لینک دوستان   |   آخرین مطالب   |   خبرنامه سایت   |   جستجو در سایت   |   لینک باکس   |   تماس با ما   |  


تماس مستقیم با مدیر:

خبرنامه

نام:   
ایمیل: 


جستجوگر سایت



در اين سایت
در كل اينترنت

موضوعات مطالب
پیوندهای روزانه
لوگو دوستان

 قرآن كتاب راهنما

وبلاگ قرآنی ستوده

دفاع از حريم تشيع

جای لوگو شما

نظرسنجی
خوراک سایت


با اضافه کردن خوراک ما به خبرخوان خود بدون مراجعه به سایت از آخرین مطالب ما باخبر شوید.
امکانات جانبی

قرآن کتاب راهنما
موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

چگونگى سخنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله)
« جاحظ » كه يكى از بزرگترين نويسندگان عرب است ، درباره كلام آن حضرت مى گويد :« سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله) سخنى است كه شماره حروفش اندك و شماره معانيش بسيار ، از تصنّع برى و از تكلّف بر كنار است ، آنجا كه تفصيل لازم ، مفصل و آنجا كه اختصار ، مختصر است . از كلمات نامأنوس فرارى و از سخنان ياوه و بيهوده مبراست ، كلماتش با حكمت هم دوش ، با عصمت هم آغوش ، با تأييد قرين و با توفيق هم نشين بود .خداى متعال گفتارش را با محبت و قبول توأم ساخته بود ، بى نهايت عالى مى گفت و مهابت ، حلاوت ، افهام و اختصار را با هم داشت . از تكرار سخن بى نياز بود و شنونده را بدينكار نياز نمى افتاد ، با وجود اين هيچ وقت كلمه اى از سخنش نمى افتاد ، خطايى بر او رخ نمى داد و دليلش سستى نمى گرفت .كسى بر او فايق نمى شد و سخندانى ، او را مجاب نمى كرد ، سخنان مفصل را با كلمه اى مختصر رد مى كرد و براى اسكات حريف ، در حدود معلوماتش سخن مى گفت . جز سخن راست دليلى نمى آورد و غلبه را جز به وسيله حقيقت نمى خواست . سخنان فريبنده و خدعه آميز نمى گفت و هرگز عيب جويى نمى كرد و گوشه نمى زد . در سخن نه كند بود نه تند ، گفتارش نه طولانى بود نه مبهم . مردم سخنى سودمندتر و شيواتر و مؤثرتر از سخن وى نشنيده و نمى شنيدند » .

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

قرآن کتابى است که در کم‏تر از ربع قرن قبايل پراکنده و صحرانشين و در بند مثلث‏شراب و شهوت و شمشير را به تعيين کننده‏ترين مردان سرنوشت جهان تبديل مي‏کند و در کم‏تر از يک قرن فرهنگى نو و انقلابى در تمدن بشرى مي‏آفريند . قرآن کتابى است که با نام «خدا» آغاز مي‏شود و با نام «مردم‏» پايان مي‏يابد . آغاز آن نام خدا و بسم الله است و آخرين کلمه‏اش «ناس‏» . در اين کتاب آسمانى نام بيش از 70 سوره از مسائل انسانى گرفته شده است و بيش از 30 سوره به مسائل مادى مي‏پردازد . قرآن کتاب زندگى است و دراوخانه تمام دردهاى انسان حضرت اميرالمؤمنين على (ع) مي‏فرمايد: «استشفوا بنوره; بانور قرآنى خود را شفا دهيد .»

گلادستون، نخست وزير يهودى مسلک دستگاه استعمار انگليس، خشمگينانه به اهميت قرآن در بين مسلمانان اشاره مي‏کند و در حالى که قرآن را بر تريبون مجلس انگليس مي‏کوبد، مي‏گويد: «تا اين کتاب در ميان مسلمانان باشد، امنيت و اطاعت‏سرزمين‏هاى مسلمان نشين در برابر استعمار انگليس محال است .»

هجويرى در کشف المحجوب مي‏نويسد: «طبع از خواندن آن ملول نگردد .» يکى از جنبه‏هاى قرآن طراوت هميشگى است . آيات الاهى به گونه‏اى است که انسان در تلاوت آن احساس خستگى نمي‏کند .

بارتلمى سنت هيلر فرانسوى مي‏نويسد: «زيبايى ظاهرى و باطنى وعظمت معنوى قرآن کريم و انسجام الفاظ آن بيانگر تازگى افکار آن براى همه زمان‏هاست .» جرينه فرانسوى نيز مي‏گويد: «در قرآن کريم هيچ چيزى از طبيعيات، بهداشت، طب و قوانين اجتماعى فروگذارى نشده، لذا مسلمان شدم .»

زيبايى ظاهرى وعمق معانى اين کتاب مقدس سبب شده است دانشمندان و اديبان جهان آن را بستايند و مردم را به مطالعه آن فراخوانند; براى نمونه، ياد کرد بخشى از گفتار دانشوران فرهيخته سودمند مي‏نمايد:

دانشمند بنام انگليسى کوسين دپرسوال: «زيبايى و حيرت قرآن مثال زدنى است .»

لومانس دانشمند امريکايى: «اول شراره زيبا و با طراوت که نور از قرآن کريم مي‏باراند و نور تابش مي‏کند بسم الله الرحمن الرحيم است . که دنيايى از معنا است .»

مونت‏گمرى انگليسى: «قرآن وقتى تلاوت مي‏شود گويى از قلب بيرون مي‏آيد و سپس به قلب نفوذ مي‏کند .»

دانشمند فرانسوى ربوا: «قرآن منطق و زيبايى دارد، به زور به کسى تحميل نمي‏شود بلکه لطيف است و در مقام اقناع به نيروى منطق مجهز است .»

دانشمند انگليسى سرويليام موئيس: «قرآن کريم آکنده از دلايل منطقى، علمى، قضايى، حقوقى، مدنى و مهم‏تر از همه لطافت است . که در کتب آسمانى بى نظير است .»

دانشمند ايتاليايى مايل آنجلو: «قرآن با طراوت و منطق است و برخلاف تعاليم مسيحيت، قرآن انسان را موجودى شريف و با شخصيت مي‏داند نه موجودى کثيف و ذاتا آلوده .»

نويسنده بلند آوازه روسيه تولستوى: «هر کسى بخواهد سادگى پيام الاهى بى پيرايگى اسلام و عظمت کلام و طراوت سخن را در يابد، قرآن بخواند .»

دانشمند اسکاتلندى توماس کارلايل: «قرآن تنها کتاب بليغ همه اعصار است .»

اديب اسکاتلندى راکستون: «ساليان دراز در جست و جوى حقيقت‏بودم، آن را در اسلام و قرآن يافتم .»

دانشمند وخاورشناس شهير آلمانى تئودور نولدکه: «قرآن بامنطق علمى و روش اطمينان بخش و قانع کننده‏اى که دارد دل‏هاى شنوندگان خود را به سوى خويش توجه داده است .»

دانشمندفرانسوى سديو: «در قرآن که اوج زيبايى سخن‏ها است، چيزى از مقررات اجتماعى فروگذارى نشده است .»

رياضى دان، شاعر و نويسنده بلند آوازه آلمانى يوهان ولفگانگ فون گوته: «قرآن اثرى است‏سترگ که به واسطه سنگينى عبادات آن در آغاز خواننده را مخير و سپس مفتون جاذبه خود مي‏کند و بالاخره انسان بي‏اختيار مجذوب زيبايي‏هاى بي‏پايان آن مي‏گردد . »

محقق امريکايى ويل دورانت: «در قرآن قانون و اخلاق و بسيارى از اصول و مبانى يک سان آمده است . در قرآن اگر از دين صحبت مي‏کند، از دنيا چشم نمي‏پوشد .»

فيزيکدان شهير قرن بيستم آلبرت اينشتين: «قرآن کتاب جبر يا هندسه يا حساب نيست، بلکه مجموعه‏اى از قوانين است که بشر را به راه راست، راهى که بزرگ‏ترين فلاسفه دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مي‏کنند .»

خاورشناس مشهور آلمانى ژوزف هوردوويچ: «قرآن عامل بسيار شگرفى در بالا بردن فکر مسلمانان بود و باعث‏شد آنان به تحقيقات علمى و پديد آوردن انديشه پيش از ما غربيان حرکت کنند .»

دانشور اسکاتلندى رابرتسون: «قرآن مقدس در مسائلى همچون دورويى، کينه، تکبر، غرور، بى عدالتى و غيره بسيار سختگير و در مورد صفات نيک مانند صبر، حق‏شناسى صداقت، جديت و . . . بسيار مصر و جدى است و خواندن آن بسيار دلنشين و داراى جذبه‏اى فرا زمينى است .»

اديب، شاعر و منتقد مشهور انگليسى کرنيکو: «قرآن برادر کوچکى دارد به نام نهج البلاغه، آيا براى کسى امکان دارد که مانند آن بياورد تا ما را مجال گفت و گو در امکان آوردن بلاغتى نظير بلاغت قرآن کريم باشد .»

ناگفته پيداست درک جذابيت قرآن به دانشمندان اختصاص ندارد . مردم عادى نيز در حد خويش زيبايى و جاذبه اين کتاب مقدس را درک مي‏کنند . استاد امين ريحانى در نامه‏اى به علامه شيخ حسين کاشف الغطاء مي‏نويسد: «شما مي‏گوييد قرآن اعجازگر است; و اين صحيح است . بنده در لندن و نيويورک اقامت داشتم، خصوصا درلندن، در ميدانچه‏اى خانه گرفته بودم که از چهار طرف تا چندين طبقه خانه‏ها به صورت استوانه‏اى روبه روى هم بودند و من صبح‏ها که شلوغ بود، به قرآن پناه مي‏آوردم و تلاوت مي‏کردم; و خداوند صوت حزين و دلنشينى به من داده بود و آيات الاهى را در آن ديار با صداى آهنگين مي‏خواندم و پنجره اتاقم در طبقه‏اى از طبقات به بيرون باز بود . همسايگانم در آن ميدانچه و منازل اطراف از نغمه دلرباى قرآن از خود بى خود شده و عقل از سرشان به در مي‏رود . لذا بعد از چند روز متوجه شدم، هنگام تلاوت با طراوت آيات الاهى، سکوتى عجيب در اطرافم روى مي‏دهد . روزى وسط تلاوت خويش به کنار پنجره آمدم و به بيرون نگريستم، مشاهده کردم که اغلب مردها و زن‏ها دم پنجره و يا خم شده به بيرون هستند و با تامل و سکوت به تلاوت من گوش مي‏کردند .»

جالب است‏بدانيم که تقارن‏هاى زيبايى در قرآن موجود است; براى مثال:

1 . کلمه علم 811 بار در قرآن آمده و کلمه ايمان هم 811 بار .

2 . واژه حيات 145 بار در قرآن آمده و واژه موت نيز 145 بار .

3 . کلمه دنيا 115 بار در قرآن آمده و واژه آخرت هم 115بار .

4 . واژه شيطان 88 بار در قرآن آمده و واژه ملائکه نيز 88 بار .

5 . کلمه شهر (ماه) 12 بار و واژه يوم (روز) 365 بار در قرآن به کار رفته است .

قرآن کريم اساس قانون و قانون اساسى و سنگ زيربناى تمدن اسلامى حقيقى و واقعى است . صاحب نظران و محققان بي‏غرض بيگانه نيز در يافته‏اند که بلاغت قران بي‏نظير، طراوت آياتش شورانگيز و تلاوتش دل‏انگيز است .

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

می‏دانیم پیغمبر ما خاتم است و دین او دین خاتم و جاودانه است و بلکه پیغمبران گذشته همه مقدمه بوده‏اند; یعنی در واقع مراحل ابتدایی را می‏گذرانده‏اند و بشر هم در مکتب آنها مراحل ابتدائی را پشت‏سر می‏گذاشته تا آماده بشود برای مرحله نهائی و با آمدن دین خاتم دیگر پیامبر جدیدی در عالم نخواهد آمد و این دین به صورت پایدار در عالم باقی خواهد ماند.

حال باید ببینیم راز خاتمیت چیست؟

ما نمی‏خواهیم وارد این مطلب بشویم و در یک رساله کوچک بنام «ختم نبوت‏» درباره راز خاتمیت مفصلا بحث کرده‏ایم. فقط اینجا یک مطلب را متذکر می‏گردم و آن این است که:

دین خاتم در بسیاری از خصوصیات با ادیان دیگر تفاوت دارد.

یکی از آن آن خصوصیات، معجزه دین خاتم است; البته معجزه اصلی آن.

معجزات پیامبران دیگر از نوع یک حادثه طبیعی بوده است مثل زنده کردن مرده یا اژدهاشدن عصا، و یا شکافته شدن دریا و امثال آنها.

اینها هر کدام حادثه‏ای موقت است. یعنی حوادثی است که در یک لحظه و در یک زمان معین صورت می‏گیرد و باقی ماندنی نیست.

اگر مرده‏ای زنده شود زنده شدن او در یک لحظه انجام می‏گیرد و چند صباحی هم ممکن است زنده بماند ولی بالاخره می‏میرد و تمام می‏شود.

اگر عصایی اژدها می‏گردد یک امری است که در یک ساعت معین رخ مدهد بعد هم بر می‏گردد بحالت اولیه‏اش.

معجزاتی که انبیاء گذشته داشته‏اند همه از این قبیلند. حتی بعضی ازمعجزات خود پیغمبر; مثل آنها که قبلا اشاره کردیم. نیز از جمله این گونه معجزات است. رفتن پیغمبر از مسجد الحرام به مسجدالاقصی یا شق القمر در شبی یا روزی انجام می‏گیرد و تمام می‏شود.

ولی برای دین جاودان که می‏خواهد قرنها در میان مردم باقی باشد، چنین معجزه‏ایکه مدتی کوتاه عمر دارد; کافی نیست. چنین دینی معجزه‏ای جاودان لازم دارد.

و لهذا معجزه اصلی خاتم الانبیاء از نوع کتاب است.پیغمبران دیگر کتاب داشته‏اند و معجزه هم داشته‏اند ولی کتابشان معجزه نبود و معجزه‏شان هم کتاب نبود.

موسی تورات داشت و خودش هم می‏گفت تورات من معجزه نیست معجزه من غیر از تورات است.

ولی پیغمبر اسلام اختصاصا کتابش معجزه‏اش نیز هست البته نه به معنای اینکه او معجزه دیگری نداشته است; بلکهبه این معنی که کتابش هم معجزه است و این لازمه دین خاتم و دین جاوندان است.

مطلب دیگری در مورد دین خاتم هست که باز یکی از رازهای خاتمیت‏بشمار می‏آید و آن این است که دوره خاتمیت نسبت‏به دوره‏های گذشته نظیر دوره نهائی و تخصصی است نسبت‏به دوره‏های ابتدائی یعنی دوره صاحب نظر شدن بشر است.

دانش‏آموز در دوره دبستان و دبیرستان فقط بهاو می‏گویند و او یاد می‏گیرد ولی وقتی که به دوره دانشگاه رسید و به طی کردن دوره تخصصی یعنی دوره فوق لیسانس و دکتری پرداخت; اینجا دیگر دوره صاحب نظر شدن است دوره اجتهاد در نف مربوطه است.

دوره دین خاتم برای بشر از نظر کلی نه ملاحظه یک فرد بخصوص نسبت‏به فرد دیگر دوره صاحب نظر شدن است.

در دوره صاحب نظر شدن بشر است که در مسائل دینی; اجتهاد و مجتهد شان پیدا می‏کند. آیا در ادوار گذشته ما مجتهد داشته‏ایم؟ در ادیان ابراهیم و موسی و عیسی مجتهدی وجود داشته‏است؟ خیر; آنچه قرآن از آن تعبیر به فقاهت و تفقه در دین می‏کند به هیچ وجه در آن ادیان به چشم نمی‏خورد.

آن کاری که امروز مجتهد با نیروی علم و استدلال و اجتهاد می‏کند. پیغمبران گذشته می‏کردند ولی نه با قوه اجتهاد بلکه با نیروی وحی و نبوت.

اصولا در آن ادیان زمینه اجتهاد وجود نداشت; چون خود دین باید زمینه اجتهاد در آن وجود داشته باشد یعنی در یک دین ضوابط و اصول کلی باید بیان شده باشد تا یک عده متخصص بر اساس آن کلیات و ضوابط روی فکری و نظر مسائل جزئی را اکتشاف نمایند.

ادیان گذشته به دلیل اینکه درس دوره ابتدائی بود، نمی‏توانست اصول و کلیات را بیان نماید، زیرا بشر استعداد فراگیری آنها را نداشت.

اصطلاح رائجی است که می‏گوید: پیغمبران مرسل و غیر مرسل، پیغمبران مرسل یعنی پیغمبرانی که صاحب شریعت و قانون هستند مثل ابراهیم، موسی، عیسی و پیغمبران غیر مرسل یعنی پیغمبرانی که تابع پیغمبران دیگر و مبلغ شریقت آنانند و از خودشان قانونی نداشته‏اند.

کاری که هم اکنون مجتهدان می‏کنند همان کاری است که پیغمبران دسته دوم می‏کرده‏اند. البته مجتهد کارش منحصر به این نیست و علاوه بر اجتهاد حاکل شرعی ورهبر مردم است آمر به معروف و ناهی از منکر در میان مردم است او مصلح میان امت‏بوده و موظف است که مفاسد را اصلاح نماید.

همین کار را نیز در گذشته پیغمبران انجام می‏دادند ولی در دین خاتم دیگر پیغمبری بخاطر این جهات مبعوث نمی‏گردد بلکه مجتهدان از عهده چنین وظایفی بر می‏آیند.

این است معنای حدیثی که پیغمبر فرمود: علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل. علماء امت من مانند انبیاء بنی‏اسرائیل می‏باشد التبه مقصود آن عده از انبیاء بنی اسرائیل است که کارشان فقط تبلیغ و تفهیم و تعلیم و ترویج‏شریعت موسی بوده است.

این است که می‏گوییم دوره انبیاء گذشته دوره وحی است. به این معنی که حتی تبلیغ و ترویج را هم می‏بایست انبیاء انجام بدهند. ولی در دوره دین خاتم، یک سلسله کارها یعنی کارهایی که مربوط به عالم تبلیغ و ترویج است و یا مربوط به استنباط کلیات از جزئیات است آن را دیگر علماء انجام میدهند نه پیغمبران.

پی علماء از این نظر و در این حدود و نه بیشتر، جانشین پیغمبرانند، نه همه پیغمبران، بلکه جانشین پیغمبرانی که صاحب شریعت نیستند.

وجوه اعجاز قرآن

از نظر کلی اعجاز قرآن از دو جنبه است جنبه لفظی و جنبه معنوی لفظی یعنی از جنبه هنر و زیبائی و معنوی یعنی از جنبه علمی و فکری.

چون مقوله هنر و زیبائی غیر از مقوله علم و تفکر است. زیبائی مربوط به فن است و علم مربوط به کشف. علم یعنی آنچه که حقیقتی را برای انسان کشف می‏کند ولی زیبائی و جمال یعنی آن چیزی که یک موضوع جمیل و زیبائی را بوجود می‏آورد.

البته خود هنر و زیبائی هم موضوعات و مقولات مختلفی دارد یکی از آنها مقوله سخن است و اتفاقا انسان در میان همه زیبائی‏ها آن چنان در مورد هیچ مقوله‏ای از مقوله‏های زیبائی نشان ندهد.

ما می‏توانیم زیبایی را بدو نوع تقسیم کنیم. 1- زیبائی حسی 2- زیبایی ذهنی. زیبائی حسی هم به سمعی و بصری تقسیم می‏شود.

زیبائی گل و باغچه از نوع زیبائی حسی بصری است و زیبائی یک آواز خوش از نوع حسی سمعی است.

آیا زیبائی سخن از این نوع است؟ خیر، بلکه اصولا زیبایی سخن حسی نیست فکری است از راه حس.

یک شعر زیبا یا یک نثر زیبا چقدر انسان را جلب می‏کند؟! آنجا که سعدی می‏گوید: منت‏خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می‏رود ممد حیات است و چون که برآید مفرح ذات، پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکری واجب‏»

و بلافاصله شعری اضافه می‏کند:

از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش بدر آید

و باز بلافاصله یک آیه از قرآن ضمیمه می‏کند:

اعملوا آل داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور. سپس ادامه می‏دهد:

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگستراند و دایه ابر بهاری فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپروراند...

این جملات، شعر و نثرش آنچنان در کنار یکدیگر زیبا چیده شده است که سعدی هفتصد سال قبل مرده ولی گلستان او خودش را حفظ کرده است.

چرا خودش را حفظ کرده؟ زیرا زیباست. فصیح و بلیغ است

قاآنی از شعرای معروف است و همشهری سعدی و اهل شیراز است همیشه می‏خواست‏با سعدی رقابت کند، کتابی هم به آهنگ گلستان گفته است ولی نتوانست‏بپای سعدی بیاید.

نقل می‏کنند شبی در شیراز در فصل زمستان با عده‏ای پای بخاری نشسته بودند و به اصطلاح مجلس بزمی بود و یک نفر قوال هم در آنجا بود که این شعر معروف سعدی را شروع به خواندن کرد.

شبی خوش است و در آغوش شاهد شکرم...

تا آنجا رسید که گفت:

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح بر آفتاب که امشب خوش است‏با قمرم

قاآنی که خودش مرد شعر شناسی است آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که گفت: این مرد دیگر جائی نگذاشته که کسی شعر بگوید!! دیوان شعرش را که جلویش بود، پرت کرد توی بخاری و آنرا سوزانید گفت اگر این شعر است دیگر ما نمی‏توانیم شعر بگوییم!

پس گاهی یک شعر آنقدر زیبا از آب درمی‏آید که یک شاعری مانند قاآنی که خودش استاد سخن است‏یک جا که از زبان یک قوال آن شعر را می‏شنود آنچنان تحت تاثیر قرار می‏گیرد که خودش را وقتی با او مقایسه می‏کند می‏بیند که او چقدر بالاست و خودش چقدر پائین!! این اثر سخن است.

حافظ را چه نگهداشته است؟ مولوی را چه نگهداشته است؟ زیبائی شعرشان. چون زیبائی و به تعبیر علما، فصاحت، روشنی، بلاغت رسائی خلاقیت و جاذبه و ربایندگی، مسئله غیر قابل انکاری است.

قرآن به اتفاق هر کس که سخن شناس است، و اندکی با زبان قرآن آشنائی دارد، حتی فرنگیها که با زبان عربی آشنائی پیدا کرده‏اند، تصدیق کرده‏اند که از جنبه فصاحت و بلاغت و زیبایی سخن بی‏نظیر است.

اولا قرآن یک سبک خصوصی دارد، نه نثر است و نه شعر، در صورتی که همه سخنها یا نثر است و یا شعر، اما شعر نیست‏به دلیل اینکه وزن و قافیه که در شعر کهن از پایه‏های اصلیل شعر محسوب می‏شد، ندارد.

و علاوه بر وزن و قافیه از رکن دیگر شعر که تخیل است هیچ استفاده نکرده بلکه مطالب را بدون هیچگونه تخیل بیان نموده است.

مراد از تخیلات همان تشبیه‏های مبالغه آمیزی است که در اشعار آورده می‏شود تا آنجا که گفته شده است، احسن الشعرا کذبه، یعنی بهترین شعرها دروغ‏ترین آنهاست چون هرچه دروغتر باشد قشنگتر می‏شود، مثل این شعر فردوسی:

زسم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت

هر کس بشنود می‏گوید به‏به اما چقدر دروغ است؟! دروغ دیرگ از این بزرگتر نمی‏شود گفت. مگر با بهم ریختن چندتا اسب در محدوده بسیار کم و گردو خال کردن سمهای آنان، آسمان هفت طبقه هشت تا می‏شود و زمین هفت طبقه شش تا؟

دروغ خیلی بزرگ است ولی بخاطر دروغ بودن زیباست. و یا شاعر دیگری می‏گوید که:

یا رب چه چشمه‏ایست محبت که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم طوفان نوح زنده شد از آب چشم من با آنکه در غمت‏به مدارا گریستم

بسیار جذاب است ولی بهمان دلیل که خیلی دروغ است‏خیلی شرین است و البته ایندروغ هم نیست و شرعا هم دروغ محسوب نمی‏شود بلکه هنر است و یک نوع زیباسازی سخن بشمار می‏آید. ولی قرآن اساسا دنبال اینگونه مطالب نرفته است.

علاوه بر این این گونه زیبائی‏های سخن، تنها در موضوعات خاصی امکان دارد عشقی و یا حماسی و یا مداحی افراد و یا هجای آنان و هیچ یک از شعرا نمی‏توانند و نتوانسته‏اند در معنویات اظهار هنر بکنند و اگر احیانا بخواهند در معنویات وارد شوند چون نمی‏شود در خود معنا هنر نمائی نمایند، معنی را در لباس ماده تجسم می‏دهند و با زبان کنایی آن معنا را بیان می‏کنند.

مثلا می‏خواهند از معرفت‏بگویند آنرا در لباس می‏آورند و یا از جلال ذات حق می‏خواهند سخن برانند به زلف تعبیر می‏کنند، و یا از این که هستی خودش را در راه او داده و به مقام فناء فی الله رسیده تعبیر می‏کنند که: خرقه جائی گرد باده و دفتر جائی. و امثال اینها

ولی قرآن اصولا خود مسائل معنوی را طرح کرده و در نهایت روانی همچون آب زلال بیان می‏فرماید.

بسم الله الرحمن الرحیم - الحمد لله رب العالمین - الرحمن الرحیم - مالک یوم الدین - ایاک نعبد و ایاک نستعین.

هر مسلمانی یک عمر این جملات را لااقل روزی ده بار در نماز تکرار می‏کند ولی آنقدر عذوبت و گوارائی دارد که هرگز خسته نمی‏شود و سیر نمی‏گردد.

پس قرآن شعر نیست چون وزن و قافیه در آن رعایت نشده و نیز مطالب صریح بیان گردیده و تخیل در آن بکار نرفته است.

و نثر هم نیست، به جهت آن که هیچ نثری آهنگ بردار نیست و قرآن عجیب آهنگین است.

آیا شما تاکنون دیده‏اید که یک کتابی را چه دینی و چه غیر دینی بتوان با آهنگ‏های مختلف خواند؟

تنها کتابی که می‏توان آنرا به آهنگ قرائت کرد قرآن است و این مطلب الان بصورت یک رشته علمی درآمده. آیات مختلف قرآن آهنگ‏های مختلف می‏پذیرد. یعنی آهنگ‏های مختلف متناسب با معانی آیات است، مثلا تخویف بکند آهنگی می‏پذیرد که دل را تکان بدهد و بترساند. و آیاتیکه تشویق است آهنگی می‏پذیرد که آرامش ببخشد.

شما بروید به دنیای مسیحیت‏با آن عظمت و پهناوری آن و نیز دینای یهود که گرچه کشور منحصرشان اسرائیل است ولی به اغلب رادیوها و خبرگزاریها دنیا تسلط دارند، آیا پیدا می‏کنید که انجیل و تورات را با قرائت پشت رادیو بخوانند؟! اگر بخوانند تمسخر آمیز است و کسی نمی‏تواند تحمل کند.و یا مگر می‏شود نثر سعدی را با صوت خواند.

این از ویژگیهای اسلوب قرآن است که نه قبل از آن سابقه دارد و نه بعد از آن در زبان عربی دیده شده است.

جالب آن است که این همه افرادی که حافظ قرآن شدند و به قرآن عشق می‏ورزیدند و خودشان نیز اولین سخنوارن زمان خویش بوده‏اند نتوانستند دو سطر بگویند که شبیه قرآن دربیاید.

علی(ع) را به فصاحت و بلاغت دنیا قبول دارد. من در یکی از بحث‏های کتاب سیری در نهج البلاغه این بحث را کرده‏ام که چطور الان که هزار و سیصد سال از زمان علی(ع) و خطابه‏هایش گذشته و در هر زمان ادبا و فصحا و نویسندگان و خطبای درجه اول عرب زبان با ذوق‏های مختلف آمده و رفته‏اند، ولی کلام علی(ع) عظمت‏خود را خفظ کرده است.

علی(ع) اولین آیه قرآن یعنی اقرء بسم ربک الذی خلق را در سن ده یا یازده سالگی قبل از آنکه ذهنش به افکار دیگری نقش ببندد، شنیده و از استعداد بحد وفور بهره‏مند بوده و مرتبا با قرآن مانوس بوده است اگر کسی می‏توانست مانند قرآن حرف بزند از همه شایسته‏تر علی(ع) بود ولی در عین حال، این نهج البلاغه است که ما وقتی آنرا در کنار قرآن قرار می‏دهیم به روشنی احساس می‏کنیم که دو سبک است.

خودم بیاد دارم که در اواخر ایام طلبگی خویش که هم با قرآن آشنا شده بودم و هم با نهج البلاغه در یک لحظه بطور ناگهانی این نکته برایم کشف شده.

نهج البلاغه را مطالعه کردم، یکی از خطبه‏های آن است که بسیار تشبیه و تمثیل در آن بکار رفته و جدا از آن نوع فصاحت و بلاغت‏های که بشر بکار می‏برد بسیار فصیح و بلیغ است.

این خطبه سراسر موعظه و یاآوری مرگ و عالم آخرت است و واقعا خطبه تکان‏دهنده‏ای است، می‏فرماید:

...دار البلاء مخفوفة و بالغدر معروفة; لا تدوم احوالها و لا یسلم نزالها احوال مختلفه، و تارات متصرفه، العیش فیها مذموم و الامان منها معدوم و انما اهلها فیها اغراض مستهدفه ترمیهم بسهامها... (1)

تا آنجا که یک مرتبه یک آیه قرآن می‏خواند که:

هنالک تبلوا کل نفس ما اسلفت وردوا الی الله مولاهم الحق و ضل عنهم ما کانو یفتروم (سوره یونس آیه 20)

با وجود آنکه سخن علی(ع) آن همه اوج دارد و موج دارد در عین حال وقتی این آیه قرآن در وسط می‏آید گوئی آب روی حرف ریخته می‏شود و چنان می‏نماید که در یک فضای تاریکی ستاره‏ای پدید آید!!

اصلا سبک، سبک دیگریست. و انسان نمی‏تواند آنچه احساس می‏کند بیان نماید در این آیه چنان قیامت تجسم یافته که کاملا روشن می‏گردد که چگونه انسان به مولای حق خودش در مقابل این همه مولاهای باطل بازگردانده می‏شود.

عصر قرآن عصر فصاحت و بلاغت است‏یعنی تمام هنر مردم آن زمان فصاحت و بلاغت‏بود.

این مطلب معروف است که بازاری داشتند بنام بازار عکاظ. در ماههای حرام که جنگ قدغن بود، این بازار عرصه هنرنمائی‏های شعری بود. شعرای قبائل مختلف می‏آمدند و شعرهائی سروده بودند در آنجا می‏خواندند. شعرهائی که در آن بازار انتخاب می‏شد به دیوار کعبه می‏آویختند.

هفت قصیده‏ای که به معلقات سبع مشهور است از اشعاری بود که بالاتر از آنها بنظر عرب نمی‏رسید مدتها بهمان حالت‏باقی مانده بود.

بعد از آمدن قرآن خودشان آمدند و آنها را جمع کردند و بردند.

لبید ابن زیاد از شعرای درجه اول عرب است، پس از نزول قرآ، وقتی مسلمان شد، بکلی دیگر شعر نگفت و دائما کارش قرآن خواند بود.

باو گفتند چرا دیگر حالا که مسلمان شدی از هنرت در دنیای اسلام استفاده نمی‏کنی و شعر نمی‏گویی؟

گفت دیگر نمی‏توانم شعر بگویم اگر سخن این است دیگر آن حرفهای ما همه هجو است و من آنقدر از قرآن لذت می‏برم که هیچ لذتی برای من بهتر از آن نیست!!

در آیه مورد بحث قرا دعوت کرده است که هر کس می‏تواند بیاید و یک سوره مانند قرآن بیاورد ولی در یک آیه دیگر می‏فرماید: (فلیاتوا بحدیث مثله) که حتی ششامل یک آیه هم می‏شود یعنی می‏گوید اگر می‏توانید یک جمله مانند قرآن بیاورید.

ولی این همه دشمنانی که برای قرآن پیدا شده‏اند چه در زمان قران و چه بعد از آن نتوانسته‏اند این دعوت را پاسخ مثبت‏بگویند و حتی در زمان ما افرادی آمدند و یک چیزهایی به منظور معارضه با قرآن ساختند ولی وقتی در مقابل قرآن قرار دادند دیدند اصلا هیچ‏گونه شباهتی ندارد. پس یکی از وجوه اعجاز قرآن همان جنبه هنری است که اصطلاحا آن را فصاحت و بلاغت می‏گویند، ولی این تعبیر نارساست زیرا فصاحت‏به معنای روشنی، و بلاغت‏به معنای رسائی است ولی این گونه تعبیرات برای رساندن مقصود کافی نیست و بایستی به آن جذابیت را اضافه نمود که حاکی از دلربائی قرآن باشد. زیرا قرآن بنحو خاصی در دلها نفوذ می‏کرد و با ربایندگی ویژه‏ای که داشت‏با سرعت عجیبی تاثیر می‏نمود و آنها را آشکار می‏کرد!!

اینکه کفار پیامبر را جادوگر می‏خواندند، این خود یک اعتراف ضمنی بود که از ما ساخته نیست که مثلش را بیاوریم و این بخاطر همان جاذبه و دلربائی قرآن بود. وقتی می‏دیدند شخصی که هیچگونه اعتقادی نداشته همینکه یک بار، دوبار قرآن را می‏شنود شیفته می‏گردد می‏گفتند این جادو است.

غربائی که به مکه می‏آمدند چون معمولا برای طواف به مسجد الحرام می‏رفتند، مشرکین به آنان توصیه می‏کردند اگر می‏روید بایستی پنبه در گوشتان محکم فرو کنید، تا مردیکه در سخنانش جادو است و می‏ترسیم که شما را جادو کند، صدایش بگوش شما نرسد!! و برای اینکار پنبه در اختیار آنان قرار می‏دادند.

اتفاقا یکی از روسای مدینه به مکه آمده بود و یکی از همین مکیها این توصیه را به او کرد. خودش چنین نقل می‏کند که چنان گوشهایم را پر از پنبه کردم که اگر دهل هم در گوشم می‏زدند دیگر نمی‏شنیدم.

به مسجد الحرام آمدم و شروع کردم بطواف کردن. دیدم در آنجا مردی مشغول عبادت است که قیافه و چهراش مرا جذب کرد. متوجه شدم که لبانش حرکت می‏کند ولی من صدای او را نمی‏فهمم احساس کردم این همان شخص است.

ناگهان به این فکر افتادم که این چه حرفی است که اینها گفتند و من چرا باید از آنان بپذیرم بهتر این است که من پنبه را در آورم و ببینم این مرد چه می‏گوید: اگر حرف حسابی میزند بپذیرم وگرنه زیر بار او نروم.

پنبه‏ها را درآوردم و به نزد او رفتم وبه حرفهای او گوش دادم، او آهسته آهسته آیات قرآن را می‏خواند و من گوش می‏کردم چنان دلم را نرم کرد، که سر از پا نشناخته عاشق و شیفته او شدم.

این مرد از مؤمنین پایدار در تاریخ اسلام می‏شود و جزء افرادی است که زمینه مهاجرت رسول الله را به مدینه فراهم می‏سازد و اصولا نطفه اسلام مدینه و مهاجرت پیامبر در همین جلسه بسته شد. (2)

این اثر همان دلربائی و باصطلاح هنر و زیبائی قرآن است.

تاریخ ادبیات نشان می‏دهد که هرچه زمان گذشته است، نفوذ معنوی قرآن در ادبیات مردم مسلمان بیشتر شده است.

مقصودم این است که درصدر اسلام یعنی قرن اول و دوم ادبیات عرب هست ولی آن مقداری که قرآن باید جای خود را باز کند نکرده است، هرچه زمان می‏گذرد قرآن بیشتر آنها را تحت نفوذ قرار می‏دهد.

می‏آییم سراغ شعرای مسلمان فارسی زبان، رودکی که از شعرای قرن سوم است اشعارش فارسی محض است‏یعنی نفوذ قرآن آنقدرها زیاد به چشم نمی‏خورد. کم‏کم که پیش می‏رویم به زمان فردوسی و بعد از او که می‏رسیم نفوذ قرآن را بیشتر مشاهده می‏کنیم.

وقتیکه به قرن ششم و هفتم یعنی بدوران مولوی می‏رسیم، می‏بینیم مولوی حرفی غیر از قرآن ندارد هرچه می‏گوید تفسیرهای قرآن است. منتهی از دیدگاه عرفانی.

درصورتیکه باید قاعدتا عکس قضیه باشد، یعنی یک اثر ادبی در زمان خودش بیشتر باید اثر بگذارد تا یک قرن و دو قرن بعد.

این یک بحث مختصر راجع به فصاحت و بلاغت قرآن; اما قسمت دوم اعجاز قرآن، از نظر معنوی و محتوای آن است.

اگر ما مباحث الهیات قرآن را ببینیم; منطق قرآن را در معاد و انبیاء گذشت ملاحظه کنیم و یا منطق قرآن را در مورد فلسفه تاریخ و فلسفه اخلاق مورد مطالعه قرار دهیم بخوبی پی به عظمت آن خواهیم برد.

اینها مسائلی است که قرآن درباره آن رسالت دارد زیرا این نکته آشکار است که قرآن کتاب پزشکی نیست کتاب مهندسی راه و ساختمان نیست‏بلکه کتابی است که رسالتش هدایت مردم است.

قرآن وجوه دیگری از نظر اعجاز دارد، مثل اخبار از غیب و یا پیش‏بینیهای غیبی، هماهنگ بودن و اختلاف نداشتن که هر کدام جای بحث‏بسیار مفصلی است که اگر عمری باقی بود در جلسات آینده درباره آن بحث‏خواهیم کرد. (3)

پی‏نوشت‏ها:

1- نهج البلاغه خطبه 227

2- داستان مربوط به اسعد بن زراره و ذکوان خزرجی است که از طرف قبیله خود برای جنگ با قبیله (اوس) به منظور تنظیم قرارداد نظامی به مکه آمده بودند ولی با دلی پر از ایمان بخدا به مدینه برگشتند و مقدمات مهاجرت رسول الله را آماده ساختند.

3- و با هزار افسوس این فرصت پیش نیامد، انقلاب ایران اوج گرفت و استاد تمام وقت‏خود را برای پیشبرد انقلاب گذارد و سرانجام به آرزوی دیرین خود، «شهادت در راه خدا» نائل گشت

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

ولايت الهى و حکومت اسلامى

 چکيده

ولايت در اسلام به معناى عهده‌دارى مسئوليت اجراى احکام الهى مرتبط با روابط افراد جامعه با يکديگر و احکام مرتبط با اداره‌ى جامعه اسلامى است. اين مسئوليت با جايگاه نبوّت که تنها ابلاغ پيام الهى است متفاوت مى‌باشد. حق ولايت و حاکميت بر انسان‌ها به مقتضاى حکم قطعى عقل و نقل، تنها براى خداوند است و از برخى آيات قرآن کريم به ضميمه روايات فراوانى که ذيل آنها وارد شده است در مى‌يابيم که خداوند، اين حق را به پيامبر اکرم (ص) و امامان معصوم (ع) تفويض کرده است.

مباحثى که مطرح خواهد شد پيرامون ولايت الهى و حکومت اسلامى در زمان حضور معصومين (ع) و در زمان غيبت ايشان است. اگر چه مناسبت بحث اقتضا مى‌کند که موضوع حکومت اسلامى و ولايت الهى فقط در زمان غيبت بررسى شود، امّا از آنجايى که ديده شده حتى ولايت الهى ائمّه معصومين (ع) نيز در کلام عدّه‌اى که خود را اهل علم مى‌دانند انکار شده است، لازم ديدم که در ابتدا از ولايت ائمه معصومين (ع) بحث شود. از طرفى چه بسا آشنايى و يادآورى محدوده‌ى ولايت ائمه (ع) اثرات خوب و سازنده‌اى در فهم ولايت در زمان غيبت خواهد داشت؛ زيرا ولايت ايشان اساس حکومت اسلامى است که همانا از ارکان دين و مبانى اسلام، شمرده مى‌شود.

پس از اين که لزوم بحث از ولايت ائمه معصومين (ع) روشن شد، قبل از ورود در بحث، تذکر سه مقدمه لازم است:

مقدمه‌ى اوّل، بيان معناى ولايت: احکام اسلامى به سه گروه تقسيم مى‌شوند:

1. احکامى که وظايف آحاد مکلّفين را معيّن مى‌کند، که اين وظايف يا در قبال خداوند است مثل عبادات، يا نسبت به ديگران است؛ مثل احکام معاملات به معناى اعم که شامل احکام پنج‌گانه و موضوعات اعتبارى اين احکام؛ مانند طهارت، نجاست، ملکيّت، زوجيّت و... مى‌شود.

2. احکام حدود و تعزيرات که براى مجازات مجرمان وضع شده است.

3. احکام و امورى که براى اداره‌ى کشورهاى اسلامى وضع گرديده است، مانند تقسيم کشور به نواحى و بخشهاى مختلف و قرار دادن فرماندارى و امير براى آنها، تأسيس ادارات مختلف براى اداره‌ى کشور که هر يک وظايف خاصى را بر عهده دارند، ايجاد مجلس قانونگذارى براى وضع قوانين لازم‌الاجراء براى مسئولين حکومت و تمامى افراد جامعه و انتخاب نمايندگان از سوى مردم.

مراد از ولايت آن است که اجراى اين احکام سه‌گانه به يک شخص يا يک جمع واگذار شود که آن شخص يا جمع وليّ‌امر است. پس ولايت امر اقتضا دارد که وليّ‌امر، از مردم مراقبت و زمينه‌ى عمل کردن ايشان به قسم اوّل از احکام را فراهم کند. همچنين مجال يادگيرى و آگاهى مردم به احکام را فراهم آورده و آنان را به اجراى احکام امر کند و از مخالفت با آن بر حذر بدارد.

اقتضاى ديگر مقام ولايت امر آن است که متصدى اجراى حدود و تعزيرات، در موارد حقوق‌الله و حقوق‌الناس و تخلفات حکومتى باشد.

مقدمه‌ى دوم: با روشن شدن معناى ولايت امر در مقدمه‌ى اوّل، اين سؤال مطرح مى‌شود که آيا شارع مقدس به هيچ وجه در امر ولايت و حکومت دخالت نکرده است، يا اين که به تبع ورود مردم در امر ولايت و حکومت متعرّض آن شده است، به اين معنى که وقتى مردم نماينده‌اى را از ميان خود انتخاب کردند اداره‌ى جامعه و روابط اجتماعى خود را به طور کلّى تمامى مواردى را که در بيان معناى ولايت مطرح کرديم - به او تفويض کردند، شارع مقدس اين نيابت و وکالت را امضا مى‌کند، يا اين که دخالت شريعت در مسئله ولايت امر بيشتر از اين است و شارع، مسئله‌ى ولايت امر مسلمين را از امور اصلى و از ارکان احکام اسلام قرار داده است؟

براى پاسخ به هر يک از احتمالهاى مهم سه‌گانه، بايد به ادلّه‌ى معتبر رجوع کرد و مقصود اساسى ما در اين نوشتار همين است.

مقدمه‌ى سوم: با تدبّر در معناى ولايت در مى‌يابيم که امر ولايت، در واقع همان امامت امت اسلامى است و فقط بيان احکام الهى نيست. قابل تصور است که انسانى از طرف خداوند به عنوان پيامبر به سوى مردم فرستاده شود تا احکام خداوند را برايشان بيان کند و تبعيّت مردم از آن احکام هم واجب باشد، اما وظيفه‌ى اين پيامبر محدود به ابلاغ احکام الهى باشد و هيچ گونه مسؤليّتى نسبت به امامت و ولايت مردم نداشته باشد و شايد امر امامت و ولايت، به کمالات و شايستگى‌هاى خاصى نياز دارد. با دقت در معانى امامت و نبوت در مى‌يابيم که نسبت بين اين دو معنى، عموم و خصوص من‌وجه است، چه بسا پيامبرى مانند حضرت ابراهيم (ع) و پيامبر مکرّم اسلام (ص)، امام و وليّ‌امر امت نيز باشند و چه بسا انسانى که پيامبر باشد ولى امام نباشد، مانند لوط وبسيارى از انبياى الهى (ع). در مواردى هم ممکن است کسانى داراى مقام امامت و ولايت امر باشند ولى به مرتبه‌ى نبوّت نرسيده باشند، مانند ائمه معصومين (ع).

براى تبيين بيشتر موضوع، بعضى از اخبارى را که در اين باره آمده است، متذکر مى‌شويم:

در کتاب کافى روايتى از هشام‌بن‌سالم - که اعتبار سند آن نيز بعيد نيست - از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمودند:

الانبياء و المرسلون على أربع طبقات: فنبى منبافى نفسه لا يعدو غيرها، و نبى يرى فى النوم و يسمع الصوت و لا يعاينه فى اليقظة و لم يبعث إلى أحد و عليه امام مثل ما کان ابراهيم على لوط (ع)، و نبى يرى فى منامه و يسمع الصوت و يعاين الملک و قد ارسل إلى طائفة قلّوا أو کثروا کيونس، قال الله ليونس:(و ارسلناه إلى مائة ألف أو يزيدون) قال: يزيدون ثلاثين ألفاً، و عليه امام، و الذى يرى فى نوه و يسمع الصوت و يعاين فى اليقضة و هو أمام مثل أولى العزم، و قد کان إبراهيم نبيّاً و ليس بإمام حتى قال الله:(أنّى جاعلک للناس إماماً، قال: و من ذُرّيّتى) فقال الله:(لا ينال عهدى الظّالمين) من عبد صنماً أو وثناً لا يکون إماماً؛1

امام صادق (ع) فرمود: پيامبران و رسولان الهى چهار طبقه هستند:

1. پيامبرى که تنها براى خود، پيامبر است و وظايف شخص خود را از خدا دريافت مى‌کند و به ديگران کارى ندارد.

2. پيامبرى که در خواب مى‌بيند و صدا را مى‌شنود ولى فرشته او را در بيدارى نمى‌بيند و براى احدى مبعوث نشده و خود رهبر و امام دارد همانگونه که حضرت ابراهيم، امام حضرت لوط بود.

3. پيغمبرى که در خواب مى‌بيند و صدا را مى‌شنود و فرشته را با چشم مى‌بيند و براى گروهى - کم باشند يا زياد - مبعوث شده است؛ مانند يونس (ع) خداوند درباره‌ى او فرمود:«ما او را براى صد هزار، بلکه بيشتر فرستاديم»، و براى او امامى بود.

4. پيغمبرى که هم در خواب مى‌بيند و هم صدا را مى‌شنود و هم در بيدارى فرشته را با چشم مى‌بيند و او امام است؛ مانند: پيامبران اولواالعزم. ابراهيم مدتى پيامبر بود ولى امام نبود تا اين که خدا فرمود:«به راستى من تو را امام قرار دادم، عرض کرد: از نسل من هم؟ خداوند فرمود: عهد من به مردم ستمکار نخواهد رسيد»، يعنى هر کس بتى پرستيده باشد امام نمى‌شود.

در کتاب کافى از جابربن يزيد جعفى از امام باقر (ع) روايتى نقل شده است که فرمودند:

انّ الله اتّخذ إبراهيم عبداً قبل أن يتّخذه نبيّاً و اتخذه نبيّاً قبل أن يتّخذه رسولاً، و اتّخذه رسولاً قبل أن يتّخذه خليلاً و اتّخذه خليلاً، قبل أن يتّخذه إماماً، فلمّا جمع له هذه الاشياء - و قبض يده - قال له: يا إبراهيم إنّى جاعلک للناس إماماً، فمن عظمها فى عين إبراهيم (ع) قال: يا ربّ و من ذرّيّتى، قال: لا يَنالُ عهدى الظالمين 2؛

جابر مى‌گويد: از امام باقر (ع) شنيدم که مى‌فرمود: به راستى خداوند ابراهيم را به بندگى خود پذيرفت پيش از آنکه او را پيغمبر خود کند و پيامبرش گردانيد پيش از آن که او را رسول خود کند و به رسالتش برگزيد پيش از آن که او را خليل خودش بگيرد و خليل خودش قرار داد پيش از آنکه امامش کند، و چون همه اين مقامات را براى او جمع کرد و دست او را گرفت به او فرمود:«اى ابراهيم من تو را براى مردم امام قرار دادم» و آن قدر اين مقام به نظر ابراهيم بزرگ آمد که عرض کرد:«پروردگارا، از نسل من هم امام خواهند بود؟ خداوند فرمود: عهد من به ستمکاران نمى‌رسد.»

روايت ديگرى نيز در کتاب کافى از زيد شحّام از امام صادق (ع) نقل شده که مانند حديث قبلى است، جز اين که در آخر آن، عبارت «لا يکون السفيه امام التقى»3 اضافه شده است؛ يعنى شخص سفيه امام شخص پرهيزکار و متقى نمى‌شود.

امام رضا (ع) در روايت عبد العزيز‌بن‌مسلم تصريح کرده‌اند:

إنّ الإمامة خصّ الله عزّوجلّ بها إبراهيم الخليل بعد النبوّة و الخلّة مرتبة ثالثة، و فضيلة شرفه بها و أشار بها ذکره، فقال:(إنّى جاعلک للنّاس إماماً)... 4؛

خداوند، امامت را بعد از نبوّت و خلّت - دوستى - را در مرتبه‌ى سوم به ابراهيم خليل عطا کرد. امامت، فضيلتى بود که خداوند ابراهيم را به آن شرافت بخشيد و در قرآن به آن اشاره کرد:«من تو را براى مردم امام قرار دادم»... .

هيچ منافاتى ميان اين اخبار وجود ندارد و همه‌ى آنها به صورت صريح دلالت دارند که مقام امامت، فوق مقام نبوت و رسالت است و چه بسا پيامبرى که از طرف خداوند، امامى براى او تعيين شده است؛ مانند لوط و يونس که حضرت ابراهيم (ع) امام آنان بود.

با اين مقدمات، ديگر جاى شکى باقى نمى‌ماند که آنچه از بسيارى از ادله‌ى معتبر استفاده مى‌شود آن است که شارع مقدس از همان ابتدا در امر ولايت امت اسلامى مداخله کرده و حضرت رسول اکرم (ص) و ائمه معصومين (ع) را براى اداره‌ى امر جامعه اسلامى منصوب کرده است.

قبل از بيان ادلّه، بايد نکته‌اى اساسى را تذکر بدهيم و آن اينکه مفاد ادلّه‌ى عقلى قطعى و ادلّه‌ى واضح شرعى آن است که امر و نهى و جعل وظايف بر بندگان، حقّ مطلق خداوند متعال است.

ادله قطعى عقلى: از آنجا که خداوند تبارک و تعالى، واجب‌الوجود است و محال است که شريکى داشته باشد - همان گونه که ادلّه‌ى توحيد بر آن دلالت مى‌کند - پس تمامى واقعيات عالم در اصل وجود و بقا و رشد و نموشان به او وابسته هستند. به عنوان مثال انسان در همان ابتداى وجودش، از نطفه و علقه و حالت جنين در رحم و... وابسته به اوست. پدر و مادر او و تمام آنچه وجود والدينش به آنها وابسته است و همه‌ى اغذيه و مواد و هوا و هر آنچه در اصل وجود و بقاء و نموّشان از آن استفاده مى‌کنند، همگى متقوّم به خداى متعال است. پس مواد و ساير آنچه انسان به آن احتياج دارد و قوايى که به واسطه‌ى آنها رشد کند و تمام افعال و حرکات شخص، همگى از نظر وجود، متقوّم به خداوند و معلول او هستند. اگر چه در اين بين، علل طولى ديگرى نيز وجود دارد که آنها هم با تمام افعال و معلولاتشان وابسته به پروردگار و در اصل، معلولات او مى‌باشند.

پس جمع اشيا و اشخاص، که انسان هم جزو آن‌ها است، به معناى واقعى، ملک خداوند متعال هستند و ملکيت خداوند براى اين امور از نوع ملکيت‌هاى اعتبارى نيست که بين اشيا و مالکان آن وجود دارد. لازمه اين ملکيّت حقيقى از نظر عقل، آن است که اداره‌ى تمام مخلوقاتى که همه‌ى شئون خود را از خداوند گرفته‌اند و در حقيقت متعلق به او هستند، به دست او باشد و بر اين اساس خداوند حقّ جعل وظايف و هر آنچه را که اداره کند، نسبت به تمامى افراد صاحب عقل و شعور خواهد داشت، همانطور که مى‌تواند حقّ ولايت و حکومت را بر تمامى يا بعضى از افراد، به هر شخصى که بخواهد اعطا کند و از آنجايى که صفت خالقيّت و عليّت تام و نامحدود خداوند، در هيچ موجود ديگرى يافت نمى‌شود، پس حقّ ولايت هم فقط مختص اوست که مالک حقيقى عالم و همه‌ى اشياى آن است.

ادلّه‌ى شرعى: قرآن کريم نيز همين مفاد را به دو وجه بيان کرده است:

وجه اوّل: عين همان بيان عقلى است؛ به اين صورت که در قرآن، آيات فراوانى بر اينکه تمامى اشياى عالم، مخلوق خداوند متعال هستند، دلالت مى‌کنند؛ مانند:

{قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ}؛5

بگو تنها خداوند خالق همه اشيا مى‌باشد و او يگانه‌اى است که عالم، مقهور اراده‌ى اوست.

و نيز:

{اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ}؛6

خداوند آفريننده همه اشيا است و او بر هر چيز نگهبانست.

در اين دو آيه‌ى شريفه خداوند، خلق همه‌ى اشيا را به خود نسبت داده است.

تا اينجا پيرامون اصل ايجاد اشيا توسط خداوند بود، اما در آيه‌اى ديگر آمده است:

{قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِى رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ}؛7 و در قرآن بسيار تکرار شده که خداوند، ربّ‌العالمين است و ربّ - چنانکه در مفردات راغب آمده - در اصل به معناى تربيت مى‌باشد.

بنابراين، ربّ به معناى مصدرى - همان تربيت کردن و رشد دادن و متکفّل شدن مصلحت موجودات در بقايشان است و بدون شک اين گونه آيات دلالت واضحى بر تعلّق تمام اشياى عالم در بقاى خود به خداوند متعال دارند. ظاهراً همين معناى مذکور، مراد از «وکيل بودن بر همه اشيا» در آيه‌ى دوم مى‌باشد، يعنى خداوند متعال حافظ همه‌ى اشيا است.8

حاصل دو دسته از آيات آن است که خداوند متعال، خالق جميع اشيا و اعطاکننده وجود به همه موجودات است و از طرف ديگر خداوند مربّى همه‌ى اشيا است و بقاى همه چيز وابسته به اوست. لازمه اين تعلّق حقيقى، آن است که همه‌ى اشيا ملک حقيقى خداوند عالم باشند. در بسيارى از آيات قرآن کريم به اين ملازمه تصريح شده است؛ از جمله:

{إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِى حَرَّمَها وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ}،9 و {وَ لِلَّهِ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ}،10

و نيز:

{وَ لَهُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ}.11

در آيه‌ى اوّل حکم کرده است که تمامى اشيا براى خداوند است و حرف لام در کلمه‌ى «له» ظاهر در ملکيت است و گفته شده که ملکيت خداوند متعال، ملکيت حقيقى است و از ملکيت‌هاى اعتبارى بين افراد، مثل ملکيت شخص نسبت به اموالش نيست و ظاهر {ما فِى السَّماواتِ}، همان گونه که اطلاق کلمه‌ى «ما» اقتضا مى‌کند، همه‌ى اشياى حقيقى موجود در عوالمى است که بر زمين احاطه دارند، اعم از عاقل و غير عاقل. مراد از کلمه «من» که در آيه‌ى آخر آمده همه‌ى اشخاص صاحب عقل و شعور است. پس از آيات سه‌گانه فهميده مى‌شود که هر شيء موجود با شعور و يا بى‌شعور، چه در زمين و چه در عوالم محيط بر آن، همگى ملک خداوند متعال هستند و اين همان لازمه معناى خالقيّت و ربوبيّت عامّه پروردگار است که در آيات گذشته به آن اشاره شد.

خلاصه‌ى کلام اين که، آنچه از اين آيات و آيات مشابه آنها به دست مى‌آيد اين است که همه‌ى اشيا و اشخاص ملک حقيقى خداوند هستند و از آنجا که همه حقيقت آنها ملک خداست، پس ممکن نيست ملک غير خدا باشند؛ زيرا اجتماع دو ملکيت بر شيء واحد جايز نيست. بنابراين، همه چيز فقط ملک طلق خداوند است و اشاره کرديم که لازمه‌ى اين مالکيت انحصارى آن است که پروردگار حقّ وضع و جعل هر گونه وظيفه‌اى را که اراده کند، بر مخلوقات خواهد داشت.

به اين ملازمه و نيز به مضمون مطالب استفاده شده از آيات گذشته، در اين دو آيه قرآن تصريح شده است:

{بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ}12

اوست پديد آورنده آسمان و زمين و چگونه براى او فرزندى خواهد بود در حالى که او را همسرى نيست و او همه‌ى اشيا را آفريد و به همه امور عالم داناست. اين است وصف پروردگار يکتاى شما که جز او هيچ خدايى نيست و آفريننده‌ى هر چيزى، اوست پس او را پرستش کنيد که نگهبان همه‌ى موجودات است.

در اين دو آيه به خالقيّت خداوند نسبت به تمامى اشياى عالم تصريح شده و در آيه‌ى دوم به صراحت، خداوند را وکيل؛ يعنى حافظ همه‌ى اشيا قرار داده است. در گذشته اشاره شد که حفاظت خداوند نسبت به اشيا، همان تربيت و تکفّل مصلحت آنها در بقايشان مى‌باشد. سپس در آيه‌ى دوم با کلمه «فَاعبدوه» امر به عبادتش را فرع بر خالقيّت خود نسبت به تمام اشيا قرار داده است. از آنجا که خالقيّت خداوند نسبت به همه‌ى اشيا ملازم با مالکيت عامّه او بر همه‌ى اشيا است گويا خداوند معبوديّت خود را فرع مالکيّتش بر انسان‌ها و همه‌ى اشيا قرار داده است. در نتيجه آنچه از اين آيات استفاده مى‌شود که تأييد و تأکيد بر مفاد اين برهان عقلى است که همانا خداوند مالک اشيا و اشخاص است و حقّ جعل هر گونه وظيفه‌اى را براى آنها دارد و فقط او حق دارد کسى را براى اداره‌ى جامعه‌ى مسلمين تعيين کند.

وجه دوم: در قرآن کريم آيات متعددى آمده است که حقّ جعل وظيفه بر مردم را منحصر به خداوند دانسته است؛ مانند:

{ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ}13

آنچه غير از خدا مى‌پرستند الفاظ بى‌حقيقت و بى‌معنايى است که شما و پدرانتان ساخته‌ايد و خدا هيچ نشانه الهيت در آن خدايان باطل ننهاده است. تنها حکمفرماى عالم خداست و امر فرموده که جز او کسى را نپرستيد. آيين محکم اين است ولى بيشتر مردم نمى‌دانند.

اگر چه مضمون آيه، حکايت از آن چيزى است که يوسف پيامبر (على نبينا و آله و عليه السلام) به همبندانش در زندان گفته است، ولى شکى نيست که از حکمت‌ها و معارف الهى است که قرآن کريم آن را بيان کرده و حکايت آن براى تذکر انسان‌ها و هدايت هدايت‌شدگان است. در اين آيه با جمله {إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ} تصريح شده که حقّ جعل حکم، منحصر در خداوند متعال است و هيچ کس غير از خداوند چنين حقى ندارد. همه‌ى قوانين و وظايف و اوامر جعل شده براى بندگان، از مصاديق حکم هستند و آيه‌ى شريفه يکى از مصاديق حکم را امر خداوند به مردم که کسى جز او را نپرستيد - عدم پرستش خود را در قسمت {أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ} - برشمرده است. اين آيه دلالت واضح بلکه صريحى دارد بر اين که حقّ جعل هر وظيفه‌اى بر بندگان فقط مختص به خداوند متعال است.

اشکال: بنابر آنچه از کتاب‌هاى لغت استفاده مى‌شود حکم، رأى محکمى است که براى پايان دادن به نزاع و مخاصمه از طرف قاضى صادر مى‌شود و مخصوص باب قضا است عنوان عامّى نيست که تمامى قوانين را در برگيرد. در کتاب مفردات راغب چنين آمده است:

حکم به يک شيء، آن است که در مورد آن قضاوت کنى که اين گونه است و يا اين گونه نيست، چه اين حکم تو نسبت به ديگران الزام آور باشد و چه نباشد.

همان طور که مشاهده مى‌شود در معناى حکم مفهوم، قضا گنجانده شده است که مختص به موارد تنازع و تخاصم و طرح دعوى نزد قاضى مى‌باشد، بلکه اين خصوصيت حکم در بيشتر موارد استعمال آن در قرآن کريم به وضوح لحاظ گرديده است؛ مثل اين آيه:

{مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ} 14

و آنچه را در آن اختلاف و نزاع کرديد حکم آن به خدا باز مى‌گردد.

و نيز:

{أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ فِى ما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ} 15

تو خود ميان بندگانت در آنچه اختلاف دارند، حکم، فرما.

بعيد نيست گفته شود مفهوم حکم به جايى اختصاص دارد که اختلافى بروز کرده و صدور و انشاى حکم در جهت حلّ و فصل آن اختلاف مى‌باشد، حدّ‌اقل احتمال اعتبار اين اختصاص در معناى حکم وجود دارد. پس نمى‌توان به اطلاق معناى حکم براى شمول آن نسبت به تمام قوانين و وظايف، استدلال کرد.

جواب: نهايت چيزى که از سخن اهل لغت و آياتى که به آنها اشاره شد به دست مى‌آيد آن است که حکم، به عنوان رأيى متين در موارد اختلاف آراء و يا در موردى که گمان اختلاف وجود دارد کاربرد دارد و روشن است که وظايف و قوانين، محل اختلاف و تشتّت آراء هستند و وضع قوانين و اظهار نظر در مورد آنها نيز از مصاديق حکم کردن در موارد اختلافى مى‌باشد. همين آيه‌ى شريفه شاهدى واضح بر صدق حکم در موارد اختلاف است؛ همان طور که اشاره شد امر به عدم پرستش غير از خداوند - {أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ} - يکى از مصاديق حکم است و مفاد همين امر نيز مورد اختلاف آراء بوده است؛ چرا که مشرکان، اسمهاى بى‌حقيقتى را که خود و پدارنشان ساخته بودند، پرستش مى‌کردند.

به طور کلى بايد گفت که در شمول مفهوم حکم نسبت به وظايف و قوانين جعل شده، هيچ شبهه‌اى نيست. واضح است که قرار دادن شخصى در جايگاه ولى‌امر مردم و نصب او به عنوان مسئول اداره امر کشور، امرى نيست که مورد قبول همه افراد باشد، پس از مصاديق حکمى است که آيه‌ى شريفه، حقّ جعل و وضع آن را به دست خداوند متعال داده است. اين مطلب به صورت صريح، در آيات زيادى از قرآن کريم آمده است؛ از جمله آنجا که از يعقوب نبى حکايت مى‌کند:

{وَ ما أُغْنِى عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ} 16

نمى‌توانم حادثه‌اى را که از سوى خدا حتمى است از شما دفع کنم، حکم فرمان تنها براى خداست.

چه بسا اين آيه نسبت به حکم خداوند در امور تکوينى هم عموميّت داشته باشد، بلکه کبراى کلّى مذکور در آيه، شامل احکام وضعى قانونى و احکام تکوينى خواهد بود.

در آيه‌ى ديگر که مى‌فرمايد:

{ما عِنْدِى ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ}17

آنچه شما درباره‌ى آن عجله داريد به دست من نيست، حکم و فرمان تنها براى خداست.

پس به دليل عقلى قطعى و نقلى معتبر، روشن شد که حقّ جعل هر گونه حکم و وظيفه‌اى و از جمله حقّ جعل ولايت امر و حکومت يک نفر بر مردم، منحصر به خداوند متعال است و براى هيچ کس چنين حقى وجود ندارد، مگر اين که از طرف خداوند حقّ نصب به او تفويض شده باشد.

اين همان نکته‌ى اساسى بود که طرح آن را در آغاز بحث لازم دانستيم و بعد از آن وارد بحث اثبات ولايت ائمّه معصومين (ع) خواهيم شد.

 

ولايت پيامبر و ائمه

با کتاب و سنت و ضرورت مذهب مى‌توان بر ولايت نبى‌اکرم (ص) و ائمه معصومين (ع) بر امت اسلامى و نصب ايشان به عنوان اولياى جامعه اسلامى از طرف خداوند استدلال کرد.

استدلال به آيات: آياتى که به آنها استدلال مى‌شود به دو دسته تقسيم مى‌شوند: اوّل: آياتى که با انضمام و اضافه شدن تفاسير موجود در روايات معتبر، بر ولايت رسول‌اکرم و همه‌ى ائمه معصومين دلالت مى‌کنند. دوم آياتى که مفاد آنها اثبات ولايت رسول‌الله و يا بعض خاص از ائمه (ع) است ولى با اضافه شدن ادلّه‌ى تساوى ايشان در مناصب الهى، ولايت بر همه‌ى معصومين (ع) اثبات مى‌شود.

دسته‌ى اوّل از آيات:

آيه‌ى اول:

{إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ} 18

ولى امر و سرپرست شما، تنها خدا و رسول و آن مؤمنانى هستند که نماز به پا داشته و در حال رکوع به فقير زکات مى‌دهند.

آيه‌ى شريفه بر اين دلالت مى‌کند که خداوند متعال و رسول خدا و کسانى که ايمان آورده‌اند، ولى مسلمين، هستند وايمان‌آورندگان، به کسانى اطلاق شده که نماز را بر پا مى‌دارند و در حالى که در رکوع هستند زکات مى‌دهند. استدلال به آيه هنگامى تمام مى‌شود که دو مسئله ثابت شود: اوّل: اين که از ولايت مذکور در آيه، ولايت بر اداره‌ى امور امت و حکومت اسلامى اراده شده باشد. دوم: اينکه مراد از «الّذين آمنوا؛ يعنى کسانى که ايمان آورده‌اند»، خصوص ائمه معصومين (ع) باشد.

نسبت به مسئله اوّل بايد گفت که در مورد کلمه ولايت و خصوص لفظ ولى معانى مختلفى ذکر شده است؛ از جمله اين که شخص، قيّم امرى باشد و يا قيّم بر امر شخص ديگرى باشد که اداره‌ى امور آن شخص به او واگذار شده است. در مصباح‌المنير آمده است:

وليّ بر وزن فعيل به معناى فاعل است و از «وَليَ» گرفته شده است؛ يعنى به کارى قيام کرد. يکى از موارد استعمال آن {اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا} است که جمع آن اوليا مى‌باشد.

ابن‌فارس گفته است: هر کس که به امر ديگرى قيام کند، وليّ او مى‌باشد و کلمه‌ى وليّ بر معانى ديگرى نيز اطلاق مى‌شود، مثل: يارى کننده، نگهبان‌نسب، دوست.

در نهايه ابن‌اثير گفته شده است:

در اسماى خداوند متعال، وليّ به معناى ناصر مى‌باشد و گفته شده: به معناى متولّى امور عالم و خلايق است... هر کسى که براى امرى قيام کند مولا و وليّ آن امر خواهد بود.

در مفردات راغب آمده است:

ولايت، نصرت است. همچنين ولايت به معناى به دست گرفتن امر است و گفته شده: ولايت و وَلايت مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت معناى ولايت، متولّى شدن شخص براى اداره‌ى امرى است.

در اقرب الموارد آمده است:

ولّى الشيء و عليه وِلاية و وَلاية، مالک امر آن شيء شد و قيام به آن کرد... و ولّى فلاناً و ولّى عليه؛ او را يارى کرد و ولّى فلاناً وَلاية، او را دوست داشت و به او محبت کرد و ولّى البلد؛ يعنى بر آن مسلّط شد. ولّى بر وزن غنيّ... يعنى محب و دوست و يارى کننده.

از کلمات علماى لغت فهميده مى‌شود که ولايت به معناى قيام به امر شخص يا شيء است که همان تولّى امور و تصدّى آن مى‌باشد.«وليّ» به معناى متولّى امور، معناى شايعى براى اين لفظ است و بعيد نيست که همين معنى، مراد از وليّ در اين آيه شريفه باشد:

{اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ}19

اراده‌ى اين معنى از لفظ ولّى، به قرينه آن است که اخراج مؤمنين از ظلمات به سوى نور و اخراج کافران از نور به سوى ظلمات، به وليّ و اوليا نسبت داده شده است و اين معنا فقط با تولّى امور آنها سازگار است، ولّى در اينجا همان فاعل اخراج‌کننده است. اگر ولّى در اينجا به معناى ناصر باشد، نصرت و يارى چيزى بيشتر از کمک به شخص منصور (يارى شده) را نمى‌رساند، خود منصور، اقدام‌کننده است و ناصر فقط او را در اقدام يارى کرده است. همچنين، واضح است که ولايت در اينجا به معناى محبّت نيامده است.

در آيه‌اى که به صورت حکايت از حضرت يوسف آمده نيز ولايت به همين معناست:

{أَنْتَ وَلِيِّى فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّالِحِينَ}20

تو وليّ من در دنيا و آخرت هستى. مرا به تسليم و رضاى خود بميران و با صالحان محشور فرما.

استدعاى حضرت يوسف از خداوند از آن جهت که خداوند وليّ او است با وليّ به معناى متولّى امر تناسب دارد که مى‌ميراند و او را به صالحين ملحق مى‌کند.

در آيات ديگرى نيز لفظ «وليّ» به همين معنا آمده است.21

سخن آخر اين که اراده‌ى معناى تکفّل و تولّى امور، از ماده‌ى «ولايت» و از لفظ «وليّ»، بسيار شايع است، جز اين که در برداشت معناى مذکور از لفظ «وليّ» در آيه، اشکالاتى شده است که به کمک روايات مى‌توان آنها را برطرف کرد؛ مثلاً دلالت آيه شريفه بر ولايت خداوند متعال و رسول اکرم (ص) واضح است، اما اين منظور از عبارت:{وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ} خصوص اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه معصومين (ع) باشد، به خودى خود، امرى واضح نيست. بنابراين، براى توضيح هر دو مسئله بايد به اخبار مراجعه کنيم. اخبارى که ما به آنها دست يافتيم به دو گروه تقسيم مى‌شوند: گروهى متکفّل بيان هر دو امر مى‌باشند و گروهى فقط امر دوم را بيان کرده‌اند.

روايات گروه اوّل:

1- صحيحة زرارة و الفضيل بن يسار و بکير بن أعين و محمد بن مسلم و بريدبن معاوية و زياد بن منذر أبى الجارود عن أبى جعفر (ع) إذ قال: أمر الله عزّوجلّ رَسُوله بولاية عليٍّ و أنزل عليه «إنّما وليّکُم اللهُ و رسولُهُ و الّذينَ آمنوا الذين يُقيمون الصَّلاةَ و يُؤتون الزَّکاةَ» و فرض ولاية أُولى الأَمر، فلم يدروا؟ فأمر الله محمداً (ص) أن يفسّر لهم الولاية کما فسرّ لهم الصلاة و الزکاة و الصوم و الحج. فلمّا أتاه ذلک من الله ضاق بذلک صدر رسول الله (ص) و تخوّف أن يرتدّوا عن دينهم و أن يکذّبوه، فضاق صدره و راجع ربّه عزّوجلّ، فأوحى الله عزّوجلّ إليه «يآايُّها الرسول بلّغ ما أُنزل إليک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله يعصمک من الناس» فصدع بأمر الله تعالى ذکره فقام بولاية عليّ (ع) يوم غدير خمّ فنادى: الصلاة جامعةً و أمر الناس أن يبلّغ الشاهد الغائب - قال عمربن أُذينه: قالوا جميعاً غير أبى الجارود - و قال أبوجعفر (ع): و کانت الفريضة تنزل بعد الفريضة الأُخرى و کانت الولاية آخر الفرائض - فأنزل الله عزّوجلّ «اليومَ أکملتُ لکم دينکم و أتممت عليکم نعمتى» قال أبوجعفر (ع): يقول الله عزّوجلّ لا أنزل عليکم بعد هذه فريضة قد ا

کملت لکم الفرائض؛22

امام باقر (ع) فرمود: خداوند عزّوجلّ به رسول خود در مورد ولايت على (ع) دستور داد و اين آيه را نازل کرد:«ولى شما، خدا و رسولش و آنان که ايمان آورده‌اند نماز را بر پا داشتند و زکات را در حال رکوع پرداختند، هستند» و خدا ولايت اولوا الأمر را واجب کرد و آنان نمى‌دانستند اولوا الأمر چيست؟ خدا به محمد (ص) دستور داد براى ايشان ولايت را تفسير کند، چنانچه نماز و زکات و روزه و حج را شرح کرده بود. چون اين فرمان از طرف خداوند براى حضرت آمد، سينه‌اش تنگ شد و ترسيد که مردم از دين خدا برگردند و او را تکذيب کنند، دل‌تنگ شد و به خداوند عزّوجلّ رجوع کرد. خدا به او وحى کرد:«اى رسول من، آنچه را از طرف پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن و اگر آن را انجام ندهى تبليغ رسالت او را نکرده‌اى و خداوند تو را از مردم حفظ خواهد کرد.» پيغمبر، در روز غدير خم امر خداوند، به ولايت على (ع) را اعلام کرد. مردم را براى نماز جماعت فراخواند و به آنها امر کرد که شاهدان به غايبان برسانند.- عمر بن اذينه گفته است که: همه جز ابى‌الجارود گفتند - امام باقر (ع) فرمود: هر فريضه پس از فريضه‌ى ديگر نازل شد و ولايت، آخرين فريضه بود و خداوند عزّوجلّ درباره‌ى آن، اي

ن آيه را نازل کرد:«امروز دين شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم». امام (ع) فرمود: خداوند عزّوجلّ مى‌فرمايد: ديگر بعد از اين بر شما فريضه‌اى نازل نمى‌کنم، من فرايض شما را کامل کردم.

