همین خاطر، در احادیث از آنها به عنوان عزائم یعنی واجبات یاد شده است. عزیمت در مقابل رخصت است. در عربی وقتی می گویند «عزمتُ علیک» یعنی «الزمتُ علیک» یعنی بر تو واجب کردم. و اما مهم ترین دلیل وجوب سجده در این موارد، احادیث معتبری است که سوره های سجده دار را مشخص کرده است.

در امالی مرحوم صدوق از امیرالمؤمنین (علیه السلام) آورده است: «عزائم السجود اربعه».

و نیز از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است: «اذا قرء شیء من العزائم الاربع فسمعتها فاسجد و ان کنت علی غیر وضوء و ان کنت جنباً و ان کانت المرأة لاتصلی و سایر القرآن انت فیه بالخیار»؛

هنگامی که چیزی از عزائم چهار گانه خوانده شد و تو آن را شنیدی پس سجده کن اگر چه بی وضو یا جنب بودی و اگر چه زن نماز نمی خواند یعنی در ایام عادت باشد و در بقیه قرآن مخیر هستی).

در کتاب خصال مرحوم صدوق، ج 1، ص 231، حدیث 111، از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که فرمودند: «العزائِم اربعة، العلق و النجم و الفصلت و السجدة»

و نیز از آن حضرت روایت شده: «العزائم الم تنزیل و حم السجده و النجم و اقرأ باسم ربک و ماعداها فی جمیع القرآن مسنون و لیس بمفروض؛ عزائم عبارت اند از: الم تنزیل و حم السجده، و النجم و اقرأ باسم ربّک و غیر این ها در تمام قرآن مستحبّ است و واجب نمی باشد.

در این باره به کتاب وسائل الشیعه، ج 4، ص 881 (باب 42 از ابواب قراءة القرآن) و تفسیر المیزان، ج16، ص 254 مراجعه فرمایید.

افزون بر احادیثی که درباره وجوب سجده پس از خواندن یا شنیدن این آیات وارد شده، نحوۀ بیان این آیات نیز دال بر وجوب سجده در آنها است و با نحوۀ بیان آیاتی که سجدۀ مستحب دارند فرق دارد. درک این مطلب برای کسانی که با زبان عربی و فن بیان آشنا هستند آسان است.

و اما حکمت سجده در این موارد تنها و تنها اطاعت امر پروردگار است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( سجده های تلاوت ) | تاريخ ارسال: دوشنبه دوم شهریور 1388

در قرآن كریم پانزده آیه وجود دارد كه به آنها آیات سجده می‎گویند این آیات در 14 سوره آمده است (سوره حج دو آیه سجده دار مستحبی دارد). كسی كه قرآن می‎خواند هنگامی كه هر كدام از آنها را بخواند و یا از كسی بشنود سزاوار است بعد از تمام شدن آیه سجده كند.

چهار آیه از این آیات پانزده‎گانه، سجده واجب دارد هنگام خواندن یا شنیدن این آیات، سجده نمودن واجب است. در یازده مورد بقیه سجده كردن مستحب است و به آن سجده مستحبّی یا «سجده مَنْدُوبَه» نیز می‎گویند.

سجده‎های واجب قرآن عظیم
 1. سوره سجده(32)، آیه 15.
2. سوره فصلت(41)، آیه 37.
3. سوره نجم(53)، آیه آخر62.
4. سوره علق(96)، آیه آخر19.
سجده‎های مستحب قرآن مجید
1. سوره اعراف(7)، آیه آخر206.
2. سوره رعد(13)، آیه 15.
3. سوره نحل(16)، آیه 50.
4. سوره اسراء(17)، آیه 109.
5. سوره مریم (19)، آیه 58.
6. سوره حج(22)، آیه 18.
7. سوره حج(22)، آیه 77.
8. سوره فرقان(25)، آیه 60.
9. سوره نمل(27)، آیه 26.
10. سوره ص(38)، آیه 24.
11. سوره انشقاق(84)، آیه 21.     

  شماره ترتیب سوره های قرآن مبین و تعداد و شماره ی آیات آن شامل حقایق و اسرار عددی بسیاری است. در قرآن کریم چهار سوره دارای سجده واجب می باشند. سوره های سجده دار واجب به ترتیب و تعداد آیات آنها عبارتند از:

1. سوره سجده (32:30)،2. سوره فصّلت (41:54)، 3. سوره نجم (53:62) 4. سوره علق (96:19).

1.  این چهار سوره از قرآن مجید دارای آیه ای است که در آن امر به سجده برای خداوند متعال شده است که به آنها "سُوَر عزائم" و آیه ی آن را "آیه ی سجده" می نامند.

2.    شماره آیه های سجده دار در این چهار سوره عبارتند از:

      سوره سجده (آیه 15)، سوره فصّلت (آیه 37)، سوره نجم (آیه 62) و سوره علق (آیه19). اگر شماره این چهار آیه را با هم جمع کنیم عددی به دست می آید که مضرب 19 و 7 دارد (15+37+62+19=133=19*7).

3.  جمع ارقام شماره این چهار سوره نیز برابر با تعداد سجده های واجب (34) در نمازهای یومیه (17 رکعت) است (5+1+7+3+2+6+9+1=34=17*2).

4.  اگر شماره ترتیب این چهار سوره ی سجده دار واجب، که دو تای آن دارای حروف مقطعه است را کنار هم بگذاریم عدد 32415396 به دست می آید که دو مرتبه (به تعداد سجده در هر رکعت نماز) مضرب عدد 17 معادل رکعت های نمازهای واجب یومیه است (32415396=17*17*112164).

      جمع دو عدد 17 برابر با 34 و برابر با تعداد سجده های نمازهای واجب روزانه می باشد. آیا با این همه نظم و هماهنگی، شکّی در تحریف و جابجایی سوره های قرآن عظیم وجود خواهد داشت؟ آیا اعتقاد و ایمان صاحبدلان و حقّ جویان بیشتر نخواهد شد؟

5.  سوره سجده جزء سوره های سجده دار واجب و مقطعه دار است، دارای تعداد آیه 30 و شماره ترتیب 32 می باشد که از این دو عدد رقم 3230 به دست می آید و مضرب 19 و 17 و 10 دارد که معادل تعداد کل حروف ﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾و تعداد رکعت های نمازهای واجب روزانه و تعداد حروف تشکیل دهنده بدون تکرار ﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾ است (3230=19*17*10).

6.  سوره فصّلت نیز جزء سوره های سجده دار واجب و مقطعه دار است، مجموع آیات و شماره سوره آن برابر 95 است که مضربی از عدد 19 می باشد (54+41=95=19*5). مضرب 5 می تواند اشاره به خواندن نمازهای پنج گانه یومیه در پنج وقت باشد.

7.  شماره ترتیب و شماره آیه سجده دار در دو سوره سجده دار که حروف مقطعه دارند (سوره سجده 32 و آیه 15، سوره فصّلت 41 و آیه 37) در کنار هم عدد 32154137 را می دهد که مضربی از 19 دارد (32154137=19*1692323) و همچنین از طرف دیگر عدد 37411532  است و مضرب 19 دارد (37411532=19*1969028) نشان دیگری از عدم تحریف و جابجایی سوره ها و آیات قرآن مجید را آشکار می نماید.

﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ﴾

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قران در کلام معصومین ) | تاريخ ارسال: یکشنبه یکم شهریور 1388

فضیلت قرآن

فضیلت قرآن از زبان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

پیغامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله گفت: ای هر که قرآن بخواند، پس چنین پندارد که کسی را بهْ از وی چیزی داده‏اند، او خُرد داشته باشد چیزی را که حق تعالی آن را بزرگ داشته است و... و گفت: هیچ شفیعی نزدیک حق تعالی در روز قیامت فاضل‏تر از قرآن نباشد نه پیغامبر نه فریشته [و نه غیر آن]... و گفت: فاضل‏ترین عبادتی امت مرا خواندن قرآن است. حق تعالی طه و یاسین را پیش از آفریدن مردمان به دو هزار سال بخواند و چون فرشیتگان بشنیدند، گفتند که خُنُک امتی را که این برایشان نازل شود و خنک باطن‏هایی را که حامل آن باشد و و خنک زبان‏هایی را که بدان تلفظ کند... و گفت: بهتر شما آن کس است که قرآن داند و دیگران را بیاموزد... و گفت: اهل قرآن، اهل خدای و خاصگان وی‏اند.

جستجو در قرآن

ابن‏مسعود گفت: چون علم خواهید، قرآن را بشورانید (زیر و رو کنید) که علم پیشینیان و پسینیان در آن است و نیز گفت: قرآن بخوانید تا به هر حرفی ده حسنه یابید.... و نیز گفت: هیچ کس از شما باید که از نفس خود نپرسد مگر قرآن را چه اگر قرآن را دوست دارد و بر آن خوش باشد، دوست خدای و رسول و بُوَد و اگر دشمن دارد، دشمن خدای و رسول باشد.

حامل قرآن

فضیل عیاض گفت که حامل قرآن را باید که به هیچ کس از [مردم] حاجت نبود و حاجت خلق باید که بدیشان بود، و نیز گفت: حامل قرآن علمدار اسلام است. نباید که به سهو و لغو و لعو مشغول شود با ساهیان (فراموش کاران) و لاهیان (بازی کنندگان) و لاغیان (شوخی کنندگان) از برای تعظیم حقّ قرآن.

و سفیان ثوری گفت: چون مرد قرآن خواند فریشته‏ای میان دو چشم وی ببوسد... و حسن گفت: به خدای که بیرون قرآن توانگری نیست و پس از حصول آن فاقه‏ای نی (فقری نیست) و فضیل گفت: هر که بامداد یا نماز شام آخر سورت حشر بخواند و وفات او هم در آن روز یا هم در آن شب باشد، خاتمت او به مُهر شهیدان بود و قاسم عبدالرحمن گفت: یکی از متعبدان را پرسیدم که اینجا کسی هست که تو را بدو اُنسی باشد؟ مُصْحَفْ برداشت و بر کنار نهاد و گفت: این است که مرا بدو اُنس است و علی‏بن ابوطالب علیه‏السلام گفت: سه چیز است که در حفظ افزاید... مسواک و روزه و خواندن قرآن.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قران در کلام معصومین ) | تاريخ ارسال: یکشنبه یکم شهریور 1388

درك عظمت قرآن كريم، منوط به معرفت قرآن در تمامى ابعاد است. يعنى شناخت حقايق و معارف غيبى، اسرار و حكم، شرايع و احكام، قصص و امثال، محكم و متشابه، تأويل و تنزيل و ظاهر و باطن آن، كه هر كدام بُعدى از ابعاد و جلوه‏اى از جلوه‏هاى قرآن كريم است .

قرآن كريم در برگيرنده عالى‏ترين معارف الهى در زمينه شناخت خداوند متعال، اسما و صفات الهى، اسرار توحيد، ويژگيهاى سفيران و پيامبران الهى، اسرار جهان غيب، سنتهاى حاكم بر جامعه‏هاى بشرى، شناخت انسان و فرجام كار او، اخبار غيبى مربوط به گذشتگان و آيندگان است و همچنين حاوى نظام‏هاى اجتماعى، حقوقى، اقتصادى و سياسى است كه بشر براى سعادت و خوشبختى جاودانه خود به آن نياز دارد.

قرآن كريم نشانگر راهى است كه پيمودن آن انسان را از يوغ بردگى ستمگران نجات مى‏دهد و از اسارت در زنجير جهل، خرافه و هواهاى شيطانى مى‏رهاند و او را در مسير سلامت قلب، پاكى ظاهر و باطن و پيشرفت مطلوب انسانى و معنوى قرار مى‏دهد. قرآن حاوى معيارهاى جاودانه براى شناخت حق از باطل و سره از ناسره است. با شناخت اين ويژگيها و خصوصيات است كه درك عظمت و رفعت ذاتى قرآن كريم و برترى آن بر ديگر انوار الهى روشن مى‏شود.

علاوه بر همه اين ويژگيها، اتصال قرآن به معدن عظمت الهى، عظمت و رفعتى فراتر از انديشه‏هاى عادى به آن بخشيده، و اين كتاب را داراى بركات و آثار خاصى در جسم و روح انسان ـ بلكه در تمام جهان هستى ـ قرار داده است.

از آنجا كه شناخت و استفاده از اين كتاب الهى به فراخور استعداد انسانها متفاوت است، درك عظمت قرآن نيز متناسب با اين درك متفاوت خواهد بود.

شناخت حقيقت قرآن كريم و احاطه كامل بر همه ابعاد آن جز براى كسانى كه قلب مطهر آنها وعاء تجلى نور قرآن بوده، ميسر نيست. از اين رو، براى شناخت ابعاد گوناگون عظمت وفضيلت قرآن، ناگزير بايد به حاملان علوم الهى و آگاهان به اسرار اين كتاب عظيم كه همانا پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ هستند، مراجعه كرد و در سايه آموزه‏هاى آنها به فهم تعاليم قرآن نايل آمد و عظمت آن را درك كرد.

به عبارت ديگر، رابطه مستحكم بين قرآن كريم و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به گونه‏اى است كه شناخت يكى از آنها، تنها با شناخت آن ديگرى، و استعانت از آن ميسر است؛ چون از يكسو قرآن كريم عهده دار ارائه تصويرى كامل از چهره نورانى حجت‏هاى الهى در روى زمين و بيان رسالت آسمانى آنها است و از سوى ديگر، حجت‏هاى الهى مسئوليت حفظ، حراست، نشر معارف و تبيين حقايق باطنى قرآن راـ براى مردم‏ـ به عهده دارند.

پيامبر اعظم ـ صلى الله عليه و آله ـ و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ از يك سو با آشنا كردن مردم با معارف قرآن سعى كردند كه زمينه درك عظمت قرآن را در خود مردم فراهم آورند و از سوى ديگر، به عنوان گواهان راستگو، فضيلت و عظمت قرآن را بازگو كردند تا مردم را جهت استفاه بيشتر از قرآن ترغيب كنند. در حقيقت، بازگويى عظمت و فضيلت قرآن كريم توسط اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مقدمه‏اى است براى ايجاد زمينه فكرى و روحى در مردم در جهت توجه شايسته به قرآن كريم و استفاده از معارف حيات بخش آن.

در اين نوشتار بر آن هستيم كه بخش هايى از سخنان پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت عليهم‏السلام را راجع به عظمت قرآن نقل و بررسى كنيم.

قرآن كريم، خورشيد هدايت

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره جايگاه و نقش قرآن كريم در زندگى انسان فرموده‏اند:

«اى مردم! شما در منزل آرامش و صلح هستيد و شما در حال سفريد، شما را به شتاب مى‏برند. شاهديد كه (گذر) شب و روز، هر نوى را كهنه مى‏كند و هر دورى را نزديك مى‏گرداند و هر وعده‏اى را به سر مى‏آورد. پس، براى ميدان مسابقه دور و درازى كه در پيش داريد، آماده كوشش شويد.»

مقداد عرض كرد: اى پيامبر خدا! آرامش و صلح يعنى چه؟

پيامبر فرمود: «دنيا» سراى تلاش و سپرى شدن است، پس، هر گاه فتنه‏ها همچون پاره‏هاى شب تار شما را فرا گرفت به قرآن روى آوريد، كه آن شفيعى است كه شفاعتش پذيرفته است و شاكى و خصمى است كه شكايتش قبول مى‏شود. هر كه آن را پيش روى خود قرار دهد، او را به سوى بهشت راهنمايى كند و هر كه آن را پشت سر خود قرارش دهد، او را به دوزخ كشاند. قرآن راهنمايى به سوى بهترين راه است. آن كتابى است كه در آن تفصيل، روشنگرى و تحصيل(حقايق) است، و جدا كننده (ميان حق و باطل)است و شوخى نيست. ظاهرى دارد و باطنى، ظاهرش حكم و دستور است و باطنش دانش. ظاهرش زيبا و باطنش ژرف و عميق است. ستارگانى دارند، و ستارگانش نيز ستارگانى دارند ستارگانى كه شگفتيهايش بى شمار است، و عجايب و غرايبش كهنه و تمام نمى‏شود. در قرآن چراغهاى هدايت و پرتوگاه حكمت است، براى كسى كه صفت (حق) را بشناسد راهنماى معرفت است. پس، بايد آدمى دقت نظر كند و صفت(حق)را پيش چشمش آرد، تا از هلاكت رهايى يابد و از تنگنا به در آيد؛ زيرا كه انديشيدن، مايه حيات دل شخص بينا و با بصيرت است، همچنان كه آدمى به نور چراغ در تاريكيها راه مى‏پيمايد. پس بر شما است كه نيكو برهيد و كم (در شبهات و تاريكيها) منتظر بمانيد.»

پيامبر اعظم ـ صلى الله عليه و آله ـ در اين بيان، به جهت‏هاى مهمى از عظمت قرآن كريم اشاره فرموده‏اند. جمله «هر گاه فتنه‏ها همچون پاره‏هاى شب تار شما را فرا گرفت، به قرآن روى آوريد» به مهمترين رسالت قرآن كريم كه هدايت و راهنمايى انسانهاست، اشاره دارد. قرآن كريم اين رسالت را در همه شرايط و دوره‏هاى زندگى بشر حتى سخت‏ترين شرايط ظلمانى به عهده دارد. در شرايطى كه انسان هيچ روزنه نورى در جامعه پيدا نمى‏كند و هيچ راهنماى امينى را نمى‏شناسد، اين قرآن است كه مى‏تواند او را به سوى سعادت و كمال هدايت كند، و چون چراغى روشن در دست وى، راه سعادت را به او نشان دهد. از اين روى فرموده است:

«هر كه آن را پيش روى خود قرار دهد، او را به سوى بهشت راهنمايى كند و هر كه پشت سر خود قرارش دهد، او را به دوزخ كشاند. قرآن راهنما به سوى بهترين راه است كه در آن است تفصيل، روشنگرى و تحصيل (حقايق).»

همچنين فرموده است:

«چراغ‏هاى هدايت و پرتوگاه حكمت در آن است، براى كسى كه بشناسد صفت (حق) را راهنماى معرفت است پس بايد آدمى دقت نظر كند و صفت (حق) را پيش چشمش آرد، تا از هلاكت رهايى يابد و از تنگنا به در آيد...»

پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ در اين حديث با اشاره به عظمت علمى قرآن كريم فرمودند:

«(قرآن) ظاهرى دارد و باطنى. ظاهرش حكم و دستور است و باطنش دانش، ظاهرش زيبا و باطنش ژرف و عميق است.»

اين بخش از حديث به اين نكته اشاره دارد كه همان گونه كه انسان موجودى است داراى ظاهر و باطن، قرآن هم كه براى راهنمايى انسان است بر همين منوال نازل شده است تا هم تأمين كننده نيازهاى ظاهرى و هم تأمين كننده نيازهاى باطنى او باشد. ظاهر قرآن همان احكام و شرايع خدا است كه نسخه اصلاح رفتار و ظاهر انسانها است و باطن آن معارف الهى است كه نيازهاى درونى و فكرى او را تأمين كند.

حضرت در جايى ديگر درباره قرآن فرموده‏اند:

«فضل القرآن على سائر الكلام كفضل الله على خلقه.»

«برترى قرآن بر ديگر سخنان، چون برترى خدا بر مخلوقاتش است.»

آرى! قرآن بر همه كتاب‏هاى آسمانى و همچنين تمام معارف بشرى برترى دارد. يعنى هيچ شاهكار ادبى در بلاغت و شيوايى، و هيچ سخنى حكيمانه در حكمت و استوارى و هيچ كتاب علمى در تبيين حقايق عالم هستى به پايه اين كتاب نمى‏رسد.

پيامبر اعظم ـ صلى الله عليه و آله ـ در سخنى ديگر درباره عظمت قرآن چنين فرموده است:

«من أعطاه الله القرآن فرأى أن رجلا أعطى أفضل مما أعطى فقد صغر عظيما و عظم صغيرا.»

«اگر خدا قرآن را به هر كس عطا كند و او گمان كند كه به ديگران نعمتى بزرگتر از اين نعمت داده شده است، بى گمان چيز كوچكى را بزرگ شمرده و بزرگى را كوچك شمرده است.»

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( ) | تاريخ ارسال: جمعه سی ام مرداد 1388

سلام علیکم.ماه رمضان رابه شما مسلمانان عزیزتبریک می گویم.این ماه ،ماه پربرکتی است وهرکسی دراین ماه دعا کند دعایش مستجاب می شود،پس ماراهم دعا کنید.

به خاطراین ماه عزیزبرایتان چندعکس گذاشته ام .

یاعلی.خدانگهدار

 

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن و قرآن پژوهی ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

) يك آيه‌ى ديگر قرآن.

كه از آن هم تفسير اجتماعى يا اصالت اجتماعى و نهايتاً شبه ماركسيستى به دست داده شده است، آيه‌ى {وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى} (النجم، 39) (و اينكه انسان چيزى جز آنچه [از طاعات و حسنات كه] در آن كوشيده است ندارد.) متجددان و مخصوصاً كسانى كه چپ‌گرا بوده‌اند از آن اصالت كار و احترام به كار و توليد كه در حكم بت و فتيشيسم ماركسيسم و كمونيسم است، استفاده كرده‌اند. يعنى انسان چيزى جز حاصل كار يا دست‌رنج خود ندارد. حال آنكه از روح كلى قرآن و اينكه بارها از تقديم و پيشاپيش فرستادن اعمال نيك از دنيا به آخرت سخن گفته به اين معنا مى‌رسيم كه مراد از ما سعى حسنات و طاعات و كارهاى نيك و صالحات و ثواب است، نه صرف كار يا شغل. چنان كه ذيل آيه نيز روشنگر معناى آن است كه مى‌فرمايد {وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى} (و زود است كه حاصل عمل او پديدار شود) (النجم، 40). وگرنه نفس كار يعنى كار دنيا از نظر قرآن ممدوح نيست و فرموده است {إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى} (الليل، 4) (بى‌گمان كار و كوشش شما پراكنده است). {الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا} (كهف، 104) كه زيان‌كارترين مردم را كسانى مى‌شمارد كه كوشش [دنياگرايانه‌شان] در زندگانى دنيا هيچ و پوچ شده است. اين آيه نيز روشنگر معناى آيه‌ى مورد بحث است:‌{يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسانُ ما سَعى} (نازعات، 35) (روزى كه انسان حاصل كوشش خود را به ياد آورد). همچنين اين آيه:‌{وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً}. (اسراء، 19) (و كسى كه آخرت‌گرا باشد و براى آن بكوشد و مؤمن باشد، اينان سعى‌شان مشكور است).

5) بخش اول آيه‌ى 133 سوره‌ى آل عمران چنين است:

{وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ} (و براى نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن [...] آسمان‌ها و زمين است، بشتابيد). مشكل ترجمه‌اى اين آيه در اين است كه عرض‌ها السماوات و الارض چه معنايى دارد. آيا عرض بهشت، عبارت از عين آسمان‌ها و زمين، و يا چيز ديگر است و مراد از اين تعبير دقيقاً چيست؟ آيه‌ى 21 سوره‌ى حديد روشنگر معناى اين آيه است و همين عبارت را با افزايش تازه و روشنگرى دارد:‌{سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ}. (براى نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن همچون پهناى آسمان و زمين است .... بشتابيد). پس عرض‌ها السماوات و العرض، يعنى عرض‌ها كعرض السماء [يا السماوات] و الارض. و ترجمه‌ى كامل آيه‌ى اول (133 سوره‌ى آل عمران) چنين مى‌شود: و براى نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن همچون پهناى آسمان و زمين است، بشتابيد.

6) آيات 40 و 41 سوره‌ى النازعات چنين است:

{وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى}. بعضى از مترجمان معاصر كه قرآن را از عربى به فارسى ترجمه كرده‌اند، در معناى مقام «ربه» به اشتباه افتاده‌اند. چنان كه مرحوم ابوالقاسم پاينده‌ى آن را چنين ترجمه كرده است. و اما هر كه از موقعيت پروردگارش ترسيده ... . همچنين استاد عبد المحمد آيتى در چاپ اول ترجمه‌ى شيواى خود از قرآن مجيد اين دو آيه را چنين ترجمه كرده بود: اما هر كس كه از عظمت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى بازداشته، بهشت جايگاه او است. اين ترجمه اشتباه است و بنده طى يادداشتى ايراد آن را براى جناب آيتى يادآور شدم، و ايشان در چاپ بعدى (سوم) آن را اصلاح فرمودند و ترجمه‌ى اصلاح شده‌ى ايشان را نقل خواهيم كرد. مشكل اساسى، چنان كه اشاره شد، مقام ربه است. مهم‌ترين نكته‌اى كه بايد در نظر داشت اين است كه مقام در قرآن مجيد بارها به كار رفته، ولى در هيچ مورد به معناى مقامى كه در زبان فارسى، مخصوصاً فارسى جديد، به كار مى‌رود نيست. حق اين است كه مقام صدرى است به معنا و از ريشه‌ى قيام. پس مراد از مقام ربه يعنى وقوف و حضور و به تعبير ساده‌تر ايستادن بنده در پيشگاه خداوند در عرصه‌ى محشر و به هنگام حساب. گفتنى است كه همين تعبير با عين همين لفظ در يك آيه‌ى ديگر قرآن مجيد هم به كار رفته است:‌{وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ} (سوره‌ى الرحمن، آيه‌ى 46) كه جناب آيتى آن را در همان چاپ اول هم، به درستى ترجمه كرده‌اند: و هر كس را كه از ايستادن به پيشگاه پروردگارش ترسيده باشد، دو بهشت است. جز اينكه مفسران اعم از اهل سنت و شيعه، متفقاً اين آيه و آن تعبير را به معنايى كه معروض افتاد تفسير كرده‌اند. يك مؤيد قرآنى هم براى تعبير ايستادن در پيشگاه پروردگار وجود دارد: {يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ} (المطففين، 6) (روزى كه مردم به پيشگاه پروردگار جهانيان مى‌ايستند. - ترجمه‌ى آقاى آيتى). و با توجه به اين آيه شكى باقى نمى‌ماند كه ايستادن بندگان در پيشگاه حق تعالى، از مقالات و مقولات اعتقادى قرآنى و اسلامى است. و ترجمه‌ى جديدى كه جناب آيتى از دو آيه‌ى اول (النازعات، 40 - 41) به دست داده است، از اين قرار است: اما هر كس كه از ايستادن در برابر پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى بازداشته، بهشت جايگاه او است.

7) آيه‌ى اول سوره‌ى انشراح چنين است:

{أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ} كه معناى تحت اللفظى آن اين است كه آيا سينه‌ات را براى تو نشكافتيم؟ شايد از توجه به معناى ظاهرى و تحت اللفظى همين آيه باشد كه داستانى تحت عنوان شرح يا انشراح صدر، (يعنى شكافتن سينه‌ى پيامبر (ص)) در سيره‌ى نبوى به وجود آمده است. (در اين باره - سيرت رسول للّه، مشهور به سيرة النبى [ترجمه‌ى فارسى كهن - قرن هفتمى - از تهذيب ابن هشام از سيره‌ى ابن اسحاق]. ترجمه و انشاى رفيع الدين اسحق بن محمد همدانى، با مقدمه و تصحيح اصغر مهدوى. چاپ دوم. در دو بخش. تهران، خوارزمى، 1361 ش، بخش اول، 149 - 150) (نيز تفسير ميبدى، ذيل همين آيه). اما با مراجعه به كاربرد شرح صدر در قرآن مجيد، آشكارتر مى‌گردد كه اين تعبير يك تعبير مجازى است. چنان كه فرمايد:‌{فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً} (هركس كه خداوند هدايتش را بخواهد دلش را به پذيرش اسلام مى‌گشايد، و هر كس را بخواهد در گم‌راهى واگذارد، دلش را تنگ و تاريك مى‌گرداند) (انعام، 125). همچنين موسى (ع) در دعايش به درگاه خداوند مى‌گويد:‌{رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِي} (طه، 25) (پروردگارا دل مرا برايم گشاده دار). لذا معناى {أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ} چنين مى‌شود: آيا دلت را برايت گشاده نداشتيم؟.