همانطور که مشاهده مى‌شود صحيحه صراحت دارد در اين که مراد خداوند متعال از «ولايت» که در آيه شريفه آمده، همان ولايتى است که حضرت رسول اکرم (ص) براى اعلام آن در روز غديرخم قيام کرده بود. واضح است که اين ولايت، همان تعهّد نسبت به امور امت اسلامى و تکفّل اداره حکومت اسلامى است. از طرفى اين سخن امام (ع):«و فرض ولاية أُولى الأَمر» که بعد از ذکر آيه آمده است، شاهد واضحى است بر اين که مراد از {الّذينَ آمنوا} همه ائمه معصومين (ع) هستند، علاوه بر اينکه دلالت صريح آيه بر ولايت اميرالمؤمنين (ع) نيز کاملاً آشکار است. اين صحيحه دليل معتبر و کافى براى اثبات هر دو امر مورد بحث مى‌باشد.

2- معتبر حسين بن أبى العلاء

قال: ذکرت لأبى عبدالله (ع) قولنا فى الأوصياء انّ طاعتهم مفروضة، قال: فقال: نعم، هم الّذين قال الله تعالى: {أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ} و هم الّذين قال الله عزّوجلّ: {إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا} 23

حسين بن ابى‌العلاء مى‌گويد: براى امام صادق (ع) متذکر شدم که عقيده‌ى ما نسبت به اوصيا آن است که اطاعت آنها واجب شده است، آنگاه حضرت فرمود: آرى، ايشان همان کسانى هستند که خداى تعالى درباره آنان فرموده است:«خدا و رسول خدا و صاحبان امر خودتان را اطاعت کنيد» و باز فرموده است:«همانا ولى شما، خدا و رسولش و کسانى که ايمان آورده‌اند، مى‌باشند».

کلينى اين حديث را با سند ديگرى که قاسم‌بن‌محمد الجوهرى در آن است نيز نقل کرده است و همچنين در اختصاص شيخ مفيد (قدّس سرّه) هم نقل شده است.24

کلمه‌ى «نعم» در تأييد کلماتى که راوى به امام صادق (ع) عرضه کرده بود دليل واضحى است بر اين که اطاعت از اوصيا - که همان ائمه معصومين (ع) مى‌باشند - واجب و مفروض است و بدون شک اطلاق وجوب اطاعت ائمه معصومين (ع)، شامل کليه اوامر و نواهى آنان در همه‌ى زمينه‌هاى مربوط به امور امت اسلامى مى‌باشد. تخصيص اطلاق وجوب اطاعت، به اوامرى که براى بيان احکام الهى صادر شده، خلاف ظاهر است و در واقع اين اوامر، اوامر ائمه (ع) نبوده، بلکه اوامر خداوند متعال است که ائمه، رساننده‌ى آنها به بندگان هستند. اوامر ائمه (ع) در اصل همان اوامرى است که در جهت رعايت مصالح امت اسلام، صادر کرده‌اند.

پس با اين توضيحات روشن شد که وجوب اطاعت از اين اوامر و تطبيق آيه‌ى مورد بحث بر آنها در روايت مذکور، دليل واضحى است که منظور از «ولايت»، تعهّد و تکفّل اداره امور امت اسلامى است و اين همان امر اوّل است. همانطور که اثبات وجوب اطاعت از اوامر همه‌ى اوصيا و تطبيق آيه‌ى شريفه بر آن، دليل واضحى است بر اين که مراد از:{الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ} در آيه، همه‌ى ائمه معصومين (ع) مى‌باشد و اين همان امر دوم است.

3- مرسله عياشى از ابن يعفور، قال: قلت لأبى عبدالله (ع): اعرض عليک دينى الذى أدين الله به؟ قال: هاته، قلت: أشهد أن لّا إله إلاّ الله و أشهد أنّ محمداً رسول الله و أقرّ بما جاء من عندالله، قال: ثمّ وصفت له الأئمة حتّى انتهيت إلى أبى جعفر (ع) قلت: و أقول فيک ما أقول فيهم، فقال: أنهاک أن تذهب باسمى فى الناس. قال أبان: قال إبن أبى يعفور: قلت له مع الکلام الأوّل و أزعم أنّهم الذين قال الله فى القرآن:{أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ}، قال ابوعبدالله (ع): والآية الأُخرى فاقرأ، قال: قلت: جعلت فداک و أيّ آية؟ قال: {إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ}؛25

ابن ابى‌يعفور مى‌گويد: به امام صادق (ع) گفتم: دينى که با آن خدا را اطاعت مى‌کنم به شما عرضه بکنم؟ فرمود: بگو، گفتم: گواهى مى‌دهم که جز خداى يگانه خدايى نيست و شهادت مى‌دهم که محمد (ص) فرستاده‌ى خداوند است و به آنچه از طرف خدا آورده است، اقرار مى‌کنم. ابن ابى يعفور مى‌گويد: پس ائمه را وصف کردم تا به حضرت امام باقر (ع) رسيدم و گفتم: در مورد شما هم آنچه را در مورد ائمه گذشته بيان کردم، معتقدم. سپس امام (ع) فرمود: تو را از اين که اسم مرا در بين مردم به زبان بياورى نهى مى‌کنم. ابان مى‌گويد: که ابن ابى يعفور گفت: همراه کلام اوّل خودم اين را هم بيان کردم که اعتقادم اين است که ايشان کسانى هستند که خداوند در قرآن در موردشان فرموده است:{أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ}، امام (ع) فرمودند: آيه ديگر را هم قرائت کن. گفتم: فدايت شوم کدام آيه را مى‌گوييد؟ حضرت فرمود: قال: {إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ}؛ سرپرست شما تنها خدا و رسول و آن مؤمنانى هستند که نماز به پا داشته و در حال رکوع ب

ه فقيران زکات مى‌دهند. اين روايت، آيه‌ى شريفه مورد بحث را، مانند آيه‌ى وجوب اطاعت به تمامى ائمه معصومين (ع) تطبيق داده است، ولى معناى ولايت را بيان نکرده است.

احاديث سه‌گانه‌ى مطرح شده، همه‌ى ائمه معصومين (ع) را مصداق {الَّذِينَ آمَنُوا} در آيه شريفه دانسته‌اند، اما اخبارى هم وجود دارد که فقط بر خصوص اميرالمؤمنين (ع) دلالت دارد.26

گروه دوم روايات را که در تطبيق {الَّذِينَ آمَنُوا} در آيه شريفه، بر جميع ائمه معصومين (ع) و يا خصوص اميرالمؤمنين (ع) وارد شده ذکر مى‌کنيم:

1- موثقة أبى حمزة الثمالى عن أبى جعفر (ع)- المرويّة فى تفسير القمّى - قال: بينما رسول الله (ص) جالس و عنده قوم من اليهود فيهم عبدالله بن سلام إذ نزلت عليه هذه الآية {إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ} فخرج رسول الله (ص) إلى المسجد فاستقبله سائل، فقال: هل أتاک أحد شيئاً؟ قال: نعم ذلک المصلّى، فجاء رسول الله (ص) فإذا هو عليٍّ (ع)؛27

ابى حمزه ثمالى از امام باقر (ع) نقل کرده است که فرمودند: رسول‌الله (ص) نشسته بودند و نزد ايشان قومى از يهود حاضر بودند که در ميانشان عبدالله بن‌سلام بود، در اين هنگام اين آيه (وليّ شما فقط خدا و رسولش و کسانى هستند که ايمان آوردند، آنان که نماز را به پا مى‌دارند و در حال رکوع زکات مى‌دهند) بر حضرت نازل شد. سپس رسول خدا (ص) خارج شده و به سوى مسجد حرکت کردند و در مسير با سائلى برخورد کرده و از او پرسيدند: آيا کسى چيزى به تو داده است؟ گفت: بله، آن نمازگزار. سپس حضرت به آن سو رفتند و آن شخص على (ع) بود.

اين موثّقه 28 در انطباق آيه مورد بحث، بر اميرالمؤمنين (ع) صراحت دارد، اما در آن، تفسيرى از معناى ولايت نيست.

2- مرسلة العياشى عن المفضّل (الفضيل خ. ل) عن أبى جعفر (ع) فى قوله تعالى: {إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا}، قال: هم‌الإئمّة؛29

مفضّل از امام باقر (ع) نقل مى‌کند که در مورد اين سخن خداوند:«وليّ شما خداوند و رسولش و آن کسانى هستند که ايمان آورده‌اند»، فرمودند: آنها ائمه هستند.

تطبيق حديث بر جميع ائمه معصومين (ع) بسيار واضح است همانطور که عدم دلالت روايت، بر تفسير ولايت نيز بسيار روشن است.

عياشى مرسله ديگرى از عماربن‌ياسر در شأن نزول اين آيه و تطبيق آن بر على‌بن‌أبيطالب (ع) نقل مى‌کند.30

شيخ صدوق نيز روايت مسندى را که گرفتار ضعف در سند است در نزول اين آيه در شأن اميرالمؤمنين (ع) نقل کرده است که در آن نيز تفسيرى از ولايت ارائه نشده است.31

شيخ طبرسى روايت مسندى را از ابوذر به نقل از عبايه‌بن‌ربعى و خبرى را از ابن‌عباس نقل کرده است و همچنين روايتى از ابراهيم‌بن‌حکم‌بن‌ظهير که در تمامى آنها، اين آيه شريفه بر على‌بن‌ابى‌طالب (ع) تطبيق داده شده است.32

در خبر ابى سعيد الوراق از پدرش از امام صادق (ع)- که احتجاجات اميرالمؤمنين (ع) را عليه ابوبکر آورده - چنين آمده است که حضرت فرمودند: حضرت على (ع) خطاب به ابوبکر فرمود:

أنشدک بالله إلى الولاية من الله مع ولاية رسول‌الله (ص) فى آية زکاة الخاتم أم لک؟ قال: بل لک؛33

تو را به خدا قسم مى‌دهم آيا ولايت از طرف خدا همراه ولايت رسول‌الله (ص) که در آيه‌ى زکات خاتم ذکر شده براى من است يا براى تو؟ گفت: البته براى توست.

تفسير برهان دو خبر ديگر را در اثبات اين تطبيق از احتجاج طبرسى و از کتاب المناقب از موفق‌بن احمد خوارزمى که از برادران اهل تسنن است، خبر ابن‌عباس را که در مجمع البيان آمده است و خبر ديگرى هم از عيسى‌بن عبدالله نقل کرده است که جملگى بر تطبيق آيه شريفه بر على (ع) دلالت دارند.34

در کتاب تفسير برهان از شيخ ابن‌شهر آشوب، اسامى بيش از سى تن از راويان نقل شده که همگى روايت کرده‌اند که آيه شريفه در زمانى که اميرالمؤمنين (ع) انگشتر خود را در رکوع صدقه داد، نازل شده است.35

اين روايات، فقط تعدادى از اخبارى بود که در تفسير آيه‌ى ولايت وارد شده و بيان مى‌کند که مراد از اين سخن خداوند، تنها ائمه معصومين (ع) مى‌باشد، همانطور که تعدادى از آنها داراى سند معتبر است. بلکه اين روايات از حدّ استفاضه فراتر است و هيچ شکى در تماميت دلالت آيه شريفه به کمک اخبار معتبر، بر مطلوب ما باقى نمى‌ماند. بسيار واضح است که مفاد آيه شريفه، ولايت را به صورت ابتدايى و از طرف خداوند متعال براى رسول‌خدا (ص) و ائمه معصومين (ع)، جعل کرده است و از مسئله امضاء آنچه را مردم اختيار کرده‌اند، اثرى يافت نمى‌شود. همچنين مفاد آيه مبارکه، ابراز ولايت خداوند و معصومين (ع)، بر امّت اسلامى است و ضمير خطاب در آيه نيز بر همين ظهور دارد و معناى مذکور با مالکيّت و ولايت خداوند بر همه اشخاص و اشيا، از جمله امّت اسلامى حضرات معصومين (ع) هيچ منافاتى ندارد.

آيه‌ى دوم:

{يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِى شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً}؛36

اى اهل ايمان فرمان خدا و رسول و صاحبان امرتان را اطاعت کنيد و اگر در موردى، کارتان به نزاع و گفتگو کشيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد در آن به حکم خدا و رسول باز گرديد. اين کار براى شما از همه چيز بهتر و عاقبتش نيکوتر است.

مورد استدلال، ابتداى آيه‌ى مبارکه است که خداوند متعال، مؤمنين را به اطاعت از خود و رسول و صاحبان امر فرمان مى‌دهد و واضح است که اطاعت از خداوند همان امتثال احکام الهى است و اطاعت رسول و صاحبان امر، در امتثال اوامر آنها مى‌باشد. اوامر ايشان در يک نظر ابتدايى به دو دسته قابل تقسيم است:

قسم اوّل: اوامرى که در حقيقت، همان احکام خداوند متعال است، ولى از آن جهت که ايشان بيان‌کنندگان احکام الهى مى‌باشند، بر زبان آنان جارى شده است و از اين جهت مى‌توان اوامر و نواهى الهى را به ايشان نسبت داد.

قسم دوم: اوامرى که مبناى آن، تشخيص خود ايشان است؛ مانند اوامر و نواهى که به حوايج شخصى آنها و يا اشخاص و موارد ديگر مربوط است. همچنين اوامر مربوط به حسن اداره‌ى جامعه خود و يا ساير بلاد اسلامى، يا اوامر مربوط به قيام مسلمانان براى دفاع از خود و جهاد عليه باطل و امثال اين موارد.

شمول آيه شريفه نسبت به قسم اوّل داراى اشکال است؛ زيرا اوامر آن قسم در حقيقت اوامر الهى است و اسناد آن به رسول و أُولى الأَمر به صورت مجازى مى‌باشد که فقط با وجود قرينه امکان‌پذير است و در آيه هم قرينه‌اى يافت نمى‌شود، خصوصاً با وجود قسم دوم، يعنى اوامرى که منشأ صدورش خود ايشان هستند و اطاعت از آن اوامر به صورت حقيقى و روشن، اطاعت از رسول و صاحبان امر است.

پس ظاهر آيه و متيقن از آن، اطاعت از ايشان در اوامر قسم دوم است، اگر چه اوامر آنها در اين قسم نيز به دو بخش تقسيم مى‌شود که يک گروه، مرتبط به مصالح شخصى ايشان و يا برخى افراد است و گروه ديگر در جهت رعايت حال مصالح جامعه و امت اسلامى و حفظ اسلام و کشور اسلامى صادر شده است. البته کلام ما در شمول آيه شريفه نسبت به قسم دوم، از آن جهت است که وجوب تبعيّت از اوامر رسول و أُولى الأَمر، دليل بر ثبوت ولايت به معناى حقّ تکفّل امور امّت اسلامى براى ايشان مى‌باشد و اين معنى مساوى با نصب ايشان از جانب خداوند متعال براى تکفّل امور امت مسلمان است.

اطلاق امر به اطاعت از رسول و أُولى الأَمر در آيه‌ى مبارکه، دليل واضحى بر ثبوت حقّ ولايت براى ايشان به معناى عهده‌دار شدن اداره‌ى امت اسلامى مى‌باشد. مراد از «رسول» روشن است، امّا «أُولى الأَمر» که در آيه ذکر شده در اشخاص خاصّى ظهور ندارد و براى روشن شدن مراد از آن چاره‌اى جز مراجعه به ادلّه‌ى معتبر نيست. البته در ابتدا، بايد به اين نکته اشاره شود که بعيد نيست ظاهر از کلمه‌ى «امر»، امر مؤمنين مخاطب آيه شريفه است و روشن است، امرى که منسوب به جماعت مؤمنين باشد، همان امور متعلق به بلاد و مملکت آنها و تمامى آنچه مرتبط به اداره‌ى امور ايشان است، مى‌باشد. به عبارت ديگر، همان امر تصدّى مطلقى است که به دست مدير امور کشور و امت اسلامى مى‌باشد. پس ادعاى انصراف کلمه‌ى «أُولى الأَمر» به اولياى امور کشور اسلامى، بعيد نيست. به همين جهت، بعيد نيست که گفته شود اوامرى که وجوب اطاعت از آنها در آيه شريفه صادر شده است، اوامرى است که از ناحيه‌ى ولايت ايشان بر امت اسلامى و اداره امر آنها مى‌باشد و شامل اوامر شخصى مربوط به مصلحت أُولى الأَمر يا مصلحت برخى از مؤمنين نيست. پيرامون تعيين صاحبان امر هيچ اشاره‌اى در آيه وجود ندارد و بايد

براى تشخيص مصاديق آن به دليل معتبر مراجعه کنيم؛ زيرا رجوع به روايات که در ميانشان روايات معتبر هم وجود دارد، مراد از أُولى الأَمر را روشن خواهد کرد و در ضمن بسيارى از روايات، صحت استظهار ما نسبت به آيه‌ى شريفه را تأييد خواهند کرد که مقصود از «امر» همان اداره امت و کشور اسلامى است.

1- روايت صحيح ابوبصير در اصول کافى که باسندهاى متعدد نقل شده است:

ابوبصير مى‌گويد: از امام صادق (ع) در مورد اين سخن خداوند عزّوجلّ:{أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ} پرسيدم، فرمود: درباره على بن ابى طالب و حسن و حسين (ع) نازل شده است. گفتم: مردم مى‌گويند: چرا خداوند نام على و خاندانش را در کتاب خود نياورده است؟ فرمود: در پاسخ آنها بگوييد: بر پيغمبر (ص) آيه‌ى نماز نازل شد و خدا در آن سه رکعت يا چهار رکعت را نام نبرد تا اين که رسول خدا (ص) آن را شرح و تفسير کرد و آيه زکات نازل شد و خدا تعيين نکرد بايد از چهل درهم، يک درهم زکات داده شود تا اين که رسول خدا (ص) آن را تفسير کرد و آيه حج نازل شد و به مردم نفرمود که هفت دور طواف کنيد تا آنکه رسول خدا (ص) آن را براى مردم توضيح داد و آيه {أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ} درباره على و حسن و حسين (ع) نازل شد و رسول خدا (ص)، درباره على (ع) فرمود:«هر که من مولا و آقاى او هستم على مولاى اوست» و فرمود:«من به شما درباره‌ى کتاب خدا و خاندانم وصيت مى‌کنم؛ زيرا من از خداوند عزّوجلّ خواسته‌ام که ميان آنها جدايى نيفکند تا آنها را بر سر حوض به من برساند، پس خدا درخواست م

را اجابت کرد» و فرمود:«چيزى به آنها نياموزيد که آنها عالم‌تر از شما هستند» و فرمود:«خاندان من هرگز شما را از مسير هدايت بيرون نمى‌کنند و هرگز شما را به باب گمراهى وارد نخواهند کرد».

پس اگر پيغمبر ساکت مى‌نشست و بيان نمى‌کرد که اهل بيت او کيستند، آل فلان و آل فلان ادّعاى آن را مى‌کردند؛ ولى خداوند پيغمبرش را تصديق کرد و در قرآن کريم فرمود:«همانا خدا مى‌خواهد پليدى را از شما خاندان اهل بيت بزدايد و شما را پاک گرداند». على و حسن و حسين و فاطمه (ع) بودند که پيغمبر (ص) در خانه امّ سلمه آنها را زير عبا گرد آورد و فرمود:«بار خدايا هر پيغمبرى خاندان و کسان گرانقدرى دارد و اينها خاندان و کسان ارزشمند من هستند، امّ سلمه گفت: آيا من از خاندان تو نيستم؟ فرمود: تو به سوى خوبى رهسپارى ولى اينان خاندان و کسان گرانقدر من مى‌باشند».

هنگامى که رسول خدا (ص) وفات کرد، على (ع) سزاوارتر از همه مردم، براى پيشوايى و رهبرى بر آنان بود و اين به سبب پيام‌هاى فراوانى بود که رسول خدا (ص) از جانب خداوند در مورد او آورده بود و او را براى مردم سرفراز کرد و دست او را در دست خود نهاد. سپس زمانى که على (ع) درگذشت، نمى‌توانست محمد‌بن‌على يا عباس‌بن‌على يا يکى از پسرانش را وارد امر امامت کند و اين کار را هم نکرد؛ زيرا در اين صورت حسن و حسين (ع) مى‌گفتند: خداوند درباره‌ى ما حکم نازل کرده، چنانچه درباره تو نازل کرده است و به اطاعت ما دستور داده، چنانچه به اطاعت تو دستور داده است و رسول خدا (ص) درباره ما پيام خداوند را ابلاغ نمود همان گونه که درباره تو چنين کرد و پليدى را از ما برده است، چنانچه از تو برده است. هنگامى که على (ع) درگذشت، حسن به سبب بزرگتر بودن سزاوارتر به امامت بود و چون او وفات مى‌کرد، نمى‌توانست از اولاد خود کسى را وارد امر امامت کند و به آن هم اقدام نکرد و خداوند عزّوجلّ مى‌فرمايد:«خويشاوندان، بعضى بر بعض ديگر در کتاب خدا مقدمند» و اگر آن را براى اولادش مقرر مى‌کرد، امام حسين (ع) مى‌گفت: خدا به اطاعت من فرمان داده، چنانچه به اطاعت تو و پدرت ف

رمان داده است و رسول خدا (ص) درباره من ابلاغ کرده همانطور که درباره تو و پدرت چنين کرده است و خدا پليدى را از من برده است چنانچه از تو و پدرت برده است. هنگامى که امامت به حسين (ع) رسيد، هيچ کدام از خاندان و خويشانش نمى‌توانستند عليه او ادعايى کنند مانند آنچه که او مى‌توانست نسبت به پدر و برادرش ادّعا کند - اگر مى‌خواستند امر امامت را از او بگيرند و به ديگرى منتقل کنند و هرگز اين کار را نکردند - و چون خلافت به حسين (ع) رسيد تأويل اين آيه محقّق شد که:«خويشاوندان، بعضى بر بعض ديگر در کتاب خدا مقدمند» و امامت پس از حسين (ع) به على بن الحسين (ع) رسيد و بعد از او به محمد بن على (ع) رسيد. سپس امام (ع) فرمود: مقصود از رجس و پليدى، شک است و به خدا قسم، ما هرگز در پروردگار خود شک نکرديم.37

عياشى اين حديث را با دو متن به صورت مرسل نقل کرده است که بين آن دو اختلافى در مضمون مشاهده نمى‌شود و هر دو حديث در تفسير برهان از عيّاشى نقل شده است.

همانگونه که مشاهده مى‌شود، اين صحيحه، على (ع) و حسنين (ع) را مصداق آيه قرار داده و گفته است که اين مقام عالى اولويت ايشان بر همه مردم به خود مردم است و اين عبارت ديگرى است از تعهّد نسبت به امر امت و تکفّل اداره امور کشور اسلامى. همچنين روايت تصريح کرده است که اصل اين مقام، در زمان حيات رسول الله (ص) براى ايشان بوده است و بعد از درگذشت رسول خدا (ص) به على (ع) و بعد از او به حسن بن على (ع) و سپس به حسين بن على (ع) و بعد به على بن الحسين (ع) و بعد به محمد بن على [باقر](ع) رسيده است و سمت و جايگاه همگى مانند سمت و جايگاه رسول الله بوده و از اين نظر يکسان هستند و از مقام ناحيه‌ى خداوند متعال و به جعل ابتدايى پرودگار، اولياى امر امت اسلامى بوده‌اند و اين مقام الهى بعد از حسين (ع) براى فرزند ايشان ثابت شد و همينطور از فرزندش به فرزند ديگر منتقل شد و تأويل آيه‌ى {وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللَّهِ} در مورد ايشان جارى شد، پس اين صحيحه بر ثبوت اين منصب الهى براى هريک از ائمه اثنى عشر (صلوات الله عليهم اجمعين) در زمان خودش، دلالت مى‌کند.

به طور کلى آنچه از صحيحه به دست مى‌آيد آن است که اگر چه رسول خدا (ص) و على و حسن و حسين (ع) مورد نزول آيه‌ى شريفه هستند، ولى مراد جدّى از صاحبان امر، تمامى ائمه معصومين (ع) مى‌باشند.

2- روايت صحيح عيسى بن سرى در اصول کافى که با دو سند نقل شده است:

عيسى بن سرى مى‌گويد به امام صادق (ع) گفتم: مرا از ارکان اسلام آگاه کنيد، همانهايى که بر اى هيچ کس شايسته نيست تا از شناخت بخشى از آنها کوتاهى کند. آنچه که هر کس در شناخت چيزى از آن کوتاهى کند، دينش تباه گردد و خداوند عملى را از او نپذيرد و هر کس آنها را بداند و عمل کند، دينش شايسته گردد و عملش پذيرفته شود و در زندگى‌اش به جهت ندانستن امور ديگر، کار بر او تنگ و مشکل نشود.

در پاسخ فرمود: شهادت به يگانگى خداوند عزّوجلّ و ايمان به رسالت محمد (ص) و اقرار به اين که هر چه از جانب خدا آورده، حق بوده است و بر عهده داشتن حقى در اموال که زکات مى‌باشد و قبول ولايتى که خدا به آن فرمان داده است؛ يعنى ولايت آل محمد (ص). راوى مى‌گويد: به حضرت گفتم: آيا در ولايت شرط مخصوص و فضيلتى است که به سبب آن، شخص شناخته مى‌شود؟ فرمود: آرى، خداوند عزّوجلّ مى‌فرمايد:«اى کسانى که ايمان آورده‌ايد، از خداوند و رسول و صاحبان امرتان اطاعت کنيد». رسول خدا (ص) فرموده است:«هرکس بميرد و امام خود را نشناخته باشد، به مردن جاهليت مرده است». صاحب ولايت در ابتدا رسول خدا (ص) بود و سپس على (ع)، ولى ديگران در برابر او، معاويه را قرار دادند. سپس حسن (ع) بود و بعد از او حسين بود و ديگران گفتند: يزيدبن معاويه و حسين بن على (ع) برابرند ولى هيچ برابرى ميان آندو (على (ع) و معاويه) و آندو (حسين (ع) و يزيد) نبود. سپس امام سکوت کردند و بعد از مدتى فرمودند: آيا توضيح بيشتر بدهم؟ حکم اعور گفت: بله، فدايت شوم. فرمود: سپس على بن الحسين (ع) بود و پس از او محمد بن على (ابوجعفر)(ع) بود و شيعيان پيش از ابوجعفر (ع)، مناسک حج و حلال و حرام

خود را نمى‌دانستند تا اين که او راه حقيقت را براى آنان گشود و مناسک حج و حلال و حرامشان را بيان کرد و علم آنها در حدى بود که مردم به ايشان نياز داشتند بعد از آنکه آنها به مردم نيازى نداشتند و امروز هم اينگونه است و زمين بدون امام نمى‌ماند و هرکس بميرد و امام خود را نشناسد به مردن جاهليت مرده است و تو در آن وقتى که جانت به اينجا برسد - با دست به گلويش اشاره کرد - و از دنيا جدا شوى از همه‌ى اوقات به آنچه از معرفت امام خويش دارى، محتاج‌تر هستى تا در آن هنگام بگويى: من بر مذهب شايسته‌اى بودم.38

کافى همين روايت را به گونه مختصر و با سند صحيح ديگرى نقل کرده است، ولى اين اختصار هيچ ضررى به مطلوب نمى‌رساند.39 همچنين عياشى روايت مرسلى را از يحيى بن سرى 40 نقل کرده که بسيار شبيه به روايت مختصر کافى مى‌باشد و شايد يحيى بن سرى در سند آن تصحيف عيسى بن سرى باشد و تفسير برهان آن را 41 از عياشى نقل کرده است. البته در حديث عياشى آيه‌ى مورد بحث، ذکر نشده است.

در اين روايت نيز «أُولى الأَمر» به ائمه معصومين (ع) تفسير شده و به اسامى ايشان تا امام پنجم (ع) تصريح گرديده است. اين سخن امام (ع) که فرمود:«زمين باقى نمى‌ماند، مگر به وجود امام و هرکس بميرد در حالى که امام خود را نشناخته به مرگ جاهليت مرده است»، دليل بر انطباق «أُولى الأَمر» بر ساير ائمه (ع) نيز مى‌باشد، بلکه سخن امام (ع) که فرمود:«و تو در آن وقتى که جانت به گلويت برسد از همه‌ى اوقات به معرفت امام محتاج‌تر هستى»، صراحت در تطبيق «أُولى الأَمر» بر حضرت امام صادق (ع) دارد. مخاطب کلام امام (ع)، به امامت حضرت معتقد بوده، همانطور که به امامت ائمه سابق نيز اعتقاد داشته است و اين قرينه‌ى ديگرى بر شمول «أُولى الأَمر» نسبت به ساير ائمه (ع) مى‌باشد.

3- روايت صحيح ابوبصير در کتاب تفسير برهان به نقل از شيخ صدوق:

عن أبى جعفر (ع) فى قول الله عزّوجلّ:{أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ} قال: الأَئمة من ولد على و فاطمة صلوات الله عليهما إلى أن تقوم الساعة؛42

ابوبصير از امام باقر (ع) روايت کرده که در مورد اين سخن خداوند عزّوجلّ:«از خداوند و رسول و صاحبان امرتان اطاعت کنيد»، ايشان فرمود: آنان ائمه (ع) از فرزندان على و فاطمه (عليهما السلام) هستند تا زمانى که روز قيامت برپا شود.

روايات فراوان ديگرى در منابع روايى ديده مى‌شود که در آنها «أُولى الأَمر» در آيه شريفه بر ائمه معصومين (ع) تطبيق داده شده است. برخى از آنها عبارتند از دو روايت از بريد عجلى از امام باقر (ع) که کلينى آنها را با سند معتبر 43 و عياشى به گونه مرسل 44 نقل کرده‌اند. همچنين روايت معتبر ابى مسروق از امام صادق (ع) در کافى 45 و روايت شيخ صدوق از جابربن عبدالله از رسول خدا (ص) که سند آن ضعيف است 46 و روايت سليم بن قيس از اميرالمؤمنين (ع) که به جهت وجود ابان بن ابى عيّاش و برخى ديگر ضعيف مى‌باشد 47 و خبر هشام بن حسان از امام حسن مجتبى (ع) که در تفسير برهان به نقل از امالى شيخ طوسى و شيخ مفيد نقل شده است و به سبب وجود رجال مجهول در سند آن، ضعيف شمرده مى‌شود 48 و نيز روايت ديگرى از سليم بن قيس در تفسير برهان به نقل از تفسير نعمانى 49 که عياشى نيز آن را مرسلاً نقل کرده است.50 و همچون روايت پيشين سليم به سبب وجود ابان بن ابى عيّاش و ديگران در سند آن، ضعيف است. همچنين روايت مرسل جابر جعفى از امام باقر (ع) که عيّاشى آن را نقل کرده است 51 و خبر اعمش از امام صادق (ع) که شيخ صدوق آن را در خصال آورده 52 است. در اين روايت، امام به «

القائم بأمور المسلمين» توصيف شده است که صراحت در حقّ تصدى و تکفّل امور امت اسلامى دارد، ولى سند روايت به علّت وجود رجال مجهول، ضعيف است.

اين روايات، بخشى از اخبارى است که در تطبيق «أُولى الأَمر» بر ائمه معصومين (ع) وارد شده است و با تتبّع، به روايات بيشتر مى‌توان دست يافت. دلالت آيه شريفه بر اين که حقّ اداره امر امت و کشور اسلامى از طرف خداوند متعال براى ائمه معصومين اعطاء شده است، بسيار واضح و آشکار مى‌باشد.

آيه‌ى سوم:

{النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُوراً}؛53

پيغمبر اولى و سزوارتر از مؤمنان به خود آنهاست و زنان پيغمبر مادران مؤمنان هستند و خويشاوندان نسبت به يکديگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرّر داشته اَولى هستند، مگر آنکه به نيکى و احسان براى دوستان خود از مهاجر و انصار وصيّتى کنيد که در اين کتاب حق نوشته شده است.

جمله اوّل از آيه شريفه دلالت دارد که نبى (ص) از تمامى مؤمنين به خودشان سزاوارتر است و ظاهر آيه آن است که در آنچه مؤمنين بر خودشان ولايت دارند، نبى خدا در آن، به اولويت ولايت دارد و هنگامى که ما به امورى که در اختيار مؤمنين و تحت ولايتشان قرار دارد، نظر مى‌کنيم خواهيم ديد که ايشان نسبت به تمامى آنچه متعلق به خودشان است - مگر مواردى که خداوند متعال از آنها نهى کرده است - ولايت دارند و اگر امرى مرتبط به جمعى از مؤمنين باشد، بدون شک اين امر هم در زمان توافق تمامى افراد بر آن، تحت ولايتشان قرار خواهد گرفت، پس به مقتضاى اطلاق آيه شريفه، رسول خدا (ص) در همه اين امور از جميع مؤمنين نسبت به خودشان سزاوارتر خواهد بود.

اگر در امورى که مربوط به جمعى از مؤمنان است تمامى افراد در يک جهت به توافق برسند، تحت ولايتشان قرار خواهد گرفت؛ مثلاً اگر گروهى از مؤمنين دشمنى دارند و همگى نسبت به دفع دشمن توافق کنند، اين امر تحت ولايتشان قرار دارد يا اگر مصلحت ديدند که در امور اقتصادى با مردم شهرها و کشورهاى ديگر ارتباط برقرار کنند، اين نيز تحت ولايت مؤمنين است. همچنين اگر مؤمنان بر تعيين شخصى براى اداره‌ى امور کشورشان به توافق برسند، اين حق نيز براى آنها ثابت خواهد بود و تحت ولايتشان است.

نتيجه آنکه اگر چه مؤمنين در تمامى امور متعلق به خودشان ولايت دارند، اما اين ولايت با همه‌ى گستردگى، به گونه اولويت براى رسول خدا (ص) ثابت است و اين ولايت وسيع اگر براى نبى، يا هرکس ديگرى ثابت باشد بدون شک او متکفّل امور مؤمنين - و هر آنچه متعلق به ايشان است - مى‌باشد که اين شامل امور اشخاص و جوامع کوچک و بزرگ و امور مربوط به شهر و کشور اسلامى و هر آنچه که متعلق به توسعه هدف عالى اسلام از طريق جهاد براى دعوت به اسلام و رفع موانع گرايش مردم به دين، خواهد بود. پس دلالت آيه شريفه بر ثبوت منصب و جايگاه ولايت به معناى تکفّل امور مؤمنين و مسلمين و کشور اسلامى براى شخص پيامبر (ص) واضح است و همانطور که روشن است اين ولايت از طرف خداوند متعال به ايشان اعطا شده است و شبهه‌ى هيچ گونه دخالتى از طرف مردم و امضاى آنچه مردم بر آن بنا گذاشته‌اند، وجود ندارد.

ظاهر جمله سوم از آيه که مى‌فرمايد:«خويشاوندان نسبت به يکديگر از مؤمنان و مهاجران و آنچه خدا مقرر داشته اَولى هستند، مگر آنکه به نيکى و احسان براى دوستان خود از مهاجر و انصار وصيتى کنيد که اين در کتاب حق نوشته شده است»، آن است که اولويت ذکر شده در اين جمله مربوط به امور مالى و مسئله ارث مى‌باشد ولى استثناى آخر جمله، شاهدى است بر اين که با خواست مؤمنين مى‌توان از اين اولويت خارج شد و هرگاه ايشان اراده کنند به اولياى خود مالى را ببخشند، اين اولويت باطل مى‌شود و مال به اوليايى که آنها را اراده کرده‌اند، تعلق خواهد گرفت. پس اگر مؤمنين، مالى از اموال متعلق به خود را به اولياى خود اختصاص دهند، اولويت مذکور نسبت به آن مال، معتبر نخواهد بود و آن مال به اولياى مورد نظر اعطا خواهد شد. لازمه پيام اين بخش از آيه آن است که اولويت مذکور در بخش دوم آيه که همان اولويت ارحام نسبت به اجانب، در تعلق اموال نزديکان به آنهاست، در مواردى مثل وصيت براى اجنبى، استثنا شود.

پس مصداق اولويت در جمله اوّل با مصداق اولويت در جمله سوم متفاوت است و آيه گوياى آن است که ولايت براى أُولى الأَرحام نسبت به نزديکانش وجود ندارد و آنان اَولى از مؤمنين اجنبى نيستند. البته مانعى ندارد که از جمله سوم معنايى از باب تأويل - نه استظهار لفظى - اراده شده باشد که اين در آيات ديگر نيز وجود دارد.

اين‌ها توضيحات مختصرى بود پيرامون آيه شريفه و بعد از اين، روايات وارد شده در رابطه با آيه را مورد بررسى قرار خواهيم داد.

تمامى روايات فراوانى که در مورد آيه‌ى شريفه وارد شده - غير از يکى از آنها - فقط معترض جمله سوم آيه شده و حکم کرده‌اند که آنچه از اين جمله اراده شده است، ولايت امر ائمه معصومين (ع) از فرزندان حسين (ع) است و حتى سه روايت تصريح کرده‌اند که اين معنى، تأويل آيه مبارکه مى‌باشد. ما همه روايات را ذکر خواهيم کرد، البته روايات متعدد و معتبرديگرى، جمله مذکور را به ارث أُولى الأَرحام از يکديگر تفسير کرده‌اند و اين که با وجود ارحام، نوبت به اجانب نمى‌رسد و گفتيم که اين معنى، ظاهر آيه است و اين ظهور - که در آيات ديگرى از قرآن هم مشاهده مى‌شود - با اين که آيه به امامت و حکومت بر مؤمنين از باب تأويل، معنا شود، هيچ منافاتى ندارد.

اخبار وارد شده در اين زمينه، بسيار است، از جمله:

1- ثقة‌الاسلام کلينى در اصول کافى با سند صحيح از عبدالله بن مسکان نقل مى‌کند:

عن عبدالرحيم بن روح القصير عن أبى جعفر (ع) فى قول الله عزّوجلّ: {النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللَّهِ} فى من نزلت؟ فقال (ع): نزلت فى الإمرة، انّ هذه الآية جرت فى ولد االحسين (ع) من بعده فنحن أولى بالامر و برسول الله (ص) من المؤمنين و المهاجرين و الأنصار، قلت: فولد جعفر فيها نصيب؟ قال: لا، قلت: فلولد العباس فيها نصيب؟ فقال: لا، فعدّدت عليه بطون بنى عبدالمطلّب، کلّ ذلک يقول: لا، قال: و نسيت ولدالحسن (ع) فدخلت بعد ذلک عليه، فقلت له: هل لولد الحسن (ع) فيها نصيب؟ فقال: لا، والله يا عبدالرحيم ما لمحمّدى فيها نصيب غيرنا؛54

عبدالرحيم بن روح قيصر از امام باقر (ع) پرسيد که سخن خداوند عزّوجلّ که فرمود:«پيغمبر اَولى و سزاوارتر از مؤمنان به خود آنهاست و زنان پيغمبر مادران مؤمنان مى‌باشند و خويشاوندان بعضى بر بعض ديگر در کتاب خدا مقدّمند»، درباره چه کسى نازل شده است؟ فرمود: درباره امامت و حاکميت نازل شده است و اين آيه در مورد اولاد حسين (ع) جارى شده و ما سزاوارتر به امامت و به رسول خدا از ساير مؤمنين و مهاجرين و انصار هستيم. گفتم: اولاد جعفر در امامت بهره‌اى دارند؟ فرمود: نه. گفتم: اولاد عباس در آن نصيبى دارند؟ فرمود: نه. من همه طوايف خاندان عبدالمطلّب را براى آن حضرت برشمردم، درباره همه فرمود: نه. اما اولاد حسن (ع) را از ياد بردم و بعد از آن خدمتش رسيدم و به امام گفتم: آيا براى اولاد حسن (ع) در امامت بهره‌اى است؟ فرمود: نه. به خدا، اى عبدالرحيم، براى هيچ فرد محمدى در امامت بهره‌اى نيست، مگر براى ما.

صدوق اين روايت را با سند صحيح از عبدالله بن مسکان از عبدالرحيم، نقل کرده است؛55 دلالت حديث بر مطلوب، روشن و آشکار است و تصريح شده که آيه شريفه در امر حکومت و امامت بر مؤمنين نازل شده است که همان تکفّل امور ايشان و کشور اسلامى مى‌باشد. از طرفى وقوع اين جمله اخير در آيه بعد از خبر از اولويت پيامبر (ص) بر مؤمنان نسبت به خودشان، قرينه کافى است بر اين که مراد از اين جمله، ولايت امر مؤمنين و تکفّل امور سرزمين اسلامى است.

اما در مورد سند حديث بايد گفت: اگر چه در کلمات اهل رجال به وثاقت عبدالرحيم بن روح، تصريح نشده است ولى از کسانى است که صدوق در کتاب من لا يحضره الفقيه از او روايت نقل مى‌کند و بعيد نيست که کلام صدوق در اوّل اين کتاب بر اين دلالت کند که از نظر او روايتى که در اوّل احاديث واقع شده‌اند و از معصوم نقل مى‌کنند، همگى ثقه مى‌باشند. اضافه بر اين که عبدالله بن مسکان که ثقه، عادل و از اصحاب اجماع است در اين روايت، از او نقل حديث مى‌کند.

2- کلينى با سند صحيح از حسين بن ثوير بن ابى فاخته روايت مى‌کند:

عن أبى عبدالله (ع)، قال: لا تعود الإمامة فى أخوين بعد الحسن و الحسين (ع) أبداٌ، إنّما جرت من عليّ بن الحسين کما قال الله تبارک و تعالى: {وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللَّهِ} فلا تکون بعد عليّ بن الحسين إلاّ فى الأعقاب و أعقاب الأعقاب؛56

امام صادق (ع) فرمود: امامت بعد از حسن و حسين هرگز از برادر به برادر نرسيد و فقط از على بن الحسين (ع) جارى گشت همانگونه که خداوند فرمود:«خويشاوندان، بعضى بر بعض ديگر در کتاب خدا مقدمند» و بعد از عليّ بن الحسين، امامتى نبوده است مگر پشت به پشت (يعنى از پدر به پسر).

صدوق اين روايت را با سندى صحيح در کتاب «کمال الدين» نقل کرده است 57 و دلالت حديث بر مطلوب، کامل و سندش نيز صحيح است.

روايات ديگرى در منابع روايى يافت مى‌شود که در آنها آيه مذکور به امامت ائمّه (عليهم السلام) تفسير و تأويل شده است؛ از جمله روايت صحيح ابوبصير از امام صادق (ع) که پيش از اين به عنوان اوّلين روايت ذيل آيه دوم ذکر شد. همچنين روايت ديگرى از ابوبصير از امام باقر (ع)؛58 که سندش به سبب وجود صباح ازرق که توثيقى در مورد او وارد نشده است، ضعيف است و روايت عبدالرحمن بن کثير از امام صادق (ع)59 که به سند آن به سبب طعن در عبدالرحمن ضعيف است و روايت عبدالأعلى بن اعين از امام صادق (ع)60 که رجال سند آن تا عبدالأعلى از ثقات هستند و در خصوص وى توثيقى وارد نشده است و روايت شيخ صدوق از ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (ع)61 که در سندش محمد بن محمد‌بن عصام کلينى وجود دارد که تصريح به وثاقت او نشده است، هرچند وى از مشايخ صدوق است و صدوق با جمله «رضى الله عنه» او را دعا کرده است، البته علاوه بر او، اسماعيل بن على قزوينى نيز در سند اين روايت توثيقى ندارد. نيز روايت تفسير برهان از شيخ صدوق از اسماعيل بن عبدالله از امام حسين (ع)62 که ما آن را در آثار صدوق نيافتيم و مجلسى آن را از کفاية‌الأثر نقل کرده است. سند اين روايت نيز به جهت وجود رجال مط

عون، مجهول و مهمل، ضعيف است و نيز روايت تفسير برهان از محمد بن عباس از عبدالرحمن بن روح قصير از امام صادق (ع)63 که به نظر مى‌رسد مراد از محمد بن عباس، ابن ماهيار معروف به ابن حجّام است که از ثقات و اجلاّء است و شايد مراد از عبدالرحمن بن روح، همان عبدالرحمن قصير ثقه باشد و در غير اين صورت، نامى از او در کتب رجال نيامده است. در اين روايت نيز همچون برخى از روايات گذشته به صراحت آمده است که «نزلت فى الإمرة»، يعنى آيه‌ى شريفه درباره‌ى امامت و خلافت نازل شده است. از جمله روايات پيرامون آيه شريفه، روايت تفسير برهان از محمد بن عباس از محمد بن زيد از امام باقر (ع) است 64 که سند آن به علّت وجود برخى رجال مشترک و مجهول، ضعيف است و آخرين روايت، خبرى است که در تفسير برهان از تفسير قمى به گونه مرسل نقل شده است.65

اين روايات، تعدادى از احاديث فراوانى است که در تفسير و تأويل آيه شريفه به امامت و حکومت ائمه معصومين (ع) وارد شده است و اگر در بعضى موارد فقط به امير المؤمنين (ع) اختصاص يافته براى ذکر مصداق مى‌باشد. آنچه از مجموعه روايات به دست مى‌آيد آن است که مراد از جمله سوم در آيه، مسئله امامت و ولايت ائمه معصومين (ع) و اولويت ايشان نسبت به مؤمنين از خودشان است، همانگونه که براى رسول خدا (ص) نيز ثابت مى‌باشد.

البته براى شخص متتبّع مجال بيشترى براى تحقيق خواهد بود و همانطور که ديديم بعضى از روايات، داراى سند معتبر و گروه ديگرى نيز از سند معتبرى برخوردار نبودند، ولى کثرت و بلکه فزونى آن از حدّ استفاضه، باعث اطمينان به صدور مفاد روايات مى‌گردد، پس حاصل کلام اين که روايات، دليل معتبرى بر دلالت آيه بر مطلوب ما در مورد رسول خدا (ص) و ائمه معصومين (ع) مى‌باشند.

پاورقى

1- الکافى، باب طبقات الأنبياء و الرسل و الائمه، ج 1، ص 175، ح 1.

2- همان، ح 4.

3- همان، حديث 2.

4- کافى، باب نادر جامع فى فضل الإمام و صفاته، ج 1، ص 199، ح 1.

5- رعد، آيه 16.

6- زمر، آيه 62.

7- انعام، آيه 164، بگو: آيا من کسى غير از خدا را به ربوبيت برگزينم در صورتى که خدا، ربّ همه موجودات است؟».

8-(کافى، باب تأويل الصمد، ج 1، ص 123، ح 2؛ التوحيد، ص 93، ح 9). اخبار زيادى نيز وارد شده است که همه اشيا، مخلوق خداوند متعال هستند؛ از آن جمله: صحيحه زراره که گفته است:

از امام صادق (ع) شنيدم که فرمود:

همانا خداوند، از خلق خويش تهى و خلق او هم از وى تهى هستند و هر آنچه که بر آن نام «شيء» صدق مى‌کند، به غير از خداوند متعال مخلوق مى‌باشد و خداوند خالق تمامى اشياى عالم است. مبارک است خداوندى که چيزى شبيه او نيست و او شنوا و بيناست.

مرفوعه ابى المغرا و خبر خيثمه (کافى، ج 1، ص 82 و 83، ح 3 و 4 و 5؛ التوحيد، ص 105 و 106، ح 3 و 4 و 5) نيز مانند اين حديث است و روايات در اين معنى بسيار است که به حدّ تواتر مى‌رسد.

در صحيح جابربن يزيد جعفى آمده که از امام باقر (ع) شنيدم که درباره توحيد صحبت مى‌کردند و مى‌فرمودند:

به راستى خداوندى که اسمايش مبارک است و با آنها وى را مى‌خوانند و در علو ذاتش برتر است، يگانه است و در يگانگى و تنهايى، او يگانه است، توحيد خود را در خلقش جارى ساخت، اوست يگانه و صمد و قدّوس، همه اشيا، او را پرستش مى‌کنند و به او نيازمندند و دانش و علم او بر همه چيز احاطه دارد. (کافى، باب تأويل الصمد، ج 1، ص 123، ح 2؛ التوحيد، ص 93، ح 9).

در کتاب‌العين خليل آمده است:

حسن گفته است: صمد کسى است که همه چيز به او نيازمندند و به هيچ کس ديگرى غير از او اعتنا نمى‌شود، پس بنابراين معنى، همانا صمود تمامى اشيا به خداوند متعال، احتياج و تعلّق اشيا در بقايشان به اوست همان گونه که معناى ربّ اقتضا مى‌کرد، پس مقتضاى روايات همان چيزى است که دو دسته از آيات اقتضا مى‌کند.

9- نمل، آيه 91، همانا من مأمورم که فقط خداى اين شهر را که آن را بيت‌الحرام قرار داده است پرستش کنم و آن خدا، مالک همه چيز عالم است.

10- آل‌عمران، آيه 109، هر چه در آسمانها و زمين است ملک خداست و بازگشت همه کارها به سوى اوست.

11- روم، آيه 26، هر کس در آسمان و زمين است همه بنده او و با کمال خضوع و خشوع مطيع فرمان وى هستند.

12- انعام، آيه 101 و 102.

13- يوسف، آيه 40.

14- شورى، آيه 10.

15- الزمر، آيه 46.

16- يوسف، آيه 67.

17- انعام، آيه 57.

18- مائده، آيه 55.

19- خداوند سرپرست اهل ايمان است و آنان را از تاريکيهاى جهان بيرون آورده و به عالم نور مى‌برد و آنان که راه کفر را برگزيدند، سرپرست آنان شيطان رهزن، است و آنان را از عالم نور به تاريکيهاى گمراهى درافکند. بقره، آيه 257.

20- يوسف، آيه 101.

21- اعراف، آيه 196-198.

22- کافى، باب ما نصّ الله عزّوجلّ على الائمه، ج 1، ص 289، ح 4.

23- کافى، باب فرض طاعة الأئمه، ج 1، ص 187، ح 7.

24- همان، ص 189، ح 16، الاختصاص، باب أنّ طاعة الأوصياء مفترضة، ص 277.

25- تفسير العياشى، ج 1، ص 327؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 482، ح 14.

26- کافى، باب فيه نثف و نثف من التنزيل فى الولايه، ج 1، ص 427، ح 77؛ البرهان فى تفسيرالقرآن، ج 1، ص 479؛ تفسيرالعياشى، ج 1، ص 328، ح 140؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 483، ح 16؛ تفسيرالبرهان، ج 1، ص 481، ح 9.

27- تفسير البرهان، ج 1، ص 480، ح 7.

28- تفسير القمى، ج 1، ص 170؛ تفسيرالعياشى، ج 1، ص 328.

29- تفسير العياشى، ج 1، ص 328، ح 142 و 137؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 482 و 483، ح 18 و 13.

30- همان

31- الامالى، ص 75؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 480، ح 6.

32- مجمع البيان، ج 2، ص 210 و 211؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 481 و 482، ح 10 و 12.

33- الخصال، ص 549، ابواب الاربعين و مافوقه، ح 30.

34- تفسير البرهان، ج 1، ص 483 و 484، ح 19 و 22.

35- تفسير البرهان، ج 1، ص 484 و 485.

36- نساء، آيه 59.

37- الکافى، باب ما نصّ الله عزّوجلّ و رسوله على الئمه (ع)، ج 1، ص 286-288، ح 1.

38- الکافى، باب دعائم الاسلام، ج 2، ص 21-19، ح 6 و 9.

39- همان

40- تفسير العياشى، ج 1، ص 252، ح 175.

41- تفسير البرهان، ج 1، ص 385 و 386، ح 25 و 10.

42- همان.

43- الکافى، باب أن الأئمه (ع) ولاه الأَمر، ج 1، ص 205، ح 1؛ الکافى، باب انّ الإمام يعرف الإمام الذى يکون من بعده، ج 1، ص 276، ح 1.

44- تفسير عياشى، ج 1، ص 247 و 246، ح 153 و 154؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 384، ح 16.

45- الکافى، باب المباهله، ج 2، ص 513 و 514، ح 1.

46- تفسير البرهان، ج 1، ص 381، ح 1؛ رواه الصديق فى کمال الدين، باب 32، ص 253، ح 3 و للحديث ذيل فيه.

47- الکافى، ج 2، باب ما أدنى به العبد مؤمناً أو کافراً أو ضلالاً، ص 414، ح 1.

48- تفسير البرهان، ج 1، ص 384، ح 14.

49- همان، ح 13.

50- تفسير العياشى، ج 1، ص 353 و 249، ح 177 و 168؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 386 و 384، ح 27 و 18.

51- همان.

52- الخصال، صدوق، باب أنّ العلماء و الائمه بعد النبى أثنا عشر، ص 478 و 479، ح 46.

53- احزاب، آيه 6.

54- الکافى، باب مانص الله عزّوجلّ و رسوله على الائمه، ج 1، ص 288، ح 2؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 291، ح 1.

55- علل الشرايع، باب العله من أجلها صارت الإمامه فى ولد الحسين (ع)، ص 206، ح 4.

56- الکافى، باب ثبات الإمامه فى الأَعقاب، ج 1، ص 285، ح 1؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 292.

57- کمال الدين، باب ماروى أنّ الامامه لا تجتمع فى اخوين بعد الحسن و الحسين (ع)، ص 414، ح 1.

58- الکافى، باب مانص الله عزّوجلّ و رسوله على الائمه، ج 1، ص 291، ح 7؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 293.

59- علل الشرايع، باب العله التى من أجلها صارت الإمامه فى ولد الحسين (ع)، ج 2، ص 205؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 310.

60- علل الشرايع، باب العله التى من أجلها صارت الإمامه فى ولد الحسين (ع)، ج 2، ص 207؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 293، ح 13.

61- کمال الدين، ص 323، ح 8؛ تفسير البرهان، ج 3، ص 293، ح 14.

62- تفسير البرهان، ج 3، ص 293، ح 15 و لم نجده فى کتاب الصدوق و أخرجه البحار، ج 36، ص 343، ح 209، به نقل از کفاية الأثر، محمد بن عليّ الخزّار القمّى.

63- تفسير البرهان، ج 3، ص 293، ح 16.

64- تفسير البرهان، ج 3، ص 293، ح 18 و 20.

65- همان.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

١

پژوهشى در مجازگویى قرآن از دیدگاه امام خمینى

یکى از مباحث جنجال برانگیز در علوم قرآن، استعمال مجاز در قرآن است که مورد مخالفت

واقع شده و کمتر به ریشه مشکل و علت مخالفت با آن پرداخته شده است. امام خمینى در این باره

نظر مخصوص خود را دارد، بدین روى لازم است مطالبى در آغاز آورده شود تا پایه ها و ریشه

بحث به خوبى روشن شود.مجاز در عرف ادبا به دو معنا استعمال شده است:

الف: به معناى مدلول آیه و آن معناى کلام که از لفظ عبور مى کند و در معناى آیه جایز است.

این معنا شاید نزدیک به دو قرن مورد استعمال بوده و نخستین کسى که این معنا را به کار برده ،

ابوعبیده معمر بن مثنى(م 210 ) در کتاب مجاز القرآن است. 1

ب: مجاز به معناى استعمال لفظ در غیر آنچه وضع شده است. از این مجاز در برابر حقیقت یاد

مى شود و در علم معانى مطرح شده و نخستین کسى که به طور منظم و به ترتیب قرآن درباره آن

سخن مى گوید، سید رض ى (م 406 ) مؤلف نهج البلاغه است که در کتاب تلخیص البیان آن را به کار

برده است.

مجاز به این معنا به دو گونه استعمال مى شود، مجازى که در خصوص معنایى برخلاف معناى

حقیقى استعمال شده و دیگرى به معنایى اعم که شامل استعاره، کنایه، تمثیل، تشبیه و توریه

مى شود و در گذشته این معناى دوم در اطلاق مجاز معمول بوده است. 2

از سوى دیگر مجاز از جهت دیگر به دو قسم تقسیم مى شود:

الف: مجاز لغوى، یعنى معنایى از لغت برخلاف وضع اصلى استعمال شود:

ب: مجاز عقلى، یعنى معنایى که در ما وضع له استعمال شده، اما عقل در معنا دخالت مى کند و

به گونه اى در کلام تصرف مى کند تصرف در ما وضع له، نه تصرف در لغت، مثل: (فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَم

وَجْهُ الله ) که وجه در لغت به معناى صورت است، اما در ذهن تصرف مى کند و نه در لغت؛ زیرا

وجه به معناى صورت، آن گونه که در مورد انسان استعمال مى شود، در این جا درست نیست. 3

در قرآن پژوهى، استعمال مجاز از دو بعد : الف: بلاغى ادبى و ب: کلامى و پاسخ به شبهات

استعمال آن در قرآن مورد بررسى قرار مى گیرد. به لحاظ ادبى، بخشى از زیبایى هاى زبانى عرب،

14 . بغداد، وزارۀ الثقافۀ و الاعلام، 1994 م. - 1. صغیر، محمد حسین؛ مجاز القرآن، ص 13

. 2. ابن قتیبه دینورى، مشکل القرآن، ص 137

.55 ، 3. صغیر، مجاز القرآن، ص 33

٢

را به کارگیرى مجاز، تشبیه، استعاره و کنایه تشکیل مى دهد. زیبایى زبان در وضع الفاظ در معانى

مختلف با گستردگى به کارگیرى تعبیرهاى گوناگون است.

بنابراین اگر کسى درباره اعجاز بیانى و زیبایى شناسى قرآن سخن مى گوید؛ نمى تواند از مجاز

واژگانى چشم پوشى کند و جاذبه آفرینى هاى آن را نادیده بگیرد . به همین دلیل قرآن را منبع

بزرگ بلاغت عرب نامیده اند. برخى از دانشمندان علم بلاغت، مجاز را تمام علم بیان دانسته و

استعمال آن را به فصاحت و بلاغت سزاوارتر دانسته اند. 4 در همین بُعد بلاغى، عبدالقاهر

جرجانى(م 471 ) در پاسخ به منکران مجاز به دو نکته توجه مى دهد:

الف: قرآن کریم زبان مخاطبان خود را از بنیاد خودش تغییر نمى دهد و الفاظ را از دلالتشان

بیرون نمى برد، به عبارت دیگر عادات جامعه خود را در بهره گیرى از استعمال مجاز دگرگون

نمى سازد و مخاطبان خود را از تشبیه، تمثیل، حذف و توسعه کلام باز نمى دارد.

ب: قرآنى که شفا و نور و روشنایى بخش مردم است و دل هاى مردم را گرمى مى بخشد و

جاذبه مى آفریند، معنا ندارد که از مجاز به عنوان کانون جاذبه و لطف اعراض کند و به اِغلاق و

پیچیده گویى روى آورد. 5

این اندیشه از سوى عمده معتزله، شریف رضى ، سید مرتض ى ، جار الله زمخشر ى و بسیارى از ادیبان

عرب مورد حمایت قرار گر فته و به شدت از استعمال مجاز در قرآن دفاع شده و ضرورت آن

یادآور گردیده است . در این میان عمده امامیه به سمت جواز استعمال مجاز در قرآن روى

آورده اند. 6

در برابر این جریان، مخالفان کلامى استعمال مجاز در قرآن کسانى از اهل ظاهرمانند ابن حزم

454 )، و برخى شافعیه و ابومسلم اصفهانى (م 322 ) از معتزله و در میان متأخرین ابن تیمیه (م 728 ه)

و ابن قیم ( 751 ) و در این اواخر سلفیه و وهابیان هستند که به شدت استعمال مجاز در قرآن را

ممنوع دانسته اند که به برخى از استدلال هاى آنان اشاره مى گردد:

الف: مجاز در لغت، برادر دروغ است و قرآن منزه از دروغ است. زیرا متکلم وقتى به مجاز روى

مى آورد که در تنگنا قرار گیرد و استعمال حقیقت برایش ممکن نباشد و چون محدود شدن

خداوند محال است، استعمال مجاز براى او معنا ندارد. موافقان پاسخ داده اند:

استعمال مجاز در قرآن به علت محدودیت و تنگنایى و عجز از به کارگیرى واژگان نیست، بلکه

به خاطر توسعه مفهوم و زیبایى آفرینى است و این نوع بهره گیرى از واژه، دروغ نیست. کسى که

4. همان، ص 60 و نیز صبحى صالح، مباحث فى علوم القرآن، ص 329 . قم، انتشارات الرضى، 1372 ش.

240 و 63 و 203 ، بیروت، دار المعرفه، با تعلیقه سید محمد رشید رضا. - 5. جرجانى، دلائل الاعجاز فى علم المعانى، ص 239

. 6. مجاز القرآن، ص 65

٣

مى خواهد نهایت اقتدار و شجاعت شخص را نشان دهد، مى گوید: او شیر است. چنین شخصى

دروغ نگفته و در تنگنا قرار نگرفته است ؛ بلکه مى خواهد رسایى سخن را در قالب مجاز نشان

دهد، 7 به عبارت دیگر به کارگیرى مجاز در قرآن برخاسته از نیاز به بیان محسنات بلاغى قرآن

است. 8

ب: کسانى مانند ابواسحاق اسفراینى (م 418 ) منکر اصل و نوع مجاز در لغت شده اند. بدین روى

عده اى گفته اند:

بر فرض که قائل به وجود مجاز در زبان عربى باشیم، در قرآن نمى توان چنین چیزى را

پذیرفت، زیرا اجماع قائلین آن این است که معنا را مى توان از کلام نفى کرد، پس اگر مفهومى در

آیه اى آمد، مى توان آن را نفى کرد و این برخلاف مقصود خداوند است. 9

اما انکار معنا، انکار معناى حقیقى و سلب حقیقت است. به طور مثال در آیه شریفه: (مَنْ کَانَ فِی

هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الاْخِرَۀِ أَعْ م ى وَأَضَلُّ سَبِی لا )؛ 10 هر کس در این دنیا کور باشد در آخرت کورتر و

گمراه تر است ؛ کورى به معناى حقیقى آن نیامده است . چون بحث گمراهى ناظر به کورى

جسمانى و حقیقى نیست، بلکه منظور آن کورى اى است که نتواند راه درست را ببیند و از

گمراهى خود را برهاند. چنین کورى، نفى حقیقت است؛ اما نفى پیام و مفاد آیه نیست؛ بدین روى

برخلاف مقصود خداوند نیست. 11

ج: گفته اند، مجازگویى در قرآن مجید، موجب گمراهى افکار و تحیر مردم مى گردد و کتاب

الهى را نیز از اعتبار و قاطعیت ساقط مى کند و به افراد منحرف فرصت خواهد داد که مطابق رأى

باطل و نظر فاسد خود، از آیات قرآن مجید استفاده کنند. در ضمن، تمام معارف الهى و حقائق، با

حمل الفاظ به معانى مجازى از میان برداشته مى شود و قسمت مهم کلمات خداوند متعال نامفهوم،

و خارج از استفاده مردم مى گردد. 12

در جواب باید گفت : گمراهى افکار و تحیر مردم به عنوان دلیلى بر منع مجاز قرآن، کلیت

ندارد؛ مهم این است که ریشه لغوى و معناى حقیقى را چه چیزى بگیریم، اتفاقاً دسته اى از آیات،

اگر به معناى حقیقى گرفته شود ؛ موجب گمراهى و تحیر خواهد شد، به طور مثال خداوند فرموده

. 7. همان، ص 65

. 8. همان، ص 65

.37 - 9. شنقیطى، محمد امین: منع جواز المجاز فى المنّزل للتعبد و الاعجاز، ص 34

. 10 . اسراء / 72

. 11 . در این باره ر. ک: صغیر: مجاز القرآن، ص 61

. 12 . مصطفوى، حسن: تفسیر روشن، ج 1، ص 12

٤

است: (أُوْلَئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوْا الضَّلاَلَۀَ بِالْهُدَى ) 13 خریدن گمراهى به هدایت، اگر به معناى خریدن

واقعى باشد  آنگونه که در بازار اتفاق مى افتد و مردم از آن قصد مى کنند  موجب تحیر خواهد

شد. بگذریم __________که اعتبار و قاطعیت کتاب، با معناى مجازى ساقط نمى گردد و همان طور که ممکن

است معناى مجازى، فرصت سوء استفاده را فراهم کند، معناى حقیقى نیز به افراد منحرف فرصت

خواهد داد که مطابق با رأى باطل و نظر فاسد خود از آن استفاده کنند، چنانچه مشبّهه و مجسّمه در

آیات صفات، یدالله را به دست حقیقى معنا مى کردند و عرش الله را به تخت واقعى و جسمانى

تفسیر مى کردند و استواى الهى را بر عرش، مانند استقرار سلاطین بر تخت فرمانروایى فرض

مى کردند.

د: مهم ترین دلیل مخالفان استعمال مجاز در قرآن به علت بُعد کلامى آن است. نزاع گسترده اى

میان مسلمانان درباره صفات الهى در قرآن باعث این موضع گیرى شده است، زیرا هر گروه و

دسته بر طبق مبناى کلامى خاصى که درباره اراده و افعال خدا و جبر و تفویض داشته، آیات را

تفسیر کرده است.

مشبّهه، مجسّمه، معتزله و اشاعره، صفاتى را که درباره خداوند آمده، مناسب با همان اندیشه

تفسیر کرده اند. به طور مثال آیه شریفه : (وُجُوهٌ یَوْمَئِذ نَاضِرَۀٌ * إِلَى رَبهَا نَاظِرَۀٌ ) 14 مسئله رؤیت

خداوند را مطرح مى کند؛ سلفیه و اهل سنت و جماعت، رؤیت را به معناى حقیقى و نگاه با همین

چشم محسوس تفسیر کرده و معتقدند که خداوند را با همین چشم مى توان دید؛ زیرا نظر، در آیه

به معناى حقیقى آن آمده است . 15 همچنین درباره معناى جاء (آمدن) در آیه: (وَجَاءَ رَبکَ وَالْمَلَکُ

صَفّاً صَفّا ) 16 که به معناى آمدن حقیقى است، یا معناى مجازى، و آیات بسیار دیگرى این اختلاف ها

وجود دارد.

شنقیطى از علماى معاصر حجاز (م 1393 ق ) در کتابى در مورد منع جواز م جاز، مهم ترین

نگرانى و استدلالش در نفى مجاز، انکار بسیارى از صفات کمال و جلال الهى در قرآن عظیم است.

زیرا به نظر وى موجب تعطیل صفات الهى در رؤیت، استواء، نزول امر، مجىءو استیلا مى شود.

به نظر مى رسد مهم ترین مشکل در انکار و نفى مجاز در بین گروه هاى مختلف اسلامى همین

بعد باشد ؛ حتى شخصى مانند ابومسلم اصفهانى (م 322 ق ) از سران معتزله به انکار مجاز

. 13 . بقره / 16

. 14 . قیامت / 22 و 21

15 . در این باره ر. ک المغراوى، محمد بن عبدالرحمن، المفسرون بین التأویل و الاثبات فى آیات الصفات.

. 16 . فجر / 22

٥

مى پردازد، 17 تا چه رسد به سلفیه و ظاهر یون و وهابیان که در برابر معتزله قرار گرفته و به علت

مخالفت با آنان به این رأى روى آورده 18 و از عقیده خود در زمینه صفات الهى دفاع کرده اند.

عامل گرایش به مجاز

پیش از این که بخواهیم دیدگاه امام خمینى را در مورد مجاز در قرآن، و راه حل اصولى ایشان

مطرح کنیم؛ لازم است مقدمه اى درباره مشکل زبان بیاوریم و نشان دهیم که چرا عده اى با مجاز

مخالفت مى کنند و عده اى آن را در قرآن یکى از شاهکارهاى این کتاب مى دانند و دلیل بر اعجاز

مى شمرند.

قرآن کریم به زبان عربى نازل شده، و از بطن واقعیات تاریخى عصر نزول سخن گفته و

واژه هایى را به کار گرفته که در پیوند با فرهنگ و عادات و رسوم مخصوص آنان بوده است . به

همین دلیل شیوه سخن گفتن، استدلال نمودن، سوگند یاد کردن، تشبیه و تمثیل آوردن و ده ها فن

سخنورى و القاى مطالب را از جامعه مى گیرد و با این گونه سخن گفتن جاذبه ایجاد مى نماید.

در قرآن از واژگان و مفاهیمى استفاده شده که در فرهنگ آن جامعه مطرح بوده و مردم با آن

مأنوس بوده اند. سطح گفتار با فهم مخاطبان سازگار و آشنا است و پیامبر میان وحى و معانى بلند

غیبى با همین زبان متعارف ارتباط برقرار کرده و ادراکات محسوس آنان را مورد خطاب قرار داده

است. از این رو، اگر واژه هایى در سطح مأنوس و محسوس آنهاست، اما معانى در جهت فراتر از

آن، به این خاطر است که خداوند جعل اصطلاح نمى کند و از زبان دیگرى جز زبان مردم و

اسلوب دیگرى استفاده نمى کند: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُول إ لاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ ) 19 تنها کارى که انجام

مى دهد، این است که از این زبان به عنوان ابزارى کارآمد استفاده مى کند تا آن حقایق غیر حسى و

ماوراى مادى را بیان کند و آن معانى بلند را در ظرفى از حروف مأنوس و محدود بیان کند؛ به

عبارت دیگر آن حقایق را با تعبیرى قابل درک براى مردم  که ملموس و عینى است  بیان مى کند

و چون الفاظ در سطح مردم، در همان معانى محسوس به کار گرفته مى شود؛ استعمالش در معانى

بلند مشکل آفرین شده است، بدین روى عده اى راه حل را مجاز گرفتن معنا از کاربرد متداول

گرفته و عده اى این معانى متداول و متنازل را سطحى از معانى اصلى و مشترک میان آن معانى

متعالى و دسته پایین گرفته اند.

. 17 . زرکشى، البرهان علوم القرآن، ج 2، ص 377

18 . صغیر، مجاز القرآن، ص 35 و همان.

19 . ابراهیم / 4. ما پیامبران را نفرستادیم مگر با زبان قوم خودشان سخن بگویند.

٦

امام خمینى  همان طور که کمى بعد به عنوان یک مبنا توضیح خواهیم داد  20 وضع الفاظ را

براى روح معنا گرفته است . به عبارت دیگر ایشان براى گریز از استعمال مجاز در قرآن، در بخش

بزرگى از آیات، معناى واژه را محدود در معناى حسّى ندانسته تا آن معنا حقیقى باشد و در معناى

غیبى آن مجاز باشد. ایشان منکر مجاز در ادبیات و زبان عربى نشده و اصولا در مورد قرآن آن را

انکار نکرده است، بلکه ایشان در موارد مربوط به امور غیبى، براى معنا حقیقت قائل شده که از آن

به روح معنا یاد کرده و آن را داراى مراتب طولى و مصادیق گوناگون دانسته است.