8) در قرآن مجيد تعبير تبشير.

مخصوصاً در صيغه‌ى امرى آن به صورت بشر يا فبشر بارها به كار رفته است. معناى معروف و ظاهر بشارت و تبشير يعنى مژده دادن و نويد دادن و نظاير آن. چنان كه فرمايد {وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ} (شكيبايان را بشارت ده) {وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ} (مؤمنان را بشارت ده). اما مشكل وقتى پديد مى‌آيد كه بشر و تبشير در جايى به كار مى‌رود كه معناى بشارت ندارد، بلكه بر عكس معناى انذار و تهديد و توبيخ دارد. چنان كه فرمايد:‌{بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً} (منافقان را بشارت ده كه عذاب دردناكى در پيش دارند.) (نساء 138). همچنين:‌{وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ} (كافران را به عذابى دردناك بشارت ده) (توبه، 3). همچنين تعبير بشره يا {فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ} در قرآن بسيار است. پيدا است كه عذاب اليم، بشارت يا مژده ندارد. و اينكه بعضى از قدماى مفسران و لغويان گفته‌اند در اين جا خداوند تهكم (طنز و طعن) به كار برده است و به قصد ريش‌خند چنين تعبيرى فرموده است، درست نيست، و گويى از سر ناچارى اين دستاويز ادبى و بلاغى را يافته‌اند. از توجه به آياتى از قرآن كريم به نحوى كه جاى ترديد و شبهه‌اى باقى نماند، معلوم و مسلم مى‌گردد كه بشارت يا تبشير يك معناى ديگر و بلكه اصلى دارد كه عبارت است از صرف خبر دادن و آگاهانيدن و نظارير آن؛ بدون هيچ گونه ارزش‌گذارى و يا جنبه‌ى مثبت نويدبخشى يا مژده دهندگى؛ و به اين معنى سه بار در قرآن كريم به كار رفته است. اين كاربردها عبارت هستد از: [1 و 2] {وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ. يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ}. (نحل 58 - 59). پيدا است كه در اين جا طنز و تهكمى در كار نيست، و عرب جاهلى هم از دختر زادن زنش شاد نيست. ترجمه‌ى آيه چنين است: و چون يكى از ايشان را از دختر [زادن همسرش] خبر دهند، چهره‌اش [از خشم و تأسف] سياه شود و مى‌كوشد كه تأسف خود را فروخورد. از ناگوارى خبرى كه به او داده‌اند از قوم خود پنهان شود و [با خود بينديشد] آيا او را به خوارى و زارى نگه دارد، يا [زنده] در گور كند. چه بد است برداشت و برخورد آنان. 3) {وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ}. (زخرف، 17) (و چون يكى از ايشان را به [زادن] آنچه براى خداوند رحمان مثال مى‌زنند [دختر] خبر دهند، چهره‌اش [از خشم و تأسف] سياه شود، و مى‌كوشد كه تأسف خود را فروخورد). گمان مى‌كنم اين مؤيدات قرآنى كافى باشد. گفتنى است كه بعضى از تفاسير مثل جلالين و ترجمه‌ها مثل ترجمه‌ى شاه ولى الله دهلوى نيز تبشير را در اين موارد، همان گونه كه ما معنى كرده‌ايم، به درستى، به صورت اخبار و خبر دادن ترجمه كرده‌اند.

9) آيه‌ى 74 سوره‌ى انعام چنين است:

و چنين بود كه ابراهيم (ع) به پدرش آزر گفت آيا بتان را به خدايى مى‌گيرى؟ من تو و قومت را در گم‌راهى آشكار مى‌بينم. اين نكته صريح كه نمونه‌هاى فراوان مؤيد ديگرى هم در قرآن دارد، يك مشكل كلامى [اعتقادى - الهياتى] بزرگ براى مفسران و متكلمان مسلمان ايجاد كرده است. البته از آزر به عنوان و با قيد پدر ابراهيم (ع) همين يك بار بالصراحه در قرآن نام برده شده است. اما در قرآن كريم، ابرهيم (ع) بارها پدرش را از شرك و بت پرستى بازمى‌دارد و سرزنش مى‌كند. از جمله: مريم، 42 - 45؛ انبياء، 52؛ صافات، 85 - 87؛ زخرف، 26. و نيز همواره براى او به درگاه خداوند استغفار مى‌كند. از جمله: توبه، 124؛ مريم، 47، و ممتحنه، 4. در اين موارد همواره لفظ اب براى پدر ابراهيم (ع) به كار رفته است. بعضى از متكلمان و مفسران (مخصوصاً شيعه) از آن جا كه على الاصول قائل به عصمت انبياء و پاكى دامان آنان از شرك هستند، همان طور كه فى المثل در اثبات ايمان ابوطالب عم پيامبر (ص) هم مى‌كوشند، از پذيرفتن اينكه آزر پدر ابراهيم (ع بوده است، ابا دارند. اما از سوى ديگر، چنان كه اشاره شد، اين معنى كه پدر ابراهيم (ع) گرايش به شرك و بت پرستى داشته است در قرآن مجيد متواتر است. انكار و سپس ادعاى اين مفسران و متكلمان يكى در اين است كه پدر ابراهيم (ع) آزر نام نداشته است و نام اصلى او تارح يا تارخ بوده است و ديگر و مهم‌تر اينكه كسى كه در اينجا و در جاهاى ديگر قرآن پدر ابراهيم (ع) ناميده شده، جد پدرى يا عموى او است. زيرا در عرف عرب رسم است كه عمو و دايى را پدر و خاله و عمه را مادر مى‌نامند. در مورد اينكه عم را مى‌توان پدر ناميد يك دليل و شاهد قرآنى وجود دارد و آن هم در آيه‌ى 133 سوره‌ى بقره است، كه مى‌فرمايد {أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِى قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ}. (مگر شما شاهد بوديد كه چون مرگ يعقوب فرارسيد به پسرانش گفت پس از [درگذشت] من چه مى‌پرستيد؟

گفتند خداى تو را و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را كه خداى يگانه است مى‌پرستيم (ما فرمان‌بردار او هستيم). در اين آيه اسماعيل در رديف ابراهيم و اسحاق جزو آباء [پدران، نياكان] فرزندان يعقوب شمرده شده است. ابراهيم پدر اسحاق و اسحاق پدر يعقوب است و آن دو را مى‌توان آباء به شمار آورد، ولى اسماعيل برادر اسحاق و در واقع عموى يعقوب است. پس ملاحظه مى‌كنيم كه اطلاق پدر بر عم، يا عم را جزو پدران يعنى نياكان كسى ياد كردن، سابقه‌ى صريح قرآنى دارد. لذا كسانى كه مى‌كوشند به صرف اينكه در قرآن آزر به عنوان اب (پدر) ابراهيم (ع) شمرده شده، اثبات كنند كه آزر واقعاً پدر او بوده است، موضع‌شان ضعيف مى‌گردد؛ و بر عكس كسانى كه به دلايل تاريخى و اعتقادى مى كوشند ثابت كنند كه آزر عموى ابراهيم (ع) بوده است، پشتوانه‌ى قرآنى صريح و بى‌سابقه (يعنى نويافته‌اى مى‌يابند. ابوعبيده تصريح دارد كه در عرف عرب رسم است كه عمو و دايى را نيز پدر خطاب مى‌كنند و در حكم پدر به حساب مى‌آورند. چنان كه بعضى از مفسران، از جمله ابوالفتوح رازى، مى‌نويسند كه حضرت رسول (ص) در غزوه‌ى بدر فرمود: ردوا على ابى (پدر مرا نزديك من آوريد) كه مرادش عمويش عباس بود.

10) موارد عديده‌اى در قرآن كريم هست.

كه معناى يك كلمه‌ى مبهم را بلافاصله آيه يا آيات بعدى روشن مى‌كنند. چنان كه در غالب مواردى كه عبارت ما ادريك (تو چه مى‌دانى) آمده است، بلافاصله معناى آن توضيح داده شده است. الف) {وَ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ. ثُمَّ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ. يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ}.(انفطار، 17 - 19)

(و تو چه مى‌دانى روز جزا چيست. آرى تو چه مى‌دانى كه روز جزا چيست؟ روزى است كه كس به كس نيست و فرمان در آن روز خداى راست.) ب) {كَلاَّ إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِى سِجِّينٍ. وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ. كِتابٌ مَرْقُومٌ}. (مطففين، 7 - 9) (چنين نيست [كه مى‌انگاريد] كارنامه‌ى فاجران در سجين است. و تو چه مى‌دانى سجين چيست. كتابى است رقم زده). ج) {كَلاَّ إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِى عِلِّيِّينَ. وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ. كِتابٌ مَرْقُومٌ. يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ}. (مطففين، 18 - 21) (چنين نيست [كه مى‌انگاريد] كارنامه‌ى نيكان در عليين است. و تو چه مى‌دانى كه عليين چيست؟ كتابى است، رقم زده، كه مقربان بر آن گواهى مى‌دهند). د) {وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ وَ ما أَدْراكَ مَا الطَّارِقُ. النَّجْمُ الثَّاقِبُ}.(طارق، 1 - 3) (سوگند به شب و طارق. و تو چه مى‌دانى كه طارق چيست؟ آن ستاره‌ى درخشان نافذ است). ه) {فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ. وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ. فَكُّ رَقَبَةٍ. أَوْ إِطْعامٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ}. (بلد، 11 - 15) (پس به عقبه در نيامد. و تو چه مى‌دانى كه عقبه چيست؟ برده آزاد كردن است. يا اطعامى [به يتيمان و بينوايان] در روز گرسنگى [و قحط و غلا]). و) همچنين موارد ديگرى كه همين شكل و شيوه را دارد و مسأله‌ى مبهمى مطرح مى‌شود، سپس به آن پاسخ روشنى داده مى‌شود، از جمله: مدثر، آيه‌ى 27 به بعد؛ القارعة، 3 به بعد؛ همزه، 5 به بعد.

11) و مواردى هم هست كه بدون.

كاربرد كلمه‌ى ما ادريك امر مبهم در يك آيه را در آيه‌ى ديگر روشن كرده است. از جمله: 1) در آيه‌ى 31 سوره‌ى عبس مى‌فرمايد {وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا}. (و ميوه و اب [رويانديم])، و سپس به دنبال آن مى‌افزايد:‌{مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ} (كالايى براى شما و چارپايان شما) كه طبق لف و نشر مرتب نشان مى‌دهد كه اب به معناى علف و علف‌چر و علف‌زار و نظاير آن است. زيرا بايد خاص چارپايان باشد. ب) تسنيم در آيه‌ى 27 و 28 سوره‌ى مطففين مطرح و بلافاصله معناى آن روشن مى‌شود. در آيات قبلى، سخن از رحيق مختوم (شراب سر به مهر) مى‌رود، سپس مى‌فرمايد:‌{وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ. عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ} (و آميزه‌ى آن از تسنيم است: چشمه‌اى كه مقربان از آن مى‌نوشند.)

12) خير در قرآن مجيد.

بارها به كار رفته است. معناى مهم و برجسته‌ى آن همان است كه در فارسى هم تا به امروز زنده است (به معناى خوبى، كار نيك) اما گاه بر مى‌آيد كه مراد از آن مال است. در آيه‌ى 215 سوره‌ى بقره، دو بار كلمه‌ى خير، بار اول به معناى مال و بار دوم به معناى نيكى به كار رفته است: در بار اول {ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ} است (هر مالى كه ببخشيد) و بار دوم {وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ} (و هر خيرى كه به جاى مى‌آوريد). با توجه به اينكه بار اول با انفاق به كار رفته است، در مى‌يابيم كه بايد مراد از آن مال باشد (نيز - بقره، آيه‌ى 272). مؤيد ديگرش در آيه‌ى مربوط به وصيت است كه با {إِنْ تَرَكَ خَيْراً} (بقره، 180) (اگر مالى باقى گذارد) آغاز مى‌شود، و به قرينه‌ى وصيت و باقى گذاشتن در مى‌يابيم كه مراد از آن مال است.

13) تعبير اختلاف الليل و النهار.

بارها در قرآن كريم به كار رفته است. بعضى گويند اين اختلاف به همان معناى متعارف و امروزين اختلاف در زبان فارسى است (كه اتفاقاً به همين معنى، جز در مورد شب و روز، در قرآن كريم سابقه‌ى كاربرد دارد). يعنى مراد تقابل و تفاوت آنها است و شب و روز از نظر اينكه شب خاموش و آرام است و روز روشن و پرتكاپو است، با هم اختلاف دارند. ولى با توجه به آيه‌ى ديگرى كه مى‌فرمايد {وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً} (فرقان،62) معلوم مى‌گردد كه مراد از اختلاف شب و روز، در پى يكديگر آمدن آنها است. زيرا خلفة كه هم‌ريشه و هم معنا با خليفه است يعنى پياپيند و جانشين يكديگر.

14) براى حسن ختام.

اين مقاله را با دو مثال برجسته، از فهم قرآن با قرآن، به پايان مى‌برم. يك مثال يا مورد، مسأله‌ى لا اقسم است كه صورت ظاهر آن يعنى سوگند نمى‌خورم. ولى ملاحظه‌ى معانى آيه يا آياتى كه پس از كلمه‌ى لا اقسم آمده نشان مى‌دهد كه مراد حق تعالى سوگند خوردن است، نه سوگند نخوردن. بعضى از مترجمان، حتى مترجم فاضل نامدارى چون مرحوم مهدى الهى قمشه‌اى نيز در ترجمه‌ى اين آيه، حيران بوده‌اند و دوگونه و دوگانه عمل كرده‌اند. لا اقسم در قرآن كريم هشت بار به كار رفته است و ما فقط دو مثال را با ترجمه‌ى مرحوم قمشه‌اى مى‌آوريم: 1) {لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ} (بلد 1 - 2) (قسم به اين بلد (مكه معظمه و مسجد كعبه‌ى محترم) ياد نكنم و حال آنكه تو (اى رسول گرامى) در اين بلد منزل دارى). اتفاقاً حقيقت بر عكس اين است كه مرحوم قمشه‌اى تصور كرده‌اند. زيرا منزل داشتن حضرت پيامبر (ص) حرمت افزاى مكه است. لذا بايد دليلى براى سوگند خوردن باشد، نه سوگند نخوردن. مؤيد اين قول و اين برداشت اين است كه خداوند در جاى ديگر به مكه سوگند مى‌خورد:‌{وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ. وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ} (التين، 1 - 3) كه مراد از البلد الامين مكه است. چنان كه خود مرحوم قمشه‌اى چنين ترجمه كرده است: قسم به تين و زيتون ... و قسم به اين شهر امن و امان (مكه معظمه). ما خود ايشان لا اقسم را در آغاز سوره‌ى قيامت، مثبت ترجمه كرده است. {لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ. وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ} (قيامة، 1 و 2) (چنين نيست كه كافران پنداشتند) قسم به روز (بزرگ) قيامت. و قسم به نفس پر حسرت و ملامت. البته بسيارى از مفسران و قرآن پژوهان و مترجمان صاحب‌نظر لا اقسم را به درستى شناخته و مثبت ترجمه كرده‌اند.

در ترجمه‌ى كهن تفسير طبرى آمده است: و محمد بن جرير [طبرى] چنين همى گويد كه هر كجا در قرآن لا اقسم است، چنان است كه همى گويد سوگند مى‌خورم. (ترجمه‌ى تفسير طبرى، ج 7، ص 2021 در ترجمه‌ى سوره‌ى بلد). اما با اقوال صاحب‌نظران و مفسران كارى نداريم. زيرا بناى كار در اين مقاله و همه‌ى مثال‌هاى ما اين است كه خود آيات قرآنى، روشن‌گر كلمات و آيات مبهم باشند. فصل الخطاب در اين بحث، آيه‌ى صريحى از قرآن كريم است كه به دقت رياضى وار، و به نحوى قاطع و قطعى، نشان مى‌دهد كه معناى لا اقسم برابر است با اقسم. و آن آيات 75 و 76 سوره‌ى واقعه است كه مى‌فرمايد:‌{فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ. وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ} (سوگند مى‌خورم به منزل‌گاه‌هاى ستارگان و آن اگر بدانيد سوگندى عظيم است.) آخرين مورد يكى از صريح‌ترين موارد فهم قرآن با قرآن است. در قرآن مجيد بارها كلمه‌ى قريه به معناى شر به كار رفته است يا حتى منطقه. پيامبران همواره رسالت براى هدايت اهل قريه و قرى داشته‌اند و پيدا است كه هرگز مأمور به ده نبوده‌اند. اين استنباط تجربى - تاريخى است كه با آن كارى نداريم، اما مؤيد قرآنى هم دارد. در داستان موسى و خضر كه در سوره‌ى كهف است، در جايى مى‌فرمايد آن دو را به نزد اهل قريه‌اى رفتند و آنان از مهمان كردن اينان خوددارى كردند. ولى خضر يك ديوار كج شده را بدون دست‌مزد تعمير كرد، و رفتند (كهف، 77) سپس در دنباله‌ى همين داستان كه خضر راز و تأويل كارهاى غريبش را براى موسى (ع) شرح مى‌دهد، در اشاره به اين قريه مى‌گويد:‌{وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى الْمَدِينَةِ...} (اما ديوار متعلق به دو جوان يتيم در شهر بود) (كهف، 82) يعنى در اشاره به قريه، از مدينه استفاده مى‌فرمايد كه روشن مى‌دارد: قريه - شهر.

 

كلمات فارسى در قرآن مجيد

-------------------------------------------------------------

كلمات فارسى در قرآن مجيد

(طرحى مقدماتى و پيشنهادى)

اشاره

پيش از ورود به مباحث اصلى اين مقاله و طرح يكايك كلمه‌هاى قرآنى‌اى كه اصل آنها فارسى نگاشته مى‌شود، به اطلاع خوانندگان گرامى مى‌رساند كه نگارنده‌ى اين مقاله از بضاعت علمى كافى، از جمله دانش زبان‌شناسى، مخصوصاً شاخه‌ى ريشه‌شناسى، برخوردار نيست، لذا عمدتاً و محتاطانه آراء و انظار صاحب‌نظران قديم و جديد را با ذكر منابع هر يك منعكس مى‌كند؛ و تازه معلوم نيست كه آراء آن صاحب‌نظران هم از اتقان نهايى برخوردار باشد. فقط زبان‌شناسان ريشه‌شناس ماهر و كاردان مى‌توانند با درجه‌ى اطمينانى نسبتاً بيشتر درباره‌ى اصل اين كلمات داورى كنند و اطلاعات بالنسبه متقن‌ترى به دست دهند، نه ذوق وَرزانى چون راقم اين سطور كه به صرف شوق بسيار به اغلب مسائل قرآنى و مباحث قرآن پژوهى، به اين وادى كشيده شده است. به وضوح مى‌توان ديد كه بر سر اين راه و براى هر سالكى، موانع و معضلاتى وجود دارد. نخست معضل اعتقادى است. يعنى چون و چند همين مسأله سهل و ممتنع كه چگونه واژگان فارسى يا غير عربى در حريم وحى الهى راه يافته است، كه بسيارى كسان مخصوصاً از قدما را به تعصب ورزى در اين عقيده‌ى جزمى كشانده است كه قائل شوند در قرآن مجيد حتى يك كلمه كه عربى فصحى نباشد نيست. يعنى مسأله‌اى كه امروزه كاملاً علمى و قابل تحقيق به نظر مى‌رسد، در قديم غيرقابل تحقيق و كاملاً اعتقادى مى‌نموده است. مسأله يا مشكل دوم ملاحظه‌ى ساحت قدسى و غيبى قرآن مجيد است كه درباره‌ى آن نسنجيده و بى‌تحقيق عميق، نمى‌توان و نبايد سخن گفت و چه بسا نتيجه‌ى هر تحقيق آزادى را نتوان آزادانه به قرآن كريم اطلاق كرد. به عنوان مثال عرض مى‌شود كه اگر نقد روان‌شناسانه و روان‌كاوانه اعتبار و اتقان علمى هم داشته باشد، فرهنگ مسلمانى اجازه نمى‌دهد كه آنها را درباره‌ى قرآن مجيد به كار گيرند. سوم مسأله‌ى احتياط علمى است كه در كارهاى قرآن پژوهى به شيوه مضاعف بايد اعمال گردد. يعنى فى‌المثل با همان سيرت و سانى كه حافظ پژوهى مى‌كنيم، نمى‌توانيم قرآن پژوهى كنيم. راقم اين سطور حتى اگر تخصص و مدرك دانشگاهى در رشته‌ى اصلى زبان‌شناسى و فرعى ريشه‌شناسى داشت، باز هر فقره از تحقيق ريشه‌شناختى خود را درباره‌ى هر كلمه‌ى قرآنى، زير چتر احتياط و احتمال نگه مى‌داشت، و هرگز قطعى اظهارنظر نمى‌كرد، و همه‌ى نتايج به دست آمده را مقيد به قيد ظن و ظنى و حدس و حدسى - ولو ظن معقول و حدس مقبول - مى‌ساخت. در نهايت مقاله‌ى حاضر را فقط فتح بابى نيم گشوده و محتاطانه مى‌توان به حساب آورد، به اميد آنكه صاحب‌نظران زبان‌شناس و قرآن پژوه اين باب را دليرانه‌تر و عالمانه‌تر بر روى مشتاقان اين گونه معارف بگشايند و بيش از همه اميد مى‌برم دوست دانشورم جناب آقاى دكتر على اشرف صادقى، استاد زبان‌شناسى دانشگاه تهران، كه از فرهيخته‌ترين و نكته سنج‌ترين زبان‌شناسان امروز ايران هستند، اين مقاله را با كيمياى انتقاد و ويرايش عالمانه‌ى خود اصلاح فرمايند. تا طبع ديگر آن به اين اندازه مقدماتى و غيرقطعى نباشد، و اعتماد خوانندگان و پژوهندگان را برانگيزد. نام منابع اساس كار كه هفت اثر مرجع است در سراسر همين مقاله آمده است. عده‌اى از محققان اعم از قرآن شناسان و لغويان قديم منكر اشتمال قرآن بر لغات غير عربى بوده‌اند. سوطى در نوع سى و هشتم از اتقان و مقدمه‌ى المهذب، امام شافعى، طبرى، ابو عبيده معمر بن مثنى قاضى ابوبكر باقلانى، و ابن فارس لغوى را طرفدار خلو قرآن مجيد از لغات غير عربى معرفى مى‌كند. مبنا و مستند اينان، تصريح خداوند است در قرآن كريم به اينكه قرآن به زبان عربى يا عربى مبين است (يوسف، 2؛ نحل، 103؛ شعراء، 195؛ فصلت، 44). (- المهذب، ص 22 - 23). اما مجوزان و قائلان به وجود لغات غير عربى در قرآن برآنند كه بودن چند فقره لغت غير عربى، قرآن را از صفت عربى نمى‌اندازد. چنان كه قصيده و غزل فارسى هم با آنكه لغات عربى بسيارى دارد، ولى اين واژگان عربى‌اش، آن را غير فارسى يا عربى نمى‌گرداند. و امروزه زبان‌شناسان همه پيرو اين نظريه‌اند و برآنند كه هيچ زبانى از زبان‌هاى زنده و حتى مهجور جهان نيست كه در آن كم يا بيش لغات دخيل از زبان ديگر وجود نداشته باشد. سيوطى در المهذب 140 واژه‌ى قرآنى را معرب - يعنى غير عربى الاصل كه سپس عربى شده است - شمرده است. آنان كه منكر وجود لغات و كلمات غير عربى در قرآن مجيد بوده‌اند، اين نظر را صرفاً از روى تحقيق زبانى و لغوى نداشته‌اند، بلكه جنبه‌ى اعتقادى و ايدئولوژيك داشته است. كلام قديم الهى - به زعم آنان - چگونه ممكن است در بر دارنده‌ى لغتى باشد كه در زمان و مكان معين - ولو آنكه بر ما معلوم نباشد - از فرس به عرب رسيده است، يا از يونانى و حبشى، و قبطى و سريانى و عبرانى و زبان‌هاى ديگر. در پاسخ مى‌توان گفت اين خود از عيب‌ها و خلل‌هاى نظريه قديم انگارى كلام الله است. و مشكل قديم انگارى كلام ربانى، با نفى لغات دخيل و غير اصيل هم حل نمى‌شود. چيزى كه مسلم است زبان عربى يا هيچ زبان ديگرى يا اصولاً هيچ پديده‌ى انسانى قديم و ازلى نيست، و اين معماى بغرنج را بايد طرفداران قول به قدم و نامخلوق بودن قرآن مجيد پاسخ بدهند. خوشبختانه شيعه‌ى اماميه در سراسر تاريخ فرهنگش تا به امروز معتقد به حدوث قرآن مجيد است. و اين قول يا عقيده با مسأله‌ى وجود لغات دخيل در قرآن - كه يك واقعيت زبان‌شناسى تاريخى است - هم‌سو و سازگار است. به اين شرح كه خداوند براى وحى خود لسان قوم پيامبر (ص) و زبان هم روزگار با او يعنى لهجه‌ى قريش از زبان عربى عربستانى سده‌ى هفتم ميلادى را با همه‌ى اسباب و لوازمش، يعنى با دستگاه صرفى و نحوى و معنايى و بلاغى و ادبى و واژگانى (از جمله طبعاً لغات دخيل و معرب) عيناً برگرفته است. يعنى زبانى كه در هنگام نزول وحى از سال اول بعثت تا آخر عمر رسول الله (ص) زبان روز و زنده به حساب مى‌آمده است، نه اينكه فى‌المثل از نظر پيامبر (ص) يا صحابه و معاصرانش باستانى و مهجور به نظر آيد. و در آن لغات يا تعبيرات ناآشنا يا ناشناختنى وجود داشته باشد. شايد به قيد احتياط بتوان گفت خداوند براى ابلاغ وحى نه فقط زبان بلكه فرهنگ آن روزگار را - كه فى‌المثل شامل هيأت بطلميوسى و طب بقراطى و نظاير آن بوده است - انتخاب فرموده است. كافى است توجه داشته باشيم كه مسأله اسباب [شأن] نزول كه بخش عمده‌اش سؤال‌ها و مسائل مطروحه‌ى روز بوده، به قرآن جنبه‌ى روزآمد (آن روزى و آن روزگارى) بسيارى مى‌بخشيده است. از همين است كه بسيارى از وجوه فرهنگ مادى و معنوى و اخلاق و آداب نيك و بد عصر جاهلى (مانند حنيفيت، حج، ربا، بيع و بيعت و تجارت و ايلاء و ظهار و لعان و مسائل بسيار ديگر كه البته وحى الهى در احكام آنها تغيير و تحول عظيم و انسانى به بار آورده است) در قرآن مجيد بازتاب دارد. (براى تفصيل بيشتر - جاهليت كتاب قرآن پژوهى). آرى بدين ترتيب چون خداوند فرهنگ و زبان آن روزگاران را مبناى نزول وحى انتخاب فرموده است، لذا لغات دخيل يا معرب يا وام واژه‌هاى موجود در زبان عربى آن مقطع زمانى - مكانى (يا تاريخى - جغرافيايى - فرهنگى) نيز در بافت وحى بازتاب يافته است. اميدوارم اين مقدمه‌ها باعث سوءتفاهم نشود. اين نظريه‌هاى موقت و محتمل، واقع بينانه پيش نهاد شده است. نه آرمان گرايانه يا ايدئولوژى وار. و شايد كمى از مشكلات در پرتو آنها حل شود. فى‌المثل اگر گفته شود كه چشم زخم و جادو كه در قرآن داراى اثر و تأثير تلقى شده است، مبناى علمى ندارد، پاسخش اين خواهد بود كه خداوند فرهنگ معينى را (هم‌چنان كه زبان دوره‌اى معين را)، برگرفته و بازتافته است. اين امر با وجود حقايق عظيم ازلى و ابدى غيبى و قدسى كه قرآن كريم سرشار از آنها است منافات ندارد. و راقم اين سطور، به اين اعتقاد ضرورى اسلامى - شيعى پاى‌بند است كه قرآن مجيد به عين الفاظ آن وحى الهى است كه حق تعالى آن را - كه اصلش در لوح محفوظ، محفوظ است - به توسط فرشته‌ى امين وحى يعنى جبرئيل، هم يك باره و هم به تفاريق بر قلب [قواى دراكه پيامبر اسلام] فرو فرستاده است و نزول آن در حدود بيست و سه سال به طول انجاميد. و سپس با نظر و نظارت اكيد حضرت رسول (ص) كاتبان وحى آن را نوشته‌اند و جمع و تدوين و ترتيب و مصحف ساختن آن از عصر رسول الله (ص) تا زمان عثمان به طول انجاميده، و مجموعه‌ى وحى الهى بدون هيچ افزود و كاست، البته بدون نقطه و نشان‌ها و اعراب، به دستور عثمان و بر مبناى جمع اصلى زمان حيات رسول الله (ص) و جمع ديگر در زمان ابوبكر، جمع نهايى يافته و به صورت مدون بين الدفتين و مصحف [كتاب به صورت اوراق شيرازه‌ى بسته‌ى مجلد] درآمده است (تا پيش از سال 28 هجرى). (- مقاله‌ى قرآن و قرآن پژوهى در همين كتاب) و آن همين قرآن مقدسى است كه امروزه در دست داريم و هيچ گونه تحريفى نيز در آن رخ نداده است (- مقاله‌ى تحريف‌ناپذيرى قرآن در همين كتاب) نگارنده‌ى اين سطور، اعتقاد خود را كه درست برابر با اعتقاد رسمى اسلامى و شيعى است از آن روى بيان كرد تا تصور نشود مانند بعضى از مستشرقان كه قرآن كريم را - العياذ بلله - معروض و تابع هرگونه تحقيق تاريخى و متن‌شناسى و معناشناسى قرار مى‌دهند، عمل مى‌كند. حاصل آنكه، چنان كه پيشتر هم اشاره شد، هر تحقيق آزاد و آزاد انديشانه‌اى را درباره‌ى اين وحى نامه‌ى قدسى مجاز نمى‌دانيم، ولى با همين معيارها، بحث حاضر را در بررسى چون و چند كلمات معرب فارسى‌الاصل قرآن بلااشكال و حتى قابل توجه محققان و قرآن پژوهان و فرهنگ دوستان مى‌دانيم. هر چه هست اين گام لرزان اول است، نه حرف محكم آخر. و براى تسهيل مراجعه‌ى كلمات را به ترتيب الفبايى درج مى‌كنيم.