در این نظریه، هر واژه مى تواند لایه هایى از معنا را در خود جاى دهد که هر کدام از آنها چون

یکى از مصادیق این مفهوم محسوب مى شود، استعمالش در آن معنا مطابق وضع حقیقى خواهد

بود. ایشان در توضیح روش تفسیرى و بیان لایه هایى از معناى کلام، مانند هجرت، فتح، نطق و

تسبیح و ده ها واژه اى که در قرآن استعمال شده، آنها را از قبیل بیان مصادیق مفاهیم و مراتب

حقایق مى داند، 21 و مصادیق مفاهیم و مراتب حقایق به جز استعمالات مجازى است که از وضع

اوّلیه خود خارج شده و در جاى دیگر آمده است . به طور مثال کلمه نور در اذهان مردم همان

روشنایى هاى حسّى چون لامپ و چراغ و مانند آن است، در حالى که نور اعم است از نور

ظاهرى مادى و نور معنوى روحانى. همچنین ظلمت مقابل نور نیز به تاریکى هاى ظاهرى مادى و

تاریکى هاى معنوى اطلاق مى شود. حال وقتى خداوند مى گوید: (اللهُ وَلِى الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنْ

الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّو ر )، 22 مقصود از این نور، آن نور حسى نیست که مردم با آن آشنا هستند و استعمال

لفظ در این نور حسى، مانع از استعمال حقیقى در نور معنوى نیست تا اگر بیرون آوردن از کفر و

جهل به سوى ایمان و دانش توسط خداوند استعمال شد، برخلاف وضع اولیه و مجاز باشد؛ چون

وضع لفظ نور براى روشنایى است، خواه این روشنایى مادى باشد، یا معنوى ؛ همینطور است

ظلمت و تاریکى.

چنین تفسیرى از مفاهیم ؛ و توسعه آن، اختصاص به گروهى خاص دارد و در عرف لغویان،

وضع اولیه معنایى است که عرف مردم مى فهمند. در میان عرفاى نامى، نخستین کسى که از این

دیدگاه به نفى مجاز پرداخته، محیى الدین ابن عربى (م 638 ) در کتاب فتوحات مکیه است که مخالفت

با مجاز را به محققین اهل کشف نسبت مى دهد و مى گوید:

20 . در فصل پنجم (مبانى تفسیر ى)، در مبناى هفتم با تفصیل و ذکر موارد توضیح خواهیم داد و در اینجا تنها به روشن کردن یکى از

مباحث علوم قرآنى بسنده خواهیم کرد.

. 21 . آداب الصلاۀ، ص 347

. 22 . بقره / 257

٧

ما در قرآن، استعمال مجاز را نفى مى کنیم؛ بلکه محققین اهل کشف وجود آن را در کلام

عرب نفى کرده اند، هر چند از دیدگاه اهل نظر، قرآن به زبان عربى آمده و به همان روال سخن

گفته و استعاره و مجاز به کار رفته است. 23

به نظر مى رسد که امام خمینى با آگاهى از این اندیشه در کتاب آداب الصلاۀ مى گوید: و اهل

تحقیق در جواب این اشکالات گفته اند الفاظ موضوع است از براى عامه و مطلقه، 24 زیرا ابن

عربى مى گوید:

تفسیر اهل کشف با تفسیر اهل نظر متفاوت است . در نظر آنان مجاز وجود ندارد، چون همه

این معانى بر یک حقیقت است ؛ اما اهل نظر مى گویند: استعمالات قرآن بر مجراى لسان عرب

است، پس استعمالش در آن معانى معنوى و غیبى مجاز مى شود.

در حقیقت ایشان منکر استعمال مجاز نیست، بلکه مى گوید: این مواردى که مى گویند مجاز

است؛ از قبیل مجاز نیست در نتیجه در نظر کسانى که با تفسیر عرفانى به سراغ مصادیق مفاهیم و

مراتب حقایق مى روند، این الفاظ در ازاى همان جهت کمالیه - مثلا در صفات الهى - معنایى که

مى گیرند؛ موضوع حقیقت است.

واژه رحمان که به عطوفت تفسیر شده، در ذهن مردم این عطوفت به انفعال انسانى سوق داده

مى شود، در حالى که خداوند عطوفت دارد، اما انفعال ندارد و استعمالش در غیر انفعال در حق

خدا، مجاز ن یست، چون لفظ براى روح معنایى وضع شده که اعم از انفعال و عدم انفعال است .

جهات انفعالیه که از لوازم این عالم حسى است ؛ دخالتى در معناى موضوع له ندارد، لذا اطلاق

رحمان بر موجودى که صرف جهات کمال را واجد و از جهات انفعال و نقص مبرّا است، صرف

حقیقت است. 25

چنین اندیشه اى در بحث مجاز و راه حل تئوریک آن به این شکلِ شفاف و مشخص، در

گشودن راه حل مشکل و تفسیر عرفانى تأثیر مهمى خواهد داشت . 26 البته توضیح بیشتر را همراه با

ذکر مثال، به مناسبتى دیگر درآینده خواهیم آورد.

. 23 . غراب، محمود: رحمۀ من الرحمن فى اشارات القرآن، ج 1، ص 14 همینطور ر. ک: فتوحات مکیه، ج 1، ص 253

. 24 . آداب الصلاۀ، ص 249

. 25 . همان، ص 251 و همین در این باره همان، ص 321

26 . از کسانى که به همین نظریه روى آورده، آقاى حسن مصطفوى است، هر چند با این شفافیت آن را بیان نکرده، اما با همین روش به

( شدت از نفى مجاز دفاع کرده است؛ و بحث تئوریک آن را در کتاب روش علمى در ترجمه و تفسیر قرآن مجید (ص 5 و 73 و 89

و تفسیر روشن، (ج 1، مقدمه ششم) آورده و در عمل در کتاب التحقیق فى کلمات القرآن و نقد کتاب تلخیص البیان شریف رضى و

پاسخ به شبهات آن (روش علمى / 50 ) این نظریه را به کار برده و انگیزه خود را آشکارا نفى مجاز دانسته است. نکته حائز اهمیت

٨

در گرایش جناب آقاى مصطفوى توجه ایشان به مباحث عرفانى و وحدت نظر با امام خمینى در این شیوه از تفسیر واژه هایى است

که دو چهره مادى  حسى و چهره معنوى  غیبى دارد.__

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

نقش هايي که قرآن براي تلاوت برمي شمارد و آن را از آثار تلاوت مي
داند، مسئله اتمام حجت است. به اين معنا که تلاوت آيات الهي براي مردم از
سوي پيامبران به اين قصد و منظور انجام مي شد که اتمامي حجتي صورت پذيرد و
کسي مدعي نشود که به حقايق آگاه نبوده و يا دسترسي به حقايق نداشته و
نتوانسته است از حق و حقيقت آگاهي يابد...


بي گمان تلاوت به معناي خواندن و تدبر در معناي آن در خصوص
کتاب هاي آسماني از جمله قرآن، مي بايست به عنوان امري روزانه انجام شود؛
زيرا خواندن و تدبر در آيات قرآن افزون بر ايجاد شناخت نسبت به هستي،
فرمان هايي را نيز به خواننده منتقل مي کند که بر پايه آن مي تواند به
سعادت دنيا و آخرت دست يابد و زندگي خويش را به درستي مديريت نمايد.
به
ويژه آن که قرآن از سوي خداوندي فرو فرستاده شده است که آفريدگار و
پروردگار هستي و انسان است و خير و صلاح وي را بيشتر مي داند و مي خواهد.
به
نظر مي رسد که قرائت به معناي خواندن مطلق است ولي تلاوت به معناي خواندني
خاص است که شخص آيات و يا سوره هاي قرآني را پشت سر هم مي خواند. راغب
اصفهاني براين باور است که تلاوت افزون بر ويژگي خواندن پياپي و پشت سر هم
از ويژگي ديگري نيز برخوردار مي باشد که عبارت از تدبر در آيات و معاني آن
است. بنابراين هر نوع قرائتي را نمي توان تلاوت ناميد. (مفردات راغب ص167
ذيل ماده تلو و نيز نگاه کنيد کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم ج1 ص505 ذيل
مدخل التلاوه)
قرآن کريم افزون بر بيان ارزشمندي تلاوت (يونس آيه 61 و
صافات آيه3) و توصيه بدان (احزاب آيه 34) به آثار تلاوت عموم کتب آسماني و
آثار تلاوت قرآن و تأثير آن و نيز موانع تأثير و آداب تلاوت اشاره مي کند.
در اين نوشتار بخشي از اين آيات براي تبيين جايگاه تلاوت و ارزش و آثار آن
مورد بحث و بررسي قرار مي گيرد تا انگيزه اي براي تلاوت همراه با تدبر
پديد آيد.


آثار تلاوت آيات آسماني
قرآن
در آيات چندي به مسئله آثار تلاوت آيات در زندگي بشر مي پردازد تا افزون
بر بيان ارزش و اهميت آن، کارکردهاي تلاوت را بنماياند. به سخن ديگر بيان
آثار تلاوت از سوي خداوند توجه دادن به کارکردهاي تلاوت است و انسان مي
بايست با توجه به اين کارکردها به تلاوت آيات بپردازد.
از جمله نقش
هايي که قرآن براي تلاوت برمي شمارد و آن را از آثار تلاوت مي داند، مسئله
اتمام حجت است. به اين معنا که تلاوت آيات الهي براي مردم از سوي پيامبران
به اين قصد و منظور انجام مي شد که اتمامي حجتي صورت پذيرد و کسي مدعي
نشود که به حقايق آگاه نبوده و يا دسترسي به حقايق نداشته و نتوانسته است
از حق و حقيقت آگاهي يابد.
ازآن جايي که توبيخ و مجازات مي بايست
برپايه آگاهي و علم و توان انجام شود و مجازات بدون آگاهي بخشي و ظرفيت
سنجي، امري قبيح و از نظر عقل و عقلا نادرست و مذموم مي باشد، خداوند از
طريق آيات الهي مي کوشد تا مردمان را به حق آگاه ساخته و باطل را به ايشان
بازشناساند. از اين رو هرگونه مجازات و عذاب و سرزنشي را موکول به بيان
حکم و تبيين حق و حقيقت نموده است.
خداوند در آيه 59 سوره قصص مي
فرمايد: و ما کان ربک مهلک القري حتي يبعث في امها رسولا يتلوا عليهم
آياتنا و ماکنا مهلکي القري الا و اهلها ظالمون.


تلاوت قرآن زمينه ساز آگاهي بخشي
در
اين آيه به دو مسئله مهم توجه داده شده است: نخست آن که هرگونه مجازات
توبيخي و عذابي متوقف بر بيان حکم و آگاهي بخشي از طريق تلاوت آيات الهي و
آموزه هاي وحياني شده است و خداوند نيز به حکم عقل و سيره عقلايي، مردمان
را بدون اطلاع و آگاهي بخشي از حق و باطل، عذاب نمي کند. دوم اين که تنها
آگاهي براي عذاب و مجازات کافي نيست بلکه مي بايست شخص در مقام عمل قرار
گيرد و توان عمل به مطلب و حکم را داشته باشد.
بنابراين هرگاه قادر به انجام کاري بود ولي باز رفتاري بيرون از حق و دايره قانون تلاوت شده انجام داد مي توان وي را مجازات کرد.
براين
اساس احتمال خلاف و يا نيت عمل به تنهايي موجب نمي شود تا شخصي را حتي اگر
به موضوع آگاه بود مجازات کرد. تنها کساني از سوي خداوند مجازات مي شوند
که پس از آگاهي، برخلاف حق عمل کرده و با در پيش گرفتن ظلم يعني تجاوز از
حدود بيان شده رفتاري برخلاف قانون انجام مي دهند.
بنابراين يکي از
کارکردها و اهداف تلاوت آيات الهي بر گناهکاران و مجرمان از سوي خدا و
پيامبران اتمام حجت خدا بر ايشان است. (مؤمنون آيات 103 و 105)


اصلاح افراد
از ديگر
کارکردهاي تلاوت مي توان به اصلاح افراد اشاره کرد. تلاوت آيات الهي بر
انسان زمينه ساز اصلاح وي مي شود و او از اين شايستگي برخوردار مي گردد تا
به مقام اهل تقوا و رستگاري برسد. (اعراف آيه 35)
قرآن در آيه 113 و 115 سوره آل عمران تلاوت آيات الهي به ويژه در شب را عامل مهمي براي انجام کارهاي خير و تزکيه انسان برمي شمارد.
تلاوت
آيات الهي زمينه ساز تقواپيشگي انسان به شمار مي رود (اعراف آيه 35) و
موجب مي شود انسان در زمره صالحان (آل عمران آيه 113 و 114) قرار گيرد.
از
نظر قرآن تلاوت آيات الهي به هنگام شب و در حال سجده معياري براي برتري و
فضيلت انسان بر ديگري مي باشد (آل عمران آيه 113) و موجبات ازدياد و
افزايش ايمان مؤمنان راستين (انفال آيه 2 و 4) و خشم و غضب کافران (حج آيه
72) را فراهم مي آورد.
از آثاري که قرآن براي تلاوت بيان مي کند مي
توان به اظهار ايمان (قصص آيه 52 و 53) اعراض کافران و مشرکان از حق و
حقيقت(اسراء آيه 46)، اقرار به حق و حقانيت قرآن (قصص آيات 52 و 53)
اميدواري به پاداش هميشگي (فاطر آيه 29)، انذار انسان هاي ديگر (مريم آيه
97) بشارت و مژده به پرهيزگاران (همان)، بالا بردن ظرفيت و توان انسان ها
براي به دوش گرفتن مسئوليت هاي سنگين (مزمل آيه 4 و 5) تذکر (دخان آيه 58)
و تسليم در برابر حق (قصص آيات 53 و 54) تعليم معارف الهي به مردم (بقره
آيه 129 و 151 و آل عمران آيه 164 و جمعه آيه2)، ايجاد حجاب ميان کافران و
مؤمنان (اسراء آيه 45)، ايجاد خشوع (اسراء آيه 107 و 109) و خضوع (همان)،
هدايت (آل عمران آيه 101) و مغفرت (انقال آيه 2 و 4) و جلوگيري از ارتداد
(آل عمران آيه 100 و 101) اشاره کرد.


موانع تاثيرگذاري
قرآن از
استکبار (مؤمنون آيه 66 و 67)، تمسخر و استهزاء (نساء آيه 140)، غفلت
(انبياء آيه 1 تا 3)، کفر (آل عمران آيه 101)، کوردلي (انعام آيه 25) و
گناه (جاثيه آيه 31) به عنوان مهم ترين موانع تاثيرگذاري آيات قرآن ياد مي
کند.



آداب تلاوت
قرآن، خواندن آيات
الهي به هنگام شب را از آداب تلاوت آيات الهي برمي شمارد و مردمان را
تشويق و ترغيب مي کند تا در اين هنگام به تلاوت بپردازند؛ زيرا تلاوت در
شب موجب تدبر بيش تر شخص در آيات مي شود و امکان دريافت مطالب سنگين و مهم
را براي وي فراهم مي آورد. (آل عمران آيه 113)
از ديگر آدابي که قرآن براي تلاوت بيان مي کند سجده و خضوع در هنگام تلاوت آيات الهي است. (همان و نيز مريم آيه 58)
استعاذه
و پناه بردن به خدا از شر شيطان (نحل آيه 98)، تلاوت شايسته آيات قرآن
(بقره آيه 121)، تاني و آرامش در خواندن آيات (اسراء آيه 106)، ترتيل آن
(بقره آيه 121 و نيز مزمل آيه 4)، رعايت سکوت هنگام شنيدن آيات قرآني
(اعراف آيه 204 و احقاف آيه 29)و آغاز به بسم الله و نام خدا (علق آيه1) و
خواندن با صوت زيبا (مزمل آيه 4) از آداب ديگر تلاوت قرآن است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

6. آنهايي كه انديشه نكردند، بدتر از حيوانات و جهنمي‌اند. انديشه و خردورزي است كه انسان را به سعادت دنيا و آخرت مي‌رساند، امّا آنهايي كه از انديشه بهره نبردند، در هر دو دنيا زيان كار خواهند بود، قرآن مي‌فرمايد: «و لقد ذر أنا جهنم كثيراً من الجن و الانس لهم قلوبٌ لا يفقُهون بها...؛ به طور مسلم گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ قرار داديم، نشانه آن‌ها اين است كه عقل دارند ولي با آن نمي‌انديشند، چشم دارند و با آن (با دقت) نمي‌بينند، و گوش دارند و با آن نمي‌شنوند، آن‌ها هم چون چهارپايانند، بلكه گمراه‌تر! آنها همان غافلانند».[2] از اين آيه به خوبي استفاده مي‌شود كه رمز انسانيت انسان و برتري آن در انديشيدن است و اگر نه با حيوان تفاوتي نخواهد داشت.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

اسلام دين انديشه و تفكر، و قرآن كتاب خرد، انديشه و تعقل و عمل است، هر انساني كه كم‌ترين اطلاعي از قرآن داشته باشد و يك نگاه اجمالي به آن نموده باشد، اين مطلب را به خوبي در مي‌يابد كه هيچ صفحه از صفحات قرآن نيست كه در آن از انديشه، فكر،‌تعقل، تدبر، دقت و عبرت و ... هم چنين عمل و رفتار، ‌سعي و تلاش سخن يا سخناني به ميان نيامده باشد.
مرحوم علامه طباطبايي مي‌گويد: «چيزي كه قابل شك و ترديد نيست، ‌اين مسأله است كه حيات و زندگي انسان يك حيات فكري است، بدون انديشه زندگي انسان پا نمي‌گيرد در نتيجه هر چه انديشه صحيح‌تر و كامل‌تر باشد حيات انسان نيز دير پاتر خواهد بود، و اين حقيقت را قرآن در آيات مختلفي مانند سورة انعام، آية 122، زمر،‌آية 9؛ و مجادله،‌ آيه 11 و... بيان نموده است.[1]

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

بهاءالدين خرمشاهي

 تفسير كبير يا مفاتيحالغيب نوشتة امام فخر رازي (محمّد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي البكري، 543 يا 544-606 هـ.ق.) جامعترين اثر او و يكي از سه چهار تفسير مهم و طراز اوّل قرآن كريم است. امام فخر كه جامع علوم عقلي و نقلي است و در فلسفه و كلام و منطق و فقه و اصول فقه و ادب و لغت و زبانشناسي و علوم طبيعي و علمالنّفس و اخلاق، و حتّي عرفان، پايگاه علمي رفيعي دارد، همة فضل و فرهنگ خود را در نگارش اين تفسير عظيم به كار گرفته است. بارزترين جنبة تفسير كبير، جنبة كلامي آن است كه در آن در درجة اوّل در ذيل تفسير هر آيه، يا استطراد آراء و مقالات معتزله را نقل و نقد ميكند؛ و در درجة بعد به نقد و نقض و ارزيابي آراء ساير فرقهها، بويژه كراميّه اهتمام دارد.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

همان گونه كه قبلاً عنوان گرديد تاريخ اسلام شاهد قاريان و حافظان بسيار بزرگي بوده است كه به علّت نبودن راديو و تلويزيون و نيز وسايل ارتباط جمعي شايد حتي نامي از اين بزرگان باقي نمانده باشد . ما در اين جا به ذكر برخي از اين اساتيد و قاريان كه تنها اطلاعات مختصري از آن ها در دسترس مي باشد اشاره مي كنيم . باشد كه مقبول درگاه الهي افتد . اگر چه در صورت داشتن امكانات شرح حال جامعتري از اين بزرگان به محضر عاشقان و دوستداران قرآن عرضه مي كرديم.

از اين ميان شيخ « محمود الصيفي » را نام مي بريم ؛ اين استاد مسلم به حقيقت از بزرگترين علماي علم قرائت قرآن بود ، او بيشتر زندگي خويش را صرف آموختن قرائت ورش و روايت حفص از عاصم كرد . وي موفق گرديد تا قواعد و فنون جديدي را در فن تلاوت قرآن وارد سازد تا بدانجا كه تمامي قاريان پس از او در مسير آموخته ها و ابتكارات او گام نهند . در اين ميان بايد به دو تن از شاگردانش « شيخ مصطفي اسماعيل » و « شيخ محمود خليل الحصري » اشاره كرد . شيخ الصيفي در همان دوره اي زيست كه شيخ رفعت و شيخ علي محمود در آن دوره زيستند و از همان محلي برخاست كه شيخ علي محمود از آنجا برخاست . وي تمامي زندگي خويش را وقف اين طريق كرد . از اماكني كه بارها در آن جا به تلاوت قرآن كريم پرداخت مسجد الحسين (ع) بود ، همان مسجد مقدسي كه به واسطه رحلت شيخ علي محمود ساكت مانده بود .

« شيخ محمود خليل الحصري »

« شيخ مصطفي اسماعيل »


استاد « منصور بدار » از جمله اساتيد برجسته ديگري است كه در اين علم خدمات ارزنده اي انجام داد . اوتا زمان سقوط خلافت عثماني زيست و پس از پايان جنگ جهاني اول به مصر باز گشت . شيخ يكي از دوستان «سعد زغلول» بود كه نقش ميهني و مردمي را ايفا كرد ، علي الخصوص در انقلاب سال 1919 كه حضور بسيار فعالي داشت و از جمله قاريان «سعد» خوانده مي شد . او در جشن ها و مراسم سياسي كه سعد دعوت مي شد قرآن را با صوتي بسيار زيبا و رسا قرائت مي كرد ، حتي زماني كه استعمار انگليس حصار سختي پيرامون مردم كشيده بود ، شيخ « بدار » بدون هيچ ترس و بيمي خارج مي شد و در مسايل شركت مي جست . بجز شيخ الصيفي ، استاد ديگري به نام شيخ « محمد قهاوي » ظهور كرده بود كه صوت او نيز چون صوت شيخ منصور بدار زيبا و دلنشين بود هر چند كه زندگي سراسر رنج و مشقت او زمينه ساز رحلتش گرديد و اگر تجارب و ارشادات ارزنده او راهگشاي اساتيد اين فن مي گرديد ، پيشرفت چشمگيري در اين فن الهي حاصل مي آمد .

قاري ديگر استاد « يوسف المنيلاوي » است كه حيات قرائت قر‌آن را در فن موسيقي رقم زد و تاثيري بسزا در موسيقي مصر به جاي گذاشت . از جمله اساتيد ديگري كه مي توان به آنها اشاره كرد ، « شيخ حسن مناخلي » است كه از صوتي بسيار زيبا و طريقه اي نيكو در ادا برخوردار بود . صوتي كه بارها قلوب را متاثر ساخته بود .

استاد « منصور الدمنهوري »

استاد « منصور الدمنهوري » نيز از قاريان قدس شريف بود كه عمدتاً در آن جا به تلاوت قرآن كريم مي پرداخت . در همين ايام كه زن نيز نقش مهمي را در زمينه تلاوت قرآن ايفا مي كرد خانم هاي قاري نيز در عرصه تلاوت ظاهر شدند كه در راس آن ها خانمي به نام « منيره » بود . ايشان در ايام جنگ جهاني دوم در راديوي مصر به تلاوت مي پرداخت ، اما پس از آن كه برخي به قرائت قرآن توسط خانم ها اعتراض كردند، اين كار ادامه نيافت . در اين جا بايد به خانم ديگري اشاره كنيم كه علي رغم آنكه نابينا بود اما قلبش مملوّ از چنان عشق عظيمي به قرآن بود كه نتوانست از صحنه قرائت دوري گزيند . بنابر اين با توجّه به علاقه فراواني كه به صوت شيخ علي محمود داشت ، پس از آن كه گوشه عزلت گزيد ، باقي عمر را در كنار دكّه اي كه شيخ محمود از بالاي آن به ايراد قصايد خويش پرداخته و قرآن تلاوت مي كرد ، به شيخ گوش جان مي سپرد و چون سايه اي شيخ را همراهي مي كرد ؛ تا آنكه در كنار همان دكّه به هنگام استماع جان سپرد .


در اينجا بايد اشاره اي داشته باشيم به استادي والامقام كه تسلط فراوانش در علم قرائت سبب شده تا او به عنوان يكي از اساتيد مسلم مطرح شود . صوت و لحن دلنشين وي به هنگام تلاوت ، شنوندگان بسياري از او به جاي گزارده است و هنوز قرائت هاي او از راديوي كشورهاي مختلف پخش مي شود . استاد « عبد الفتاح شعشايي » از جمله نوابغ اين علم الهي است كه به حق صوت زيباي او يكي از شيرين ترين و دلنشين ترين اصوات زمانه است . از اماكني كه او همواره در آنجا به تلاوت قرآن مي پرداخت ، مسجد حضرت زينب (ع) در قاهره بود . از ميان فرزندان او بايد به « شيخ ابراهيم شعشايي » اشاره كرد كه او نيز داراي صوتي بسيار رسا و زيبا چون پدر مي باشد . او نيز پس از پدر در همين مكان مقدس به تلاوت قرآن مجيد پرداخت .

 استاد « شيخ ابراهيم شعشايي »

استاد « عبد الفتاح شعشايي »


پس از اينان اشاره مي كنيم به استاد « سعيد نور سوداني » كه قرآن را به همان شيوه اي كه سياه پوستان در داخل جنگل ها به خواندن سروده هاشان مي پرداختند ، تلاوت مي كرد ؛ شيوه اي كه سراسر حزن و بكاء بود . بدين ترتيب وي شهرت عظيمي در ميان ساكنان روستاهاي مصر برخوردار گرديد و چنان مريداني يافت كه به هنگام تلاوتش « جامع خازندار » از انبوهي جمعيت به تنگي مي گراييد .

در ميان اينان اساتيد بسياري وجود دارند كه شهرتشان علاوه بر مصر به اقصي نقاط جهان رسيده است . گرچه بسياري از اين بزرگان را ديگر حتي نامي در ميان نيست و شايد تلاوت بسياري از اين عزيزان و حتي اساتيدي كه نام برده ايم ديگر در دسترس نباشد ؛ اما در حقيقت اينان اساتيد برجسته اي هستند كه بدون ذكر نامشان ، پرداختن به نوابغ علم قرائت ناممكن است. به راستي اگر اينك صوت قرآني به سبك كنوني گوش جانمان را مي نوازد ؛ همه از دولت اينان است . بزرگاني چون احمد نداءكه از صوتي بسيار والا برخوردار بودند مردي كه در آغاز اين قرن ظهور كرد و ظهور او جايگاهي ويژه و منحصر به فرد براي قاريان قرآن ايجاد كرد او چنان آسماني گسترد كه امروز از نور فروزان ستارگان آسمانش بهره ها مي گيريم . نابغه ي بزرگي كه او را شيخ « احمد نداء » ناميدند و حضور او باعث ظهور اساتيد برجسته اي چون « شيخ محمد رفعت » «شيخ مصطفي اسماعيل » ، «شيخ محمود علي البناء » ، « شيخ محمد صديق منشاوي » و «شيخ عبد الباسط » و... شد .

پس به حقيقت بايد او را ستود ، كسي كه تلاوتهاي روحبخش و محزونش ديگر در دسترس نيست

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388

کاش قرآن محور بود!

حجت الاسلام و المسلمين محسن قرائتي

گفتاري از حجت‌الإسلام والمسلمين محسن قرائتي

"بايد قرآن را محور قرار بدهيم. كاش فضلاي حوزوي و دانشگاهي ما در كنار درس‌هايي كه مي‌خوانند و مي‌دهند، روزي نيم‌ساعت، دوتا تفسير را ببينند؛ مي‌شود هشت تفسير از هشت مفسر. اين تفسيرها مي‌توانند فارسي يا عربي و از شيعه يا سُنّي باشند. اين‌ها بعد از ده سال خودشان چند دوره تفسير ديده‌اند و مباحثه كرده‌اند و گفته‌اند. بايد برخورد هر فاضل، طلبه و استادي اين‌طور باشد؛ شبيه برخوردي كه با كتاب‌هاي ديگر حوزوي مانند رسائل و مكاسب و كفايه مي‌شود.

بايد حساب كنيم كه قرآن جايگاهش چيست. چطور ما كتاب‌هاي مخلوقان را با عنايت مباحثه مي‌كنيم. جواهر از مهم‌ترين كتاب‌هاي فقهي است، اما بالاخره كتاب مخلوق است. همان ‌طور كه افتخار مي‌كنيم استاد كفايه و رسائل و مكاسب هستيم- كه همه‌ي اين‌ها كتاب‌هاي مخلوق هستند- بايد درس‌گفتن كتاب خالق هم افتخار باشد. اين حرف اول.

اصلاً قرآن مي‌گويد من ديناميتم! «لو أنزلنا هذالقرآن علي جبلٍ لرأيته خاشعاً متصدعاً» تكه تكه مي‌شود يعني چه؟ يعني من مواد منفجره هستم! اين‌ كه ما قرآن مي‌خوانيم و تكه تكه نمي‌شويم، پيداست كه درِِ روحمان را بر قرآن باز نكرده‌ايم؛

در حد ترتيل و تجويد مانديم

قرآن در بهترين شب تاريخ نازل مي‌شود؛ شب قدر. بر قلب بهترين آدم‌ها نازل مي‌شود؛ قلب پيغمبر و كتاب تحرك است. خود خداوند صفتش «قائم بالقسط» است، يعني به‌پاخاسته. قرآن نازل شده براي اين‌ كه «ليقوم‌ الناس بالقسط»؛ مردم عدالت را به‌پا دارند. راجع به نماز مي‌گويد: «أقيموا». راجع به حج مي‌گويد: «قياماً للنّاس». رهبرش قائم و رستاخيزش قيامت است. همه‌اش بلندشدن، ايستادن و حركت است. اگر بخواهيم جامعه‌ي ما متحرك و بانشاط باشد، بايد به قرآن رو بياوريم.

اصلاً قرآن مي‌گويد من ديناميتم! «لو أنزلنا هذالقرآن علي جبلٍ لرأيته خاشعاً متصدعاً» تكه تكه مي‌شود يعني چه؟ يعني من مواد منفجره هستم! اين‌ كه ما قرآن مي‌خوانيم و تكه تكه نمي‌شويم، پيداست كه درِِ روحمان را بر قرآن باز نكرده‌ايم؛ در حد تواشيح و ترتيل و تجويد مانده‌ايم. به ظاهر قرآن رسيده‌ايم كه آن ‌هم خوب و لازم است، اما تدبر در قرآن هنوز جدّي نشده بين ما.

اي كاش خود رهبر معظم انقلاب فراغتي پيدا مي‌كردند و فشار كاري‌شان كه خيلي زياد و سنگين است، كم مي‌شد؛ خود ايشان در مدت رهبري‌شان يك دوره تفسير مي‌گفتند؛ بعد از چند سال، ايشان صاحب يك دوره تفسير مي‌شدند. كتاب‌هاي ديگر مي‌پَرد! رساله‌ي آيت‌الله خويي پريد؛ چون وقتي مرجع از دنيا مي‌رود، مردم رساله‌اش را كنار مي‌گذارند اما «البيان» ايشان هميشه هست؛ «المراجعات»، «الغدير» و «الميزان» هستند.

اگر در ميانه‌ي كارهاي سنگين ديگر، رهبري بتوانند يك‌ دوره تفسير بگويند يا بنويسند، خيلي خوب است. اگر اين حركت قرآني از بيت رهبري شروع بشود، فراگير مي‌شود. اگر آقا در خانه‌شان سبزي بكارند، همه‌ي مردم سبزي مي‌كارند و ديگر نسل چمن ور مي‌‌افتد! «النّاسُ عَلي دينِ مُلُوكِهِم.»

در پروازي كه با آقاي رئيسي هم‌سفر بوديم، ايشان مي‌گفت آيت‌الله شاهرودي مي‌گويند الآن غصه مي‌خورم كه چرا نسبت به قرآن كاري نكرديم. آيت‌الله شاهرودي از آيت‌الله شهيد صدر نقل مي‌كردند كه ايشان گفته بود: «براي حل مشكلاتمان بايد برويم سراغ قرآن.» ملاصدرا در اواخر عمرش ناله‌اي دارد- اين را من حدود صدهزارتا ازش دادم چاپ كردند- مي‌گويد من در چند رشته تخصص يافتم، اما افسوس كه آخر عمر به فكر قرآن افتادم.

 

رساله دكتري

جايي بوديم كه دور تا دور همه پزشكان متخصص و فوق تخصص نشسته بودند؛ شايد بهترين پزشكان ايران. مراسم عروسي دختر يكي از همين پزشكان بود. گفتم به نظرتان در قرآن چند هزار رساله‌ي دكتري پزشكي هست؟ ما همين‌طور صاف مي‌خوانيم «و التّين و الزّيتون و طور سينين.» قسم به انجير و قسم به زيتون. رابطه‌ي بين انجير و زيتون چيست؟ چرا از بين اين ‌همه، قرآن اين‌ها را كنار هم گذاشته است؟ چرا نگفته والتّين والعنب يا والنّخل؟ چرا تنها اسم 9 درخت ميوه در قرآن هست؟ امتياز اين‌ها بر بقيه چيست؟ چرا زيتون و خرما بيش از بقيه‌ي ميوه‌ها اسمشان برده شده است؟ اسم موز هم برده شده؛ «و طلحٍ منضودٍ.» طلح يعني موز. چرا مي‌گويد با آب سرد آب‌تني كن؟ «هذا مغتسلٌ بارد و شراب.» نمي‌گويد شراب بارد، مي‌گويد مغتسل بارد. آب‌تني با آب سرد چه نقشي دارد؟ شايد صد سال بعد در يك گوشه‌اي از دنيا گروهي از دانشمندان به اين برسند كه بله، رابطه‌‌ي بين انجير و زيتون چنين و چنان است.

بزرگ‌ترين آيه‌ي قرآن آيه‌ي حقوقي است كه يك‌ صفحه‌ي كامل را در برمي‌گيرد؛ راجع به پيمان و نوشتن قراردادهاست. قرآن فقط مال نماز و روزه نيست. همان‌طور كه بزرگ‌ترين نامه‌هاي حضرت امير در نهج‌البلاغه، نامه‌هاي سياسي به استانداران و ... است.

در قرآن كلماتي داريم كه هر كدامشان يك دانشكده راه مي‌اندازد. الآن دانشكده‌ي روان‌شناسي رنگ‌ها در دنيا راه افتاده است. در قرآن داريم: «لَوْنُها تَسُرّ النّاظِرينَ» رنگش دل را شاد مي‌كند. اين يك جرقه است كه بايد تبديل به يك تحقيق و بعد جريان بشود. قرآن ما را راه مي‌اندازد.

قرآن مثل درياست. دريا را نگاهش كنيد، لذت مي‌بريد؛ شنا كنيد، لذت دارد؛ اگر كشتيراني و غواصي كنيد هم لذت مي‌بريد. قرآن هم همين‌ طور است و هر كس ملاّتر است، بهره‌ي بيشتري از آن مي‌برد. بين غواص‌ها آن‌ كه غواص‌تر است، از دريا سرمايه‌اي استخراج مي‌كند كه ديگران نمي‌توانند.

 

قرآن در بورس نيست

ما مأمور به تدبر در قرآن هم هستيم. متأسفانه نه در حوزه‌هاي علميه‌ي ما قرآن در بورس است، نه در دانشگاه‌هاي ما. نمي‌دانم آيا الآن درس‌ تفسير 2 درصد از درس‌هاي حوزه را هم تشكيل مي‌دهد يا نه؟ فكر نمي‌كنم. اگر 400 درس رسائل و مكاسب و خارج داشته باشيم، هفت هشت درس تفسير هم به ازاي آن نداريم.

ما نمي‌فهميم كه قرآن چيست. اين مهجوريت‌ها به خاطر جهل ماست. «بحرٌ لايدرك قعره» دريايي است كه دسترسي به قعرش نيست؛ «لاتفني عجائبه» شگفتي‌هاي قرآن تمام نمي‌شود و تاريخ مصرف ندارد. «لاتحصي عجائبه» قابل شمارش و گردآوري نيست. قرآن ميزان است. حتي روايات را گفته‌اند با قرآن متر كنيد و اندازه بگيريد؛ اگر با قرآن سازگار نبود، كنارش بگذاريد.

وقتي مي‌خواهد مثال بزند، شتر را با آسمان‌ها كنار هم مي‌گذارد: «أفَلا ينظرون إلي‌الإبل كيف خلقت و إلي‌اسماء كيف رفعت» شتر و آسمان هر دو كلاس خداشناسي‌اند. كهكشان و بقال كنار هم هستند. به بقال مي‌گويد كم‌فروشي نكن كه در كهكشان‌ها هم اين توازن هست: «و السماءَ رفعها و وضع‌ الميزان ألاّ تطغوا في الميزان.» وقت قسم‌خوردن، هم به خورشيد قسم مي‌خورد هم به زيتون و انجير...

قرآن جامعيتي دارد كه در هيچ كتاب ديگري نيست. دنياي حقوق فقط تلاشش عدل است اما قرآن فوق حقوق است. مي‌گويد: «إن‌الله يأمر بالعدل و الإحسان»؛ خيلي هم مقابله به مثل نبايد كرد.

بزرگ‌ترين آيه‌ي قرآن آيه‌ي حقوقي است كه يك‌ صفحه‌ي كامل را در برمي‌گيرد؛ راجع به پيمان و نوشتن قراردادهاست. قرآن فقط مال نماز و روزه نيست. همان‌طور كه بزرگ‌ترين نامه‌هاي حضرت امير در نهج‌البلاغه، نامه‌هاي سياسي به استانداران و ... است.

قرآن در فرمان به جهاد هم عدالت را مدّ نظر دارد؛ حضرت علي هم مي‌گويد براي قصاص ابن‌ملجم، او يك ضربه زده شما هم فقط يك ضربه بزنيد. مثل آمريكا نباشيد كه مي‌گويد چون دو تا برج از من خراب شد، من كل افغانستان را مي‌گيرم. قرآن براي آمريكا هم پيام دارد. گيريم كه يك فرقه‌ي كج‌انديشي آمدند و برج‌هاي دوقولوي شما را منهدم كردند، شما هم حداكثر مقابله به مثل كنيد؛ چرا به خاطرش دو تا كشور را اشغال مي‌كنيد؟

 

بايد راه بيافتيم

بايد خود مراجع راه بيافتند. آيت‌لله وحيد چهارشنبه‌ها درس تفسير مي‌گويند، اما چرا حالا بعد از هشتاد سال و چرا اين ‌قدر محدود؟ من اين را خدمتشان گفتم. خوب است يك ‌جوري بشود اين طلبه‌هايي كه به درس خارج رهبر معظم انقلاب مي‌روند- و بيشترشان شاغل هستند؛ امام جماعت، مسؤول عقيدتي سياسي، قاضي و...- اگر دو روز درس خارج مي‌خوانند، يك روز در هفته هم درس قرآن و نهج‌البلاغه بخوانند. البته ظاهراً در ابتداي درس خارج آقا، نكات تفسيري و حديثي گفته مي‌شود كه خوب است، اما مي‌تواند گسترده‌تر بشود.

متأسفانه نه در حوزه‌هاي علميه‌ي ما قرآن در بورس است، نه در دانشگاه‌هاي ما. نمي‌دانم آيا الآن درس‌ تفسير 2 درصد از درس‌هاي حوزه را هم تشكيل مي‌دهد يا نه؟ فكر نمي‌كنم. اگر 400 درس رسائل و مكاسب و خارج داشته باشيم، هفت هشت درس تفسير هم به ازاي آن نداريم.

اگر همه با هم- رهبري، مراجع، مردم و مسئولان- كار كنيم، درست مي‌شود. قاضي‌ها آيات حقوقي را ببينند و صدها آيه و هزاران نكته‌ي حقوقي را كه در قرآن هست مطالعه و تدبر كنند. بالاخره كارهاي حقوقي مردم با قضات است. آيات جبهه و جنگ را روحانيان عقيدتي سياسي و پادگان‌ها ببينند و تفسيرش را خوب بلد باشند. دست‌كم هر كسي آن آياتي را كه در راستاي شغل و تخصصش‌ هست، خوب بلد باشد.

در قرآن خيلي نكته‌ها هست. در تشبيه‌ها و مثل‌هايش در قصه‌هايش و... تا همين حالا من حدود هزار و پانصد نكته از سوره‌ي يوسف گيرم آمده است. در سوره‌ي كوثر كه يك سطر بيشتر نيست، بيش از 90 نكته پيدا كرده‌ام؛ غير از بسم‌الله. انرژي هسته‌اي فقط در طبيعت نيست. در قرآن هم هست؛ بايد كشفش كرد. بسيج مي‌خواهد و اراده و توفيق و قصد قربت.

اميدواريم گذشته‌ي ما را خدا بيامرزد و توفيق جبران بدهد. همه با هم بسيج شويم براي تدبر در قرآن. تدبر گامي باشد براي عمل و عمل، گامي براي اين‌ كه متخلق بشويم به اخلاق قرآن.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: شنبه سی ام خرداد 1388


1- انسان در زندگی ابتدائی خویش که دنیوی و موقتی است مانند یک حبابی خیمه هستی خود را روی دریای بیکران ماده زده در همه فعالیتهائی که در مسیر وجود میکند سر سپرده امواج خروشان ایندریای‏بیکران است و سر و کار با ماده دارد.

حواس بیرونی و درونیش بماده و مادیات مشغول و افکارش نیز پای بند معلومات حسی‏اش میباشد، خوردن و آشامیدن و نشستن و برخاستن و گفتن و شنودن و رفتن و آمدن و جنبیدن و آرمیدن و بالاخره همه فعالیتهای زندگی را روی ماده انجام میدهد و فکری جز این ندارد.

و گاهی که پاره‏ای از معنویات را مانند دوستی و دشمنی و بلندی همت و بزرگی مقام و نظائر آنها تصور میکند، اکثریت افهام آنها را بواسطه مجسم ساختن مصداقهای مادی در نظر تصور میکنند چنانکه شیرینی پیروزی را با شیرینی قند و شکر و جاذبه دوستی را با کشش مغناطیس و بلند همتی را با بلندی مکان یا جای یکی از ستارگان و بزرگی مقام را با بزرگی کوه یا نظیر آن حکایت مینمایند.

در عین حال افهام در توانائی درک و تفکر معنویات که از جهانی وسیعتر از ماده میباشند مختلفند و مراتب گوناگون دارند، فهمی است که در تصور معنویات هم افق صفر است و فهمی است که کمی بالاتر از آن می‏باشد و بهمین ترتیب تا برسد به فهمی که با نهایت آسانی وسیعترین معنویات غیر مادی را درک میکند.

و در هر حال هر چه توانائی فهمی در درک معنویات بیشتر باشد بهمین نسبت تعلقش بجهان ماده و مظاهر فریبنده‏اش کمتر و همچنین هر چه تعلق کمتر توانائی درک معنویات بیشتر می‏باشد، و با این وصف افراد انسان با طبیعت انسانی که دارند همگی استعداد این درک را دارند و اگر استعداد خود را ابطال نکنند قابل تربیتند.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

تفاوت قرآن با سایر کتاب های آسمانی


     
کتاب هاى آسمانى در مسائل اصولى با یک دیگر هماهنگى دارند و در پى تربیت و تکامل انسانند، ولى در مسائل دیگر به مقتضاى تکامل تدریجى بشر، باهم تفاوت هایى دارند و هر آیین تازه، مرحله بالاترى را مى پیماید و برنامه جامع ترى دارد

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

مسيح در قرآن


     
بهترین و دقیق ترین و کامل ترین منبع در باره حضرت عیسی قرآن است این کتاب آسمانی که بر آخرین پیامبر خدا نازل شده است مارا در جریان جنبه های مختلفی از زندگی حضرت عیسی قرار می دهد و در این ارتباط نکاتی مطرح می کند که برای اکثر پیروان او ناشناخته و مجهول است

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

پیامبران زنده در اسلام و قرآن چه کسانی هستند؟


 

  

برخی پیامبران زنده را چهارتن میدانند: حضرت عیسی، خضر، الیاس و ادریس(علیهم‏السلام).
1ـ درباره زنده بودن حضرت عیسی؛ قرآن میفرماید: «آنها هرگز مسیح را نکشتند و نه به دار آویختند؛ لیکن امر بر آنان مشتبه شد و کسانی که درباره او اختلاف کردند قطعا در مورد آن دچار شک شده‏اند و هیچ یک علمی بدان ندارند جز آن که از گمان پیروی میکنند و یقینااو را نکشتند؛ بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد و خدا توانا و حکیم است. و از اهل کتاب کسی نیست مگر آنکه پیش از مرگ او به او ایمان میآورد»(نساء (4)، آیات 157 ـ 159.).
قسمت اولیه این آیات دلالت بر بالا بردن حضرت به سوی آسمان دارد و قسمت اخیر ـطبق این تفسیر که ضمیر «موته» (قبل از مرگ) راجع به حضرت عیسی باشد دلالت بر زنده بودن آن حضرت میکند.
البته قسمت اخیر آیه، دو معنا شده است: یکم: قبل از مرگ اهل کتاب، پرده‏ها از جلوی چشمان آنان کنار میرود و حقایق را میبینند پس منکران حضرت عیسی به او ایمان میآورند و مسیحیانی که او را خدا میپنداشتند، به اشتباه خود پیمیبرند.
دوم: اهل کتاب به حضرت مسیح(ع) ایمان میآورند و منکران او، نبوتش را قبول میکنند و مسیحیان دست از ادعای الوهیت مسیح و انکار پیامبر آخرالزمان برمیدارند و این ـ هنگامی است که مسیح، طبق روایات اسلامی در موقع ظهور حضرت مهدی برمیدارند از آسمانفرود میآید و پشت سر حضرت مهدی نماز میگزارد. یهود و نصارا نیز او را میبینند و به حضرت مهدی(عج) ایمان میآورند. روایاتی در علایم ظهور حضرت آمده که این موضوع را تأیید میکنند. (بحارالانوار، ج 2، صص 181 و 191 و192)
اهل سنت هم روایتی نقل کرده‏اند که معنای آن این است چگونه خواهید بود هنگامی که فرزند مریم در میان شما نازل گردد؛ در حالی که امام شما از خود شما است. (مسند احمد، صحیح بخاری و مسلم و سنن بیهقی؛ طبقنقل تفسیر نمونه، ج 4، ص 205)
همچنین از برخی روایات ـکه در مجامع روایی شیعه و سنی آمده زنده بودن حضرت عیسی استفاده میشود؛ از جمله امام باقر(ع) میفرماید: در صاحب این امر (امام زمان) چهار سنت پیامبر هست... و اما سنتی که از عیسی دارد، این که گفته میشود او مرده است در حالی کهنمرده و زنده است. (بحارالانوار، ج 14، ص 238)
زنده بودن حضرت خضر، از روایات استفاده میشود؛ گر چه پیامبر بودن ایشان مسلم نیست و محل خلاف است (همان، ج 51، ص 291)
راجع به حضرت الیاس هم روایاتی وجود دارد که دلالت بر زنده بودن ایشان میکند؛ گرچه مرحوم علامه طباطبایی این روایات را ضعیف دانسته است. (المیزان، ج 17، ص 16)
و اما راجع به حضرت ادریس در تفسیر «مجمع البیان» در ذیل آیه واذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا و رفعناه مکانا علیا (مریم (19)، آیه 56 و 57)... بالا بردیم ادریس را به مکانی بلند» میگوید: یعنی عالی و بلند مرتبه و گفته شده که بالا برده شد به آسمان چهارم.
اما درباره اینکه «الیاس تلفیقی از ایلیا و جرجیس باشد» مستندی نیافتیم.
البته مرحوم مجلسی دو روایت نقل کرده که در آن سخن از ایلیا آمده و بعد فرموده است: بعید نیست که ایلیا همان الیاس باشد، به جهت تشابه دو اسم و سرگذشت این دو. (بحارالانوار، ج 13، ص 400)

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

انديشه، مهم‏ترين تكيه‏گاه اسلام در عقايد، اخلاق و گفتار است. از نظر اسلام، انسان حق ندارد آن‏چه را كه عقل نادرست مى‏داند، باور كند؛ صفاتى را كه خرد ناپسند مى‏داند، بدان متّصف شود؛ و رفتارى كه عقل ناشايست مى‏داند انجام دهد.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

 

بنابراین، مقصود از شهادت مؤمنان نیز همان شهادات فطری آنهاست كه برخلاف كافران، آن‌ها كاملاً در همان جهت و بر مبنای آن عمل می‎كنند.
ك ـ مؤمنون، 101 و معارج، 14 ـ 10
در هر دو سوره نپرسیدن خویشاوندان از حال یكدیگر در روز قیامت مطرح است. بنابر سوره «مؤمنون»، در آن روز نَسَب و رابطه خویشاوندی وجود ندارد و خویشاوندان نسبت به یكدیگر احساس بیگانگی می‎كنند و بر اساس سوره «معارج»، سختی‎های آن روز به حدی شدید است كه انسان‎های مجرم با هر وسیله ممكن، درصدد نجات خود هستند. بنابراین، هیچ پروایی ندارند كه حتی اگر بتوانند، همان كسانی را كه از طرفی در آن وقت احساس بیگانگی نسبت به آن‌ها دارند و از طرف دیگر به دلیل وابستگی به همین‎ها كه در دنیا وسیله امتحان‎شان بودند، برای نجات خویش فدا كنند و آن‌ها عبارت‎اند از: فرزندان، همسر، برادر و خویشانِ حامی.
ل ـ مؤمنون، 111 ـ 109 و معارج، 5

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

 

برای مثال، آیات 47 و 48 سوره بقره در آیات 122 و 123 همین سوره تكرار شده‎اند؛ یك آیه (47) عیناً و یك آیه دیگر (48) با اختلافی مختصر دوبار در سوره بقره ذكر شده است. در فاصله دو موردِ تكرار، 73 آیه وجود دارند كه سه گونه‎اند:


« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

 

برای نیل به این مقصود، نگارنده در رساله دكتری، این تحقیق را در چند مرحله به انجام رساندم؛ در مرحله اوّل، تمام آیات مكرّر استخراج و طبقه‌بندی شد؛ و در مرحله دوّم، هر یك از سوره‌های حاوی آیات مكرّر با توجّه به معنای آیه مكرّر، مورد بررسی قرار گرفت. نتیجه حاصل از این دو مرحله این است كه آیه مكرّر در حكم هدف و مقصود اصلی سوره است. به تعبیر دیگر، آیه مكرّر به منزله گلِ سرسبد آن سوره بود، ساید آیات در حال تبیین و توضیح و ارائه نمونه‌هایی برای درك بهتر و كامل‌تر همان آیه می‌باشند.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

اشاره:
یكی از مسایلی كه از قدیم ذهن قرآن پژوهان را به خود مشغول ساخته، تكرار برخی عبارت‌ها و آیه‌های قرآن كریم است. این موضوع در سوره‌های «رحمن» و «مرسلات» جلوه خاصی پیدا كرده است. به طوری كه در سوره نخست با 76 آیه، جمله «فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» 31 بار و در سوره دوّم، آیه «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِینَ» ده بار تكرار شده است. هم‌چنین آیات «فَكَیْفَ كانَ عَذابِی وَ نُذُرِ» و «وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ» در سوره‌های قمر، چهار بار مكرّر گشته است.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

سخن نخست:
1. قرآن كریم نزد مسلمانان از شرافت و قداست و احترام خاصی برخوردار است، و با این كه دین بزرگ اسلام نیز مانند سایر ادیان بزرگ جهان گرفتار اختلافات داخلی و انشعابات بسیار مذهبی می‌باشد، هیچ مسلمانی در اعتبار و احترام و تقدیس این كتاب بزرگ تردید ندارد و برای اثبات هر مدعایی در اسلام می‌توان بدان چنگ زد.[1]
مسلمانان نیز كه به یك معنا همه اهل قرآن می‌باشند،
[2] دارای مرتبه‌ای از احترام و قداست خواهند بود.
2. اهل چیزی بودن به معنای انس و ارتباط و اختصاص داشتن به آن است.
[3]
3. اهلبیت نیز همانند سایر مفاهیم، دارای شدت و ضعف و ذو مراتب می‌باشد
[4] و به همین جهت، قداست و احترام اهل قرآن، دارای مراتب مختلف خواهد بود.
اهل قرآن چه كسانی هستند؟
با توجه به آن چه در مقدمه ذكر شد، بالاترین و والاترین مرتبه و مرحله از اهلیّت قرآن كریم، اختصاص اهلبیت معصومین ـ علیهم السّلام ـ دارد، چنان چه از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل شده است: ایاكم و تتحم المهالك باتباع الهوی و المقائیس قد جعل الله للقرآن اهلاً اغناكم بهم عن جمیع الخلائق لا علم الاما امروا به، قال الله تعالی «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون»ایانا عنی.
[5] خود را با متابعت از هواهای نفسانی و قیاس در دین، به هلاكت نیندازید، زیرا خداوند برای قرآن اهلی قرار داده است كه با وجود ایشان، شما را از دیگران بی‌نیاز فرموده است و معلومات واقعی فقط همانست كه آنها به آن امر فرموده باشند (و لذا) خداوند فرموده است، اگر چیزی را نمی‌دانید از اهل ذكر (اهل قرآن) بپرسید و با این آیه ما را قصد كرده است، (منظور ما بوده‌ایم) و از حضرت رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم نقل شده است كه: «علی مع القرآن و القرآن معه لا یفترقان حتی یردا علی الحوض»علی و قرآن از یكدیگر جدایی ناپذیرند تا در كنار حوض كوثر به من بپیوندند.
اهلیت قرآن پس از اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ به كسانی می‌برازد كه از انس و الفت و فهم‌ معانی عمیق قرآن كریم، بهره بیشتری داشته باشند و مخصوصاً با به كار بستن دقیق مفاهیم قرآنی از جلا و صفای روحی و نفسانی خوبی برخوردار باشند.
در روایات مختلف به این معنا اشاره شده است، مثلاً:
در روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل شده است كه: «.. قد انزل الله القرآن و جعل فیه تبیان كل شیء و جعل للقران و لتعلم القرآن اهلاً، لا یسع اهل القرآن الذین اتاهم الله علمه...»
[6]؛ در این روایت امام صادق ـ علیه السّلام ـ اهل قرآن را كسانی معرفی می‌نماید كه خداوند علم (به محكم، متشابه، ناسخ، منسوخ و...) قرآن كریم را به آنان مرحمت فرموده است.
در روایت دیگری از امام باقر ـ علیه السّلام ـ آمده است كه: «قرّاء القرآن ثلاثه... و رجل قرأ القرآن فوضع دواء القرآن علی داء قلبه فاسهر به لیله و اطمأبه نهاره و قام به فی مساجده و تجافی به عن فراشه...»؛
[7] قاری (حقیقی كه می‌تواند اهل قرآن باشد) كسی است كه با دوای قرآن دردهای دلش (مشكلات معنوی و روانیش) را درمان می‌كند، به دستور آن، سحرخیزی می‌كند، روزه می‌گیرد، در نمازش قرائت می‌كند و رختخوابش را ترك می‌كند....
بنابراین، گرچه همه مسلمین اهل قرآن‌اند. امّا كسانی كه دارای علوم قرآنی و عامل به دستورات آن هستند، از مرتبه والاتری از اهلیت قرآن كریم را دارا می‌باشند.
احترام و قداست اهل قرآن:
از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نقل شده است كه: «اهل القرآن اهل الله و خاصّته»؛
[8] اهل قرآن، اهل الله و از خواص درگاه ربوبی می‌باشند.
و امام صادق ـ علیه السّلام ـ نیز از آباء گرامش از پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نقل فرموده است كه: «ان اهل القرآن فی اعلاء درجه من الآدمییّن ماخلا النبیّین و المرسلین، فلا تستضعفوا اهل القرآن حقوقهم فان لهم من الله العزیز الجبار لمكاناً علیّاً»؛ اهل قرآن در اعلا درجه انسانیت می‌باشند، از همگان برترند مگر انبیاء و مرسلین، پس كسی حق ندارد آنها را كوچك بشمارد و حقوقشان را ضایع كند، چرا كه آنان نزد خداوند عزیز جبار دارای مقامی والا می‌باشند.
اگر نبود جز همین دو روایت در شأن و منزلت اهل قرآن، كفایت می‌كرد كه احترام و قداست ایشان را بشناسیم و به مقام و منزلت آنها پی ببریم.
چگونه اهل قرآن شویم؟
انسان می‌تواند در سایه عمل به قرآن كریم و عمل صالح، تحت ولایت مستقیم الهی قرار گیرد، چنان چه قرآن شریف در مورد رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‌فرماید: «ان ولیی الله الذی نزل الكتاب و هو یتولی الصالحین»؛
[9] ولی من آن خدایی است كه قرآن را نازل فرمود، و اوست كه صالحین را تحت ولایت خویش قرار می‌دهد.
شیخ المفسرین آیت الله جوادی آملی در ذیل این آیه می‌فرماید: با توجه به سه نكته (مطرح در آیه شریفه: ان ولی الله و الذی نزل الكتاب و هو یتولی الصالحین) می‌فهمیم كه راه این كه خدا ولی انسان باشد، آن است كه انسان صالح بشود و تا صالح نگردیم تحت ولایت الله نخواهیم بود و خدا هم تولی ما را نخواهد پذیرفت و بهترین راه صلاح هم انس با قرآن است. این جمله كه می‌فرماید ولیّ رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ خدایی است كه قرآن را نازل كرده، از باب تعلیق حكم بر وصف می‌باشد كه مشعر به علیت است، یعنی اگر كسی به قرآن عمل كند، صالح می‌شود و اگر خداوند بخواهد ولیّ كسی بشود از راه قرآن ولایت و تدبیر او را اعمال می‌كند... قرآن حبل الهی است كه انس با آن و تدبر در آن و ایمان و عمل به آن، انسان را بالا می‌برد و به مقام صالحین ملحق می‌سازد تا مستقیماً تحت ولایت الله قرار گیرد.
[10]

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

در مورد صفات كیفی، مثل هوش نیز همین قانون وجود دارد. اكثر افراد، بهره هوشیِ نزدیك به هم دارند و در یك رده قرار می گیرند؛ امّا درصد اندكی كم هوش و درصد اندكی هم نابغه هستند. اگر جامعه ای این گونه نباشد، حالت طبیعی ندارد. در یك كلاس درس هم اگر همه تیز هوش باشند یا همه دیر فهم، آن كلاسْ طبیعی نیست و معمولاً این گونه اجتماعات با مشكلات خاصّی مواجه هستند.[1] در مورد طرحی كه ارائه شد، باید اشاره كنم كه اكثر افراد جامعه می توانند در این طرح گنجانده شوند و تعداد بسیار معدودی اند كه در هیچ مرتبه ای از این طرح واقع نمی شوند. در حدّ بالای طرح هم، بعد از مقام عمل و فراتر از آن، درصد اندكی وجود دارند كه به نقطه ای رسیده اند كه دیگران از رسیدن به آن عاجزند. آنها (راسخین فی العلم) هستند كه تعدادشان بسیار كم است و عبارت اند از پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) و بعضی از علما اینان، عالم به بطون قرآن هستند. البته در رأس آنها پیامبر(ص) است؛ چون حقیقت قرآن بر قلب مبارك ایشان نازل گردیده است: نزل به الروح الأمین علی قلبك لتكون من المنذرین.[2] امام خمینی(ره) در مورد فهم پیامبر(ص) از قرآن می فرماید: قرآن یك نعمتی است كه همه ازش استفاده می كنند؛ امّا استفاده ای كه پیامبر(ص) از قرآن می كرده است، غیرِ استفاده ای است كه دیگران می كردند: (انّما یعرف القرآن من خوطب به). دیگران نمی دانند. ماها یك ذرّه ای، یك چیزی، یك خیالاتی پیش خودمان داریم. آنكه قرآن بر او نازل شده، می داند چیست، چه مقصد در این نزول است و محتوا چیست و غایت این كار چیست. او می داند. آنهایی هم كه به تعلیم او تربیت شده اند، آنها هم برای خاطر تربیت او می دانند. هنر انبیا این بوده است كه مسائل را، مسائل دقیق عرفانی را با یك لفظی می گفتند كه هر كسی یك جوری ازش، خودش می فهمیده؛ ولی واقعش مال آنهایی است كه بالاتر از این، افقشان است و این هنر در قرآن از همه جا بالاتر است و در ادعیه هم هست.[3] در مورد علم اهل بیت(ع) به قرآن نیز علامه طباطبایی در تفسیر آیه ای می نویسد كه ایشان می توانند به علومی دست پیدا كنند كه دیگران از رسیدن به آنها عاجزند؛ مثلاً در مورد (مسّ قرآن) كه در آیه آمده: (لایمسّه إلا المطهّرون)، علامه طباطبایی با بیان چند مقدمه، از این آیه چنین نتیجه می گیرد كه: 1) مراد از (مَس)، علم به قرآن است.
2) مصداق (مطهرون)، مقرّبون هستند (با توجّه به روایت نبوی ذیل آیه كه حضرت، همین گونه تفسیر فرمودند).
[4] 3) مقرّبون، اعم از فرشتگان اند و شامل اهل بیت(ع) هم می شود. 4) منظور از طهارت، تنها طهارت از نجاست ظاهری و باطنی نیست؛ بلكه مراد، پاك كردن قلوب آنها از تعلّق به غیر خداست. نتیجه: علم به قرآن، فقط شامل ملائك نیست و شامل اهل بیت(ع) هم می شود.[5] امام باقر(ع) در ذیل آیه: (قل كفی باللّه شهیداً بینی و بینكم ومن عنده علم الكتاب) فرمود: منظور از آیه، ما اهل بیت هستیم و اوّلین و برترین ما علی(ع) است. پس تا اینجا روشن شد كه علم به قرآن، مخصوص (راسخین فی العلم) است كه شامل پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) و تعدادی از علما می شود. البته در رأس همه اینها و كاملترین راسخان، شخص پیامبر(ص) است. امام صادق(ع) می فرماید: فرسول اللّه(ص) أفضل الراسخین فی العلم قد علّمه اللّه جمیع ما أنزل علیه من التنزیل والتأویل وما كان اللّه لینزّل علیه شیئاً لم یعلمه تأویله و أوصیاء من بعده یعلمونه كلّه.[6] رسول خدا برترین راسخان در علم است كه خداوند، تمام قرآن و تفسیر و تأویل آن را به او آموخته است و آیه ای نازل نكرده است كه حضرت، تفسیر و تأویل آن را نداند و جانشینان بعد از او نیز تمام آن را می دانند. 2ـ در طرح ارائه شده، بالاترین رتبه انس با قرآن، عمل به قرآن بود؛ امّا در روایات، رابطه عمل با علم، رابطه ای دو طرفه است و عمل، هم از آثار علم شمرده شده و هم از آن به عنوان مقدمه علمْ یاد شده است. پیامبر(ص) فرمود: انّ العالم من یعمل بعلم وان كان قلیل العمل. [7] عالم، كسی است كه براساس علمْ عمل كند؛ گرچه مقدار عمل او اندك باشد. و در روایت دیگری فرمود:
لا تكون ُعالماً حتّی تكونُ بالعلم عاملاً.
[8] عالم نخواهی بود، مگر آنكه به علم خویش عمل كنی. در مورد مقدمه بودن عمل برای علم نیز پیامبر(ص) فرمود: من عمل بما یعلم، ورّثه اللّه علم ما لم یعلم.[9] هر كس به آنچه می داند عمل كند. خداوند آنچه را نمی داند به او یاد می دهد. اطلاق روایاتی كه رابطه دو طرفه علم و عمل را بیان می كنند، شامل علم و عمل به قرآن هم می شود. هم علم به قرآن، مقدمه عمل به آن و هم عمل به قرآن، مقدمه علم به آن است. پس دسته ای از معارف قرآن، اختصاص به (راسخین فی العلم) دارد و از دایره فهم عادی خارج است و همه كس را یارای دستیابی به آن نیست؛ امّا غیر از آن را دیگران هم درك می كنند؛ علمشان مقدمه عمل می شود و عملشان، موجب زیادی علم آنها می گردد. خداوند بر علم و عمل قرآنیِ ما بیفزاید.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: جمعه بیست و نهم خرداد 1388

در روایتی دیگر، امام صادق(ع) فرمود: القرآن عهد اللّه الی خلقه ینبغی للمرء المسلم أن ینظر فی عهده وأن یقرأ منه فی كلّ یوم خمسین آیه. [1] قرآن، میثاقی است بین خالق و مخلوق و شایسته است یك مسلمان، هر روز به این عهدنامه نظر كند و (حداقل) پنجاه آیه از آن را بخواند.
هـ) تدبّر در قرآن
ییكی از عالی ترین مراحل ارتباط با قرآن، اندیشیدن در آیات الهی است: أفلا یتدبّرون القرآن ولو كان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافاً كثیراً. [2] با تدبّر در قرآن، می توان به این نتیجه رسید كه قانون كلّی در مورد انسان و بقیه كائنات، تحوّل و دگرگونی است، هم در قول و هم در عمل؛ امّا قرآن این گونه نیست. به قول علامه طباطبایی، قرآنْ كتابی است در برگیرنده قوانین فردی و اجتماعی، مسائل مربوط به مبدأ و معاد، قصص، عبرتها و پندها و... كه به تدریج نازل گردیده و با گذشت ایّام، دستخوش تغییر و تحوّل نمی گردد.[3] تدبّر در قرآن، علاوه بر فوائد علمی، نتایج شخصی هم دارد. طبق آیه ای كه گذشت، با تفكّر و تدبّرِ در آیات قرآن، مشخص می شود كه آیات آن، هیچ گونه اختلافی با یكدیگر ندارند. لذا آیات می توانند یكدیگر را تفسیر كنند و این فایده بسیار مهمّی بود كه علاّمه طباطبایی در پرتو آن به تفسیر قرآن با قرآن رسید. ایشان ذیل همین آیه، امكان تفسیر قرآن با خود قرآن را نتیجه گرفته است. صاحب (مجمع البیان) نیز از آیه (أفلا یتدبّرون القرآن...) به همین نتیجه رسیده است.[4] نتیجه مهم دیگر، این است كه چون احكام قرآنی در معرض تغییر و تحوّل قرار نمی گیرند، لذا این شریعت تا قیامت استمرار دارد.[5] از لحاظ شخصی نیز انسان با تدبّر در آیات قرآن و مجسّم كردن مبدأ و معاد، هم داستان خلقت انسان برایش یاد آوری می شود و هم آینده را پیش روی خود می بیند. روایاتی وجود دارند كه در آنها توصیه شده از قرائت آیات رحمت، مسرور و از قرائت آیات مشتمل بر وعده عذاب، محزون شوید. غزالی در كتاب (كیمیای سعادت) از ابوذر نقل می كند كه پیامبر(ص) یك ثلث شب، این آیه را تكرار می كرد كه: ان تعذّبهم فانّهم عبادك وان تغفر لهم فانّك أنت العزیز الحكیم.[6] از امام علی(ع) نقل شده است كه قرآن را به سرعت قرائت نكنید و در پی آن نباشید كه سوره را به آخر برسانید؛ قلوبتان باید به خشوع درآید.[7] آن حضرت در بیان دیگری فرمود: قرآن را یاد بگیرید كه بهترین سخن است و در آن اندیشه كنید كه چون بهار است.[8] نكته مهم این فرمایش حضرت، آن است كه در مرحله یادگیری فرموده (بهترین سخن) است؛ ولی در مرحله تفكّر و اندیشه، آن را به (بهار) تشبیه كرده است؛ بهاری كه فصل رویش و زندگی است.
و) عمل به قرآن و تمسّك به آن
آنچه ادیان الهی را از یكدیگر جدا كرده، احكام و دستوراتی است كه هر دین برای خود داشته است؛ وگرنه از نظر اعتقادی و نظری، تمام ادیان، دعوت به توحید كرده اند و در این مسئله، همه با هم مشترك بوده اند. قبل از ظهور اسلام نیز در دوران جاهلیت، فرهنگ و عادات خاصّی در مورد ازدواج، اقتصاد و روابط اجتماعی وجود داشته است. با نزول قرآن، دوران تبیین فرهنگ اسلامی به آرامی شروع شد و بسیاری از احكام، خصوصاً احكام معاملات، به شیوه سابق ادامه یافت و تعداد زیادی احكام جدید هم از طرف خداوند و به واسطه پیامبر(ص) به مردم ابلاغ شد. محور همه این دستورات، قرآن بود. به شهادت روایات، هر آنچه مردم برای زندگی دینی به آن نیاز داشتند، در قرآن آمده بود. اصول سنّت پیامبر(ص) نیز در قرآن وجود داشت و حداقل، مخالفتی با اصول موجود در قرآن نداشت و پیامبر(ص)، تبیین و تفسیر همان اصول را در قالب سنّت به مردم عرضه می كرد: و أنزلنا الیك الذكر لتبیّن للناس ما نزّل الیهم.[9] اجرای قوانین موجود در قرآن در زمینه های مختلف و خصوصاً اقتصاد، جامعه آن روز را به گونه ای در آورده بود كه حتّی با شاخصهای تعریف شده امروزی، جامعه ای موفّق بود.[10] آسیبهای فرهنگی یی كه امروزه از ناحیه مسائل اقتصادی متوجّه جوامع است، در آن ایّامْ مشاهده نشده است. مفاهیم زیبایی چون انفاق، صدقات، مواسات و... به بهترین نحو در آن زمان تحقّق پیدا كرده بود. حتّی جلوه های معنوی آن زمان كه در تاریخ ضبط شده است، انسان را به شگفتی وا می دارد كه با وجود مشكلات و درگیری ها و غزوات پیامبر(ص)، باز هم مجالس و محافل قرآنی برپا بوده است و همان طور كه گفته شد، حضرت، خانه افراد را از صوت قرآن صاحبان آنها می شناخته است. در یك كلام: قرآن در متن زندگی مردم، حضور داشته است. تعبیرات مختلفی از پیامبر(ص) و ائمه(ع) در مورد عمل به قرآن رسیده است و تعبیراتی دیگر، مثل (اتّباع)، (تمسّك) و (حق التلاوه) نیز بیان شده كه ناظر بر عمل به قرآن است. به تعدادی از این روایات، اشاره می كنیم. پیامبر اسلام(ص) فرمود:
اعملوا بالقرآن أحلّوا حلاله وحرّموا حرامه واقتدوا به ولا تكفروا بشیء منه.[11] به قرآن عمل كنید و حلالش را حلال شمارید و از حرامش اجتناب كنید و به آن اقتدا نموده، به هیچ چیز آن كفر نورزید. در روایت دیگری امام علی(ع) فرمود: ییا حمله القرآن! اِعملوا فان العالم من عمل بما علم و وافق عمله علمه و سیكون أقوام یحملون العلم لایجاوز تراقیهم، یخالف سریرتهم علانیتهم.[12] ای كسانی كه عالِم به قرآن هستید، به آن عمل كنید؛ چون عالم كسی است كه به آنچه می داند، عمل می كند و عمل او مطابق علمش است. به زودی مردمی خواهند آمد كه علمشان از گلوهای آنها تجاوز نمی كند و باطنشان با رفتار ظاهر آنها مخالف است. تا زمانی كه پیامبر(ص) در میان امّت بود، مردم مكلّف بودند به آنچه كه ایشان امر می كند، عمل كنند و از آنچه نهی می كند، دوری گزینند؛ چون او همان احكام الهی را می گفت و كلامش، كلام وحی بود و بعد از خود نیز امّت را به قرآن و عترت ارجاع داد.[13] علّتش هم این بود كه عترت او چیزی غیر از قرآن نمی گفتند و آنها هم در مقام تبیین و تفسیر كلام خدا بودند. امام علی(ع) در تعبیر زیبایی فرموده است كه (قرآن باید چون لباس زیرین، همیشه با انسان باشد)، كه البته افرادی با این خصوصیّات، تعدادشان كم است: طوبی للزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الآخره، اولئك قوم اتخذوا القرآن شعاراً. [14] خوشا به حال زاهدان در دنیا، كسانی كه به آخرت میل دارند و قرآن را چون لباس زیرین خویش قرار دادند! ییكی از واژه هایی كه در قرآن برای عمل به آن آمده است، (حق تلاوت) است: الذین آتیناهم الكتاب یتلونه حقَّ تلاوته أولئك یؤمنون به ومن یكفر به فأولئك هم الخاسرون.[15] كسانی كه كتاب آسمانی را به آنان داده ایم و آن را چنانكه باید می خوانند، ایشان اند كه بدان ایمان دارند؛ ولی كسانی كه كفر ورزیدند، همانان اند كه زیانكاران اند. مراد از كتاب آسمانی، هم می تواند تورات و انجیل باشد و هم قرآن. در هر حال، مراد از (حق التلاوه)، عمل به قرآن است.[16] امام صادق(ع) درباره این آیه می فرماید: ییعنی آیات قرآن را با ترتیل بخوانند و در آن اندیشه كنند. به احكام آن عمل كنند. به وعده هایش امیدوار باشند و از عذابهای وعده داده شده بترسند. از قصّه های آن عبرت گیرند.به آنچه در آن دستور داده شده، عمل كنند و از آنچه نهی شده،پرهیز نمایند. به خدا قسم، (حقّ تلاوت) به معنای حفظ آیات و قرائت آنها نیست...؛ بلكه باید در آیاتش تدبّر نموده، به آنها عمل نمود. خداوند می فرماید: ای پیامبر! قرآن، كتابی مبارك است كه به سوی تو فرستادیم تا مردم در آیات آن تدبّر كنند.[17] علاوه بر آنچه در مورد عمل به قرآن از جهت اثباتی بیان شد و روایات آن ملاحظه گردید، روایاتی در مذمّت عمل نكردن به قرآن وجود دارد كه برای تأیید و تأكید مطلب به آنها نیز اشاره ای داریم. رسول خدا فرمود: ییأتی علی الناس زمانٌ القرآن فی وادٍ و هم فی وادٍ غیره.[18] زمانی فرا می رسد كه مردم و قرآن در دو وادی مختلف قرار می گیرند (به آنچه قرآن می گوید، عمل نمی كنند). در روایت دیگری پیامبر(ص) فرمود:
هر كس قرآن را یاد بگیرد و به آن عمل نكند و دوستی دنیا و زینت آن بر او چیره شود، سزاوار عذاب الهی است و همرتبه با یهود و نصاراست كه كتاب (خدا) را پشت سر انداختند.[19] علاوه بر روایات فوق، روایات دیگری نیز وجود دارد كه از عمل نكردن به قرآن نهی كرده اند.[20] این قسمت را با گزیده ای از دعای امام سجاد(ع) كه در مورد ختم قرآن است، به پایان می بریم: خداوندا! بر محمد و آلش رحمت فرست و ما را از كسانی قرار ده كه به ریسمان عهد و پیمان قرآن چنگ می زنند و از امور متشابه به پناهگاه محكمش پناه می برند، و در سایه پر و بالش می آسایند و به روشنی صبحش راه می یابند و به اشراق روشنگری اش راه می جویند و از چراغش می فروزند و از غیر آن، هدایت نمی طلبند.[21] در پایان، ذكر چند نكته لازم است:
1ـ تقسیم بندی و نظام ارائه شده درباره انس با قرآن، نظر به اكثریت جامعه دارد؛ امّا در هر زمان و هر جامعه ای، كسانی هستند كه با بقیه افراد، تفاوت دارند. افرادی كه در حدّ پایین و حدّ بالای یك صفت كمّی یا كیفی قرار می گیرند، این گونه هستند. برای مثال، اكثر افراد از لحاظ قد با هم تفاوت زیادی ندارند؛ امّا تعداد معدودی قد بسیار كوتاهی دارند و یا بسیار قد بلند هستند.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

آنچه انسان در مسیر هدایت به آن نیاز داشته باشد، در قرآن پیدا می كند. حتّی اگر انسان در معرض ترنّم آیات الهی قرار گیرد و به آیات آن گوش بسپارد و قصد التذاذ معنوی از آن را نداشته باشد، به ایمانش افزوده می شود و احساس آرامش می كند: انّما المؤمنون اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایماناً. [1] آنهایی كه در محافل قرآنی حضور داشته اند و تا اندازه ای با معانی آن نیز آشنا بوده اند، با شنیدن آیات رحمت به شوق آمده و مسرور گشته اند و از شنیدن آیات عذاب، حالت حزن به خود گرفته اند و در مجموع، ایمانشان استوارتر گشته است؛ چرا كه قرآن، هم می تواند موجبات لذّت معنوی را فراهم كند و هم كتاب عمل باشد. امام صادق(ع) فرمود: به دنبال مونسی بودم كه در پناه آن، آرامش پیدا كنم، آن را در قرائت قرآن یافتم.[2]
2) مراتب انس با قرآن
نظام پیشنهادی یی كه از مجموع روایات مربوط به قرآن به دست می آید ـ چنانكه گفتیم ـ از نگهداری قرآن در خانه آغاز می شود و با بالاترین درجه، یعنی عمل به قرآن، پایان می یابد. مراتب علم به قرآن و بطون آن (كه به طور تفصیلی هم به آنها اشاره خواهد شد) عبارت اند از: الف) نگهداری قرآن در خانه؛ ب) نگاه كردن به آیات قرآن؛
ج) گوش فرادادن به تلاوت قرآن؛ د) تلاوت قرآن؛ هـ) تدبّر و تفكّر در قرآن؛ و) عمل به قرآن. در مورد مراحل فوق، روایات زیادی وجود دارد كه برای هر مرتبه، نمونه ای آورده می شود و سعی خواهد شد تا روایاتی كه از سند معتبرتری برخوردار باشند، انتخاب شود. البته معمولاً در هر مرتبه، تعداد روایات به حدّی است كه احتمال صدور آن را تقویت می كند. متأسفانه در زمینه سند و راویان روایاتی كه منشأ حكم و فتوا نیستند، كار زیادی صورت نگرفته است و چون این روایات در محافل علمی مورد نقد و بررسی واقع نمی شده اند، بسیاری از راویان آنها نیز مورد تحقیق رجالی قرار نگرفته اند و لذا در بعضی كتب رجالی، حكم به مجهول یا مهمل بودن آنها می شود. به نظر می رسد اگر روش خاصّی در مورد این گونه روایات به كار گرفته شود، بسیاری در این روایات و راویان آنها از مهجور بودن خارج خواهند شد. فعلاً پیشنهاد ما همان استفاضه است (یعنی در هر موضوع، روایات را باید كنار یكدیگر قرار داده، در مورد صدور آنها قضاوت نماییم).
الف) نگهداری قرآن در خانه
از زمانهای قدیم، تبرّك جستن به اشیای خاص و نگهداری آنها در خانه، میان مردم مرسوم بوده است. توصیه به نگهداری قرآن در منازل كه در روایات ما وجود دارد، شاید یك علّتش این باشد كه مردم از آن خرافاتْ دست بردارند و به جای آنها به كلام الهی تبرّك جویند. لذا امام صادق(ع) فرمود: انه لیعجبنی أن یكون فی البیت مصحف یطرّد اللّه عزّوجل به الشیاطین.
[3] در شگفتم از اینكه قرآنی در خانه است و شیاطین به واسطه آن از خانه دفع می شوند. پایین ترین مرتبه انس با قرآن نیز ـ چنانكه گفته شد ـ نگهداری آن در منزل است كه اگر كسی قادر نیست كه هیچ گونه ارتباطی با قرآن داشته باشد، لااقل آن را در منزل نگهداری كند. حتی اگر این معنا هم در نظر مبارك امام نباشد، نگهداری قرآن در منزل، به مصلحت انسان است كه در روایت به آن اشاره شده است. روایاتی هم داریم كه در تعارض با این روایت است و نگهداری قرآن را بدون نگاه كردن به آن و یا بدون تلاوت آیات آن، مذموم شمرده است؛ ولی همان طور كه گفته شد، حلّ تعارض به سبب اختلاف رتبه افراد است. معلوم است شخصی كه توان نگاه كردن به قرآن و قرائت آن را ندارد، حداقل كاری كه می تواند انجام دهد، این است كه قرآن را در منزلْ نگهداری نماید و این امر، مصادیقی در جامعه دارد؛ درست مثل نماز خواندن كه اگر كسی قادر به خواندن آن نیست، حداقل باید با ایما و اشاره، آن را به جای آورد. علاوه بر دو احتمالی كه گفته شد، احتمال سومی نیز وجود دارد كه توصیه به نگهداری قرآن در آن زمان،برای حفظ قرآن بوده است تا نسخه های قرآن، متعدد باشد و از بین نرود. لذا امام صادق(ع) برای جلب توجّه، این گونه تعبیر آورده تا مردم تشویق به نگهداری قرآن شوند؛ ولی این احتمال، مؤیّدی ندارد. اگر روایت نبوی بود، شاید این احتمالْ تقویت می شد.
ب) نگاه كردن به قرآن
در مورد نگاه كردن به قرآن، روایاتی وجود دارد كه آن را نوعی عبادت شمرده است. ابوذر از رسول خدا نقل می كند كه فرمود: (نگاه كردن به قرآن، عبادت است).
[4] در روایت دیگری از پیامبر(ص) آمده است: (اُعطوا أعینكم حظّها من العباده)، قالوا: (وما حظّها من العباده؟)، قال: النظر فی المصحف والتفكّر فیه والاعتبار عند عجائبه.[5] (چشمانتان، بهره ای از عبادت دارند كه باید به آنها ببخشید). سؤال كردند: (نصیب آنها از عبادت چیست؟). فرمود: نگاه كردن به قرآن و فكر كردن در آن و پند گرفتن از شگفتی های آن. البته روایت دوم، دلالت بر تدبّر در قرآن نیز دارد كه در مراحل بالاتر است؛ امّا با توجّه به روایت ابوذر، اگر كسی فقط نگاه هم به قرآن بكند، نوعی عبادت است و روایت دوم، در مقامِ قیدِ اطلاق روایت اوّل نیست؛ چون قرینه خارجی داریم. وقتی نگهداری قرآن در منزل سفارش شده است، قطعاً نگریستن به آیات آن، ارزش بیشتری دارد.
ج) گوش فرادادن به قرآن
قبل از مرتبه قرائت، گوش دادن به قرآن است. اگر كسی به هر دلیل از قرائت قرآن ناتوان است، می تواند به آن گوش فرا دهد. پیامبر(ص) این تقدّم و تأخّر رتبه استماع و قرائت را در روایتی چنین بیان فرموده است: من استمع الی آیه من كتاب اللّه تعالی كتب له حسنه مضاعفه، و من تلاها كانت له نوراً یوم القیامه.
[6] هركس به آیه ای از كتاب خدا گوش فرا دهد، خداوند برای او حسنه مضاعف می نویسد و هركس آن را تلاوت كند، (آیات آن) همچون نوری در قیامت برایش جلوه خواهد كرد. كلینی در (اصول كافی) از امام سجاد و امام صادق(ع) نقل می كند: من استمع حرفاً من كتاب اللّه عزوجل من غیر قرائهٍ كتب اللّه له حسنه ومحا عنه سیّئه و رفع له درجه. [7] اگر كسی حرفی از كتاب خدا را فقط گوش كند و تلاوت هم نكند، خداوند برایش حسنه می نویسد و گناهی از او محو نموده، درجه اش را بالا می برد. مضمون این روایت به گونه ای نیست كه قبول آن مشكل باشد. در بعضی روایات، برای كارهای كوچك، ثواب زیادی وعده داده شده است كه معمولاً قبول كردن آن مشكل است. بسیاری از این گونه روایات، جعلی هستند؛ خصوصاً در باب قرآن كه برای ترتیب و تشویق مردم به قرائت آن، برخی از افراد نادان، روایات فراوانی جعل می كردند و حتّی زمانی كه آن جاعلانْ مورد اعتراض پیامبر(ص) واقع می شدند، پاسخ می دادند كه این روایات به نفع شماست و مردم، بیشتر به قرآن روی می آورند! نقل شده كه به ابوعصمه گفتند: (تو از كجا و به چه طریق، احادیثی در فضیلت قرآن و سوره های آن از عكرمه و ابن عباس نقل نمودی؟). گفت: چون من مردم را از قرآن روگردان و به (فقه) ابی حنیفه و (مغازی) محمد بن اسحاق مشغول دیدم، این احادیث را وضع كردم. حاكم نیشابوری از یكی از زُهّاد نقل نموده كه به وی گفتند: (چرا احادیثی در فضیلت قرآن و سوره های آن ساختی؟). وی همین جواب ابوعصمه را داد. آن گاه به وی گفتند: (مگر نشنیده ای كه پیامبر(ص) فرمود هر كس بر من دروغ ببندد، جایگاهش پر از آتش گردد؟). گفت: من بر وی دروغ نبستم؛ بلكه به نفع وی حدیث ساختم![8] خوشبختانه، روایتی كه در مورد گوش فرا دادن به قرآن نقل كردیم، به گونه ای نیست كه احتیاج به توجیهی داشته باشد؛ گرچه امام(ع) از مقام تأكید هم دور نبوده است. صحبت از نوشتن ثواب و پاك كردن گناه در ازای قرائت حرفی از قرآن است و امری طبیعی به نظر می رسد.
د) تلاوت قرآن
در قرآن كریم آمده است كسانی كه كتاب خدا را تلاوت كنند، مشمول اجر و فضل خداوند می گردند: ان الّذین یتلون كتاب اللّه و أقاموا الصلاه وأنفقوا مما رزقناهم سرّاً وعلانیه یرجون تجاره لن تبور لیوفیهم أجورهم و یزیدهم من فضله انّه غفور شكور.
[9] آیات دیگری نیز در مورد سفارش به قرائت قرآن و بیان ثمرات آن، در كتاب الهی آمده است؛ ولی چون هدف این نوشتار، بیان نظام موجود در روایات است، از آوردن آنها صرف نظر می كنیم. شایان ذكر است امور اخلاقی یی كه در قرآن به آنها تصریح شده، اهمیّت بیشتری دارند و بحث اثبات صدور و امثال آن كه درباره روایات وجود دارد، در این دستورات اخلاقی مطرح نیست. یكی از این امور، همین تلاوت قرآن است كه در آیات متعددی به آن تصریح شده است. بعد از نگهداری، نگاه كردن و گوش فرا دادن به قرآن، مرتبه تلاوت آن است. كسانی كه توانایی قرائت قرآن را دارند، نباید آن را در خانه معطّل بگذارند. قبلاً در روایتی گفته شد كه وجود قرآن در خانه، باعث دور شدن شیاطین است و ظلمت را از خانه بیرون می افكند. در این روایت اشاره شد كه اگر در خانه، قرآن تلاوت بشود، نور به جای ظلمت می نشیند؛ خیر زیاد می شود و توسعه برای اهل آن خانه حاصل می شود و همان گونه كه ستاره های آسمانْ زمین را روشن می كنند، خانه ای كه در آنْ قرآن تلاوت می شود، برای اهل آسمان نیز نورانی جلوه می كند. گرچه در مساجد و مكانهای دیگر هم می توان قرآن را تلاوت كرد، امّا چرا خانه ها را در معرض این نور و رحمت الهی قرار ندهیم؟ پیامبر اكرم(ص) فرمود:
ان البیت اذا كثر فیه تلاوه القرآن كثر خیره واتّسع أهله و أضاء لأهل السماء كما تضیء نجوم السماء لأهل الدنیا.
[10]

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

از اوّلین شبی كه قرآن بر رسول اكرم(ص) فرود آمد، سرزمین تشنه از معنویت حجاز در معرض رحمت الهی قرار گرفت و ابواب ارتباط با این منبع فیض الهی برقرار شد و قرآن، حلقه اتّصال آسمان و زمین گردید. انس با كلام وحی و زمزمه آیات آن در شبانه روز به گونه ای بود كه پیامبر(ص)، خانه افراد را از صوت قرآن صاحبان آنها می شناخت.[1] عده ای به قرائت، عده ای به حفظ و گروهی به تدبّر در آیات الهی پرداختند و جامعه اسلامی نیز در حال عمل كردن به این آیات نورانی بود. با وجود این، چرا قرآن می گوید كه در قیامت، پیامبر(ص) از مهجوریت قرآن شكایت دارد؟ آیا حضرت از امّت زمان خود گله می كند یا از مسلمانان بعد از آن دوران؟ به نظر می رسد با توجّه به ارتباط و علاقه ای كه بین اصحاب و پیامبر(ص) در آن زمان بوده است، این شكایت، متوجّه دوران بعد از پیامبر(ص) باشد. روایت معتبری ذیل آیه: (رب انّ قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجوراً)[2] پیدا نشده كه منشأ قضاوت صحیح باشد؛ولی با توجّه به آنچه گذشت، احتمال اینكه امّت بعد از پیامبر(ص) مشمول این شكایت باشند، بیشتر است. برای خارج شدن قرآن از مهجوریت، این نوشتار در پی آن است كه روایات وارد شده در مورد قرآن را به صورتی نظام مند در آورد. البته این نظام در تمام سخنان گهربار پیامبر(ص) و معصومان(ع) وجود دارد (كه در نوشته ای مستقل، خواهد آمد).كاری كه ما كرده ایم، این است كه چنین نظامی را آشكار نموده ایم. حاصل این سیر طولی كه در روایات مربوط به قرآن انجام شده، این می شود كه هر كس به فراخور ظرفیت و توان خویش از قرآن بهره گیرد و عدم توانایی در یك مرحله، او را از مراحل قبل محروم نكند؛ مانند روایات مربوط به نماز خواندن كه فقها از مجموع روایات، قاعده ای ساخته اند كه با توجّه به آن قاعده، هیچ كس عذری در ترك نماز ندارد و گفته اند: (الصلاه لا یُترك بحالٍ؛ نماز در هیچ حالی نباید ترك شود). در مورد قرآن نیز اگر بخواهیم آن را از مهجوریت خارج كنیم، هیچ كس نباید تحت هیچ شرایطی ارتباط خود را با آن قطع نماید. البته نماز، حكمی الزامی دارد؛ امّا در مورد قرآن، الزام و تكلیفی در كار نیست. اگر روایات مربوط به قرآن را تحت این نظم در نیاوریم، تعارض شدیدی بین آنها وجود خواهد داشت. برای مثال در تعدادی از روایات به قرائت قرآن سفارش شده است و بر این كار تأكید شده، تا جایی كه پیامبر(ص) فرموده است: (اگر كسی قرآن را اشتباه هم بخواند و نتواند آن را تصحیح كند، فرشته ای مأمور می شود تا به صورت صحیح آن را بالا ببرد)[3] و یا در دسته ای از روایات، برای شنیدن قرآنْ ثواب قائل شده اند و حتّی شنیدن غیر ارادی آن را هم مستحق پاداش دانسته اند. در مقابل، روایات فراوانی وجود دارد كه پیامبر(ص) یا ائمه(ع) فرموده اند در قرائت بدون تدبّر و اندیشه، خیری نیست و یا روایاتی هست كه در آنها فقط برای عمل به قرآن، ارزش قائل شده اند. این تعارضها باید رفع شوند و رفع تعارض به آن است كه گفته شود هر دسته از روایات، شامل گروهی از مخاطبان است. عدّه ای فقط می توانند قرآن را نگهداری كنند و حتّی از قرائت آن هم معذورند. گروهی فقط می توانند آیات آن را به تماشا نشینند. گروهی در آن تدبّر می كنند. گروهی نیز بدان عمل می نمایند؛ و آنكه بتواند همه مراتب را داشته باشد، (طوبی له وحُسْنُ مآب). این تقسیم بندی، مؤیّد هم دارد. در روایتی از امام صادق(ع) نقل شده است: كتاب اللّه علی أربعه: العباره للعوام، الاشاره للخواص، اللطائف للأولیاء، والحقائق للأنبیاء.[4] نصیب عده ای از قرآن، عبارات و ظاهر آن است و عده ای، ظاهر را اشاره به معنای خاصّی می دانند. اولیای الهی به لطائفی از آیات الهی پی می برند و انبیا با توجّه به بطون آیات الهی[5] و مراتب درك به حقایقی می رسند كه دیگران از رسیدن به آن عاجز هستند. البته ذكر این نكته ضروری است كه امامان شیعه نیز به حقیقت قرآن پی برده اند و به آنچه از فهم مردمان عادی دور بوده است، آگاه بوده اند. در این جا به روایات مربوط به بطون قرآن اشاره ای می كنیم؛ چون اثبات بطن برای قرآن، در واقع تأكیدی است بر اینكه اولاً فهم همه انسانها از قرآن برابر نیست. ثانیاً ظاهر و باطن هم امری نسبی است و آنچه برای شخصی باطن آیه ای محسوب می شود، برای دیگری ظاهر است و بالعكس؛[6] و این بحث مهمی است. در مورد بطون قرآن، دو سؤال مطرح است: یكی اینكه آیا قرآن بطن دارد؟ دوم اینكه تعداد این بطون، چند تاست؟ در پاسخ به سؤال اوّل باید گفت: قرآن علاوه بر ظاهر، باطنی دارد و روایات، این نكته را ثابت می كند. امام صادق(ع) فرمود:
انّ للقرآن ظهراً و بطناً.
[7]
این روایت، علاوه بر (اصول كافی) در (من لایحضره الفقیه)، (محاسن) برقی و (تفسیر عیاشی) با سندهای متفاوت، نقل شده است. در حدیث دیگری، جابر نقل می كند كه از امام باقر(ع) از تفسیر آیه ای پرسیدم. حضرت پاسخ داد. دوباره پرسیدم. جواب دیگری داد. درباره اختلاف دو جواب سؤال كردم. حضرت فرمود:
ییا جابر! انّ للقرآن بطناً و للبطن ظهراً.
[8]
البته در كتاب (محاسن)، این روایت به گونه دیگری هم آمده و به جای (للبطن ظهراً)، (للبطن بطناً) آمده؛ ولی این اختلاف، مانعی برای وجود بطن برای قرآن نیست. امّا درباره سؤال دوم كه قرآن چند بطن دارد، مشهور است كه تا هفتاد بطن برای قرآن ذكر نموده اند؛ امّا نه عدد هفت و نه هفتاد، روایت معتبری ندارند. اگر هم این اعداد درست باشد، فقط كثرت را اثبات می كند؛ چون در عرف ـ و بخصوص در فرهنگ آن زمان ـ از این اعداد برای همین مقصود استفاده می شده است. نگارنده هنوز هیچ حدیث معتبری مبنی بر وجود داشتن هفتاد بطن برای قرآن نیافته است و ظاهراً این اعداد، تنها شهرت دارند. البته در مورد هفت بطن هم فقط یك روایت در (عوالی اللئالی) وجود دارد كه در آن آمده:
انّ للقرآن ظهراً وبطناً ولبطنه بطن الی سبعه أبطن.
[9]
مولانا در (مثنوی) درباره بطون قرآن، تعبیر به جانِ قرآن كرده است:
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین دیوْ آدم را نبیند جز كه طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمی است كه نفوسش ظاهر و جانش خفی است
[10]
و در جای دیگر، هدایت انسان را در گرو ورود به لایه های معانی قرآن می داند:
كه ز قرآن گر نبیند غیر (قال) این عجب نبود ز اصحاب ضلال
كز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می نیابد چشم كور
[11]
به عقیده مولوی باید علاوه بر گرمی خورشید به فوائد دیگر آن نیز پی برد و از آن بهره جست؛ چرا كه در غیر این صورت، انسان به گوهر هدایتْ دست نخواهد یافت. بعد از این مقدمه به جستجوی دو مطلب در روایات می پردازیم: 1) تعریف انس با قرآن؛
2) شناخت نظامی كه در روایات مربوط به انس با قرآن وجود دارد، به طوری كه هر كس به فراخور حال خویش می تواند از این منبع فیض الهی بهره گیرد. این نظام طولی از نگهداری قرآن در منزل شروع می شود و تا بالاترین مرتبه آن، یعنی عمل به قرآن، ادامه می یابد. البته در پایان این نوشتار، از یك مرتبه بالاتر ـ كه در این تقسیم بندی نمی گنجد ـ سخن خواهیم گفت. اگر این نظامْ مورد پذیرش قرار گیرد، ثمره مهمّی خواهد داشت و آن، حصول (اخلاقِ تبلیغ) است. سیره پیامبر(ص) در جذب افراد به اسلام، این گونه بوده كه همه را به یك دید، نگاه نمی كرده است و حتّی در صورتی كه افراد از نظر پذیرش احكام اسلام، با هم برابر بوده اند، به یكباره آنها را به بالاترین مراتب یك حكم دعوت نمی كرده است و این، رمز موفّقیت ایشان بوده و می تواند درس بزرگی برای مربّیان جامعه باشد. ثمره دیگر آن، این است كه قرآن از مهجوریت خارج می شود و هركس براساس توان خویش از آن، بهره می گیرد. یكی ممكن است قرآن را فقط قرائت كند و دیگری در آن بیندیشد و افرادی هم آن را راهنمای خویش قرار دهند و بدان عمل كنند.
1) اُنس با قرآن
(انس) در لغت، معنایی مقابل (وحشت) دارد
[12] و انس انسان به چیزی، بدین معناست كه از آن، هیچ وحشت و اضطرابی ندارد و همراه با آن به آرامش می رسد. انسانِ كمال طلب، فقط به امور مادّی بسنده نمی كند و به سوی هدفهای والاتری گام بر می دارد. لذا وحشت و تنهایی خود را در پناه امور معنوی زائل می كند. در روایات، به انس با علم و معرفت به قرآن و ذكر خدا سفارش شده است. امام علی(ع) فرمود: (هر كس با قرآن انس گیرد، از جدایی دوستان، وحشتی نخواهد داشت).[13] ایشان همچنین در جواب گروهی كه هنگام سفر از ایشان توصیه ای خواسته بودند، فرمود: اگر به دنبال مونسی می گردید، قرآن برایتان كافی است.[14] آن حضرت در مناجات خویش با خدا چنین زمزمه می كند:
اللّهمّ انّك آنسُ الآنسین لأولیائك... إن أوحَشَتْهُمُ الغربه آنسهم ذِكرُك.
[15]
پروردگارا! تو برای دوستانت مأنوس ترین مونسهایی و اگر غربتْ آنان را به وحشت اندازد، یاد تو مونس تنهایی آنهاست. امام سجاد(ع) فرمود:
اگر هم هیچ موجودی بر روی زمین زنده نماند و من تنها باشم، مادام كه قرآن با من است، وحشتی نخواهم داشت.
[16] تعبیرات این چنین در سخنان ائمه(ع) فراوان وجود دارد و معمولاً برای تأكید بر موضوعات مهم، این گونه سخن گفته اند؛ خصوصاً در مورد قرآن كه (تبیاناً لكلّ شیء)[17] است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

پـيـش از ورود بـه مباحث اصلى اين مقاله و طرح يكايك كلمه هاى قرآنى اى كه اصل آنها فارسى نـگـاشته مى شود , به اطلاع خوانندگان گرامى مى رساند كه نگارنده اين مقاله از بضاعت علمى كـافـى , از جمله دانش زبانشناسى , مخصوصا شاخه ريشه شناسى , برخوردار نيست , لذا عمدتا و مـحـتاطانه آراء و انظار صاحبنظران قديم و جديد را با ذكر منابع هر يك منعكس مى كند

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

در فـرهـنـگ اسلام و تشيع قرآن را همواره با صفت كريم به صورت قرآن كريم ( اهل سنت ) با صفت مجيد , به صورت قرآن مجيد ( اهل تشيع ) مى نامند و اين دو صفت منشا قرآنى دارد. از قرآن مجيد دوگونه تعريف مى توان به دست داد. نـخـسـت تـعريف ساده و عرفى كه قرآن را كتاب مقدس و آسمانى اسلام و وحى الهى بر حضرت محمد (ص ) مى داند. دوم تـعريف علمى كه قرآن را وحى نامه اعجازآميز الهى مى داند كه به زبان عربى , به عين الفاظ توسط فرشته امين وحى , جبرئيل , از جانب خداوند و از لوح محفوظ , بر قلب و زبان پيامبر اسلام (ص ) هـم اجمالا يكباره و هم تفصيلا در مدت بيست و سه سال نازل شده و حضرت (ص ) آن را بر گـروهـى از اصـحـاب خـود خوانده و كاتبان وحى ( از ميان اصحاب ) آن را با نظارت مستقيم و مـسـتـمر حضرت (ع ) نوشته اند و حافظان بسيار , هم از ميان اصحاب , آن را حفظ و به تواتر نقل كـرده انـد و در عـصـر پـيامبر (ص ) هم مكتوب بوده ولى مدون نبوده است , و در عصر عثمان با نظارت او طى چند سال , منتهى به حدود سال 28 هجرى , مدون بين الدفتين ,از سوره فاتحه تا ناس , در 114 سوره , مى گردد. و متن آن مقدس و متواتر و قطعى الصدور است و تلاوت آن مستحب مؤكد است . ايـمـان بـه قـرآن مـجـيد به توصيفى كه گفته شد و نيز معجزه الهى و سند نبوت دانستن آن و مـحـفوظ بودنش از خطا و هرگونه افزود و كاست ( تحريف ) , از ضروريات اسلام و مذهب تشيع است . قـرآن به زبان عربى بسيار شيوايى كه مايه اعجاب فصحاى عرب ( و بعدها اقوام ديگر ) گرديده و در تـاريـخ زبـان عـربى , سابقه و همانندى نداشته , در طى مدت بيست و سه سال , يعنى سراسر زمـانـى كـه حـضـرت رسـول (ص ) به وظيفه رسالت و ابلاغ پيام الهى و دعوت به اسلام اشتغال داشـتـه انـد , بـه صورت بخش بخش ( منجما يا نجوما ) بر حضرت رسول (ص ) وحى شده است و چنانچه اشاره شد حافظان , حفظش كرده و كاتبان با نوشت افزارهاى بسيار ابتدايى , با خطى كه هـنـوز نـقـطـه و نـشان و علائم اعراب نداشته است , و كوفى نام داشته است , در چندين نسخه بازنويس شده است .

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

بر اثرِ نظم، كسالتهای و بی‎حالیها كنترل شده، حالِ توجه در نفس پدید آمده، امكانات و توانِ بالقوه نفس، در امر سازندگی، كم كم بروز می‎كند.
دومینِ عمل بسیار مؤثر و سازنده در كنار قرائت قرآن، تداوم طهارت شرعی می‎باشد كه زمینه بسیار مساعدی برای بهره‎مندی از عبادات فراهم می‎آورد.
در احادیث بر لزوم استمرارِ عمل، حداقل تا یكسال تأكید شده است:
«إیّاكَ اَنْ تَفْرُضَ عَلی نَفْسِكَ فَریضَهً فَتُفارِقَها إِثْنی عَشَرَ هِلالاً».
[1] امام صادق ـ علیه السّلام ـ : (مبادا كه بر نفسِ خویش واجبی را قطعی كنی پس در طول دوازده ماه از آن جدا گردی).
در حدیثی دیگر بعنوان شرط بهره‎مندی از شب قدر مطرح گشته است:
«إذا كَانَ الرَّجُلُ عَلی عَمَلٍ فَلْیَدُمْ عَلَیْهِ سَنَهً ثُمَّ یَتَحَوَّلُ عَنْهُ إنْ شاءَ إِلی غَیْرِهِ، وَ ذلِكَ اَنَّ لَیْلَهَ القَدْرِ، یَكُونُ فیها فی عامِهِ ذلِكَ، ما شَاءَ اللهُ اَنْ یَكُونَ».
[2] امام صادق ـ علیه السّلام ـ : (هرگاه فردی بر عملی باشد پس باید یكسال بر آن مداومت نماید سپس اگر خواست به عملی دیگر منتقل شود، و دلیل آن این است كه در شبِ قدر در آن سال، خداوند آنچه را كه ـ از بركات ـ می‎خواهد ـ برای آن فرد ـ حادث می‎شود).
در حدیثی دیگر بر كمِ مستمر در برابرِ زیادِ منقطع و ملال آور، توصیه شده است:
«قَلیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ كَثیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ».
[3]
(كم مستمر بهتر از زیادی است كه از آن ملالت پدید آید).
و این معنی سیره سالكان می‎باشد:
رهرو آن نیست گهی تند، گهی كند رود رهرو آنست كه آهسته و پیوسته رود

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

قال الله تَعالی: «... فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ...».[1]
(پس هر چه از قرآن ـ برایتان ـ میسر است ـ هر روز ـ بخوانید).
«وَ عَلَیْكَ بِتِلاوَهِ القُرآنِ عَلی كُلِّ حالٍ».
[2] از وصایای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به علی ـ علیه السّلام ـ
(و تلاوت قرآن را در هر شرایطی ملتزم باش)
تداومِ قرائت و پیوستگیِ‌آیات، امر پنجمی است كه «ترتیل در لفظ» را تكمیل كرده زمینه بسیار مساعدی را برای جریان معنوی ترتیل فراهم می‎آورد.
1. اصل تدریج و پیوستگی در جریانِ رشد
با توجه به اینكه قرآن كریم، رزقِ روحیِ مؤمن می‎باشد ناچار باید این تغذیه، مستمر و دائمی باشد و در هر شبانه روز، سهمی برای روحِ خویش در نظر بگیریم، همانگونه كه خداوندِ عالم، نماز را در پنج وقتِ شبانه روز واجب فرموده است كه به هیچ وجهی و در هیچ شرایطی قابل فسخ نمی‎باشد:
«إِنَّ الصَّلاهَ كانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ كِتاباً مَوْقُوتاً».
[3]
جریان تحول و رشدِ روحِ انسانی، امری پیوسته و تدریجی است كه دو عاملِ اساسی در تداوم و پیوستگی قرائت قرآن می‎باشد:
«أحّبُّ الأعْمالِ إِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ ما داوَمَ العَبْدُ عَلَیْهِ وَ انْ قَلَّ».
[4] باقر ـ علیه السّلام ـ
(محبوبترین اعمال بسویِ خدایِ عزیز و جلیل عملی است كه بنده بر آن استمرار داشته باشد اگر چه اندك باشد).
2. تداوم بر قرائت
در سوره مزمّل برایِ هسته‎هایِ مؤمن به انقلاب اسلامیِ پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بنابر اصل تدریج در رشد، فرمانِ قرائتِ مستمر، بقدرِ توان، صادر می‎شود: «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ».
این قرائتِ مستمر لزوماً رعایتِ كامل شیوه ترتیل را در بر ندارد، چرا كه در بعضی از روزها، مشكلات و شرایط گوناگون اجازه نمی‎دهد كه مؤمنین با فراغت ذهن و توجّه به شیوه ترتیل، قرآن را تلاوت نمایند، پس ناگزیر با توجه به ضعف طبیعیِ هسته‎های انقلاب و مشكلاتِ‌ متعدد زندگی، دستورِ تلاوت به نحو ترتیل در هر شب لغو گشت و بجای آن استمرار در قرائت و لو با عدمِ رعیت تمام خصوصیات ترتیل مطرح شد:
«إِنَّ رَبَّكَ یَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَهٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَكَ وَ اللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَیْكُمْ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ».
[5]
(پروردگارت می‎داند كه تو كمی از دو ثلث شب و نصف و ثلث آن را بر می‎خیزی و نیز عده‎ای از كسانی كه با تو هستند و چرا كه خدا شب و روز را اندازه گذاری می‎كند، می‎دانست كه شما هرگز نمی‎توانید آن را به تمامی اجرا كنید، پس بر شما توبه آورد پس آنچه را كه از قرآن ـ برای شما ـ میسر است، بخوانید...).
این آیه شریفه دو دستور در ابتدایِ سوره را تخفیف داده است
[6]:
الف: وجوب قیام در هر شب: «قُمِ اللَّیلِ الّا قَلیلاً...».
ب: تلاوت قرآن به نحو ترتیل در هر شب: «وَ رَتِّلِ القُرآنَ تَرْتیلاً».
وجوبِ قیام به استحباب مبدّل گشته است كه دیگر، الزامش امری شخصی و به اختیار خود می‎باشد كه با توجّه به نیازِ خویش و آمادگی و توانِ لازم تنظیم می‎گردد.
«ترتیل قرآن» نیز مبدل به «قرائت قرآن» به مقدار میسور گشته است كه این میسور بودن هر وقتی از شبانه روز را شامل می‎گردد و دیگر به شب مقید نیست.
این تخفیف در برنامه «ترتیل قرآن» ممكن است توهم لغو آن در بعضی از روزها را به پیش كشد، از این رو در ادامه آیه بر قرائتِ مستمر، دوباره تأكید می‎كند:
«عَلِمَ أَنْ سَیَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضی وَ آخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ آخَرُونَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ».
[7]
(او می‎داند كه از شما بعضی بیمار خواهد شد و عده‎ای دیگر در زمین راه می‎سپرند چرا كه از فضل و نعمِ خدا (روزی خویش را) می‎جویند و عده‎ای دیگر در راه خدا می‎جنگند پس از آن هر چه میسر است بخوانید...).
این تكرارِ دستورِ قرائت آن هم با مطرح كردنِ مشكلاتِ اساسیِ زندگی همچون بیماری، سفر برای تأمینِ نیازهایِ زندگی و جهاد در راه خدا، اهمیّتِ دستور را نشان می‎دهد كه قرآن همانند نماز، سزاوار نیست لغو شود؛ و باید انس با قرآن همه روزه باشد.
تعبیر «فاءِ نتیجه» در هر دو آیه نشان می‎دهد كه اصلاًَ به خاطرِ وجودِ همین مشكلات و مسائل ضروری و گوناگونِ زندگی است كه خداوند دستور به ارتباطِ مستمر با قرآن می‎دهد، یعنی؛ آنچه برای ما بهانه فرار از قرائتِ مستمر می‎باشد همان بهانه، از نظر الهی دلیلِ لزومِ استمرارِ قرائت تلقی می‎گردد!
[8]
در حدیثی از امام رضا ـ علیه السّلام ـ «مقدار میسور» به قرائتی كه در آن، خشوع و فروتنیِ قلب و صفایِ باطن باشد، تفسیر شده است:
«ما تَیَسَّرَ مِنْهُ لَكُم فیهِ خُشُوعُ القَلْبِ وَ صَفاءُ السِّرِّ».
[9]
این معنی، قرائت ارزشمند نزد خداوند را مطرح می‎نماید و لیكن بدان معنی نیست كه پس هرگاه خشوع دل و صفایِ باطن حاصل نشد و انسان در حالتِ نامناسبی بسربرد در آن روز، دیگر، قرائت قرآن منتفی است، چرا كه در هر شرایط و احوالی از حداقلِ مقدار قرائت نمی‎توان دست كشید كه «ده آیه» می‎باشد همچون نماز كه «خشوعِ قلب» شرطِ صحتِ نماز نزد پروردگار می‎باشد امّا وقتی حاصل نشد از اصل نماز در وقتِ مقرر نمی‎توان منصرف شد؛ دلیل بر این مطلب، روایاتِ فراوانی است كه بطورِ مطلق تأكید بر استمرار قرائت در هر روز را مطرح می‎نمایند كه در بحثِ مقدار قرائت خواهد آمد.
بله، از حدیث امام رضا ـ علیه السّلام ـ استفاده می‎شود قرائت با مقدار كم ـ با حفظ حداقل قرائت ـ به همراه خشوعِ قلب و صفایِ باطن بر قرائتِ فراوان بدون خشوع ترجیح داشته و بر آن مقدم است و بلكه رعایت آن ضروری است.
لازم به تذكر است: ضرورت و وجوبی كه در آیه از آن سخن می‎گوییم ضرورتی است كه در سیر و سلوك الی الله مطرح می‎باشد و ما خود، باید بر خود تكلیف نماییم كه باصطلاح بعضی از محققین، در حوزه «فقه اوسط (علم سیر و سلوك و اخلاق)» از آن سخن به میان می‎آید نه در «فقه اصغر (علم فقه و احكام)» كه استحبابِ قرائت قرآن را مطرح می‎نماید.
[10]
3. آثار تداوم قرائت
الف: استجابت دعا
انسِ دائمی با قرآن برای قاری، شرافتی را فراهم می‎آورد كه به حرمت این همنشینی و رفاقت، نیازهایِ معیشتی و معادی او برطرف می‎شود، قبل از اینكه، شخص به دعا بپردازد:
«قالَ اللهُ تَبارَكَ وَ تَعالَی: مَنْ شَغَلَ بِقِراءَهِ القُرآنِ عَنْ دُعائی وَ مَسْئَلَتی أعْطَیْتُهُ أفْضَلَ ثَوابِ الشاكِرینَ».
[11]
(هركه بجای دعا و درخواست از من به قرائتِ قرآن مشغول شود به او بالاترین پاداشِ شاكرین را عطاء خواهم نمود).
نظیرِ این معنی در موردِ ذكرِ خدا نیز آمده است:
«إنَّ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: مَنْ شَغَلَ بِذِكْری عَنْ مَسئَلَتی إعْطَیْتُهُ أفْضَلَ ما أُعْطِی مَنْ سَألَنی».
[12] امام صادق ـ علیه السّلام ـ
(هركه بجای درخواست از من به ذكر من مشغول شود به او بالاترین مقداری را عطاء خواهم نمود كه به هر كه از من درخواست نماید عطاء می‎كنم).
و در واقع، قرآن عینِ ذكر و مصداق اتم و اكمل آن می‎باشد:
«إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِینَ».
[13]
ب: نظم روحی
اساساً عباداتِ مستمر در اوقات معین از جمله نماز و قرائتِ قرآن، نَفْس را به نظم می‎كشاند و بتدریج به زیر قید و كنترل عقلِ رحمانی در می‎آورد، از این رو اگر چه در بعضی از روزها بظاهر از قرائت قرآن، بهره‎ای نبریم و حالِ توجه نداشته باشیم، لیكن كمترین اثرش، به نظم در آمدنِ نَفْس می‎باشد.
ما نفس خویش را برای تزكیه و سازندگی باید بتدریج با تمرین و ریاضت آماده كنیم؛
[14] منظم شدن، قدمِ اولِ حصول تقوی و كسب معارف می‎باشد كه در وصیت حضرت علی ـ علیه السّلام ـ قبل از شهادت به تأكید آمده است:
«أُوصیكُما وَ جَمیعَ وُلْدی وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابی بِتَقْویَ اللهِ وَ نَظْمِ أمْرِكُمْ وَ صَلاحِ ذاتِ بَیْنِكُمْ...».
[15]
(شما دو نفر و همه فرزندان و هر كه را كه نامه‎ام به او رسد به تقوای الهی و نظم امور و اصلاحِ میان خویش سفارش می‎كنم).
«نظم»، «مقدمه تقوی» و «اصلاح مابین» از «لوازمِ تقوی» می‎باشد.
كار نفس ما بر اثر كثرتِ بی‎نظمی و لاقیدی، به هرج و مرج كشیده شده است و زمینه هر گونه خلاف و گناه و آلودگی نفس پدید آمده است، پس باید او را به قید و بند و كنترل كشاند، این كنترل باید از امور آسان، شروع شود تا كه نفس نَرَمد و زیر بار رود و به تدریج توانِ نفس افزایش یافته، قیودات و تكالیف بیشتری را با میل و رغبت پذیرا گردد.
[16]
قرائتِ مستمر با مقدارِ حداقل ده آیه اولین عملی است كه باید در كنار واجباتِ شرعی بر نفس، بار نمود حال اگر نشاطی بود تا هر مقدار میسور باشد در روز قرائت گردد لیكن هرگز نباید مقدار اقل را از دست داد و لو با بی‎حالی و خستگیِ مفرط و عدمِ تمركز همراه باشد؛ باید به نَفْسِ ‌خویش، بفهمانیم كه در شرایطی باید این امر انجام شود!، با این روش كم كم بهانه‎های نَفْس از دستش گرفته شده، آماده می‎شود و با این آمادگی قرآن بر نفس اثر كرده، در آن نفوذ می‎كند.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

معنای استعاذه
استعاذه در لغت «پناه خواستن[1] و پناه بردن» است. مرحوم امین الاسلام طبرسی در زمینه معنای استعاذه می‌نویسد:
«استعاذه این است كه مقام پایین‌تر از مقام بالاتر بخواهد كه در برابر دشمن او را پناه دهد و از او دفاع كند؛ در ضمن، استعاذه با اظهار خضوع و مذلّت همراه است. مقصود این است كه در وقت قرائت قرآن باید از وسوسه‌های شیطان به خدا پناه برد، تا از لغزش و اشتباه مصون باشد».
[2]
الفاظ استعاذه:
الفاظی كه برای استعاذه در كتابهای علوم قرآنی، علم قراآت ذكر شده متفاوت است كه چند مورد از آنها را در این جا ذكر می‌كنیم:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم انّ الله هو السمیع العلیم.
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم انّ الله هو السمیع العلیم.
نستعیذ بالله من الشیطان الرجیم.
لفظ برگزیده و دلیل آن: در مورد این كه كدامیك از این الفاظ برای گفتن استعاذه بهتر است، میان قائلین آن اختلاف است، ولی هر یك از بزرگان قرائت كه لفظی را انتخاب كرده‌اند، توجیهی نیز برای آن آورده‌اند امّا در میان الفاظ مختلف استعاذه، بیشتر قاریان برجسته و اساتید علم قرائات، لفظ «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» را انتخاب كرده‌اند و برخی از نوشتارها این لفظ را «اِجماعی» دانسته است. با پذیرفته شدن آن به وسیله اكثر قرّاء بزرگ و بعضی از قراء سبعه» برای برتری دادن آن به دیگر الفاظ، دلیلی كافی است.
لفظ برگزیده قراء سبعه، در برخی از كتابهای قرائتی و بعضی از تفاسیر قرآن كه به جنبه قرائتی آن هم نظر داشته‌اند آمده است. مفسر عالیقدر شیعه، مرحوم طبرسی، در این زمینه چنین می‌نویسد:
قاریان قرآن بر خواندن استعاذه قبل از «بسمله» اتفاق نظر دارند. ابن كثیر، عاصم، ابو عمرو، نافع، ابن عامر و كسائی می‌گویند: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ و ابوحاتم گفته است: اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم».
[3]
امّا ابوالقاسم شاطبی، از بزرگان علم قرائت در قرن ششم هجری، در اشعار «شاطبیه» لفظ «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» را برگزیده است.
[4]
دلیلی دیگر: دكتر عبدالفتاح قاضی در شرح اشعار شاطبیه می‌نویسد: «هنگامی كه اراده كردی قرآن بخوانی در هر زمانی و به هر قرائتی، از هر یك از اجزاء قرآن، اوّل سوره یا آخر سوره، در ابتدای قرائت خود لفظ استعاذه را با صدای آشكار و مطابق با لفظی كه در سوره نحل آمده تلاوت كن؛ زیرا به دلیل كم بودن كلمات و حروف آن، تلفظ آن آسان است.»
[5]
آیه 98 سوره نحل چنین است: « فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ».
فعل امری كه در آیه آمده به صورت مفرد می‌باشد: «فاستعذ»؛ بنابراین بهتر است قاری قرآن هنگام استعاذه، آن را با ضمیر متكلّم: «اعوذ» بخواند. از طرفی خداوند متعال كیفیت استعاذه را هم فرموده است. «بالله من الشیطان الرجیم». در این آیه به دنبال واژه «الله»، كلماتی مانند «السمیع العلیم» نیست، هم چنین پس از «الشیطان الرجیم» عبارت «انّ الله هو السمیع العلیم» هم وجود ندارد. به این دلایل عبارت «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» از سایر الفاظ بهتر است.
حكم استعاذه در قرائت قرآن و نماز:
از دیدگاه‌ فقهای شیعه استعاذه قبل از شروع قرائت قرآن مستحب است و واجب نیست. دستور به استعاذه نمودن قبل از قرائت قرآن، مانند امر كردن به شستن دستها و یاد كردن خدا هنگام غذا خوردن است. اگر استعاذه در قرائت قرآن واجب بود، به طور حتمی در نماز هم واجب می‌شد، زیرا در آن نماز گزار فاتحه الكتاب و سوره‌ای از قرآن را می‌خواند. امّا اجماع فقهای شیعه بر این است كه استعاذه در نماز هم واجب نیست.
[6]
مستند نظریه فقها در زمینه استعاذه در قرائت قرآن، همان آیه 98 سوره نحل است، كه ذكر شد.
استعاذه واقعی یا ادب استعاذه: از آن جا كه مطلع قرائت قرآن با لفظ استعاذه است، ‌و گفتن آن، مقدمه ورود به فضای قرآن می‌باشد، دریغمان آمد در مورد استعاذه واقعی مطلبی ننویسیم. به این سبب مطلبی را از كتاب «آداب الصلوه» امام خمینی ـ سلام الله علیه ـ تقدیم می‌داریم به این امید كه مورد استفاده خوانندگان قرار گیرد:
«از آداب مهم قرائت... استعاذه از شیطان رجیم است كه خار طریق معرفت و مانع سیر و سلوك الی الله است؛ و این استعاذه و پناه بردن، با لقلقه لسان و صورت بی‌روح و دنیای بی‌آخرت تحقق پیدا نكند؛ چنان چه مشهود است كه این لفظ را كسانی هستند كه چهل پنجاه سال گفته و از شرّ این راهزن نجات نیافته، و در اخلاق و اعمال بلكه عقاید قلبیّه از شیطان تبعیت و تقلید نموده‌اند. اگر درست پناه برده باشیم از شرّ این پلید، ذات مقدس حق تعالی كه فیّاض مطلق و صاحب رحمت واسعه و قدرت كامله و علم محیط و كرم بسیط است ما را پناه داده بود و ایمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود.»
[7]


[1] . الوافی فی شرح الشاطبیه فی القراآت السبع»، ص 40.
[2] . مجمع البیان، طبرسی، ترجمه احمد بهشتی، ج 14، ص 48، انتشارات فراهانی، تهران، چاپ اوّل، 1352.
[3] . مجمع البیان، طبرسی، ج 1، ص 37 ـ 38.
[4] . الوافی فی شرح الشاطبیه، ص 41.
[5] . همان.
[6] . تفسیر الكاشف، محمد جواد مغنیه، ج 1، ص 20، دار الجواد، بیروت، ‌چاپ دوّم، 1981 م.
[7] . آداب الصلوه، امام خمینی(ره)، ص 220، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اوّل، 1370.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

تاريخ قرآن، دو معنى دارد . نخست به عنوان يكى از علوم قرآنى ، يعنى علم و مباحث مربوط به توصيف و تحليل سرگذشت جمع و تدوين قرآن مجيد از آغاز نزول وحى تا سير هزار و چهارصد ساله كتابت و طبع آن در اعصار جديد ، دوم نفس توصيف و تحليل اين سرگذشت كه گفته شود قرآن چگونه قرآن شد

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

در آغاز، يادآوري اين نكته ضروري است كه در اين نوشتار، سخن از جمع‌آوري قرآن و چگونگي سازمان يافتن آيات و سور از آنجاست كه بدون توجه به اين مباحث، اساساً مسالة تناسب آيات و سور را نمي‌توان بدرستي مورد بررسي قرار داد. سخن درباره تناسب آيه‌ها وقتي وجه درستي دارد كه ترتيب آنها را در ساختمان سوره‌ها به اشاره وحي متكي بدانيم و آن را از سوي پيامبر (ص) معرفي كنيم. همچنين وجود تناسب ميان سوره‌ها آنجا قابليت پژوهش مي‌يابد كه معتقد باشيم در كار تنظيم آنها دستي از وحي دخيل بوده است. به هر تقدير ، گفتگو در اين باره مستقيماً به نتايجي بر مي‌گردد كه از مبحث گردآوري قرآن و كيفيت تنظيم آن عايد شود.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

<جمع قرآن > در متون كتاب و سنت به دو معنا آمده است : يكى <جمع > به معناى <حفظ> است كه در آيهء 17 سورهء 75(قيامت ) بكار رفته است , و در روايات صدر اسلام نيز <جماع القرآن > بمعناى <حافظان قرآن > بكار رفته است . معناى دوم <جمع قرآن > عبارتست از <نگارش قرآن > با يكى از سه ترتيب زير1 نگارش تمام آيات قرآن بصورت آيات و سوره هاى پراكنده 2 نگارش تمام آيات قرآن با رعايت ترتيب آيات هر سوره , و تدوين هر سوره در يك صحيفهء جداگانه 3 نگارش تمام آيات قرآن با رعايت ترتيب كامل آيات و سوره هاى قرآن در اوراق فراهم آمده اى كه همهء سوره هاى قرآن را دربر داشته باشد, و سوره ها بدنبال هم مرتب نيز شده باشند<جمع قرآن > به معناى <حفظ و از بر كردن >

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

پيش از ورود به بحث، اشاره به اين نكته ضروري است كه در كتاب حاضر منظور از « دوران خلفا » دوره خلافت سه خفيفه نخستين اسلامي است و بدين وسيله، امام علي(ع) را در اين مقاله از گروه خلفا جدا كرده‌ايم . در اين صورت بديهي است كه سخن از تضاد جمع زمان پيامبر (ص) با جمع خلفا، به معني ضديت آن با جمع علي (ع) نخواهد بود كه بنابر وصيت پيغمبر (ص) ظرف چند روز پس از رحلت، آن را به اجرا نشانده است.[1]

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

 

فروزان‌ترين بعد اعجاز بياني قرآن، همسازي با نغمه‌اي دلنشين، و آهنگهاي وزين صوتي است ، آنگاه كه با صدايي گرم و زيبا، و آوايي نرم و فريبا، دمساز گردد، اتشي بر خرمن دلها افكند.

كه شعله‌هاي تابناكش جهانيان را به سوز و گداز گذارد .

در دستور تلاوت آمده : قرآن را با آهنگي حزين و نغمه دلنشين، تلاوت كنيد.


« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند                  نگـــاه دار ســر رشته تـــا نگـه دارد .

مقالة حاضر شامل دو بخش است، بخش اول درباره‌اي جنبه‌هاي ادبي ، زباني و زيبايي‌شناسي قرآن است كه در مجالي اندك ارائه مي‌شود.

بخش دوم مقاله درباره‌ي تلاوت تنغيمي قرآن است كه با توجه به منابع موجودي كه در اين زمينه وجود دارد نگاشته شده است، اميد كه مورد پسند و قبول واقع شود.

وَاِنْ كُنْتُمْ في ريبٍ ممَّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنَا،‌فَاٌتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اٌدْعوُا شُهَداءَكُمْ مِنْ دوُنِ اٌللهِ اِنْ كُنْتُمْ صَادِقينَ.(23)

 

فَاِنْ كْم تَفْعَلوُا وَلَنْ تَفْعَلوُا فَاتَّقُو اٌلنَّارَ اٌلَّتيِ وَ قُودُهَا اٌلنَّاسُ وَالحِجَارَةُ اٌعِدَّتْ لِلْكَافِريِنَ (24) بقره

 

آن چه قرآن را از يك اثر ادبي صرف متمايز مي‌كند جنبه‌هاي مختلف هنري و زيباشناسي است كه باعث شده، هر يك از اين جنبه‌ها را اعجازي براي بيان كلام وحي تلقي كرد . قرآن كتابي‌ست كه علاوه بر سرشار بودن از آموزه‌هاي انساني، از مواهبي چون زيبايي واژه‌ها، آهنگين بودن آيات، متناسب بودن عناصر زباني با معاني و … برخوردار است و كسي كه قرآن مي‌خواند اگر تعمق بيشتري به خرج بدهد، مسلماً از لذت زيبايي‌هاي ظاهري و دروني آن محظوظ خواهد شد،‌آن چنان كه حافظ شده است :

ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد

لطــــايف حكمــي بــــا كتــاب قرآنـــي

آن كه مي‌خواهد از لذت‌هاي ظاهري و دروني قرآن بهره‌مند شود، بايد علوم بلاغت بداند، بايد ادبيات بداند، آشنا با دستور زبان باشد ، تئوري‌هاي زباني و ادبي را بشناسد، تا رمزهاي قرآن را درك كند كه البته اين‌ها نيز ، نياز به يك عنصر ديگر دارد و آن انس با قرآن است به اضافه‌ي معارفي كه براي اين كار به وجود آمده است . از زمان حضرت رسول ( ص) كه اولين مفسر قرآن بودند،‌تا بعد از مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم مغنيه، ما به تفسيرهاي مكرري به فراخور عصري كه در آن زندگي مي‌كنيم احتياج داريم . آن هنگام است كه از قرآن حظّ هنري مي‌بريم و باز هم يك شرط دروني ديگر دارد و آن ايمان است يعني اگر قرآن را منكرانه بخوانيم شايد به چشمان زيبا نيايد.

 

اگر در ديده‌ي مجنون نشيني                            بــه غير از خوبــي ليلي نبيني

يا

هر آنكه بي‌هنر افتد نظر به عيب كند

و شرط ديگر در اين جا نهفته است كه :

عروس حضرت قرآن ، نقاب آن گر براندازد

كه دارالملك ايمان را مجرد بيند از غوغا

 

آن چه در اين جمال اندك مي‌آيد به راستي كه بازگو كننده‌ي لطايف قطره‌يي از درياي بي‌كران قرآن نيست ولي اين را نيز بايد در نظر گرفت كه : اگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم .

بزرگان زيادي چون « عبدالقاهر جرجاني » ‌( صاحب دو كتاب مهم در علم معناي : اسرار البلاغه و دلايل الاعجاز ،‌« زمخشري » ( صاحب تفسير كشاف ) وبزرگان با ذوق ديگري چون « جا خط » ، سيد علم الهدي، غزالي و … در پي كشفت زيبايي‌هاي زباني و اعجاز قرآن بوده‌اند ودر اين راه به شكر خدا و مدد از او به كشف‌هاي زيادي پي برده‌اند.


 

اعجاز زباني

شاعران اولين كساني هستند كه در زبان انقلاب مي‌كنند و شكل و فرم زبان را در شعرهايشان به هم مي‌ريزند و اين به هم ريختن فرم  (Norm) ها گاه آن چنان جا افتاده و قابل پذيرش است كه هنگام خواندن شعر انسان را وارد دنيايي از لذت‌ها مي‌كند و اين لذت‌هاي معنوي در قرآن چند برابر است، به طوري كه وقتي مخاطبي آگاه ، در سايه‌ي الطاف هنري قرآن قرار مي‌گيرد ،‌ « تقشعِرُّ منه جلود » پوست بدنش مور مور مي‌شود و از شكوه و عظمت قرآن مو بر اندامش راست مي‌شود ، وقتي در سوره يوسف به اين آيه برمي‌خوريم كه :
 وِ اسْتَبَقَا اٌلْبَابَ وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُروَ اَلْفَيَا لَعَل اٌلْبَابِ، قَالَتْ مَاجَزَاءَ مَنْ اَرَادَ بِاَهْلِكَ سُوءً ا اِلاَّ اَنْ يُسْجِنَ اَوْ عَذَابٌ اَليِمٌ . (25) »

 

موسيقي كلمات در اين آيه براي ما مبين فضايي هول آور و بغرنج است، از آن گونه كه يوسف به بندش گرفتار آمده، يا در اين آيه خُذوُهُ وَ غُلّوهُ ثُمَ اٌ لحَجيمُ صَلُّوهُ وحشت دوزخ به خوبي در آهنگ كلمات حس مي‌شود، از اين نمونه‌ها در قرآن فراوان است ولي مجال بازگويي اندك .

« به عقيده‌ي برخي از معاصران، در ميان قدما آن دسته كه طرف دار لفظ‌اند ، كساني هستند كه هنر را در جنبه‌ي تصوير و خيالي آن مي‌دانند، يعني آن چه مربوط به اسلوب بيان است نه نفس معاني، كه گفته‌اند « المعاني مطروحهٌ في الطريق » و بسياري از علماي ادب و بلاغت كوشش خود را معروف بر اين داشته‌اند كه اعجاز قرآن را در همين زمينه‌ي بيان و جنبه‌ي تصويري آن بدانند و از معاصران ، نيز كساني به صورت ديگري اين مسأله را مطرح كرده‌اند »

بخشي از اعجاز زباني قرآن نيز به تصوير و استفاده از آن برمي‌گردد ، چنان كه در تمثيل‌هاي قرآني ما به نمونه‌هاي زيبا و منحصر به فردي برمي‌خوريم :
 

مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ اٌلذَّي اٌسْتَوْقَدَ نَاراً فلَمّا اَضَاءَتْ مَاحَولَهُ ذَهَبَ اٌللهُ بِنَورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فيِ ظَلُماتٍ لٌاًّيُبْصِروُن. (17) بقره

 

« مثلِ آنان همچون مثلِ كساني كساني است كه آتشي افروختند و چون پيرامون آنان را روشنايي داد، خدا نورشان را برد، و در ميان تاريكي‌هايي كه نمي‌بينند رهاشان كرد. »

اين‌ها همه معجزه‌‌هاي لفظ و واژه است كه در همان رشته‌ي منظم گردآوري شده است و آن چنان زنجيروار و به هم پيوسته كه كسي را ياراي جابه جايي آنها نيست.

و حالا پوينده راه كلام وحي با بهره‌گيري از خود، دانش و تجربة آن چه را آموخته در ذهن خود به نظم درمي‌آورد و با سير در معاني هفت توي قرآن هنر و خود متجلي در هنر را ادراك مي‌كند:

 

همچو قرآن كه به معني هفت توست

خاص را و عــام را مطعــم در اوست

 

تلاوت قرآن

در تلاوت قرآن كه نوع متعالي هنر قدسي‌ست، قاري با توجه به عناصر زباني و زيبايي‌هايي كه در آيات شريفه‌ي قرآن هست و ضمن آشنايي با انواع قرائت‌ها، به تلاوت مي‌پردازد و اين تلاوت نيازمند آمادگي روحي و باطني‌ست . چرا كه اين هنر همچون همه‌ي هنرهاي ديگر نيزامند يك نوع رياضت و تزكيه نفس است .و تقوايي را نياز دارد كه قطعاً اين توقا نيز تأثير زيادي در نورانيت قرائت مي‌گذارد و مسلماً آن را تأثير گذارد و دل نشين ‌تر مي‌كند. قاري لازم است علاوه بر دانستن اصول و قواعد تجويد، با دستگاه‌ها ، مقامات و نغمات موسيقي عرب نيز آشنا باشد.

از اين جهت موسيقي عرب را مورد بررسي قرار مي‌دهيم : هر زبان آواشناسي خودش را دارد و متناسب با آواهاي خود موسيقي هماهنگ با خود را مي‌طلبد . بسياري از الحاق آهنگ‌ها هستند كه در يك زبان سوار بر كلمات آن زبان مي‌شوند. اما در زبان‌هاي ديگر نه و از آن جا كه در تلاوت قرآن كريم با زبان عربي سروكار داريم،‌نياز به آشنايي با نغمه‌ها، آ‎هنگ‌ها و نواهاي موسيقي عرب داريم.

عمده دستگاه‌هايي كه در حال حاضر قاريان در سطح جهان به ويژه در ايران و مصر از آنها استفاده مي‌كنند با مقام‌هايي است با نام « صبا » يا « بيات» ، « نهاوند » ، « عجم » ، ‌«رست » ،‌« سه گاه » ، « چهارگاه » و « حجاز»‌. اين مقام‌ها، ‌مقام‌هاي اصلي تلاوت‌هايي ست كه قاريان جهان بر حسب سبك و ذوق و سليقه‌ي خود به آن مي‌پردازند و البته تركيب‌هاي متنوعي از اين نغمه‌ها را در ارائه‌ي تلاوت پديد مي‌آورند . هر يك از اين نغمه‌ها حال و هواي خاص خود را دارد و در اين جا تبحر قاري‌ست كه متناسب با آيات قرائت شده صوت و لحن مناسب را برمي‌گزيند و اين استادي اوست كه باعث مي‌شود قاري وزن آيات را متناسب با معاني و همچنين پرده‌ها را مطابق با مفهوم آيات به كار گيرد، پايين ، متوسط يا اوج. مثلاً در آياتي كه مضمون دعايي دارد، قاري بايد حالت خضوع و خشوع و فروتني را حفظ كند. مقام « صبا» را براي آياتي با مضامين حزن و اندوه بر مي‌گزينند .

بعد از فراگيري تجويد و مفاهيم و ترجمه، صحت قرائت‌ها بايد به وسيله‌اي قاري مورد تأكيد قرار بگيرد.

برخي استادان براي آسان كردن آموزش ، هر يك از دستگاه‌هاي قرائت را به تقسيمات كوچك‌تري تبديل نموده‌اند، از جمله « قرار» ، « جواب‌» ، « جوابِ جواب » كه البته مبناي علمي اين گونه تقسيم‌ها نياز به بحث و بررسي زيادي دارد ولي مجال ما اندك است .

قطعاً كسي كه مي‌خواهد نغمه‌يي را تلاوت كند قبل از آن بايد داراي صوت خوب باشد و صوت نيز بايد مركوب لحن باشد و لحن راكب صوت و اگر مركب راهوار نباشد ،‌سوار يقيناً به مقصد نخواهد رسيد . پس قاري لازم است كه به تمرين‌هاي ويژه‌ي پرورش صدا و محافظت از صوت خود بپردازد و حنجره‌اش را آمده‌ي استفاده از اين الحان كند.

تركيب الحان

درباره‌ي چگونگي تركيب الحان بايد گفت : همچنان كه در موسيقي سنتي ايران و آواز ايراني رخ مي‌دهد، خواننده‌ي آواز در هر دستگاهي كه آغاز به خواندن مي‌كند،‌ در همان دستگاه تمام مي‌كند ( فرود مي‌آيد ). البته مشتركاتي در دستگاهها وجوددارد كه تركيب گوشه‌ها باهم در هماهنگي ويژه‌يي شكل جديدي را پديد مي‌آورد كه تازه و بديع است . قاري قرآن هم مثل خواننده‌اي آواز بايد ترتيب، تقدم و تذخر الحان احاطه داشته باشد. سبك‌هاي مختلفي وجود دارد از جمله : « مبسوط خواني » ،‌ « تركيبي » ، «‌تركيزي » و «متنوع». مثلاً در شيوه‌ي تركيزي قاري قرآن يك مقام را در مركزيت قرائت خود قرار مي‌دهد و الحان ديگر را در حول اين مقام به كار مي‌گيرد و پس از قرائت هر نغمه مجدداً به آن مقام اصلي تركيز مي‌كند. مقام « رست » را بسياري از قاريان به شيوه‌ي تركيز به كار مي‌گيرند.

اميدواريم قاريان محترم قرآن با مطالعه‌ي قرائت‌هاي تنغيمي قرآن در درست خواندن قرآن موفق و پيروز بشوند و در جهت اشاعه‌ي پرتوهاي نوراني قرآن مجيد تلاش و كوشش كنند.


نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( مقاله های تخصصی قرآن کریم ) | تاريخ ارسال: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

كليات طرح مؤايئه (مقارئه )

يكي از طرحهاي قرآني كه از زير مجموعه هاي رشته حفظ قرآن كريم محسوب مي شود، موائيه يا مقارئه مي باشد .

اين دو كلمه هر دو مصدر و از باب مفاعله هستند و يكي از كاربردهاي باب مفاعله انجام يك كار به صورت دو يا چند جانبه است ، مثلا" مقاتله يعني كارزار دو طرف و محاربه يعني جنگ دو طرف و مقايسه يعني قياس دو يا چند چيز و مسابقه يعني پيشي گرفتن چند رقيب از همديگر و مؤايئه يعني ارايه آيات به يكديگر و عرضه كردن آيات به صورت متقابل .

ريشه كلمه مؤائه "آيه" است، و مقارئه هم كه ريشه آن "قرائت"  است يعني اينكه دو يا چند نفر به صورت متقابل آيات قرآن را براي هم بخوانند و قرائت كنند.

حال كه مفهوم مؤائيه روشن شد ، ساير خصوصيات و ابعاد طرح ذكر          مي گردد.

الف-روش كار:

روش كار در مؤايئه همانند روش كار در مشاعره مي باشد ، در مشاعره  دو يا چند ين نفر كه اشعار مختلفي را حفظ كرده اند در كنار يكديگر و به نوبت ، هر كدام يك بيت شعر ميخوانند و نفر بعدي بايد فقط بيت شعري را بخواند كه اولين حرف آن با آخرين حرف بيت خوانده شده توسط نفر قبلي متماثل و همانند باشد ،  به طور مثال اگر شعر فرد قبلي چنين باشد :

نه حرف شاعران و كاهنان است        طلوع دلرباي عاشقان است

در اينصورت فرد بعدي مي بايست بيتي را بخواند كه حرف اول آن "ت" باشد ، مثلا"

تو را تنها الهي مي پرستم        كه دست ياريت گيرد دو دستم

و چنانچه بخواهيم همين روش را با آيات قرآن اجرا نماييم و مثلا" نفر اول اين آيه را بخواند :

"و انك لعلي خلق عظيم .4سوره قلم " نفر بعدي مي بايست آيه اي بخواند كه حرف اول آن حرف ميم باشد ، مثلا" "ما انت بنعمه ربك بمجنون .2 سوره قلم "

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

قرآن كريم، حقيقتى واحد است كه از سوى خداى واحد و از طريق وحى بر قلب پاك خاتم رسولان فرود آمده و او مردم را فراخوانده تا به سوى آنچه آنان را حيات مى‏بخشد گام بردارند و جان و روان خود را از آبشخور آن سيراب گردانند .

خداى متعال، حقايق غيبى را لباس بيان  پوشانيده و همه آنها را در قالب لسان  در دسترس عارف و عامى قرار داده‏است. اين لسان، عربى مبين (1) نام گرفته و ويژگى‏هاى خاص خود را دارد. از خصوصيات اين زبان اينكه در عين دمسازى با زبان انسانها، فاصله‏اى همانند فاصله خدا و خلقش دارد.(2)

درباره ويژگى‏هاى اين زبان، سخن، فراوان گفته شده و اوصاف گفتنى بسيارى، همواره وجود خواهدداشت. اين زبان، تازگى خود را براى هر زمان و مكان و هر قوم و قبيله‏اى همچنان حفظ خواهد كرد. قرآن كريم، كتاب هدايت و حيات است و روشن است كه هرچه ميزان آشناسى انسانها با  زبان  اين كتاب بيشتر باشد، بهره ايشان از اين چراغ هدايت امكان فزون‏ترى خواهد يافت.