1) اباريق.

[واقعه، 18] سيوطى در المتوكلى (ص 7)، و المهذب (ص 33)، و اتقان (2 / 129)، و آرتور جفرى (واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد، ترجمه‌ى فارسى، ص 101 - 102) و ادى شير در الالفاظ الفارسية المعربة (ص 6) آن را فارسى مى‌دانند و دو منبع اخير تصريح دارند كه معرب آبريز است. ويدن گرن آن را معرب آبريغ مى‌داند. (واژه‌هاى دخيل ص 34).

2) ابد.

[28 بار در قرآن به كار رفته است، به صورت ابدا، از جمله: بقره، 95؛ نساء، 57]. منابع اساس كار ما درباره‌ى اين كلمه خاموش‌اند. فقط ادى شير به اشتباه آباد را كه جمع اين كلمه است، از آباد فارسى به معناى معمور و آبادان مى‌گيرد. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 6). راغب نيز در مفردات آن را كلمه‌اى مولد (غير عربى اصيل، به نوعى معرب) مى‌داند. احتمال دارد كه ابد، متخذ از پت [پد] فارسى ميانه مانوى باشد به معناى زوال، پايان، تمام شدن و نظاير آن (- فرهنگ پهلوى مكنزى)، كه بر سر آن حرف نفى ا درآمده است. در هر حال اين مسأله شايان تحقيق و بررسى بيشترى است.

3) الاريكة.

[كه فقط جمع آن به صورت الارائك، 5 بار در قرآن به كار رفته است: از جمله در كهف، 31]. ادى شير (در الالفاظ الفارسية المعربة، ص 9) آن را معرب اورنگ فارسى مى‌داند. كه خود تلفظى از اورند است. جفرى مى‌نويسد كه به نظر نمى‌آيد كه اين سخن درست باشد. اما قائل به اصليت ايرانى آن است.

4) استبرق.

[چهار بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در كهف، 31]. جواليقى (در المعرب، ص 15)، سيوطى در المتوكلى (ص 7)، و اتقان (2 / 130)، و المهذب (ص 39). همچنين ادى شير (در الالفاظ الفارسية المعربة، ص 10) همه آن را فارسى معرب و به معناى الديباح الغليظ دانسته‌اند. ادى شير آن را معرب استبر [ستبر] مى‌داند. آرتور جفرى در واژه‌هاى دخيل (ص 116 - 118) اين نظر را تأييد و آن را صورت استبرك پهلوى مى‌داند. (نيز - تعليقه ويدن گرن درباره‌ى اين كلمه در آغاز كتاب واژه‌هاى دخيل، ص 35).

5) اسوة.

[3 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در احزاب، 21]. از ميان همه‌ى منابع، فقط ادى شير آن را ماخوذ از آساى فارسى مى‌داند. در اعتبار اين قول، جاى ترديد هست.

6) برزخ.

[3 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در المؤمنون، 100] ادى شير آن را معرب پرزك فارسى مى‌داند، و آرتور جفرى نظر او را رد مى‌كند. و خود معتقد است كه برزخ (يعنى مانع و حائل يا فاصله ميان دو چيز) صورتى از فرسخ است كه همان پرسنگ يا فرسنگ فارسى است (واژه‌هاى دخيل، ص 139). اما ويدن گرن در تعليقه‌اى كه بر اين كلمه نوشته است رأى و نظر جفرى را به دلايل زبان‌شناختى رد كرده است و اين واژه را مركب از برز + اخو كه جزء اولش به معناى بلند و رفيع و جزء دومش از ريشه‌ى آهو به معناى هستى است. لذا برزخ مجموعاً به معناى هستى برتر است در مقابل دوزخ كه به معناى هستى بد مى‌باشد، و بهشت به معناى هستى برين (واژه‌هاى دخيل، ص 36).

7) برهان.

[8 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در نساء، 174]. ادى شير برهان را كه به معناى حجت و دليل است، معرب كلمه‌ى پروهان فارسى (روشن و آشكار و معروف) مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 21). اما آرتور جفرى مى‌نويسد اين امر تا حدى بعيد مى‌نمايد. (واژه‌هاى دخيل، ص 140) و به پيروى از نولد كه آن را متخذ از اصل حبشى برهان مى‌داند (به معناى روشن و روشنايى). دكتر فريدون بدره‌اى در تعليقه‌اى كه بر اين كلمه نوشته شده است، مى‌نويسد كه معلوم نيست قول نولد كه بر قول ادى شير ترجيح داشته باشد. (واژه‌هاى دخيل، ص 37).

8) تنور.

[2 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: هود، 40]. جواليقى آن را فارسى معرب مى‌داند (المعرب، ص 84) سيوطى هم مى‌نويسد كه جواليقى و ثعالبى [در فقه اللغة، ص 316] برآنند كه فارسى معرب است (اتقان، 2 / 131؛ المهذب، ص 50). ادى شير چنين مدخلى در كتابش ندارد. آرتور جفرى از قول مزهر سيوطى و معرب جواليقى برمى‌آورد كه اصمعى و ابن دريد هم آن را فارسى معرب مى‌دانسته‌اند. و بر آن است كه اين كلمه هم در زبان‌هاى سامى (آرامى و اكدى و غيره) سابقه دارد، و هم در زبان‌هاى ايرانى (از جمله اوستايى).

(واژه‌هاى دخيل، ص 60).

9) جناح.

[25 بار در قرآن رفته است. از جمله بقره، 158]. ادى شير آن را معرب گناه فارسى مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 45). آرتور جفرى هم همين نظر را تأييد مى‌كند. (واژه‌هاى دخيل، 169-170).

10) جند.

[21 بار به صورت مفرد و جمع (جنود) در قرآن به كار رفته است. از جمله: يس، 38]. آرتور جفرى مى‌نويسد: امكان دارد كه اين واژه از اصل ايرانى خود [گند در پهلوى] مستقيماً به زبان عربى رفته باشد. اما احتمال بيشتر آن است كه اين كار از طريق زبان آرامى انجام گرفته باشد. (واژه‌هاى دخيل، 171 - 172).

11) دين.

[در حدود 91 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: بقره، 132]. ادى شير آن را متخذ از دين فارسى مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 69). آرتور جفرى پس از ذكر معناى حكم و داورى و دين، به بيان اينكه دين و مدين و تداين هم با آن ارتباط دارد مى‌نويسد: در حقيقت ما در اين جا با دو واژه‌ى‌مختلف از دو ريشه‌ى مختلف سروكار داريم. 1) در معناى دين و مذهب، واژه از ريشه‌ى ايرانى گرفته شده است. در زبان پهلوى ما واژه‌ى دين به معناى مذهب و دين را داريم، كه از دينك به معناى قانون دينى، هم دين به معناى هم دين و هم مذهب و دينان به معناى آدم مذهبى و متدين و مؤمن آمده است. واژه‌ى پهلوى خود از واژه ى اوستايى دئنا به معناى دين آمده است. (هرچند احتمال دارد كه خود اين واژه از واژه‌ى ايلامى دئن گرفته شده باشد. گذشته از آن واژه‌ى دين در فارسى جديد از آن گرفته شده است ... . 2) دين به معناى داورى و حكم گرفته شده از آرامى است ... (واژه‌هاى دخيل، ص 207 - 208) مترجم براى اين واژه، تعليقه‌اى آورده است: ويدن گرن مى‌گويد: جاى تعجب است كه مؤلف (يعنى جفرى) مى‌گويد كه واژه‌ى اوستايى دئنا، خود احتمالاً از واژه‌ى عيلامى دين گرفته شده است. در حقيقت واژه‌ى دئنا همان واژه‌ى سانسكريت دهيناست. بارى صورت صحيح واژه‌در پهلوى دين است. (واژه‌هاى دخيل، ص 39 - 40).

12) رزق.

[در قرآن بارها به صورت اسم و فعل و با مشتقات ديگرى چون رازق و رزاق به كار رفته است]. ادى شير مى‌نويسد: تعريب روزى است كه خود منسوب به روز است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 72). آرتور جفرى مى‌نويسد: دانشمندان غربى از خيلى پيش، اين واژه را، واژه‌اى دخيل و قرضى دانسته‌اند كه از اصلى ايرانى گرفته شده و از طريق زبان آرامى وارد زبان عربى شده است. در پهلوى روچيك به معناى روزى و نان روزانه است. (واژه‌هاى دخيل، ص 223).

13) روضة.

[اين كلمه به همين صورت يك بار (روم، 15)، و به صورت روضات يك بار (شورى، 22) در قرآن به كار رفته است]. آرتور جفرى بر آن است كه اين كلمه از رود فارسى گرفته شده است. و نظر ادى شير را كه روضه را از ريز فارسى مى‌گيرد، رد مى‌كند (واژه‌هاى دخيل، ص 226 - 227 و ذيل صفحه‌ى اخير).

14) زبانية.

[فقط يك بار در سوره‌ى علق، آيه‌ى 18 به كار رفته است]. ادى شير مى‌نويسد: به نظر من واحد آن زبانى است و معناى آن جهنمى است و منسوب به زبانه‌ى فارسى به معناى لهيب است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 77). آرتور جفرى نظر ادى شير را نقل مى‌كند و مى‌افزايد كه زبانه خود از واژه پهلوى زبان به معنى زبان گرفته شده است. اما نهايتاً نظر او را تأييد نمى‌كند، و اين كلمه را سريانى مى‌داند. (واژه‌هاى دخيل، ص 230).

15) زرابى.

[در قرآن فقط يك بار در سوره‌ى غاشيه، آيه‌ى 16، به كار رفته است.] يعنى فرش‌هاى مجلل. ادى شير آن را تعريب زرآب فارسى مى‌داند و مى‌نويسد كه فرانكل آن را معرب از زير پا مى‌داند (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 77). آرتور جفرى مى‌نويسد كه فرانكل آن را سريانى مى‌داند ولى از قول هوفمان آن را گرفته شده از زير پاى فارسى مى‌داند كه احتمال صحت بيشترى دارد. و هورويتس آن را ممكن مى‌انگارد ... هر چند اگر آن را فارسى بينگاريم محتمل‌تر آن است كه واژه با صورتى از واژه پهلوى زرين ... ربط داشته باشد. سپس حدس نولدكه كه آن را از منشأ حبشى مى‌داند تضعيف مى‌كند و سرانجام مى‌نويسد: و در نتيجه اين تمايل در انسان پديد مى‌آيد كه احتمالاً هم واژه‌ى عربى و هم واژه‌ى حبشى (زربيه) از يك منبع ايرانى گرفته شده باشند كه متأسفانه در حال حاضر ما شواهد كافى براى اثبات آن در دست نداريم. (واژه‌هاى دخيل، ص 233). مترجم محترم واژه‌هاى دخيل در تعليقه‌اى بر اين كلمه آورده است: شوشترى در فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى (ص 306) آن جمع زربى و معرب زرباف فارسى گرفته است. نظر او محتمل‌تر از زير پاى ادى شير است. در اين صورت بايد پنداشت كه تصحيفى در واژه رخ داده است. (واژه‌هاى دخيل، ص 42).

16) زمهرير.

[در قرآن فقط يك بار، در سوره‌ى انسان، آيه‌ى 13 به كار رفته است]. ادى شير مى‌نويسد: زمهرير يعنى شدة البرد [شدت سرما، سرماى سوزان] مركب از زم يعنى سرما، و هرير يعنى موجب [مثلاً - زا]، و در همين زمينه گويند ازمهراليوم، يعنى سرماى امروز بالا گرفت. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 79). محمد على امام شوشترى نيز اين رأى را تأييد مى‌كند و در شرح آن مى‌نويسد: لغت زم به معنى سرما در تركيبات فارسى بسيار آمده است. از جمله در لفظ: زمستان و سميرم و سميران (نام كوهى بوده در شمال بندر سيراف قديم) و شميران و ديگرها ديده مى‌شود. درباره‌ى جزء دوم كلمه كه نويسنده‌ى برهان قاطع آن را كننده معنى كرده است، نتوانستيم گواهى به دست آوريم. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 320).

17) زور.

[اين كلمه چهار بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: حج، 30]. جواليقى آن را به معناى قوه و معرب از فارسى مى‌داند. (المعرب، ص 165). ادى شير نيز بر همين قول است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 82). ولى زور از جمله قول الزور، به معناى قوت نيست بلكه قول الزور به نحو شگرفى با حرف زور فارسى امروز تطبيق دارد. يعنى ناحق و نادرست و نظاير آن. آرتور جفرى مى‌نويسد: به نظر مى‌رسد كه اين واژه از يك ريشه‌ى ايرانى گرفته شده باشد. در فارسى زور به معناى دروغ و باطل آمده است ... واژه‌ى زور نه تنها در پهلوى به صورت بسيط زور به معناى دروغ و باطل و افسانه آمده، بلكه در تركيب‌هايى مانند زورگوكاسيه به معناى گواهى دروغ، شهادت دروغ، و در پازند به معناى زور و به معناى دروغ نيز به كار رفته است. و گذشته از آن، در فارسى باستان، در سنگ نبشته بيستون هم آمده است ... احتمال دارد كه اين واژه مستقيماً از فارسى ميانه وارد زبان عربى شده باشد. (واژه‌هاى دخيل، ص 240). گفتنى است كه در قرآن مجيد، يك بار هم در مورد شهادت به كار رفته است:‌{وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ} (فرقان، 72) (و كسانى كه شهادت ناحق نمى‌دهند).

18) سجيل.

[3 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: هود،82]. سيوطى در المتوكلى (ص 7)، و اتقان (2 / 134) و المهذب (ص 69) گفته است كه اين كلمه معرب از فارسى و مركب از سنگ و گل است. جواليقى نيز همين را مى‌گويد (المعرب، ص 181). آرتور جفرى مى‌نويسد: از ديرباز دانشمندان به بيگانه بودن اين واژه پى برده‌اند و عموماً آن را از اصلى فارسى شمرده‌اند. طبرى تا آن جا پيش رفته كه اظهار داشته است: و هو بالفارسية سنگ و گل ... اين واژه از فارسى ميانه مستقيماً وارد زبان عربى شده است ... (واژه‌هاى دخيل، ص 252). دكتر على اشرف صادقى بر آن است كه اين مركب از سگ و گل است و سگ تلفظى از سنگ است و به همان معنى. نيز - مقاله‌ى سجيل نوشته‌ى دكتر محمد تقى راشد محصل، نشريه‌ى دانشكده‌ى ادبيات و علوم انسانى تبريز، سال دوم، شماره‌ى دوم، تابستان 1363.

19) سراب.

[2 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: نور، 39]. معلوم نيست اين كلمه عربى است يا فارسى. در حاشيه‌ى برهان آمده است كه اين كلمه مشترك فارسى و عربى است. (شايد كمابيش مثل دين). در المعرب جواليقى نيامده است. ادى شير مى‌نويسد كه اين كلمه مركب از سر به معناى فوق، و آب به معناى ماء است، اما مى‌افزايد كه مرجح آن است كه آن را گرفته شده از سريانى (به معناى خشك شد) بگيريم. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 88). آرتور جفرى آن را در واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد نياورده است و با اين حساب آن را عربى اصيل شمرده است. محمد على شوشترى در فرهنگ واژه‌هاى فارسى در عربى اين كلمه را جزو كلمات فارسى كه خيلى قديم وارد زبان عربى شده شمرده است. (ص 355).

20) سرابيل.

[3 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: نحل، 81]. مفرد اين كلمه سربال است. و گاه به جاى سرابيل، تلفظ سراويل هم ديده مى‌شود. ادى شير مى‌نويسد سربال مركب از سر، يعنى فوق، و بال يعنى قامت [شايد مخفف بالا؟] (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 88). آرتور جفرى پس از آنكه توضيح مى‌دهد كه معناى سربال، پيراهن [قميص] - به ويژه پيراهن مردانه - است مى‌نويسد: فريتاگ گمان مى‌برد كه اين واژه همان شلوار فارسى است كه اصل و منشأ سروله نيز دانسته شده، و سربال هم از آن گرفته شده است. بسيارى از دانشمندان با اين نظر موافق‌اند، اما دوزى خاطرنشان مى‌سازد كه شلوار فارسى به معنى تنبان است، نه تن پوش و پيراهن، و آن مركب از شل به معناى ران، و وار ... سپس توضيح مى‌دهد كه معادل آرامى و سريانى آن هم از فارسى گرفته شده است و احتمال مى‌رود كه در زبان عربى يك واژه‌ى قرضى قديمى از زبان آرامى باشد. (واژه هاى دخيل، ص 256).

21) سراج.

[4 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: فرقان، 61]. اين كلمه در المعرب جواليقى وارد نشده است. ابن منظور در لسان العرب، و فيروزآبادى در قاموس اشاره‌اى به معرب بودن آن نكرده‌اند. ادى شير آن را معرب چراغ فارسى مى‌داند كه خود گرفته شده از آرامى است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 89). آرتور جفرى مى‌نويسد: فرانكل خاطرنشان ساخته است كه اين واژه از آرامى و سريانى گرفته شده است ... اما اين صورت‌ها خود از واژه‌ى فارسى چراغ آمده‌اند؛ و از اين رو، هم او در كتاب ديگرش حدس زده است كه اين واژه احتمالاً از يك منبع ايرانى مستقيماً وارد زبان عربى شده است ... و بى‌ترديد حق با فولرس است كه واژه‌ى عربى سراج را برگرفته از [معادل سريانى] آن مى‌داند [كه سريانى خود گرفته شده از چراغ فارسى است]. (واژه‌هاى دخيل، ص 254).

22) سرادق.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: كهف، 29]. جواليقى آن را فارسى معرب مى‌داند و اصل فارسى آن را سرادار مى‌شمارد (المعرب، ص 200) سيوطى نيز در المتوكلى (ص 7) و المهذب (ص 71) و اتقان (2 / 134) و اصل فارسى آن را سردار يعنى سترالدار مى‌داند. محمد ابوالفضل ابراهيم، در حاشيه‌ى مربوط به اين كلمه نوشته است: در طبع شيخ عثمان عبدالرزاق، ص 15 به جاى سردار، سرابرده [سراپرده] آمده است. ادى شير متعرض اين كلمه نشده است. آرتور جفرى مى‌نويسد بعضى از محققان آن را متخذ از سرادر، بعضى متخذ از سراپرده، و بعضى از سراطاق، و بعضى برگرفته از سراچه مى‌دانند. و مى‌افزايد: سراپرده‌ى فارسى، صورتى است كه واژه‌ى سرادق مى‌بايست از آن گرفته باشد ... اين يك لغت قرضى قديمى است، اما آيا مستقيماً از زبان فارسى يا از طريق زبان آرامى وارد عربى شده است، پرسشى است كه اكنون نمى‌توان بدان پاسخ داد. (واژه‌هاى دخيل، ص 255).

23) سرد.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: سبا، 11]. اين كلمه در المعرب جواليقى نيامده است. ابن منظور و فيروزآبادى هم به معرب بودن اين كلمه اشاره نكرده‌اند. ادى شير نيز متعرض آن نشده است. سرد يعنى زره. آرتور جفرى مى‌نويسد: به نظر مى‌رسد كه سرد صورت و گونه‌اى از زرد [فارسى] است كه مانند مزرد در ميان اعراب شيوع داشته است. اما واژه‌ى زرد چنان كه فرانكل يادآور شده است ... از منابع ايرانى گرفته شده است. در اوستايى زراده به معناى زره است ... كه در پهلوى زريه و در فارسى جديد زره ... شده است ... اين واژه يك واژه‌ى قرضى قديمى است كه در دوره‌ى پيش از اسلام وارد زبان عربى شده و احتمالاً بى‌واسطه از فارسى يا از طريق سريانى وارد آن زبان شده است. (واژه‌هاى دخيل، ص 257). گفتنى است كه در عربى به زره ساز يا زره باف، زراد مى گويند. چنان كه سراد نيز مى‌گويند (- لسان العرب).

24) سرمد.

[2 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: قصص، 71]. جواليقى در المعرب، و نيز ابن منظور در لسان العرب، و فيروزآبادى در قاموس به فارسى معرب بودن اين كلمه اشاره‌اى ندارند. ادى شير آن را فارسى و مركب از سر + امد يعنى زمان، مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 90). محمد على امام شوشترى نيز قائل به فارسى بودن سرمد و سرمدى است. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در عربى، ص 259 - 360).

25) سندس.

[3 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: كهف، 31]. جواليقى مى‌نويسد كه معناى آن ديباى نازك است. و اهل لغت در معرب بودن آن اختلاف نظرى ندارند. اما تصريح يا حتى اشاره‌اى به فارسى بودن آن نكرده است. ادى شير متعرض اين كلمه نشده است. محمد على امام شوشترى اين واژه را با معناى پرند در فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى (ص 376) آورده است. بدون هيچ توضيحى. آرتور جفرى نوشته است: ابريشم ظريف، ديباى تنك. تنها در تركيب با استبرق در توصيف جامه‌هاى زيبا و فاخر ساكنان بهشت به كار رفته است، و از اين رو احتمال مى‌رود كه يك واژه‌ى ايرانى باشد ... فريتاگ در واژه نامه‌اش آن را از زبان فارسى دانسته ... اما فرانكل در اين مورد اظهار ترديد مى‌كند ... [جفرى نهايتاً اين كلمه را اكدى مى‌داند] (واژه‌هاى دخيل، ص 270).

26) شىء.

[بيش از دويست بار به همين صورت مفرد و چند بار به صورت جمعش اشياء به كار رفته است].

از ميان همه‌ى منابع فقط ادى شير ادعا مى‌كند كه شىء تعريب چى و آن هم مخفف چيز فارسى است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 105). اين رأى نيازمند بررسى بيشتر است، و بايد با احتياط تلقى شود.

27) صليب.

[توضيح آنكه كلمه‌ى صليب در قرآن به كار نرفته است ولى مشتقات فعلى آن مانند صلبوه، لاصلبنكم، و يصلبوا جمعاً 6 بار به كار رفته است]. ادى شير متعرض اين كلمه نشده است. امام شوشترى آن را معرب چليپاى فارسى مى‌داند (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 435). آرتور جفرى با آنكه صليب را در عربى متخذ از آرامى و سريانى مى‌داند، ولى صورت آرامى آن را اصيل نمى‌داند و احتمالاً متخذ از چليپاى فارسى مى‌داند. (واژه‌هاى دخيل، ص 293).

28) صهر.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: فرقان، 54]. ادى شير آن را كه به معناى داماد يعنى شوهر خواهر و شوهر دختر است، معرب شوهر فارسى مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 109). امام شوشترى نيز همين نظر را از ادى شير، با نظر قبول، نقل كرده است. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 440). جفرى به اين كلمه نپرداخته است.

29) ضنك.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: طه، 124]. جواليقى به اين كلمه نپرداخته است. ادى شير آن را معرب دنگ به معناى حيران و سرگشته مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 110). اما گويا معرب تنگ فارسى است. اين كلمه در قرآن مجيد به صورت صفت براى معيشت به كار رفته است:‌{فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً} (طه، 124) و در فارسى هم معيشت يا زندگانى تنگ گفته مى‌شود. جفرى و امام شوشترى به اين كلمه نپرداخته‌اند.

30) عبقرى.

[در قرآن فقط يك بار به كار رفته است: الرحمن، 76]. جواليقى به اين كلمه نپرداخته است. ادى شير بر آن است كه اين كلمه معرب آبكار فارسى به معناى رونق و عزت و كمال است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 114). امام شوشترى هم همين نظر ادى شير را با تأييد نقل كرده است. آرتور جفرى آن را نوعى فرش گران‌بها معنى مى‌كند و مى‌نويسد كه به نظر مى‌آيد كه اين واژه‌ى ايرانى باشد. سپس نظر ادى شير را نقل مى‌كند و مى‌افزايد: در اين صورت آبكار پهلوى مى‌بايست به معناى اثر و دست ساخته‌اى باشكوه، يا مجلل و پر زرق و برق باشد. اما بر روى هم بايد تصديق كرد كه اين وجه اشتقاق بسيار ساختگى مى‌نمايد. (واژه‌هاى دخيل، ص 311).

31) عفريت.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: نمل، 39]. جواليقى و ادى شير و امام شوشترى به اين كلمه نپرداخته‌اند. آرتور جفرى با استناد به قول هس و فولرس آن را از آفريد (آفريدن) فارسى مى‌داند. (واژه‌هاى دخيل، ص 316).

32) غمز / غمزه.

[البته در قرآن فقط يك بار مشتق يتغامزون به كار رفته است: مطففين، 30]. جواليقى از اين كلمه ياد نكرده است. ادى شير آن را اشاره‌ى خاص به چشم و ابرو و معرب از غمزه‌ى فارسى مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 116). امام شوشترى با استناد به ادى شير و برهان قاطع آن را فارسى دانسته است. (واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 418).

33) فردوس.