حكيم سخن در زبان آفرين، كه معلّم قرآن و خالق انسان و تعليم دهنده بيان است. (3) به دست قدرت و با علم و حكمت خود، معارفى ازلى و ابدى را با نظمى شگفت‏انگيز در شمار معدودى از كلمات و عبارات جاى‏داده و بناى جاويدان و بس سترگ را با مصالحى معيّن پى افكنده است. راه ورود به گنچينه پايان‏ناپذير وحى همين لسان عربى مبين  است و با توجه به اينكه آيت ختميه از جنس قرائت و خواندن است، خواص و آثار آن در پس همين زبان  قرار گرفته است، و نيز اوامر و تأكيدات الهى بر خواندن قرآن - حتى براى پيامبر و اوليا - از همين باب است فراگيرى اين زبان - با ويژگى‏هاى منحصربه فرد آن - به طور مستقيم و به دور از صافى‏هاى گوناگون و فارغ از ابرهايى كه حجاب نور اين خورشيد مى‏شوند،  طريق اقوم  هدايت يابى است

از آنجا كه خصوصيات و ابعاد زبان قرآن  متعدد است ضرورت دارد تا كارشناسان علوم و فنون مختلف، به تحليل و موشكافى و تبيين اين ابعاد بپردازند

آنچه نوشتار حاضر در پى آن است مطالعه يكى از ويژگى‏هاى زبان قرآن - در حد توان و مجال- است كه نظمآهنگ قرآن نام دارد. هدف عمده اين نوشتار، بررسى زيبايى‏هاى لفظى قرآن و تنايب الفاط آن با مفاهيم آيات و سور و تأكيد بر لزوم بهره‏گيرى از اين ويژگى هنرى در آموزش قرائت و حمل قرآن كريم است

روش اين بررسى، استقرايى اجمالى- و با توجه به محدوديت مجال- تا حدى گذرا، در كلمات و عبارات قرآنى و بيان برخى نكات در زمينه مورد اشاره در بالا خواهد بود. گفتنى است مواردى كه نگارنده مورد بررسى قرار داده، فراتر از نمونه‏هاى مذكور در اين مقال است و موارد طرح شده، به سان نمونه است

باشد كه اهل فن، با عمق و بصيرتى افزون، به تتبّع بپردازند و حجاب‏هاى پديدآمده بين قرآن و انسانها را هر چه بيشتر بزدايند و زمينه تجسّم حقيقت  هذا بيان للناس  (آل عمران، 3/138) را در برابر ديدگان مردم فراهم آورند

مفهوم نظم آهنگ

مراد از نظمآهنگ (4) قرآن، آهنگ خاصى است كه از نحوه چينش حروف و كلمات قرآنى پديد مى‏آيد و هنگام استماع قرآن كريم به گوش مى‏رسد. اين نظمآهنگ - كه گاهى از آن به موسيقى آيات قرآن نيز تعبير شده - داراى نظمى شگفت‏انگيز و ارتباط بسيار دقيق با معانى و مقاصد آيات و سوره‏ها است و الفاظ قرآن را روان و شيوا مى‏سازد. اين جنبه كلام وحى، تاكنون در آثار چندتن از نويسندگان گذشته مورد بررسى قرار گرفته كه اشاره به برخى اقوال آنان، ضمن اينكه مقدمه خوبى براى نوشتار حاضر است و سير بحث و نحوه بررسى را نشان مى‏دهد، پيشينه اين گونه مباحث را نيز تا حدى روشن مى‏نمايد

دكتر مصطفى محمود، سيد قطب و برخى افراد ديگر از جمله كسانى اند كه در اين وادى گام برداشته و در اين زمينه قلم زده‏اند. در كشور ما نيز مرحوم آيت اللّه طالقانى، در لابلاى تفسير ارزشمند پرتوى از قرآن اشاراتى از اين دست را ذكر كرده است. گفته مى‏شود مرحوم دكتر فرديد نيز پيش از اين تحقيقاتى درباره رابطه بين حروف و مفاهيم به نحو عام - و نه صرفاً در قرآن - داشته است.(5)

سيد قطب، در آغاز كتاب  التصوير الفنى فى القرآن الكريم ، به مواردى اشاره مى‏كند كه برخى از آنها را در مقام تعليل سيطره قرآن - از همان اوايل نزول - بر انديشه عرب فصيح، ادب دان و لغت شناس بيان كرده و گفته است: علت اين غلبه و سيطره، نظام دقيق تشريع قرآن بوده كه در هر زمان و مكان قابل اجراست، يا اخبار غيبى كه سالها بعد تحقق يافته و نيز علوم طبيعى كه درباره خلقت انسان و جهان در قرآن آمده است

وى ضمن آنكه وجود اين مزيّتها را در قرآن مى‏پذيرد مى‏گويد: اين موارد، هنگامى كه نزول قرآن، كامل شد، بروز و ظهور يافت، اما چه مى‏توان گفت درباره چند سوره معدودى كه آغازگر نزول قرآن بودند و از همان لحظه نخست، عرب را مسحور خويش كردند و در عين حال غير از اشاره‏اى خفيف كه در اوّل سوره علق به خلقت انسان شده، در آنها قانون گذارى محكم و نه علوم طبيعى و يا اخبار غيبى به چشم نمى‏خورد.(6)

سيد قطب در كتاب خود به دو مطلب اشاره مى‏كند:

1. آهنگ قرآن

2. تصاوير قرآنى

وى بحث خود را با تصاوير قرآنى نظير تصوير مردى آغاز مى‏كند كه بر لبه پرتگاهى در حال نماز خواندن است و هر لحظه با خطر افتادن روبروست:  يعبداللّه على حرف  (حج، 22/11) و اى تصوير  مردى كه زبانش همجون سگ آويزان و در حال له‏له‏زدن است . (اعراف، 7/176) و سيد قطب به عنوان كودكى خردسال - زيرا وى در حال بازگوكردن خاطرات است- ياراى نزديك شدن به آن راندارد، بلكه ميخكوب شده و توان فرار نيز از وى سلب شده است و در صفحات بعد درباره آهنگ ويژه قرآن توضيح مى‏دهد كه ما نيز در جاى خود از سخنان وى بهره خواهيم برد

سخن دكتر مصطفى محمود نيز در اين مقام گوياست. وى در كتاب خود به داستان وليدبن مغيره اشاره مى‏كند و مى‏گويد:  از[ عربى‏] جاهلى همچون وليدبن مغيره كه بر كفر خود زيست و مرد، عجيب نيست كه درماند و نتواند اعجاب خود را از قرآن با وجود كفرش كتمان كند و درباره قرآن - با اينكه آنرا سخن محمّد (ص) مى‏داند - بگويد:

 به خدا سوگند كه سخنش داراى شيرينى است و روى آن را زيبايى فراگرفته است. فراز آن ثمربخش، فرود آن داراى بركت و فراوانى است، كلامى است داراى عُلوّ كه چيز ديگرى بر آن برترى نيابد  هنگامى كه از وى خواستند محمّد (ص) را دشنام دهد، گفت:

بگوييد او ساحر و آورنده سخنى است كه بين مرد و پدرش، برادر و همسر و خاندانش جدايى مى‏افكند (7) قرآن سحر است حتى در نظر كسى كه در جست و جوى كلامى است تا به وسيله آن، آن را دشنام دهد. وى احساسى را كه در آغاز، از قرآن مى‏يافته به صورت زير شرح مى‏دهد و نقل تلقّى اولّيه وى از قرآن، به عنوان نخستين تأثيرات كلام وحى بر قرآن‏آموزان خردسال حائز اهميّت است و جادارد انبوه خاطراتى از اين دست جمع آورى و از نظر گاه فن‏آورى آموزشى مورد مداقه قرار گيرد، و روش‏هاى قرآنى - علمى آموزش صحصح قرآن با توجه به آنها تهيه گردد

نمونه‏اى از تأثير اوليه نظمآهنگ وحى در ذهن قرآن‏آموزان خردسال

دكتر مصطفى محمود بابيانى شيوا برخوردهاى اوّليه خود را با قرآن، چنين توصيف مى‏كند: اوّلين برخورد من با قرآن در چهارمين سال زندگى من بود كه كودكى نشسته در صفى از صفوف مكتب خانه بودم و با سادگى به تخته و شاخصى كه در دست شيخ بر روى نوشته حركت مى‏كرد مى‏نگريستم، او مى‏خواند:  والضحى واليل اذا سجى

و ما پشت سر او تكرار مى‏كرديم  والضحى واليل اذا سجى  بدون آنكه بدانيم  ضحى  چيست و چگونه  سجى  مى‏كند. لكن تنها مقاطع و مخارج حروف را تكرار مى‏كرديم به اين ترتيب نخستين عبارات قرآنى را با ذهنى كاملاً خالى و بدون تأثير قبلى - آن گونه كه دروس حساب و جغرافى و انشا را مى‏آموختم - فرامى‏گرفتم. همان گونه كه حكايت كره دايره‏اى شكل زمين و قارّه‏ها كه همچون جزيره در آن شناور بودند مرا شگفت‏زده مى‏كرد و داستان ماه كه به دور زمين و زمين به دور خورشيد مى‏چرخد و همگى در آسمان معلق اند مرا مبهوت مى‏ساخت، قرآن هم‏چنين كارى را با من كرد من در وصف احساسى كه با آن، با اوّلين عبارت قرآن برخود كردم متحيّرم، اما هنگامى كه آيات، هشدار خشم و اعلان عقاب است، صوت انفجار الفاظ را مى‏شنوى، بشنو آنچه را خداوند درباره قوم عاد مى‏گويد:

 و أما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتيه. سخّرها عليهم سبع ليال‏ و ثمانيه أيام حسوماً فترى القوم فيها صرعى كانّهم اعجاز نخلٍ خاويه  (حاقه، 69/6، 7)

در سراسر اين آيات، باد صيحه مى‏كشد و در آن به هم خوردن چادرها را مى‏شنوى و تكه‏هاى نخل از ريشه درآمده و تصوير زمين ويران را مى‏بينى.(8)

يافتن كلماتى كه بتواند اين نوع دريافت روانى پيچيده را شرح دهد ناتوان است. چگونه كلمات خود به خود باز مى‏گشت و به سراغ سمع و ذاكره من مى‏آمد و من در تنهايى خود شاهد تكرار بدون صداى اين عبارت بودم:... والضحى واليل اذا سجى  عبارت قرآنى به سوى سكوت كودكى من هجوم مى‏آورد و در تاريكى شب القاى شيخ را به ياد مى‏آوردم كه تكرار مى‏كرد:  و جأ من اقصى المدينْ رجلٌ يسعى  عبارت به سوى خيال من مى‏شتافت، گويى مخلوقى بود مستقل و داراى حيات خاص خود

من بى شك نمى‏دانستم  ضحى  چيست و  ليل  چگونه  سجى  مى‏كند و آن مردى كه دوان دوان از انتهاى شهر مى‏آمد چه كسى است؟

شايد مقاطعى كه در گوش من، آمد و شد داشت شبيه‏تر به مقاطع مقياس‏هاى موسيقى (دو - رى - مى- فا - صول - لا - سى) بود. حروفى مجرّد و فاقد هرگونه معنا غير از مدلول موسيقايى آن. نغمه‏هايى صرف و پوشش هايى آهنگين و ايقاعى كه وجدان را به طرب مى‏آورد.(9)

موسيقى باطنى قرآن

مصطفى محمود، در ادامه سخن خود مى‏نويسد:

آرى... اين موضوع را از همان آغاز طفوليّت، كشف كردم بدون اينكه داستان موسيقى درونى و باطنى عبارت قرآن را بدانم. اين سرّى از عميق‏ترين اسرار در تركيب قرآنى است... قرآن، نه شعر، نه نثر و نه كلامى مسجّع است. بلكه عمارت ويژه‏اى از الفاظ است كه كاشف از موسيقى باطنى آن مى‏باشد و فرق بزرگى بين موسيقى باطنى و موسيقى ظاهرى است. به عنوان مثال، بيتى را از شاعرى همچون عمر بن ربيعه - كه شعرش از لحاظ وجود موسيقى شهرت دارد - ذكر مى‏كنيم...: قال لى صاحبى ليعلم مابى أتحب القتول اخت الرباب

اين موسيقى را مى‏شنوى و به وجد مى‏آيى... لكن موسيقى در اينجا خارجى است و آن را به تقسيبم كلام در پاره‏هاى مساوى و سپس قافيه بندى هر عبارت با  بأ  كشيده پرداخته است

موسيقى از خارج عبارت و نه از داخل آن به گوشت مى‏رسد، يعنى از قافيه‏ها، بحر و وزن اما هنگامى كه مى‏خوانى:  والضحى واليل اذا سجى ، برابر پاره واحدى قرار دارى كه در نتيجه خالى از قافيه و وزن و قسمت بندى است با اين حال موسيقى از هر حرف آن مى‏بارد. از كجا و چگونه؟ اين همان موسيقى درونى است. موسيقى باطنى، سرّى از اسرار معمارى قرآنى كه هيچ تركيب ادبى در آن مشاركت ندارد. و چنين است هنگامى كه مى‏گويى:  الرحمن على العرش استوى  (طه، 20/5) و يا هنگامى كه سخنان زكريا را به پروردگارش مى‏خوانى:  قال رب انى و هن العظم منى واشتعل الرأس شيباً و لم أكن بدعأك رب شقيّا  (مريم، 19/4) يا سخن خدا را به موسى:  ان الساعْ اتيه أكاد أخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى  (طه، 20/15)

در سخن مصطفى محمود، نكته‏اى ارزشمند به چشم مى‏خورد و آن اينكه:  ما نمى‏دانستيم  ضحى  چيست و چگونه  سجى  مى‏كند، لكن تنها مقاطع و مخارج حروف را تكرار مى‏كرديم . پيش از آنكه به مبناى علمى اين سخن اشاره كنيم گوييم اين در حالى است كه وى يك عرب مصرى بوده است. بررسى نظمآهنگ قرآنى زمانى ارزش دوچندان مى‏يابد كه از ديدگاه همه انسانها- اعم از عرب و غير عرب و عارف و عامى - مورد بررسى قرار گيرد، در واقع از ديدگاه  ناس  كه مخاطبان قرآن كريم هستند و اين زبان، فطرت همه آنها را مورد خطاب قرار مى‏دهد

در اينجا دو بحث قابل طرح است، فطرى بودن پديده زبان و زبان آموزى در انسان و ديگرى فطرى بودن زبان قرآن، كه پرداختن به هر يك از اين دو جنبه را در حد امكان، لازم مى‏دانيم.

از آنجا كه مصطفى محمود، نام كتاب خود را  كوششى براى فهم عصرى قرآن  ناميده است، پرداختن به جنبه هايى از اين دست (نظمآهنگ قرآن كريم) همواركننده راه فهم عصرى قرآن نيز مى‏باشد

بارى، وى در دنباله كلام خويش مى‏نويسد:

تمام نقش‏هاى قرآنى را مى‏يابى كه به وسيله اين برخوردهاى سريع و سايه‏هاى محكم والفاطى كه داراى زنگ و صوت و تصوير هستند، رسم شده‏اند

به سبب مجموع اين دلايل است كه قرآن كتابى است كه ترجمه نمى‏شود. قرآن، به زبان خود، قرآن است، اما به زبان‏هاى ديگر، چيز ديگرى غير از قرآن خواهد بود.  انا أنزلناه قرآناً عربياً  (يوسف، 12/2) و در اين سخن تحديدى است كه بين دو شق، جدايى افكند

راستى چگونه مى‏توان آيه‏اى نظير  الرحمن على العرض استوى  را ترجمه كرد؟ ما تنها در برابر معنا قرار نداريم، بلكه در درجه نخست، در برابر معمارى و در برابر تكوين و بنايى موسيقايى قرار داريم كه در آن، موسيقى از داخل كلمات و نه از حواشى آن مى‏جوشد، و نيز از ويژگى‏هاى لغت عربى و اسرار و سايه‏ها و زواياى پنهان آن به همين جهت، آيات قرآن داراى خاصيتى عجيب است... آيات اين كتاب به محض تماس به گوش و پيش از آنكه عقل به تأمل معانى آن بپردازد، در نفس ايجاد خضوع مى‏كند، زيرا تركيبى است موسيقايى كه پيش از آنكه عقل كار خود را آغاز كند در وجدان و قلب تأثير مى‏كند. (10)

سخن اين نويسنده، امروز مبناى علمى دارد كه از لحاظ روان‏شناسى و زبان‏شناسى محل توحه است و آن اينكه دانشمندان طبق آزمايشها و بررسى‏هاى خود به اين نكته رسيده‏اند كه در همه جاى جهان، كودكان در مقابل آهنگ يا لحن كلام زودتر واكنش نشان مى‏دهند تا در مقابل معناى كلمات.(11)

نگارنده درصدد است تا به خواست خدا پس از تبيين برخى ويژگى‏هاى آهنگين كلام ويح، چنانچه فرصتى بود در گفتارى ديگر به بررسى نقش اين ويژگى قرآنى و به كارگيرى آن در آموزش مستقيم قرآن، به خصوص به قرآن‏آموزان خردسال بپردازد

براى بررسى آهنگ يا لحن كلام چه بايد كرد؟

يكى از نويسندگان معاصر در پانوشت‏هاى كتابى تحت عنوان  هنر ، به برخى ويژگى‏هاى موسيقى لفظى پرداخته و مى‏نويسد:  در يك نوشته، چهار گونه موسيقى را بايد مورد مطالعه قرار داد:

1. موسيقى حروف

2. موسيقى كلمات

3. م.سيقى جمله‏ها

4. موسيقى كلى نوشته كه از آغاز تا انجام چه آهنگى را پيروى كرده و اين آهنگ، همگام با تحولات، چه معنايى را يافته است. اين قسمت از همه مهم‏تر است.(12)

البته از آنجا كه بحث ما راجع به قرآن خواهدبود. ضمن توجه به تفاوت شعر و كلام وحى و تأكيد بر آن، موارد سه گانه ديگر نيز جايگاه خود را خواهد داشت

تفاوت ميان موسيقى ظاهرى و باطنى‏

مصطفى محمود، به نكته مهمى اشاره مى‏كند كه عبارت از موسيقى باطنى در قرآن كريم است. محمد مندور، نويسنده مصرى كه صاحب آثارى چند درباره علوم قرآنى و نقد ادبى است، درباره موسيقى باطنى و تفاوت آن با موسيقى ظاهرى مى‏گويد:

موسيقى واضح و عريان مانند رنگ تند، به سهولت قابل تقليد است و از اين رو اصالت و عمقى ندارد، اما موسيقى عميق‏[ باطنى‏] موسيقى روح است نه موسيقى لفظ وگرچه غالباً خواننده عادى از آن بى‏خبر مى‏ماند ولى اصالتش همواره پايدار و تقليد از آن ارزنده است و در اعماق روح، ماجراهايى برپا مى‏كند كه جز گروه اندكى از خوانندگان از آن غافل مى‏مانند (13)

پيش از اين، مثالى را كه مصطفى محمود با ذكر شعرى از عمر بن ربيعه آورد و موسيقى لفظ در شعر آهنگين وى را با عبارت قرآنى مقايسه كرد، ديديم، وى شعر عمر بن ربيعه و بسيارى از اشعار ديگر شاعران و سخنوران را داراى موسيقى خارجى دانست كه با تقسيم و تقفيه كلام به دست مى‏آيد.

قرآن كريم علاوه بر آنكه به قافيه بندى رايجه در شعر نمى‏پردازد، همچنان روان و با طراوت و زنده است و به علاوه از ويژگى مهم ديگرى برخوردار است كه پيش از اين به آن اشاره شد و شرحى درباره آن در زير مى‏آيد:

ائتلاف لفظ و معنا

عنوان فوق، يكى از مواردى است كه در بحث‏هاى مربوط به بلاغت ذكر شده و به معناى رعايت هماهنگى بين واژه‏هاست. اين خصوصيت، در قرآن در حد اعلا به كار رفته، به صورتى كه:  اگر معنا فخيم است، واژه‏ها نيز فخيم باشد. اگر معنا روان است، واژه‏ها نيز روان باشد. اگر معنا غريب و دور از دسترس است. واژه‏ها نيز آن گونه مى‏باشد

در قرآن، برخى از واژه‏ها حريرگونه و نرم است، پاره‏اى از واژه‏ها با هيبت و وقار است، گروهى از واژه‏ها لبخند بر لب و شراب مهر در دل دارد، برخى از واژه‏ها مثل رؤياست، مثل يك گل، مثل يك تنور عشق، از اين رو تفاوت واژه‏ها بسيار است: تفاوت در آوا و آهنگ، تفاوت در معنا و مفهوم، تفاوت در ظرفيت، تفاوت در صورت و... يكى از ابعاد گزينش هنرمندانه و حكيمانه واژه‏ها، همگونى ساختار واچه از جهت صورت و آهنگ و زيبايى، با مفهوم و معناى آن واژه است. هماهنگى لفظ و معنا در واژه‏هاى قرآن، تبلورى اعجاب‏انگيز دارد. آهنگ واژه هايى كه بهشت را تصوير مى‏كند با آهنگ واژه‏هايى كه خشم آتشناك جهنم را به تصوير مى‏كشد، داراى تفاوت بسيار است. (14)

آهنگ نثر

براى بررسى آهنگ عبارات قرآنى، توجهى به موضوع آهنگ نثر در كنار آهنگ شعر لازم است:

شك نيست كه در نثر نيز وزن و آهنگ‏(Rythme) خاصى حكمفرماست اما مانند شعرگ اصول كلى و مشتركى ندارد. در اروپا وزن نثر را نيز مانند وزن شعر مطالعه مى‏كنند

مقصود از وزن وجود در امر است:

1. كميّت و ريتم (ايقاع) Quantite`et Rythme

2. هماهنگى حروف Harmonie vocalique

كميّت عبارت است از مدت زمانى كه براى خواندن يك جمله ضرورت دارد و بديهى است كه بين جمله‏هاى‏ مختلف از نظر كميّت و از راه تساوى و تقابل بايد تناسبى در كار باشد

ايقاع عبارت است از: واحدهاى متقارن و متكرّر يك وزن. ايقاع گذشته از شعر در نثر نيز هست، ولى ميان ايقاع شعر و نثر يك اختلاف اساسى وجود دارد. چه، در نثر، واحد ايقاع با واحد كلمه تطابق دارد اما در شعر اين تطابق در بسيارى موارد نقض مى‏شود و ايقاع ناچار بدون آنكه جمله تمام شود در وسط كلمه پايين مى‏آيد. چون هر سخنى طبيعتاً به واحدهايى تقسيم مى‏شود، ناچار هر نثرى داراى ايقاع خواهد بود. زشتى و زيبايى يك نثر بستگى به ايقاع آن دارد. زيبايى همواره در يكنواختى و هماهنگى ايقاعها نيست، چه، در بسيارى موارد، اين امر، تكلّفى را پديد مى‏آورد كه ملال‏انگيز است چنان كه در سبك‏هاى مصنوع و به خصوص مسجّع، اين نقص را به خوبى مى‏توان احساس كرد

ناقدان براى نثر دو سبك كلى قايل اند:

1. سبك متناوبStyle Pe`riodique

2. سبك مقطع  Style hoche

در نوع اول جمله‏ها بلند و در دومى كوتاه است. در قرآن نيز آيات مكى از نوع دوم و آيات مدنى از نوع اول است. (15) پيش از پرداختن به كيفيت ايقاعات قرآنى و نحوه هماهنگى حروف و معنا، ابتدا ذكر سخنى درباره هر يك از اين مطالب لازم است

ايقاع موسيقايى و قوانين آن

ايقاع موسيقايى، عنصرى مشترك در تمامى هنرهاى زيباست: ايقاع صوتى و ايقاع معنوى، در ادبيات با هم برابراند و جزئى اساسى از تعبير به شمار مى‏روند، زيرا در اثر ادبى، دلالت لغوى به تنهايى كافى نيست. ايقاع در تصوير نيز موجود است، لكن چيزى است كه چشم به جاى گوش، عهده‏دار تشخيص آن است و آن را در هماهنگى رنگها و خطوط مشاهده مى‏كند، همچنين اين مسأله در پيكره تراشى(16)، در انحناها، حالات و ابعاد ملاحظه مى‏شود.

البته ايقاع در پيكره تراشى و نقاشى، مجازى است و به جاى  تناسق  به كار رفته و هر يك از اين هنرها، ويژگى‏هاى خود را دارد.

قوانين ايقاع موسيقى، هفت مورد و عبارت از نظام، تغيير، تساوى، توازى، توازن و تكرار است.

ناگفته نماند آنچه در اين نوشتار مورد نظر است بررسى تك تك عبارات قرآنى از نگرگاه تخصصى علم موسيقى نمى‏باشد. زيرا بضاعت نگارنده در آن حد نيست، بلكه هدف، بررسى و تبيين تأثيرات عامّى است كه آهنگ كلام بر همگان - نه فقط بر موسيقيدانان - مى‏گذارد. همان گونه كه امثال سيد قطب و آيت اللّه طالقانى نيز به گونه تخصصى به اين مطلب نپرداخته‏اند و خود سيد قطب به اين مطلب اشاره كرده و عدم لزوم آن را - با در نظر گرفتن ميزان تلقى عموم مردم - يادآور شده است. البته پرداختن تخصصى به اين موضوع مى‏تواند در جاى خود و براى اهل فن موضوعى جالب توجه باشد و نگارنده اميد تحقق اين امر را دارد

عناصر تشكيل دهنده ايقاع موسيقى قرآنى

موسيقى در اسلوب قرآنى نهفته و ايقاع موسيقى از عناصر زير تشكيل مى‏شود:

1. مخارج حروف در كلمه واحد

2. جهات مدّ در كلمات

4. پس از آن اتجاهات مدّ در پايان فاصله وارد شده در آيات

5. حرف فاصله(17)

ارتباط ميان موسيقى حروف و احساس بشرى

مى‏دانيم كه اعراب، مخارج حروف و طرز كار هر يك را در علم تجويد و قرائت مطاله مى‏كرده‏اند و به وجود افعال و اسمأ اصوات و ارتباط آن با معانى آگاهى داشته‏اند و دريافته بودند كه در بيان معنا و احساس، موسيقى حروف نيز دخالت دارد. با اينكه آنان رابطه منطقى ميان موسيقى حروف و معنا را در علم فصاحت احساس كرده‏اند و گفته‏اند كه فصاحت، نداشتن حروف، تنافر و تعقيد است و نيز با وجود اينكه ارتباط مثبت ميان موسيقى بعضى حروف با معانى آن را دريافته بودند، چنان كه زمخشرى در  كشّاف  مى‏گويد:

افعالى كه با نون و فا آغاز مى‏شود معناى گذشتن و تمام شدن را مى‏دهد از قبيل: نفذ، نقد، نقف، با اين همه رابطه مثبت موسيقى حروف را با معنا تحقيق نكرده‏اند و معنا و حالتى را كه از موسيقى حروف احساس مى‏شود روشن ننموده‏اند، مثلاً در اين شعر:

عودى لنا يا اغانى أمسنا عودى و جدّدى ذكر محروم و موعود

در مصراع اول هجاها بلند است و هنگام خواندن آن، كشش آهنگ، زمانى را مى‏گيرد كه شاعر مى‏توانست بى آنكه به وزن آسيبى برسد به جاى اين كشش‏ها حروف ساكن بگذارد، ولى احساس شاعر آنرا نپذيرفته است، چه اين كشش هاست كه با احساس او همگام است و در بيان آن، وى را يارى مى‏كند، اما بر عكس ارو1اييان، خصايص موسيقى حروف را از نظر مثبت، نيز تحقيق كرده‏اند و پيوند هر يك را با معانى و احساسات، مورد مطالعه دقيق قرار داده‏اند.(18)

اين كارى است كه در زبان فارسى و درباره قرآن كريم نيز امرى لازم و ضرورى بوده و تاكنون به آن به طور جدّى پرداخته نشده است. همچنين در كنار عنوان فوق، توجه به (ائتلاف لفظ و معنا) لازم و در واقع تكميل كننده اين قسمت است. آنچه گذشت، بيشتر راجع به بررسى حروف كشش بين حروف و نقش آنها در القاى مفاهيم و خلف آهنگها، صفات اين حروف به طور مستقل نير مورد توجه قرار گيرند

نحوه توليد صوتها در دستگاه صوتى انسان

دكتر ابراهيم انيس، در كتاب  الاصوات اللغويه  مى‏گويد:

كانال كوچك آبى را تصور كنيد كه قبل از ريختن به درياچه يا بركه، مسافت زيادى را طى مى‏كند. حال تصور كنيد كه طبيعت زمين اين آبراه متفاوت است: بخشى از آبراه اين كانال صخره‏اى و بخشى گچى و قسمتى ديگر، زمين سست و نرم باشد. در چنين زمينى ملاحظه مى‏شود كه كناره‏هاى اين كانال، در قسمت صخره‏اى تنگ و محدود و در بخش گچى، مقدارى اطراف آن توسعه يافته و در زمين نرم، آبرفتگى بيشترى پيدا كرده است. اگر آبراه كانال را دنبال كنيم و به جريان آب گوش فرا دهيم، بانگ آب را هنگام عبور از مجراى تنگ كانال شديد و بلكه نعره اى مانند مى‏شنويم.

اما جايى كه آبراه گسترده باشد تقريباً صدايى را نمى‏شنويم و آب آرام و ملايم جارى است

در چنين حالتى اگر فرض كنيم، سدّ و آب بندى در قسمتى از مسير اين آبراه بنا شود كه هر نيم ثانيه يك بار به سرعت باز و بسته مى‏شود، در يان هنگام صداهاى انفجارى پى در پى را مى‏شنويم كه نتيجه حبس و رها كرده آب در زمان‏هاى پى در پى و خيلى سريع مى‏باشد

آبراه در اين تصور، مانند مجراى هوا در هنگام سخن گفتن است. هر گاه مجراى عبور هوا در گفتار تنگ مى‏شود، صداى صغيردار يا سايشى ايجاد مى‏شود و زمانى كه مجراى كلام، فراخ و گشاده مى‏گردد، صداى آرام و بدون سايشى را مى‏شنويم و گاهى كه هوا در جايگاه توليد به صورت خيلى سريع مسدود و بعد با شدت رها مى‏گردد، انفجار و انعكاس را ملاحظه مى‏كنيم. اين گونه است كه سه نوع صدا تشكيل مى‏گردد و در نهايت صداهايى كه هنگام توليد آنها، هوا با حالت انفجار يا شبيه انفجار ايجاد شده آزاد مى‏گردد. (مثل شيوه توليد)

تقسيم بندى آواها در زبان عربى

بر اساس آزمايش‏هاى جديد، آواهاى با رخوت زبان عربى - به ترتيب ميزان رخوت در آنها - عبارت‏انداز:  

س، ز، ص، ش، ذ، ث، ظ، ف، ه، ح، خ، و ع (20)

هنچنين صفتى كه در صداهاى شدت دار وجود دارد، حبس شدن هوا در مخرج هر يك از آنهاست كه جلوى عبور هوا گرفته مى‏شدو و زمانى كه دو اندام ناگهان از هم جدا مى‏شوند هوا صدايى انفجارى پديد مى‏آورد. صداهاى شديد، در زبان عربى كه آزمايش‏هاى جديد آنها را تأييد و اثبات مى‏كند، عبارت‏انداز:  ب، ت، د، ط، ض، ك، ق و ج  (21)

حروف  ر، ع، ل، م و ن  نيز حروف توسط يعنى بين شدّت و رخوت شمرده شده‏اند. (22)

برخى از صداهاى شديد، نظير و همانندى در صداهاى با صفت رخوت دارند: دال، آوايى شديد است كه نظير آن زا يا ذال است. نظير تا، سين يا ثا است. نطير با آواى فا مى‏باشد. نظير طا در صداهاى با صفت رخوت صاد و نظير ضاد در تلفظ كنونى، ظاى عاميانه است كه در تلفظ مصريها نظير كاف، صداى شين و نظير جيم قاهره‏[ گاف فارسى‏]، جيم شامى با تعطيش زياد است و بالاخره قاف، آوايى شديد است كه نظير آن خا مى‏باشد.(23)

گفتنى است، همان گونه كه دكتر ابراهيم انيس گفته، اين موارد بر اساس تحقيقات آواشناختى جديد است و به همين دليل اندكى با آنچه در كتب سنتى تجويد وارد شده متفاوت است. در كتب اخير، همزه جز حروف شديد و  غ ،  ض  جزو حروف رخوت‏دار محسوب مى‏شوند

صفات و خصوصياتى كه بيان شد، ذيل عناوين زير، قابل بررسى است:

انواع تناسبات آهنگين در قرآن كريم

محورهاى كلى بحث پيرامون عنوان فوق، عبارت از مواردى است كه در زير آمده، هر چند ممكن است به دليل ماهيّت بحث، ترتيب ذيل به طور كامل - از لحاظ تقدّم و تأخر مطالب - رعايت نشود:

الف. فضاى عمومى سوره ها

ب. فضاى عمومى گروهى از آيات

ج. نظم اهنگ آيات و فواصل پايانى آنها (در مقايسه با ديگر آيات سوره)

ه. تفاوت نظماهنگ در يك آيه واحد

و. طول آيات

ز. نقش بررسى نظماهنگ آيات در تدبّر قرآنى

ح. نمونه‏هايى از وجود نظماهنگ در شعر پارسى

ط. تأثيرات خاص كلام آهنگين

نتيجه: جمع بندى بهره‏هاى قابل اخذ از اين ويژگى قرآنى

هم اكنون پس از اين تمهيد طولانى و لازم، نوبت به بررسى عام اين ويژگيها در كلام وحى مى‏رسد. آغاز اين بررسى، از سوره فاتحه الكتاب و پس از آن از سور آخر قرآن است كه به طور عموم داراى حجمى مختصر، آهنگى يكسان و يا با تغيير كم و به طور كلى فضاى عمومى واحدى مى‏باشند. به اين ترتيب امكان بررسى از قسمت آسان‏تر كار فراهم مى‏آيد:

فضاى عمومى سوره‏ها

سوره فاتحه الكتاب

اين سوره كه داداى اسامى متعددى نظير  ام الكتاب  است و هفت آيه بيشتر ندارد، تنها سوره‏اى است كه به نحو عموم، داراى آهنگ سوره‏هاى طوال است. از سور آخر قرآن، دو سوره  ماعون  و  تين  تا حدى داراى تشابه آهنگين با سوره‏هاى بزرگ ديگر هستند، لكن تشابه آنها از تشابه امّ‏القرآن بسيار كم‏تر است. همچنين سوره كافرون تنها در دو آيه نخست خود، تا حدى از اين تشابه برخوردار است

اگر بخواهيم بسامدى الفاظ سوره  تين  و  ماعون  را در قرآن بررسى كنيم، خواهيم ديد كه به عنوان مثال، چند كلمه نمونه زير، (غير از كلمه  امين)  بر اساس ترتيب اول به آخر قرآن، براى نخستين بار در نيمه دوم قرآن و برخى در اواخر آن آمده‏اند

الف - دين (شعرأ، 26/82)، ب- مسكين (قلم، 68/24)، ج - مصلين (معارج، 70/22)، د- امين (اعراف، 7/68)، ه-ممنون (فصلت، 41/8)

اين در حالى است كه بسامد واژگان سوره مباركه حمد در سوره طوال، به شرح زير است:

1. عالمين تا آخر اعراف 24بار 2. رحيم تا آخر انفال 29بار

3. مستقيم تا آخر اعراف 9بار

4. ضالين در بقره و انعام 2بار(24)

اين مقايسه محدود مى‏تواند تا حدى، رابطه و نسبت  أم القرآن  را با ديگر اجزاى آن از حيث نحوه محتواى مطالب و داشتن نظم و نسق بخش‏هاى عمده قرآن روشن كند. حال اگر بر فرض، به جاى سوره فاتحه الكتاب، سوره‏اى مانند ناس، فلق، تكاثر، عاديات و مانند آن (با حفظ مفهوم فاتحه الكتاب) مى‏آمد. هماهنگى فعلى كه بين فاتحهالكتاب و سور پس از آن وجود دارد از بين مى‏رفت. در واقع اين سوره با اينكه مكى است از لحاظ ايقاعات نسبتاً بلند و نيز از لحاظ سبك متناوب، حال و هواى سور طوال را مى‏نماياند. اين نگاهى به فضاى عمومى و ايقاعات سوره بود. ويژگى مهم ديگرى كه در آهنگ اين سوره وجود دارد نظم به كاررفته در لحن آيات، همراه با تغيير محتوايى آنهاست.

آغاز سوره كه درباره حمد و رحمت الهى است، آياتى را دارد كه در آنها حروف ملايم بيش از همه به چشم مى‏خورند و هيچ گونه خشونتى در الفاظ به گوش نمى‏رسد

حروف مورد نظر عبارت‏انداز: ح، م، ر، ع، ل، ن

اين حروف در آواشناسى امروز، حروف بين شدت و رخاوت ناميده مى‏شوند.(25)

در بخش ميانى سوره مسايل مربوط به روز قيامت، عبوديت، استعانت و صراط مستقيم مطرح مى‏شوند، حروف سوره هم - به تناسب - آهنگى مستحكم و استوار دارند: ك، د(مشدّد)، ت، ص، ط، ق

در بخش سوم سوره كه نوع  صراح  مطرح مى‏شود، عبارتى كه بندگان نيكو و نمونه را مشخص مى‏كند، خالى از هر گونه خضونت لفظى است:  انعمت عليهم ، لكن عبارت پس از آن كه گمراهان مورد خشم خدا را مورد اشاره قرار مى‏دهد، آكنده از حروفى خشن و غليظ است:  غير المغضوب عليهم ولاالضالين  

تعبير خشن و غليظ، از نظر عامّه مردم است

پيش از اين ديديم كه  ض) از نظرگاه آواشناسى جديد، جزو حروف شديد محسوب مى‏شود. همچنين هر چند، در برخى كتب تجويد به رسم گذشته،  ض  جزو حروف رخوت دار محسوب شده، لكن ابن جزرى در كتاب  النشر فى القرائات العشر  اظهار داشته، براى زبان هيچ حرفى به سنگينى  ض  نمى‏باشد.(26)

سوره ناس‏

آخرين سوره قرآن و يكى از دو معوذّتين يعنى سوره هايى است كه پناه و تعويذ مى‏دهد و با پيام خود، انسانها را از شرور برحذر مى‏دارند. شمار حرف  س  در اين سوره به 10مى رسد. حرف  س  در بسيارى از كلمات زبان‏هاى مختلف مفهومى از سكون و سستى و ناخوشايندى القا مى‏كند و ما در اينجا از ذكر شواهد زيادى كه وجود دارد خوددارى مى‏كنيم و اين موشوع با مراجعه به فرهنگ‏هاى لغت، قابل بررسى است. عبارت سوره ناس نظير:  من شرّ الوسواس الخنّاس.

الذى يوسوس فى صدور الناس ، آميزه ايت از ترس و هراس افسون و سكر و مستى و سستى سحر را به گوش مى‏رسانند. (توالى  س  در كلمات فوق نيز قابل بررسى است). مصطفى محمود درباره آيه  واليل اذا عسعس (تكوير، 81/17) گويد:  اين آيه شب را به تصوير مى‏كشد  اين به دليل توالى دو حرف  س  ساكن در كلمه  عسعس  است

مرحوم آيت اللّه طالقانى در اين‏باره مى‏گويد:

صداى برخود نون مشدّد و طنين  س  كه در فصول اين آيات آمده جوى از برخورد و معركه‏اى را مى‏نماياند كهميان نيزوهاى خير و شر در ميان نفس انسان در گرفته است و حركات صوتى و هيأت فعل يوسوس ادامه اين معركه را اعلام مى‏دارد.(27)

ايشان، حرف  ن  را به دليل داشتن غنّه و طنين دل انگير، موسيقايى نمادى از نيزوهاى خير و حرف  س  را نمادى از نيزوهاى شر دانسته است

گويى آهنگ اين سوره مى‏خواهد شرورى را كه پيرامون انسان فرا گرفته‏اند به وى گوشزد و او را از آنها تحذير كند

سوره فلق‏

دومين سوره از معوّذتين و قرينه آن و داراى پيامى همرديف با آن. آهنگ سوره ناس به آدمى ناخوشاينديها را گوشزد مى‏كند و آهنگ خشن اين سوره، خطرات را. تكرار حرف  ق  تا 5 بار به اضافه حرف  غ ،  س  و  د  به اين سوره پنج آيه‏اى، آهنگ خاصى متناسب با معناى آن مى‏بخشد.

از مشخصات اين سوره، كاربرد انحصارى كلمه  غاسق  و  نفاثات  است.  غاسق  كلمه‏اى خشن و گلوگير است كه بدون اينكه قرآن‏آموز معناى آن را بداند، ناخودآگاه به غلظت و سختى آن التفات پيدا مى‏كند. درك معناى لفظى اين واژه، تنها، مؤيّدى بر تصوير اوليه‏اى است كه آهنگ آن در ذهن باقى مى‏گذارد.  نفّاثات  هم واژه ايت است كه  دميدن  را به طور كامل به نمايش مى‏گذارد و صرف اداى اين كلمه توسط معلم قرآن، قرآن‏آموز را به سوى معناى لغوى آن مى‏برد. اين واژه داراى اشتقاقات ديگرى (از نوع اشتقاق كبير) در قرآن مى‏باشد كه معناى دميدن از همه آنها مستفاد مى‏شود:  نفس ،  نفخ ،  نفح

صيغه خاص  نفّاثات  و حالتى كه لبها و دندآنهاهنگام اداى آن مى‏گيرند، زمينه خوبى را جهت جلب كردن ذهن خالى قرآن‏آموز به اشتقاقات ديگر و القاى مفاهيم آنها ايجاد مى‏كند.

ايجاد چنين رابطه‏هاى منطقى ايت، درمانى خوب براى عارضه فراموشى در امر تعليم قرآن كريم و تبيين انطباق اين زبان بر فطرت انسانى است

سوره مسد

آهنگى كوبنده و درهم شكننده و نابودكننده آرمان و حيات تمام كسانى كه در برابر نداى توحد قد علم كرده‏اند.

اين سوره و آهنگ مخصوص آن در ذهن قرآن‏آموز، زمينه‏اى براى دريافت پيام اين آيات پديد مى‏آورد كه مبيِّن سنّت هميشگى خداوندى در طرد و لعن و كشتار كسانى است كه تبليغات مسموم آنها، خار راه پيامبران بوده است. چنانكه در سوره احزاب مى‏فرمايد:

لئن لم ينته المنافقون والذين فى قلوبهم مرض والمرجفون فى المدينْ لنغرينّك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا. ملعونين اينما ثقفوا اخذوا و قتّلوا تقليلا. سنْاللّه فى الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنْالله تبديلا  (احزاب، 33/60-62)

 اگر منافقان و كسانى كه در قلوب آنان مرض است و نيز كسانى كه در مدينه دل مردم را با سخنان خود مى‏لرزانند دست از اعمال خود برندارند. تو را عليه آنان برخواهيم انگيخت و پس از آن جز زمانى اندك در جوار تو نخواهند ماند. آنان ملعونند، هر كجا يافته شوند، دستگير و كشته خواهند شد. اين سنت الهى در اقوام گذشته است. و براى سنت الهى دگرگونى اى نخواهى يافت.

سيد قطب، درباره سوره مسد سخن جالبى دارد، وى مى‏گويد: اين سوره، پاسخى به جنگ اعلام شده از سوى ابولهب است كه به پيامبر گفت:  تباًلك  و خدا در اينجا خود امر جند را به عهد ه گرفته است.(28)

در  تبّت بدا ابى لهب و تبّ ... تباب به معنى هلاكت و نابودى و قطع است.  تبّت  نخستين، دعا و  تبّت  دوم گزارشى از تحقق اين دعا است و در آيه‏اى كوتاه در آغاز آيه دعا، صادر و متحقق مى‏شود، معركه پايان مى‏پذيرد و پرده فرومى افتد! وى همچنين مى‏افزايد: در اين سوره به واسطه تناسب زنگ كلمات، صداى خشك و شكننده بستن و مستحكم ساختن پسته هيمه به گوش مى‏رسد. همان گونه كه اين سوره از به بندكشيدن گردن همسر ابولهب كه هيزم بيار معركه بود خبر مى‏دهد

كوبندگى سوره تبّت نسبت به ابولهب و امثال او در طول تاريخ جنبه ديگر سوره  قل هوالله احد  مى‏باشد.

سوره نخست به معناى  لا اله  و سوره دوم به معناى  الاّ اللّه  مى‏باشد.(29)

سوره  مسد  و  اخلاص  از لحاظ ظاهر با هم مجاورت و نيز هم آهنگى در ايقاعات دارند. از لحاظ باطن نيز چنين است چنانكه رسول خدا(ص) فرمود: هر كس جمعه‏اى بر او بگذرد و سوره  قل هوالله احد  را نخواند، بر دين ابولهب، از دنيا رفته است!(30)

سوره فيل‏

تصوير حركت گروهى ديگر از گردنكشان تاريخ كه قرآن و همگان، آنان را با مدد از نام  فيل  مى‏شناسند! همان‏گونه كه خداوند، گروهى را با  اصحاب الجنْ ،  اصحاب اليمين  و حتى  اصحاب النار  معرفى كرده، گروهى را هم به نام  اصحاب الفيل  شناسانيده است. آهنگ اين سوره حركت پيلان تنومند را به خوبى نشان مى‏دهد:  ألم‏تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل

تنايب آهنگ اين سوره با محتواى آن، هنگامى بيشتر روشن مى‏شود كه با سوره  والعاديات ضبحاً  مقايسه ‏شود كه يورش اسبان جنگى را به تصوير مى‏كشد و در سطور بعد به آن خواهيم پرداخت

سوره قريش‏

تار و مار كردن پيلان و پيل‏بانان و پيل‏سواران، به منظور ايجاد سكون و آرامش براى قريش - ساكنان ام القرى - و ديگر مردمان مى‏باشد تا كاروان‏هاى تجارى، پهنه دشتها را در نوردد و مردمان به سپاس و عبادت پروردگارى بپردازند كه به آنها رزق و امنيت عطا كرده است. آرامش و امنيت، از آهنگ بسيار ملايم اين سوره كه همچون آرامشى پس از طوفان است، لبريز است. اين سوره 4 آيه دارد و تمامى آيات به حرف ماقبل ساكن ختم مى‏شوند و وقف بر هر آيه، سكونها را مضاعف مى‏سازد: قرَيش، صَف، بَيت، خَوف

همچنين در الفاظ درون آيات هم سكون‏هاى متعددى وجود دارند و هر يك به مثابه مانعى، از هر گونه سرعت و شدت در آهنگ سوره مى‏كاهند، بلكه ممانعت مى‏كنند، تعداد سكون‏هاى اين سوره با احتساب حروف مدّ، به 15 مورد مى‏رسند، مقايسه اين سوره با سوره  هُمزه  معناى بيشترى به اين رقم مى‏دهد:

سوره همزه‏

سوره اييت متضمن تهديد شديد و وعيد كوبنده نسبت به هر سخن چين طعنه زن. در اين سوره، الفاظ پايانى هر آيه به چند حرف متحرك پياپى ختم مى‏شوند، تعداد سكون‏هاى اين سوره، كه 9 آيه دارد بسيار كم‏تر از سوره چهارآيه‏اى قريش است، به طورى كه در نظر اول به چشم و گوش نمى‏خورند و شمارش آنها نياز به دقت و تيزبينى دارد. در عوض در اين سوره كه سخن از تعطيم و خردكنندگى خاطيان دارد - خاطيانى كه همواره با چشم و زبان خود در پى خردكردن و تحقير بندگان بوده‏اند - تشديدهاى فراوان، پرده گوش را مى‏كوبند. هرچند تشديد هم از تركيب حرف ساكن پديد مى‏آيد، لكن هيچ گونه نمودى از سكون و آرامش وجود ندارد. شمار تشديدهاى اين سوره به 14 مورد مى‏رسد

مرحوم آيت اللّه طالقانى در اين‏باره‏مى نويسد: اين سوره با آيات كوتاه و فصول متشابه و طنين خاص و هراس‏انگيز، دو روى و دو وضع متقابل و متعاكس زندگى و خوى و انديشه و اعمال كسانى را، به شتاب از نظرها گذرانده است: هَمز، لَمز، جَمع، حُسبان و خلود - روى ديگر متقابل و متعاكس: نَبذ، حَطم، نار، موقده، مؤصده، از آيه 6 كه نمودار بُعد دورتر از انظار را دارد، آيات، كوتاه‏تر و سريع‏تر شده است.(31)

سوره قارعه‏

بسيارى از ما با مرور خاصرات كودكى خود از زمان فراگيرى قرآن، تصاويرى را به ياد خواهيم آورد كه برخى جمله‏ها و آيات قرآنى، نظير آيات سوره مباركه قارعه در ذهن ما ايجاد شده و شدّت كوبندگى را براى ما به تصوير كشيده است

 ق  يكى از حروف شديد زبان عربى است و توالى سه  ق  و الف كشيده در آغاز اين سوره، تناسبى واضح را با مفهوم سوره كه حكايت از كوبندگى واقعه قيامت دارد مى‏آورد

در آيه پنج اين سوره از درآمدن كوهها به صورت پشم پراكنده، سخن گفته مى‏شود. گفته شده در قرآن كريم، واژه اصواف آمده ولى مفرد آن كه  صوف  مى‏باشد نيامده است، مثلاً در اين سوره گفته نشده  و تكون الجبال كالصوف المنفوش  زيرا  عهن  از صوف، فصيح‏تر است. (32)

گذشته از اين نكته كه راجع به فصاحت است، يك نكته ديگر مسلّم است و آن تناسب  عهن  با مفهومى است كه از آن اراده شده است اين سوره با آيات  القارعْ ماالقارعْ و ما ادريك ما القارعْ  آغاز شده كه كوبندگى را به تصوير مى‏كشد و در آن  عهن  در برابر جبال، (33) كه مظهر صلابت و استحكام اند، قرار گرفته است

حروف تشكيل دهنده  عهن  بسيار نرم و بلكه سست هستند و تماس جندانى بين اجزاى دستگاه تكلّم پديد نمى‏آورند. در واقع انهدام و نابودى كوهها از درون همين لفظ به بيرون تراوش مى‏كند

سوره والعاديات‏

سوره با قسم به اسبانى جنگى (34) آغاز مى‏شود كه يورش مى‏آورند، نفس نفس مى‏زنند، با سم خود جرقه مى‏افروزند و غبار مى‏انگيزند، ايقاعات خاص اين سوره و تركيب تند حركات، عيناً تصويرگر اين صحنه پرشوراند. آهنگ اين سوره با قسم‏هاى آن و هر دوى اينها با جواب قسم و مطلب پايان سوره، همخوانى تام دارند. در آغاز سوره به اسبان يورش برنده و سركش قسم ياد شده و در جواب قسم، ناسپاسى و سركشى انسان و  شديد  بودن او در  حبّ خير  يعنى دوستى مال آمده است. (35) همچنين در شروع سوره، تصويرى از برانگيخته شدن جرقه سم اسبها و گرد و غبار ناشى از يورش و شيهه‏هاى آنهاست و در پايان سوره، تصوير زير و رو شدن قبرها و آشكار شدن پنهانى‏ها، دو صحنه چشمگير و خيره كننده و به عبارتى  مشهود . همان  يوم مشهود ى كه در سوره هود به آن اشاره شده:  و ذلك يوم مشهود  (هود، 11/103) و در سوره بروج به آن سوگند ياد شده است:  و شاهد و مشهود  (بروج، 85/3). انسان پيش از آنكه آن روز مشهود فرا برسد، بر آنچه مبتلا به آن است، گواه است:  وانّه على ذلك لشهيد  (عاديات، 100/7)

سيد قطب در اين‏باره مى‏نويسد:

سياق اين سوره در برخوردهايى سريع، شديد و حركت آخرين جريان دارد كه بر اثر پرش و جهش و دويدن با چابكى و سرعت از يكى به ديگرى منتقل مى‏گردد تا به آخر فقره برسد كه در آن، لفظ، سايه، موشوع و ايقاع، همگى متوقف مى‏گردند، همان گونه كه دونده به پايان سير خود مى‏رسد

در آخر، غبار برانگيخته شده و سركشى و حرص و پراكندگى و جمع آورى، همگى به پايان خود مى‏رسند: به سوى خدا  ان ربّهم بهم يومئذ لخبير  (عاديات، 100/11) (36)

به سخن سيد قطب بايد اين مطلب را نيز افزود كه حركات الف ممدوده در آغاز سوره (ضبحاً، قدحاً...) در پايان به حركت زير منتهى مى‏گردد: (خبير) كه پايان كار را نشان مى‏دهد

سوره زلزال

تناسب آهنگ اين سوره با مفهوم زلزله و لرزش، بى نياز از توضيح است، پنج آيه اول اين سوره به الف ممدوده ختم مى‏شود كه حتى بر خلاف سوره والعاديات، حرف ما قبل الف‏هاى ممدود اين سوره، متحرك مى‏باشند، در اين سوره نيز همانند سوره قارعه و عاديات پس از توصيف عمومى روز قيامت و يا منظره يورش، آهنگ سوره براى بيان مطلب بعد، تغيير مى‏يابد

سيد قطب، آيات آغازين اين سوره را چنين توصيف كرده است:

 صحنه‏اى است كه گويى در آن، زير پاى شنوندگان اين سوره، هر چيز ثابتى به حركت در مى‏آيد، و به نظر آنان چنين مى‏رسد كه در حال جنبش هستند و زمين زير پاى ايشان مى‏لرزد و حركت مى‏كند! صحنه‏اى كه دلها را از هر آنچه به آن از زمين پيوسته و آويخته‏اند و آنرا ثابت پنداشته‏اند، جدا مى‏سازد. اين نخستين اشاره از چنين مناظرى است كه قرآن تصوير مى‏كند و در آن حركتى را قرار مى‏دهد كه به محض استماع عبارت منحصر به فرد قرآنى، به اعصاب شنونده منتقل مى‏گردد. پس از اين اثر هنرى تصوير انسان در ميان اين صحنه ارايه شده و رسم انفعال‏هاى وى كه مى‏گويد:  مالها  به آن وضوع بيشترى مى‏بخشد.(37)

حسن ختام اين بخش از سخن را با كلام مرحوم آيت اللّه طالقانى قرار مى‏دهيم كه مى‏فرمايد:

طول بيشتر ايات اين سوره به تقريب يكسان است. از آيه اول با وزن شديد  مستفعل - فعلل - فعلالها  آغاز شده (38) و همه اوزان خفيف و كوتاه شده تا آيه شش كه متضمن بيان تفصيلى است و طول بيشترى دارد. آهنگ آيه اول با حروف قريب المخرج و مكرر  ذ - ز - ض  و تكرار لام و صداهاى حركت بالا و پايين و لرزه‏هاى متنوع و پى در پى را مى‏نماياند. همچنين است حروف و حركات آيات ديگر كه با دقّت و بررسى مشخص مى‏شود. فصول پنچ آيه اول كه به  ها  منتهى مى‏شود نماياننده وسعت و پيشرفت حوادث و تحولات است. (39)

پى نوشت‏ها:
1.  بلسان عربى مبين  (شعرأ، 26/195)
2. فضل القرآن على سائر الكلام كفضل اللّه على سائر خلقه، بحارالانوار، 92/19
3.  الرّحمن. علّم القرآن. خلق الانسان. علّمه البيان  (الرحمن، 55/1-4)
4. نگارنده، اين اصطلاح را از گفتار آيت اللّه آية الله محمد هادى معرفت اقتباس كرده است. نك. نظم آهنگ در قرآن، نشريه ميراث جاويدان، سال اول، شماره اول
5. نگارنده با وجود تتبعى كه كرده، نتوانسته تا اين لحظه به اثر مكتوبى از وى در اين زمينه دست يابد
6. بى شك سخن سيد قطب در مقام مقايسه است. يعنى اگر سوره‏هاى علق، مدثر، مزمل و نظاير آنرا با سوره هايى همچون: بقره، آل عمران و انعام، مقايسه كنيم، تشريع و اخبار غيبى و... در نظر اول، آن هم نظر عرب جاهلى كه فارغ از بسيارى مسايل است به چشم نمى‏آيند لكن ديده تحقيق، تخصّص و تدبّر، در همين سوره آغاز بعثت، معارفى عميق را در باب انسان‏شناسى، اخلاق، جامعه‏شناسى، روان‏شناسى و... خواهد يافت. خود سيد قطب بحثى موجز و بسيار زيبا را در همين رابطه در كتاب خود، ذيل آيات سوره مباركه علق آورده است. همچنين سخن مرحوم علاّمه طباطبايى جالب توجه است كه گفته‏اند: اگر زمينه‏اى باشد مى‏توانم تمام يمعارف قرآن را ذيل يك سوره كوچك بيان كنم (نك: تاجدينى، على، يادها و يادگارها، خاطراتى از عارف و مفسّر قرآن علاّمه طباطبايى /94، كانون انتشارات پيام نور، تهران 1374
7. محمود، مصطفى، القرآن محاولْ لفهم عصرى، چاپ ششم، دارالمعارف قاهره
8. همان /19
9. همان /17
10. همان /19، 20
11. باطنى، محمدرضا، چهار گفتار درباره زبان /29، انتشارات آگاه، تهران، 1375
12. شريعتى، على، هنر، ص 140
گفتنى است هرچند دكتر شريعتى يك موسيقيدان به معناى تخصصى كلمه نبوده است، لكن آن گونه كه از مجموعه آثار وى برمى‏آيد با موسيقى و مسايل مربوط به آن تا حدى آشنا بوده، همچنين تسلط وى بر زبان‏هاى عربى و فرانسه و ادبيات فارسى و معلومات زبان شناختى او از زبان‏هاى هند و اروپايى به وى امكان بررسى ويژگى‏هاى موسيقايى اين زبانها را داده كه در آثار وى قابل ملاحظه است
13. مندور محمد، در نقد و ادب، ترجمه دكتر شريعتى /140، ضميمه كتاب  هنر ، اثر مترجم
14. عرفان، حسن، پژوهشى در شيوه‏هاى اعجاز قرآن كريم /54، (با اندكى تصرف)،. انتشارات دارالقرآن الكريم حضرت آيت اللّه العظمى گلپايگانى (ره) قم
15. در نقد و ادب /140-142
16. الحناوى، محمد، الفاصلْ فى القرآن /201-322، به نقل از الخالدى، صلاح عبدالفتاح، نظريه التصوير الفنى عند سيّد قطب /110
17. فى ظلال القرآن، 4/2039، هامش، به نقل از: الخالدى، صلاح عبدالفتاح، نظريه التصوير الفنى عند سيّد قطب /111
18. در نقد و ادب /142-144
19. انيس، ابراهيم، آواشناسى زبان عربى (ترجمه الاصوات اللغويه) 23/، 24، مترجمان: ابوالفضل علامى، صفر سفيدرو، انتشارات اسوه، 1374
20. آواشناسى زبان عربى /25
21. همان /23
22. همان /62
23. همان /25
24. موارد فوق، بدون احتساب سوره مباركه حمد است
25. آواشناسى زبان عربى 63
26. همان /51
27. پرتوى از قرآن /319، ايشان چند بيت از مثنوى را نقل كرده‏اند كه توجه به آنها از لحاظ كاربرد  س  و احساسى كه القا مى‏كند، جالب است:
گرچه پنهان خار در آبست پست
چونكه در تو مى‏خَلَد دانى كه هست
خار خار حسّها و وسوسه
از هزاران كسك بودنى يك كسه
28. سيد قطب، فى ظلال القرآن، 8/699، 700، بيروت، دار احيأالتراث العربى، 1386
29. روشن است كه آيات سورهئ احزاب، مدنى و درباره منافقين و سوره تبت، مكى و درباره ابى لهب، از سركردگان شرك است و وجه انصراف از اين سوره به آن ايات، پيام و محتواى كلى سوره و تشابه بين دو گروه است
30. مجلسى، بحارالانوار، 89/207، دار احيأالتراث العربى - مؤسسْ التاريخ العربى، بيروت 1412
31. پرتوى از قرآن /255
32. پژوهشى در شيوه‏هاى اعجاز قرآن، ص‏34
33. سوره طه، آيه 105-107
34. برخى مراد از  والعاديات  را شتران حُجاج دانسته‏اند و دلايلى هم در اين‏باره‏ ذكررده‏اند، اين تطبيق با آيه دوم اين سوره، مناسبت ندارد: پرتوى از قرآن
35. از ديگر تناسبات اين سوره، تعبيرى است كه از مال به  خير  شده است. قرآن كريم علاوه بر آنكه در جاهاى ديگر نيز از مال به خير تعبير فرموده (سورهئ بقره، آيه، 180) از اسب نيز همين تعبير را كرده است: (سوره ص، آيه 32)
36. فى ظلال القرآن، 8/643
37. همان /640
38. گفتنى است آيه دوم نيز وزن  فعولن فعولن فعولن فعول  را دارد
39. پرتوى از قرآن /223/
منبع: گلستان قرآن ، شماره 124،

 

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

قران

كيفيت قرائت پيامبر اكرم(ص)

 قرائت ترتيل

قرآن كريم چنان كه از قرائت جبرئيل به نحو ترتيل ياد نموده است، پيامبر اكرم(ص) را نيز به اينگونه قرائت امر كرده است؛ در سوره مزمل مى‏فرمايد: «و قرآن را بصورت «ترتيل» و قرائت كن.»(1)

روشن است كه پيامبرى كه قبل از هر چيز افتخار بندگى پروردگار خويش را دارد، به امر الهى گردن نهاده و به گونه ترتيل قرائت مى‏نموده است.

در آيه شريفه ديگر قرائت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم قرائت همراه با تأنى و مَكث ذكر شده است، در سوره مباركه اسراء مى‏فرمايد:

«و قرآنى را جزء جزء بر تو نازل كرديم تا آنرا بتدريج و تأنى بر مردم قرائت نمايى»(2)

با توجه به تعبير «لتقرأه على الناس على مكث» كه در اين آيه آمده است و با نظر به تفاسير اين آيه ظاهرا «قرائت على مُكث» همان قرائت ترتيلى است(3)، گرچه بعضى از اين تعبير، صرف تدريج در قرائت و تنجيم قرآن را فهميده‏اند.(4)

حقيقت حُسن صوت، كرامت و موهبت الهى است و به همين جهت نيز امام صادق عليه السلام تمام پيامبران خداوند را داراى چنين موهبتى معرفى مى‏نمايد

قرائت ترجيع

قرائت ديگرى كه از پيامبر حكايت شده است «قرائت همراه با ترجيع» است، اين نوع قرائت بر خلاف قرائت ترتيل، تنها در نقل واقعه‏اى خاص وارد شده است. در صحيح مسلم آمده است كه:

«شعبه از معاوية بن قرة نقل كرد كه وى گفت: از عبداللّه بن مغفل مزنى شنيدم كه مى‏گفت: پيامبر اكرم(ص) در سال فتح (مكه) در ميانه راه سوار بر مركب خويش سوره فتح را قرائت نمود، پس در قرائت خويش ترجيع نمود.

معاويه (بن قرة) گفت: اگر ترس اجتماع و ازدحام مردم را نداشتم، هر آينه بر شما قرائت پيامبر را حكايت مى‏نمودم.»(5)

از قسمت پايانى حكايت فوق، حُسن و جذابيت زايد الوصف پيامبر اكرم (ص) نيز بدست مى‏آيد؛ چرا كه راوى ضمن اظهار اطلاع از نحوه قرائت پيامبر (ص)، عدم حكايت آن را ترس از ازدحام مردم اعلام مى‏كند.

البته بعضى كه مطلق «صوت مرجَّع» را موضوع حرمت غناء دانسته‏اند، در مقام توجيه روايت فوق و حمل برخلاف ظاهر بر آمده‏اند. محمد بن احمد قرطبى از قول بعضى ديگر، ترجيع در قرائت پيامبر را به جهت حركت مركب و در نتيجه امرى غير ارادى دانسته است(6)؛ اما پر واضح است كه اگر مقصود از نقل فوق اينگونه بود، بجاى تعبير «فرجَّع فى قرائته» از تعبير «رُجِّع قرائته» بايد استفاده مى‏شد.

قرائت حَسَن

در روايات زيادى، پيامبر اكرم (ص) داراى «قرائت حسن» و «صوت حسن» معرفى شده است. حتى قريش كه در اوايل بعثت دشمنى و عناد آشكار با پيامبر اكرم (ص) و خداى او داشتند و چون نام خداى برده مى‏شد مى‏گريختند (به جهت عداوت)، اما هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) در نيمه‏هاى شب به قرائت قرآن مى‏پرداخت، پنهانى به قرائت وى گوش مى‏سپردند. على بن ابراهيم قمى در ذيل آيه شريفه چهل و ششم سوره اسراء(7) اينگونه روايت كرده است:

«هنگامى كه پيامبر خدا (ص) شب را به قرائت قرآن سپرى مى‏كرد بجهت زيبايى قرائتش، قريش با علاقه فراوان پنهانى به صدايش گوش سپردند. و هنگامى كه آيه شريفه بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم را قرائت مى‏فرمود (بجهت عداوت با خداوند) از نزد او مى‏گريختند.»(8)

در روايت ديگر پيامبر اكرم (ص) نه تنها خوش صدا، كه خوش صداترين مردم در قرائت قرآن معرفى شده است(9)؛ در حقيقت حُسن صوت، كرامت و موهبت الهى است و به همين جهت نيز امام صادق عليه السلام تمام پيامبران خداوند را داراى چنين موهبتى معرفى مى‏نمايد.(10)

قرائت حسن، مى‏تواند وصف لازم هر كدام از قرائت‏هاى ترتيلى و ترجيعى قرار گيرد و قرائت احسن نيز بيانگر مرتبه والايى از قرائت ترتيل و يا ترجيع است.

هر مرتبه‏اى از حسن قرائت داراى تأثير خاصى است و مراتب والاى آن، نه تنها شنوندگان را مجذوب كه آن‏ها را مدهوش مى‏كند. پيامبر(ص) كه احسن الناس صوتا بوده است. از حُسن قرائتش بجهت رعايت حال مردم شنونده مى‏كاسته است. اين نكته از بيان حضرت امام كاظم (ع) به دست مى‏آيد. هنگامى كه حضرتش به توصيف قرائت جدشان على بن الحسين پرداختند از ايشان سئوال شد كه: آيا اينگونه نبود كه پيامبر خدا(ص) با مردم نماز مى‏خواند و (در حين نماز) صداى خويش را به قرائت قرآن بلند مى‏كردند(11)؟ حضرت كاظم در جواب فرمودند:

«پيامبر اكرم (ص) فقط به مقدار طاقت مأمومين با آن‏ها رفتار مى‏كرد.»(12)

مفهوم اين عبارت آن است كه گرچه پيامبر اكرم (ص) قدرت آفريدن قرائت مدهوش كننده را داشته است، اما بجهت رعايت حال مستمعين (خصوصا در حين نماز) از حُسن قرائت خويش مى‏كاسته است. نكته ديگر كه از اين كلام به دست مى‏آيد آن كه قرائت زيبايى كه موجبات صعقه و طرب را فراهم آورد، فى نفسه ممنوعيتى ندارد و پيامبر اكرم اگر چنين قرائتى را در نماز نمى‏كردند، صرفا بجهت عنوان ثانوى (رعايت حال مردم) بوده است نه ممنوعيت آن قرائت به عنوان اوّلى.

تذكر اين نكته در پايان قرائت‏هاى منقوله از پيامبر لازم است: قرائت حسن، مى‏تواند وصف لازم هر كدام از قرائت‏هاى ترتيلى و ترجيعى قرار گيرد و قرائت احسن نيز بيانگر مرتبه والايى از قرائت ترتيل و يا ترجيع است. قرائت ترتيل و ترجيع نيز امكان تصادق در فرد واحد را دارند؛ اما اكنون بجهت استيفاى عناوينى كه در قرائت پيامبر آمده است به جداسازى هر يك مبادرت گرديد. رابطه انواع و قرائات فوق و قرائات ديگر در ادامه مقال خواهد آمد.

----------------------

(1) ورتل القرآن ترتيلاً. مزمل، آيه 4.

(2) و قرانا فرقناه لتقرأه على الناس على مكث، اسراء، آيه 106.

(3) ر.ك: شيخ الطائفه ابو جعفر بن الحسن الطوسى، التبيان فى تفسير القرآن (بيروت، دارالحياء التراث العربى) ج 6، ص 530؛ و شيخ اسماعيل حقى البرسودى، تفسير روح البيان (بيروت داراحياء التراث العربى) ج 5، ص 210؛ و امام فخر رازى، التفسير الكبير (بيروت، دار احياء التراث العربى) ج 21، ص 61

(4) رك: محمد بن احمد الانصارى القرطبى، الجامع لاحكام القرآن (تفسير قرطبى) (بيروت، دار احياء التراث العربى) ج 10، ص 340.

(5) صحيح مسلم بشرح النووى (بيروت داراحياء التراث العربى، 1404) ج 6، ص 78ـ 81.

(6) محمد بن احمد قرطبى، پيشين، ج 1، ص 13.

(7) و اذا ذكرت ربك فى القرآن وحده ولوا على ادبارهم نفورا، اسراء، آيه 46.

(8) على بن ابراهيم قمى، تفسير القمى (قم، مؤسسه دارالكتاب، 1378 ق) ج 2، ص 20، متن روايت اينگونه است: «كان رسول اللّه اذا تهجد باالقرآن تسمّع قريش لحسن قرائته و كان اذا قرا بسم اللّه الرحمن الرحيم فرّوا عنه.»

(9) عن الباقر عليه السلام: «ان رسول اللّه(ص) كان احسن الناس صوتا بالقرآن»، محمد بن مسعود عياشى، تفسير العياشى (تهران، مكتبة العلمية الاسلامية) ج 2، ص 259.

(11) عن الصادق عليه السلام: «ما بعث اللّه نبيا الاحسن الصوت» محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمة (قم، مركز نشر دفتر تبليغات اسلامى) ج 8، ص 83 به نقل از اصول كافى ج 2، ص 616.

(12) مقصود سائل آن است كه اگر قرائت امام چهارم موجب صعقه مردم مى‏گرديده است پس چگونه مردم قرائت پيامبر راى مى‏شنيدند و چنين حالتى بر آن‏ها عارض نمى‏شد؟

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

کاتبان وحی

 

محمد هادی معرفت؛

پیامبر اسلام به ظاهر خواندن و نوشتن نمی‏دانست،و در میان قوم خود به‏داشتن سواد معروف نبود.زیرا هرگز ندیده بودند چیزی بخواند یا بنویسد،بنابر این‏او را«امی‏»می‏خواندند.قرآن هم او را با همین وصف یاد کرده است: الذین یتبعون‏الرسول النبی الامی... ، .. .فامنوا بالله و رسوله النبی الامی... (1).امی منسوب به ام(مادر)است و کسی را گویند که هم چون روزی که از مادر زاده شده است فاقد سوادباشد.معنای دیگری نیز گفته‏اند:منسوب به ام القری(شهر مکه)،یعنی کسی که درمکه زاده شده است.در قرآن در موارد دیگر نیز مشتقات این واژه آمده است: هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم... (2) شاید مقصود منسوبین به شهر مکه باشد، ولی‏احتمال نخست مشهورتر است و با آیه‏های دیگر قرآن بیش‏تر سازش دارد: «و منهم‏امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی...» (3) ،در این آیه جمله «لا یعلمون الکتاب‏» ظاهرا تفسیر «امیون‏»است و نیز از مقابله آنان(عرب)با اهل کتاب که اهل سواد بودند،به دست می‏آید(به جهت تناسب در عطف)که مقصود،فاقد کتابت و سواد است و حدیث منقول از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود: «انا امه امیة لا نکتب و لا نحسب (4).ما مردمی هستیم فاقد سواد کتابت و نگارش حساب‏»معنای نداشتن سواد را تایید می‏کند.
آن چه با معجزه بودن قرآن تناسب دارد،صرفا نخواندن و ننوشتن است نه‏نتوانستن خواندن و نوشتن. و ما کنت تتلو من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذن لارتاب المبطلون (5) ،تو هیچ کتابی را پیش از این نمی‏خواندی و با دست‏خود چیزی نمی‏نوشتی،و گرنه باطل اندیشان قطعا به شک می‏افتادند»مبادا کسانی که در صدد تکذیب و ابطال سخنان تو هستند شک و تردید کنند.این آیه دلیلی است‏بر این که پیامبر چیزی نمی‏خواند و نمی‏نوشت،ولی دلالت ندارد که نمی‏توانست‏بنویسد وبخواند و همین اندازه برای ساکت کردن معارضین کافی است،زیرا پیامبر را هرگز باسواد نمی‏پنداشتند،بنابر این راه اعتراض را بر خود بسته می‏دیدند.
شیخ ابو جعفر طوسی در تفسیر آیه می‏گوید:«مفسرین گفته‏اند نوشتن‏نمی‏دانست،ولی آیه چنین دلالتی ندارد.صرفا گویای این جهت است که‏نمی‏نوشته و نمی‏خوانده است و چه بسا کسانی نمی‏نویسند ولی قادر بر نوشتن‏هستند و در ظاهر وانمود می‏شود که فاقد سوادند و کتابت نمی‏دانند.پس مفاد آیه‏چنین است:پیامبر به نوشتن و خواندن دست نزده بود و او را عادت بر نوشتن‏نبود» (6).
علامه طباطبایی فرموده است:«ظاهر التعبیر نفی العادة و هو الانسب بالنسبة الی‏سیاق الحجة (7) ،ظاهر عبارت نفی عادت-بر نوشتن و خواندن-است و این در جهت‏استدلال مناسب‏تر است‏».
به علاوه داشتن سواد کمال است و بی‏سوادی نقص و عیب و چون تمامی‏کمالات پیامبر از راه عنایت‏خاص الهی بوده و هرگز نزد کسی و استادی تعلم نیافته(علم لدنی)پس نمی‏شود ساحت قدس پیامبر از این کمال تهی باشد.عدم تظاهر به‏سواد،برای اتمام حجت و بستن راه اعتراض و تشکیک بوده است،به همین دلیل‏پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به کاتبانی نیاز داشت تا در شؤون مختلف از جمله وحی برای اوکتابت کنند،لذا چه در مکه و چه در مدینه زبده‏ترین با سوادان را برای کتابت‏انتخاب فرمود.اولین کسی که در مکه عهده‏دار کتابت مخصوصا کتابت وحی شد،علی بن ابی طالب علیه السلام بود و تا آخرین روز حیات پیامبر به این کار ادامه داد.پیامبر صلی الله علیه و آله‏نیز اصرار فراوان داشت تا علی،آن چه را نازل می‏شود،نوشته و ثبت نماید تا چیزی‏از قرآن و وحی آسمانی از علی دور نماند.
سلیم بن قیس هلالی،که یکی از تابعین بود،می‏گوید:نزد علی علیه السلام در مسجد کوفه‏بودم و مردم گرد او را گرفته بودند،فرمود: «پرسش‏های خود را تا در میان شما هستم‏از من دریغ ندارید.درباره کتاب خدا از من بپرسید،به خدا قسم آیه‏ای نازل نشدمگر آن که پیامبر گرامی آن را بر من می‏خواند و تفسیر و تاویل آن را به من‏می‏آموخت‏».عبد الله بن عمرو یشکری معروف به ابن الکواء،یکی ازپرسش کنندگان صحابه علی علیه السلام و بسیار دانا و دانش‏مند بود،از وی پرسید:آن چه‏نازل می‏گردید و شما حضور نداشتید، چگونه است؟علی علیه السلام فرمود:«هنگامی که‏به حضور پیامبر می‏رسیدم،می‏فرمود:یا علی در غیبت تو آیه‏هایی نازل شد،آن گاه‏آن‏ها را بر من می‏خواند و تاویل آن‏ها را به من تعلیم می‏فرمود» (8).
اولین کسی که در مدینه عهده‏دار کتابت وحی گردید،ابی بن کعب انصاری بود.
او قبلا در زمان جاهلیت نوشتن را می‏دانست.محمد بن سعد گوید:«کتابت در میان‏عرب کمتر وجود داشت و ابی بن کعب از جمله کسانی بود که در آن دوره کتابت رافرا گرفته بود» (9).ابن عبد البر می‏گوید:«ابی ابن کعب نخستین کسی است که در مدینه‏عهده‏دار کتابت‏برای پیامبر صلی الله علیه و آله شد و او اولین کسی بود که در پایان نامه‏ها نوشت:
کتبه فلان...» (10.ابی بن کعب کسی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرآن را به طور کامل بر وی‏عرضه کرد.او از جمله کسانی است که در عرضه اخیر قرآن حضور داشت،بدین‏جهت در دوران یک سان کردن مصاحف در عهد عثمان سرپرستی گروه به او واگذارشده بود.و هرگاه در مواردی اختلاف پیش می‏آمد،با نظر ابی،مشکل حل‏می‏گردید (11).
زید بن ثابت در مدینه در همسایگی پیامبر صلی الله علیه و آله خانه داشت.او نوشتن‏می‏دانست.در ابتدای امر هر گاه پیامبر صلی الله علیه و آله نیاز به نوشتن داشت و ابی بن کعب حاضرنبود،به دنبال زید می‏فرستاد تا برای او کتابت کند.رفته رفته کتابت او هم رسمیت‏یافت و حتی با دستور پیامبر صلی الله علیه و آله زبان و نوشتن عبرانی را نیز فرا گرفت تا نامه‏های‏عبری را برای پیامبر صلی الله علیه و آله بخواند،ترجمه کند و پاسخ بنویسد.زید بن ثابت‏بیش ازدیگر اصحاب،ملازم پیامبر صلی الله علیه و آله برای نوشتن بود و بیش‏تر نامه نگاری می‏کرد (12).
بنابر این عمده‏ترین کاتبان وحی،علی بن ابی طالب،ابی بن کعب و زید بن ثابت‏بودند و دیگر کاتبان وحی،در مرتبه دوم قرار داشتند.
ابن اثیر گوید:«یکی از ملتزمین حضور در امر کتابت،عبد الله بن ارقم زهری بود.
او عهده‏دار نامه‏های پیامبر صلی الله علیه و آله بود،ولی عهده‏دار معاهده‏ها و صلح نامه‏های‏پیامبر صلی الله علیه و آله،علی بن ابی طالب بود».او می‏گوید:«از جمله کاتبان،که احیانا برای‏پیامبر صلی الله علیه و آله کتابت می‏کردند،خلفای ثلاثه،زید بن عوام،خالد و ابان دو فرزندسعید بن العاص،حنظله اسیدی،علاء بن حضرمی،خالد بن ولید،عبد الله بن رواحه،محمد بن مسلمه،عبد الله بن ابی سلول،مغیرة بن شعبه،عمرو بن العاص،معاویة بن ابی سفیان،جهم یا جهیم بن صلت،معیقب بن ابی فاطمه وشرحبیل بن حسنه بودند».
او می‏افزاید:«نخستین کس که از قریش برای پیامبر کتابت نمود عبد الله بن سعدبن ابی سرح بود،سپس مرتد شد و به سوی مکه باز گشت و آیه «و من اظلم ممن‏افتری علی الله کذبا او قال اوحی الی و لم یوح الیه شی‏ء...» (13) در شان او نازل گردید» (14).
ظاهرا این افراد از جمله کسانی بودند که در میان عرب آن روز با سواد بودند ونوشتن و خواندن می‏دانستند و در مواقع ضرورت گاه و بی‏گاه حضرت برای نوشتن‏از آنان استفاده می‏کرد،ولی کاتبان رسمی سه نفر فوق و ابن ارقم بودند.
ابن ابی الحدید گوید:«محققان و سیره نویسان نوشته‏اند که کاتبان وحی،علی علیه السلام و زید بن ثابت و زید بن ارقم بودند و حنظله بن ربیع تمیمی و معاویه،نامه‏های‏پیامبر صلی الله علیه و آله را به سران،نوشته‏های مورد نیاز مردم و هم چنین لیست اموال و صدقات را می‏نوشتند» (15).ابو عبد الله زنجانی تا بیش از چهل تن را جزء کاتبان وحی شمرده‏است (16) که ظاهرا هنگام ضرورت از وجود آنان استفاده می‏شده است.
بلاذری در خاتمه کتاب فتوح البلدان از واقدی آورده است:«هنگام ظهور اسلام،در میان قریش،هفده نفر نوشتن را می‏دانستند: علی بن ابی طالب،عمر بن الخطاب،عثمان بن عفان،ابو عبیدة بن جراح،طلحة بن عبید الله،یزید بن ابی سفیان،ابوحذیفة بن عتبة بن ربیعه،حاطب بن عمرو(برادر سهیل بن عمرو عامری)،ابوسلمة بن عبد الاسد مخزومی،ابان بن سعید بن العاص بن امیه، برادرش خالد بن سعید،عبد الله بن سعد بن ابی سرح،حویطب بن عبد العزی،ابو سفیان بن حرب،معاویة بن ابی سفیان و جهیم بن صلت و از وابستگان قریش:علاء بن حضرمی.
از زنانی که در صدر اسلام نوشتن را می‏دانستند می‏توان از ام کلثوم بنت عقبه،کریمه بنت مقداد و شفاء بنت عبد الله نام برد.شفاء به دستور پیامبر به حفصه‏نوشتن آموخت و بعد از آن حفصه در زمره نویسندگان قرار گرفت.عایشه و ام سلمه‏از زنانی بودند که فقط خواندن می‏دانستند.
در مدینه سعد بن عباده،منذر بن عمرو،ابی بن کعب،زید بن ثابت،که نوشتن‏عربی و عبری را می‏دانست،رافع بن مالک،اسید بن حضیر،معن بن عدی،بشیر بن سعد،سعد بن ربیع،اوس بن خولی و عبد الله بن ابی نوشتن می‏دانستند» (17).
شیوه کتابت در عهد رسالت‏بدین گونه بود که بر هر چه یافت می‏شد و امکان‏نوشتن روی آن وجود داشت،می‏نوشتند،مانند:
1- عسب:جمع عسیب،جریده نخل،چوب وسط شاخه‏های درخت‏خرما که‏برگهای آن را جدا می‏ساختند و در قسمت پهن آن می‏نوشتند.
2- لخاف:جمع لخفه،سنگ‏های نازک و سفید.
3- رقاع:جمع رقعه،تکه‏های پوست‏یا ورق(برگ)یا کاغذ.
4- ادم:جمع ادیم،پوست آماده شده برای نوشتن.
پس از نوشته شدن،آیات نزد پیامبر و در خانه ایشان ضبط و نگهداری می‏شد.
گاهی برخی از صحابه می‏خواستند سوره یا سوره‏هایی داشته باشند،آن‏ها رااستنساخ کرده و بر روی تکه‏های برگ یا کاغذ می‏نوشتند و نزد خود نگه می‏داشتندو معمولا در محفظه‏های پارچه‏ای به دیوار می‏آویختند (18).
آیه‏ها به گونه‏ای منظم و مرتب،در هر سوره ثبت می‏گردید و هر سوره با نزول‏بسم الله آغاز یافته و با نزول بسم الله جدید ختم آن سوره اعلام می‏شد و سوره‏ها بااین رویه هر یک جدا و مستقل از یک دیگر ثبت و ضبط می‏شد.در عهد رسالت‏هیچ گونه نظم و ترتیبی بین سوره‏ها صورت نگرفت.
علامه طباطبایی می‏فرماید:«قرآن به صورت امروزی در عهد رسالت ترتیب داده‏نشده بود،جز سوره‏های پراکنده بدون ترتیب و آیه‏هایی که در دست این و آن بود ودر میان مردم به طور متفرق وجود داشت‏» (19).

پی‏نوشتها:


1- اعراف 7:157 و 158.
2- جمعه 62:2.
3- بقره 2:78.
4- تفسیر کبیر رازی،ج 15،ص 23.
5- عنکبوت 29:48.
6- ابو جعفر(شیخ طوسی)،التبیان،ج 8،ص 193.
7- المیزان:ج 16،ص 145.
8- سلیم بن قیس هلالی،السقیفه،ص 214-213.
9- طبقات ابن سعد،ج 3،قسمت 2،ص 59.
10- ر.ک:الاصابة،ج 1،ص 19.ابن عبد البر قرطبی،الاستیعاب فی معرفة الاصحاب در حاشیه الاصابه،ج 1،ص 51-50.
11- ر.ک:التمهید،ج 1،ص 348-340.مصاحف سجستانی،ص 30.
12- ر.ک:ابن اثیر،اسد الغابة فی معرفة الصحابه،ج 1،ص 50.الاستیعاب در حاشیه الاصابه،ج 1،ص 50 ومصاحف سجستانی،ص 3. طبقات ابن سعد،ج 2،قسمت 2،ص 115.
13- انعام 6:93.
14- ر.ک:اسد الغابة،ج 1،ص 50.
15- ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغه،ج 1،ص 338.
16- زنجانی،ابو عبد الله،تاریخ القرآن،ص 21-20.
17- ر.ک:ابو الحسن بلاذری،فتوح البلدان،ص 460-457.
18- ر.ک:التمهید،ج 1 ص 288.تلخیص التمهید،ج 1 ص 133.
19- المیزان،ج 3،ص 79-78.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

منكران وحي انواع تهمتها را به رسول خدا و قرآن كريم مي‌زدند گاهي مي‌گفتند قرآن، شعر است و پيامبر شاعر! گاهي قرآن را سحر و پيامبر را ساحر، مي‌دانستند، زماني مي‌گفتند ديگران او را تعليم مي‌دهند كه اين افسانه را بگويد و گاهي هم قرآن را افترايي مي‌دانستند كه پيامبر بر خدا بسته است « أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ»[1].
خداي سبحان در برابر اين تهمت به پيامبر خود مي‌فرمايد: « قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً»
[2] أي پيامبر بگو اگر من به دروغ سخني را به خدا نسبت داده باشم، مشمول قهر خدا مي‌شوم و شما نمي‌توانيد مرا از قهر خداي سبحان نجات دهيد؛ زيرا در برابر اراده‌ي خدا نه كسي مي‌تواند جلوي مقتضي را بگيرد و اراده‌ي الهي را از حدّ اقتضا بيندازد و نه كسي مي‌تواند مانعي در برابر اراده‌ي او ايجاد كند.
اراده‌ي خدا همان است و تحقق مرادش همان؛ چون سراسر عالم هستي نيروي مجهّز و آماده‌ي الهي‌اند « لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
[3] اگر همه‌ي موجودات جهان سپاهيان حق تعالي و مأموران اجراي اراده‌ي خدايند، پس هيچ چيزي نمي‌تواند از تحقق اراده و مراد خداوند جلوگيري كند.
گاه فردي معمولي چيزي را به دروغ به خدا نسبت مي‌دهد و دعوي نبوّت دارد، چنين شخصي اگر چه مشمول قهر خداوند مي‌شود امّا اين قهر الهي آنچنان سريع و كوبنده نيست كه مهلت توبه به او ندهد و گرنه هيچ مدّعي مقام نبوّت ظهور نمي‌كرد و در اوّلين زمان، افترا نابود مي‌شد. اگر شخصي كه نبوّت او تثبيت و رسالتش در جامعه پذيرفته شد، بخواهد دروغي را به خداوند نسبت دهد، در اين مورد خداوند هرگز به چنين شخصي مهلت نمي‌دهد؛ زيرا مهلت دادن به او سبب انحراف و گمراهي مردم از سوي خداوند خواهد شد و صدور چنين كار قبيحي از خداوند محال است، از اين رو فرمود: « وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»
[4] «فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» اگر پيامبر چيزي را به دروغ به ما نسبت دهد، ما رگ حيات او را قطع مي‌كنيم و توان او را مي‌گيريم و احدي هم نمي‌تواند جلوي قهر ما را بگيرد.
بين مُتَنّبي، يعني كسي كه ادعاي دروغين نبوّت دارد، و نبّي مفتري، كه فرضاً شخصي به مقام نبوّت برسد و سپس به خداوند افترا ببندد، تفاوت زيادي وجود دارد و خداوند نَبّي مفتري را ـ اگر به فرض وجود داشته باشد ـ يكباره و سريع نابود و رسوا مي‌سازد ولي مدّعي نبوّت را تدريجاً ذليل خواهد كرد. از اين رو رهبران سياسي گروه گمراهي مانند فرقه‌ي گمراه بهائيّت چيزي را به «الله» نسبت دادند و تدريجاً به ذلّت و رسوايي افتادند وخداوند چند صباحي به آنها مهلت داده تا پليدي خود را بيشتر نشان دهند و حجّت بر آنان تمام‌ گردد و آزمايشي براي مؤمنان باشند « وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»
[5]مهلتي كه خداي سبحان به چنين فرقه‌هاي منحرف مي‌دهد براي آن است كه اينها نبيّ مفتري نيستند بلكه از آغاز ادعا، دروغگويي بيش نبوده‌اند.
خداي سبحان نه تنها بر افترا نبودن قرآن تأكيد مي‌ورزد بلكه اساساً اين كتاب و معجزه‌ي ختميّه را غير قابل افترا معرفي مي‌كند « وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري مِنْ دُونِ اللَّهِ»
[6] يا: « ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري»[7] يعني اين قرآن از آنجا كه معجزه و كلام خداي « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ»[8] است خود آن نيز «ليس كمثله شيء» است و امكان مثل‌آوري ندارد، هيچ كس نمي‌تواند مانند آن سخن بگويد و مجعول خود را به جاي كلام الهي جا بزند. اگر قرآن معجزه است، ديگران از آوردن مثل آن و يا تغيير و دست بردن در آن عاجزند. چه كسي مي‌تواند مانند قرآن كه چكيده‌ي جهان هستي است جَعْل كند همان طور كه كسي نمي‌تواند كيهان و كهكشان و منظومه‌ي شمسي بسازد، جعل چيزي به نام قرآن و كلام الهي ممكن نيست.
به عنوان نمونه، گاهي گفته مي‌شود «لم يقم زيد» يعني زيد نايستاد و گاه گفته مي‌شود «ما كان ليقوم» او نمي‌توانست بايستد. اينكه خداي سبحان مي‌فرمايد « ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري»
[9] يا مي‌فرمايد « ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري»[10] يعني اساساً قرآن كريم چيزي نيست كه قابل افترا باشد تا بعد بگوييم آيا افترايي در آن واقع شده يا نه؟ آنقدر اين كتاب، عزيز و حكيم و بلند مرتبه است كه هيچ كس نمي‌تواند مثل آن را افترا ببندد. بنابراين، هر آنچه كه در مقام تلاوت از حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيده شده، عين وحي الهي است و ايشان از روي هوي و هوس، چيزي را از ناحيه‌ي خود يا ديگران بر قرآن اضافه نمي‌كند « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي»[11] افزون بر اين، اطلاق آيه مزبور هر گونه گزاف گويي و باطل سرايي را از لسان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ درباره‌ي دين، خواه به عنوان قرآن يا حديث قدسي و يا حديث متعارف، مردود مي‌داند.


[1] ـ سوره‌ي أحقاف، آيه‌ي 8؛ بلكه مي‌گويند:
[2] ـ سوره‌ي احقاف، آيه‌ي 8.
[3] ـ سوره‌ي فتح، آيه‌ي 4؛ لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست.
[4] ـ سوره‌ي حاقّه، آيات 44ـ47.
[5] ـ سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 178؛ آنها كه كافر شدند، (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مي‌دهيم، به سودشان است. ما به آنان مهلت مي‌دهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند؛ و براي آنها عذاب خواركننده‌اي (آماده شده) است.
[6] ـ سوره‌ي يونس، آيه‌ي37؛ شايسته نبود (و امكان نداشت) كه اين قرآن، بدون وحي الهي به خدا نسبت داده شود.
[7] ـ سوره‌ي يوسف، آيه‌ي 111؛ اينها داستان دروغين نبود.
[8] ـ سوره‌ي شوري، آيه 11؛ هيچ چيز مانند او نيست.
[9] ـ سوره‌ي يونس، آيه‌ي 37.
[10] ـ سوره‌ي يوسف، آيه‌ي 111.
[11] ـ سوره‌ي نجم، آيات 3 و 4؛ و هرگز از روي هواي نفس سخن نمي‌گويد. آنچه مي‌گويد چيزي جز وحي كه بر او نازل شده نيست.

قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

قرآن, در بخـش ديگري از روش استـدلال نحـوه استـدلال انبيـاي سلف ـ عليهم السلام ـ را بـا طاغوتيان عصرش نقل مـي كند كه فلان پيامبر با فلان طاغي اين چنيـن استدلال كرده است. همه اين ها براهيـن عقلي است و يكـي از روش هاي هـدايت است بـراي كسـانـي كه قـدرت تفكـر دارند. 2ـ تقليدايماني: روش ديگر تقليد ايماني است. خيلـي از افراد به محضر معصـوم ـ سلام الله عليه ـ مـيآمـدند; مثلا از رسـول الله ـ صلـي الله عليه وآله وسلـم ـ بعد از اثبـات رســـالت و معجزه و مانند آن سـوالي در باره حق تعالـي, قيامت, فرشته ها مـي كردنـد, پيامبر هرچه مي فرمود آنان يقيـن پيدا مي كردند. راه دوم مثل راه اول يقينا كافي است يعني راه ديني مثل برهان عقلـي يقينا كافـي است و همه حكما هـم فرمـوده انـد كه قـول معصـوم ـ عليه السلام ـ مي تواند حد وسط برهان قرار بگيرد ; يعني همان طور كه يك مبرهـن مـي تـوانـد بگـويـد مثلا «عالـم متغير است», «هر متغيري حادث است»يك متدين هـم مي تـواند بگويد: «ايـن قول معصـوم است»و «هر چه معصوم فرمـود حق است», قـول معصـوم مـي تـواند حـد وسط برهان قرار بگيرد, اما اگر كسي يا مستقيما از خـود معصوم بشنود كه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخـن اوست و براي بيان حكـم واقعي هـم فرمود يعني اصل صدور قطعي, جهت صدور قطعي, دلالت هـم قطعي, قول معصـوم مي تـواند حد وسط قرار گيرد. اما كسي در عصر معصـوم نيست و خبر متـواتري كه سند را قطعي كند ندارد و دلالت هـم نص باشد ندارد يا بي معارض در دست ندارد, ايـن شخص اگر بخواهد به استناد خبري, مطلبي را ثابت كند اگر اهل رقـم و حساب باشد مـي بيند صدها اصل عقلايـي را بايد روي هـم بچيند و تلـي از اصـول درست كند تا بتـواند يك مطلبـي را بفهمد. اگر روايتي پنج جمله داشت وايـن روايت از امام ششم ـ سلام الله عليه ـ تا ما به ده يا بيست واسطه رسيـد, ما در باره تك تك ايـن وسايط و جمله ها بـايـد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدم نسيــــان, اصل عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه, را روي هـم بچينيم تا يك مظنه اي به دستمان بيايـد, آن وقت در برابـر انباري از اصـول يك ظن سطحي نصيب ما مي شـود. اگر مسئله ما مربـوط به موضـوعات عملي بود كه هميـن حجت است و بايد عمل كرد, اما اگر مربـوط به مسائل اعتقادي بـود ايـن ظنـون سـودي ندارد و آن چه هـم در حديث شريف ثقلين است ايـن است كه عتـرت همتاي قرآن است نه روايت, نفرمـود روايت هـم تاي قـرآن است بلكه فـرمـود عتـرت همتـاي قـرآن است. روايات مجعول و غير مجعول داريـم اما عترت تماما نور هستند «و كلامهم نـور». چـون روايت, جعلي دارد و قرآن مصـون از جعل است, روايت همتاي قرآن نيست, پـس فقط عتـرت همتاي قـرآن است. پـس تا ايـن جـا دو راه از روش هاي هـدايت را گفتيـم: راه بـرهان و راه تعبد ايماني. 3ـ تهذيب نفـس: اگر كسـي نمـي خواهـد درس بخـوانـد يا فـرصت درس خـوانـدن نـدارد آيـا راهـي به شنـاخت حقايق دارد؟ قرآن مـي فرمايد راه هدايت براي چنيـن افرادي از طريق راه تهذيب نفـس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفـس را خـود شارع مشخص كـرده است. اين كه فـرمـود: «واعبـد ربك حتـي ياتيك اليقيـن»معلوم مي شود همان طوري كه با برهان يقيـن حاصل مي شـود با عبادت هـم يقين به دست ميآيد. يك وقت كسـي عبادت مـي كند براي ايـن كه مكلف به عبادت است و در جهنـم نسوزد ايـن يك همت است, گاهي هـم عبادت مي كند به شـوق بهشت, لذا كتاب هاي دعا را ورق مي زند ببيند كه براي كـدام عبادت ثـواب بيشتري از نظر بهشت ياد شـده است كه آن را بخواند. گاهي نه براي جهنـم است و نه بهشت بلكه عبادت مي كند كه هر گونه حجاب را برطـرف كند و معبـود خـود را ببينـد و حق بـر او روشـن بشـود, مثل «حـارثه بـن مـالك». آيه «واعبـد ربك حتـي ياتيك اليقيـن»هم راه تهذيب نفـس است كه در آن, هـم راه مشخص شده و هـم نتيجه. ايـن «حتي», در آيه شريفه, حتاي «منفعت»است نه حتاي تحديد نه يعني عبادت بكـن تا به يقين برسي كه اگر به يقين رسيدي معاذ الله عبادت را ترك كني, چـون اگر عبادت را ترك كردي همان جا سقـوط مي كني مثل ايـن كه به ما گفتند اگر خـواستي دستت به كليد برق برسد ايـن پله هاي نردبان را طـي كـن تا بالا بروي و كليد برق را بزنـي, اگر كسـي از پله هاي نردبان بالا رفت بعد گفت نردبان چيست گفتـن همان و سقـوط همان, اگر به ما گفتنـد پله هاي نردبان را بالا برو تا دستت به سقف برسد نه يعنـي وقتـي دستت به سقف رسيـد حـالا نـردبـان را انكـار كـن و گـرنه سقـوط مـي كنـي. پـس ايـن «حتـي»حتاي حد نيست, حتاي منفعت است ; يعني يكي از فـوايد مترتبه بر عبادت پيدايـش يقين است, «فاذا اتاك اليقيـن فاقـم العباده و حسنها و اتمها و اكملها»اگر يقيـن پيدا كردي بهتـر و زيباتـر عبادت بكـن. ايـن عبادت است كه راه «حارثه بـن مالك»است, نبايد كسي بگـويد اين راه مخصوص معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ است, چـون «حارثه»يك آدم عادي بـود و در محضر حضـرت اين راه را ياد گرفت. ايـن كه فـرموده انـد: «قلب المـومـن عرش الرحمـن»به اين شرط كه در اين قلب كينه احدي نباشد, ايـن قلب سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر اميرالمومنيـن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ آبروي دنيا و افـراد دل باخته به دنيا را مي بـرد, هيچ كسـي در امت اسلامـي به انـدازه حضرت امير دنيا را بـي آبـرو نكرد. او آن قـدر دنيا را رسوا و مفتضح كرد و به طور غيرمستقيـم دنيا خـواه را رسـوا كرد كه آبـرويـي بـراي دنيـا نگذاشت. شمـا يك دور به طـور عميق نهج البلاغه را مطالعه بفـرماييـد و در تشبيهات حضـرت در بـاره دنيا دقت كنيد, گاهي دنيا را به صـورت استخوان خـوك در دست فرد جذام گرفته معرفـي مـي كند, گاهي به صـورت «عفطه عنز»و در جايي به صـورت عطسه انف, گـاهـي به صـورت «ورقه در دهـان جـراده». آن بزرگـوار آن چنان آبروي دنيا را برد كه در امت اسلامـي احـدي اين چنين دنيا را بي حيثيت نكرد. اگر كسي دنيا را ايـن طـور بـي آبـرو كرد دنيازده را نيز هـم چنين. حال ايـن تعبير حضرت(ع) را در بـاره عده اي ببينيـد, ايشـان در كلمات قصـار شماره 367 ايـن چنيـن مـي فرمايـد: «يا ايهاالناس متاع الـدنيا حطام مـوبـيء»پاييز كه مي شود ساقه ها زرد شـده و مي ريزند و خشك مـي شـوند و با يك تكان همه از بين مي روند, ايـن را «حطام»مي گـويند, فرمـود ايـن حطـامـي است وبا دار (مـوبـي) يعنـي بيمـاري وبـا مـيآورد «فتجنبـوا مـرعاه»ايـن جا جايـي است وبا خيز, اولا: حطام است دنيا براي كسي بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه هايش هـم حطام است, دست بزني مي ريزد و ايـن ساقه هـم وبا مـيآورد نچريد. «فتجنبـوا مرعاه قلعتها احظي من طمانينتها و بلغتها ازكـي مـن ثروتها حكم علي مكثر منها بالفاقه و اعين مـن غني عنها بالراحه من راقه زبـرجها اعقبت ناظريه كمها و مـن استشعر الشغف بها ملات ضميره اشجانا»آن گاه فرمود: «لهن رقص علي سويداء قلبه»«سـويدا»حبه شـيء و هسته مركزي را مـي گـويند, سـويداي دل يعنـي آن حبه, آن هسته مركزي دل, آن دل دل. خلاصه, فـرمـود در دل دل ايـن اوباش دارنـد رقص مـي كننـد: «لهن رقص علي سويداء قلبه هـم يشغله و غم يحزنه كذلك حتي يوخذ بكظمه»خوب اگر چنان چه اين چنين شد, آن دل توان ايـن راندارد كه اهل عبادت باشد واز عبادت طرفي ببندد. اگر همه ايـن ها را به دور انداخت مي گويد «حارثه بـن مالك»كه بود كه من نيستم. اين تعبير, تعبيـر خـوب و پسنديـده اي است ايـن كه به ما مـي گـوينـد مسابقه بـدهيد يعنـي اين كه چرا او رفت و من نروم ايـن «مـن»مذمـوم نيست, «فاستبقـوا»هميـن است ; يعنـي مسابقه بدهيد نه تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا»جلـو بزنيد, اين راهي نيست كه تصادف داشته باشد چـون درايـن معارف و معانـي تزاحمي نيست همه مي گـويند بيا تـو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه همه مي گويند مـن مي خواهم بگيرم ايـن تزاحم است اما در معارف هر يك مـي گـويـد اين دنيارا تو بگير, اين حطام را تـو بگيـر, ايـن چراگاه وبا خيز مال تو او مي گويد مال تو مـن رفتم ايـن سبقت در نجات از رذيلت و فراهـم كردن فضيلت تزاحمـي ندارد, لذا فرمـود: تا تـوانستـي سابقـوا و استبقـوا تـا تـوانستـي سارعوا نه تنها سابقـوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشـويد, سرعت بگيريد, وقتي سـرعت گـرفتيد امام متقيـن مـي شـويـد, لذا بگـوييـد: «واجعلنا للمتقين اماما». برخي چون حل ايـن گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته اند كه: «واجعلنا للمتقيـن امـامـا»يعنـي «واجعل لنـا مـن المتقيـن اماما»مي فرمايد چرا همت ما پست باشد كه يك كسي كه با تقـواست امام ما باشد ما چرا امام المتقيـن نباشيم, چرا كاري نكنيـم كه همه مردم باتقـوا به ما اقتدا كنند. ايـن راه براي همه باز است اين راه, راه تواضع است, اگر كسي متـواضع تر و خاكسارتر شد ايـن گـونه حرف مي زند, اگر «هوالله هـو»شد اين چنيـن حرف مي زند و مي گويد: «واجعلنا للمتقيـن اماما»خدايا توفيقمان بده كه مـن طوري باشـم كه همه مردم باتقوا به مـن اقتدا بكنند يعني علـم و عمل و سيره علمي مـن براي مردم باتقـوا الگو باشد.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

حالا بياييـم در قرآن معاذالله تحميل كنيم بگـوييـم, نه, قرائت آن اين چنيـن نيست, بلكه اين گونه است كه: «واجعل لنا مـن المتقين اماما». جمع ميان سه راه هدايتي جمع هر سه راه عقل, تهذيب نفـس و تعبد ايماني ممكـن و شدني است ; يعني هم انسان با برهاني كه خـود قرآن اقامه كرده است هـم با ظواهر ديني و هـم با تهذيب نفـس مـي تـواند حركت كند. يقينـي كه خـداي سبحان به ابراهيـم ـ سلام الله عليه ـ داد با درس خـواندن به دست نيـامـد, چـون وضع حضـرت ابـراهيـم مشخص بود: دوران كـودكي را در غار گذراند كم كـم آمد بيرون و فرمـود: «و كذالك نـري ابـراهيـم ملكـوت السمـوات والارض و ليكـون مــــــن الموقنين.»ما ملكوت را نشانـش داديـم تا او اهل يقيـن بشـود. خـوب ايـن راه را هـم كه به ما نشان دادنـد فرمـود: چرا شما در ملكوت سفر نمي كنيد؟ «او لـم ينظروا في ملكـوت السموات والارض»ما را نه تنها تشـويق كردند, تـوبيخ كردند كه چرا نگاه نمي كنيد چرا نمـي رويد. پـس يك راهـي است رفتنـي, به ما گفته انـد كه اگر قدري جلـوتر رفتي هـم اكنون كه ايـن جا نشستي جهنـم و اهلـش را مي بيني: «كلا لو تعلمون علم اليقيـن لترون الجحيم»حالا ببينيد بر سر اين آيه چه ها آوردند گفتنـد بين ايـن دو جمله چيزي محذوف است كلا لـو تعلمـون علـم اليقيـن مثلا عمل صالح مـي كنيد بعد اگر مرديد لترون الجحيـم خـوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه كافر چه غيركافر, ديگر نيازي نـدارد كه بفرمايـد اگر اهل يقيـن باشيد جهنـم را مي بينيد. چرا ما بگوييـم آن در آيه شريفه فـوق, وسطهـا محذوف است, لذا بـرخـي چيزي به عنـوان پسـونـد بــــراي «لـوتعلمون علـم اليقيـن»در تقدير گرفتند كه با آن هـم آهنگ نيست و يك چيزي به عنـوان پيـش وند براي «لترون الجحيـم»ذكر كـرده انـد كه با اين هـم سان نيست. چـرا ما اين چنيـن با قـرآن برخورد كنيم, فرمود: «كلا لوتعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقيـن ثـم لتسئلـن يومئذ عن النعيم»فرمود شما اگر اهل علـم اليقيـن باشيد جهنـم را مي بينيد نشانش ايـن است كه عده اي هـم ديدند, در نتيجه اين راه رفتنـي است. پـس ايـن كه فرمـود: «ان هذاالقرآن يهدي للتـي هـي اقـوم», سه راه را به ما نشـان داد جمع اش هـم ميسر است هيچ كـس در هيچ شرايطي نمي تـواند بهانه بياورد, بعضـي كه اهل تهذيب نفـس نيستنـد براي آنها سخت است, چـون هر شب بايد غذا بخورند و هميشه بايـد بخـوابنـد, بالاخره يك نماز صبحـي هـم مي خوانند ديگر حالا هرچه شد, شد اهل ايـن كه شب كـم غذا بخـورد, يك مقداري سبك باشد سحري داشته باشـد اهل اين نيست. ايـن گـونه افـراد بالاخـره اهل فهم كه هستنـد, اگـر اهل فهم و تفكـر عقلـي باشند با استـدلال. بعضـي هستند كه نه اهل استـدلال انـد و نه اهل تهذيب, بلكه اهل ظواهر ديني انـد, قرآن ايـن راه ظواهر دينـي را به آنان معرفـي كرده است ; يعني هـم با ظواهر ديني در آن جا كه ظواهر ديني به نصاب اعتبار رسيده است و هـم با براهيـن عقلـي و استدلال ها آن جا هـم در صـورتـي طبق براهيـن به حد نصاب استـدلال رسيده باشد و هـم از راه تهذيب نفس در صورتي كه تهذيب به شرايط به نصاب لازم رسيده باشد وعده خـداي سبحان هـم كه هست: «الذيـن جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا»هم ما را تشـويق كرد و هـم فرمود كه اگر يك قدري ايـن راه را طي كردي مـن نشانت مي دهـم و هدايتت مي كنم.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

ايـن معنا را كه معادل و هم سنگ و هـم ترازوي هميـن آيه سـوره حشـر است كه: «لـو انزلنا هذاالقرآن علـي جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله». قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگري جـدا نخـواهد شد. آن بيان «لو احبني جبل لثهافت»هميـن بيان است, منتها مرحوم سيد رضي ـ رضـوان الله عليه ـ اين چنيـن معنا مي كند كه اگر كسي محب مـن باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مـي شـود كه از پا در ميآيد. خـوب آن معنا هـم في نفسه حق است اما نه آن معناي لطيفي كه از اين جمله متوقع است. واقع هم هميـن طور است يعني اگر كسي بخـواهـد آن حقيقت را تحمل كنـد از پاي در مـيآيـد چرا يك خبـر سنگين باعث سكته بعضـي مي شـود؟ چـون آن خبر سنگيـن است. حالا ما روزي در پيـش داريـم «يوما يجعل الولدان شيبا»و آن حقيقت را قـرآن هم بيان كـرده است. و الان هـم هست. از بيان امام هشتـم ـ سلام الله عليه ـ به خـوبي برميآيد فرمـود: «از ما نيست كسي كه بگـويـد بهشت و جهنـم الان خلق نشــده است». اين ها را قرآن براي انسان بازگـو كرده است, چطـور ايـن خبـرهاي سنگيـن هيچ اثري در انسان ايجاد نمي كند. همان بيان رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلـم ـ كه فرمـود: «مـن تعجب مي كنـم كسي قرآن بخواند و پير نشود». خبر سنگيـن بعضي را از پا در ميآورد و براي بـرخـي هيچ تاثيري نـدارد, سرش هـم ايـن است كه «وجـود ذهني»اثر نمي گذارد بلكه علـم و علاقه اثر گذار است. منزلي آتش گرفته دو نفر ايـن خبر را مـي شنـوند: يكـي مامـور آتـش نشاني و ديگري صاحب خانه, واكنـش اين دو نفر در برابر ايـن خبر, يك سان نيست, مامور آتـش نشاني با خونسردي به وظايف خـود عمل مي كند تا هر چه زودتر آتـش را مهار كند و از ضرر و زيان بيـش تر جلـوگيري نمايـد. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگـران است كه گاهـي به سكته و مرگ كشيده مي شـود. چرا؟ علت آن علـم و آگاهي نيست, چـون هر دو مـي دانند, بلكه علاقه و دل بستگـي است. مامـور آتـش نشاني دلبسته نيست لذا كار خـودش را انجام مي دهد. آن چه در انسان اثر مـي گذارد دلبستگـي و علاقه شـديـد است, اگـر آن علاقه بـود انسان مي نالد و اگر نبـود باكـش نيست, ايـن كه فرمود:«لـو احبني جبل لتهافت»اگر كـوه بخـواهد محبت مرا تحمل بكند ريز ريز مـي شـود همين است. انسان محبـوبـي به ايـن زيبايـي داشته باشـد و او را نبينـد او واقع ما را آدم كرده است يعنـي ايـن اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ما را آدم كرده اند, اين كه ما قبر ايـن بزرگواران و در حرم اينها را مي بوسيم و مي بوئيـم براي ايـن كه اگر آنان نبودند ما بايـد همه الگـوهاي خـود را از كافـران مـي گـرفتيـم, اكنـون مـي بينيد كه همه تمدن هاي جـديد از يك طرف و همه امكانات روز از طرف ديگر وقتـي به مسائل اخلاقـي مي رسند واقعا «كالانعام بل هـم اضل»هستنـد. ايـران كه متاسفانه در مقايسه با غربـي ها از نظر صنعت پيشرفتـي نداشته, يعني نگذاشته اند كه داشته باشد, با ايـن كه استعداد دارد. نياكان ما هـم كه قبل از اسلام در اين سرزميـن آتـش پرست بودند, پـس نه سابقه مذهبـي درخشاني داشتيـم نه اكنـون پيشرفت صنعتي و علمـي چشـم گيري داريـم, بنابر اين اگر علي و اولاد علـي در ايـن سرزميـن نبـودند ما چه مـي شديم؟ ما هرچه داريـم از بركت قرآن و اهل بيت عليهم السلام است, آنان به ما حيات دادنـد. بـراي انسان مسافرتـي به كشـورهاي غربـي و كفرآلـود, لازم است تا وضع صنعت و پيشـرفت هاي علمـي آنـان را ببينـد بعد وضع اخلاقـي آن هـا را هـم ببيند. انسان گاهي بعضي بولتـن هايي را كه به قرآن كريـم اهانت شـده مي خـواند كاملا احساس مـي كند كه ايـن اهانت كننـدگان از هر سنگي سخت تراند: «و ان منها كالحجاره او اشد قسوه»يا «كالانعام بل هـم اضل»هيچ چيزي براي آن ها مطرح نيست الا درندگـي. ايـن كه مـي بينيد به لطف الهي مردم ايران از نظر اخلاق در مسير سعادت انـد فقط و فقط به بركت علي و اولاد علـي است. خـوب انسان ايـن مسائل را ببينـد بعد خـواهد فهميد اهل بيت نسبت به ما حق حيات دارنـد چـون ما و پـدران و اجـداد ما را زنـده كـردنـد. مـا كه به آن ها دست رسـي نداشته باشيم اينها را نبينيم نه در خواب ببينيـم نه در بيداري ببينيـم ايـن است كه انسان در فراق اينها مي سـوزد: «لـو احبني جبل لتهافت»پـس قرآن اگر بر كوه نازل بشود آن را متلاشي مي كند چنانچه محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ هـم در قلب كسـي باشـد او را متلاشـي مـي كند. ايـن محبت, اختصاص به حضرت امير ندارد, بلكه منظور از «لـو احبني»«ولـي خـدا»است ; يعنـي معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ اميـدواريـم نصيب همه بشــود.(1) انسان و تحمل امانت الهي «لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـي جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثال نضـربها للناس لعلهم يتفكـرون.»«اگـر ايـن قرآن را بر كوهي فرو مـي فرستاديـم, يقينا آن(كـوه) را از بيم خدا فروتـن(و) از هم پاشيده مي ديدي. و ايـن مثل ها را براي مردم مـي زنيـم باشـد كه آنان بينديشند.»ايـن كريمه كه در باره قـرآن شناسـي است در حقيقت ناظر به عظمت و اهميت قـرآن است. سـر ايـن عظمت هـم آن است كه هر كلامي به اندازه متكلمش عظيم و بزرگ است, لذا دليل حكمـي كه در اين آيه آمده است هـم اجمالا در ايـن آيه يـاد شـده است هـم به تفصيل در سه آيه بعد. مفهوم متلاشي شدن كوه ها : مضمـون آيه اين است كه اگر ايـن قرآن بـر كوه نازل شـود كـوه را متلاشي مـي بينيد. كلمه «متلاشي»از شيءاي مشتق نشده يعني لاشـيء مـي شـود وگرنه باب تفاعلـي نيست كه يك ثلاثـي مجرد داشته باشـد. «تلاشي,يتلاشي»اين چنين نيست اين اصلش «لايشيء»است. از ايـن كلمه «لاشي ء»باب تفاعل ساخته شده متلاشـي مـي شـود يعني لاشييء مي شود. «لرايته خاشعا متصدعا»يعني متلاشي مـي شـود چرا متلاشـي مـي شـود؟ نفرمود:«من خشيتنا»فـرمـود: «مـن خشيه الله»ايـن التفات از غيبت به خطاب براي تامين دليل ايـن حكـم است پـس اصل حكـم ايـن است كه «لو انزلنا هذاالقرآن علي جبال لرايته خاشعا متصـدعا»چـرا «مـن خشيتنـا»نفـرمـود, بلكه فـرمـود: «مـن خشيه الله», چون «الله»متكلـم است هيچ موجودي نمي تواند تجلي الهي و كلام الهي را تحمل كند و هميـن معنا را در سه آيه بعد كه در ميـان اسمـاي حسنـاي حق است بـازگـو مـي كند: «هوالله الذي لا اله الا هو»«هـوالله الذي لا اله الا هـوالملك القدوس»«هوالله الخالق الباريء»كه ايـن سه آيه پشت سر هـم در بيان تـوصيف و شـرح اسماي حسناي آن متكلم است و اگـر متكلـم عظيم بود قهرا كلام او هـم عظيم است و كلام او آن چنان عظيـم است كه كوه توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخـن از «خشيت»است نه خوف, بيـن خشيت و خـوف, تفاوت وجـود دارد; خشيت آن ترسي است كه با تاثـر قلبـي همـراه باشـد ولـي خـوف اين چنيـن نيست, لذا مـوحـدان عالـم فقط از خدا مـي ترسند از غيرخـدا خشيتـي ندارند, مـوحـدان هـم مانند ديگران از هر چيز گزنده و آسيب رسانـي خائف اند: از مار, عقرب گزندگان و درندگان و يا بي احتياطي ماشيـن ها مـي ترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خـوف آن ترتيب اثر عملـي است, ولـي خشيت آن چيزي است كه انسان آن را مبدا اثر بـدانـد و از او بهراسـد. در ايـن جا هـم سخـن از خشيت الهي است, خشيت با شعور همراه است و نشانه آن است كه كـوه ها هـم شعور دارند. براي اثبات شعور كوه ها و مانند آن چند دليل مي تـوان اقامه كرد: دليل اول همان شعور عمومي است كه خدا براي هر موجـودي ثابت مي كند كه «له اسلـم مـن في السمـوات», «لله يسجـد ما فـي السمـوات», «يسبح لله ما فـي السمـوات», «فقال لها و للارض ائتياطـوعا و كرها»كه ايـن چند دسته از آيات قرآن كريم به خوبي دلالت مي كند بر سرايت شعور عمومي. درباره كـوه ها همان آياتـي كه در سـوره مباركه«ص»و مانند آن آمده است كه خدا به كـوه ها دستـور مـي دهند كه با داود هـم نـوا بـاشنـد نشـانه آن است كه آنها هـم دركـي و تسبيحـي دارنــــد. آيه شانزده به بعد سوره «ص»ايـن است كه: «انا سخرنا الجبال معه يسبحـن بـالعشـي و الاشـراق»و هـم چنيـن در بحث هـاي ديگـر مـي فرمايد: «يا جبال اوبـي معه»ايـن كه فرمـود ما كـوه ها را مسخر داود كرده ايـم كه صبح و شام همراه او تسبيح مي كنند مثل يك نماز جماعتـي كه مامـوميـن به امامشان اقتدا مي كنند سلسله جبال به داود ـ سلام الله عليه ـ اقتـدا مـي كردنـد. و هـم چنيـن «يا جبال اوبي معه»ايـن اوب يعني رجوع تاويب يعني آن شدت رجـوع و كثرت رجوع است, اگر كسـي چنديـن بار به خـداي سبحان رجـوع كنـد مي شود «اواب»; يعني كسي كه پر رجـوع باشد. «آب»يعني «رجع,مآب»يعني مرجع آن كسي كه اهل رجـوع مكرر است به او مي گـويند اواب: «يا جبال اوبـي معه»پـس نشانه اين است كه كـوه ها ايـن شعور را دارند. انسـان بـا عظمت تـر است يـا مـوجـودات ديگــر ؟
قـرآن يك تعبيـري در باره عظمت انسان ها نسبت به مـوجـودات ديگـر نظير آسمان ها و زميـن و سلسله جبال دارد و نيز تعبير ديگـري كه مقابل ايـن تعبير است, گاهـي به عده اي خطاب مـي كند كه شما بزرگ تريـد يا آسمان؟ خـوب آسمان از شما بزرگ تـر است: «اانتـم اشـد خلقا ام السماء بناها»ايـن دو دسته آيات در قرآن كريـم مقابل هـم هستند.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

به عبارت ديگر, يك سلسله آياتـي است كه مـي گـويد از انسان كاري برمي آيد كه از آسمان ها ساخته نيست چه رسد به زميـن و سلسله جبال: عظمت قرآن «انا عرضنـا الامـانه علـي السمـوات والارض والجبـال فـابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسان انه كان ظلـوما جهولا»و آياتي مشابه اين. پس اين دسته از آيات دلالت مي كند برايـن كه از انسان كـاري سـاخته است كه از آسمـان هـا و زميـن و سلسله جبـال ساخته نيست و هـم انسـان بزرگ تـر از آسمان ها و زميـن است. دسته ديگر آياتـي است كه مـي فرمايد آسمان ها و زميـن و كـوه ها از شما بزرگ تـرنـد. ايـن دو دسته آيات جمع شـان چگـونه است. در نصايح لقمان به فرزنـدش آمـده است كه: «انك لن تحرق الارض و لـن تبلغ الجبال طـولا»هر چه گردن فرازي بكنـي بالاخـره قـدرت نـداري كه زميـن را بشكافي و به رفعت كـوه ها برسي. در سـوره مباركه مومـن (غافر) اين چنين آمده است كه: «لخلق السمـوات والارض اكبـر مـن خلق الناس و لكـن اكثـرالنـاس لايعلمون»آفرينش آسمان ها و زميـن از آفرينـش مردم بزرگ تر است, ولـي اكثر مردم نمـي دانند. خـوب اگر آسمان ها و زميـن بزرگ تر از مـردم اند و انسان ها كـوچك تـر از آسمان ها و زميـن انـد, چـرا از آسمان ها حمل بار امانت بر نيامده است؟ هم چنيـن در سوره مباركه نازعات آيه 27 مي فرمايد: «اانتـم اشد خلقا ام السماء بنيهارفع سمكها فسويها و اغطش ليلهاو اخرج ضحيها»پس ايـن دسته از آيات مي فرمايد: آسمان ها و زميـن از انسان ها بزرگ ترند. دسته ديگر از آيات مي فرمايد: از انسان كاري ساخته است كه از آسمان ها و زميـن ساخته نيست. راه جمعش اين است انسان اگر منهاي آن روح و ديـن و عقل حساب بشـود; يعني هميـن بدن مادي باشد; هـم چنان كه كافر و منافق خـود را هميـن بدن مادي مي پندارد, و مي گـويد: «ان هي الا حيـاتنـا الـدنيـانمـوت و نحيـي»و مـي گـويـد: «و ما يهلكنا الا الدهر»با هميـن بينـش محـدود مادي در برابر وحـي مـي ايستد. پـس ايـن انسان منهاي عقل است, انسان منهاي عقل مي شـود جرم مادي, قهرا زميـن و كـوه و آسمان از او بزرگ تر است, لذا لقمان در نصيحت خـويـش مي فرمايد: «انك لن تخرق الارض و لـن تبلغ الجبال طولا»ايـن طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مي كني نمي تـواني زميـن را بشكافي و به گردن فرازي كـوه ها نمي رسي, خدا هـم مي فرمايد: «لخلق السمـوات والارض اكبر مـن خلق الناس»خدا مي فرمايد: «اانتم اشد خلقا ام السماء بنيها»و ايـن انسان است كه بار امانت حمل نمي كند, اين همان است كه «مثل الذيـن حملـوا القـرآن ثـم لـم يحملوها»«مثل الذيـن حملـوا الانجيل ثـم لـم يحملـوها»همـان است كه «مثل الذيـن حملـوا التـوراه ثـم لـم يحملـوها»اگـر كسـي زير بار وحـي نـرود «مثل او كمثل الحمار يحمل اسفـارا»حمـار و خلقت او هـرگز از سلسله جبـال و زميــن بـالاتـر نيست, ايـن كه وحـي بـر او نـازل شــد و «فنبذوه وراء ظهورهـم»ايـن انسان منهاي عقل, هرگز از آسمان ها بالاتـر نيست. اما آن انسانـي كه وحـي را مي پذيرد و مي فهمد و عمل مـي كند ايـن يقينا از آسمان ها بالاتر است, چـون ايـن آسمان ها جرم است و روزي بساط آن ها برچيده مي شـود: «والارض قبضته يوم القيامه والسمـوات مطـويات بيمينه»و بدن انسان مي پـوسد و دوباره خدا زنده مي كند اما روح كه هرگز نمي ميرد, روح كه هرگز از بيـن نمي رود, آسمان ها بساطشان بـرچيـده مـي شـود و سلسله جبـال بسـاطشان جمع مـي شـود. عظمت قرآن در طرح موضوعات
ايـن كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزي است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمي تواند تحمل كند, واقعش هميـن است, انسان وقتي نزديك بعضـي از آيات مي رود از ترس برمـي گردد كه ايـن آيه يعني چه؟ هر چه هـم تلاش و كوشـش بكند به خـودش اجازه ورود نمي دهد, يك نمونه آن را در ايـن جا ميآوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه: اي پيامبر, از تـو سـوال مـي كنند كه وضع كـوه ها چه خـواهد شـد: «يسئلـونك عن الجبـال فقل ينسفها ربـي نسفا فيذرها قاعا صفصفا لاتري فيها عوجا و لا امتا»ايـن آيه را مـي تـوان فهميـد. يعنـي سـوال مي كنند در هنگام قيامت كـوه ها وضعش چگونه خـواهد شد؟ شما درجـواب بگـو: «خداوند اين كوه ها را درهـم مي كـوبد و همه ايـن دره هاي ناصاف با ريزش كـوه ها صاف مـي شـود و هيچ اعوجاج و امت و كجـي در صحنه قيامت نيست.»در دنيا يك انسان ممكـن است در اثر خلاف كاري خـود را به گـونه اي پنهان كند و از شهري به شهري ديگر يا از مجمعي به مجمعي ديگر بـرود, اما در صحنه قيامت هيچ جايـي بـراي استتار نيست نه تپه اي نه كـوهـي نه دامنه اي نه تلـي و نه ديواري است: «لاتـري فيها عوجـا و لا امتـا». قاع و صفصف ايـن آيه را انسان مـي تـواند بفهمـد. يا ايـن آيه كه: «يـوم تكـون الجبال كالعهن المنفـوش»اين كـوه ها كه سنگيـن است ما سنگينـي ايـن ها را كـم مـي كنيـم مثل پنبه هاي ندافي شده مثل عهن و پنبه ندافـي شده سبك مي شوند. يا ايـن آيه كه: روزي فرا مي رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا»ايـن كـوه ها كه خيلي سفت و سخت است مثل يك تلي از شـن مـي شـود كه شما يك گـوشه اش را اگر با انگشت بـرداريـد بقيه مي ريزد, اين را مـي گـويند «كثيب مهيل»ايـن قبيل آيات را هـم مي توان فهميد اما مي رسيـم به ايـن قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا»كوه ها مي روند و مي روند و سراب مي شوند. اگر كسي نخـواهد تـوجيه كنـد, كـوه هـا سـراب مـي شـود يعنـي چه؟ سراب يعني هيچ, انسان از دور خيال مـي كرد كـوه است وقتـي نزديك رفت مي بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا ايـن آيه را بفهمـد. بعد ازاين كه چندين وجه تـوجيه كرد بهترين وجه ايـن است كه اعتراف كند كه مـن نمي فهمـم. گاهي انسان در برابر بعضـي از آيات قرار مي گيرد و از ترس برمـي گردد كه ايـن يعني چه, چقدر ما توجيه كنيـم سراب يعني هيچ. نه ايـن كه خرد يا ريز و يا سبك مي شـود بلكه «و سيرت الجبال فكانت سرابا»حالا ما «كانت»را به «صارت»تـوجيه كـرديـم و حال ايـن كه «كانت»معناي كانت است نه معناي «صارت»حالا گيرم تـوجيه كـرديـم كه آن جا سـراب مـي شـود, سـراب يعنـي هيچ, كـوه چطـور هيچ مـي شـود؟ ايـــن فقط «درمورد»كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنيـن است. ايـن از آن آيـاتـي است كه انسـان واقعا حـريـم مـي گيـرد. ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهري دارد و يك باطنـي, در بيانات حضرت اميرـ سلام الله عليه ـ آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنـش عميق است. در خطبه هيجدهـم نهج البلاغه آمده است كه: «و لـوكان مـن عنـد غيرالله لـوجـدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره انيق و بـاطنه عميق لاتفنـي عجـائبه و لاتنقضــي غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به»خـوب به ايـن كتابـي كه ظاهرش زيباست و باطنـش خيلـي عميق است و ما را هم دستـور داده اند كه هم در ظاهر و هـم در باطـن قرآن تـدبر كنيـم و هرچه هـم انسان استخراج كنـد تمام نمي شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران, قهرا ايـن عميقي كه وصف باطـن قرآن است و ما را هـم به تعمق در ايـن قرآن وادار كـرده انـد غير از آن تعمقـي است كه از دعائم و ريشه هاي كفـر به شمار آمـده است. در نهج البلاغه در كلمـات قصـار كلمه 31 آن جـا كه: «و سئل عليه السلام عن الايمان»حضـرت فـرمـود: ايمان چهار ركـن و پـايه دارد, آن گـاه دربـاره كفـر هـم فـرمود: «والكفـر علـي اربع دعائم علـي التعمق والتنازع و الزيغ والشقاق»معلوم مي شـود آن تعمق در جهل و افراط و خـودپسندي و امثال ذالك است كه تعمق مذموم است و ايـن تعمق در باطـن قـرآن است كه «بـاطنه عميق»و تعمق ممـدوح. روش هاي هدايت در قرآن قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنـش عميق است, چگونه و با چه روش هايي مردم را هدايت مـي كنـد؟ قرآن مـدعي است كه نه تنها براي هـدايت مـردم آمـده است كه «شهر رمضـان الذي انزل فيه القـرآن هـــدي للنـاس»بلكه بهتـريـن روش هـدايت را قـرآن به عهده دارد, هيچ كتابي نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سـوره اسراء آمده است كه: «ان هذاالقرآن يهدي للتـي هـي اقـوم»پـس هيچ كتـابـي همـاننـد قـرآن هـادي مـردم نيست. ايـن روش هدايتـي را خـود قرآن با روش هاي گوناگـوني معرفي كرده است: 1ـ راه استـدلال: قـرآن بـارها به ما فـرمـوده تعقل و تفكـر كنيد, ايـن كار, تشويق به استدلال است, حتي خود قرآن هـم از راه استـدلال با ما سخـن گفته است ; مثلا مـي فرمايد: «لـو كان فيهما آلهه الاالله لفسـدتـا»«ام خلقـوا مـن غيـر شـيء ام هــــــم الخالقون». احتجاجات انبيا ـ عليهم السلام ـ را بازگـو كـرد كه فلان پيامبـر براي اثبات تـوحيـد حق با فلان طاغي اين چنيـن برهان اقامه كرد. نقل بـراهيـن عقلـي از انبياء سلف ـ عليهم السلام ـ در قرآن كـم نيست. ايـن ها خطوط كلي سه گانه است كه هر كدام ده ها نمونه دارد يكي اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه ايـن ها ده ها آيه دارد يكي اين كه براي ما و با ما با استدلال سخـن گفت فرمود اگـر خـدايـي نيست بگـو ببينـم شمـا را كه آفـريـد؟ يا بايد بگوييد موجـود خود به خـود خلق مي شـود, يا بايد بگوييد خودمان, خـودمان را آفريديـم «اءم خلقـوا مـن غير شيء اءم هـم الخالقـون»شما هر تلاش و كوششي بكنيد ايـن دو آيه مباركه بدون مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بـود, اگر بگويي «خلقوا مـن غير شيء»يعني فعل فاعل نمي خـواهد مي شـود تصادف, اگر بگويي كه نه, فعل, فاعل مي خواهد ولي فاعل فعل خـود ماييـم كه مي شود دور, اگر عين شما باشد, اگر مثل شما باشد كه مي شود تسلسل, ايـن همان بـرهان عميق فلسفـي «دور و تسلسل»است, منتها همـان طـوري كه اين «ما كنا معذبيـن حتي نبعث رسولا»را وقتي به دست يك اصولي ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مي كند, ايـن جمله مباركه «ام خلقوا مـن غير شييء ام هـم الخالقـون»را وقتي به حكيم داديد بحثهاي عميق عقلي را از آن استنباط مي كند ايـن نحوه استدلال چه براي اثبات اصل مبدا و چه براي تـوحيد كه قرآن با ما به عنـوان احتجاج سخـن گفت فراوان است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

همه ايـن بحث ها در مسئله آخـري از سـوره مباركه حشـر ان شاءالله روشـن خـواهد شـد كه اينها هيچ ارتباطـي به مقام ذات اقدس الله ندارد چـون بارها به عرض رسيد كه انبيا در ايـن جا راه ندارنـد تا چه رسد به ديگران, صفات ذاتـي هـم كه عيـن ذات حق است آن جا هـم احـدي راه ندارد. تمام ايـن تجليات و ظهورات و امثال آن در محـور فعل است و تعينات فعلي, آن جا كه كار خداست همه بحث ها در ايـن محـور است آن جا كه ذات خـداست اوليـن مـوحـد و مـولاي همه مـوحـدان كه حضـرت امير ـ سلام الله عليه ـ است به همه اعلان خطر كرد كه آن جا منطقه ممنـوعه است «لايـدركه بعدالهمـم و لا يناله غوص الفتـن»احـدي آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تا چه رسـد به شـاگـردان آن ها. تمام ايـن بحث ها در محـور تعينات و ظهورات فعلـي ذات اقـدس الهي است ايـن فعل اگر چنان چه بر كـوه بتابد كـوه متلاشـي مي شـود. پـس قرآن تجلي حق است و اگر حق براي كوه تجلي كند كوه تـوان آن را ندارد حالا شما نمونه هايـش را در روايات پيدا مي كنيد: در كتاب «تـوحيد»صدوق بابـي است به نام «بـاب الـرويه», در آن جـا زراره ظاهـرا از امام صـادق ـ سلام الله عليه ـ سـوال مـي كند كه: «ما تلك الغشيه التـي كانت تصيب رسـول الله صلـي الله عليه و آله»آن غشيه, آن مـدهـــــوش نه بيهوشـي, آن حالي كه به حضرت دست مي داد در هنگام وحـي چه بـود؟ حضرت مي فرمـود:«ذاك اذا تجلي الله سبحانه له مـن غير ان يكـون بينه و بيـن الله احد»مي فرمـود آن وقتي كه خدا بلا واسطه براي رسولـش ـ صلي الله عليه و آله وسلـم ـ تجلي مي كرد بدون ايـن كه بين خداي سبحان و بيـن رسول خدا فرشته اي فاصله و واسطه باشد آن گاه آن حال به پيغمبر دست مي داد كه نمي تـوانست تحمل كند, مدهوش مـي شد, خـوب يك درجه بالايـش طـوري است كه اگر پيامبر (ص) ببيند مدهوش مي شود نه بي هوش. درجات ديگـري دارد كه مع الـواسطه است تـا بـرسـد به آن مـراحل نازله. در ذيل آيه 41 سـوره نساء: «و جئنا مـن كل امه بشهيـد و جئنا بك علي هـولاء شهيدا». آن جا ظاهرا ايـن حديث هست كه ابـن مسعود مي گويد مـن روزي وارد مسجدشدم رسـول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلـم ـ تنها بـود به مـن فـرمـود قرآن بخـوان, قرآن را بازكردم و خـوانـدم تا به ايـن آيه رسيدم كه ما در قيامت از هر كسي يك شهيدي و شاهدي حاضر مي كنيـم و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلـم را شهيد شهدا قرار مـي دهيـم, هـم شهيـد بـر انبيا و اولياينـد هـم شهيد بر امت ها. اين جا به ايـن آيه كه رسيدم اشك در چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است, مـن تعجب مي كنم كسي قرآن بخواند و پير نشود قرآن آدم را پير مي كند». آيا همين علوم حصوليه و مفاهيـم و هميـن الفاظ بما لها مـن المعانـي المـوضـوعه است كه انسان را پير مـي كنـد؟ باايـن ها كه ما مرتب سـر و كار داريـم و حال آن كه اثـري در ما نـدارد, يا ايـن كه چيز ديگـري در قـرآن هست. آيه شـريفه «لـو انزلنا هذاالقرآن...» سخنـي بالاتر از مسئله تحــــدي است. در قرآن شناسـي از نظر خـود قرآن كريم چند مسئله است: يكي ايـن كه قرآن همه نيازهاي بشر را الي يوم القيامه به عنـوان خطـوط كلي ترسيـم كرده است: «تبيان كل شيء». مسئله ديگر اين است كه احدي نمي تـواند مثل ايـن قرآن را بياورد, اين اعجاز قرآن است. اعجاز هـم چنديـن فصل دارد: در بخـش فصاحت و بلاغت, تبيين مسائل حقـوقي, تبييـن معارف, بازگويي اخبار غيب, تبييـن مسائل سياسي و امثال آن, قرآن معجزه است. كه خود معجزه يك كتابي است داراي فصولي يك بخش در ايـن است كه اگر همه جـن و انـس جمع بشـوند هـم فكري كنند مثل ايـن نمـي تـوانند بياورند امايك بخـش در اين است كه ما ايـن قرآن را اگر بر كـوه نازل مي كرديم كوه تحمل نمي كرد ولي انسان تحمل مي كند, ايـن كدام انسان است؟ و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مي شد ايـن كـوه ريز ريز مي شد؟ معلـوم مي شـود كه براي قرآن يك مرتبه اي هست كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشـود كـوه را ريز ريز مـي كند اما انسانها تحمل آن را دارنـد ايـن كـدام انسان است كه تحمل آن را دارد؟ در نهج البلاغه چنـد جا سخـن از آن است كه خـداي سبحان بر عقـول و انديشه هاي مردم تجلي كرده است, يكي در خطبه 185 است كه فـرمـود: «و تشهد له المرائي لا بمحاضـره لـم تحط به الاوهام بل تجلـي لها بها»خداوند براي ايـن اوهام و عقـول به وسيله خـود عقـول تجلي كرده است ; يعني اگر ايـن درجه نفـس, خـود را ببيند خدا را مي بيند نه اين كه از خـود پـي به خـدا مـي برد ايـن همان برهان «اثر الاقـدام يدل علـي المسير»است ايـن كه معرفت نفـس نيست. انسان خود را بشناسد بگويد مـن چون حادث هستم پس محدث مي خواهم, يا مـن چون متحركـم محرك مي خواهم, چون ممكنم واجب مي خواهم, چون فقيـرم غنـي مـي خـواهـم, ايـن ها كه راه هاي مـدرسه است و راه هاي «اشهدهـم علـي انفسهم»نيست, ايـن ها خـودشان را مـي شناسنـد و مي گويند ما كه ممكنيم واجب مي خواهيـم. اما ايـن بيان حضرت امير (ع) آن است كه ذات اقـدس اله در آينه اوهام وعقـول تـابيـد. در بحث هاي «اشهدهـم علي انفسهم»گذشت كه اگر كسي بتواند سر آينه را خـم بكند آينه را نشان خـود آينه بدهد آن گاه از آينه سـوال بكند كه چه مي بيني نمي گـويد خـودم را مـي بينـم كه از آينه صاحب صورت سوال بكند كه را مي بيني مي گويد تورا مي بينـم, چون در آينه جز صاحب صـورت چيز ديگـري كه نيست. و منظور از آينه آن نيست كه در بازار آينه فـروشان است, بلكه منظور از مرآت همان است كه در كتاب هاي عقلي مي گويند مرآت, آن شيشه و جيوه و قاب را نمي گـويند مرآت آن مرآت بالقوه است به وسيله او صورت ديده مي شـود كه ايـن مرآت نيست و وسيله صورت صاحب صورت ديده مي شـود چـون آن صورت ما به الرويت است به وسيله او صاحب صورت ديده مـي شـود آن صـورت را مي گـويند مرآت, نه آن شيشه جيوه, آن صـورت هـم كه هيچ چيز نيست اگـر از ايـن صـورت سـوال بكننـد چيست و كيست؟ مـي گـويد صاحب صـورت, هميـن يك حرف دارد. آيه «و اشهدهـم علـي انفسهم»نيز هميـن را بيان كـرد در آن آيه آمـده است كه خـداي سبحان از انسان ها سـوال مي كند كه را مـي بينيـد, نمـي گـوينـد ما عبديـم, تو ربي بلكه فقط مي گويند تو, نه ايـن كه به عبوديت خود و ربـوبيت حق اعتراف كنند تا بشـود دو چيز. «و اذ اخذ ربك مـن بني آدم مـن ظهورهم ذريتهم و اشهدهـم علي انفسهم الست بربكـم»نه «الستـم عبيدي»و «الستـوا بربكـم»نفرمود كه: «مگر نه آن است كه شما بنده ايد و مـن خدايـم»سوال دو چيز نيست و جواب هم دو چيز نيست, هم سوال يك چيز است و هـم جواب: «الست بربكـم قالوا بلي».اگر آن صورت هر آينه مي تـوانست حرف بزند صاحب صورت از او سـوال مي كرد كه را نشان مي دهي؟ چه خبر است؟ مـي گفت: تـو, نمي گفت مـن و تـو. در مسئله تجلي هـم اين چنيـن است نفرمـود كه خداوند به وسيله آيات ديگر براي ايـن عقـول و اوهام تجلـي كرده است كه «تجلـي لها بها»يعنـي بـراي هميـن اوهام و نيـروهـاي ادراكي به وسيله خود نيروي ادراكي تجلي كرده است, هميـن ; يعني خـود عقل مجلاي حق و مـرآت حق است. در خطبه 186 كه خطبه تـوحيـد است و مرحوم سيدرضي مي فرمايد: وتجمع هذه الخطبه مـن اصول العلم ما لا تجمعه خطبه در آن جا مـي فرمايد:«و تشيرالالات الـي نظائرها منعتها منذ القـدمه و حمتها قـد الازليه و جنبتها لــولا التكمله بها تجلـي صـانعها للعقـول و بها امتنع عن نظر العيـون لا يجـري عليه السكـون و الحـركه»خـدا كه بـراي عقل تجلـي كرده است از ديده ها مستـور است خوب, پـس تجلي خدا براي خـود عقول هست منتها مثل آن است يك صاحب صـورتي مثل ايـن كه «ليـس كمثله شيء»اما از باب تشبيه معقـول به محسـوس, مثل ايـن كه آفتابـي در برابـر آينه تابيـد, اما ايـن آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را نشان نمي دهد ايـن غبار گرفتـن هـم تعبير خـود قرآن كريـم است فرمود: «كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون»سر ايـن كه نمي فهمند بـراي آن است كه ايـن غذاهـاي مشتبه, ايـن حـرفهاي مشتبه, ايـن رفتارهاي مشتبه «رين»است, غبار و چرك است, ايـن چـرك و ريـن صفحه دل را مي پـوشاند, آينه دل كه ريـن گرفته است چيزي را نشان نمي دهد: «كلا بل ران علي قلـوبهم ما كانـوا يكسبـون»ريـن هـم همين غبار چرك است. پـس تجلي از ايـن طرف هست لذا نه كوه متلاشي مـي شـود نه انسان ها براي آن كه چيزي بـر انسان نتابيـد چهار تا الفاظ است و چهار تـا مفهوم است و يادگـرفته نه مفهوم آن وجـود سنگين دارد نه ايـن الفاظ, وجود ذهني كه اثر ندارد علـم است كه اثر دارد نه وجود ذهني, تا علـم بشود طول مي كشد, واز وجود ذهني كاري هـم ساخته نيست. مفهوم مي شـود كه قرآن حقيقتـي دارد كه به اين آساني تحمل پذير نيست. تحمل ولايت اهل بيت
ولايت اهل بيت ثقل اصغر است يعنـي عترت پيامبـر ـ عليهم السلام ـ نيز هميـن گـونه است ; يعنـي عترت با حقيقت قرآن يكـي است. اگر چنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسـي باشد او هـم تحمل پذير نيست. وقتـي به حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ گزارش رسيد كه «سهل بـن حنيف»رحلت كرد فرمود: «لو احبني جبل لتهافت»كوه اگر بخـواهد محبت مرا در دل بگيرد ريز ريز مـي شـود.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

خداي سبحان قرآن را به عنوان نور، معرّفي كرده است: « قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»[1] و در جاي ديگر مي‌فرمايد: كفّار و منافقين در تلاشند كه نور خدا را با فوت دهانشان خاموش كنند ولي خدا نمي‌گذارد: « يُرِيدُونَ أَنْ ليُطْفئِوُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ الله مُتّمُ نُورِهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»[2] از بين بردن قرآن كريم و خاموش كردن اين نور الهي به يكي از دو صورت محقق مي‌شود: يا قرآن را از اساس نابود كنند و يا آن را به صورت كتابي تحريف شده در بين مردم باقي گذارند كه نتواند هدف و رسالت اصلي خود را برساند، بلكه مرد را به ضلالت و گمراهي بكشاند.
برخي به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيشنهاد دادند قرآن را عوض كند: « ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ»[3] يعني يا اين كتاب را عوض كن و يا خطوط اساسي اين قرآن را تغيير بده كه آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: « ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ»[4] عوض كردن يا تغيير دادن قرآن به دست من نيست و من هر چه درباره‌ي دين مي‌گويم يا هرچه مي‌كنم بر اساس وحي الهي است. گروه مزبور كه پيشنهاد تغيير يا تبديل را دادند، قصد داشتند نور خدا را به وسيله‌ي خود پيامبر خاموش كنند و افرادي هم سعي داشتند تا با تبليغات مسموم يا مبارزه با آن در حدّ ادعاي مثل آوري براي قرآن و يا تحريف و دست بردن در قرآن و كم و زياد كردن آن، در نور الهي ضعفي ايجاد كنند و خداي متعال به عنوان قانوني كلّي و هميشگي مي‌فرمايد: « وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»[5] خداوند بر خلاف ميل كافران نور خود را تتميم و تأييد مي‌كند.
در سوره‌ي توبه نيز آيه‌أي به همين مضمون آمده: « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»[6] تفاوت اين آيه با آيه‌ي سوره‌ي «صف» آن است كه در اينجا مي‌فرمايد ما نمي‌گذاريم آنها خاموش كنند ولي در سوره‌ي صف مي‌فرمايد اينها دارند مقدّمات خاموش كردن نور الهي را فراهم مي‌كنند و ما اجازه‌ي آماده كردن مقدّمات را هم به آنها نمي‌دهيم و نور خود را براي هميشه حفظ مي‌كنيم. متعلّق اراده در « يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ» خود خاموش كردن است يعني اراده‌ي خاموش كردن نمودند ولي در « يُرِيدُونَ ليُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ» متعلق اراده، سبب و مقدّمه‌ي خاموش كردن است يعني اراده‌ي كاري را كرده‌اند كه به خاموش كردن منتهي مي‌گردد. «وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ» يعني «يحفظ أصله و يتمّمهُ حدوثاً و بقاءً» خداوند هم اصل قرآن را در مرحله‌ي حدوث و هم در مرحله‌ي باقي ماندن از گزند حوادث حفظ مي‌كند و از هر نقص و آسيبي نگه مي‌دارد؛ زيرا اوست كه بر بندگانش قاهر است: « وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ»[7]
كافران خيال كرده‌اند كه «نور خدا» مانند نور شمع يا كبريت است كه بتوانند آن را با دميدن خاموش كنند. نور قرآن كريم از باب تشبيه معقول به محسوس مانند نورخورشيد است كه هيچ گاه با دميدن خاموش نمي‌شود. البتّه زماني نور خورشيد از بين مي‌رود، ولي نور قرآن براي ابد باقي است. آن روزي كه خورشيد نور خود را از دست مي‌دهد « إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ»[8] تازه روز نور افشاني قرآن كريم است. آن روز روشن مي‌شود كه قرآن، سراسر جهان را نوراني كرده و اين نور براي هميشه باقي خواهد ماند.
كافران درگذشته مي‌خواستند با كشتن پيامبران نور شريعت و دين الهي را خاموش كنند: « وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»[9] ولي شهادت آنها نور خدا را پر فروغتر كرد. درباره‌ي ائمه ـ عليهم السّلام ـ نيز همين كار را كردند ولي نتيجه برعكس شد. خواستند وجود مبارك سيّد الشهداء ـ سلام الله عليه ـ را بكشند كه نور الهي خاموش شود ولي همان شهادت، نور خدا و دين خدا را براي هميشه تثبيت و تضمين كرد و لذا زينب كبري ـ سلام الله عليه ـ در شام به يزيد فرمود: «كِد كيْدك و ناصب جهدك واسع سعيك فوالله لا تمحو وحينا ولا تميت ذكرنا»[10] هر چه در توان داري به كار گير و هر فكر و حيله‌اي كه مي‌تواني بكار بند، تو هرگز نمي‌تواني وحي ما را خاموش كني و ذكر ما را بميراني و از ياد تاريخ و جوامع بشري ببري.
قرآن، ذكر محفوظ است
از آياتي كه دلالت بر حفظ قرآن از بطلان و تحريف دارد، آيه‌ي كريمه‌ي «رصد» است كه مي‌فرمايد: « فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً* لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْ‏ءٍ عَدَداً»[11] رصد يعني مراقباني كه در كمينند « إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»[12]. خداي سبحان طبق اين آيه، وجود مبارك رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در محافظت فرشتگان قرار داده كه برخي پيش ازآن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند تا وحي را از مبدأ نزول، تا قلب مطهّر آن حضرت - صلّي الله عليه و آله ـ همراهي كنند و برخي پس از آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ تا رسول اكرم وحي الهي را صحيح و سالم، نگهداري كرده و به مردم برساند پس اين گونه نيست كه فرشتگان وحي را به آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ برسانند و كار را رها كنند بلكه در مرحله‌ي بعدي نيز حافظ آن هستند « فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ».[13]
خداي سبحان پس از دو آيه‌ي تتميم نور در دو سوره‌ي «توبه» و «صف» اين آيه را آورده است: « هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»[14] يعني او خدايي است كه رسولش را با كتاب هدايت و دين حقّ فرستاده تا بر همه‌ي دينها غالب و ظاهر گردد گرچه اين پيروزي براي مشركان ناخوشايند باشد. اگر رسالت رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ طبق آيه‌ي «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّه‌ي لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً»[15] جهاني است و قرآن كريم هم « ذِكْرى لِلْبَشَرِ»[16] و « لِلْعالَمِينَ نَذِيراً»[17] است، پس اين قرآن بايد تا قيام قيامت، محفوظ باشد و به همه‌ي افراد بشر برسد. قرآن كريم كه معجزه‌ي ختميه است، وقتي حجت بر مردم خواهد بود كه خود از گزند هرگونه تغييري در امان باشد و فرشتگان، كه مراقبان الهي‌اند، اين وظيفه‌ي مهم را بر عهده دارند.
خداي متعالي در سوره‌ي مباركه‌ي «حجر» مي‌فرمايد: « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»[18] يعني به درستي كه ما ذكر را فرستاديم و ما خود حافظ آن خواهيم بود. در اين آيه سه بار فرموده است «ما چنين كرده و مي‌كنيم» كه نشان دهنده‌ي اهميّت مسئله است، و افزون بر اين، چند تأكيد نيز در آيه آمده كه كلمه‌ي «إنَّ»، ضمير منفصل «نحن» و «لام تأكيد» مي‌باشند. مقصود از ذكر در اين آيه، قرآن كريم است نه خود پيامبر زيرا كلمات «انزال» و «تنزيل» براي وحي و كتاب الهي بكار مي‌رود و براي پيامبران معمولاً از كلمه‌ي «ارسال» استفاده مي‌شود. علاوه بر اين، در آيات پيش از اين آيه نيز فرمود: « وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لََمجْنُونٌ»[19] كافران گفتند أي كسي كه ادعا مي‌كني كه اين ذكر برتو نازل شده معاذ الله ـ تو مجنوني ـ كافران به آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ نسبت جنون دادند و قرآن را افسانه‌ي پيشينيان دانستند نه ذكر الهي « إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ»[20].
خداي سبحان از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كتاب خود دفاع مي‌كند. درباره‌ي رسولش مي‌فرمايد « وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ»[21] و يا: « ن* وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ * ما أَنْتَ بِنِعْمَه‌ي رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ* وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ * وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ* فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ * بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»[22] يعني قسم به قلم، و آنچه را نويسندگان سطرها با قلم مي‌نويسند، كه تو به لطف و نعمت ويژه پروردگارت ديوانه نيستي، و بي‌گمان براي تو پاداشي بدون انقطاع بي منّت خواهد بود، و به راستي كه تو داراي خُلْق عظيم هستي، پس به زودي خواهي ديد و كافران نيز خواهند ديد كه كدام يك از شما دچار جنون گشته‌ايد.
در دفاع از تهمت افسانه بودن نيز، قرآن كريم را نيكوترين سخن مي‌داند كه هيچ‌گاه كهنه نمي‌گردد و بطلان در آن راه ندارد و آن را ذكر محفوظ و نور خاموش نشدني اعلام مي‌دارد.
مقصود از «حفظ الهي»
مقصود از «حفظ» در اين آيه اين نيست كه قرآن از گزند شبهات علمي حفظ مي‌شود؛ زيرا اين معنا بايد با توصيف قرآن به وصف «حكيم» فهميده شود چنانكه در آيات فراواني «حكيم» بودن قرآن و نزول آن از مبدأ حكمت بيان شد. قرآن، كتاب حكيم و استواري است كه از درون نمي‌پوسد و فرو نمي‌ريزد و در برابر شبهات علمي نيز استوار است.
نيز مراد از «حفظ» اين نيست كه قرآن را در لوح محفوظ نزد فرشتگان يا در مرتبه‌ي علمي امامت، پيش ولي عصر (ارواحنا فداه) حفظ مي‌كنيم؛ زيرا قرآن كريم پيش از آنكه به اين عالم بيايد در لوح محفوظ بود «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ»[23] چه اينكه صرف حفظ آن نزد وليّ غايب (عج) از جوامع بشري مشكل هدايت بشر را برطرف نمي‌كند، بلكه مقصود آن است كه ما قرآن را به صورت ذكر محفوظ نازل كرديم و در آينده نيز آن را از تصرف و زياده و نقصان حفظ مي‌كنيم. كارهايي كه خداي سبحان به خود نسبت مي‌دهد، ريشه‌ي صفت مشبهّي دارد، گرچه به صورت اسم فاعل بيان مي‌شود و كلمه‌ي «حافظون» نيز معناي حفظ مستمر را كه مناسب با ذات اقدس اله است، مي‌رساند.
بنابر آنچه گفته شد، قرآن كريم، آخرين كتاب و معجزه‌ي ختميّه‌اي است كه براي هدايت همه‌ي بشريت آمده و حجّت بر آنان است و بر اساس همين ضرورت، ذات اقدس اله آن را كتابي عزيز و حكيم نازل فرموده تا هيچ بطلاني از درون و بيرون بر آن چيره نشود و نور هدايتي باشد كه براي هميشه پرفروع است و هرگز به خاموشي نمي‌گرايد و ذكر محفوظي براي فطرت الهي انسانها باشد و هميشه آنان را به سوي مبدأ و آفريدگار خود سوق دهد « فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ».