[2 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: كهف، 107]. سيوطى در اتقان (2 / 137) و مهذب (ص 100 - 102) و جواليقى آن را معرب، و بر وفق منابع مختلف رومى [يعنى يونانى] و سريانى مى‌شمارد. (المعرب، ص 240 - 241). ادى شير به اين كلمه نپرداخته است. محمد على امام شوشترى مى‌نويسد: فردوس ج: فراديس: باغ، باغ وحش، اين واژه در قرآن كريم به كار رفته است. شكل فارسى واژه پرديس است كه به معنى باغى بوده كه جانوران را در آن نگه مى‌داشته‌اند. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 492). آرتور جفرى مى‌نويسد: فردوس نماياننده‌ى پارادئى سوس يونانى است، و گ. هوفمان بر شالوده جمع آن فراديس واژه را مستقيماً گرفته شده از يونانى مى‌داند ... اصل واژه ايرانى است. در اوستايى پاييريدئزا در حالت جمع به معناى جاى گرد دوربسته است. گزنفون اين واژه را وارد زبان يونانى كرد و براى باغ‌ها و گردشگاه‌هاى شاهنشاهان ايران به كار برد ... فولرس گمان مى‌برد كه صورت قرضى واژه، فراديس است و فردوس بعداً از روى آن ساخته شده است ... (واژه‌هاى دخيل، ص 327 - 328).

34) فيل.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: سوره‌ى فيل، 1]. جواليقى به اين كلمه نپرداخته است. ادى شير مى‌نويسد كه گويند معرب از فارسى است ولى به نظر من اصل آرامى دارد. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 123). امام شوشترى نيز آن را معرب پيل فارسى مى‌داند. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 510 - 511). آرتور جفرى مى‌نويسد: واژه‌ى فيل صورت ايرنى دارد ... و به گونه‌ى مستقيم از فارسى ميانه، يا به گونه‌ى غيرمستقيم از طريق زبان آرامى وارد زبان عربى شده است ... (واژه‌هاى دخيل، ص 336).

35) قسورة.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: مدثر، 51]. جواليقى به اين كلمه نپرداخته است. ادى شير مى‌نويسد قسوره يعنى اسد [شير] و عزيز و شجاع. قيسرى يعنى مرد نيرومند. و اينها معرب كلمه‌ى كشورز فارسى است يعنى عظيم و عزيز:(الالفاظ الفارسية المعربة، ص 126)‌. آرتور جفرى به اين كلمه نپرداخته است. امام شوشترى مى‌نويسد: به نظر ادى شير اين واژه فارسى عربى شده است و شكل فارسى آن كشورز است كه به معنى بزرگ و استوار در فارسى است. نويسنده برهان قاطع لغت كشورز را به معنى بزرگ و كشورزيان را به معنى بزرگان آورده است. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 531).

36) كاس.

[6 بار در قرآن به كار رفته است. از جمله: صافات، 45]. جواليقى به اين كلمه نپرداخته است. ادى شير مى‌نويسد: يعنى قدح و از فارسى كاسه است. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 131). آرتور جفرى مى‌نويسد: كم‌ترين شكى وجود ندارد كه اصلش آرامى است ... به نظر مى‌آيد كه منشأ كاسه فارسى سريانى باشد ... (واژه‌هاى دخيل، ص 355) مترجم اين اثر، دكتر فريدون بدره‌اى، در تعليقه مربوط به اين كلمه مى‌نويسد: وجود واژه‌ى كاسوك در پهلوى به معناى لاك پشت، و كاسه (كاس + ه پسوند) مى‌تواند نشان آن باشد كه واژه از فارسى گرفته شده، نه از سريانى. (پيشين، ص 47).

37) كافور.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: انسان، 5]. سيوطى مى‌نويسد كه جواليقى و جز او آن را فارسى معرب ياد كرده‌اند (اتقان، 2 / 138). جواليقى در المعرب فقط مى‌گويد كه گمان مى‌كنم عربى محض نيست، و اشاره به فارسى بودنش ندارد. (المعرب، 285 - 286). ادى شير آن را فارسى مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 136). آرتور جفرى بر آن است كه اصلش هندى است و وارد زبان‌هاى ايرانى شده و در پهلوى به صورت كاپور وجود دارد، و واژه‌ى كافور فارسى از آن جا است ... بسيار محتمل است كه واژه‌ى سريانى مانند واژه‌ى يونانى ... از ايرانى گرفته شده باشد. ادى شير واژه‌ى عربى را هم مأخوذ از فارسى مى‌داند. اما احتمال آن است كه صورت عربى مانند حبشى ... از سريانى اخذ شده باشد (واژه‌هاى دخيل، 356 - 357).

38) كنز.

[4 بار به همين صورت، دو بار به صورت كنوز و سه بار به صورت فعل در قرآن به كار رفته است. از جمله: هود، 12]. جواليقى آن را فارسى معرب مى‌داند. (المعرب، 297). سيوطى نيز قول او را با تأييد نقل مى‌كند. (اتقان، 2 / 138؛ مهذب، ص 116). ادى شير به اين كلمه نپرداخته است. آرتور جفرى مى‌نويسد كه جواليقى در معرب، ثعالبى در فقه اللغة و خفاجى در شفاءالغليل همگى آن را مأخوذ از واژه‌ى گنج فارسى دانسته‌اند ... در اينكه واژه اصلاً ايرانى است، جاى ترديدى نيست. پازند آن گنز و پهلويش گنج است ... بسيار احتمال دارد كه اين واژه مستقيماً از فارسى ميانه به عربى رفته باشد ... (واژه‌هاى دخيل، ص 362 - 363 نيز - تعليقه مفصل مترجم در تأييد قول جفرى، پيشين، ص 48).

39) كورت.

[يك بار به همين صورت: تكوير، 1، و دو بار به صورت يكور به كار رفته است]. جواليقى در المعرب (ص 287) نوشته است و آن به فارسى كور بور [گور پور؟] است. سيوطى نيز در اتقان (2 / 138) و مهذب (ص 16) فارسى شمرده است. ادى شير به اين كلمه نپرداخته است. امام شوشترى شرح نسبتاً مفصلى درباره‌ى آن دارد: ابوهلال فعل كورت را در آيه‌ى اذ الشمس كورت، از ريشه‌ى واژه‌ى كور در فارسى گرفته است. معنى آيه چنين است: آن گاه كه خورشيد تار شد. كور شدن به معنى خاموش شدن روشنى و آتش در فارسى خيلى رواج دارد. در عربى با معنى فعلى كه در اين آيه به كار رفته است سازگارى ندارد ... در شوشتر واژه‌ى روزكور به معنى تيره بخت و نيز آساره كور / ستاره‌ى كور به همين معنى به كار مى‌رود و همگى اينها نظر ابوهلال را استوار مى‌سازد. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در زبان عربى، ص 599 - 600).

40) مجوس.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: حج، 17]. جواليقى اين كلمه را اعجمى (فارسى؟) مى‌داند (المعرب، ص 320). سيوطى هم همين نكته را با تأييد از او نقل كرده است (المتوكلى، ص 7؛ اتقان، 2 / 139؛ مهذب، ص 120). محمد على امام شوشترى مى‌نويسد: مجوسى: زردشتى. از اين واژه فعل نيز در عربى ساخته‌اند. مانند مجسه يعنى او را زردشتى خواند. و تمجس يعنى زردشتى شد. آرتور جفرى مى‌نويسد: روشن است كه اين واژه همانا واژه‌ى مگوش فارسى باستان است. از صورت اوستائى آن واژه‌ى ارمنى و عبرى و همچنين فارسى جديد مغ آمده است (واژه‌هاى دخيل، ص 347).

41) مرجان.

[2 بار در قرآن به كار رفته است: الرحمن، 22، 58]. جواليقى مى‌نويسد: بعضى از اهل لغت گفته‌اند كه اين لغت اعجمى [فارسى؟] معرب است. (المعرب، ص 329). سيوطى هم همين نظر را با تأييد نقل مى‌كند: المتوكلى (ص 7)؛ اتقان، 2 / 139؛ المهذب، ص 120. ادى شير آن را احتمالاً فارسى و هم خانواده با مرواريد اما نهايتاً و با احتمال بيشتر اصل آن را آرامى مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 144). آرتور جفرى آن را مرواريد خرد معرفى مى‌كند و مى‌نويسد: از قديم آن را گرفته شده از فارسى مى‌دانستند، اما مسلم است كه اين واژه مستقيماً از منابع ايرانى وارد زبان عربى نشده است ... [بلكه] از يكى از صورت‌هاى آرامى به زبان عربى وارد شده است. (واژه‌هاى دخيل، ص 377).

42) مسك.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: مطففين، 21]. جواليقى نوشته است: [نوعى] عطر: فارسى معرب است. (المعرب، ص 325). ادى شير به اين كلمه نپرداخته است. امام شوشترى آن را معرب مشك فارسى مى‌داند (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در عربى، ص 639). آرتور جفرى مى‌نويسد: [اين] واژه در ميان اعراب در پيش از اسلام، كاربردى وسيع داشته است، و دانشمندان عموماً مى‌دانسته‌اند كه واژه‌اى است قرضى از زبان فارسى. گمان مى‌رود كه واژه‌ى مشك پهلوى نهايتاً از واژه سانسكريت آمده باشد. [اما از صورت فارسى است كه به ارمنى، يونانى، آرامى، سريانى و حبشى رفته است] بيشتر احتمال دارد كه مستقيماً از فارسى ميانه به عربى رفته باشد ... (واژه‌هاى دخيل، ص 380 - 381).

43) نمارق.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: غاشيه، 15]. ابن منظور نوشته است [كه مفرد نمارق] نمرق و نمرقة و نمرقة است يعنى بالش، نازبالش. (لسان العرب). بايد گفت كه در اين كلمه كه معرب از فارسى است، قلب و تصحيفى رخ داده است. زيرا از نرم / نرمك / نرماك فارسى تعريب شده است. چنان كه جواليقى اين كلمه را به صورت نرمق وارد كرده و از نرم فارسى دانسته است. (المعرب، ص 333). امام شوشترى نيز آن را زير نرمق وارد كرده و به پارچه‌اى نرم و لطيف، يا سفيد نرم معنى كرده است (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در عربى، ص 668). ادى شير آن را مأخوذ از نرماك فارسى به معناى هر چيز نرم و لطيف مى‌داند. (الالفاظ الفارسية المعربة، ص 154). آرتور جفرى مى‌نويسد: كندى در رسالة، ص 85، آن را واژه‌اى قرضى دانسته كه از فارسى گرفته شده است ... لاگارد يادآور شده است كه اين واژه از كلمه‌ى ايرانى نمر به معناى نرم گرفته شده است [با اين حساب در تعريب آن قلب و تصحيفى رخ نداده است] ... در ايرانى قديم ما به واژه‌ى نمره بر مى‌خوريم كه اوستايى آن [هم] نمره، ... و پهلوى نرم از آن آمده است. و از يك صورت فارسى ميانه‌اى نرم + پسوند ك، به زبان آرامى و به گونه‌ى نمرق به زبان عربى رفته و سپس از آن صيغه جمع نمارق ساخته شده است. (واژه‌هاى دخيل، ص 403).

44) هاروت و ماروت.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: بقره، 102]. جواليقى اين هر دو نام را اسم اعجمى دانسته است (المعرب، 371، 346). جفرى از قول لاگارد با موافقت نقل مى‌كند كه هاروت و ماروت از هئوورتات و امرتات اوستايى است كه بعدها در فارسى به صورت خرداد و مرداد درآمده است. (واژه‌هاى دخيل، ص 408). (نيز - مقاله‌ى هاروت و ماروت در دايرة المعارف اسلام (ط 2، به انگليسى، طبع ليدن).

45) وردة.

[فقط يك بار در قرآن به كار رفته است: الرحمن، 37]. جواليقى مى‌نويسد گويند اصل اين كلمه عربى نيست (المعرب، ص 344). ادى شير به اين كلمه نپرداخته است. امام شوشترى آن را به معناى گل سرخ و فارسى دانسته است. (فرهنگ واژه‌هاى فارسى در عربى، ص 690). آرتور جفرى نوشته است: دانشمندان عموماً برآنند كه واژه قرضى است، اما عجيب است كه لغويان درباره‌ى اصل آن چيزى نگفته‌اند و حال آنكه اين واژه از فارسى گرفته شده است (واژه‌هاى دخيل، ص 406). (نيز - تعليقه مترجم بر همين كلمه در كتاب پيشين، ص 51).

46) ورق.

[2 بار به همين صورت در اعراف، 22، و طه، 121، و يك بار به صورت ورقة، در انعام، 59 به كار رفته است]. متأسفانه هيچ يك از منابع اساس كار ما و نيز برهان قاطع و حواشى دكتر معين بر آن، و فرهنگ معين و لغت‌نامه‌ى دهخدا، به اين توضيح ريشه‌شناسى نپرداخته‌اند كه ورق، معرب برگ فارسى است. لذا اين ريشه‌شناسى را كه راقم اين سطور، سى سال پيش، هنگام تحصيل در دانشكده‌ى ادبيات دانشگاه تهران، از استادان خود شادروانان ابراهيم پور داود و بهرام فره وشى و پرويز ناتل خانلرى شنيده است، در حال حاضر بر اثر كمبود منابع نمى‌تواند مستند كند.

47) وزير.

[2 بار در قرآن به كار رفته است: طه، 29؛ فرقان، 35]. جواليقى و ادى شير و امام شوشترى به اين كلمه نپرداخته‌اند. آرتور جفرى تصريح دارد كه وزير كه وزن فعيل دارد، مشتق از وزر (يعنى بردن و حمل كردن) نيست، بلكه از ويچيراى اوستايى و ويچير پهلوى گرفته شده است. براى تفصيل بيشتر - واژه‌هاى دخيل، ص 406 و 407. و نيز تعليقه مترجم بر آن (ص 51).

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن و قرآن پژوهی ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیستم مرداد 1388

محدث نورى و فصل الخطاب

-------------------------------------------------------------

محدث نورى و فصل الخطاب

نقطه‌ى عطف مهم در تاريخ مسأله تحريف، تأليف كتابى است مستقلاً در اين زمينه يعنى در ادعا و سعى در اثبات وقوع تحريف در قرآن، به قلم يكى از بزرگ‌ترين محدثان شيعه در اوايل قرن چهاردهم، اين محدث حاج ميرزا حسين بن مولى محمد تقى طبرسى (1254 - 1320 ق) از شاگردان آيت الله ميرزا محمد حسن شيرازى است كه دو تن از معروف‌ترين شاگردان او يكى حاج شيخ عباس قمى صاحب مفاتيح الجنان و سفينة البحار و ديگرى آقا بزرگ تهرانى صاحب الذريعة است. بهترين شرح حال و آثار او را هم همين آقا بزرگ تهرانى، با استفاده از زندگى‌نامه‌ى كوتاه خود نوشت او، نوشته است كه در مقدمه‌ى مهم‌ترين كتاب او كه آخرين مجموعه‌ى معتبر حديث شيعه‌ى اماميه به شمار مى‌آيد، يعنى مستدرك الوسائل به طبع رسيده است. محدث نورى كتاب فصل الخطاب فى تحريف كتاب رب الارباب را در سه مقدمه و دوازده فصل و يك خاتمه تدوين كرده است و در فصول دوازده‌گانه دلايلى براى اثبات تحريف عرضه داشته است. آقا بزرگ تهرانى در شرح حالى كه نوشته است، از مكارم اخلاق و مراتب زهد و ورع و تعلق خاطر بسيار محدث نورى به ائمه‌ى طاهرين (ع) و تتبع عميق او در اخبار و آثار شيعه و اهل سنت حكايت دارد. تمسّك او به اخبار در حد اعلى و بر وفق مشرب اخباريان است. چنان كه عمرش را بر سر تهيه و تدوين مستدركى بر وسائل الشيعه حر عاملى گذارده و به اذعان صاحب‌نظران به خوبى از عهده‌ى اين كار برآمده و كارش به عنوان آخرين مجموعه حديث، مخصوصاً احاديث احكام شيعه، قبول عام و استقبال تام يافته است. محققان برآنند كه آنچه او را به نگارش اين كتاب واداشته، اين گمان بوده است كه مخالفين، فضايل اهل بيت (ع) و مثالب دشمنان ايشان را از قرآن انداخته‌اند. در واقع هم اين كتاب را در جواب يكى از علماى هند كه از او پرسيده بوده چرا نام ائمه‌ى معصومين (ع) در قرآن نيست، نگاشته است. (صيانة القرآن، ص 167). شاگرد نامدار او آقا بزرگ تهرانى، تا حدودى جانب‌دارانه و توجيه‌گرانه، مى‌نويسد: در فصل الخطاب ثابت كرده است كه تحريف به زياده و تغيير و تبديل و نظاير آن كه در كتبى غير از قرآن رخ مى‌دهد، حتى به يك كلمه‌ى واحده هم رخ نداده، و ما جاى چنين كلمه‌اى را در قرآن نمى‌شناسيم. و بر آن است كه در مورد آياتى جز آيات احكام، تنقيصى از سوى جامعان قرآن وارد شده، به نحوى كه ما عين منقوص را كه نزد اهلش محفوظ است، نمى‌شناسيم، ولى اجمالاً از طريق اخبارى كه مؤلف مفصلاً در كتاب ياد كرده است، فقط به ثبوت نقص، علم اجمالى داريم ... (الذريعة، 16 / 231) شيخ نورى در تاريخ 28 جمادى الثانى 1292 ق از نگارش اين كتاب فراغت يافته و كتاب براى نخستين بار به چاپ سنگى در 12 شوال 1298 ق به طبع رسيده است. نسخه‌ى خطى اصل، يا بازنويس اصلاح شده‌اى از آن، در كتابخانه‌ى آقا بزرگ تهرانى در نجف محفوظ است كه نسخه‌ى عكسى (زيراكسى) آن در اختيار راقم اين سطور و جزو منابع نگارش اين مقاله بوده است. نگارش و انتشار فصل الخطاب، در حوزه‌هاى علميه‌ى شيعه مخصوصاً در نجف و سامرا و به فاصله‌ى كمى در شبه قاره‌ى هند و ساير بلاد اسلامى و شيعى موج عظيمى از مخالفت و اعتراض علماى شيعه، نيز اهل سنت را برانگيخته است. (نيز - صيانة القرآن، ص 89 - 90). نخستين و مهم‌ترين ردى كه بر او نوشته‌اند كتاب كاشف الارتياب فى عدم تحريف الكتاب، نوشته‌ى يكى از معاصران محدث نورى يعنى شيخ محمود بن ابى القاسم مشهور به معرب طهرانى (م 1323 ق) است كه در 17 جمادى الثانى 1302 ق از نگارش آن فراغت يافته و كتابى است در حدود 300 صفحه و سرشار از استدلال‌هاى متين و براهين قاطع است. چنان كه محدث نورى را مجبور به بازگشت از بعضى آراء خود و عقب نشينى كلى كرده است. محدث نورى هم به نوبه‌ى خود بر اين كتاب، ردى (به فارسى) نوشته است، كه با بعضى از چاپ‌هاى فصل الخطاب همراه است، و از خوانندگان فصل الخطاب درخواست كرده است كه اين رديه يا جوابيه‌اش را كه در حكم متمم فصل الخطاب است حتماً مطالعه كنند. نخستين اشكالى كه مؤلف كشف الارتياب بر نورى مى‌گيرد اين است كه اگر قائل به تحريف باشيم يهوديان ما را شماتت خواهند كرد كه در عدم اعتبار بين كتاب ما و كتاب شما فرقى نيست. نورى جواب مى‌دهد كه اين مغالطه لفظى است. زيرا مراد او از تغيير و تبديل صرفاً نقص بعضى از وحى منزل است و آن هم در غير آيات احكام، ولى در مورد افزايش، اجماع محصل بين جميع فرقه‌هاى مسلمانان هست بر اينكه حتى به اندازه‌ى كوتاه‌ترين آيه يا حتى يك كلمه، بر قرآن افزوده نشده است. (براى تفصيل - الذريعة، 10 / 220 - 221؛ صيانة القرآن، ص 90). آقا بزرگ تهرانى مى‌نويسد: و شفاهاً از او چنين شنيدم كه مى‌گفت من در اين كتاب [فصل الخطاب] نوشته‌ام كه قرآن موجود بين الدفتين، همچنان به صورت اوليه‌اى كه داشته و از آغاز جمع آن در عصر عثمان بوده، باقى و محفوظ مانده است؛ و هيچ گونه تغيير و تبديلى كه در ساير كتب آسمانى وارد شده، در آن وارد نشده است. لذا سزاوار بود كه نام كتابم را فصل الخطاب فى عدم تحريف الكتاب بگذارم؛ و نام گذاشتنش به اين اسم كه مردم بر خلاف مراد من حملش مى‌كنند، خطايى در نام‌گذارى بوده است. ولى مراد من آن نيست كه مردم تلقى و تصور كرده‌اند، بلكه مراد من اسقاط بعضى از وحى منزل الهى است و اگر مى‌خواهيد نام آن را بگذاريد القول الفاصل فى اسقاط بعض وحى النازل ... (الذريعة، 16 / 231 - 232). استاد مرتضى عسكرى از قول يكى از دوستانش كه از علماى هند است، نقل كرده است كه دويست كتاب به زبان‌هاى مختلف فقط در هند عليه نظريه‌ى شيعه در تحريف قرآن، چاپ كرده‌اند. (تحريف ناپذيرى قرآن، كيهان انديشه، ويژه‌ى قرآن، شماره‌ى 28، 1368 ش، ص 46). گفتنى است كه خلاصه‌اى از فصل الخطاب به انگليسى ترجمه شده كه نسخه‌اى از آن در كتابخانه‌ى ملى ايران محفوظ است. بيشتر كتاب‌هايى كه در رد قول به تحريف قرآن نوشته شده يا مستقيماً و تماماً در رد فصل الخطاب نورى است. مانند همان كشف الارتياب كه ياد شده؛ يا حفظ الكتاب عن شبهة القول بالتحريف، اثر سيد محمد حسين شهرستانى (م 1315 ق). يا فصل و فصل‌هايى به رد فصل الخطاب اختصاص داده‌اند. از جمله مرحوم محمد جواد بلاغى در مقدمه‌ى تفسير آلاءالرحمن، و مرحوم آيت الله خويى (م 1412 ق) در كتاب البيان كه در اصل تفسير سوره‌ى فاتحه است و مباحث قرآن پژوهى پر بارى نيز در بر دارد، دو فصل تحت عنوان صيانة القرآن من التحريف و فكرة عن جمع القرآن مستقلاً به طرح مسأله‌ى تحريف و رد آن به دلايل متقن و نيز پاسخ به اهم شبهات محدث نورى (بدون نام بردن از او) اختصاص داده است. مرحوم آيت الله ابوالحسن شعرانى (م 1353 ش) نيز تعليقاتى در رد فصل الخطاب دارد كه آيت الله حسن زاده‌ى آملى، در ذيل مقاله‌ى پر بارى كه تحت عنوان فصل الخطاب فى عدم تحريف الكتاب نوشته است، آن را بتمامه از خط استادش مرحوم شعرانى، نقل كرده است. سه تن از قرآن پژوهان معاصر نيز كه هر يك كتابى مفرد و مستقل در نفى تحريف قرآن نوشته‌اند (استاد محمد هادى معرفة در صيانة القرآن من التحريف؛ استاد سيد جعفر مرتضى عاملى در حقائق هامة حول القرآن الكريم؛ استاد رسول جعفريان را اكذوبة تحريف القرآن) هر يك فصلى شامل خلاصه‌ى فصول دوازده‌گانه و استدلال‌هاى اساسى و مستندات اصلى محدث نورى در فصل الخطاب، همراه با رد روشن و كوتاهى آورده‌اند. در اين جا شبهات يا دلايل قائلان به تحريف را عمدتاً بر مبناى كتاب فصل الخطاب محدث نورى طرح مى‌كنيم و پاسخ كوتاهى نيز در جواب هر يك از آنها مى‌آوريم. از دلايل دوازده‌گانه محدث نورى در اين كتاب، دو دليل از طريق شيعه و منابع شيعه نقل شده و بقيه از منابع اهل سنت است. جالب توجه است كه محدث نورى و هم‌فكران او از كل گنجينه‌ى احاديث اهل سنت، فقط همين احاديث آحاد و ضعاف را قبول دارند كه نهايتاً خود حديث شناسان و علماى اهل سنت و مخصوصاً قرآن شناسان كوچك‌ترين اعتبارى براى آنها يا در حاكى بودن آنها از تحريف قرآن قائل نيستند. 1) محدث نورى به روايات اهل سنت و معدودى از احاديث شيعه استناد كرده‌اند كه قائل‌اند به اينكه هر آنچه در امت‌هاى پيشين رخ داده، طابق النعل بالنعل در امت اسلام نيز رخ خواهد داد و از جمله‌ى اين رويدادها يكى هم تحريف كتاب آسمانى است. آيت الله خويى اين شبهه را چنين پاسخ مى‌دهد كه اولاً) اخبارى كه به آنها اشاره شده، اخبار آحاداند و افاده‌ى علم و ايجاب عمل نمى‌كنند. و ادعاى تواتر آنها گزاف است. چرا كه هيچ چيز از آنها در كتب اربعه‌ى شيعه روايت نشده است، و لذا ملازمه‌اى بين وقوع تحريف در تورات و وقوعش در قرآن نيست. ثانياً) اگر اين دليل درست باشد بايد دال بر وقوع زيادت در قرآن باشد. چنان كه تحريف تورات و انجيل هم به زيادت بوده است و بطلان اين امر واضح است. ثالثاً) بسيارى از وقايعى كه در امم سابقه رخ داده نظيرش در امت اسلام رخ نداده، نظير گوساله پرستى و سرگردانى چهل ساله‌ى بنى اسرائيل در بيابان و غرق فرعون و يارانش و فرمانروايى سليمان (ع) بر جن و انس، و رفتن عيسى (ع) به آسمان و درگذشت هارون كه وصى موسى (ع) بود قبل از موسى (ع)، و ولادت عيسى (ع) بدون پدر. رابعاً) اگر هم فرضاً تواتر اين روايات و صحت دلالت آنها را بپذيريم، شايد مراد اين باشد كه زياده و نقصان در آينده رخ مى‌دهد. چنان كه از روايت بخارى بر مى‌آيد كه زمان آن را تا دامنه‌ى قيامت مى‌داند. پس نمى‌توان با اين روايات به وقوع تحريف در صدر اسلام و زمان خلفا استشهاد كرد. (البيان، ص 239 - 241). استاد سيد جعفر مرتضى عاملى بر اين دلايل اين نكته را هم مى‌افزايد كه از دلايل وجوب مصونيت قرآن از تحريف اين است كه قرآن معجزه‌ى جاودانه است [و پديده‌ى ادبى و هنرى است كه در آن لفظ و عين الفاظ و تعابير و تماميت متن آن كمال اهميت را دارد] پس، قرآن بعد از اثبات دو صفت معجزه بودن و جاودانه بودن، لا محاله بايد محفوظ از تحريف مانده باشد، تا اعجازش برقرار بماند. ولى كتب آسمانى پيشين اصولاً معجزه‌ى انبيا نبوده است، تا چه رسد كه معجزه‌ى جاودانه باشد، لذا تكفل حفظ آن بر خداوند واجب نبوده است. (حقائق هامة، ص 395). 2) محدث نورى به روايات اهل سنت درباره‌ى جمع قرآن استناد كرده و گفته است كه جمع آن بر محور شهادت دو شاهد بوده است كه اين مسأله حاكى از عدم تواتر نقل قرآن است، و لذا امكان و احتمال تحريف در آن راه دارد. در پاسخ بايد گفت كه قرآن در زمان خود رسول اكرم (ص) و به اشراف و اهتمام اكيد ايشان به دست كاتبان وحى نوشته شده بود و فقط مدون و مجموع بين الدفتين نبوده است كه شرح اين مسأله خواهد آمد، و جمع زمان ابوبكر يك سال پس از وفات پيامبر (ص) و جمع نهايى زمان عثمان (در حدود 17- 18 سال پس از وفات پيامبر - ص -) در واقع جمع دوباره و مكرر و براى احتياط بوده است و زيد و ياران او كه گروه تهيه و تدوين مصحف امام بودند بر حافظه‌ى صدها حافظ قرآن و چندين و چند مصحف نوشته شده كامل ولى غير مدون بين الدفتين، متكى بودند، لذا نيازى به شهادت دو شاهد براى هر آيه نبود. از آن گذشته مسأله‌ى شهادت شاهدين هم به فرض صحت به اين سادگى‌ها نبوده است، و به گفته‌ى ابن حجر (الاتقان، 1 / 205) مراد از دو شاهد يكى كتابت و ديگرى حفظ بود، نه دو شاهد عادى از كسانى كه نه حافظ تمامى و نه كاتب قرآن بوده باشند. يعنى شهادت اين دو گونه شاهد براى رعايت كمال احتياط بوده است؛ و اين شهادت مؤيد مصاحف مكتوب غير مدون و حفظ حافظان بوده است. و در مورد نادرى كه زيد شهادت يك نفره خزيمة بن ثابت انصارى را براى اثبات آيه‌ى پايانى سوره‌ى توبه پذيرفت نه فقط به دليل ذوالشهادتين بودن اين مرد بوده، بلكه به خاطر آن بوده است كه اين شهادت با حفظ حافظان و كتابت كاتبان موافق بوده است؛ و بر عكس شهادت يك نفره‌ى عمر را درباره‌ى افزودن آيه‌ى ادعايى رجم به قرآن، از آن جهت رد كرد كه مؤيدى از حفظ و كتابت ديگران و خود زيد نداشته است. سخاوى در جمال القراء مى‌گويد مراد اين است كه دو تن شهادت مى‌دادند كه صحيفه‌ى مكتوبه در محضر پيغمبر (ص) نوشته شده يا شهادت مى‌دادند كه از وجوه منزل قرآن است. (قانون تفسير، ص 147 - 148 كه عمدتاً منقول از اتقان سيوطى است). سيوطى پس از نقل انواع معانى محتمل براى شهادت شاهدين مى‌گويد: يا شايد مراد اين بوده است كه شاهدين شهادت مى‌داده‌اند كه هر آيه‌اى جزو آياتى بوده است كه در سال وفات پيامبر (ص) از سوى جبرئيل بر ايشان مجدداً عرضه شد (الاتقان، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، 1 / 206) 3) محدث نورى در فصل سوم به روايات اهل سنت درباره‌ى آياتى كه ادعاى نسخ تلاوت آنها شده است، استناد كرده است، و مسأله‌ى نسخ‌التلاوه را رد كرده است، ولى اين روايات را دال بر تحريف قرآن گرفته است. پاسخش اين است كه ما در مسأله‌ى بى‌اعتبار بودن و واهى بودن نسخ التلاوه (شرحش خواهد آمد) با او موافقيم و امثله‌اى كه ياد كرده است يا دعا بوده است يا كلام تفسيرى پيامبر (ص) يا كلام بعضى از صحابه يا اخبار آحاد و جعلى است. به اين مسأله در طى اين مقاله بازخواهيم گشت. 4) محدث نورى دليل چهارم خود را چنين بيان مى‌كند: اميرالمؤمنين (ع) قرآن مخصوص داشته كه بعد از وفات رسول الله (ص)، براى خود جمع كرده بود و آن را بر قوم عرضه داشت، ولى از آن روى برتافتند. لذا [حضرت] آن را از ديدگان آنان پنهان داشتند و اين مصحف نزد حضرت (ع) باقى بود، و امامى بعد از امام پيشين، آن را همانند ساير خصايص امامت و خزائن نبوت به ارث مى‌برد؛ و آن نزد حضرت، حجة، عجل الله فرجه، است و بعد از ظهورش آن را بر مردم ظاهر خواهد كرد و آنان را به قرائت آن دستور خواهد داد؛ و آن مخالف اين قرآن بوده هم از حيث تأليف و ترتيب سوره‌ها و آيات و هم از حيث كلمات و از جهت زياده و نقصان ... (فصل الخطاب، نسخه‌ى عكسى از نسخه‌ى محفوظ در كتابخانه آقا بزرگ تهرانى در نجف، ص 76). آيت الله خويى در پاسخ اين شبهه مى‌نويسد: چنين مصحفى موجود بوده است و اضافاتى نسبت به قرآن موجود [مصحف عثمانى] داشته است، اما دليلى در دست نيست كه نشان بدهد آن زيادات جزو قرآن بوده است. واقعيت آن است كه اين زيادات تفسيرى بوده است. (البيان، ص 241 - 242). 5) محدث نورى در دليل پنجم از مصحف عبدالله بن مسعود كه مخالف مصحف موجود [عثمانى] بوده است سخن مى‌گويد. (فصل الخطاب، ص 86 به بعد). محققان و قرآن پژوهان در اينكه عبدالله بن مسعود، صحابى و قرآن شناس بزرگ و حافظ قرآن، نسخه‌اى از قرآن براى خويش نوشته بوده است، هم‌سخن‌اند. او يكى از نخستين كسانى بوده است كه از اختلاف قراآت شهرهاى مختلف اسلامى نگران بوده است و آن را سر منشأ فساد مى‌دانسته است و همو بوده است كه به عثمان اشارتى براى توحيد مصاحف كرده است. ولى وقتى كه عثمان اين امر را جدى گرفت، و ساير مصاحف و نوشته‌هاى پراكنده را به آب و سركه جوشانيده يا سوزانيد، ابن مسعود تكان خورد و گفت منظور او تا اين حد نبوده است، و لذا تا مدت‌ها از دادن مصحف خاص خود براى آنكه محوش كنند ابا مى‌كرد و حتى كار به مشاجره و شكستن دنده‌هاى او كشيده بود. يك انگيزه‌ى عمده اصرار ابن مسعود براى حفظ مصحف خود و نيز انتقادهايى كه از مصحف عثمانى مى‌كرد اين امر بود كه از گماشته شدن زيد بن ثابت - كه جوان‌ترين حافظان و جامعان قرآن بود - به سرپرستى تهيه و تدوين مصحف امام، ناراضى بود و خود را - شايد هم به حق - براى اين كار سزاوارتر از او مى‌دانست. (المصاحف، سجستانى (م 316 ق)، ص 14 - 15؛ تاريخ قرآن، راميار، ص 356). تفاوت اصلى مصحف ابن مسعود با ديگر مصحف‌ها در اين بود كه سوره‌ى فاتحه و معوذتين (دو سوره‌ى آخر قرآن) را در بر نداشت و او آنها را دعا مى‌انگاشت. تفاوت‌هاى ديگر اختلافات لهجه‌اى يا مترادفات و به اصطلاح اختلاف قراآت بود. (براى فهرست نسبتاً كاملى از آنها المصاحف، سجستانى، ص 45 - 73) و ديگر زوايد تفسيرى (همانند مصحف على (‌ع)). در ميان همه‌ى مصاحف على (ع) و ابن مسعود، نهايتاً در عصر عثمان و به فرمان او از بين نرفته است. مصحف ابن مسعود بعد از رواج مصحف امام (عثمانى) تا حدى مورد توجه مردم و قراء و ائمه‌قرائت بوده است. و به نوشته‌ى مرحوم راميار در سال 398 ق فتنه‌اى بر سر همين مصحف (يا بازنويسى از آن) ميان شيعه و اهل سنت، در زمان شيخ مفيد در بغداد در مى‌گيرد و سرانجام محكمه‌اى تشكيل مى‌شود و حكم به امحاى آن مصحف مى‌دهد. همو مى‌نويسد: با اينكه او هميشه ادعا مى‌كرد كه همه چيز را درباره‌ى قرآن مى‌داند، او مى‌داند كه هر آيه كى و كجا نازل شده، اما چيزى از او درباره‌ى ترتيب نزول آيات نقل نكرده‌اند. ترتيبى هم كه از مصحف او گفته‌اند چيز مهمى و فرق چندانى با مصحف عثمانى نداشت. (تاريخ قرآن، راميار، ص 362). در اين اثر، ترتيب مصحف او نيز از منابع كهن از جمله الفهرست نقل شده است.) مشهور است كه سرانجام عبدالله بن مسعود با هيأت تهيه و تدوين مصحف عثمانى و نيز مصحف آنان آشتى كرد و رضاى خود را اظهار داشت. (المصاحف، سجستانى، ص 18؛ قانون تفسير، ص 155 - 156). 6) محدث نورى در دليل ششم، مانند دو دليل پيشين كه به مصحف‌هاى مستقل تمسّك مى‌كرد به وجود مصحف ابى بن كعب و تفاوت آن با مصحف موجود (عثمانى) استناد مى‌كند. ابى بن كعب ملقب به سيدالقراء، مانند عبدالله بن مسعود و عبدالله بن عباس از كبار صحابه و قرآن شناسان بزرگ بوده است. الفهرست ترتيب سوره‌ها در مصحف او را ياد كرده است (ص 30). تفاوت مهم مصحف او با مصحف عثمانى اين بوده است كه دو سوره‌ى اضافى به نام‌هاى خلع و حفد در بر داشته است. اين امر بر خلاف آرزو و انتظار محدث نورى نه فقط باعث اعتبار مصحف او نمى‌شود، بلكه چون هم با مصحف عثمانى و هم مصاحف معتبر ديگر چون مصحف حضرت على (ع) و مصحف عبدالله بن مسعود، اختلاف داشته، لذا اعتبار قابل استنادى ندارد. (براى تفصيل درباره‌ى ابى بن كعب و مصحف او - المصاحف، سجستانى، ص 53؛ تاريخ قرآن راميار، ص 340 - 353 كه متن سوره‌هاى ادعايى خلع و حفد را هم دربردارد). 7) محدث نورى در دليل هفتم مى‌نويسد: چون ابن عفان [عثمان] بر امّت استيلا يافت، مصاحف متفرقه را جمع كرد و از آنها به يارى زيد بن ثابت و كتابت و قرائت او و خودش، نسخه‌اى فراهم كرد و آن را امام ناميد، و ساير مصاحف را سوزانيد يا پاره كرد، و اين كار را از آن روى كرد كه باقى مانده‌اى را كه در دست مردم مانده بود و از آن غافل شده بود، از بين ببرد ... (فصل الخطاب، ص 99).

 

جمع قرآن و مصحف عثمانى

-------------------------------------------------------------

جمع قرآن و مصحف عثمانى

در پاسخ بايد گفت همه‌ى قرآن پژوهان اعم از اهل سنت و شيعه در دو نكته اتفاق نظر دارند.

الف) اينكه قرآن در عهد پيامبر (ص) و با اهتمام و اشراف همه جانبه‌ى ايشان به دست كاتبان وحى كه تعداد آنان را تا بيش از چهل نفر هم گفته‌اند، كتابت شده بود. بزرگانى همچون حضرت على (ع) و زيد بن ثابت و ابى بن كعب و عبدالله بن مسعود و عبدالله بن عباس براى خود نسخه‌اى از تمامت وحى قرآنى نوشته بودند. منتهى اين كتابت بر كاغذ نبود بلكه با نوشت افزارهاى ابتدايى و بر ليف خرما و پوست تنه‌ى نخل و سنگ‌هاى صاف و صيقلى و نازك، و استخوان‌هاى پهن كتف حيوانات و رقعه‌هاى پوستى و نظاير آن بوده است و اعتماد فراوانى هم بر حفظ حافظان بى‌شمار داشته‌اند. (درباره‌ى جمع و كتابت تمامت قرآن در زمان پيامبر (ص) - الاتقان، 1 / 202 به بعد؛ مناهل العرفان، زرقانى، 1 / 255 - 256، البيان، آيت الله خويى، 255 - 278؛ حقائق هامة حول القرآن الكريم، سيد جعفر مرتضى عاملى، 63 - 104 و اغلب تاريخ‌هاى قرآن). ب) يك سال پس از درگذشت پيامبر (ص) و با كشته شدن عده‌ى كثيرى از حافظان و قراء قرآن در نبرد يمامه كه ابوبكر مسيلمه كذاب - پيامبر دروغين - و يارانش را سركوب كرد، به نظارت مستقيم خود ابوبكر و پيگيرى و مشاوره عمر و مباشرت زيد بن ثابت يك نسخه‌ى كامل از قرآن نوشته شده و حتى به صورت مجموع بين الدفتين در آمده بود. اين نسخه پس از درگذشت ابوبكر و عمر نزد حفصه دختر عمر به ارث يا وديعه مانده بود و عثمان آن را براى توحيد مصاحف و تدوين نسخه‌ى نهايى موسوم به مصحف امام، از او امانت گرفت و آن و مصاحف ديگر از جمله مصحف خود زيد و نوشته‌هاى كامل اما پراكنده را مبناى كار كرد و با دقت بى‌نظيرى به همت و سرپرستى زيد بن ثابت و هيأت همكار او، و در زير نظر و انتقاد آزادانه كبار صحابه از مجموع آنها و نيز با توجه به حفظ حافظان و شهادت شاهدان - كه شرحش گذشت - آن نسخه‌ى نهايى را فراهم كرد. پس كار عثمان بيشتر توحيد نص و تكيه بر يك قرائت، يا دو يا چند تا آن جا كه كتابت كلمه‌اى بدون نقطه، احتمال چند قرائت را مى‌داد، و اعتماد بر لهجه‌ى قريش، به هنگام اختلاف تلفظ‌ها و قراآت، بوده است و كار او با آنكه اساسى بود، تأسيسى نبود. يعنى چنان كه اشاره شد قرآن پيش از آن هم در زمان حيات پيامبر (ص)، و هم در عهد ابوبكر جمع و بازنويس شده بود. لذا كار عثمان و اعتبارش در بر دارنده‌ى اعتبار كار عصر نبوى و عصر ابوبكر در جمع قرآن هم هست. و اگر خود حضرت رسول (ص) اهتمام به جمع و تدوين نهايى قرآن نكردند از آن بود كه به گفته‌ى همه‌ى قرآن پژوهان اهل سنت و شيعه، هنوز باب وحى باز بود و همواره احتمال آمدن آيه‌اى كه در ضمن وحى به آن حضرت (ص) گفته مى‌شده آن را در كجا و كدام سوره و بين كدام آيات قرار دهد، مى‌رفت و در واقع هم وحى قرآنى در طى مدت 23 سال، تا اندك زمانى پيش از وفات آن حضرت (ص) جريان داشت. لذا پيامبر (ص) ماذون و مايل به جمع نهايى نبوده‌اند. و در فرهنگى چون فرهنگ صدر اسلام كه آن همه شفاهى و فاقد رسم و سنت كتابت بود، و تعداد باسوادانى كه خواندن و نوشتن بدانند در كل آن جامعه به يك‌صد نفر نمى‌رسيد، اين اهتمام عظيم به شأن قرآن و حفظ كتابت و جمع و تدوين آن جزو شگفتى‌هاى تمدن و فرهنگ بشرى و از افتخارات اسلام است. از مصحف امام شش يا هفت نسخه تكثير شد كه همه ارزش واحد داشت. يكى را در مكه و يكى را در مدينه نگه داشتند و باقى را به كوفه و بصره و شام و يمن و بحرين فرستادند (الاتقان، 1 / 211). استاد سيد على كمالى دزفولى قرآن پژوه معاصر مميزات ده‌گانه‌اى براى جمع عثمانى ياد مى‌كند. از جمله اينكه: الف) [عثمان دستور داده بود] هر كس هر چه را از پيغمبر (ص) شنيده بياورد، تا همه در اين كار شريك باشند و از اين جمع چيزى غائب نماند، تا هيچ كس در ذخيره‌ى اين مصحف شك نياورد و همه بدانند كه آشكارا در مرآى و مسمع صحابيان بزرگ، انجام يافته است. ب) اعتماد بر عمل گروه اول در جمع بكرى [ابوبكرى]. ج) هر جا براى رفع اختلاف از مسموعات، چاره نشد لغت و لهجه‌ى قريش را انتخاب كنند. د) براى جلوگيرى از شبهه و تطرق فساد موارد زير را نمى‌نوشتند: منسوخ التلاوه‌ها (كه عنوانى مخترع است)، آنچه در عرضه‌ى اخير بر [پيامبر (ص)] نبود، آنچه قرائتش ثابت نبود، قراآت شاذ، قراآت آحاد، و الحاقات تفسيريه) ترتيب آيات هر سوره بر طبق توقيف مستند پيغمبر (ص) در عرضه‌ى اخير بوده است. (قانون تفسير ص 152 - 153). جمع عثمانى از همان آغاز و پس از فروكش كردن مخالفت‌هاى عاطفى و احساساتى و حميتى، مورد قبول بزرگان صحابه و در رأس آنان حضرت اميرالمؤمنين (ع) قرار گرفته است و روايات متعددى به تعابير مختلف از حضرت (ع) در تأييد عملكرد عثمان و حاصل كار هيات منصوب او در تدوين مصحف امام، نقل شده است. سيوطى در اتقان مى‌نويسد: و ابن ابى داود به سند صحيح از سويد بن غفلة نقل كرده است كه گفت، على گفته است: در حق عثمان جز خير چيزى مگوييد. سوگند به خدا آنچه در امر مصاحف كرد جز با شركت و نظارت بزرگان ما [ملا منا] نبود. و فرمود درباره‌ى اين قرائت چه مى‌گوييد؟ به من رسيده است كه بعضى از آنان [مخالفان و منتقدان] مى‌گويند قرائت من بهتر از قرائت تو است، و اين امر نزديك به كفر است. گفتيم پس نظر شما چيست؟ فرمود به نظر من [كار درست همين است كه] مردم را بر مصحف واحد گرد آورد تا نه تفرقه و نه اختلافى باقى بماند. گفتيم حق با شما است. (الاتقان، 1 / 210؛ همچنين فتح البارى، ابن حجر، 9 / 15). همچنين ابوعمر عثمان بن سعيد دانى (م 444 ق) قرآن شناس بزرگ، صاحب التيسير فى القراآت السبع، و المقنع در كتاب اخير با سلسله رواتش از على بن ابى طالب (ع) نقل مى‌كند كه فرمود: اگر من سرپرست [تهيه و تدوين مصحف واحد رسمى] مى‌شدم در مورد مصاحف همان كارى را كه مى‌كردم كه عثمان كرد. (المقنع، تحقيق محمد احمد دهمان، ص 8. همچنين الاتقان، 1 / 211 - ترجمه‌ى الاتقان، 1 / 209). اگر هم در صحت صدور اين روايات ترديد كنند، عملكرد و سيره‌ى اميرالمؤمنين على (ع) حاكى از اين است كه عمل عثمان را تأييد يا دست كم تقرير (سكوت ناشى از رضا و قبول) كرده است (شرح اين مسأله خواهد آمد). مرحوم آيت الله خويى در تأييد عملكرد عثمان مى‌نويسد: اينكه عثمان مسلمانان را بر قرائت واحدى گرد آورد، يعنى قرائتى كه بين مسلمانان رايج بود و آن را به تواتر از پيامبر (ص) فرا گرفته بودند، و قراآت ديگر را كه مبتنى بر احاديث نزول قرآن بر سبعة احرف بود (كه درباره‌ى بطلان آن پيشتر در همين كتاب سخن گفته‌ايم) منع كرد، اين عمل عثمان را احدى از مسلمانان بر او انتقاد نكرده است؛ چرا كه اختلاف در قرائت به اختلاف مسلمانان و پراكندگى صفوف‌شان و بر باد رفتن وحدت كلمه‌شان بلكه تكفير بعضى از بعضى مى‌انجاميد و رواياتى را نيز نقل كرديم كه حاكى از نهى پيامبر (ص) از اختلاف در قرآن بود. ولى كارى كه بر او انتقاد مى‌كنند اين است كه بقيه‌ى مصاحف را سوزانيد و به اهالى شهرهاى ديگر هم امر كرد كه مصاحف‌شان را بسوزانند. مسلمانان بر اين كار او اعتراض كردند. حتى او را حراق المصاحف (‌سوزاننده مصحف‌ها) ناميدند. (البيان، ص 277).

استاد سيد على كمالى دزفولى مى‌نويسد: آيا در تهيه‌ى مصاحف نمونه (امام) در هفده سال بعد از وفات پيغمبر اكرم (يعنى در سال 28 هجرى) با حضور هزاران نفر از صحابه كه خود پيغمبر (ص) را ديده بودند و قرآن را از او شنيده و ناظر بر امر و تصويب كننده‌ى آن بودند - كه عدم اعتراض اميرالمؤمنين دليل آن است - مى‌توان خدشه‌اى وارد ساخت؟ هرگز. آيا وعده‌ى خداوند به حفظ قرآن (سوره‌ى حجر، آيه‌ى 9؛ سوره‌ى فصلت، آيات 41 و 42) در مورد حفظ همين قرآن با ماده و هيات آن نيست؟ جز اين نمى‌تواند باشد. آيا تصويب ائمه‌ى ما - (ع) - و تقرير ايشان دليل قاطع قرآن بودن همين قرآن نيست؟ البته كه هست. (قانون تفسير، ص 238). درباره‌ى سوزاندن آيات و سوره‌هاى پراكنده و مصاحف غيررسمى و متفرقه، بايد گفت كه بعضى از منابع به عثمان نسبت جوشاندن آن نوشته‌ها را در ديگ با مخلوطى از آب و سركه مى‌دهند، و بعضى خرق (پاره كردن و از بين بردن) و بعضى دفن، و بعضى سوزاندن. سوزاندن را نبايد عملى خلاف شرع يا متضمن هتك حرمت دانست. زيرا آتش در فقه اسلامى طاهر و مطهر است، و نيت عثمان هم نيت سوء يا حاكى از اسائه‌ى ادب نبوده است. لذا سوزاندن با به آب شستن فرق اساسى ندارد. همچنين تفاوت رسم‌ها و فرهنگ‌ها را نيز نبايد از نظر دور داشت. قرآن نيز پس از قرآن شدن، لازم الاحترام و مقدس است. پيش از قرآن شدن اين حكم را نداشته است. حتى امروز هم قرآن‌هاى كهنه و فرسوده و زايد كه به كار قرائت نمى‌آيد، با احترام و به يكى از همين شيوه‌ها از بين برده مى‌شود. اما اينكه بعضى مى‌گويند بايد اين نوشته‌هاى پراكنده را كه بر روى پوست و سنگ و ليف خرما و غيره بوده نگهدارى مى‌كرد، فكر جديد و امروزه پسند است كه موزه‌دارى و سنددارى و حفظ اشياء عتيقه مطلوب و ممكن است. اگر عثمان چنين كارى مى‌كرد غرض خود را در نفى اختلاف، نقض كرده بود. تازه در جايى كه خود مصاحف عثمان شش يا هفت‌گانه، با آن همه دقت و اهتمام در نگهدارى آنها، غالباً و بلكه تمامى از بين رفته است، يا لااقل از سرنوشت آنها اطلاعى در دست نيست، چگونه ممكن بود آن استخوان‌ها و سنگ‌ها و پوست‌هاى ريخته و پاشيده پراكنده محفوظ باقى بماند تا آيا مورد استفاده‌ى محققان امروز و آينده قرار گيرد يا نه. 8) محدث نورى دليل هشتمش را وجود روايات و به قول خودش اخبار كثيره‌اى از مخالفان [يعنى اهل سنت] كه دلالت صريح بر وقوع تغيير و نقصان در مصحف موجود دارد، ياد مى‌كند. آيت الله خويى و حجة الاسلام ميلانى و ساير قرآن پژوهان شيعه برآنند كه آرى احاديث نقص قرآن در ميان اهل سنت بسيار است. بسى بيشتر از آنچه در ميان احاديث شيعه هست. و اهل سنت براى آنكه نه قائل به تحريف (تنقيص) قرآن و نه بى‌اعتبارى كتب معتبر حديث‌شان از جمله صحيحين شوند، قائل به پديده‌اى به نام نسخ‌التلاوة يا منسوخ‌التلاوة شده‌اند. يعنى آيات و عباراتى را جزو وحى اوليه مى‌دانند كه سپس تلاوت آنها منسوخ شده و حكمش يا منتفى شده يا برقرار مانده است. از اين دست بسيار آيه‌ها، حتى سوره‌هاى ساختگى در بعضى متون حديث اهل سنت و از آن جا در كتب قرآن پژوهى و علوم قرآنى نقل شده است، كه نمونه‌ى مشهور آن آيه‌ى رجم است كه در مجامع معتبر حديث اهل سنت از جمله صحيحين و موطا و مسند احمد و غيره، با عبارات كمابيش مختلف نقل شده است و يك روايت از نص آن چنين است: الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البتة و در بعضى اين عبارت را هم اضافه دارد: نكالا بما قضيا من اللذة كه عمر گفته است ما اين آيه را الله (ص) مى‌خوانديم، سپس به دليلى نامعلوم فراموش و متروك شد. و چون هيچ كس جز خود او حافظ و شاهد بر آيه بودن آن نبود، لذا زيد و هيأت او، آن را از عمر نپذيرفتند. (براى تفصيل درباره‌ى اين آيه - الاتقان، 2 / 86 آلاءالرحمن، محمد جواد بلاغى، ص 21 - 23 التحقيق فى نفى التحريف، ص 146 - 150؛ صيانة القرآن، ص 125، كه در همه‌ى آنها منابع اصلى اهل سنت را ياد كرده اند). بعضى از سوره‌ها و آيه‌ها‌ى ديگرى كه در بعضى از مجموعه‌هاى حديث اهل سنت به عنوان جزئى از قرآن و يا از مقوله‌ى نسخ التلاوة ياد شده عبارت‌اند از: آيه‌ى جهاد (صيانة القرآن، ص 127؛ التحقيق، ص 155)؛ آيه‌ى شهادة (التحقيق، ص 157 - 158)؛ آيه‌ى فراش (صيانة القرآن، ص 127) آيه‌ى حمية (التحقيق، ص 160 - 161) آيه‌ى حنيفية (آلاءالرحمن، ص 19 - 20) آيه‌ى {يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ} كه گفته‌اند به دنبال آن فى على يا ان عليا مولى المؤمنين اضافه داشته است. (التحقيق، ص 164 - 165 همچنين سوره‌ى خلع و حفد (صيانة القرآن، ص 136؛ آلاءالرحمن، ص 23؛ التحقيق، ص 24 - 25) كه منبع اصلى آن دبستان المذاهب است (تحقيق رحيم رضازاده ملك، 1 / 246 - 247) [اغلب آيه‌ها و سوره‌هايى كه ياد كرديم در كتاب حقائق هامة حول القرآن الكريم، ص 345 به بعد با ذكر اسناد و منابع آنها آمده است.] استاد محمد هادى معرفة در اين‌باره مى‌نويسد: اين احاديث نه وزنى دارد، نه اعتبارى. چه از نظر سند، چه از نظر مدلول. چرا كه مخالف صريح قرآن و اعتقاد و ضروريات جمهور مسلمانان است. (صيانة القرآن، ص 173). ديگر اينكه احاديث ضعيف و مجعول در همه‌ى مجاميع حديث اهل سنت و شيعه راه يافته است. پاسخ مشروح‌تر به اين شبهه يا دليل در ضمن پاسخ به دلايل يازدهم و دوازدهم محدث نورى در همين مقاله خواهد آمد. 9) محدث نورى در دليل نهم‌ا‌ش‌ويد كه اسامى اوصياى خاتم النبيين و دخت گرامى‌اش صديقه طاهره (ع) و بعضى شمايل و صفات آنان در همه‌ى كتب آسمانى آمده است، پس بايد در قرآن هم آمده باشد. اين دليل يا ادعا چنان واهى و بى‌اساس است كه نياز به رد ندارد. محدث نورى ابتدا بايد به اصطلاح سقف را بزند تا سپس بر آن نقاشى كند. از كجا ثابت شده است كه نام چهارده معصوم (ع) در كتب آسمانى پيشين آمده است؟ پاسخ شيخ نورى اين است كه اين كتاب‌ها هم تحريف شده است و در اصل آنها نام اين بزرگواران موجود بوده است. با اين حساب، اين ديگر دليل نيست بلكه صرف ادعا است. آيت الله خويى در پاسخ به اين ادعا مى‌نويسد: (و از حقايقى كه نشان مى‌دهد نام اميرالمؤمنين على (ع) صريحاً در قرآن ياد نشده است، حديث غدير است. زيرا اگر نام على (ع) در قرآن مذكور بود، حضرت پيامبر (ص) محتاج به نصب و تعيين ايشان و بر پا داشتن اجتماع عظيمى براى آن نبود. پس صحت حديث غدير ايجاب مى‌كند كه حكم به كذب اين روايات كنيم. (البيان، ص 45 - 251) همچنين مى‌نويسد: و معارض و نافى جميع اين روايات، صحيحه ابوبصير منقول در كافى است.