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

انسان و سايرمخلوقات در برابر عظمت قرآن- شيوه هاي هدايت قرآن
(لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـي جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهم يتفكرون.) «اگر ايـن قرآن را بر كوهي فرو مي فرستاديم, يقينا آن(كوه) را از بيـم خدا فروتـن(و) از هـم پاشيده مي ديدي. و ايـن مثل ها را براي مردم مـي زنيـم باشـد كه آنان بينديشنـد.»«تصـدع»همان «تفرق»است و ايـن كه كسي را كه سردرد دارد «صداع»مي گويند براي آن است كه انسان احساس مـي كند ايـن اعصاب دارد از هـم جدا مي شـود, احساس تصدع مي كند يعني تفرق اعصاب سر مي كند. هـم چنيـن وقتـي كه مطلب سنگيـن باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش درد مي گيرد لذا خداوند فرمود: كوه سردردي گرفت و ايـن سردرد و صداع او مايه تصدع او مي شد و ايـن تصدع او جوارح او را خاشع مي كرد و قهرا ريز ريز مي شد, كوه كه ريز ريز مي شـود كره زميـن هـم متلاشي خـواهد شد, چـون كره زميـن به كـوه زنده است. خـداوند سبحان در آيات فراوانـي كـوه ها را به منزله لنگر كره زميـن مـي داند. كره زميـن كه در حال حركت است لنگري مي خـواهد كه آن را حفظ كند. در آيات فراوانـي از «جبال»به عنـوان «رواسـي»ياد شـده است, رواسـي يعنـي همـان لنگـرهـا «بسـم الله مجـراهـا و مـرسيها»«مرسـي»در برابر «جري»همان لنگر انداختـن و لنگرگاه است. هيچ جا نيامده كه ما جبال را رواسي قرار داديـم بلكه فرمـود ما براي شما رواسـي قرار داديـم, اما در سـوره نازعات مشخص كرد كه «رواسـي»چيست؟ در آيه 32 سـوره نازعات فرمـود كه: «والجبال ارسيها»جبـال را رواسـي زميـن قرار داد. در خطبه معروف نهج البلاغه كه حضـرت اميـر ـ سلام الله عليه ـ فـرمـود:«و وتـــد بـالصخـور ميـدان ارضه»هـم نـاظر به هميـن است. ميـدان يعنـي اضطراب, «ماد ـ يميد»يعنـي «اضطرب ـ يضطـرب»ميـدان يعنـي اضطراب, اضطراب اين كره زميـن به وسيله كـوه ها بـرطرف شـد, لذا اين كـوه ها به منزله وتـد (ميخ) آرام كننـده اضطراب زميـن است. خوب قهرا اگر كوه متلاشي بشود يعني لنگر از بين برود ايـن سفينه هـم غرق خواهد شد, اگر كوه نتـواند قرآن را تحمل كند كره زميـن هـم يقينـا قـرآن را تحمل نخـواهـد كرد. انسان و تحمل امانت الهي
در پـايان سـوره مبـاركه احزاب مسئله عرض «امانت»مطـرح شـده است: «انا عرضنا الامانه علي السماوات والارض والجبال فابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسـان انه كـان ظلـوما جهولا»ايـن امانتـي كه عرضه شد مصاديق فراوانـي بر او ذكر كرده اند كه در همه ايـن مصـاديق حقيقت قـرآن سهم دارد. گفتنـد منظور از ايـن امـانت ولايت يا معرفت يا ديـن و يا قـرآن است, هر كدام از ايـن مصاديق ذكر بشـود بالاخره حقيقت قرآن سهمي دارد, جـداي از آنها نيست همـان طـوري كه آنها جـداي از ايـــن نيستند اگر ولايت باشـد كه «ثقل اصغر»است و قرآن «ثقل اكبر»و اگر دين باشـد كه به ايـن ثقل اكبـر وابسته است و ماننـد آن. اين كه فـرمـود: ما ايـن امانت را بـر سماوات, ارض و جبال عرضه كرديـم, ذكر جبال بعد از ارض ذكر اعظم اجزا است نه ذكر خاص بعد از عام, ذكر اعظم اجزا است بعد از ذكر كل. وقتـي جبال نتـوانـد يك باري را تحمل كند يقينا ساير اجزاي زميـن هـم نمي توانند حمل كنند. يك وقت است ذكـر خـاص بعداز عام است مثل «مـن كـان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبـريل و ميكال»كه ايـن ذكـر خاص بعد از عام است, گاهـي ذكر خاص بعد از عام نيست ذكر اعظم اجزاي كل است حالا يا بعد از ذكـر كل يا بـدون ذكـر كل, مثل ايـن كه زكـريا ـ سلام الله عليه ـ عرض كـرد: «رب اني و هـن العظم منـي واشتعل الراس شيبا»به خدا عرض كرد مـن استخوان بدنم نرم و سست شد, استخوان چون محكم تريـن عضو بدن است اگر نرم و سست شود چيزي از بدن باقي نمي ماند گوشت و ساير اعضا و عضلات هـم ضعيف خواهد شد و اصولا چيز مهم را كه عظيـم مي گويند براي اين كه استخوان دار است از هميـن عظم گرفته شده مطلبي كه استخـوان دار باشد يعني مايه دار باشد, شخصي كه مايه دار باشد, مقامي كه مايه دار باشد از آن به عظيـم ياد مي كنند مي گويند استخوان دار و مايه دار است. خـوب گاهي ذكر خـاص بعد از عام است گاهـي ذكـر اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است, گاهـي ذكر خـود اعظم الاجزاست تا ساير اجزا فهميده شـوند. مسئله ذكـر جبال بعدالارض از بـاب ذكـر اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است. ايـن ابا و سـرپيچـي كه بـراي سمـاوات و ارض و جبـال هست ابـاي استكباري نيست تا مذمـوم باشـد آن اباي استكباري را قـرآن ذكـر كـرد و مذمـوم شمـرد كه اباي شيطنت است: «ابي واستكبر و كان مـن الكافرين»سرپيچي استكباري آن است كه انسان بتـواند فرمان خـدا را تحمل كند و عمـدا ابا كنـد و تعدي نمايد. اباي اشفاقي آن است كه ابا كند و نپذيرد چون نمي تـواند, چـون به شفقت مي افتد, اين جا شفقت به معناي مشقت است: «فابيـن ان يحملنها و اشفقـن». اين ابا مذموم نيست و خداي سبحان هم از سماوات و ارض و جبال با مذمت ياد نكـرده است, هـر جا از ايـن ها سخـن گفته با اطاعت شان توام است و از آن ها به نيكي ياد مي كند: «فقال لها و للارض ائتيا طـوعا او كـرها قالتا اتينا طائعيـن»اما اين جا مـي فرمايد مقدور سماوات و ارض و جبال نبـود كه ايـن را تحمل كننـد لذا ايـن كلمه اشفاق را بعد از كلمه ابا ذكر كرد و فرمود: «فابين ان يحملنها و اشفقـن منها»خوب بالاخره حقيقت قـرآن يكـي از مصـاديق بـارز آن امانت است. پس در پايان سوره احزاب فرمود: مقدور آسمان و زميـن و كوه ها نبـود كه امانت خدا را تحمل كنند, چـون تكليف ما لا يطـاق است. حـالا اگـر بخـواهنـد تحمل كننـد چه مي شوند؟ ريز ريز مي شـوند اگر ما مسئله را پافشاري مـي كرديـم از ارض به «انزال»تبـديل مـي كرديـم «انا عرضنا الامانه»را به «لو انزلنا هذاالقرآن»مبدل مي كرديم و مي گفتيم بايد ايـن بار را بكشيد اينها ريز ريز مـي شـدنـد. «لـو انزلنا»ما قبلا عرضه كرديم, اينها خواهش كردند مقدور ما نيست, اما الان اگر بخواهيـم بالاتر از عرضه يعني بر ايـن ها انزال كنيم ريز ريز مي شوند: «لو انزلنا هذاالقرآن علـي جبل لرايته خاشعا متصدعا مـن خشيه الله»اين ظاهر آيه است. تجلي حق سر عدم تحمل كوه ها
چـرا قـرآن طـوري است كه كـوه نمـي تـواند آن را تحمل كنـد؟ آيا معنايـش آن است كه يعني ايـن الفاظ قرآن بما لها مـن المفاهيـم ايـن علـوم حصـوليه, درك معنـاي ظاهـري, هميـن درك معانـي اي كه مفسـران نـوشته انـد ايـن قـابل حمل كـوه ها نيست ؟ يعني همين طوري كه ما از قرآن بهره مي بريـم به هميـن اندازه كه قواعدي و سلسله علومي هست, ايـن قـواعد را اگر كسي آشنا باشد و از علـوم قرآن مـدد مي گيرد, از تفسير قـرآن سهم مـي بـرد, هميـن اندازه براي كوه مقدور نيست؟ كـوه ها را ريز ريز مي كند يا چيز ديگري است؟ از ايـن حقيقت قرآن كه اگر آن بر كوه نازل بشـود كـوه تـوان آن را ندارد؟ اصل قرآن را وجـود مبارك حضـرت اميـر ـ سلام الله عليه ـ به عنـوان تجلـي خواست حق ياد مي كند, صغرا را در نهج البلاغه مي خـوانيـم كبري را در قرآن كريـم, اصل قـرآن را در نهج البلاغه به عنـوان تجلـي حق ياد مي كند: خداي سبحان وجـود مبارك رسـول اكرم ـ صلـي الله عيه وآله و سلـم ـ را بـالحق فـرستاده است: «ليخرج عباده من عباده الاوثان الـي عبادته و مـن طاعه الشيطان الي طاعته بقرآن قد بينه و احكمه ليعلـم العباد بهم اذ جعلوه و ليقـروا به بعد اذ جحـدوه و ليثبتـوه بعد اذ انكـروه»آن گـاه فرمـود: «فتجلي لهم سبحانه في كتابه مـن غير ان يكـونـوا راوه بمـا اراهـم مـن قـدرته و خـوفهم مـن سطـوته و كيف محق مـن محق بالمثلات واحتصد مـن احتصـد بالنقمات...»(خطبه 147) «خـداوند, محمـد(ص) را به حق به پيامبـري مبعوث داشت تـا بنـدگانـش را از پرستش بت ها برهانـد و به پـرستـش او وادارد و از فرمان بـرداري شيطان منع كنـد و به فـرمان او آورد.با قـرآني كه معانـي آن را روشـن ساخت و بنيانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را كه نمي شناختند بشناسند و پـس از آن كه انكارش مي كردند به او اقرار آورند و پس از آن كه باورش نداشتند وجـودش را معترف شوند. پـس, خـداوند سبحان در كتاب خود بـي آن كه او را ببينند, خـود را به بندگانـش آشكار ساخت به آن چه از قدرت خـود به آنان نشان داد و از قهر خويـش آنان را ترسانيد كه چگـونه قـومي را به عقاب خـود نابـود كـرده و چه سان كشت هستـي جماعتـي را به داس انتقام درو كرده است». در بيانات امام صادق ـ سلام الله عليه ـ هـم ايـن حديث شريف است كه فرمـود: «ان الله سبحانه و تعالي تجلي لعباده في كلامه او في كتابه من غير ان يكون راوه». پـس قرآن مي شـود تجلـي حق, ايـن صغراي مسئله, كبراي مسئله همان است كه در سـوره اعراف آيه 143 آمـده است كه: «و لما جاء مـوسـي لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارني انظر اليك قال لـن تـرينـي و لكـن انظر الـي الجبل فان استقر مكانه فسـوف تريني فلما تجلي ربه للجبل جعله دكا و خر مـوسي صعقا فلما افاق قـال سبحـانك تبت اليك و انـا اول المـومنين». پس اگر خدا براي كوه تجلي كند كوه توان حمل ايـن جلي را ندارد.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

قرآن پيام حيات‌بخش و جاويداني است كه براي هدايت بشريت به سوي سعادت نازل شده است و انسان‌ها را به علم، پاكي و صداقت فراخوانده، حيات طيبه را به آنها مي‌نماياند.
اين نوشتار در پي آن است تا ديدگاه‌هاي مختلف دربارة جامعيت قرآن را بررسي كند. و به پرسش‌هاي زير پاسخ دهد:
الف) آيا قرآن شامل تمام علوم و فنون و قوانين اجتماعي، حقوقي و... است؟
ب) آيا قرآن فقط در صدد بيان مطالب اُخروي و معنوي است و كاري با زندگي مادي و دنيوي انسان ندارد؟
ج) آيا قرآن توان پاسخ‌گويي به نيازهاي انسان در عصر حاضر را دارد؟
در پاسخ به اين پرسش‌ها كه در حقيقت سؤال از جامعيت قرآن در پاسخ‌‌گويي به نيازهاي اخروي و دنيوي انسان است، سه ديدگاه عمده قابل طرح است، كه به طور مختصر به نقد و بررسي آنها خواهيم پرداخت.
ديدگاه اول: قرآن جامع همة علوم و فنون است.
برخي از صاحب‌نظران[1] مسلمان بر اين نظر هستند كه همه علوم و فنون و مطالب حتي فرمول‌هاي رياضي، فيزيك و شيمي در قرآن وجود دارد و قابل استخراج مي‌باشند. آنان مي‌گويند: همه علوم اولين و آخرين در قرآن وجود دارد.[2] اين گروه به آياتي از قرآن كريم استدلال مي‌كنند كه مي‌فرمايد:
«وَ نزَّلْنا عَلَيْكَ‌ الكِتابَ تبْيناًّ لِكُلِّ شيءٍ»[3] و كتاب را بر تو نازل كرديم در حالي كه بيان كنندة همه چيز است». و نيز «وَ لارَطْبٍ وَلايابِسٍ الّا في كتابٍ مُبين»[4] و هيچ تر و خشكي (در جهان) نيست مگر آن كه در كتاب مُبين (نوشته شده) است.
آنان در اين راستا به آيات ديگري از قرآن كريم نيز استدلال مي‌كنند كه ادعا مي‌شود به علوم رياضي، ماشين‌سازي، ميكروب‌شناسي، شيمي‌ و هندسه اشاره دارد.[5] و برخي اوقات به مسئله‌ي بطون قرآن استدلال مي‌كنند. يعني هر آيه‌اي ظاهر و باطن دارد. باطن قرآن براي همة افراد قابل فهم نيست و بسياري از اين علوم مربوط به آن است.[6]
كشفيات و اختراعات جديد در قرون اخير ـ كه بسياري از حقايق قرآن (مثل زوجيت گياهان ـ حركت زمين و...) را اثبات كرده است ـ اين ديدگاه را تقويت مي‌كند.[7]
نقد ديدگاه اول
اين ديدگاه از چند جهت قابل نقد است:
1 . ظهور آياتي كه به عنوان دليل آورده شده بود (مبني بر اين كه همه چيز در قرآن است) قابل قبول نيست. زيرا از طرفي اين مطلب بر خلاف بداهت است؛ يعني هر كس قرآن را مطالعه كند متوجه مي‌شود كه فرمول‌هاي رياضي، فيزيك و شيمي و امثال آنها در ظواهر قرآن وجود ندارد و از طرف ديگر بسياري از مفسران اين عموميت و شمولِ ظواهر آيات قرآن را انكار كرده‌اند و گفته‌اند كه قرآن بيان‌كنندة هر چيزي است كه مربوط به هدايت بشر باشد. يعني اين آيه مخصوص امور ديني است.[8] برخي ديگر از مفسران گفته‌اند كه ممكن است مقصود از لفظ «كتاب» در آيه شريفة قرآن «علم الهي» يا «لوح محفوظ» و يا «امام مبين» باشد.[9]
2 . ظهور آياتي كه براي اثبات علوم رياضي، هندسه و... در قرآن استدلال كرده‌اند بسيار ضعيف است و گاهي اصلاً دلالتي بر اين مطلب ندارد. (البته اشاره‌ها و مثال‌هاي علمي در قرآن وجود دارد كه در ديدگاه سوم توضيح داده مي‌شود).
3 . در مورد بطون قرآن بايد گفت كه اين مورد از بحث خارج است، زيرا آنچه براي انسان‌هاي معمولي (غير از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ ) قابل دسترسي است، همين ظواهر قرآن است كه مربوط به هدايت بشر است نه علوم و فنون.
ديدگاه دوم: قرآن فقط كتاب آخرت است.
برخي از صاحب‌نظران بر اين نظر هستند: «قرآن براي بيان احكام آخرت و مسايل جنبي آن آمده است».[10] اينان، شأن قرآن را بالاتر از آن مي‌دانند كه دربارة مسايل اين دنياي خاكي سخن گويد. اگر قرآن گاهي از مسايل اين جهان (اعم از اشاره‌هاي علمي و تكويني مثل هفت آسمان ـ حركت خورشيد و... و يا مطالب حقوقي و اجتماعي مثل حدود، ارث، ربا و... و يا هنگامي كه از جن، روح و... ياد مي‌كند) براي همراهي با فرهنگ زمانه بوده است، نه اين كه در مقام بيان حقايقي باشد. اين‌ها مي‌گويند:
«معقول نيست كه از كتب مقدس ديني، چه قرآن و چه غير آن انتظار داشته باشيم كه در صدد تشريح و حتّي اشاره به چگونگي آسمان و جهان باشند». بر طبق اين ديدگاه قرآن وام‌دار مسايل رايج زمان خويش است و «قرآن زباني ديگر دارد. قرآن در مقام بيان مسايل معنوي و اخلاقي و تربيتي است». كتاب خدا در نهايت انسان‌ها را دعوت مي‌كند كه قشر و پوستة قرآن را فروگذارند و با عقل خود به حل و فصل همه امور بپردازند.[11]
از ظاهر سخنان اين افراد بر مي‌آيد كه قرآن جامع مسايل مربوط به آخرت است و از مسايل دنيوي بيگانه است. هر چند ممكن است كه اين ديدگاه به طور كامل مورد قبول همه طرفداران اين ديدگاه نباشد.
از طرفداران اين ديدگاه مي‌توان به ابواسحاق شاطبي (790 ق) اشاره كرد كه به اين نظريه تصريح مي‌كند.[12] هم چنين از لازمة سخن برخي از نويسندگان معاصر كه مي‌گويند اشارات علمي و احكام حقوقي، جزائي و اجتماعي اسلام بازتاب فرهنگ زمانه است[13] همين نظريه استفاده مي‌شود. از سخن اين دسته اخير چنين برمي‌آيد كه قرآن در دنياي فعلي قابل اجرا نيست. زيرا احكام آن مربوط به عصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بوده است و در دنياي كنوني انسان بايد بر طبق عقل عمل كند.
دلايل صاحبان اين ديدگاه به طور عمده عبارت‌است از:
1 . تأثير فرهنگ زمانه عصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در قرآن كريم؛ براي مثال قرآن از روح و جن و حدود جزايي سخن گفته است كه در ميان عرب رايج بوده است.
2 . قرآن به زبان قوم سخن گفته است.[14] بنابراين مطالبي كه در ميان مردم رايج بوده و جزيي از فرهنگ آنان بوده است در قرآن راه پيدا كرده است.[15]
نقد ديدگاه دوم
همان‌گونه كه ديدگاه اول (وجود همه علوم بشري در قرآن) راه افراط را در پيش گرفته بود. اين ديدگاه نيز راه تفريط را پيموده است. در حالي كه قرآن كتابي معتدل است كه، هميشه راه ميانه و اعتدال را حفظ كرده است. يعني هم به دنيا و هم به آخرت توجه نموده است. قرآن نه مانند تورات است كه در سراسر آن سخني از معاد نمي‌گويد و نه مانند انجيل، كه همه توجه آن به آخرت معطوف باشد.[16] همان‌طور كه در قرآن بيش از 1200 آيه (يك پنجم قرآن) مربوط به معاد است بيش از 750 آيه نيز مربوط به طبيعت و جهان اطراف ماست.[17]
بسياري از آيات قرآن مسايل اجتماعي و حقوقي مثل ولايت، اطاعت از پيامير ـ صلي الله عليه و آله ـ و جانشينان ايشان، مسايل جنگ و جهاد و دفاع، حرمت ربا، حلال بودن معاملات، حقوق زن و شوهر، مبارزه با مفاسد اجتماعي مانند زنا و موارد ديگر را بيان مي‌كند (در ديدگاه سوم به اين مطلب بيشتر مي‌پردازيم). با اين حال آيا مي‌توان گفت كه قرآن فقط مربوط به مسايل معنوي و آخرتي است؟ اگر اين گونه از آيات قرآن را كنار بگذاريم ما شايد مجبور شويم قرآن را نصف كنيم.
از طرف ديگر اين ديدگاه مستلزم ناقص بودن قرآن است. يعني قرآن به بُعد معنوي انسان توجه كرده ولي به بُعد مادي انسان و دنيايي كه مزرعة آخرت است توجه نكرده است و اما در پاسخ به دلايل و استدلال‌هاي اين گروه بايد گفت: «لسان قوم» در لغت و اصطلاح مفسرين به معناي «لغت قوم»[18] است. يعني پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ كه عرب بوده است به زبان عربي سخن گفته است تا مردم سخن ايشان را زودتر و بي‌واسطه بفهمند. پيامبران ديگر نيز هر كدام به لغت قوم خود سخن گفته‌اند. بنابراين سخن گفتن به «لغت قوم و مردم» مستلزم پذيرش تمام فرهنگ آنان نيست. بلي، قرآن هم‌چون هر كتاب ديگر كه به زبان يك ملت نوشته مي‌شود از لغت‌ها، تشبيه‌هاي و كنايه‌هاي آنها استفاده كرده است. ولي اين به معناي پذيرش خرافات و مطالب خلاف علمي آن قوم نيست.
اما در مورد «فرهنگ زمانه» بايد گفت كه قرآن كريم در مورد فرهنگ زمانة عرب معاصر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به صورت گزينشي عمل كرده است. يعني عناصر منفي آن فرهنگ را رد كرده و نپذيرفته است. براي نمونه مي‌توان به نفي زنده به گور كردن دختران (تكوير/ 8) و ردّ قانون ظهار كه در عرب مرسوم بوده است (احزاب/4) و نفي بت‌پرستي و شرك كه عقيده رايج عرب بوده است اشاره كرد. از طرف ديگر قرآن عناصر مثبت فرهنگي عرب را تأييد كرده است. زيرا بسياري از اين عناصر مثبت، ريشه در اديان الهي مانند دين حنيف حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ داشته است. مثل پذيرش مراسم حج.
بر اين اساس قرآن تابع محض فرهنگ زمانة خويش نبوده است و نمي‌توان گفت احكام قرآني مثل حدود، حج، حرمت ربا و... را بايد گنار گذاشت به دليل آن كه از فرهنگ زمانه عرب ناشي شده است. زيرا همه اين‌ها احكام الهي است كه در قرآن آمده و از آنجا كه اسلام و احكام آن جاوداني است اجراي اين احكام نيز براي هر مسلماني در هر زمان و مكان (مگر در شرايط ضرورت و اضطرار) لازم است.
ديدگاه سوم: قرآن كتاب هدايت‌گر انسان درامور مادي و معنوي است
بسياري از انديشوران و دانشمندان بر اين عقيده هستند كه قرآن كريم كتاب هدايت انسان به سوي خدا و برنامة كلي براي زندگي دنيوي انسان كه سازندة معنويتي پربار و آخرتي آباد است ـ مي‌باشد. به عبارت ديگر قرآن جامع اموري است كه مربوط به هدايت انسان (اعم از امور مادي و معنوي) است.

« ادامه مطلب »

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

قرآن را بر ديگر سخنان رفعتي است كه در وصف نمي‎گنجد و آنها را قياس با قرآن نتوان نمود همچنان كه نه مخلوق را با خلق مي‎توان سنجيد و نه افعال آنان را با فعل خدا مي‎توان مقايسه كرد:
«فَضْلُ الْقُرآنِ عَلي سائِر الكَلام كَفَضْل اللهِ عَلي خَلْقِهِ».[1]
«اِنَّ كَلامَ الباري سُبحانَهُ لايَشْبَهُ كَلامَ الخَلْقِ كَما لايَشْبَهُ أفعالُهُ أفعالَهُم»[2]
مگر نه اينكه قرآن تجلّيِ خاصِ خداوند سبحان مي‎باشد بي‎آنكه به چشم بصر بتوان مشاهده كرد، و به چشم بصيرت به كُنهِ ذاتش پي برد:
«فَتَجَلّي لَهُم سُبْحانَهُ في كِتابِهِ مِنْ غَيْرِ اِنْ يَكُونُوا رَأوْهُ بِما أراهُم مِنْ قُدْرَتِهِ».[3]
تجلّي اعظمي كه ملموس‎ترين و مشهودترين شهود و حضور را جلوه‎گر است:
«اللّهُمَّ اِنّي أسئلُكَ بِالتَّجلّيِ الأعْظَمِ في هذِهِ اللَّيْلَةِ مِنْ الْشَهْرِ المُعَظَّمِ».[4]
از اين رو، آنكه شوق ديدار معشوق بسر مي‎پروراند و در هوايِ وصالش، شب را به صبح مي‎رساند و از درد هجران و لذتِ حضور به سجده در آمده، مُهر از رازِ دل برگرفته، عقده‎ها را گشوده، در خلوتِ انسِ محبوب به نجوا در آمده است و گريان و نالان درمانِ درد مي‎جويد و سكونت در جوارش را مسئلت مي‎نمايد.[5]
و آنكه در بازار پرغوغاي زندگي، بهشت برين را بر متاع فاني ترجيح داده، چشمِ اميد به نعمت ابدي دوخته است.
و آنكه از خوفِ غضبِ الهي، از لذتِ حرام، دست شسته، به انتظار عفو و مغفرت الهي نشسته است،[6] همه و همه بايد بسوي قرآن شتاب گيرند تا بقدرِ توان از سفرة گسترده الهي بهره‎مند گشته، مطلوبِ خويش را بدست آورند:
«اَلا مَنِ اشْتاقَ اِلي اللهِ فَليَسْتَمِعْ كَلامَ اللهِ».[7] (ص)
(آگاه باشيد هر كه شوقِ ديدار خدا دارد پس به سخن خدا (قرآن) گوش فرا دهد).
«اذا أحَبَّ أحَدُكُم اَنْ يُحدِّثَ رَبَّه فَلْيَقرءِ القُرآنَ».[8] (ص)
(هرگاه يكي از شما عشق و علاقه داشت كه با پروردگارش سخن تازه كند پس قرآن بخواند).
«القرآنُ مَأدُبَةُ اللهِ فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأدُبَتِهِ مَا اسْتَطَعْتُمْ».[9]
(قرآن سفره گسترده الهي است پس به تعليم از سفره گسترده‎اش بقدر توان برگيريد).
به پيام ملكوتي قرآن ناطق، علي ـ عليه السّلام ـ ، گوش فرا دهيم كه چه زيبا از عظمت قرآن و ضرورت انس و تدبر در آن، سخن مي‎گويد:
«وَ أعلَمُوا أنَّ هذا الْقُرآنَ هُو النّاصِحُ لا يَغشُّ وَ الْهادِي الْذّي لا يُضِّلُ وَ الْمُحدِّثُ الْذي لا يَكْذِبُ وَ ما جالَسَ هذا الْقُرآنَ أحَدَ الّا قامَ عَنْهُ بِزيادَةٍ اَو نُقصانٍ؛ زيادَةٍ في هُديً اَوْ نُقْصانٍ في عَميً».
(آگاه باشيد كه اين قرآن يگانه خيرخواهي است كه تقلب و خيانت نمي‎كند و هدايتگري است كه گمراه نمي‎نمايد و سخنگويي است كه دروغ نمي‎گويد، هيچ كس هم نشين با اين قرآن نگشت مگر اينكه از كنار قرآن با افزايشي و يا كاهشي برخاست، افزايشي در هدايت و يا كاهشي از كوري و ضلالت).
«وَ اعْلَمُوا أنَّه عَلي أحَدٍ بَعْدَ الْقُرآنِ مِنْ فاقَةٍ، وَ لا لأحَدٍ قَبْلَ الْقُرآنِ مِنْ غِنيً، فَاستَشْفُوا مِنْ أدْوائِكُمْ، وَ استَعينُوا بِهِ عَلي لأوائِكُم فَإِنَّ فيه شِفاءً مِنْ أكْبَرِ الداءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ الْنِفاقُ وَ الْغَيُّ وَ الْضَلال.
فَاسألُوا اللهَ بِه وَ تَوجَّهُوا إِليه بِحُبِّهِ، وَ لا تَسْألُوا بِهِ، إنَّهُ ما تَوجَّهَ الْعِبادُ إِليَ اللهِ بِمِثْلِهِ».
(و آگاه باشيد كه بركسي از پسِ قرآن فقري نخواهد بود و نه براي كسي قبل از قرآن غنايي حاصل است پس به جهت دردهايتان، از قرآن بهبودي طلب نماييد و بواسطة قرآن بر سختيها ياري جوييد، چرا كه در آن شفايي است از بزرگترين دردها، و آن كفر است و نفاق و تباهي است و ضلالت، پس بواسطة قرآن ازخدا درخواست كنيد و با عشق به قرآن بسويش روي آوريد و با آن از خلقش چيزي نخواهيد چرا كه بندگان (تاكنون) با چيزي همانند قرآن بسوي خدا روي نياورده‎اند).
وَاعْلَمُوا أنَّه شافِعٌ مُشَفَّعٌ، و قائِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ أنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرآنُ يَومَ القيامَةِ شُفِّعُ فيه، وَ مَنْ محَلَ بِهِ الْقُرآنُ يَوْمَ الْقِيامَةِ صُدِّقَ عَلَيه، فإنَّه يُنادي مُنادٍ يَوْمَ الْقِيامَةِ: «ألا كُلُّ حارِثٍ مُبْتَليً في حَرْثِهِ وَ عاقِبَةِ عَمَلِه غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرآنِ».
(و آگاه باشيد كه او شفاعتگري است مورد قبول و گوينده‎اي است مورد تصديق، و بي‎شك هر كه را قرآن در روز قيامت شفاعت كند بي‎درنگ پذيرفته خواهد شد و از هر كه قرآن شكايتي نمايد بلافاصله تأييد خواهد گشت چرا كه فريادگري در روز قيامت ندا مي‎كند: «بهوش باشيد هر كِشتكاري در كِشتة خود و عاقبت عملش گرفتار است مگر كشتكاران قرآن»).
«فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أتْباعِهِ وَ استَدِلُّوهُ عَلي رَبِّكُم وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلي أنْفُسِكُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَيْه آرائكُمْ وَ اسْتَغِشُّوا فيهِ أهْواءَكُم».[10]
(پس از كشتكاران و پيروان قرآن باشيد و از آن بسوي پروردگارتان رهنمايي طلب كنيد و از آن بر جانتان خيرخواهي جوييد و در برابر نظراتتان را متّهم نماييد و در حوزة قرآن اميالتان را خيانتكار تلقي كنيد).
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خطبه‎اي جامع، حقيقت دنيا و جايگاه قرآن و شأن و مقامش را بيان مي‎كند:
«أيُّها الناسُ إنَّكُم في دارِ هُدْنَةٍ وَ أنْتُم عَلي ظَهْر سَفرٍ وَ الْسَّيْرُ بِكُم سَريعٌ وَ قَدْ رَأيْتُم اللَّيْلَ وَ الْنَهارَ و الْشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ يُبْليانِ‌ كُلَّ جَديدٍ و يُقَّرِبانِ كُلَّ بَعيدٍ و يَأتيانِ بِكُلِّ مَوْعُودٍ فَأعِدُّوا الجَهازَ لِبُعْدِ الْمَجاز.
قالَ: فَقامَ مِقْدادُ بْنُ الْأسْوَدَ فَقالَ يا رَسُولَ اللهِ، وَ ما دارُ الْهُدْنَة؟
فَقالَ: دارُ بَلاغٍ وَ انقِطاعٍ، فَإِذَا التَبَسَتَ عَلَيْكُمْ الْفِتَنُ كَقِطَعِ الْلَّيَلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرآنِ فَإنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّع‏ٌ و ما حِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ مَنْ جَعَلَهُ أمامَهُ قادهُ إِلَي الْجَنَّةِ وَ جَعَلَهُ خَلْفَهُ ساقَهُ إِلَي الْنارِ وَ هُوَ الْفَصْلُ لَيْسَ بِالْهَزْلِ، وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ فَظاهِرُهُ حُكْمٌ وَ باطِنِهُ عِلْمٌ، ظاهِرُهُ اَنيقٌ وَ باطِنهُ عميقٌ، لَه تخُومٌ وَ عَلي تُخُومِهِ تُخُومٌ، لا تُحْصي عَجائِبُهُ وَ لا تُبْلي غَرائِبُهُ، فيهِ مَصابيحُ الْهُدي وَ مَنارُ الْحِكْمَةِ وَ دَليلٌ علي الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الْصِّفَةَ فَلْيُجْلِ جالٍ بَصَرَهُ وَ لْيُبْلِغِ الْصِّفَةَ نَظَرهُ، يَنْجُ مِنْ عَطَبٍ وَ يَتَخَلَّصْ مِنْ نَشَبٍ فَإنَّ الْتّفكُرَ حَياةُ قَلْبِ الْبَصيرِ، كَما يَمْشِي الْمُسْتَنيرُ في الْظُلُماتِ بِالْنُورِ، فَعَلَيْكُم بِحُسْنِ الْتَّخَلُّصِ وَ قِلَّةِ الْتَّرَبُّصِ».[11]
(اي مردم شما در خانة صلح و آرامش بسر مي‎بريد در حاليكه بر پشت مركب سفر قرار گرفته‎ايد و حركت دادن شما با سرعت انجام مي‎پذيرد و بي‎شك شب و روز و خورشيد و ماه را ديده‎ايد كه هر تازه‎اي را كهنه و هر دوري را نزديك و هر موعودي را محقق مي‎گردانند؛ پس وسايل سفر را جهتِ دوري مسير گذر مهيّا سازيد.
پس مقداد بن أسود برخاست و گفت: اي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خانه صلح و آرامش (دارهدنة) چيست؟
فرمودند: خانة كسب توشه براي رسيدن به مقصد و منقطع شدن از دنياست.
پس هرگاه فتنه‎ها همچون پاره‎هاي شبِ ظلمت افزا شما را فراگرفت و به شبهه انداخت پس بر شما باد مصاحبت با قرآن، چرا كه آن شفاعتگري مورد پذيرش و شكايت كننده‎اي مورد تصديق مي‎باشد؛ و هر كه او را در پيش رويش قرار دهد، او را به سوي بهشت خواهد كشانيد و هر كه او را در پشت خود قرار دهد او را به سوي آتش به پيش خواهد راند.
و قرآن يگانه راهنماست كه بر بهترين راه راهنمايي مي‎كند و او كتابي است كه در آن تفصيل و توضيح و برگرداندن به حاصل كلام موجود است.
و او يگانه سخن قاطع و جدي است كه با شوخي همراه نيست.
و او را ظهر و بطني است، پس ظاهرش حكم و باطنش علم مي‎باشد، ظاهرش بسيار جذّاب و دلربا و باطنش ناپيداست، او را نهايتها و ريشه‎هايي است و برنهايتهايش، نهايتهايي است كه شگفتيهاي آن به شمارش در نمي‎آيد و عجايب نامأنوسش كهنه نمي‎گردد، در آن چراغ‎هاي هدايت و منار حكمت قرار دارد، و (قرآن) راهنمايي بر شناخت حقيقت است براي آنكه صفت قرآن را بشناسد پس بايد هر محققي ديده‎اش را به گردش در آورد و نگاه دقيقش را به نهايت صفت قرآن رساند كه در نتيجه از هلاكت نجات و از گرفتاري‎ رهايي مي‎يابد، چرا كه تفكر در قرآن موجب حياتِ دلِ فرد بيناست همان گونه كه شخص در تاريكي‎ها با استمدادِ از نور گام بر مي‎دارد. پس بر شما باد التزام به زيبا رها شدن و كميِ انتظار كشيدن و معطل شدن).
قرآن را حقيقتي است ماوراء الفاظ آن كه در قيامت، در زيباترين صورت، جلوه‎گر مي‎شود و از نظر زيبايي و عظمت بر همة مسلمين و شهدا و أنبيا و فرشتگان مقرّب، پيشي جسته در صفّ مقدّمِ مقامِ قرب الهي قرار مي‎گيرد و به شفاعت از اهل قرآن مي‎پردازد[12] و هر مؤمني را به اندازه انس و عملِ به قرآن به درجه‎اي از درجات بهشت هدايت مي‎كند.[13]


[1] . بحار، ج 92، ص 19.
[2] . بحار الانوار، ط بيروت، ج 89، ص 107 و ج 90، ص 90.
[3] . نهج البلاغه، خ 147.
[4] . مفاتيح، دعاي شب مبعث.
[5] . ر.ك: بخش الگوها، فصل 4.
[6] . إنَّ قَوماً عَبدُوا اللهَ رَغْبَةً فتِلكَ عِبادَةُ التُّجارِ، و إنَّ قَوماً عَبدُوا اللهَ رَهْبَةً فتِلكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ و إنَّ قَوماً عَبدُوا اللهَ شُكراً فتِلكَ عِبادَةُ الأحرارِ (نهج، ك 237)، در روايتي بجاي «شُكراً»، «حُبّاً» آمده است (ميزان الحكمة، ج 6، ص 17).
[7] . كنز العمال، خ 2472.
[8] . كنز العمال، خ 2258.
[9] . (بحار، ج 92، ص 19- بدون مِن ـ) (كنز العمال، خ 2356، ان هذا القرآن...)
[10] . نهج البلاغه، خ 176.
[11] . اصول كافي، ج 2، ص 599، ح 2.
[12] . اصول كافي، ج 2، كتاب فضل قرآن، ح 1، 11، 12، 14؛ باب فضل حامل قرآن، ح 3 و 4.
[13] . اصول كافي، ج 2، كتاب فضل قرآن، ح 1، 11، 12، 14؛ باب فضل حامل قرآن، ح 3 و 4.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

در عالم هستي هيچ كتابي در فضيلت و برتري به پاية قرآن نمي‌رسد؛ زيرا نه تنها قرآن خلاصه و عصارة تعليمات همة انبياء الهي است، بلكه از همة موجودات آفرينش برتر و والاتر است. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين باره فرمود:
القُرْآنُ اَفْضَلُ كَلِّ شَيءٍ دُونَ الله؛ فضيلت قرآن به جز خدا از همه چيز برتر و بالاتر است.[1]
فضيلت قرآن از همه كتابهاي آسماني بيشتر و بالاتر است؛ زيرا كتاب‌هاي ديگر آسماني براي برهه‌اي از زمان و مردم خاصّي فرود آمده بود. امّا قرآن براي همة زمان‌ها تا روز قيامت و براي همه انسان‌ها در همه مكان‌ها حتي براي غير انسان‌ها مانند جنّ نازل شده و همه موظّف هستند به دستورات آن عمل كنند.
قرآن بهترين كلام و هديه اوست، و نيز تكلم خدا با بشر است. انسان عاقل و فهميده به هيچ عنوان حاضر نيست بين او و قرآن فاصله بيفتد. مگر نه اين است كه گوش و چشم انسان مي‌خواهند لذت ببرند. چرا لذّت را با شنيدن و ديدن آيات و كلام الهي تأمين نكنند تا بخواهند از راه باطل چشم و گوش را به لذّت مادّي سرگرم كنند.
اگر براي انسان، روشن و واضح شد كه قرآن، هم كلام الهي و هم تكلم خداوند با بشر است ، چرا به استقبال آن نمي‌شتابد!
اگر كسي مزاج روحي خود را با گناه مسموم كند از شهد و شيريني قرآن لذّت نمي‌برد. همان طور كه انسان معتادي كه مزاجش را مسموم كرده است، نمي‌تواند از عسل لذّت ببرد و فقط از آن سمّ، لذت مي‌برد لذا كسي هم كه مزاج روحي خود را مسموم كند از تلاوت قرآن لذّت نمي‌برد؛ چرا كه گناهان مانع مي‌شوند وي طعم گواراي كلام الهي را بچشد.
قرآن اثر جود و بخشش الهي است كه بر قلب بهترين افراد بشر نازل شده است، و پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم در رساندن اين بخشش الهي كوتاهي نكرده، بلكه همة آن عطايا و مواهب الهي را به انسان‌هاي مستعد و قابل، ابلاغ كرده است.
قرآن به منزلة يك تكليف محض نيست، بلكه عطاي خاص الهي است و چون آن حضرت در رساندن بخشش و بذل خداوند كوتاهي نكرده است، شما هم در پذيرش و فهميدن آن كوتاهي نورزيد.
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
قرآن در گمراهي، ماية هدايت و در نابينايي، ماية روشني و موجب بخشش لغزش‌ها است. قرآن انسان را از نابودي حفظ مي‌كند و از انحراف رهايي مي‌بخشد، فتنه‌ها را روشن مي‌سازد، آدمي را از دنيا به آخرت مي‌رساند، و كمال دين در آن نهفته است. هر كس از قرآن فاصله گرفت در آتش افتاده است.[2]
قرآن همان قانون خدايي و ناموس آسماني است كه اصلاح دين و دنياي مردم را به عهده گرفته و سعادت جاوداني آنان را تضمين كرده است.
آيات آن سرچشمة هدايت، راهنمايي و كلماتش معدن ارشاد و رحمت است. كسي كه به سعادت هميشگي علاقمند است، و سعادت و خوشبختي هر دو جهان را مي‌خواهد داشته باشد، بر وي لازم است كه روز و شب با قرآن تجديد عهد كرده و ارتباطش را با آن محكم و استوارتر سازد، و آياتش را به حافظة خود سپرده و با مغز و فكر خويش در آميزد تا در پرتو آن كتاب آسماني، به سوي رستگاري و سعادت جاوداني رهنمون شود.


[1] . مستدرك الوسايل، ج 4، ص 236.
[2] . مستدرك حاكم، ج 1، ص 571.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

 امام رضا(ع) در ذيل آيه 35 سوره نور: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» می‌فرمايند: «اين‌كه خدا نور آسمان‌ها و زمين است؛ يعنی راهنمای ساكنان آسمان‌ها و مردم زمين است.»

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، در بخش قبلی اين نوشتار گذری بر گذشته و زايش لفظ نور داشتيم و بيان شد كه اين لفظ از واژگان معرب است كه در از زبان سريانی وارد زبان عربی شده است و پس از آن به بررسی آياتی پرداختيم كه اين لفظ در آن به كار رفته بود. در ادامه به بررسی معنای اين لفظ در احاديث می‌پردازيم كه تقديم حضورتان می‌شود.
بخش قبلی را اين‌جا بخوانيد

امام صادق(ع) در مورد آيه‌ای كه قبلا بحث آن گذشت، (فآمنوا بالله و رسوله و النور الذی انزلنا) می‌فرمايد: «ای ابوخالد به خدا قسم نور، امامان از آل‌محمد(ص) هستند تا روز قيامت. به خدا قسم آنان نوری هستند كه نازل شدند.»

در ادامه حديث، امام تعبيری دارند كه شبيه آيه «الله نورالسموات و الارض» است. ايشان می‌فرمايد: «امامان نور خدا در آسمان‌ها و زمين هستند.» ايشان در حديث ديگر در اين‌باره می‌فرمايد: «آن مثلی كه خداوند برای ما زده است، رسول‌الله(ص) و ائمه(ع) از دلالت‌ها، آيات و نشانه‌های خداوند هستند كه مردم به وسيله آن‌ها راه به سوی توحيد، مصالح دين، شرايع اسلام، سنت‌ها و... واجبات می‌گشايند و هيچ قوه و نيروی نيست مگر به عنايت خدای بزرگ.»

امام رضا(ع) در ذيل آيه می‌فرمايند: «اين‌كه خدا نور آسمان‌ها و زمين است؛ يعنی راهنمای ساكنان آسمان‌ها و راهنمای مردم زمين است.» از اين كلام امام(ع) ما بايد بفهميم كه راهنمايی خداوند متعال جز به وسيله اهل‌بيت(ع) در روی زمين و آسمان‌ها صورت نمی‌پذيرد، پس خود آن‌ها نور خداوند متعال هستند.

اما در احاديث، «نور» به معنای چندی به كار رفته است، از جمله به معنای قرآن، امام، نورقلب، نور صورت، نور مؤمنان. برای مثال امام صادق(ع) در حديثی نور را به آل محمد(ص) نسبت می‌دهند و می‌فرمايند: «النور آل محمد و الظلمات عدوهم».

در جای ديگر می‌فرمايند: «ما من مؤمن الا و فی قلبه نوران نور خيفة و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد علی هذا و لو وزن هذا لم يزد علی هذا؛ هيچ مومنی نيست جز آن‌كه در قلبش دو نور وجود دارد؛ نور ترس و نور اميد. اگر اين وزن شود بر آن ديگری فزونی نگيرد و اگر آن وزن شود بر اين يك افزون نشود.» در اين حديث امام(ع) نور را به مؤمن نسبت داده است.

با اين بررسی به اين‌جا رسيديم كه نور يك سير طولی است؛ يعنی هم‌چون بحث توحيد، نبوت و امامت كه در طول يكديگر قرار دارند و رد كردن و نپذيرفتن هر كدام از آن‌ها سبب اختلال در اين مسير می‌شود، نور نيز از منشأ ابتدايی خود؛ يعنی خداوند متعال از طريق رسولش(ص) و سپس امام(ع) و سر آخر مؤمن انتقال می‌يابد. در اين حركت در هر مرحله‌ای به هر كدام از اين‌ها می‌توان نور گفت، البته به در خور سطح و مقامشان.

نور يك سير طولی است؛ يعنی هم‌چون بحث توحيد، نبوت و امامت كه در طول يكديگر قرار دارند و رد كردن و نپذيرفتن هر كدام از آن‌ها سبب اختلال در اين مسير می‌شود، نور نيز از منشأ ابتدايی خود؛ يعنی خداوند متعال از طريق رسولش(ص) و سپس امام(ع) و سر آخر مؤمن انتقال می‌يابد. در اين حركت در هر مرحله‌ای به هر كدام از اين‌ها می‌توان نور گفت، البته به در خور سطح و مقامشان

حال به اين‌جا می‌رسيم كه خود نور چيست؟ و چه تعريفی از آن می‌توان داشت. قرآن كريم در آيه 35 سوره مباركه نور، نور را در قالب مثالی تعريف می‌كند. آنجا كه می‌فرمايد: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَكَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاء وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِيمٌ ﴿35﴾»

همان‌طور كه از آيه آشكار است؛ يعنی «خدا نور آسمانها و زمين است مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشه‏اى است آن شيشه گویى اخترى درخشان است كه از درخت‏ خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مى‏شود نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است‏ خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مى‏كند و اين مثلها را خدا براى مردم مى‏زند و خدا به هر چيزى داناست.»*

*منابع: القرآن الكريم، اصول‌الكافی، تفسير صافی، تحف‌العقول، مفردات فی غريب‌القرآن، واژ‌های قرآنی(محمدرضايی)، معجم‌المفهرسلالفاظ القرآن (محمد عبدالباقی).

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

 شناخت حقيقت وجودی فرشتگان، به عنوان اصلی‌ترين صفت آن‌ها، نقش مهمی در خرافه‌زدايی و فهم و تبيين ادله نقلی درباره ملائكه الهی دارد.

مباحث پيرامون وجود فرشتگان از قديمی‌ترين موضوعات دينی است و به نوعی قدمت اين موضوع را می‌توان به قدمت بحث از اعتقاد وجود به خدا دانست. مسئله شناخت موجودات غير مادی و آسمانی، همواره برای انسان مهم و جذاب بوده است. در جايی كه تعاليم ناب آموزه‌های الهی مورد توجه قرار نگيرد، بالتبع مباحث پيرامون دين هم به تحريف و خرافه و خيال‌پردازی كشيده می‌شود.

موضوع فرشتگان هم از اين قاعده مستثنی‌ نيست و همواره در طول تاريخ بشری با فراز و نشيب‌های بسياری در باور و اعتقاد انسان مواجه بود. حتی می‌توان گفت از زمانی كه انسان به شناخت محيط پيرامون خود اقدام كرد اصل و ماهيت موجودات برتر و آسمانی را مد نظر داشته است.

در اين مقاله سعی شده است با استفاده از دلايل عقلی و محكمات نقلی، تعريف روشن و واضحی از ملائك ارائه شود و با بيان اوصاف و ويژگی‌های اصلی آن‌ها، به اشكالات و شبهات پاسخ داده شود. در اين راستا، آيات قرآن كريم در مورد فرشتگان و دلايل عقلی، به عنوان معيار و ميزان مورد استفاده قرار گرفته است و ساير شبهات با ارجاع به اين اصول، پاسخ داده می‌شود.

چرایی ایمان به ملائک

همان‌طور كه اشاره شد، شناخت‌شناسی فرشتگان، به خودی خود، به عنوان موجودات غيرمادی و غير جسمانی، از اهميت ويژه‌ای برخوردار است؛ اما علاوه بر اين از ديدگاه قرآن، مسئله ايمان به فرشتگان، موضوع جدی و مهمی به شمار می‌رود؛ به‌طوريكه اعتقاد به وجود ملائك، فراتر از يك مسئله شناخت شناسی است، بلكه اين مسئله در حيطه ايمان به غيب و جز مراتب ايمانی يك مسلمان محسوب می‌شود.

در قرآن، ايمان به ملائك، بارها در كنار ايمان به خدا و انبيا و كتب آسمانی پيشين ذكر شده است. برای نمونه می‌توان به اين آيات اشاره كرد: «لَّیْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِیِّينَ»بقره177، «یَا أَیُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِیَ أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَكْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلًا بَعِيدًا» نساء136.

اما اين همه تأكيد بر اصل ايمان آوردن به ملائك برای چيست؟ چرا يك موجود فرازمينی كه با حواس ظاهری ادراك نمی‌گردد، اين‌قدر اهميت پيدا می‌كند كه اگر كسی‌ به وجود آنها باور نداشته باشد، از ايمان ناقصی‌ برخوردار است؟ دليل اين‌همه تاكيد را می‌توان در چند امر خلاصه كرد:

1- ملائك به عنوان كارگزاران و عاملين دستورات الهی‌ هستند. اصناف ملائك در زمان حيات يك شخص مامور به ثبت اعمال او هستند و در جهان آخرت همراه روح انسان‌ها هستند. اصل اين مقارنت و همنشينی ملائك با هر شخصی، ثابت و دائمی است ولی كيفيت آن بستگی به بهشتی يا دوزخی بودن آن شخص دارد. ولی در هر حال همراهی و مشاهده فرشتگان رحمت يا فرشتگان عذاب در جهان آخرت، امری قطعی است.

بنابراين زندگی شخصی انسان هم ارتباط تنگاتنگی با ملائك، به عنوان يكی از بارزترين مصاديق موجودات غير مادی، دارد و انكار آنها به انكار جهان غيب نيز می‌انجامد. اين امر در دهه‌های اخير از جانب نحله‌های مختلف فكری در غرب بسيار اتفاق افتاده است كه برخی از آن‌ها در مسير دين ستيزی و حذف معنويات از زندگی بشر، ابتدا به نفی اصل وجود ملائك و به‌تدريج به انكار نفی جهان غيب و امور الهی، اقدام كردند.

2- ايمان به وجود ملائك و آشنايی با اوصاف و وظايف آن‌ها و نحوه چگونگی ارتباط انسان با ملائكه، اثرات روحی و تربيتی فراوانی در انسان ايجاد می‌كند. بديهی است كه با انكار وجود ملائك و فرشتگان، انسان‌ها از اين فوايد تربيتی هم محروم می‌شوند و ديد خود را به جهان فراتر از جهان ماده می‌بندند.

حقيقت وجود فرشتگان

يكی از محوری‌ترين مباحثی كه بايد در موضوع فرشتگان و ملائك بايد تبيين گردد، حقيقت و ماهيت فرشتگان است؛ زيرا بسياری از مسائل فرعی، وابسته به شناخت ما از حقيقت ملائك است. رتبه وجودی انسان، قابل تغيير است. به عبارت ديگر، انسان‌ها در مدت عمر خود می‌توانند با انجام طاعات و اوامر الهی، به رتبه بالاتر از ملائك برسند؛ يا با سوء اختيار خود، به مقام پايين‌تر از حيوان سقوط كنند.

شناخت‌شناسی فرشتگان، به خودی خود، به عنوان موجودات غيرمادی و غير جسمانی، از اهميت ويژه‌ای برخوردار است؛ اماعلاوه بر اين از ديدگاه قرآن، مسئله ايمان به فرشتگان، موضوع جدی و مهمی به شمار می‌رود؛ به‌طوريكه اعتقاد به وجود ملائك، فراتر از يك مسئله شناخت شناسی است، بلكه اين مسئله در حيطه ايمان به غيب و جز مراتب ايمانی يك مسلمان محسوب می‌شود.

فرشتگان اين نوسان در رتبه را ندارند؛ بلكه هركدام از آن‌ها طبق ظرفيت و كمال نهايی خود، آفريده شده‌اند. به‌اين خاطر رتبه وجودی آن‌ها تغيير نمی‌كند و اين، اصلی‌ترين ويژگی موجوداتی مانند ملائك است.

يكی ازنتايجی كه از اصل ثبوت و تغيير رتبه ملائكه استفاده می‌شود، عصمت فرشتگان است. فرشتگان از مقام عصمت برخوردارند. به عبارت ديگر هرگز كوچكترين لغزش و اشتباهی در اجرای اوامر الهی ندارند. ايات زيادی بر اين امر دلالت دارند كه به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود: «عَلَیْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُون» تحريم6، «وَلَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لَا یَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا یَسْتَحْسِرُونَ» أنبياء19، «وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ» أنبياء26،27 .

در درون انسان دو گرايش وجود دارد كه يا او را به سعادت و نيكی‌ها رهنمود می‌كند يا به دنائت و پستی می‌كشاند؛ زيرا وجود انسان مركب از عقل و شهوت است و بايد با حسن اختيار خود، خواسته‌های نفسانی را تابع عقل خود كند. اما وجود فرشتگان اين‌چنين نيست؛ بلكه سراپا عقل و فرمانبرداری محضند و گرايشی به بدی ندارند. البته اين بدين معنا نيست كه آنها اختياری از خود ندارند و از سر جبر و الزام، خوبی‌ها را برمی‌گزينند؛ بلكه در وجود ملائك هيچ‌گونه ميلی به بدی وجود ندارد.

نكته ديگر كه بايد به آن دقت كرد اين است كه نبودن ميل و گرايش به بدی‌ها در فرشتگان، فضيلت و كمال والايی برای آنها محسوب می‌شود؛ زيرا ظرفيت وجودی آن‌ها آنقدر بالاست كه خدا آنان را اينگونه آفريد. والا اگر خداوند حكيم، كه هيچ فعل او بدون حكمت و مصلحت نيست، فرشتگان را بدون اينكه لياقت اين رتبه را داشتند اينگونه می‌آفريد، ترجيح بلامرجح پديد می‌آمد كه از افعال حكيمانه ‌خدای متعال، به‌دور است و اين ويژگی برای فرشتگان، كمالی محسوب نمی‌شود.

بنابراين اين نحوه خاص از خلقت ملائك، به‌خاطر استعداد درونی و قرب آنها به خداوند متعال است ولی همان‌طور كه اشاره شد، تغيير و نوسانی در رتبه وجودی و ميزان نزديكی آنها به خداوند رخ نمی‌دهد ولی انسان با اختيار خود می‌تواند به درجه‌ا‌‌ی برسد كه بسيار از ملائك هم برتر و والاتر گردد.

ملامهدی نراقی در كتاب جامع‌السعادات، به اين مطلب در حديث شريف نبوی استناد می‌جويد: خداوند، فرشته را به عقل اختصاص داد بدون شهوت و غضب، و حيوانات را شهوت و غضب داد بدون عقل، ولی انسان را با دادن تمام آنها، جامه تشريف پوشاند. پس اگر شهوت و غضب او تسليم عقلش شود، از فرشتگان برتر می‌شود؛ زيرا با وجود مانعی كه در او هست به مرتبه فرشتگان رسيده است و حال آنكه فرشتگان مزاحم و مانعی ندارند.

بعد از تبيين سرشت فرشتگان به عنوان مهمترين صفت ملائك می‌توان با بينش دقيقتری به بررسی ساير اوصاف اين مخلوقات شريف الهی پرداخت. يكی از باورها و خرافات قديمی كه در طول تاريخ ديده شده است اين است كه فرشتگان را مونث می‌پندارند. اين خرافه محدود به منطقه يا آيين خاصی نمی‌شود. چه اينكه عموميت اين پندار باطل در شرق و غرب و در تصاوير سمبليك از فرشتگان ديده می‌شود. در عصر جاهليت هم اعراب فرشتگان را دختران خدا می‌پنداشتند. اين در حالی است كه ملائك جز شريفترين مخلوقات الهی و در واقع واسطه انسان مادی با جهان معنا هستند.

منابع: 1- تفسير الميزان 2- فرشتگان، تحقيقی قرآنی، روايی و عقلی، عليرضا رجالی تهرانی 3- معارف قرآن، محمدتقی مصباح يزدى 4- جامع‌السعادات، ملامهدی نراقی.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

 برخی اشكال می‌كنند كه نزول دفعی چه فايده و يا سود و توفيقی دارد، در پاسخ بايد گفت ‌كه نمی‌توان ندانستن كيفيت نزول دفعی از سوی ما را دليل بر نبودن آن تلقی كرد.

بحث از نزول قرآن يكی از مباحث دامنه‌دار علوم قرآنی است كه هم‌چنان مورد اختلاف علما قرار دارد. در اين بحث طبق آيات قرآن كريم دو نظر وجود دارد؛ نظر اول آن است كه قرآن كريم به يك‌باره نازل شده است. قائلان به اين قول به سه آيه قرآن كريم؛ «شهر رمضان الذی انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان» ، «انا انزلناه فی ليلة مباركة انا كنا منذرين» و «انا انزلناه فی ليلة القدر» استناد می‌كنند.

اما قول دوم مربوط به آن دسته از افرادی است كه می‌گويند قرآن كريم به شكل تدريجی نازل شده است. اين قول جای بحث ندارد؛ زيرا شواهد فراوانی از قبيل اسباب نزول و... وجود دارد كه صحه بر اين قول می‌گذاردند. اما بحث اصلی در رابطه با دفعی‌النزول بودن قرآن كريم است. كه در اين نوشتار در پی بررسی نظرات محققان هستيم كه هر كدام چه دلايلی را در تأييد يا رد اين موضوع بيان كرده‌اند.

سؤال مهمی كه پيش‌روی قائلان به نزول دفعی قرآن كريم است، اين است كه اين نزول كجا بوده و چه كيفيتی داشته است. در رابطه با مكان نزول، اقوال متعددی است كه برخی می‌گويند اين نزول در «بيت معمور» صورت پذيرفته است. برخی قائل به نزول اين كتاب در آسمان اول هستند و عده‌ای نيز اين نزول را بر قلب مبارك پيامبر(ص) دانسته‌اند.

در روايات شيعه آمده است كه قرآن از عرش بر آسمان چهارم فرود آمد و در«بيت معمور» نهاده شد. شيخ صدوق آن را جزو عقايد اماميه دانسته است: «نزل القرآن‏ فی شهر رمضان فی ليلة القدر جملة واحدة الى البيت المعمور فى السماء الرابعة ثم نزل من البيت المعمور فی مدة عشرين سنة و ان الله -عز و جل- اعطى نبيه العلم‏جملة‏».

مقصود از نزول دفعى قرآن بر پيامبر اكرم(ص) در شب قدر، آگاهى دادن پيامبر(ص) به محتواى كلى قرآن است. اين تأويل در كلام شيخ صدوق آمده است. ايشان مى‏گويد: «و ان الله اعطى نبيه العلم جملة‏»؛ يعنى قرآن با بيان الفاظ و عبارات در آن شب بر پيامبر(ص) نازل نشده است، بلكه صرفا علم به آن را به او عطا كردند و پيامبر(ص) اجمالا بر محتواى قرآن آگاهى يافت.

در پاسخ به اشكالات اهل تحقيق بايد گفت كه هيچ‌كدام از اين اشكالات بر كسانی كه به اصطلاح، به ظاهر روايات بسنده می‌كنند، وارد نيست؛ زيرا ندانستن سود و فايده نزول دفعی بر هر جايی چه آسمان چه زمين و چه قلب مبارك پيامبر(ص)، دليل بر بی‌فايده بودن آن نيست

ملا محسن فيض كاشانى «بيت معمور» را قلب پيامبر(ص) دانسته است؛ زيرا قلب آن بزرگوار خانه معمور خداست كه در آسمان (رتبه) چهارم جهان ماده قرار دارد. پيامبر(ص)، مراتب جماد و نبات و حيوان را پشت‏سر گذارده و به اوج مرتبه چهارم؛ يعنى جهان‏ انسانيت نايل گشته است. آن‌گاه قرآن در مدت بيست‏سال، از قلب پيامبر اكرم(ص) به لسان شريفش، هرگاه كه جبرئيل مقدارى از آن را نازل مى‏كرد، جريان مى‏يافت.

«ابو عبدالله زنجانى» می‌گويد: «روح قرآن كه اهداف عالى قرآن است و جنبه‏هاى‏ كلى دارد، در آن شب بر قلب پاك پيامبر اكرم(ص) تجلى يافت «نزل به الروح الامين على‏قلبك»، سپس در طول سال‏ها بر زبان مباركش ظاهر گشت «و قرآنا فرقناه لتقراه على‏الناس على مكث و نزلناه تنزيلا».

علامه طباطبایى همين تأويل را با بيانى لطيف‏تر مطرح كرده و فرموده است: «اساسا قرآن داراى وجود و حقيقتى ديگر است كه در پس پرده وجود ظاهرى خود پنهان و از ديد و درك معمولى به دور است. قرآن در وجود باطنى خود از هرگونه ‏تجزيه و تفصيل عارى است. نه جزء دارد و نه فصل و نه آيه و نه سوره، بلكه يك‏وحدت حقيقى به هم پيوسته و مستحكمى است كه در جايگاه بلند خود استوار و از دسترس همگان به دور است‏».

استاد معرفت صحيح‏ترين و مشهورترين اقوال را در رابطه با نزول قرآن كريم بر «بيت‌العزة» از ابن عباس می‌داند كه روايت كرده: «انزل القرآن ليلة القدر جملة واحدة الى السماءالدنيا و وضع فی بيت العزة ثم انزل نجوما على النبی صلى الله عليه و آله فی عشرين سنة‏» كه البته در روايت بيان شده توسط شيخ صدوق «البيت المعمور» بيان شده است.

استاد معرفت در كتاب «التمهيد فی علوم القرآن» خود می‌نويسد: «اگر چه اهل ظاهر، به ظاهر اين روايات بسنده كرده، آن را همين گونه ‏پذيرفته‏اند، ولى اهل تحقيق به دليل اشكالاتی آن روايات را تأويل برده‏اند؛

ايشان از زبان اهل تحقيق می‌نويسد: «آيا آمدن آن (قرآن) در شب قدر در آسمان اول يا چهارم كسب فضيلتی است و توفيقی برای مردم ايجاد می‌كند؟» اولا اهل تحقيق و يا هر عالم ديگری جز راسخين در علم، توان تعيين فضيلت برای امور را ندارند؛ يعنی اين‌كه چه امری دارای فضيلت است و چه امری دارای فضيلت نيست. بحث اخلاق و يا مسائل اجتماعی نيست كه بتوان برای آن معيار فضيلت را مطرح كرد. پس زمانی كه شخصی قوه تشخيص يك امر را ندارد پس بالطبع توان تعيين فضيلت آن امر را هم ندارد

حكمت و مصلحت نزول قرآن از عرش به آسمان اول يا چهارم و قرار دادن آن در «بيت العزة» يا «بيت معمور» چيست؟ چه حكمتى در اين نقل مكان نهفته است؟ به علاوه اين نزول چه سودى براى مردم يا براى پيامبر(ص) دارد كه خداوند آن را با عظمت‏ياد مى‏كند؟ آن‌چه از قرآن خواندنى است همان آيات و سوره و معانى و مفاهيم راه گشاست. آيا آمدن آن در شب قدر در آسمان اول يا چهارم كسب فضيلتى‏ است و توفيقى براى مردم ايجاد مى‏كند؟»

در پاسخ به اشكالات اهل تحقيق بايد گفت كه هيچ‌كدام از اين اشكالات بر كسانی كه به اصطلاح، به ظاهر روايات بسنده می‌كنند، وارد نيست؛ زيرا ندانستن سود و فايده نزول دفعی بر هر جايی چه آسمان چه زمين و چه قلب مبارك پيامبر(ص)، دليل بر بی‌فايده بودن آن نيست.

اين‌گونه كه نمی‌شود بحث كرد كه چون ما از فايده اين كار بهره‌ای نداريم پس اين كار حاصلی ندارد. يا اين‌كه ايشان از قول اهل تحقيق می‌نويسد: «آن‌چه از قرآن خواندنی است همان آيات و سوره و معانی و مفاهيم راه‌گشاست.» اين درست كه قرآن راه‌گشاست اما كسی ادعا نكرده است كه نزول دفعی برای تمامی بشر بوده است. از كجا معلوم كه تنها برای پيامبر(ص) نبوده و سود بردن از آن تنها برای ايشان نباشند.

ايشان از زبان اهل تحقيق می‌نويسد: «آيا آمدن آن (قرآن) در شب قدر در آسمان اول يا چهارم كسب فضيلتی است و توفيقی برای مردم ايجاد می‌كند؟» اولا اهل تحقيق و يا هر عالم ديگری جز راسخين در علم، توان تعيين فضيلت برای امور را ندارند؛ يعنی اين‌كه چه امری دارای فضيلت است و چه امری دارای فضيلت نيست. بحث اخلاق و يا مسائل اجتماعی نيست كه بتوان برای آن معيار فضيلت را مطرح كرد. پس زمانی كه شخصی قوه تشخيص يك امر را ندارد پس بالطبع توان تعيين فضيلت آن امر را هم ندارد.

ضمنا مگر هر امری كه از آسمان نازل می‌شود بايد به گونه‌ای آشكار توفيقی برای مردم داشته باشد. اين را من و شما تعيين نمی‌كنيم كه يك امر الهی كجا بايد توفيق بدهد و كجا توفيقش هويدا نباشد. درست است كه از قادر حكيم كار بيهوده سر نمی‌زند، اما ندانستن كيفيت يك امر از سوی ما دليل بر بيهوده بودن از سوی صادركننده آن نيست.