از (امام صادق (ع)) درباره‌ى {أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ} [نساء، 59] پرسيدم. ايشان در پاسخ فرمود در حق على بن ابى طالب و حسن و حسين (ع) نازل شده است. به ايشان گفتم مردم مى‌گويند پس چرا نام على (ع) و اهل بيت او در كتاب الله نيامده است؟ حضرت (ع) فرمود: به ايشان بگو نماز هم بر رسول الله (ص) نازل شد و در آن تصريح نشده بود كه سه ركعتى يا چهار ركعتى است، تا آنكه رسول الله (ص) خودشان آن را براى مردم روشن كردند. (البيان، ص 251). 10) محدث نورى در دليل دهم‌اش مى‌گويد چرا از ميان همه‌ى قراآت مختلف كلمات و تعابير قرآنى، فقط هفت وجه يا ده وجه اختيار شده است؟ پاسخش اين است كه قرآن نص متواترى به وحى و اعجاز نازل بر رسول الله (ص) و منقول از او است و جمهور مسلمانان و بزرگان ائمه دين آن را محفوظ داشته‌اند و در آن در طى روزگاران تغيير و اختلافى رخ نداده است، اما قراآت [و اختلاف آنها] اجتهاداتى [متغير و متفاوت] در تعبير اين نص [ثابت و يگانه] و كيفيت اداى آن است. (صيانة القرآن، ص 179) 11 و 12) دليل يازدهم محدث نورى اخبار كثيره‌ى معتبره‌ى صريحه‌اى است كه درباره‌ى وقوع سقط و دخول نقصان در قرآن موجود نقل شده است. و دليل دوازدهم‌اش اخبار وارده در موراد مخصوص از قرآن است كه دلالت بر تغيير بعضى از كلمات و آيات به صورتى از صور دارد. (فصل الخطاب، ص 161، 175). استاد محمد هادى معرفة شرح مبسوطى در پاسخ به اين دلايل دارد و مى‌نويسد احاديثى كه محدث نورى در مورد تحريف گرد آورده، 1122 حديث است؛ كه به گفته‌ى خودش 61 فقره از آنها دلالت عامه دارد و 1061 فقره‌ى آن نص در موضوع است. ولى اكثريت عظيمى از آنها نه سند دارد نه اعتبار، و از رسائل و منابعى نقل مى‌كند كه يا مجهول‌اند يا موجود نيستند، يا موضوعه (جعلى) هستند. و تعداد 815 فقره از احاديث او منقول از اين گونه كتب است. باقى‌مانده‌اش كه 307 فقره است، اكثريتش به اختلاف قرائت بر مى‌گردد از جمله 107 مورد آن كه در همين زمينه است يك جا از مجمع البيان شيخ طبرسى نقل شده است. باقى مى‌ماند 200 حديث كه تقريباً از كتب معتبر حديث نقل شده كه بر هفت نوع‌اند. نوع اول) روايات تفسيرى يا توضيحى يا مربوط به شأن نزول يا تأويل آيه يا تعيين مصداق و بخش اعظم اين 200 حديث را همين‌ها تشكيل مى‌دهد. يك نمونه از آن اين است كه در آيه‌ى {وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِى الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ} (بقره، 205) به دنبالش چنين بوده است: بظلمه و سوء سريرته كه بيانى تفسيرى و طبعاً غير قرآنى براى توصيف كيفيت فساد و اهلاك كسى است كه در آيه از او سخن گفته شده است. نوع دوم) احاديثى است از قراآتى كه منسوب به بعضى از ائمه (ع) است كه ممكن است مخالف قرائت مشهوره باشد؛ يا موافق بعضى قراآت غير معروفه. نوع سوم) احاديثى است كه در آنها لفظ تحريف آمده است و ناآشنايان به اصطلاح گمان كرده‌اند مراد همين تحريف مورد بحث است. حال آنكه مراد از آن تحريف معنايى و تفسير [به رأى] غير موجه است. چنان كه تحريف در اصطلاح قدما و حتى قرآن مجيد به معناى تحريف معنوى است، و در اصطلاح متأخرين به معناى تحريف لفظى و تغيير و تبديل است. نوع چهارم) رواياتى كه به آنها استناد كرده است ولى استنادش درست نيست. يكى مثالش اين است كه از امام صادق و امام رضا (ع) نقل مى‌كند كه پس از خواندن سوره‌ى توحيد مى‌گفته‌اند كذلك الله ربى (خداى من اين چنين است)، و محدث نورى گمان كرده است اين قول و اذعان، جزو قرآن است. نوع پنجم) درباره‌ى روايات وارده در شأن امام قائم (عج) است كه مردم را به قرائت مصحف على (ع) كه از پدرانش به ارث برده است، الزام مى‌كند. به اين مسأله در جاى خود اشاره كرديم كه مصحف حضرت على (ع) در ترتيب و توالى و اضافات تفسيرى و نظاير آن با مصحف عثمانى اختلاف داشته است ولى آيه يا سوره‌اى كم يا زياد نداشته است. نوع ششم) رواياتى است كه دلالت بر افتادگى آيه يا جمله يا كلمه‌اى دارد و ائمه‌ى نقد الحديث به اين نتيجه رسيده‌اند كه آنها زيادات تفسيرى است و از نص لفظ قرآن نيست. نوع هفتم) رواياتى است حاكى از اينكه آنچه در شأن فضايل اهل بيت (ع) بوده است، در طى آياتى پنهان بوده كه اگر قرآن چنان كه نازل شده خوانده شود، پديدار مى‌گردد. زيرا كه ثلث يا ربع قرآن درباره‌ى آنان نازل گرديده است. در پاسخ بايد گفت اين روايات حاكى از آن نيست كه تصريحاتى در فضيلت اهل بيت (ع) بوده است، سپس ساقط شده است. در همين قرآن موجود هم كم نيست آياتى كه در شأن و فضايل آنان است. چنان كه طبرى (م 1310 ق) در تفسير آيه‌ى {قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى} (شورى، 23) بهترين وجه و معناى آن را در اين مى‌داند كه مراد، مودت اقرباى پيامبر (ص) يعنى اهل بيت عصمت و طهارت (ع) است. (صيانة القرآن، ص 196 - 236) آيت الله خويى نيز پاسخ‌هاى متقنى به اين شبهات (دلايل يازدهم و دوازدهم محدث نورى در فصل الخطاب) دارد. از جمله مى‌نويسد: اين روايات دلالت بر وقوع تحريف قرآن به معناى متنازع فيه ندارد. توضيح آنكه بسيارى از اين روايات در عين آنكه سندشان ضعيف است، از كتاب احمد بن محمد السيارى گرفته شده كه علماى رجال اتفاق در فساد مذهب او دارند كه قائل به تناسخ بوده است، و نيز از على بن احمد كوفى گرفته شده كه علماى رجال او را كذاب و فاسد المذهب مى‌دانند. ديگر اينكه بخش معظمى از روايات او مربوط به اختلاف قراآت است. و از قول علماى بزرگ شيعه چنين نقل مى‌كند كه روايات مربوط به تحريف، مخالف اجماع امت‌اند بايد يا آنها را تأويل يا طرح كرد. (البيان، 245 - 253). همچنين روايات بسيارى داريم كه حاكى از عرضه داشتن احاديث بر قرآن است كه حديث مخالف با قرآن را بايد به ديوار زد و براى آن اعتبارى قائل نشد. در اين صورت قرآن حاكم بر حديث و محك و ملاك صدق آن است، نه بالعكس. يعنى نمى‌توان با حديث كه ظنى الصدور است، درباره‌ى قرآن كه قطعى الصدور است، داورى كرد. چون به قول معروف الحديد لا يفلح الا بالحديد و رستم را هم رخش رستم كشد. اشتباه روشنمدانه اخباريان، از جمله محدث نورى، اين است كه اهميت گزاف و بى‌حد و حصر به هرگونه حديثى مى‌دهند و نقادى و ارزشيابى احاديث را خوش ندارند و از روايت الحديث به درايت الحديث نمى‌پردازند، و آگاهانه يا ناآگاهانه، مجموعه كل احاديث را بر خلاف اجماع علماى فريقين قطعى الصدور مى‌دانند. يا عملاً با آن چنين رفتارى دارند. اگر اين همه باريك بينى و بهانه‌جويى كه امثال محدث نورى در كار و بار جمع و تدوين قرآن مى‌كنند، در كار و بار جمع و تدوين حديث كنند به اين نتيجه خواهند رسيد كه اين گونه اتكاى افراطى به هرگونه حديث، پشتوانه‌ى علمى و عقلى و تاريخى ندارد و از آن گذشته نقض غرض در بر دارد. زيرا قرآن سند بزرگ وحيانى و ركن ركين اسلام است كه اگر به هر دليل خدشه‌دار شود، ديگر مجالى براى آنكه حديث معتبر و محدث محترم بماند، باقى نخواهد ماند. به قول استاد سيد على كمالى دزفولى به عقيده‌ى ما مجتهدى كه قائل به تحريف قرآن باشد، مجتهد نيست. زيرا مهم‌ترين مستند اجتهاد را از دست داده است. مضافاً به آنكه اجتهاد در امرى ضرورى آن هم از مسائل اعتقادى مورد ندارد. (قانون تفسير، ص 82). شيواترين دليل عقلى را در اين زمينه شادروان علامه‌ى طباطبايى عرضه داشته است: اما آن قرآنى را كه زيد بن ثابت در زمان عثمان گردآورى كرد، بدون شك حاوى جميع قرآن است و در آن يك كلمه كم و يا يك كلمه زياد نشده است. و قول به تحريف قرآن از درجه‌ى اعتبار ساقط است. چون اخبار آحادى كه در تحريف وارد شده است، حجيت آنها متوقف بر حجيت قول امام است، كه آن را بيان كرده است، و حجيت قول امام متوقف بر حجيت قول رسول الله (ص) است كه امام را وصى و خليفه و معصوم معرفى فرموده است؛ و حجيت قول رسول الله متوقف بر حجيت قرآن است كه رسول الله را معصوم و امام و نبى و ولى معرفى كرده است؛ و اگر قائل به كم بودن يا زياد بودن يك حرف در قرآن مجيد بشويم، تمام قرآن از حجيت ساقط مى‌شود و سقوط اين حجت حجيت اخبار تحريف را نيز ساقط مى‌كند ... [به تعبير ديگر] اخبار تحريف كه قرآن را از حجيت سقوط مى‌دهد، عمل به مفادش موجب اسقاط خود آنها مى‌شود، يعنى از ثبوتش عدمش لازم مى‌آيد و بنابراين عمل به آنها مستحيل [غير ممكن] است. (مهر تابان، مجموعه‌ى مصاحبات آيت الله سيد محمد حسين حسينى طهرانى با علامه‌ى سيد محمد حسين طباطبايى، ص 206 - 207) امثال محدث نورى از تولاى افراطى و در حد غلو به اهل بيت (ع)، و حسرت اينكه چرا نام مبارك ايشان در قرآن نيامده است، و نيز از بغض و تبراى افراطى نسبت به اغيار - كه همه‌ى افتخار جمع و تدوين قرآن متعلق به آنان است - به قول مثل معروف مانند كسى عمل مى‌كند كه نيزه بر سينه‌ى خويش فرو مى‌برد تا كسى را كه بر تركش نشسته است بكشد (الطاعن نفسه ليقتل ردفه) يا طبق مثل فارسى براى درست كردن ابرو چشم را كور مى‌كنند.

 

دلايل قائلان به عدم تحريف / 1) آيات قرآنى و وعده‌هاى صريح الهى بر حفظ قرآن

-------------------------------------------------------------

دلايل قائلان به عدم تحريف

1) آيات قرآنى و وعده‌هاى صريح الهى بر حفظ قرآن

مشهورترين اين آيات سه آيه است. الف) آيه‌ى حفظ:‌{إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ}. (حجر، 9) ما خود، ذكر [قرآن] را نازل كرده‌ايم و خود نيز نگاهبان آنيم. مراد از الذكر قرآن است. چنان كه در چند آيه پيشتر در همين سوره مى‌فرمايد:‌{وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ}‌. (حجر، 6) (و گفتند اى كسى كه ذكر [قرآن] بر او نازل شده است، بى‌شك تو مجنونى.). آيت الله خويى انواع تشكيكاتى را كه در صحت استدلال و استناد به اين آيه هست (ذكر به معناى قرآن نيست، مراد حفظ اجمالى است نه همه‌ى آيات) رد مى‌كند. اما يك شبهه را به خوبى طرح مى‌كند، ولى به همان خوبى پاسخ نمى‌دهد: آرى در اين جا شبهه‌ى ديگرى هست كه بر استدلال به آيه‌ى كريمه براى عدم تحريف وارد مى‌شود، و حاصل شبهه اين است كه مدعى تحريف در قرآن احتمال تحريف در نفس همين آيه را هم مى‌دهد. زيرا اين جزو آيات قرآن كريم است و استدلال به آن صحيح نيست، مگر آنكه عدم تحريف ثابت شود. و اگر بخواهيم عدم تحريف را با آن ثابت كنيم دور باطل پيش مى‌آيد. (البيان، ص 228). خود ايشان اين شبهه را چنين پاسخ مى‌دهد: زيرا اين شبهه براى كسى اعتبار دارد كه عترت طاهره را از خلافت الهيه بركنار مى‌داند، اما مؤمنان به امامت آنان مى‌دانند كه عترت به كتاب [قرآن] استدلال كرده‌اند و نيز تقرير اصحاب آنان بر همين مسأله حاكى از حجيت كتاب موجود است. به نظر راقم اين سطور اين پاسخ كافى نيست. زيرا توسل به عترت و اينكه آنان قرآن موجود را تأييد كرده‌اند فى حد ذاته و بالاستقلال براى شيعه - و فقط براى شيعه - حجيت و دليليت دارد، ديگر لازم نيست كه آن را به آيه‌ى حفظ يا ساير آيات قرآن ضميمه كنيم. اين آيه و ساير آيات قرآنى كه در اين زمينه نقل خواهيم كرد فقط براى كسانى اعم از شيعه و اهل سنت، حجت است كه فقط قائل به تحريف به نقيصه باشند. زيرا اينان قائل به حذف و اسقاط آيات يا سوره‌هايى از قرآنند، ولى قرآن موجود را صحيح و قطعى الصدور مى‌دانند، لذا استدلال به آيات موجود را روا و درست مى‌دانند. شبهه‌ى ديگرى هم در اطراف اين آيه هست داير بر اينكه له لحافظون را راجع به حضرت محمد (ص) مى‌داند. ولى با وجود مرجع حاضر، ارجاع ضمير به مرجع غائب دليل و قرينه مى‌خواهد. (نيز - صيانة القرآن، ص 31). ب) آيه‌ى عدم اتيان باطل:‌{وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ. لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ}. (فصلت، 41 - 42) (بى‌گمان آن كتابى ارجمند است كه در حال و در آينده [دست] باطل به آن نمى‌رسد، وحى نامه‌ى [خداوند] فرزانه ستوده است). پيدا است كه تحريف، بارزترين مصداق اتيان باطل است كه خداوند ساحت قرآن را از آن منزه شمرده است. ج) {إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ}. (قيامة، 17) (همانا گردآوردن و بازخواندن آن بر عهده‌ى ما است.)

 

2) احاديث

-------------------------------------------------------------

2) احاديث

الف) حديث مشهور ثقلين كه از طرق خاصه و عامه در حد استفاضه است: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض». (من در ميان شما دو يادگار گران‌بها باقى مى‌گذارم، كتاب الهى و عترتم كه اهل بيت من است و آن دو از همديگر جدايى ناپذيرند تا در آخرت در كنار حوض كوثر به نزد من باز آيند). و به قول آيت الله خويى، قول به تحريف قرآن، كتاب را كه ثقل اكبر است از حجيت و اعتبار مى‌اندازد. زيرا اولاً) قول به تحريف مستلزم عدم وجوب تمسّك به كتاب منزل است. زيرا كه كتاب به سبب وقوع تحريف [به قول مدعيان] بر امّت اسلام تباه مى‌گردد، ولى وجوب تمسّك به كتاب به خاطر صريح اخبار ثقلين تا روز قيامت باقى است، پس قول به تحريف جزماً باطل است. ثانياً) از آن جا كه قول به تحريف موجب سقوط كتاب از حجيت مى‌گردد، پس نمى‌توان به ظواهر آن تمسّك كرد، پس قائلان به تحريف بايد به امضاى [تأييد] ائمه‌ى طاهرين براى اين كتاب موجود در دست ما مراجعه كنند. و معنى اين امر اين است كه حجيت كتاب موجود، متوقف بر امضاى ائمه است تا بتوان به آن استدلال كرد. و ظاهر اين اخبار متواتره اين است كه قرآن يكى از دو مرجع براى امت است و از ميان دو حجت مستقل كه تمسّك به آنها واجب است، كتاب برتر است، چرا كه ثقل اكبر است، پس نمى‌تواند حجيت آن فرع بر حجيت ثقل اصغر (عترت) باشد ... (البيان، ص 229 - 231). ب) حديث غدير كه باز حديثى متواتر است و از طرق خاصه و عامه نقل شده است. اگر قائلان به تحريف مى‌گويند تصريح به امامت و ولايت اميرالمؤمنين على (ع) از قرآن انداخته شده است، در پاسخ آن بايد گفت كه هم حديث و هم واقعه‌ى غدير و نصب پيامبر (ص) على (ع) را، على رؤوس الاشهاد بر جانشينى خويش دلالت دارد بر اينكه چنين تصريحى در قرآن نبوده است. ج) احاديث عرض (عرضه داشتن) حديث بر قرآن. احاديث صحيحه‌اى داريم كه قائل به وجوب عرض خبرهاى متعارض، بلكه مطلق احاديث، بر قرآن كريم‌اند. آن‌گاه بايد آنچه موافق قرآن است اخذ كرد و مخالف با قرآن را رها كرد، و در صورتى كه سوره‌ها و آيات قرآن مصون از تحريف و محفوظ از نقصان نبود، اين قاعده از سوى ائمه‌ى اهل بيت طاهرين (ع) مقرر نمى‌گشت. (نيز براى نصوص احاديثى كه در اين‌باره از منابع معتبر شيعه نقل شده است. - التحقيق فى نفى التحريف، ص 31 - 32؛ صيانة القرآن، ص 35 - 37). د) احاديث وارده در ثواب قرائت سوره‌ها در نمازها و غير آن كه اگر سوره‌هاى قرآن كاملاً مجموع و مدون و نزد مسلمانان محفوظ نبود، اين امر معنى پيدا نمى‌كرد. (براى نصوص اين احاديث - التحقيق، ص 35 - 37). ه) احاديث وارده از ائمه (ع) در باب اينكه آنچه در دست مردم است، همان قرآن نازل شده از سوى خداوند است. (براى نصوص اين احاديث - صيانة القرآن، ص 41 - 42؛ التحقيق، 41 - 43).

 

3) دليل سوم بر عدم تحريف قرآن

-------------------------------------------------------------

3) دليل سوم بر عدم تحريف قرآن

اجماع فريقين، و نيز اجماع علماى شيعه از عصر ائمه تا امروز است. بزرگان شيعه از شيخ صدوق (قرن چهارم) تا آيت الله خويى و امام خمينى و ساير مجتهدان و مراجع بزرگ شيعه قائل به تحريف ناپذيرفتن قرآن بوده‌اند. نام و نظر بعضى از آنان را ياد خواهيم كرد.

 

4) دليل چهارم اعجاز قرآن است

-------------------------------------------------------------

4) دليل چهارم اعجاز قرآن است

چرا كه تحريف منافى با معجزه بودن قرآن است. زيرا با تحريف، معانى قرآن ضايع مى‌گردد و مدار اعجاز فصاحت و بلاغت است كه دايرمدار معنى و لفظ هستند. معجزه بودن قرآن كه براى آن تحدى هم شده است و معارضان و مخالفان در اين تحدى شكست خورده‌اند، به شرط حفظ كليت و تماميت آن و اينكه تمامى آن قابل استناد به حق تعالى باشد درست است، و اين امر جزو معتقدات مسلمانان است كه قرآن معجزه‌ى جاودانه الهى و نبوى است. (براى تفصيل - التحقيق، ص 47؛ صيانة القرآن، 37 - 41).

 

5) دليل پنجم نماز شيعه‌ى اماميه است

-------------------------------------------------------------

5) دليل پنجم نماز شيعه‌ى اماميه است

زيرا ائمه‌ى طاهرين (ع) و فقهاى اماميه قرائت سوره‌ى كامله‌اى را بعد از حمد در ركعت اول و دوم هر نماز از نمازهاى پنج‌گانه روزانه واجب مى‌دانند؛ و اين حاكى از اعتقاد اماميه به نيفتادن چيزى از قرآن است. توضيح بيشتر آنكه قائلان به تحريف نمى‌توانند قرائت سوره‌اى را كه محتمل تحريف است جايز و مجزى بدانند. زيرا اشتغال يقينى، برائت يقينى مى‌خواهد. پس اين ترخيص از سوى ائمه (ع) خود فى نفسه دليل عدم وقوع تحريف در قرآن است وگرنه مستلزم ضايع كردن نماز واجب هر مكلف مى شد. (البيان، ص 233 - 234؛ التحقيق، 48).

 

6) دليل ششم ضرورت تواتر قرآن است

-------------------------------------------------------------

6) دليل ششم ضرورت تواتر قرآن است

و اين امر از ضروريات دين است كه مجموع قرآن و همه‌ى بخش‌ها و سوره‌ها و آيات آن از عهد رسالت در طى اعصار و قرون و در جميع طبقات مسلمانان به نحو متواتر نقل و قرائت شده است و آنچه مدعيان در باب قرآنيت بعضى عبارات يا تحريف پذيرفتن قرآن به طور كلى مى‌گويند خبر واحد [غير متواتر] است. (صيانة القرآن، ص 33 - 35؛ التحقيق، 46).

 

7 و 8) بعضى از محققان

-------------------------------------------------------------

7 و 8)- بعضى از محققان

اهتمام خارق‌العاده‌ى پيامبر (ص) و صحابه را در حفظ و جمع قرآن؛ و نيز مجموع بودن قرآن را در عهد پيامبر (ص) (و‌لو آنكه مدون بين الدفتين نبود) كه يك واقعيت تاريخى است، جزو ادله‌ى اثبات عدم تحريف مى‌دانند. (التحقيق، ص 49 - 50)

 

9) دليل نهم (التحقيق، ص 49 - 50)

-------------------------------------------------------------

9) دليل نهم

دليلى عقلى است كه بهترين بيان آن را علامه‌ى طباطبايى، اعلى الله مقامه، عرضه داشته است، و بلافاصله پيش از آغاز اين بخش، يعنى دلايل قائلان به عدم تحريف، نقل كرديم.

 

10) دليل دهم يك دليل عقلى - تاريخى است

-------------------------------------------------------------

10) دليل دهم يك دليل عقلى - تاريخى است

به اين شرح كه اگر قرآن امام [مصحف عثمانى] كه در دوران خلافت عثمان فراهم آمده، و همين است كه در دست ما است، محرف بود، هر آينه بر على (ع) واجب بود كه [اعتراض كند] و تصحيح آن را در صدر برنامه‌ى حكومت خويش قرار دهد. هم‌چنان كه تغييراتى را كه عثمان در سنت پيغمبر داده بود، و زيان آنها كم‌تر از تحريف قرآن بود، در وقت اولين اعلام برنامه‌ى حكومت خويش يادآورى كرد؛ چنان كه فرمود تيول‌هايى را كه عثمان از بيت المال مسلمانان بخشيده است، پس خواهم گرفت، هر چند به مهريه‌ى زنان و خريد غلامان داده باشيد. (قانون تفسير، ص 95) [و پيشتر احاديثى را كه بالصراحه حاكى از تأييد اميرالمؤمنين (ع) از عملكرد عثمان و صحت مصحف عثمانى است، نقل كرديم.]

 

11) دليل يا قرينه

-------------------------------------------------------------

11) دليل يا قرينه

مؤيده ديگر اين است كه هيأت تهيه و تدوين محصف امام [عثمانى] بسيارى از كلمات قرآنى را كه شايد تعداد آنها از صد فقره بيشتر باشد، بر خلاف قواعد املاى درست عربى نوشته و حتى به تعبير جسورانه ولى صحيح مرتكب اغلاط املايى شده‌اند، و اين تفاوت كتابت يا اغلاط املايى كه فى المثل يبسط را يك جا با سين و يك جا با صاد نوشته‌اند، يا مسيطر را به صورت مصيطر نوشته‌اند در رسم عثمانى وارد شده و عينا تا كنون محفوظ مانده است. يا {بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ} را بر سر 113 از 114 سوره‌ى قرآنى نوشته‌اند ولى به حق و به تبعيت از وحى، بر سر سوره‌ى توبه يا برائت ننوشته‌اند كه دلايل آن را مفسران ياد كرده‌اند. يا حروف مقطعه [فواتح سور] يعنى حروف مرموز قرآنى نظير الر يا كهيعص را كه هنوز هم رمز و معناى آن بر قرآن پژوهان و مفسران و اسلام‌شناسان مسلمان و غير مسلمان كشف نشده است و نظريه‌ى مقبولى در توجيه آنها عرضه نگرديده است، عيناً كتابت كرده‌اند؛ و هيچ گونه اصلاح قياسى و اجتهاد و تصرفى را روا نداشته‌اند. چنان كه بعدها بعضى از فقهاى بزرگ از جمله مالك و احمد بن حنبل حفظ رسم يعنى رسم الخط عثمانى را واجب دانسته‌اند (براى تفصيل در اين باره - مناهل العرفان، زرقانى، 1 / 372 - 373) و اين اهتمام والا و حفظ غرائب و سهوها يا اغلاط املايى، به بهترين وجه حاكى از صحت جمع و تدوين و مصونيت قرآن از هرگونه تغيير خودسرانه و افزايش و كاهش است. (براى تفصيل و مشاهده‌ى فهرستى از 118 فقره از غرائب املايى در رسم عثمانى - التمهيد، محمد هادى معرفة، 315 - 348؛ حقائق هامة، سيد جعفر مرتضى عاملى، 189 - 221). [براى ملاحظه آراء و نظرات و حتى فتاواى بزرگان شيعه در تحريف ناپذيرفتن قرآن كريم، به روايت كامل اين مقاله كه هم در كتاب قرآن پژوهى و هم دايرة المعارف تشيع چاپ شده است مراجعه فرماييد].

 

فهم قرآن با قرآن

-------------------------------------------------------------

فهم قرآن با قرآن

(القرآن يفسر بعضه بعضا). تفسير القرآن اصولى مدون و نامدون دارد. فى المثل يكى از اصول مدون آن علم به زبان عربى و صرف و نحو و مفردات و تركيبات لغات قرآن است. يا به قول زمخشرى دو علم معانى و بيان، از علوم بلاغى، براى مفسر قرآن لازم است. در اين جا وارد تفصيل قواعد تفسير نمى‌شويم و فقط به همين اكتفا مى‌كنيم كه يكى از اصول و اركان تفسير قرآن كريم كه بسيارى از مفسران به آن اشاره كرده‌اند و بسيارى ديگر نيز بدون اشاره صريح به آن، آن اصل را رعايت و آن روش را در تفسير خود از قرآن كريم استخدام كرده‌اند، اهتمام به حل مشكلات قرآنى به مدد خود قرآن است. در اين زمينه عبارت معروفى هست كه: القرآن يفسر بعضه بعضا (يا: ان القرآن ...) يعنى بخش‌هايى از قرآن، روشن‌گر بخش‌هاى ديگر است. قرآن پژوهان معاصر، از جمله علامه‌ى طباطبايى در مقدمه‌ى الميزان، صبحى صالح در مباحث فى علوم القرآن (چاپ دهم، ص 299 به بعد)، محمد حسين ذهبى در آغاز التفسير و المفسرون (ج / 1، ص 37 - 44) و استاد سيد على كمالى دزفولى در قانون تفسير (ص 393) به اين روش يا قاعده اشاره كرده‌اند، مرحوم سيد هبة الدين شهرستانى در كتاب تنزيه‌ى تنزيل عبارت القرآن يفسر بعضه بعضا را خبر (حديث) شمرده است، ولى منبعى براى آن ياد نكرده است. به قديم‌تر برگرديم. دو تن از قرآن پژوهان قديم يعنى زركشى در برهان و سيوطى در اتقان نيز به آن اشاره كرده‌اند، كه نظر به اهميت آن دو متن عبارات آنها را نقل و ترجمه مى‌كنيم. امام بدرالدين محمد بن عبدالله زركشى (در گذشته 794 ق) در كتاب البرهان فى علوم القرآن كه اساس تأليف كتاب مرجع مهم قرآن پژوهى سيوطى يعنى الاتقان قرار گرفته است، مى‌نويسد: مسأله، گفته‌اند كه بهترين شيوه‌هاى تفسير، تفسير قرآن به قرآن است. زيرا آنچه در جايى مبهم باشد در جاى ديگر روشن آمده است، و هر آنچه در جايى مختصر باشد، در جاى ديگر مبسوط آمده است. (البرهان فى علوم القرآن، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم. ط 2. لبنان، دارالمعرفة، بى‌تا، ج 2، ص 175) سيوطى (849 - 911 ق) در نوع (فصل) هفتاد و هشتم اتقان، در تحت عنوان شناخت شروط مفسر و آداب تفسير مى‌نويسد: علما گفته‌اند: هر كس كه قصد تفسير كتاب عزيز را داشته باشد، اول آن را از خود آن بطلبد كه هر چه در جايى مبهم باشد، در جاى ديگر روشن است، و هر چه در جايى مختصر باشد، در جاى ديگر بسط يافته است. و ابن جوزى كتابى در اين زمينه دارد مشتمل بر مبهماتى [از عبارات قرآن] كه در جاى ديگر روشن شده است، و من در نوع مجمل (فصل مربوط به مبهمات) مثال‌هايى از آن نقل كرده‌ام. (الاتقان فى علوم القرآن، للحافظ جلال الدين عبدالرحمن السيوطى. تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم. قاهرة، 1975، ج 4، ص 200 - ترجمه‌ى فارسى اتقان، ج 2، ص 557). گفتنى است كه زركشى و سيوطى اين قول را از خود نگفته‌اند، و سخن خود را با قيل (گفته شده است) يا قال العلماء (علماء گفته‌اند) آغاز كرده‌اند. به احتمال قريب به يقين منشأ اصلى قول آنان، قول صريح ابن تيميه (661 - 728) است در كتاب كوچكى به نام مقدمة فى اصول التفسير (لبنان، دارمكتبة الحياة، 1980 م) كه عباراتش شباهت تام و تمام به عبارات زركشى و سيوطى دارد. از ابن تيميه قديم‌تر كسى از مفسران به اين قاعده تصريح نكرده است، نه شيخ طوسى، نه شيخ طبرسى، نه ابوالفتوح، نه زمخشرى و نه طبرى. ولى منشأ اين قول در منابع كهن‌تر هم پيدا مى‌شود و چه منبعى كهن‌تر از نهج البلاغه و چه منبعى عظيم‌تر و اساسى‌تر از خود قرآن؟ شرح اين اجمال خواهد آمد. اميرالمؤمنين على (ع) در خطبه‌ى 133 در اشاره به قرآن كلمات بلندى دارد، تا آن جا كه مى‌فرمايد: كتاب الله تبصرون به، و تنطقون به، و تسمعون به (كتاب خدا كه: بدان - راه حق را - مى‌بينيد، و بدان - از حق - سخن مى‌گوييد، و بدان - حق را - مى‌شنويد). بعد مى‌رسد به عباراتى كه از نظر بحث ما حائز اهميت است:‌«و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض ...» (بعض آن بعض ديگر را تفسير كند و پاره‌اى بر پاره‌ى ديگر گواهى دهد. - نهج البلاغة. ترجمه‌ى دكتر سيد جعفر شهيدى، ص 132).

در قرآن كريم هم اين معنا هست كه بعضى از آيات يعنى محكمات، اساسى و در حكم كليد فهم بعضى ديگر از آيات يعنى متشابهات است (آل عمران، آيه‌ى 7). يك نكته و واقعيت مهم حاكى از اين كه قاعده‌ى فهم قرآن با قرآن بس كهن و اصيل است اين است كه خود حضرت رسول (ص) به آن اعتقاد داشته و عمل مى‌كرده‌اند؛ كه به دو نمونه از عملكرد ايشان در تفسير قرآن به قرآن اشاره مى‌كنيم. نمونه‌ى اول) در بخش اخير آيه‌ى 187 سوره‌ى بقره چنين آمده است:‌{كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ...} (و بخوريد و بياشاميد تا آنكه رشته‌ى سپيد سپيده از رشته سياه [شب] برايتان آشكار شود ...). «اين الخيط الابيض و الخيط الاسود» از همان عهد رسول الله (ص) و نزول وحى براى بعضى از ساده انديشان مايه‌ى اشتباه شده است. ميبدى در كشف الاسرار (1 / 505) و ابوالفتوح رازى در روح الجنان (2 / 81) مى‌نويسند كه حضرت رسول (ص) به عدى بن حاتم آداب روزه و نماز مى‌آموخت و به او گفت بخور و بنوش تا آنكه رشته‌ى سپيد از رشته‌ى سياه برايت آشكار شود (پيدا است كه حضرت (ص) همان كلمات آيه‌ى قرآنى را به كار برده‌اند). سپس اين عدى كه فرزند همان حاتم طايى معروف است و يك رشته رسن يا ريسمان سپيد و يك رشته ريسمان سياه، پيش چشم خود نگه مى‌دارد و بر او روشن نمى‌شده است كه كدام به كدام است؛ و تصور مى‌كرده است كه مراد حضرت (ص) و در واقع مراد آيه‌ى قرآن اين است كه تا زمانى بخوريد و بياشاميد كه بتوانيد در تاريك - روشن فجر بين رشته‌ى سپيد رنگ و سياه رنگ فرق بگذاريد. حضرت پيامبر (ص) چون حكايت عدى بن حاتم را شنيدند خنديدند و گفتند يا ابن حاتم انك لعريض القفا (اى فرزند حاتم تو عريض القفا - يعنى كودن - هستى). ميبدى دنباله‌ى داستان را چنين مى‌نويسد: [سپس حضرت (ص) فرمود: اى پسر حاتم آن رشته‌ى سپيد و سياه مثلى است تاريكى شب و روشنايى روز را. نبينى كه در عقب گفت من الفجر [يعنى از سپيده]؟. اين حكايت را بسيارى از محدثان و مفسران نوشته‌اند؛ با وجود اين بعضى از مترجمان با فضل و كمال معاصر هم همچنان به دام اين اشتباه افتاده‌اند و مى‌افتند. چنان كه مرحوم ابوالقاسم پاينده در ترجمه‌ى اين آيه مى‌نويسد: بخوريد و بياشاميد تا از طلوع صبح‌دم رشته‌ى سپيد از رشته‌ى سياه بر شما نمايان گردد. و آقاى محمد باقر بهبودى كه متتبع‌تر و قرآن پژوه‌تر از او است، در ترجمه‌ى جديدالانتشار خود كه تحت عنوان معانى القرآن در سال 1369 منتشر شده است، در ترجمه‌ى توضيح آميز همين آيه چنين مى‌آورد: به شب‌هاى روزه دارى مى‌توانيد بخوريد و بياشاميد تا آن لحظه‌اى كه نخ سفيد در اثر روشنايى نور فجر، از نخ سياه ممتاز گردد ... نمونه دوم) آيه‌ى 82 سوره‌ى انعام چنين است:‌{الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ}. (كسانى كه ايمان آورده‌اند و ايمان‌شان را به ظلم [شرك] نيالوده‌اند آنانند كه امن [و امان] دارند و آنانند كه ره يافته‌اند). بسيارى از مفسران (از جمله ميبدى، ابوالفتوح، بيضاوى و قرطبى) نقل كرده‌اند كه چون اين آيه نازل شد، براى اصحاب پيامبر (ص) سوءتفاهمى پيش آمد كه حضرت پيامبر (ص) با استناد به آيه‌ى ديگرى از قرآن مجيد آن را رفع كردند. قرطبى در تفسير گران‌قدرش مى‌نويسد: و در صحيحين [صحاح بخارى و مسلم] از ابن مسعود نقل شده است كه چون اين آيه نازل شد، اين امر بر اصحاب رسول الله (ص) گران آمد و گفتند كدام يك از ما است كه در حق خويش ظلم نكرده باشد. آن گاه رسول الله (ص) گفتند چنين نيست كه پنداشته‌ايد، آن [ظلم] در اين جا همانند آن است كه لقمان با فرزندش مى‌گويد: اى پسركم به خداوند شرك مياور، چرا كه شرك ظلمى بزرگ است. (سوره‌ى لقمان، آيه‌ى 13). مترجمان معاصر آقايان بهبودى، آيتى و خواجوى در اين جا ظلم را به درستى به كلمه‌ى شرك ترجمه كرده‌اند. اما شادروان مهدى الهى قمشه‌اى و نيز مرحوم پاينده ظلم را به ستم و ظلم و ستم ترجمه كرده‌اند. در اين جا ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش آيد كه اين قاعده‌ى متين، به كار تفسير قرآن مى‌خورد يا ترجمه‌ى آن؟ در پاسخ عرض مى‌كنم كه اين بنده از اين قاعده در ترجمه‌ى قرآن سود جسته‌ام. و به چندين و چند نمونه از آن در همين مقاله اشاره مى‌كنم. زيرا بين تفسير و ترجمه از آن نظر كه ما مى‌نگريم، يعنى از نظر فهم درست كتاب الله فرقى نيست. از آن گذشته ترجمه و تفسير يك متن، حتى متن عادى و غير از قرآن، يك كوشش مشابه و مشترك است. مى‌توان گفت ترجمه نوعى تفسير بسيار موجز است و بالعكس هر تفسير، نوعى ترجمه‌ى گسترده است. آنچه مسلم است هم مفسران براى فهم مشكلات لفظى - معنايى قرآن كريم به اين شيوه عمل كرده‌اند و هم بنده‌ى مترجم و احتمالاً مترجمان ديگر قرآن. گمان نمى‌كنم كه لازم باشد براى اثبات همانندى‌هاى ترجمه و تفسير قرآن، دلايل بيشترى بياوريم. اما دلايل ديگرى هم مى‌توان به ميان آورد. فى المثل هم مفسر و هم مترجم قرآن، به علوم زبانى و بلاغى توجه مى‌كنند. براى هر دو فهم استعارات و مجازات و تشبيهات قرآن اهميت دارد. براى هر دو فهم مفردات و معانى حقيقى (غير مجازى) و عادى لغات قرآن لازم است. براى هر دو فهم چون و چند صرفى و نحوى آيات و عبارات قرآنى مهم و به يك‌سان ضرورى است و نظاير اين. پس گزافه يا نادرست نيست كه ما از يك اصل تفسيرى، در ترجمه‌ى قرآن استفاده كرده‌ايم. اينك به عرضه مثال‌ها مى‌پردازم.

1) آيه‌ى 12 سوره‌ى اعراف چنين است:

{قالَ ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ...} [خداوند به شيطان گفت:] (چه چيز تو را بازداشت كه سجده نكردى؟). در بادى نظر چنين مى‌نمايد كه بايد بعد از منع [ما منعك] انتظار فعل مثبت داشت. يعنى ان تسجد كه ترجمه‌اش چنين مى‌شود: چه چيزى تو را از سجده كردن بازداشت؟

و توجه به آيه‌ى 75 سوره‌ى ص [سوره‌ى صاد] نشان مى‌دهد كه حدس و انتظار ما درست بوده است. زيرا در آن جا همين گفت و گو بين حق تعالى و شيطان پيش آمده و مى‌فرمايد:‌{قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ} (فرمود اى ابليس چه چيزى تو را از سجده كردن به آنچه با دستان خويش آفريده‌ام، بازداشت؟).

2) آيه‌ى 155 سوره‌ى نساء، چنين است:

{فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ...} (آن گاه به سبب پيمان شكنى‌شان و كفر ورزيدن‌شان به آيات الهى و كشتن‌شان پيامبران را به ناحق و ادعاى‌شان كه دل‌هاى ما در پوشش است ...). چنان كه ملاحظه مى‌شود در اين آيه يا آيات بعدى كه بر همين سياق است، ادامه‌ى كلام و پاسخ اينكه به سبب پيمان شكنى‌شان و كفر و انكار ورزيدن‌شان به آيات الهى و غيره چه امرى رخ مى‌دهد، نمى‌آيد. بعضى از مفسران اشاره كرده‌اند كه پاسخ مقدرش اين است كه آنان را بدين سبب‌ها لعنت كرديم. ولى قول الفصل و فصل الخطاب در اين مورد، آيه‌ى 13 سوره‌ى مائده است كه باز در اشاره به بنى اسرائيل مى‌فرمايد:‌{فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ...} (آن گاه به سبب پيمان شكنى‌شان لعنت‌شان كرديم ...) كه همه‌ى قرائن نشان مى‌دهد كه آن محذوف و پاسخ مقدر كه در آيه‌ى قبلى به حق انتظارش را داشتيم، طبق صريح اين آيه لعنت‌شان كرديم است. و نگارنده‌ى اين سطور در ترجمه‌ى خود از قرآن مجيد، پس از آوردن آن عبارت، كلمه‌ى [لعنت‌شان كرديم] را به همين ترتيب در داخل دو قلاب آورده است.

3) بخش اخير آيه‌ى 11 سوره‌ى رعد چنين است:

{... إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...} (بى‌گمان خداوند آنچه قومى دارند دگرگون نكند، مگر آنكه آنچه در دل‌هاى‌شان دارند دگرگون كنند). اين آيه، يعنى همين بخش از آيه‌ى 11 سوره‌ى رعد كه محل بحث ما است، آيه‌ى معروفى است و در عصر جديد هيچ مصلح و متفكر مسلمانى نيست كه به آن استناد، آن هم استناد نادرست، نكرده باشد. نگارنده‌ى اين سطور در ضمن مقاله‌اى كه در نقد و معرفى تفسير الميزان اثر گران‌قدر شادروان علامه‌ى طباطبايى نوشته‌ام از اين آيه و سوءتفاهم بسيارى از متجددان و معاصران درباره‌ى آن سخن گفته‌ام كه در كتاب تفسير و تفاسير جديد (صفحات 123 تا 131) درج شده است. خلاصه‌ى بسيار كوتاهى از آن بحث و ايرادى كه اينجانب به آن متجددان دارم از اين قرار است. قريب به اتفاق مفسران قرن حاضر و ساير محققانى كه درباره‌ى مسائل اجتماعى و فلسفه‌ى تاريخ از نظر قرآن تحقيق كرده‌اند، معناى اين آيه را يا اين بخش از آيه را چنين گرفته‌اند كه خداوند زندگى و سرنوشت قومى را از بد به نيك تغيير نمى‌دهد مگر آنكه آن قوم به خود آيند و آينده‌ى خود را دگرگون سازند و كمر همت به تغيير محيط و حل مشكلات خويش بندند. ظاهراً اين معنا و تفسير خيلى موجه و مترقى است و هيچ عيبى ندارد. جز اينكه با روح تعاليم اسلام و توحيد و قرآن منافات دارد. هر چند اين منافات در نظر اول چندان اشكال نيست. فحواى اين تفسير خيلى دنيوى و اصالت اجتماعى و اومانيستى و مادى و حتى ماركسيستى است. يعنى اراده‌ى يك قوم را سلسله جنبان مى‌گيرد و خداوند را قهراً دنباله روى آن. اين نحوه‌ى تفسير ظاهراً مأنوس و باطناً بيگانه، به كلى بر خلاف اجماع جمهور مفسران قديم است، نه با صدر و ذيل همين آيه وفاق دارد، نه با روح كلى قرآن و تفكر توحيدى. بزرگانى چون آيت الله شهيد محمد باقر صدر، استاد مرتضى مطهرى، مرحوم آيت الله طالقانى، دكتر على شريعتى، مهندس مهدى بازرگان و حتى از قديم‌ترها سيد جمال الدين اسدآبادى نيز آيه را از دريچه‌ى روحيه‌ى انقلابى‌ا‌ند. و به تعبير ما اومانيستى يا اصالت اجتماعى معنى كرده‌اند. اما چنان كه اشاره شد اجماع قدما بر خلاف اين است. علامه‌ى طباطبايى هم مانند قدما معنى مى‌كنند و با بحث موشكافانه‌ى خود در ذيل اين آيه، آن معناى قديمى را به كرسى مى‌نشانند و راه‌هاى توجيه معناى جديد را به حق و با استدلال قرآن شناسانه مى‌بندند. معدل آراء قدما و معناى مشروح اين آيه چنين است: كه خداوند هر نعمتى - اعم از ايمان و طاعت و اطاعت و رونق و رفاه و راحت - كه بر اثر پيروى از فطرت و سنت الهى به قومى بخشيده باشد، مادام كه نيت خود را نگردانند و در سر رشته‌دارى و سبب‌سازى او شك و شبهه نياورند، و بالطبع گرفتار ناسپاسى و غفلت و بطر (نعمت زدگى) و سرمستى و هوى پرستى نشوند، آن نعمت و نعيم را از نيك به بد (و نه از بد به نيك چنان كه متجددان مى‌گويند) مبدل نمى‌گرداند. و چون (در ازاء سوءنيت يا اعمال سوء يك قوم) پادافراهى براى آن قوم مقرر داشت، آن پادافراه بد هيچ برگردانى ندارد، و در برابر خداوند هيچ يار و ياورى نخواهند داشت. آرى سنت الهى چنين است كه بخشيدن نعمت با او است و از اراده‌ى او آغاز مى‌شود، ولى مقرر است كه از دست دادنش و تباه كردنش از اراده و عمل انسان آغاز شود. اين تفسير با شكورى خداوند و كفورى انسان متناسب است. به قاعده‌ى شريفه‌ى القرآن يفسر بعضه بعضا بازگرديم. به قول علامه طباطبايى دنباله اين آيه: {وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ} (چون خداوند در حق قومى پادافراه يا ناخوشى بخواهد، امر او برگردانى ندارد) بهترين شاهد است بر اينكه مقصود از ما بقوم نعمت قبلى ايشان است، نه اعم از نعمت و نقمت: آيه‌اى كه بالصراحه معناى اين آيه را روشن مى‌گرداند و كلمات آن دقيقاً برابر با كلمات آيه‌ى مورد بحث است، با اين تفاوت كه كلمه‌ى نعمت و انعام الهى را بالصراحه اضافه دارد، آيه‌ى 53 سوره‌ى انفال است كه مى‌فرمايد:‌{ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ}. (اين از آن است كه خداوند دگرگون كننده‌ى نعمتى نيست كه بر قومى ارزانى داشته باشد، مگر آنكه آنچه در دل‌هاى‌شان دارند بگردانند).

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( قرآن و قرآن پژوهی ) | تاريخ ارسال: دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

18 - فقه يا احكام قرآن

-------------------------------------------------------------

18 - فقه يا احكام قرآن

قرآن مجيد كه در اصطلاح فقه و اصول به آن كتاب مى‌گويند، اولين و مهم‌ترين مصدر تشريع احكام و منشأ فقه اسلامى است. قرآن، جامع قوانين الهى و معيار سنجش اخبار و احاديث بوده و خواهد بود و بر همين اساس است كه از زمان نزول بر پيامبر اكرم (ص) تا به امروز و براى هميشه به عنوان اولين مرجع احكام مورد توجه فقهاى اسلام بوده و خواهد بود و تاريخ فقاهت و اجتهاد، خود گواه اين مدعا است. (منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، نوشته‌ى محمد ابراهيم جناتى). 6) معروف است كه آيات فقهى يا آيات الاحكام در قرآن مجيد در حدود پانصد آيه است (پيشين، 13 - 14). ولى استنباط از قرآن، نياز به معارف بسيار و احاطه بر علوم زبانى و ادبى (از جمله لغت و نحو معانى و بيان) و علوم قرآنى (از جمله شناخت ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و اسباب نزول) و علوم شرعى و مبادى فقه و اصول دارد. تا فى المثل محقق دريابد كه هر امرى در قرآن، حاكى از وجوب نيست، و هر وجوبى با امر بيان نمى‌شود. و گاه نهى در قالب نفى و اخبار جانشين انشاء است. عملاً اگر كسى به درجه‌ى اجتهاد نرسيده يا لااقل قريب الاجتهاد نباشد، استنباط فقهى‌اش از قرآن، اتقان و اعتبار علمى ندارد. همين است كه مسأله‌ى حجيت ظواهر قرآن را كه پيشتر هم از آن بحث كرديم، به آسانى نمى‌توان پذيرفت (نيز - در حجيت كتاب، در اصول فقه، تأليف محمد رشاد، 200) و مراد از اين ترديد، تأييد يا تقويت موضع اخباريان نيست كه كتاب را به شرط سنت و فقط از طريق سنت قابل فهم مى‌دانند؛ غافل از آنكه ائمه‌ى اطهار، (ع)، قرآن را ميزان و محك صدق اخبار منقول از خود شمرده‌اند. بلكه مراد ما تأييد مواضع اصوليان و بيان ضرورت و اهميت اجتهاد است. و نهايتاً چنان كه محققان گفته‌اند قرآن مجيد با آنكه قطعى الصدور است، ظنى الدلالة است. (نيز - اصول فقه، مظفر، ترجمه على رضا هدايى، 2 / 47 - 48). فقها و قرآن پژوهان فقهى مشرب همه‌ى مذاهب اسلامى، كتب بسيارى در فقه قرآن يا احكام القرآن، تأليف كرده‌اند. قديم‌ترين آيات الاحكام اثر محمد بن سائب كلبى است (م 146 ق) و از امهات متونى كه در اين زمينه موجود و مدار تحقيق و مراجعه است، اين آثار است: فقه القرآن، تأليف قطب راوندى (م 573 ق)؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن، تأليف فاضل مقداد سيورى (م 826 ق) كه تحت عنوان تفسير شاهى به فارسى در آمده است؛ زبدة البيان، تأليف مقدس اردبيلى (م 993 ق)؛ قلائد الدرر فى آيات الاحكام بالاثر، تأليف احمد بن اسماعيل جزائرى (م ح 1150 ق)؛ مسالك الافهام فى تفسير آيات الاحكام، تأليف فاضل جواد كاظمى (اواسط قرن يازدهم هجرى)؛ آيات الاحكام، تأليف محمد باقر قايينى (م 1352 ق). و در عصر جديد دو اثر خوش تدوين در اين زمينه از سوى دانشمندان شيعه عرضه گرديده است. نخست، ادوار فقه (مجلد دوم) اثر محمد شهابى، و ديگر احكام قرآن، اثر محمد خزائلى (نيز - منابع اجتهاد، پيش گفته، 9 - 10 كه 32 اثر از آثار فقهاى شيعه، و ده‌ها اثر از فقهاى ساير مذاهب اسلامى را معرفى كرده است).

 

19 - ترجمه‌ى قرآن

-------------------------------------------------------------

19 - ترجمه‌ى قرآن

درباره‌ى جواز ترجمه‌ى قرآن، قرن‌ها بين علما و فقهاى مذاهب اسلامى بحث بوده است. چون اغلب فقها و ائمه‌ى اربعه‌ى اهل سنت (جز ابو‌حنيفه كه قول اولش بر جواز بود سپس آن را موكول به ندانستن عربى كرد) حكم داده‌اند كه خواندن فاتحه و سوره در نماز جز به عربى روا نيست، بعضى استنباط كرده‌اند كه شايد اصولاً ترجمه‌ى قرآن به هيچ زبانى روا نيست. اما سابقه‌ى ترجمه قرآن بسيار كهن است و معروف است كه سلمان فارسى {بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ} را به به نام يزدان بخشاينده ترجمه كرده بوده است. (تاريخ قرآن، راميار، 653) بعضى از منكران و مانعان ترجمه‌ى قرآن مى‌گفته‌اند چون كلام قرآن معجز است و اين معجزه فقط در عربى است و به زبان ديگر در نمى‌آيد، در اين صورت ترجمه‌ى قرآن به هر زبان ديگرى، محال و لذا چنين كوششى عبث و بى‌فايده است. بعضى نيز بر آن بوده‌اند كه ترجمه‌ى قرآن باعث مى‌شود كه توجه مسلمانان و مخاطبان از نص عربى به ترجمه معطوف گردد؛ و رفته رفته در طول زمان متن اصلى مهجور بماند. ولى طرفداران جواز ترجمه به اين آيه از قرآن استناد كرده‌اند كه {وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ} (ابراهيم، 4) (هيچ پيامبرى نفرستاده‌ايم مگر [با كتابى] به زبان قومش). چون اگر قرآن ترجمه شود، رسالت قرآن و پيامبر و نيز اتمام حجت بهتر صورت مى‌گيرد. زمخشرى در تفسير همين آيه مى‌نويسد: قرآن لا جرم يا بايد به همه‌ى زبان‌ها نازل مى‌شد، يا به يكى از آنها. و نيازى به نزول آن به جميع زبان‌ها نيست، زيرا ترجمه، جانشين اين امر مى‌گردد. در سال‌هاى اخير، فتوايى از سوى علماى الازهر در اين باب صادر شده كه قائل به جواز ترجمه‌ى قرآن است.

ترجمه‌ى قرآن به فارسى، گويا قديم‌ترين و نخستين ترجمه‌ى قرآن به زبان ديگر است، كه بيش از هزار سال پيشينه دارد. تا كنون قديم‌ترين ترجمه‌ى فارسى، ترجمه‌ى تفسير طبرى دانسته مى‌شد كه در اواسط قرن چهارم هجرى در ماوراءالنهر به دستور منصور بن نوح سامانى صورت گرفته است. اما ترجمه‌ى معروف به قرآن قدس كه در سال‌هاى اخير به كوشش دكتر على رواقى انتشار يافته است، از آن هم كهن‌تر مى‌نمايد. ترجمه‌ى قرآن موزه پاريس، كه تصحيح و طبع آن نيز به كوشش دكتر رواقى انجام گرفته، ترجمه‌اى ناقص اما بسيار ارزشمند از حدوداً اوايل قرن پنجم هجرى است. ترجمه‌ى قرآن مورخ 556 ق به كوشش دكتر محمد جعفر ياحقى انتشار يافته است. ترجمه‌هاى كهن ديگر قرآن كه در دل تفاسير آمده است عبارت‌اند از: ترجمه‌ى مندرج در تفسير تاج التراجم فى تفسير القرآن للاعاجم تأليف عماد الدين طاهر اسفراينى (م 471 ق) مشهور به شهفور كه به كوشش آقاى نجيب مايل هروى نزديك به انتشار است؛ ترجمه‌ى مندرج در تفسير قرآنى مجهول المؤلف، مشهور به تفسير كمبريج (به خاطر آنكه تنها نسخه‌ى ناقص بازمانده از آن در كتابخانه دانشگاه كمبريج محفوظ بوده است) كه به كوشش دكتر جلال متينى در دو مجلد انتشار يافته است. ترجمه‌ى تفسير سور آبادى [ابوبكر عتيق نيشابورى] كه ترجمه‌ى آيات و قصص قرآنى آن به كوشش استاد يحيى مهدوى و مهدى بيانى در دو مجلد انتشار يافته است، و كل تفسير به همت آقاى على اكبر سعيدى سيرجانى در دست طبع است. گفتنى است كه سورآبادى در سال 494 قمرى در گذشته است. ترجمه‌ى قابل توجه و مهم ديگرى كه باز در دل تفسير محفوظ مانده است، ترجمه‌ى مندرج در تفسير نوبت اول كشف الاسرار و عدة الابرار / اثر ابوالفضل ميبدى (م 520 ق) است كه بر مبناى گسترش امالى تفسيرى خواجه عبدالله انصارى تدوين شده است. پس از آن، ترجمه مندرج در تفسير ابوالفتوح رازى شايان ذكر است. پس از ترجمه‌هاى مندرج در تفسير منهج الصادقين ملا فتح الله كاشانى و تفسير جلاء الاحزان [تفسير گازر]، كه اهميت طراز اولى ندارد، به يك ترجمه‌ى بسيار شيوا مى‌رسيم: ترجمه‌ى شاه ولى الله دهلوى (م 1176 يا 1179 ق) كه بارها در هند و پاكستان به طبع رسيده است. از سراسر عصر قاجار يك ترجمه‌ى قابل توجه باقى مانده است كه به قلم محمد طاهر مستوفى شيبانى، معروف به بصيرالملك است كه از رجال فرهنگى و درباريان ناصرالدين شاه بوده است. اين ترجمه بارها، از جمله در سال 1344 ش از سوى انتشارات محمد حسن علمى به طبع رسيده است. در عصر جديد نخستين ترجمه‌ى مهم قرآن مجيد، ترجمه‌ى عبدالحسين آيتى معروف به آواره (128 - 1371 ق) است كه در جوانى از سلك روحانى به درآمد و به بهائيه گرايش يافت و كتاب الكواكب الدرية فى مثر البهائية را در تاريخ بهائيت نوشت و از مبلغان طراز اول اين فرقه گرديد. سپس از ناراستى‌هايى كه ديد سر خورد و از بهائيت، تبرى جست و كتاب كشف الحيل (3 جلد، 1310 ش) را در رد بهائيت و بيان پشيمانى خود نوشت. ترجمه‌ى او از قرآن مجيد كتاب نبى يا قرآن فارسى نام دارد (3 جلد، يزد، 1324 - 1326 ش). (درباره‌ى او - دايرة المعارف تشيع، 1 / 241 - 242). بهترين و شايد آخرين ترجمه‌ى تحت اللفظى قرآن در عصر جديد، ترجمه‌ى محمد كاظم معزى است كه بارها تجديد چاپ يافته است. مرحوم محيى الدين مهدى الهى قمشه‌اى (1318 ق - 1393 ق / 1352 ش) از عرفا و شعرا و علماى ذوفنون معاصر در حدود سال‌هاى 1320 ش ترجمه‌ى خوش‌خوانى از قرآن كريم به دست داد. به تحقيق هيچ ترجمه‌اى از ترجمه‌هاى جديد قرآن اين چنين با استقبال عظيم مردم مواجه نشده كه بارها به تجديد چاپ رسيده است. حسن و عيب اين ترجمه، يك چيز و آن افزودن و مزج تفسير با ترجمه است. با وجود اين اقبال بى‌سابقه‌ى مردم، قرآن پژوهان اين ترجمه را آكنده از اغلاط علمى مى‌دانند. (براى تفصيل - نقد بسيار مفصل نگارنده بر اين ترجمه در كتاب قرآن پژوهى). در عصر جديد كه اصولاً صناعت ترجمه بهبود كلى يافته است، ترجمه‌ى تحت اللفظى قرآن مجيد نيز موقوف شده است. ترجمه‌ى مرحوم ابوالقاسم پاينده (129 - 1363 ش) نويسنده و مترجم پركارى كه ترجمه‌ى تاريخ طبرى يكى از كارهاى او است، ترجمه‌اى متين و استوار است ولى خالى از اغلاط نيست؛ علامه محمد فرزان، نقد مفصل و عالمانه‌اى بر آن نوشته است. تا پيش از انقلاب اسلامى ايران (1357 ش) دو ترجمه‌ى قابل توجه از قرآن نيز داريم: ترجمه‌ى حكمت آل آقا؛ و ترجمه‌ى زين العابدين رهنما (همراه با توضيحات در پاى صفحه، در 4 مجلد). پس از انقلاب اسلامى توجه به ترجمه‌ى قرآن در ايران بالا گرفته است و چندين ترجمه انتشار يافته است، از جمله ترجمه‌ى جلال الدين فارسى؛ ترجمه‌ى محمد باقر بهبودى به عنوان معانى القرآن كه ارزش علمى آن نازل است، ولى از نظر احتوا بر تفسير همانند ترجمه‌ى قمشه‌اى است (- نقد نگارنده بر اين دو ترجمه در كتاب قرآن پژوهشى؛ همچنين - نقد محققانه حسين استاد ولى بر ترجمه‌ى بهبودى در مجله‌ى مترجم ويژه‌ى ترجمه قرآن، 1372 ش). همچنين ترجمه‌ى ابوالقاسم امامى؛ ترجمه‌ى محمد خواجوى (- نقد نگارنده در كتاب پيشگفته). ترجمه‌اى كه بيشتر از ساير ترجمه‌هاى جديد از استقبال مردم برخوردار بوده است. ترجمه‌ى شيواى عبد المحمد آيتى است (- نقد نگارنده در كتاب پيش گفته). ترجمه‌ى قرآن كريم به قلم سيد جلال الدين مجتبوى، محمد مهدى فولادوند، كه در همين اواخر انتشار يافته است از بهترين و شيواترين ترجمه‌هاى عصر جديد است. طبق آمار منتشر شده در كتاب شناسى جهانى ترجمه‌هاى قرآن مجيد (به انگليسى، ويراسته اكمل الدين احسان اوغلى، طبع استانبول) كه كتاب شناسى ترجمه‌هاى قرآن را به هر زبان از سال 1515 م تا 1980 م در بر دارد، قرآن مجيد از آغاز تا زمان تأليف اين كتاب شناسى (1980 م) به 65 زبان ترجمه شده است. روى هم رفته مشخصات كتاب شناختى 2762 ترجمه و تفسير قرآن (به اعتبار اينكه در بردارنده‌ى ترجمه است) در اين اثر آمده است. قديم‌ترين ترجمه‌ى قرآن به زبان‌هاى اروپايى، ترجمه‌ى انگليسى ناقصى است كه در سال 1515 م منتشر شده، ولى نخستين ترجمه‌ى كامل به زبان لاتين است كه در سال 1543 م انتشار يافته است. بهترين ترجمه‌هاى فرانسوى قرآن ترجمه‌ى كازيميرسكى و ترجمه‌ى بلاشر است. بهترين ترجمه‌هاى آلمانى قرآن ترجمه‌ى اولمان، ترجمه‌ى هنينگ، و اخيراً ترجمه همراه با توضيحات و واژه‌نما (كنكوردانس) اثر رودى پارت است. در دايرة المعارف اسلام (در پايان مقاله‌ى قرآن) از هشت ترجمه‌ى قرآن به روسى ياد شده است. آخرين و بهترين ترجمه‌ى قرآن به روسى كه در مقاله‌ى مزبور به آن اشاره شده است، ترجمه‌ى اسلام شناس شهير روسى كراچفسكى است ترجمه‌ى روسى پروفسور عثمانوف هم بسيار معتبر است. بهترين ترجمه‌هاى انگليسى قرآن، ترجمه‌ى پيكتال، آربرى و عبدللّه يوسف على است.

 

20 - فرهنگ آفرينى قرآن

-------------------------------------------------------------

20 - فرهنگ آفرينى قرآن

قرآن مجيد سر منشأ اغلب علوم و هنرهاى اسلامى است. 1) قرآن سندى تاريخى است و تا آن جا كه به حوادث اشاره دارد، از جمله به حوادثى از زندگانى و روزگار پيامبر (ص) و غزواتى چون بدر و احد و حنين، يا اشاراتى به فرهنگ جاهليت دارد، در حكم تاريخى مستند است. همچنين بسيارى محققان بر مبناى نگرش تاريخى قرآن، فلسفه‌هاى تاريخ گوناگون استنباط كرده‌اند. 2) فقه و اصول فقه مذاهب مختلف اسلامى، چنان كه در بخش فقه يا احكام قرآن ياد كرديم، مستقيماً ريشه در قرآن دارد. و تا امروز هم محاكم شرعى يا نهادهاى دينى و مجالس قانون‌گذارى در كشورهاى اسلامى، يا مجتهدان و مفتيان، تعارض نداشتن قوانين و احكام و فتاواى جديد را با قرآن كريم رعايت مى‌كنند. 3) حديث يا سنت منبع مستقلى از قرآن است. اما با آن مناسبات و پيوند و هم‌خوانى بسيار دارد. چنان كه گاه قرآن سنت را نسخ مى‌كند يا تخصيص مى‌دهد، و گاه سنت قرآن را، كه در كتب مربوط به ناسخ و منسوخ، به تفصيل با مثال‌هاى بسيار بيان شده است. 4) عرفان يا تصوف اسلامى كه اساس آن بر حب الهى يا عشق متقابل انسان به خدا و خدا به انسان است (مائده، 54)، همچنين زهد و پارسايى و اصالت ندادن به دنيا و مراقبه و محاسبه نفس، همه در قرآن ريشه دارد. عرفان قرون اوليه كه بر مدار زهد و پارسايى مى‌گشت، يك سره قرآنى بود. مكتب‌هاى عرفانى حكمى و فلسفى متأخر از جمله مكتب ابن عربى نيز اساسش بر تأويل جسورانه از آيات و قصص قرآن استوار است. چنان كه مهم‌ترين متن عرفان نظرى در عالم اسلام كه فصوص الحكم ابن عربى (م 638 ق) است، داراى 27 فص است كه با گرده‌بردارى از قرآن و بر مبناى قصص قرآنى و شخصيت‌هاى انبياء و به نام آنها طراحى و تدوين شده است. ابوالعلاء عفيفى در مقدمه‌ى تصحيح خود از فصوص، اين نكته را روشن ساخته است (مقدمه، ص 12 و صفحات ديگر). همچنين بحث عرفا از اسماء و صفات الهى عمدتاً قرآنى است. 5) قرآن با آيات عديده‌ى اخلاقى و توصيه‌هاى بسيار به فضايل و نهى تخطئه از رذايل اخلاقى، در حدى به اخلاق و حكمت عملى توجه دارد كه مى‌توان آن را يك رساله‌ى اخلاقى متعالى در نظر گرفت، و در اغلب مكاتب و كتب اخلاقى، نفوذ آيات و احكام اخلاقى قرآنى مشهود است. (براى تفصيل در اين‌باره - تعاليم اخلاقى در قرآن نوشته‌ى بشيردار، در كتاب تاريخ فلسفه در اسلام، تدوين م. م. شريف، 1 / 224 - 241). 6) قرآن اساس دستور زبان عربى را نهاده است. بايد دانست كه نه قرآن تابع نحو و دستور زبان عربى است، بلكه نحو و دستور زبان عربى تابع قرآن است كه فى المثل سبيل يا رحمت را هم به صورت مؤنث و با ضمائر مؤنث، تلقى كرده است هم به صورت مذكر. از الكتاب سيبويه (قرن دوم هجرى) تا مغنى اللبيب ابن هشام (م 761 ق)، تا معجم‌هاى نحو كه امروز در جهان عرب تدوين مى‌گردد (از جمله - معجم النحو، تدوين عبدالغنى الدقر) اساس همه يا اكثريت قاطع مثال‌ها و شواهد قرآنى است. در مورد علوم بلاغى از جمله معانى، بيان و بديع نيز امهات متون بر اساس تعبيرات و زبان و بيان و شواهد و مثال‌هاى قرآنى شكل گرفته است. چنان كه دلايل الاعجاز (در علم معانى) و اسرارالبلاغة (در علم بيان) هر دو اثر عبد القاهر جرجانى (م. 471 ق) اوج آنها است. نفوذ قرآن در ادبيات عربى و فارسى و تركى و اردو و ساير زبان‌هاى جهان اسلام بسيار عظيم است. اغلب فرهنگ‌هاى عربى از لسان العرب تا المعجم الوسيط، شواهد و مستندات خود را از قرآن نقل مى‌كنند. زبان‌شناسان عرب به حق برآنند كه اگر قرآن نبود زبان عربى نابود مى‌شد. (- مباحثى در فقه اللغة و زبان‌شناسى عربى. نوشته‌ى رمضان عبدالتواب. ترجمه‌ى حميدرضا شيخى، فصل دوم، 125 به بعد) استاد مطهرى مى‌نويسد: زبان عربى، فقط زبان يك كتاب است، به نام قرآن. قرآن تنها نگهدارنده و حافظ و عامل حيات و بقاى اين زبان است. تمام آثارى كه بعد به اين زبان به وجود آمده، در پرتو قرآن و به خاطر قرآن بوده است ... (خدمات متقابل اسلام و ايران، 91). 7) علم كلام اسلامى، چه علم كلام مذهب رسمى اهل سنت يعنى كلام اشعرى، و چه علم كلام اقليت آنان كه امروزه كمابيش مهجور است، يعنى كلام معتزلى يا اعتزالى ريشه در قرآن دارد. همچنين مذاهب ديگر از جمله مرجئه و حتى خوارج. علم كلام مذاهب شيعه و مخصوصاً اسماعيليه و شيعه‌ى اماميه اثنا عشريه نيز كاملاً قرآنى است. و از اصول دين، و اصول مذهب (عدل و امامت) دو گونه بحث مى‌كنند، عقلى و نقلى. و در بحث‌هاى نقلى اتكاى اصلى به آيات قرآنى است. 8) فلسفه‌ى اسلامى نيز كه تا حدودى بر معتقدات و كلام استوار است جز در بحث‌هاى خيلى فنى و اسكولاستيك، غالباً به قرآن نظر دارد. و حتى در بحث اصالت وجود يا ماهيت نيز به آياتى از قرآن مجيد استناد مى‌كنند. (رعد، 17 نيز - تفسير الميزان ذيل همين آيه). يا برهان‌هاى اثبات وجود خداوند را با آيات قرآنى تطبيق مى‌دهند. (از جمله برهان وجودى يا صديقين را با آيه‌ى 53 سوره‌ى فصلت). و فلسفه‌ى اعصار متأخر از جمله فلسفه‌ى مزجى و متعالى مكتب ملاصدرا كه آميزه‌اى از فلسفه و كلام و عرفان است و مهم‌ترين تِز آن حركت جوهرى است، مبنا و مستند قرآنى دارد. (براى تفصيل بيشتر - تعاليم فلسفى قرآن در كتاب تاريخ فلسفه در اسلام. تدوين م. م. شريف، 1 / 195 - 221). 9) هنرهاى اسلامى مخصوصاً ادبيات، معمارى، خوشنويسى، و بخشى از موسيقى كه مربوط به ترتيل و تغنى و هم‌خوانى قرآن مجيد و نيز قوالى در مجالس سماع صوفيانه و اعياد مذهبى، همچنين كتابت و كتاب‌سازى و كتاب‌آرايى با هنرهايى چون تذهيب و تشعير و تجليد و كتيبه نويسى كه جزو هنر معمارى است و آرايش درون و بيرون مساجد و مقبره‌ها و نهادهاى خيريه از جمله تكيه‌ها و حسينيه‌ها، و حتى آب انبارها، غالباً و به مناسبت از آيات قرآنى استفاده مى‌شود، و در همه‌ى اين هنرها و فنون جنبى ديگر نفوذ قرآن بى حد و حساب و وصف ناپذير است. (نيز - خوشنويسى در فرهنگ اسلامى، تأليف آنمارى شيمل. ترجمه‌ى اس الله آزاد). 10) علوم قرآنى و قرآن پژوهى چنان كه در بخش مربوط به آن خواهد آمد، و در سراسر اين مقاله هم ملاحظه مى‌گردد، در اطراف قرآن مجيد و براى فهم و تفسير آن و استفاده از قرآن شناسى در ساير علوم شرعى پديد آمده است. 11) از همه وسيع‌تر و عظيم‌تر نفوذ قرآن در فرهنگ عامه و زندگى روزمره‌ى مسلمانان است. زير گوش نوزاد مسلمان اذان مى‌گويند و آياتى (از قرآن مى‌خوانند. نام نوزاد را يا با تفال و استخاره از قرآن انتخاب مى‌كنند يا نام‌هايى مى‌نويسند و براى تبرك در ميان صفحات قرآن قرار مى‌دهند و قرعه وار يكى را بر مى‌گيرند. همچنين نام فرزندان و روز و ساعت تولدشان را در صفحه‌ى اول يا آخر قرآن خانوادگى مى‌نويسند. استخاره يعنى مشورت با قرآن و راهنمايى خواستن از جنبه‌ى قدسى و غيبى قرآن، سابقه‌اى به طول تاريخ قرآن دارد. و در بعضى كتب كه مخصوص نوادر و نكته‌ها و ظرايف است، از استخاره‌هاى تاريخى سخن مى‌گويند (نيز - مقاله‌ى استخاره در قرآن پژوهى). در اغلب مراسم دينى و اجتماعى و اعياد و در ايران بعد از انقلاب اسلامى در آغاز هر جلسه‌ى رسمى اعم از علمى يا ادارى يا سياسى، آياتى چند از قرآن مجيد تلاوت مى‌شود. قرآن همچنين در عبادت روزانه نقش اساسى دارد. زيرا به فرموده‌ى رسول اكرم (ص) لا صلوة الا بفاتحة الكتاب (نماز جز با خواندن فاتحة الكتاب درست نيست). و اهل سنت 17 بار و شيعه به تفاوت مشرب‌ها، حداقل 10 بار سوره‌ى حمد را در نمازهاى شبانه روزى خود مى‌خوانند. همچنين پس از قرائت سوره‌ى حمد به انتخاب خود يك سوره يا مجموعه آياتى از يك سوره‌ى قرآن را كه اصطلاحاً به آن ركوع گفته گفته مى‌شود، مى‌خوانند و تلاوت قرآن از عبادات مستحب مؤكد است و اغلب مسلمانان هر روزه بخشى از قرآن و در ماه رمضان يك دور قرآن را مى‌خوانند. جز قاريان و مقريان و اهل تجويد و تلاوت و ترتيل و تغنى و خوش‌خوانان كه قرآن كريم مدار و موضوع اصلى علم و هنر آنان است و رموز و فنون درست خوانى را سينه به سينه و با سنت شفاهى و استاد - شاگردى از عهد رسول الله (ص) تا كنون ادامه داده‌اند، در عرف عادى و نظام آموزشى قديم و جديد ايران و همه‌ى كشورهاى اسلامى، تعليم خواندن و درست خواندن و گاه حفظ قرآن، جزو اصلى‌ترين مواد درسى و آموزشى بوده و هنوز هم با شور و شوق بسيار ادامه دارد. براى اين كار غالباً از جزء آخر (سى‌ام) قرآن مجيد يعنى جزء عم [عم يتسائلون، آغاز سوره‌ى نبأ] استفاده مى‌شود و به چنين جزوه‌اى عمِّ‌جزو (كه بعضى به اشتباه عمه جزو مى‌نويسند) گفته مى‌شود. امروزه با گسترش امكانات صوتى و فنى و نيز جهانگير شده‌ى رسانه‌هاى گروهى، در تلاوت و ترتيل قرآن كريم تحولى بزرگ پديد آمده است. خوش‌خوانى قاريان هنرمند را به صورت نوار كاست، ضبط مى‌كنند. غالباً هر جزء قرآن را در يك نوار و مجموعاً كل قرآن را در 30 نوار يك ساعته مى‌خوانند و نوارهاى كاست را به صورت يك مجموعه جمع و جور كه به آسانى قابل حمل و نقل است در مى‌آورند كه المصحف المرتا [ترتيل قرآن، يا مصحف به ترتيل خوانده] نام دارد. نيز از طريق رسانه‌ى راديو و تلويزيون ترتيل و تلاوت قرآن مجيد را پخش مى‌كنند. بسيارى از كشورهاى اسلامى، از جمله ايران، ايستگاه خاصى به نام راديو قرآن دارند كه در تمام يا بعضى از ساعات شبانه روز تلاوت و ترتيل قرآن را منتشر مى‌سازند. يا از طريق تلويزيون مجلس خوش‌خوانى قاريان و مقريان هنرمند را كه گاه همراه با هم‌خوانى است، همچنين مسابقات كشورى و بين المللى قرائت قرآن را نشان مى‌دهند. جنبه‌ى قدسى و حرمت والاى قرآن باعث شده است كه از آن براى حفظ و تعويذ استفاده كنند. از آيات قرآن مخصوصاً آيت الكرسى (بقره، 255) و آيه‌ى و ان يكاد (آخرين دو آيه‌ى سوره‌ى قلم) حرز و تعويذ به صورت حمايل و گردن آويز و بازوبند مى‌سازند. بعضى از مسلمان‌ها همواره قرآن كوچكى به همراه دارند. رسم كتابت قرآن (گاه تمامى قرآن) بر پيراهن‌هاى مخصوص براى حفظ در جنگ‌ها و مخاطرات، امروزه كم‌تر و در گذشته بيشتر معمول بوده است. گاه سوره‌ى يس را بر پارچه‌اى حلقوى شكل مى‌نويسند كه به آن حلقه‌ى ياسين مى‌گويند و اطفال را براى تبرك و حفظ از ميان حلقه‌ى آن رد مى‌كنند. گاه آيات قرآن به محلول آب و زعفران نوشته مى‌شود و براى شفاى امراض، مخصوصاً امراض روحى، به بيماران نوشانده مى‌شود. قرائت سوره‌ى حمد براى بيمار رسم كهنى بوده است (حافظ گويد: فاتحه‌اى چو آمدى بر سر خسته‌اى [بيمارى] بخوان). امروزه رسم قرائت فاتحه بر مرده و براى شادى روح او، و ترتيب مجالس ذكر و قرائت قرآن (مجالس فاتحه) براى بزرگداشت و طلب آمرزش روح درگذشتگان در سراسر جهان اسلام در شب وفات و روزهاى سوم يا پنجم و هفتم و چهلم و سال - بسته به اختلاف و آداب و رسوم هر منطقه - برقرار است. همچنين بعضى از مردم وصيت مى‌كنند كه از ثلث ميراث آنان، يك يا چند دوره قرائت [ختم] قرآن براى آنان به شيوه‌ى استيجارى و با پرداخت اجرت يا حق الزحمه از كسى يا كسانى خواسته شود. درباره‌ى رعايت حرمت و احترام والا و عظيم قرآن سخن بسيار است. بعضى پارسايان به احترام قرآن، در اتاقى كه در آن مصحف باشد، نمى‌خوابند. همچنين در آداب قرائت و تلاوت قرآن، صحبت كردن در اثناى تلاوت يا اظهار كسالت - از جمله خميازه كشيدن - درست به مانند هنگام نماز ممنوع شمرده شده است. اغلب فقهاى اسلامى بر مبناى آيه‌ى {لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ} (واقعه، 79) حكم به لزوم طهارت شرعى (وضو داشتن) براى خواندن قرآن يا دست زدن به آيات مقدس آن داده‌اند. نووى كه از حديث شناسان و قرآن پژوهان نامدار است، بر آن است كه مستحب است هنگامى كه قرآن را به نزد كسى مى‌آورند، به احترام آن از جاى برخيزد. (مناهل العرفان، 1 / 404). به نظر مى‌رسد كه در ميان كتب مقدس، هيچ كتابى همانند و هم‌چند قرآن در تمدن و فرهنگ و زندگى روزمره پيروانش، نفوذ نداشته باشد.

 

21 - علوم قرآنى

-------------------------------------------------------------

21 - علوم قرآنى

علوم قرآنى اصطلاحى است نسبتاً جديد ولى مصداق آن كهن و تاريخ آن به قدمت تاريخ قرآن است. و مراد از آن علومى است پيرامون و بر محور قرآن شكل گرفته و رشد كرده و هدف آن شناخت همه‌ى شئون مربوط به قرآن اعم از تاريخ و تفسير و صورت و محتوا و نهايتاً استفاده‌ى بهتر بردن از قرآن در حوزه‌ى علوم شرعى و معارف دينى است. اين علوم عبارت‌اند از: 1) تاريخ قرآن (- مقاله‌ى تاريخ ايران در قرآن پژوهى. گفتنى است كه مقاله‌ى حاضر يعنى قرآن و قرآن پژوهى در بردارنده‌ى يك دوره‌ى موجز از تاريخ قرآن است). 2) علم تفسير 3) علم قرائت و تجويد و ترتيل 4) علم رسم عثمانى، يعنى شناخت چگونگى رسم الخط و املاى قديمى و ثابت قرآن مجيد. 5) علم اعجاز قرآن. 6) علم اسباب نزول. 7) علم ناسخ و منسوخ. 8) علم محكم و متشابه. 9) علم شناخت مكى و مدنى. 10) علم اعراب. 11) علم غريب القرآن و مفردات قرآن و وجوه و نظاير (واژگان شناسى قرآن). 12) علم قصص. 13) فقه قرآن يا احكام قرآن. شايد فن ترجمه‌ى قرآن را بتوان ملحق به علم تفسير شمرد. سابقه‌ى علوم قرآنى بسيار كهن است، و بعضى از علوم قرآنى كه عمدتاً نقلى و متكى بر حديث است مانند ناسخ و منسوخ و اسباب النزول، قدمتش به اندازه‌ى قدمت علم حديث و احاديث مروى از معصومين (ع) است. اما علم رسم عثمانى، هم‌زمان با تدوين و جمع عثمانى و تهيه‌ى نسخ نهايى و رسمى قرآن (معروف به مصحف امام و مصحف عثمانى) پيدا شده است. و بسيارى از فقهاى مذاهب اسلامى تغيير و تبديل آن را شرعاً جايز ندانسته‌اند و قرآن رسمى جهان اسلام كه در عصر جديد با اتكا به اساسى‌ترين منابع قديم تهيه و چاپ شده است بر مبناى همين رسم يا رسم الخط عثمانى است. اين رسم الخط طبعاً تفاوت‌هايى با رسم الخط امروز عربى و فارسى دارد و براى فارسى زبانان حتى تحصيل‌كرده‌ها دشوار خوان است زيرا در آن بسيارى الف‌ها، به كتابت در نمى‌آيد از جمله آنكه به جاى سلطان، سلطن، و جاى يا نوح، ينوح (با الفى كوتاه بالاى طاء، يا نون) نوشته مى‌شود. ولى حق با كسانى است كه طرفدار تثبيت و استاندارد شمارى رسم عثمانى هستند. زيرا اصلاحات املايى و رسم الخط بر وفق مشرب‌ها و مكتب‌هاى زبانى و زبان‌شناختى يا سليقه‌اى، پايان ندارد، و اصولاً هر كار كنيم و هر تدبيرى بينديشيم قرآن خوانى درست، نياز به آموزش خاص خود دارد، و صرف داشتن سواد و تحصيلات و فرهنگ براى درست خوانى قرآن كفايت نمى‌كند. سابقه‌ى علم قرائت و شناخت اختلاف قراآت نيز به صدر اسلام و عصر رسول الله (ص) و صحابه باز مى‌گردد. ولى بعضى از علوم قرآنى مانند علم اعجاز قرآن، يا اعراب قرآن متأخرتر است. زرقانى مى‌نويسد نخستين