*در اين نوشتار از كتاب «التمهيد فی علوم القرآن»، نوشته آيت‌الله «معرفت» جهت دقيق‌تر بيان شدن برخی نظرات استفاده شده است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

درسى كه بايد از داستان افك آموخت

-------------------------------------------------------------

درسى كه بايد از داستان افك آموخت

بسم الله الرحمن الرحيم... اعوذ بالله من الشيطان الرجيم {ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرى‌ء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم * لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين.} (نور،11 و 12) آيات به اصطلاح «افك» است. «افك» دروغ بزرگى (تهمتى) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند. داستانش را قبلاً به تفصيل نقل كرديم. اكنون آيات را مى‌خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى‌شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مى‌كنيم. آيه مى‌فرمايد. {ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم} آنان كه «افك» را ساختند و خلق كردند، بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند. قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مى‌كند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته‌جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدف‌هاى خطرناك مى‌باشند، يعنى قرآن مى‌خواهد بگويد قصه ساختن اين «افك» از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى‌توجهى و ولنگارى نبود، روى منظور و هدف بود، هدف هم بى‌آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود، كه به هدف‌شان نرسيدند. قرآن مى‌گويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند، و بعد مى‌گويد اين شرى بود كه نتيجه‌اش خير بود، و در واقع اين شر نبود: {لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم}، گمان نكنيد كه اين يك حادثه‌ى سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود، خير، اين داستان با همه‌ى تلخى آن به سود جامعه‌ى اسلامى بود. حال چرا قرآن اين داستان را خير مى‌داند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اينكه وحى نازل شد و تدريجاً اوضاع روشن گرديد. خدا مى‌داند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت! اين را به دو دليل قرآن مى‌گويد خير است: يك دليل اينكه اين گروه منافق شناخته شدند. در هر جامعه‌اى يكى از بزرگ‌ترين خطرها اين است كه صفوف مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند. تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد. يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه‌ى منافقين بزرگ‌ترين صدمه‌ها را مى‌بيند. لهذا به واسطه‌ى حوادثى كه براى جامعه پيش مى‌آيد باطن‌ها آشكار مى‌شود و آزمايش پيش مى‌آيد، مؤمن‌ها در صف مؤمنين قرار مى‌گيرند و منافق‌ها پرده‌ى نفاق‌شان دريده مى‌شود و در صفى كه شايسته‌ى آن هستند قرار مى‌گيرند. اين يك خير بزرگ براى جامعه است. آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند، آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند «اثم» بود. «اثم» يعنى داغ گناه. تا زنده بودند، ديگر اعتبار پيدا نكردند. فايده‌ى دوم اين بود كه سازندگان داستان، اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه، ولى عامه‌ى مسلمين نا‌آگاهانه ابزار اين «عصبه» قرار گرفتند.

اكثريت مسلمين با اينكه مسلمان بودند، با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند‌گوى اين «عصبه» قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه، كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مى‌كند. اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع، كه افرادش نا‌آگاه باشند. دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مى‌دهد، يك داستان جعل مى‌كند، بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى‌اندازد، تا خودشان قصه‌اى را كه دشمن‌شان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند. اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اين قدر نا‌آگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند. حرفى كه دشمن جعل مى‌كند وظيفه‌ى شما اين است كه همان جا دفنش كنيد. اصلاً دشمن مى‌خواهد اين پخش بشود. شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد، تا به اين وسيله با حربه‌ى سكوت نقشه‌ى دشمن را نقش بر آب كنيد (2). فايده‌ى دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردند [مشخص شد]، يعنى حرفى را كه يك عصبه (يك جمعيت و يك دسته‌ى به هم وابسته) جعل كردند، ساده‌لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند، گفتند: چنين حرفى شنيدم، آن يكى گفت: من هم شنيدم، ديگرى گفت: نمى‌دانم خدا عالم است، باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه‌ى مسلمان، ساده‌لوحانه و نا‌آگاهانه بلند‌گوى يك جمعيت چند نفرى شد. اين داستان «افك» كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود. همه چشم‌ها را به هم ماليدند: از يك طرف آنها را شناختيم و از طرف ديگر خودمان را شناختيم. ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكب شديم، چرا ابزار دست اينها شديم؟! يك دوست خيلى قديمى داريم، خانه‌اش هم خيلى دور‌دست است. نمى‌خواهم حتى اسم محله‌اش را هم ببرم. از آن نقطه‌هاى خيلى دور‌دست تهران آمده بود اين جا. بعد كه تفسير تمام شد و من مى‌خواستم به منزل بروم گفت ما يك ماشين ناقابل داريم، با همديگر سوار شديم. در بين راه گفت: مى‌دانى من براى چه كارى به اين جا آمدم؟ مى‌گفتند در مسجد الجواد «اشهد ان عليا ولى الله» نمى‌گويند، من گفتم بروم ببينم واقعاً نمى‌گويند. گفتم: خدا پدرت را بيامرزد كه باز لا‌اقل اين قدر حرص داشتى كه بيايى ببينى آيا مى‌گويند يا نمى‌گويند. حال يك كسى مى‌آيد مثلاً راجع به مسجد الجواد مى‌گويد در مسجد الجواد «اشهد ان عليا ولى الله» نمى‌گويند، آن يكى مى‌گويد من هم شنيدم «اشهد ان عليا ولى الله» نمى‌گويند، يك وقت مى‌بينى همه‌ى مردم مى‌گويند ما شنيديم در مسجد الجواد «اشهد ان عليا ولى الله» نمى‌گويند! اسلام چه مى‌گويد؟ مى‌گويد هر وقت چنين چيزى شنيدى ابدا به زبان نياور. اگر دغدغه دارى خودت برو تحقيق كن، تو كه حوصله‌ى تحقيق كردن ندارى ديگر چرا بازگو مى‌كنى؟! حق بازگو كردن ندارى.... (3) نصف آن ده يهودى بودند و نصف ديگر مسلمان. از آن ده تا «چتل» (4) دو فرسخ راه بود. يهودى‌ها مى‌گفتند چتل مال ما است، اين جا را ما ساختيم. اين مزار مال ما است. مسلمانان همان ده مى‌گفتند خير، مال ما است. يهودى‌ها مى‌گفتند اين مال ما است به دليل اينكه مناره ندارد، مسلمان‌ها مى‌گفتند مال ما است به دليل اينكه مناره دارد. با همديگر دعوا مى‌كردند. دست و سرها شكست و آدم‌ها كشته شد. دليل آنها اين بود كه مناره ندارد و دليل اينها اين بود كه مناره دارد. همت اين را كه دو فرسخ بروند و ببينند مناره دارد يا ندارد، نداشتند. فايده‌ى دوم [داستان افك] همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد. در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند، مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان! نا‌آگاهانه ابزار قرار نگير، نا‌آگاهانه بلندگوى دشمن نباش. خدا مى‌داند اين يهودى‌ها در درجه‌ى اول و بهايى‌ها كه ابزار دست يهودى‌ها هستند چقدر از اين جور داستان‌ها جعل كردند. گاهى يك چيزى را يك يهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده، آن قدر شايع شده كه كم‌كم داخل كتاب‌ها آمده، بعد آن قدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است، مثل داستان كتاب‌سوزى اسكندريه. بعد از آمدن اسكندر به مشرق زمين و فتح كردن مصر و ايران و هندوستان، شهرى در آن جا ساختند كه نام آن «اسكندريه» شد. گروهى مردم عالم به آن جا رفتند و كتابخانه‌اى تشكيل دادند و آن كتابخانه در واقع يك مدرسه بود و كتاب‌هاى بسيار زيادى در آن جا جمع شد. امروز تاريخ مسلمين و حتى مسيحيت اين مطلب را روشن كرده است كه قبل از آن كه مسلمين اسكندريه را فتح كنند، در دو سه نوبت اين كتابخانه غارت و آتش‌زده شد. بعد از آن كه امپراطورى روم شرقى به مسيحيت گرايش پيدا كرد، چون فلسفه را ضد مسيحيت مى‌دانست، حوزه‌ى اسكندريه را متلاشى كرد. شنيده‌ايد كه هفت نفر از فيلسوفان آمدند به ايران (به دربار انوشيروان) پناهنده شدند. كتابخانه‌اى باقى نماند. امروز مورخين مسيحى مثل ويل دورانت و سايرين ثابت كرده‌اند كه قبل از اينكه مسلمين اسكندريه را فتح كنند كتابخانه‌ى اسكندريه در چند نوبت آسيب ديد كه وقتى مسلمين رفتند، كتابخانه‌اى وجود نداشت. از طرف ديگر جزئيات وقايع فتوحات مسلمين را چه در ايران، چه در مصر و چه در جاهاى ديگر، مورخين مسلمان و مسيحى نوشته‌اند، مخصوصاً جزئيات وقايع فتح اسكندريه را مورخين مسيحى هم نوشته‌اند. بعدها در قرن دوم و سوم كتاب‌هاى بسيار عظيم مثل تاريخ يعقوبى، تاريخ طبرى، و فتوح البلدان (بلاذرى) كه اينها متعلق به همان قرون اول اسلامى است و سلسله‌ى اسنادشان هم منظم و مرتب است نوشته‌اند. حتى يك نفر مورخ ننوشته است كه كتابخانه‌اى در آن وقت در اسكندريه وجود داشته و مسلمين آتش زدند. ويل دورانت مى‌نويسد: «يك كشيش، آن وقت ساكن اسكندريه بوده، تمام جزئيات وقايع فتح اسكندريه را كشيش معاصر آن زمان نوشته است، كتابش در دست است، هيچ اسمى از كتاب‌سوزى نبرده». يك مرتبه در اواخر قرن ششم هجرى يعنى بعد از ششصد سال و در قرن هفتم يكى دو نفر كه مورخ هم نيستند و مسيحى هستند، بدون اينكه مدركى نشان بدهند، براى اينكه اين تهمت را از مسيحيت رفع كنند، گفتند: وقتى كه عمرو عاص به اسكندريه آمد، يك كتابخانه‌ى بسيار عظيمى را در آن جا ديد، به خليفه نامه نوشت كه تكليف ما با اين كتابخانه چيست؟ خليفه نوشت كه يا آنچه در اين كتاب‌ها است موافق با قرآن است، پس قرآن ما را بس، و يا مخالف با قرآن است، چيزى كه مخالف با قرآن باشد، به درد ما نمى‌خورد، همه را آتش بزن. همه را يك جا آتش زد. بعدها در قرن هشتم و نهم، كم‌كم خود مسلمين هم از اين كتاب‌هاى مجعول، همين داستان را نقل كردند بدون اينكه فكر كنند اگر چنين قضيه‌اى مى‌بود مورخين قرون اول نقل مى‌كردند.

چندين قرينه ديگر در دروغ بودن اين داستان هست كه ديگر از بحث خودم دور مى‌مانم. يك وقت من سه سخنرانى در موضوع «كتاب‌سوزى اسكندريه» كردم و دروغ بودن آن را ثابت كردم (5). شبلى نعمان هم رساله‌اى در اين موضوع نوشته است، و از نظر محققين، علما و مورخين اين مطلب شك ندارد كه دروغ است. اما دشمن آگاهانه، ابزارهاى دست دشمن هم آگاهانه ولى دوستان نا‌آگاهانه اينها را نقل مى‌كنند. كار به جايى رسيده كه در كتاب فلسفه و منطق سال ششم دبيرستان‌ها (6) وقتى مى‌خواهند براى قضيه‌ى منفصله در منطق مثال بزنند مى‌گويند نظير آن چيزى كه خليفه‌ى مسلمان‌ها راجع به كتابخانه‌ى اسكندريه گفت: «اگر موافق قرآن است، قرآن ما را بس، و اگر مخالف قرآن است، به درد ما نمى‌خورد، پس آتش بزنيد». در كتاب‌هاى دبيرستانى آورده‌اند كه مسلمين كارشان كتاب آتش زدن بوده است. شبلى نعمان نيز مى‌گويد: انگليسى‌ها كه آمدند هندوستان را اختلال كردند و بعد مدارسى تأسيس كردند كه روى برنامه‌ى خودشان اداره مى‌كردند، در كتاب‌هاى منطق وقتى مى‌خواستند براى قضيه‌ى منفصله‌ى حقيقيه (7) مثال بزنند مخصوصاً همين مطلب را به عنوان مثال ذكر مى‌كردند، براى اينكه در مغز بچه‌هاى مسلمين و بچه‌هاى هندوها فرو كنند كه شما ملتى هستيد كه از قديم كتاب‌ها را آتش مى‌زديد. (اين را او مى‌گويد. من بعد كه در كتاب‌هاى دبيرستانى خودمان اين مطلب را ديدم فهميدم كه حسابى هست). بعد ما مى‌بينيم در كتاب‌هاى دبيرستانى ايران هم همين‌ها را آورده‌اند، و ما بدون اينكه ببينيم مدرك دارد يا نه، زبان به زبان (8) بازگو مى‌كنيم به طورى كه هر جا دروغ بدون آن را مى‌گوييم يك عده مى‌گويند: عجب! اين قضيه دروغ است! ما خيال نمى‌كرديم دروغ باشد.

اين كه قرآن مى‌گويد: {لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم} در واقع مى‌خواهد بگويد اينها درس است برايتان، مسلمين! قرآن‌تان را بخوانيد و تفسير كنيد كه از اينها پند مى‌گيريد، ديگر نا‌آگاهانه بلند‌گوى شايعاتى كه دشمنان شما براى شما جعل مى‌كنند قرار نگيريد. {ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرى‌ء منهم ما اكتسب من الاتم} بعد مى‌گويد آن بدبخت‌ها كه اين داستان را جعل كرده بودند، هر كدام‌شان به اندازه‌ى خودشان داغ گناه را كسب كردند، عواقب گناه را متحمل شدند. قرآن مى‌گويد: يك نفر از اينها بود كه قسمت معظم اين گناه را او به عهده گرفت (مقصود «عبد الله بن ابى» است كه «‌عبد الله بن ابى بن سلول» هم مى‌گويند): «و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم» آنكه قسمت معظم اين گناه را به گردن گرفت، خدا عذابى بزرگ براى او آماده كرده است، غير از اين داغ بدنامى دنيا كه تا دنيا دنيا است، به نام «رئيس المنافقين» شناخته مى‌شود، در آن جهان خداوند عذاب عظيمى به او خواهد چشانيد. «لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا». قرآن مى‌توانست به اين تعبير بگويد: اى مسلمان‌ها! چرا آن وقت كه شنيديد، به برادران مسلمان‌تان گمان بد برديد و گمان خوب نبرديد؟ اگر چنين مى‌گفت يك مطلب ساده‌اى گفته بود. ولى قرآن همين مطلب را با بيان ديگر مى‌گويد، نمى‌گويد (چرا به برادران مؤمن و خواهران مؤمن‌تان گمان بد برديد؟)، مى‌گويد «چرا به خودتان گمان بد برديد؟» يعنى توجه داشته باشيد، شما يك پيكرايد، شما به قول مولوى «نفس واحد» هستيد: «مؤمنان هستند نفس واحده». همه‌ى مسلمان‌ها و مؤمنين بايد اين طور حساب كنند كه اعضاى يك پيكراند، اگر تهمتى به يك مؤمن زده مى‌شود آن را به خودشان تلقى كنند. اين يك نكته كه به جاى اينكه بگويد چرا به برادران مؤمن گمان خير نبرديد مى‌گويد چرا به خودتان گمان خير نبرديد، يعنى مسلمان «من» و «او» نبايد داشته باشد، مسلمان بايد بداند عرض برادر مسلمان عرض او است، آبروى برادر مسلمان آبروى خودش است. نكته‌ى دوم اينكه باز نمى‌گويد چرا «شما» به خودتان گمان خوب نبرديد؟، مى‌گويد: چرا «مؤمنين و مؤمنات» به خودشان گمان خوب نبردند؟ اولاً زن و مرد را با هم ذكر مى‌كند، يعنى زن و مرد ندارد، و ثانياً كلمه‌ى «ايمان» را دخالت مى‌دهد، مى‌خواهد بگويد ايمان ملاك وحدت و اتحاد است، مؤمنان از آن جهت كه مؤمن هستند نفس واحد هستند، يعنى ملاك وحدت و اتحاد را هم بيان مى‌كند. در واقع مى‌خواهد بگويد: اى مردان مؤمن و اى زنان مؤمن، آيا اگر به شما چنين تهمتى زده بودند حاضر بوديد تهمتى را كه به خودتان زده‌اند بازگو كنيد، هر جا بنشينيد بگوييد به من چنين تهمتى زده‌اند و درباره‌ى من چنين حرفى مى‌زنند؟ هيچ وقت درباره‌ى خودتان چنين حرفى مى‌گفتيد؟ چطور اگر درباره‌ى شما حرفى بزنند خودتان مى‌فهميد كه بايد سكوت كنيد، و حرف بدى را كه مردم براى شما جعل كرده‌اند ديگر خودتان اشاعه نمى‌دهيد، ولى وقتى كه درباره‌ى برادران و خواهران مؤمن خودتان حرفى را مى‌شنويد، همان كارى را كه درباره‌ى خودتان مى‌كنيد درباره‌ى آنها نمى‌كنيد؟ {لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين} آن وقتى كه شنيديد، چرا مؤمنين گمان خوب درباره‌ى خودشان نبردند؟ چرا همان جا كه شنيدند نگفتند اين يك دروغ بزرگ است؟ پيغمبر اكرم يك ماه يا بيشتر سكوت كرد.

مسلمانان غافل به جاى اينكه روز اول بگويند «هذا افك مبين» اين واقعه دروغ است، واقعه‌ى جعل شده را بازگو كردند، نشستند و گفتند «شنيديم» و آن را نقل مجالس‌شان كردند. قرآن مى‌گويد: شما روز اول بايد مى‌گفتيد «هذا افك مبين». پس بعد از اين آگاه باشيد اين افك‌ها كه در ميان شما جعل مى‌شود، فوراً بگوييد «هذا افك مبين». {لولا جاؤا عليه باربعه شهداء فاذ لم يأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون}. (نور،13) شما در كارتان قانون و حساب داريد. اسلام براى شما وظيفه معين كرده، شرعاً وظيفه داريد كه هر تهمتى نسبت به يك مسلمان شنيديد مادامى كه بينه‌ى شرعى اقامه نشده است، بگوييد دروغ است، در نزد خدا دروغ است. مقصود از جمله «در نزد خدا دروغ است» اين است كه در قانون الهى دروغ است. تكليف بسيار روشنى است. بعد از اين ما بايد بدانيم اگر فردى درباره‌ى فردى يا درباره‌ى مؤسسه‌اى حرفى زد ما چه وظيفه‌اى داريم. آيا وظيفه داريم سكوت كنيم؟ آيا وظيفه داريم حتى بگوييم «ما كه نمى‌دانيم، خدا عالم است»؟، «من چه مى‌دانم، شايد باشد شايد نباشد»؟، آيا وظيفه داريم در مجالس نقل كنيم، بگوييم «چنين چيزى مى‌گويند»؟ وظيفه‌مان چيست؟ مادامى كه بينه‌ى شرعى اقامه نشده است و مادامى كه شرعاً بر ما ثابت نشده، بايد بگوييم دروغ است. فقط وقتى كه شرعاً ثابت شد و يقين پيدا كرديم مثلاً در مورد زنا چهار شاهد عادل و در مورد غير زنا دو شاهد عادل شهادت دادند، به چشم خودمان ديديم يا به گوش خودمان شنيديم (اين بينه شرعى است) آن گاه وظيفه‌ى ديگرى داريم. مادامى كه بينه شرعى نيست. نه حق داريم بازگو كنيم، نه حق داريم بگوييم «نمى‌دانيم» يا بگوييم «شايد هست، شايد نيست» و نه حق داريم سكوت كنيم، بلكه وظيفه داريم بگوييم دروغ است. هر وقت شرعاً ثابت شد، آن وقت وظيفه‌ى ما مبارزه كردن است. البته در هر موردى يك وظيفه‌اى داريم. در بعضى از مسائل بايد ما مبارزه كنيم، در بعضى مسائل حاكم شرعى بايد وظيفه‌اش را انجام بدهد، مثل مورد زنا. قرآن مى‌گويد: شما اى مسلمين، شما هم با اين زبان به زبان كردن، دهان به دهان كردن، گناه بزرگى مرتكب شديد، ولى خدا از اين گناهان مى‌گذرد و گذشت. متوجه باشيد كه بعد از اين ديگر اين كار را نكنيد «و لولا فضل الله عليكم و رحمته» اگر نبود براى شما مسلمان‌ها رحمت الهى در دنيا و در آخرت «لمسكم فيما افضتم فيه عذاب عظيم» هر آينه مى‌رسيد به شما به خاطر حرف و نقل‌هاى بدون دليل كه در آن وارد شديد عذاب عظيم، هم در دنيا و هم در آخرت. فقط لطف خدا جلوى عذاب دنيا و آخرت را گرفت. پس متوجه باشيد، ديگر چنين كارى نكنيد. كدام گناه و افاضه؟ در چه چيزى ما فرو رفته بوديم و غور مى‌كرديم و حرفش را مى‌زديم؟ «اذ تلقونه بالسنتكم» آن گاه كه به زبان خودتان تلقى مى‌كرديد، يعنى زبان به زبان در ميان شما مى‌گشت. «و تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علم» يك چيزى كه اصلاً در دل شما جا نداشت، چون نمى‌دانستيد «و تحسبونه هينا» خيال مى‌كرديد يك امر كوچكى است، اما «و هو عند الله عظيم» و حال آنكه اين در نزد خدا خيلى بزرگ است، صحبت آبروى مسلمين است و اين جا مخصوصاً آبروى پيغمبر است. {و لولا اذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا ان نتكلم بهذا} چرا آن وقتى كه شنيديد، نگفتيد كه ما حق نداريم در اين باره حرف بزنيم، حق نداريم اين را بازگو كنيم؟ (بلكه گفتيم بايد منفى سخن بگوييم، يعنى اگر كسى گفت، ما بگوييم: دروغ است، نه تنها مثبت حرف نزنيم و خودش را پخش نكنيم، بلكه بايد منفى حرف بزنيم، يعنى در جواب ديگران بگوييم: دروغ است. اين را در جمله‌ى دوم مى‌فرمايد) بايد مى‌گفتيد: {ما يكون لنا ان نتكلم بهذا} براى ما چنين حقى نيست كه در اين باره سخنى بگوييم، بلكه {سبحانك هذا بهتان عظيم} بايد بگويم سبحان الله، اين يك بهتان و دروغ بسيار بزرگ است. {يعظكم الله ان تعودوا لمثله ابدا} خدا موعظه مى‌كند شما مسلمان‌ها را كه مبادا ديگر به مانند اين قضيه برگرديد و تكرار كنيد، تا دامنه‌ى قيامت متوجه باشيد كه ديگر ابزار دست يك جمعيت نشويد، دروغ‌هاى دشمنان را عليه خودتان اشاعه ندهيد {و يبين الله لكم الايات و الله عليم حكيم} خدا اين طور آيات خودش را براى مصلحت شما بيان مى‌كند، خدا همه چيز را مى‌داند، از خفايا آگاه است و حكيم است و بر اساس حكمتش اين آيات را براى شما نازل فرموده است. حديثى در كتب حديث هست كه مضمون آن اين است كه هر وقت اهل بدعت را ديديد [با آنها مبارزه كنيد] «بدعت» يعنى كسى در دين خدا چيزى را وارد كند كه از دين نيست، از پيش خود چيزى را جعل كند كه مربوط به دين نيست. همه وظيفه دارند كه با بدعت مبارزه كنند. مثلاً صلوات فرستادن، همه وقت خوب است. شما در هر شرايطى كه صلوات بفرستيد، يك عمل مستحبى را انجام داده‌ايد. فرض كنيد يك گوينده حرف مى‌زند، در وسط حرف خودش، براى اينكه رفع خستگى كرده باشد، به جمعيت مى‌گويد: صلواتى بفرستيد. اين امر خوبى است. اما اگر شما فكر كنيد كه در اسلام يك چنين سنتى هست كه در وسط حرف گوينده، صلوات بفرستيد، و به عنوان يك امر اسلامى اين كار را بكنيد اين «بدعت» است، بدانيد چنين دستورى در اسلام نرسيده كه در وسط موعظه يك نفر صلوات بفرستيد. يك عادتى در ميان ما ايرانى‌ها هست كه اگر از آن پرهيز كنيم خوب است و آن اين است كه وقتى چراغ را روشن مى‌كنند صلوات مى‌فرستند. ممكن است بگوييد صلوات هر وقت خوب است. من هم قبول دارم، هر وقت خوب است، اما در ايران اين كار يك پرونده‌ى بدى دارد، در ايران سابقه‌ى آتش‌پرستى وجود دارد، سابقه‌ى احترام به آتش وجود دارد، نكند يك وقت آن باطن روحيه‌هاى احترام به چراغ و تعظيم آتش دخالت كند.

شما مى‌بينيد اسلام مى‌گويد اگر مى‌خواهى نماز بخوانى، با اينكه وقتى نماز مى‌خوانى توجه‌ات به خدا است، اما اگر يك فردى روبه‌روى تو هست، مكروه است، چون بويى از آدم‌پرستى دارد، اگر يك عكسى روبه‌روى شما هست مكروه است، چون بويى از شكل‌پرستى دارد، اگر چراغ هم روبه‌روى شما هست نماز خواندن مكروه است، چون بويى از آتش‌پرستى مى‌دهد. غرضم اين است كه اينها را «بدعت» مى‌گويند. خيلى چيزها هست كه بدعت است، و در ميان مردم مخصوصاً خانم‌ها از اين بدعت‌ها هست، مثل آش ابودردا، آش بى‌بى سه‌شنبه، سفره‌ى حضرت ابوالفضل. ما چنين چيزهايى در اسلام نداريم. در اسلام، ما يك چيزى به نام سفره‌ى حضرت ابوالفضل نداريم. يك مطلب هست: يك كار خيرى بكنيد، مثلاً فقرا را اطعام كنيد، ثواب دارد، بعد ثوابش را نثار حضرت رسول كنيد، نثار حضرت امير كنيد، نثار حضرت زهرا كنيد، نثار حضرت امام حسن، امام حسين، هر يك از ائمه، يا نثار حضرت ابوالفضل بكنيد. اگر نثار يكى از اموات خودتان بكنيد، مانعى ندارد. اگر شما سفره‌اى در منزل‌تان تشكيل بدهيد به شرط آنكه آداب و تشريفات زنانه‌اش را كه من نمى‌دانم چى هست و اگر كسى خيال بكند جزء آداب اسلامى است باز بدعت مى‌شود حذف كنيد، اگر اطعام مسلمان باشد، بالخصوص اطعام فقرا، و ثوابش هديه به حضرت ابوالفضل باشد، مانعى ندارد، اما اگر كارهايى با آداب و تشريفاتى انجام شود و خيال كنيد اين هم از اسلام است، اين، بدعت و حرام است. افرادى پيدا مى‌شوند كه در دين بدعت ايجاد مى‌كنند. يك كسى مى‌آيد مى‌گويد من نايب خاص امام زمان هستم، مثل على‌محمد باب. اين را «اهل بدعت» مى‌گويند. در حديث است اگر اهل بدعت پيدا شدند، با اهل بدعت مبارزه كنيد و عالم بايد مبارزه كند و حق ندارد ساكت باشد، و در يك حديث تعبير چنين است: «و باهتوهم» يعنى مبهوت‌شان كنيد، بيچاره‌شان كنيد، يعنى با آنها مباحثه كنيد و دليل‌هايشان را بشكنيد. «فبهت الذى كفر» (9) چنان كه ابراهيم، آن كافر زمان خودش را مبهوت كرد، شما هم مبهوتش كنيد.

بعضى آدم‌هاى كم‌سواد اين «باهتوهم» را اين جور معنى كردند: به آنها تهمت بزنيد و دروغ ببنديد. بعد مى‌گويند: اهل بدعت دشمن خدا هستند و من دروغ عليه او جعل مى‌كنم. با هر كسى هم كه دشمنى شخصى داشته باشد مى‌گويد: اين ملعون، اهل بدعت است. صغرى و كبرى تشكيل مى‌دهد، بعد هم شروع مى‌كند به دروغ جعل كردن عليه او. شما ببينيد اگر جامعه‌اى به اين بيمارى مبتلا باشد كه دشمن‌هاى شخصى خودش را اهل بدعت بداند و حديث با هتوهم را هم چنين معنى كند كه دروغ جعل كن، با دشمن‌هاى خودش چه مى‌كند! آن وقت است كه شما مى‌بينيد دروغ اندر دروغ جعل مى‌شود. يك وقتى يك مرد عالم و بزرگى (عالم هم گاهى اشتباه مى‌كند) به من رسيد و گفت شنيده‌ام فلان كس (يك آدمى كه يك مسلمان كامل عيار است) العياذ بالله، اصلاً من نمى‌توانم حتى اين را به زبان بياورم، حالا از باب موعظه است، براى اينكه بدانيد چه اجتماع ننگينى ما داريم، البته آن عالم شنيده بود و مرد خوبى است، گفت شنيده‌ام فلان‌كس گفته است چقدر خوب شد العياذ بالله كه محسن حضرت زهرا سقط شد، براى اينكه اگر او هم مى‌ماند دوازده مصيبت براى اسلام درست مى‌كرد! گفتم: تو آخر چرا اين حرف را مى‌زنى؟! او يك مسلمان است، من او را از نزديك مى‌شناسم، او وقتى فضائل ائمه گفته مى‌شود، اشكش مى‌ريزد. ببين تا كجاها عليه يكديگر جعل مى‌كنند. آن وقت اين چنين جامعه‌اى كه كارش جعل است، كارش بهتان و تهمت زدن است، قرآن وعده‌ى عذاب داده است. آيه‌ى بعد اين است:

{ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخره و الله يعلم و انتم لا تعلمون}(نور،19) دنباله‌ى همين مطلب است و تأكيد بيشترى درباره‌ى اينكه مؤمنين (مسلمانان) بلندگوى اشاعه‌ى حرف‌هاى بد و زشت عليه خودشان نباشند.

-----------------------------

پاورقى:

(1) [نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه‌ى داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه، در يكى از منزل‌ها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد، در آن جا طوق (روبند) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مى‌گشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى‌كرد، با تأخير وارد مدينه شد. به دنبال اين حادثه منافقين تهمت‌هايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند].

(2‌) مثلاً يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضى‌ها شايع است، يك وقتى ديدم يك كسى مى‌گفت: اين فلسطينى‌ها ناصبى هستند. «ناصبى» يعنى دشمن على (ع). ناصبى غير از سنى است. سنى يعنى كسى كه خليفه‌ى بلا‌فصل را ابوبكر مى‌داند و على (ع) را خليفه‌ى چهارم مى‌داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است. مى‌گويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه‌ى چهارم و پيشواى چهارم مى‌داند، و على را دوست دارد. ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مى‌دارد. سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است، نجس است. ما با ناصبى نمى‌توانيم معامله‌ى مسلمان بكنيم. حال يك كسى مى‌آيد مى‌گويد اين فلسطينى‌ها ناصبى هستند. آن يكى مى‌گويد. اين به آن مى‌گويد، او هم يك جاى ديگر تكرار مى‌كند، و همين طور. اگر ناصبى باشند كافراند و در درجه‌ى يهودى‌ها قرار مى‌گيرند. هيچ فكر نمى‌كنند كه اين، حرفى است كه يهودى‌ها جعل كرده‌اند. در هر جايى يك حرف جعل مى‌كنند براى اينكه احساس هم‌دردى نسبت به فلسطينى‌ها را از بين ببرند. مى‌دانند مردم ايران شيعه‌اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است، براى اينكه احساس هم‌دردى را از بين ببرند، اين مطلب را جعل مى‌كنند. در صورتى كه ما يكى از سال‌هايى كه مكه رفته بوديم، فلسطينى‌ها را زياد مى‌ديديم، يكى از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت من شيعه هستم، اين رفقايم سنى‌اند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان مى‌گفتند بين ما شيعه و سنى هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد معروف شيعه است. در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه‌ام. ولى دشمن يهودى يك عده‌ى مزدورى را كه دارد، مأمور مى‌كند و مى‌گويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبى‌اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبت‌هايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مى‌گويند، شنيديد وظيفه‌تان چيست.

(3‌) [افتادگى از نوار است]

(4) [ظاهراً نام يك مزار است].

(5‌) [رجوع شود به مقاله‌ى «كتاب‌سوزى ايران و مصر» در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران. اين مقاله تفصيل يافته سخنرانى‌هاى مذكور است].

(6) [در زمان طاغوت].

(7) قضيه‌ى منفصله‌ى حقيقيه مثل «عدد يا جفت است يا طاق» يا: «الان يا روز است يا شب»

(8) تعبير «زبان به زبان» از قرآن است.

(9) بقره،. 258.

 

عذاب اليم براى اشاعه دهندگان فحشاء

-------------------------------------------------------------

عذاب اليم براى اشاعه دهندگان فحشاء

بسم الله الرحمن الرحيم... اعوذ بالله من الشيطان الرجيم {ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخره و الله يعلم و انتم لا تعلمون، و لولا فضل الله عليكم و رحمته و ان الله رؤف رحيم، يا ايها الذين امنوا لا تتبعوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوات الشيطان فانه يامر بالفحشاء و المنكر و لولا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا و لكن الله يزكى من يشاء و الله سميع عليم}. (نور، 19 تا 21) در جلسه‌ى قبل گفتيم كه قرآن كريم تكيه‌ى فراوانى روى اين مسأله دارد كه جو جامعه‌ى اسلامى نبايد جو تهمت و بهتان و افترا و بد‌گويى باشد. مردم مسلمان موظف‌اند كه هر وقت چيزى در مورد برادران و خواهران مسلمان خود شنيدند، مادامى كه به سرحد يقين قطعى نه ظن و گمان نرسيده‌اند كه جاى شك و شبهه نباشد، و يا بينه‌ى شرعى اقامه نشده است، آنچه مى‌شنوند، به اصطلاح معروف «از اين گوش بشنوند و از گوش ديگر بيرون كنند» و به تعبير ديگر همان جا كه مى‌شنوند دفن كنند، و حتى به صورت اينكه «من شنيدم» هم نقل نكنند، نه تنها به صورت يك امر قطعى نقل نكنند، حتى اين طور هم نگويند كه «من چنين چيزى شنيده‌ام». همين گفتن «شنيدم» هم «پخش‌» است و اسلام از پخش اين نوع خبرهاى كثيف و ناپاك و آلوده ناراضى است. مخصوصاً يك جمله در ذيل دارد كه مى‌فرمايد: «و الله يعلم و انتم لا تعلمون» مى‌خواهد بفرمايد كه شما نمى‌دانيد اين جنايت، چقدر جنايت بزرگى است. و طبعاً هم نمى‌دانيد كه عقوبت اين جنايت چقدر بزرگ است. اسلام مى‌خواهد كه محيط و جو جامعه‌ى اسلامى بر اساس اعتماد متقابل و حسن ظن و ظن خير و بر اساس خوب‌گويى باشد نه بر اساس بى‌اعتمادى و بدگمانى و بدگويى، و لهذا اسلام غيبت را آن چنان حرام بزرگى دانسته است كه تعبير قرآن اين است: {و لا يغتب بعضكم بعضا أيحب احدكم ان يأكل لحم اخيه ميتا} (1) كه خلاصه‌اش اين است: آنكه از كس ديگر غيبت مى‌كند در واقع دارد گوشت او را مى‌خورد در حالى كه او مرده است. روى همين اساس است كه قرآن با بيانات گوناگون، اين مطلب را تأكيد و تكرار مى‌كند. از آن جمله اين آيه است: {ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم}. ترجمه‌ى آيه را ذكر مى‌كنم و بعد عرض مى‌كنم كه به دو طريق مى‌توان اين آيه را تفسير كرد و تفسير هم كرده‌اند و هر دو شكل هم نزديك به يكديگر است. آيه مى‌فرمايد: براى كسانى كه دوست دارند فحشا در ميان اهل ايمان شايع شود عذاب دردناكى آماده شده است. اين آيه از آن آيه‌هايى است كه دو معنى دارد و هر دو معنايش هم درست است. يكى از گناهان بسيار بزرگ كه قرآن وعده‌ى «عذاب اليم» براى آنها داده است اين است كه كسى يا كسانى بخواهند خود فحشا را در ميان مردم رايج كنند. هستند كسانى كه عملاً مروج فحشا هستند، حال يا به حساب پول پرستى و يا از روى اغراض ديگرى، كه غالباً در عصر ما اين اغراض، اغراض استعمارى است، مى‌خواهند فحشا در ميان مردم زياد شود، چرا؟ براى اينكه هيچ چيزى براى سست كردن عزيمت مردانگى مردم، به اندازه‌ى شيوع فحشا اثر ندارد. شما اگر بخواهيد فكر جوانان يك مملكت را از مسائل جدى منصرف كنيد تا اينها دائماً دنبال سرگرمى‌هاى عيش و نوش باشند و هيچ وقت فيل‌شان ياد هندوستان نكند و دنبال مسائل جدى نروند آن مسائل جدى‌اى كه منافع استعمار را به خطر مى‌اندازد راهش اين است كه هر چه د‌ل‌تان مى‌خواهد مشروب فروشى اضافه كنيد، كاباره زياد كنيد، زنان هر جايى زياد كنيد، وسائل تماس بيشتر دخترها و پسرهاى جوان را اضافه كنيد. به همان اندازه كه هروئين و ترياك نيروى جسمى و روحى طبقه‌ى جوان را تباه مى‌كند، اراده را از مردم مى‌گيرد و آن را سست مى‌كند و مردانگى و احساس كرامت و شرافت را از بين مى‌برد، به همان اندازه فحشا اين كار را مى‌كند. آمريكايى‌ها كه يك برنامه‌ى عمومى براى فاسد كردن همه‌ى دنيا دارند برنامه‌شان همين است: فحشا را زياد كنيد، خيال‌تان ديگر از ناحيه‌ى مردم راحت باشد. مى‌گويند مدير يكى از مجلات در شماره‌ى اين هفته (2) گفته است: «كارى خواهم كرد كه تا ده سال ديگر يك دختر ده سال به بالاى باكره در تهران پيدا نشود‌» اينها روى برنامه است، روى حساب است. اسلامى كه در مسأله‌ى عفاف اين همه تأكيد مى‌كند براى چيست؟ يك شب درباره‌ى فلسفه‌ى عفاف صحبت كردم. يك فلسفه‌ى عفاف اين است كه نيروهاى انسانى در وجودها ذخيره شود. اين را شايد شما باور نكنيد كه نيروى اراده‌ى انسانى از مجارى «پايين تنه» هم خارج مى‌شود، ولى اين چنين است. اسلام طرفدار جلوگيرى از ارتباط جنسى نيست، در حدود خانواده، آن را تصديق مى‌كند و طرفدار نظر كاتوليك‌ها و كليسا نيست، اما از دايره‌ى ازدواج مشروع كه خارج شد، به هيچ وجه اجازه نمى‌دهد و اين يك تدبير و توطئه‌اى (3) است از ناحيه‌ى اسلام براى حفظ روح مروت، مردانگى، انسانيت و شرافت در زن و مرد مسلمان. در آياتى كه بعد راجع به «حجاب» مى‌آيد، درباره‌ى اين موضوع بيشتر صحبت خواهيم كرد. قرآن [درباره‌ى كسانى كه] براى كشتن روح، فحشا را زياد مى‌كنند مى‌فرمايد: {ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم} آنان كه دوست دارند و علاقه دارند فحشا را در ميان اهل ايمان زياد كنند خدا برايشان عذاب دردناكى آماده كرده است. چرا [عذاب اليم داشتن را] در آيه قرآن ذكر مى‌كند؟ براى اينكه بفهماند كه چقدر اين مسأله از نظر اسلام حساسيت دارد! اين يك تفسير آيه است كه قرآن درباره‌ى اشاعه‌ى فحشا در ميان اهل ايمان حساسيت خود را بيان مى‌كند. [براى روشن شدن معناى دوم آيه] يك نكته‌ى ادبى در اين جا عرض كنم و آن درباره‌ى كلمه‌ى «فى» است. «فى‌» به جاى كلمه‌ى «در» در فارسى است. ما مى‌گوييم «در خانه» و عرب مى‌گويد «فى الدار». كلمه‌ى «فى» در زبان عربى گاهى به معنى همان كلمه‌ى «در» مى‌آيد، و گاهى به معنى كلمه‌ى «درباره». اين جا اين آيه را اين طور هم مى‌توان معنى كرد و معنى هم شده است و هر دو معنى درست است (4) و هر دو معنا با آيات افك تناسب دارد، معناى دوم آيه اين است: «‌آنان كه دوست دارند كه فحشا درباره‌ى اهل ايمان شايع شود». اين، معنايش اين نيست كه خود فحشا در ميان اهل ايمان شايع شود، بلكه نسبت فحشا درباره‌ى اهل ايمان شايع شود، يعنى كسانى كه دوست دارند عرض اهل ايمان را لكه‌دار كنند. يك عده مردم، به اصطلاح روان‌شناسى امروز «عقده» دارند، هر جا كه يك كسى را مى‌بينند كه در ميان مردم يك وجهه‌اى و حيثيتى دارد، براى اينكه به اين اشخاص حسادت مى‌برند، همت و عرضه هم ندارند كه خودشان را جلو بيندازند، فوراً به اين فكر مى‌افتند كه يك شايعه‌اى درباره‌ى او درست كنند. مى‌گويند ما كه نمى‌توانيم به او برسيم پس او را پايين بياوريم. [چگونه اين كار را انجام مى‌دهند؟] با يك عملى در منتهاى نامردى و آن اينكه يك شايعه‌اى عليه او بسازند و يك تهمتى به او بزنند. آن قدر اين گناه بزرگ است كه خدا مى‌داند! پيغمبر اكرم (ص) يك وقت در حضور اصحاب فرمود: «الا اخبركم بشر الناس» آيا به شما خبر ندهم كه بدترين مردم كيست؟ گفتند: «بلى يا رسول الله». فرمود (عين جمله يادم نيست): بدترين مردم آن كسى است كه خير خودش را از ديگران منع مى‌كند و هر چه دارد تنها براى خودش مى‌خواهد. آنهايى كه حاضر بودند گمان كردند با اين مقدمه ديگر بدتر از اين افراد كسى نيست. يك وقت فرمود: آيا مى‌خواهيد به شما بگويم از اين بدتر كيست؟ صنف ديگرى را ذكر فرمود. اصحاب گفتند: خيال كرديم بدتر از اين گروه دوم ديگر كسى نيست. بعد فرمود: آيا مى‌خواهيد از آن بدتر را به شما بگويم كيست؟ گفتند از اين بدتر هم مگر هست؟ آن گاه صنف سوم را فرمود: بدتر از اين افراد، مردمان بد زبان فحاش تهمت زن و آبروبراند. اين جا ديگر حضرت توقف كرد، يعنى بدتر از اينها ديگر وجود ندارد. پس معناى دوم آيه اين است كه آنان كه دوست دارند نسبت‌هاى زشت كه خود نسبت زشت هم خودش زشتى است درباره‌ى اهل ايمان شايع شود بدانند كه براى آنها عذاب دردناكى است. بعد مى‌فرمايد: «فى الدنيا و الاخره» در دنيا و آخرت عذاب‌شان دردناك است، يعنى خدا اينها را نه تنها در آخرت عذاب مى‌كند بلكه در دنيا هم عذاب مى‌كند. مسأله‌ى مكافات يك مسأله‌اى است. چنين چيزى به ما نگفته‌اند كه هر گناهى عقوبتى در اين دنيا دارد، نه، خيلى از گناهان است كه اصلاً در اين دنيا عقوبتى ندارد، ولى هر گناهى در آن دنيا عقوبت دارد، اما خدا از بعضى گناهان در همين دنيا هم نخواهد گذشت. يكى از آن گناهانى كه در همين دنيا عكس العمل دارد كه مى‌توانيد آن را تجربه كنيد! گناه تهمت‌زنى و آبرو‌برى است. آنكه تهمت به ناحق مى‌زند، به هر حال در يك روزى گرفتارش خواهد شد حال يا يك كسى مثل خودش به او تهمت ناحق خواهد زد و يا به شكلى آن شخص رسوا و مفتضح خواهد شد. «و الله يعلم و انتم لا تعلمون» خدا مى‌داند و شما نمى‌دانيد. مى‌خواهد بگويد مطلب خيلى بزرگ است، خدا مى‌داند كه اين كار چقدر بزرگ است و شما نمى‌دانيد! «و لولا فضل الله عليكم و رحمته و ان الله رؤوف رحيم» اگر نبود فضل و رحمت الهى و اگر نبود كه خدا مهربان و رؤف است، به حكم اين غفلتى كه كرديد، عذاب بزرگى به شما مى‌رسيد، ولى فضل الهى مانع شد، يعنى اين غفلتى كه كرديد و بلندگوى منافقين شديد، شما را مستحق يك عذاب بزرگ در دنيا كرده بود كه اصلاً جامعه‌ى شما از هم بپاشد ولى فضل و رحمت الهى مانع شد. باز تأكيد ديگرى مى‌كند: {يا ايها الذين امنوا لا تتبعوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوات الشيطان فانه يأمر بالفحشاء و المنكر} اى اهل ايمان گام جاى گام شيطان نگذاريد، دنبال شيطان نرويد.

اگر بگوييد ما كه شيطان را نمى‌شناسيم و او را نمى‌بينيم از كجا بفهميم گام جاى گام شيطان مى‌گذاريم؟ اين ديگر ديدن نمى‌خواهد. شيطان را از وسوسه‌هايش بشناسيد. آن جا كه شما مى‌بينيد يك وسوسه‌اى در قلب شما پيدا شد كه شما را به يك عمل زشت و به يك عمل منكر و ناپسند دعوت مى‌كند بدانيد كه [جاى] پاى شيطان است، شيطان جلو افتاده و به شما مى‌گويد: «‌بيا». آن وسوسه،«بيا» ى شيطان است. نمى‌خواهد [شيطان را] به چشم ببينى، به دل ببين «و من يتبع خطوات الشيطان» آن كه گام در جاى گام‌هاى شيطان مى‌گذارد بايد بداند «فانه يأمر بالفحشاء و المنكر» شيطان دعوت به كارهاى زشت و ناپسند مى‌كند. «و لولا فضل الله عليكم و رحمته» بار ديگر مى‌گويد: اى مسلمين! در زمان پيغمبر در يك پرت‌گاهى قرار گرفتيد كه اگر فضل و رحمت خدا نبود آن هم به خاطر پيغمبر جامعه‌ى شما چنان سقوط كرده بود كه نجات پيدا نمى‌كرديد. همه‌ى اينها براى اين است كه بدانيد كه اگر در زمان‌هاى بعد نظير اين قضيه رخ داد و مسأله‌ى شايعه‌سازى عليه مسلمين زياد شد بدانيد كه سقوط خواهيد كرد و بدبخت خواهيد شد (همان طورى كه ما امروز هستيم). {و لولا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد ابدا}«اگر فضل الهى نبود يكى از شما پاك از آب در نمى‌آمد.» {و لكن الله يزكى من يشاء و الله سميع عليم} «اين خدا است كه هر كس را كه بخواهد و مستحق بشناسد، از گناه تزكيه مى‌كند، خدا شنوا و عالم است». آيه‌ى ديگر باز مربوط به همين قضيه است. اما در دنبال قضيه يك مطلب ديگرى است: {و لا يأتل اولوا الفضل منكم و السعه ان يؤتوا اولى القربى و المساكين و المهاجرين فى سبيل الله و ليعفوا و ليصفحوا الا تحبون ان يغفر الله لكم و الله غفور رحيم} (نور،22) آيه به يك جريان تصريح مى‌كند و آن اين است كه بعضى از مسلمين كه به تعبير قرآن {اولوا الفضل} بودند [از انفاق خوددارى كردند]. مقصود از «فضل» در اين جا ثروت و مال است، «اهل فضل بودند» يعنى متمكن بودند. كلمه «فضل» در اصطلاح امروز ما فقط به فضل علمى گفته مى‌شود. ما امروز اگر بگوييم فلان كس فاضل است، يعنى مرد عالمى است، «او از فضلا است» يعنى از علما است، صاحب معلومات و فضل است. ولى در قرآن به مال و ثروتى كه از راه مشروع به دست آمده باشد كلمه‌ى «فضل» اطلاق شده است (5). از جمله در سوره‌ى جمعه مى‌فرمايد: وقتى از نماز فارغ شديد {و ابتغوا من فضل الله} (6) دنبال فضل الهى برويد، يعنى دنبال كسب و كار و تجارت و در آوردن پول از راه مشروع برويد. قرآن مى‌فرمايد: ثروتمندانى كه از راه مشروع صاحب مال و ثروت شدند و صاحب سعه و صاحب تمكن هستند قسم نخورند كه كمك‌شان را قطع مى‌كنند. بعضى از مسلمين كه متمكن و ثروتمند بودند، به بعضى از مسلمين كه يا از مهاجرين و مساكين و يا از خويشاوندان خودشان بودند كمك مالى مى‌كردند، بعد در يك جريانى ظاهراً در همين جريان افك بوده از اينها بدى ديدند و لذا ناراحت شدند و گفتند: عجب! ما به خاطر رضاى خدا به اينها كمك مى‌كنيم و اينها از كمك ما سوء استفاده مى‌كنند و مرتكب گناه مى‌شوند، ما به اينها كمك مى‌كنيم و اينها شايعه مى‌سازند، دروغ جعل مى‌كنند. تصميم گرفتند آنچه را به طور مداوم به اين فقرا و مساكين كه در قضيه‌ى افك شركت كرده بودند مى‌دادند، قطع كنند. قسم خوردند و سوگند ياد كردند كه ما ديگر به اينها كمك نخواهيم كرد. ولى قرآن به مسأله‌ى وحدت مسلمين بيش از هر چيزى اهميت مى‌دهد. با اينكه در اين جا قضيه‌ى افك و تهمت بزرگ پيش آمده بود و عموم مسلمين هم اشتباه كردند، قرآن فقط در مقام اصلاح اشتباه گذشته است، به عامه‌ى مسلمين مى‌گويد شما خيلى اشتباه كرديد كه بلندگوى يك جمعيت به هم وابسته شديد، و بعد كه بعضى تصميم مى‌گيرند كمك مالى‌شان را قطع كنند، چون اين قطع كمك مالى سبب مى‌شود آن دسته كه جدا شدند، براى هميشه جدا شده باشند، مى‌فرمايد: در عين حال گذشت داشته باشيد و از اينها بگذريد و عفوشان كنيد: {و لا يأتل اولوا الفضل منكم و السعه}... قسم نخورند متمكنان و ثروتمندان شما كه كمك‌شان به آن دسته از خويشاوندان‌شان يا مهاجرين و يا مساكين و فقرا را كه تا كنون به آنها كمك مالى مى‌كردند قطع مى‌كنند، باز هم كمك بدهند. {و ليعفوا و ليصفحوا الا تحبون ان يغفر الله لكم} «عفو كنند، بگذرند، گذشت داشته باشند، آيا دوست نداريد خدا از خودتان بگذرد»؟ اين آيه كه نازل شد آن گروهى كه تصميم داشتند كمك‌هاى خود را قطع كنند، گفتند ديگر كمك‌مان را قطع نمى‌كنيم. اين جا يك نكته است كه بايد عرض كنم: اشخاصى كه با منطق اسلام آشنا نيستند و به آن وارد نيستند، غافل‌اند كه اسلام منطق محبت را در جاى خود در حد اعلى به كار برده است. مسيحى‌ها منتشر كرده و مى‌كنند كه دين مسيح، دين محبت است، دين نيكى كردن و گذشت است، چرا؟ مى‌گويند چون حضرت مسيح گفته است اگر كسى به يك طرف صورتت سيلى زد آن طرف ديگر را جلو بياور، بگو به اين طرف هم بزن، اما دين اسلام دين خشونت است، دين سخت‌گيرى است، دين شمشير است، دينى است كه به هيچ وجه گذشت در آن وجود ندارد، محبت در آن وجود ندارد. روى اين قضيه، مسيحى‌ها خيلى تبليغ كرده‌اند و مرتب تبليغ مى‌كنند. اين اشتباهى است بسيار بزرگ. اسلام هم دين شمشير است و هم دين محبت، هم دين خشونت است و هم دين نرمى. خشونت را در جاى خود تجويز مى‌كند و نرمى را در جاى خود، و عظمت و اهميت اسلام به همين است. اگر اسلام اين چنين نمى‌بود، يعنى اگر نمى‌گفت «زور را با زور جواب بدهيد، منطق را با منطق جواب بدهيد، در مورد محبت، محبت كنيد و حتى در جايى در مورد بدى هم محبت كنيد» آن وقت قبولش نداشتيم. اسلام هرگز نمى‌گويد اگر يك قلدر به يك طرف صورتت سيلى زد، آن طرف ديگر را بياور. مى‌گويد: {فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم} (7) آنكه به شما تجاوز مى‌كند، به همان اندازه حق داريد تجاوز او را جواب دهيد. اگر چنين نگفته بود، در آن نقص بود. دين مسيح، به همين دليل يك دين غير عملى از آب در آمد كه اتباع آن خون‌خوارتر از همه‌ى مردم دنيا از آب در آمدند. همان‌هايى كه روزى عليه اسلام تبليغ مى‌كردند و انجيل را به دست مى‌گرفتند كه اين كتاب، كتاب محبت است، امروز مى‌بينيم هر روز ده‌ها تن «‌محبت» روى ويتنام مى‌ريزند! (8) اينها همان محبتى است كه انجيل به آنها گفته است! اين محبت‌ها به صورت بمب‌ها و حتى بمب‌هاى ناپالم در آمده است كه همين قدر كه فرود آمد بچه‌ها و پيرها و زن‌ها آتش مى‌گيرند. اسلام در درجه‌ى اول، محبت را به كار مى‌برد، آن جا كه محبت مفيد نبود، ديگر ساكت نمى‌نشيند. گفت: «چون پند دهند نشنوى، بند نهند». على (ع) درباره‌ى پيغمبر اكرم (ص) مى‌فرمايد: «طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمى مواسمه» (9) طبيب سيار است، طبيبى كه در يك دستش مرهم است و در دست ديگرش ابزار جراحى، آن جا كه با مرهم مى‌شود معالجه كرد، مرهم مى‌گذارد و آن جا كه مرهم مفيد نيست، كارد و چاقو به كار مى‌برد، ابزار داغ كردن به كار مى‌برد، از هر دو استفاده مى‌كند، هم از درشتى و هم از نرمى. سعدى خوب مى‌گويد:

درشتى و نرمى به هم در به است *** چو رگزن كه جراح و مرهم نه است

و اين عين مضمونى است كه على (ع) فرموده است... (10) صحبت دعوت به خدا است. بعد مى‌فرمايد: «ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوه كانه ولى حميم» (11) اى پيغمبر كه وظيفه‌ى تو {ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوه كانه ولى حميم} مى‌بينيد. اگر در مقابل بدى نيكى كنيد خاصيتش را مى‌بينيد، خاصيتش اين است كه دشمن را تبديل به دوست مى‌كند. در دعاى «مكارم الاخلاق» تعبيرات عجيبى هست: خدايا به من توفيق بده آن كسى كه به من فحش مى‌دهد من به او حرف خوب بگويم، آن كسى كه قطع رحم مى‌كند من در مقابل صله‌ى رحم كنم، آن كسى كه پشت سر من بدگوئى مى‌كند من پشت سرش خوب بگويم. جمله‌هاى زيادى است. خواجه عبدالله انصارى هم تعبير شيرينى دارد، مى‌گويد بدى را بدى كردن سگسارى است (كار سگ‌ها هم چنين است. يك سگ، سگ ديگر را گاز مى‌گيرد، او هم گاز مى‌گيرد. اگر كسى به انسان بدى كرد و او هم بدى را با بدى جواب داد، هنرى كه كرده، كار سگ‌ها را انجام داده است. اگر انسان سگى را بزند فوراً بر مى‌گردد و پاى او را مى‌گيرد). خوبى را خوبى كردن، خرخارى است (يعنى اگر كسى به آدم خوبى كند و در مقابل خوبى او خوبى كند خيلى هنر نكرده است. يك الاغى مى‌آيد شانه‌ى الاغ ديگر را با دندانش مى‌خاراند، او هم فوراً شانه‌ى اين را مى‌خاراند. اين مقدار را كه خوبى را بايد با خوبى جواب داد و در مقابل خوبى بايد خوبى كرد الاغ هم مى‌فهمد)، اما بدى را نيكى كردن (در مقابل بدى خوبى كردن) كار خواجه عبدالله انصارى است. مى‌فرمايد: «و لا يأتل اولوا الفضل منكم و السعه ان يؤتوا اولى القربى و المساكين و المهاجرين فى سبيل الله» متمكنين قسم نخورند، غيرت دينى‌شان اين جا به جوش نيايد، آنها بدى كردند ولى شما در مقابل بدى خوبى كنيد، قسم نخورند كه از كمك مالى به خويشاوندان‌شان يا مسكين‌ها يا مهاجرينى كه در راه خدا مهاجرت كردند [صرف‌نظر مى‌كنند] به خاطر اين كار بدى كه كردند و در اين تهمت شركت كردند «و ليعفوا و ليصفحوا» عفو كنند، گذشت داشته باشند «الا تحبون ان يغفر الله لكم» آيا دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد؟ (چه تعبير عجيبى است!) اى بشرها، از گناه يكديگر بگذريد، زيرا خودتان گنه‌كاريد و اميد داريد خدا از گناهان شما بگذرد، آنچه را كه انتظار داريد خدا درباره‌ى شما رفتار كند درباره‌ى بندگان خدا رفتار كنيد، سخت‌گير نباشيد، تا ممكن است گنه‌كاران را از راه خوبى [كردن] معالجه كنيد، آن جا كه ممكن نشد، از راه مجازات و سخت‌گيرى [وارد شويد]، خداوند آمرزنده و مهربان است، شما هم مهربان و با‌گذشت باشيد. از جمله ملكات مستحسنه ائمه‌ى اطهار (ع) اين بود كه برده زياد مى‌خريدند و مدتى اين برده‌ها را در خانه‌ى خودشان نگه مى‌داشتند، چون فلسفه‌ى بردگى در اسلام اين است كه بردگان دوره‌اى را (از دوره‌ى كفر تا دوره‌ى آزادى) بگذرانند و يك دالانى را طى كنند كه تحت تربيت افراد مسلمان باشند، و از اين ناحيه، اسلام بسيار بهره‌هاى انسانى خوبى گرفته است. ائمه‌ى اطهار (ع) يكى از كارهاشان همين بود چون يكى از مصارف زكات اين است كه برده بخرند و آزاد كنند اما نه اينكه برده‌اى را كه هيچ تربيت اسلامى پيدا نكرده از اين طرف بخرند و از آن طرف آزاد كنند، بلكه اگر برده‌اى كه قبلاً تربيت اسلامى پيدا كرده كه چه بهتر، و اگر اين طور نيست مدتى در يك خانواده واقعاً مسلمان نگهداريش كنند تا آداب و اخلاق اسلامى را عملاً بياموزد و بعد آزادش كنند.

ائمه‌ى اطهار اين كار را زياد مى‌كردند و بردگان در مدتى كه در خانه‌ى آنها بودند با حقيقت و ماهيت اسلام آشنا مى‌شدند و مسلمان‌هاى بسيار اصيل از آب در مى‌آمدند. بردگان زيادى در خانه‌ى امام زين العابدين (ع) بودند. در طول سال كه بردگان خطا مى‌كردند و كار بدى مى‌كردند امام (ع) در يك دفترى اينها را يادداشت مى‌كرد تا اينكه روز آخر (يا شب آخر) ماه رمضان امام (ع) همه‌ى بردگان‌شان را جمع مى‌كرد و خود در وسط مى‌ايستاد، دفتر را مى‌آورد، رو مى‌كرد به آنها و مى‌فرمود: فلانى يادت هست در فلان وقت چنين جرمى را مرتكب شدى؟ مى‌گفت: بله، [و به هر كدام خطاهايشان را متذكر مى‌شد و] بعد مى‌فرمود: «خدايا اينها كه زيردست من بودند، نسبت به من بدى كردند و من كه بنده‌ى تو هستم از همه‌ى اينها گذشتم. خدايا من بنده‌ى تو هستم و در درگاه تو مقصرام. خدايا از اين بنده‌ى مقصر خودت بگذر» و همه‌ى آنها را در راه خدا آزاد مى‌كرد. اين است كه اصل اول در اسلام «گذشت» است. بله، اسلام در مسائل اجتماعى نمى‌گذرد، چون اين گذشت، مربوط به شخص نيست، مربوط به فرد نيست، مربوط به اجتماع است. مثلاً يك كسى دزدى كرده است. مجازات دزد دست بريدن است. صاحب مال نمى‌تواند بگويد من گذشتم. تو بگذرى، اجتماع نمى‌گذرد، حق تو نيست، حق اجتماع است. در حديث است كه روزى اميرالمؤمنين على (ع) طبق عادتى كه در ايام خلافت داشت كه خود تنها مى‌رفت و حتى در جاهاى خلوت مى‌رفت و شخصاً اوضاع و احوال را تفتيش مى‌كرد در يكى از كوچه باغ‌هاى كوفه را مى‌رفت، يك وقت فريادى شنيد: الغوث! الغوث! به فريادم برسيد! به فريادم برسيد! معلوم بود جنگ و دعوايى است. به سرعت به طرف صدا دويد. دو نفر با هم زد و خورد مى‌كردند. يكى ديگرى را مى‌زد. تا امام رسيد دعواى اينها تمام شد (شايد هم امام (ع) آنها را صلح داد). معلوم شد آن دو نفر با هم رفيق هستند. وقتى امام خواست ضارب را جلب كند و ببرد، مضروب گفت من از او گذشتم. امام فرمود: بسيار خوب تو گذشتى، اين حق خصوصى خودت است، از حق خودت گذشتى، اما يك حقى هم سلطان دارد، يعنى يك حقى هم حكومت دارد و يك مجازاتى هم حكومت بايد بكند، اين را ديگر تو نمى‌توانى بگذرى [زيرا] به تو مربوط نيست. غرضم اين است كه از حق عمومى نمى‌توان گذشت و در «ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الاخره و لهم عذاب عظيم» (نور،23) آنان كه به زنان عفيف غافل تهمت مى‌زنند (زن غافل يعنى بى‌خبر از همه جا كه در خانه‌ى خود نشسته)، در دنيا و آخرت مشمول لعنت الهى هستند و براى اينها عذاب بزرگى است {يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون} آن روزى كه زبان‌ها و دست‌ها و پاهاى آنان عليه ايشان به اعمالى كه مرتكب شده‌اند شهادت مى‌دهند.

اين يك منطقى است در قرآن كه جايش اين جا نيست كه درباره‌ى آن [به تفصيل] صحبت كنم. قرآن در كمال صراحت مى‌گويد: عالم آخرت، زنده است، همه چيز عالم آخرت زنده است و در آن دنيا هر چيزى و هر عضوى بر هر عملى كه مرتكب شده است، گواهى مى‌دهد: دست گواهى مى‌دهد من چه كردم، و پا گواهى مى‌دهد من چه كردم، چشم و گوش هر يك گواهى مى‌دهند من چه كردم، پوست بدن كه حديث است كه كنايه از عورت است گواهى مى‌دهد من چه كردم، به زبان مهر مى‌زنند: اى زبان! تو ساكت باش، بگذار خود اعضا و جوارح حرف بزنند، زبان هم [فقط] به گناهانى كه خودش مرتكب شده است گواهى مى‌دهد. قرآن مى‌فرمايد: در روزى كه زبان‌هاى اين افراد (چون گناه اينها گناه زبان بوده) و دست‌ها و پاهايشان عليه ايشان به همان اعمالى كه مرتكب شدند گواهى مى‌دهند {يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق} چنين روزى كه خدا آن جزاى حقى را كه بايد به اينها برسد، به طور كامل به آنان مى‌دهد. اگر زنى - العياذ بالله - فاسد و دامن آلوده از آب در بيايد شرافت مرد لكه‌دار مى‌شود ولى خودتان مى‌دانيد كه اگر مردى آلوده شود، به شرافت زن آنقدرها صدمه نمى‌زند، بلكه [اصلاً] صدمه نمى‌زند. اين خود يك رمز روانى خاصى دارد. من در يك سلسله مقالاتى كه چند سال پيش در يكى از مجلات زنانه راجع به حقوق زن عليه مطالب خود آن مجله نوشتم راز اين مطلب را بيان كردم، و بسيارى از دستورهاى اسلام بر اساس همين مطلب است. اگر زنى آلوده شد، مرد ديگر نمى‌تواند ادعاى شرافت كند، ولى چقدر زنان پاكى هستند كه شوهرشان آلوده هستند، هيچ وقت مردم آن زن را آلوده حساب نمى‌كنند، مى‌گويند شوهرش آلوده است به او چه كار؟ شوهرش كثيف است به او چه كار؟ اين يك مطلب. مطلب دوم اين است كه زن در جهات عفتى، ناموس مرد است، ولى در جهات شخصى و فردى‌اش به مرد ارتباط ندارد، يعنى اگر زنى العياذ بالله در مسائل عفت آلوده باشد دامن مرد آلوده مى‌شود، ولى اگر در زنى نقصى باشد، اين، نقص مرد نيست. مثلاً اگر زنى مؤمن نباشد و در باطن كافر يا منافق باشد، اين به مرد ارتباطى ندارد و لهذا قرآن هم به زن نوح و زن لوط مثل ذكر مى‌كند.

هر دوى اينها پيغمبر بودند در حالى كه زن‌هاى اينها مؤمنه نبودند و وابسته به مخالفين ايشان از نظر فكر و عقيده بودند. اين جا قرآن مى‌گويد: «خبيثات مال خبيثين است‌» زن‌هاى ناپاك مال مردان ناپاك است و زنان پاك مال مردان پاك است، و اين ناظر به پاكى ناموسى است: مرد ناپاك غيرت را از دست مى‌دهد و زن ناپاك را مى‌پذيرد و ناراحت نيست كه زنش ناپاك باشد، ولى مرد پاك امكان ندارد كه زن ناپاك را بپذيرد. اين است كه طبعاً يك نوع انتخاب صورت مى‌گيرد: پاك‌ها سراغ پاك‌ها مى‌روند و ناپاك‌ها سراغ ناپاك‌ها. اين امر قانون شرعى و بيان حكم شرعى نيست، بلكه قرآن يك قانون طبيعى را بيان مى‌كند: طبعاً اين طور است كه پاك‌ها سراغ پاك‌ها مى‌روند و ناپاك‌ها سراغ ناپاك‌ها. شما ببينيد جوانان پاك دنبال دخترهايى مى‌روند كه اين دخترها پاك باشند، و دخترهاى پاك هم شوهر پاك را مى‌پسندند، اما يك جوان آلوده و كثيف هيچ اهميت نمى‌دهد كه با يك دخترى ازدواج كند كه ده‌ها جوان ديگر به اصطلاح خودشان او را «‌تجربه» كرده‌اند. روح كثيف يك مرد كثيف، يك زن كثيف را مى‌پسندد و روح كثيف يك زن كثيف، يك مرد كثيف را مى‌پسندد، ولى روح پاك يك مرد پاك، زن پاك را براى خود انتخاب مى‌كند و روح پاك يك زن پاك، مرد پاك را انتخاب مى‌كند... شما درباره‌ى پيغمبر و ناموس پيغمبر داريد چه حرفى مى‌زنيد؟! محال و ممتنع است كه چنين ناپاكى‌هايى در خاندان يك پيغمبر راه پيدا كند. كفر ممكن است در خاندان يك پيغمبر راه پيدا كند يا پسر يك پيغمبر كافر بشود، ولى فسق محال است. و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

------------------------------------

پاورقى:

(1‌) حجرات،. 12

(2) [خواننده‌ى محترم توجه دارد كه سخنرانى در زمان رژيم فاسد پهلوى ايراد شده است]

(3‌) [به معنى طرح‌ريزى].

(4) آيات قرآن اساساً اين طور نازل شده كه گاهى يك معنى، دو معنى، سه معنى درست و بيشتر در آن واحد از آن استنباط مى‌شود.

(5) شنيدم در اردكان يزد به همين اصطلاح صحبت مى‌كنند، وقتى مى‌گويند: «فلان كس از فضلا است» يعنى از ثروتمندان است..

(6) جمعه‌ / 10

(7) بقره،. 194

(8) [سخنرانى در سال‌هاى جنگ ويتنام ايراد شده است]

(9) نهج البلاغه، خطبه‌ى 106

(10) [افتادگى از نوار است]

(11) فصلت، ۳۴

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

راه‌هاى اسلام براى حفظ عفاف جامعه

-------------------------------------------------------------

راه‌هاى اسلام براى حفظ عفاف جامعه

بسم الله الرحمن الرحيم... اعوذ باالله من الشيطان الرجيم {يا ايها الذين امنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستأنسوا و تسلموا على اهلها ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون * فان لم تجدوا فيها احدا فلا تدخلوها حتى يؤذن لكم و ان قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو ازكى لكم و الله بما تعملون عليم * ليس عليكم جناح ان تدخلوا بيوتا غير مسكونه فيها متاع لكم و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون.} (نور،27 تا 29) در يكى از جلسات گذشته عرض كردم كه قرآن كريم براى مسأله‌ى عفاف، يعنى پاكى و نزاهت روابط جنسى در ميان افراد، اهميت فراوانى قائل است و اين مبنى بر يك سلسله حكمت‌ها و فلسفه‌ها است كه به آن اشاره كردم.

راهى كه اسلام براى تأمين اين منظور پيشنهاد كرده است دو چيز است: اول يك سلسله تدابير براى آرام نگه داشتن غريزه، و دوم يك سلسله تدابير ديگر به عنوان مجازات. آيات اولى كه تفسير كرديم مجازات فحشا را بيان كرد: {الزانيه و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماه جلده} ولى همان طورى كه مى‌دانيم براى از بين بردن يك گناه، مجازات كافى نيست، مجازات هر اندازه شديد هم باشد، براى جلوگيرى از وقوع جرم و جنايت كافى نيست، حال جرم و جنايت چه از نوع بى‌عفتى‌ها باشد، چه از نوع دزدى‌ها و قتل‌ها و چه از نوع بى‌احتياط‌ها مثل بى‌احتياطى در رانندگى. اين اشتباه است كه ما بخواهيم براى جلوگيرى از يك جرم يا جنايت فقط روى مجازات فشار بياوريم. بايد ديد علل وقوع آن جرم و جنايت چيست؟ بايد خود آن علل را از بين برد، آن گاه در مورد افراد غير عادى كه به طور عادى علل و موجبات وقوع جرم وجود ندارد و فقط روى نوعى حالت طغيان، جرمى را مرتكب مى‌شوند مجازات صورت گيرد. مثالى براى اين مطلب مى‌زنم: از مقررات لازم، همين مسأله‌ى سرعت و سبقت در رانندگى است. دائماً توصيه مى‌شود كه رانندگان در داخل شهر از فلان سرعت (مثلاً 40 كيلومتر در ساعت) بيشتر نرانند. اگر كسى تخلف كرد و ما جريمه‌ى سنگينى برايش قائل شديم، هر مقدار هم جريمه سنگين باشد اگر علل وقوع اين جرم بررسى نشود مجازات كافى نيست، مخصوصاً در امر رانندگى كه اصلاً خودش هم يك مجازاتى دارد يعنى «مجازات‌ها معها» است، براى اينكه آن كسى كه سرعت مى‌گيرد و ديوانه وار در شهر يا بيابان حركت مى‌كند خودش بيش از همه در معرض خطر است، هم ماشينش در معرض خطر است و هم جانش.

ولى در عين حال نه خطر جانى [و مالى] مانع او مى‌شود و نه مجازات‌ها، چرا؟ براى اينكه يك سلسله علل ديگر وجود دارد كه از آن طرف او را هل مى‌دهد. مجازات مى‌خواهد مانند يك افسار مانعش شود، اما آن علل ديگر او را تحت فشار قرار مى‌دهد. مثلاً شما يك راننده تا‌كسى يا يك راننده‌ى كرايه را موعظه كنيد كه تند نرو، و يا مجازات‌هاى مختلف برايش قائل شويد، اما اگر او در شرايطى قرار گرفته باشد كه يك ماشين اجاره كرده و از صبح كه بيرون مى‌آيد چنان چه مثلاً 120 تومان درآمد نداشته باشد بايد او و خانواده‌اش نان نخورند چون مثلاً 60 تومان را بايد به صاحب ماشين تحويل دهد و الا فردا ماشين را در اختيارش نمى‌گذارد، و 30 تومان هم خرج استهلاك و غيره كند، و 30 تومان در روز براى او باقى مى‌ماند اگر او را هزار جور موعظه كنيد و بگوييد جان خودت در خطر است، فلان مقدار تو را جريمه مى‌كنند و زندانت مى‌برند، در مقابل آن فشار كه حتماً بايد 30 تومان به خانه ببرد و اگر نبرد روى ديدن زن و بچه‌اش را ندارد چكار مى‌تواند بكند؟ باز او از صبح زود پايش را روى گاز مى‌گذارد و به سرعت در خيابان‌ها حركت مى‌كند، به هر حال بايد آن 120 تومان در بيايد، يك جبر بر وجودش حكومت مى‌كند، اين است كه مجازات سرش نمى‌شود و موعظه هم در اين جا ديگر مؤثر نيست. پس اگر ما بخواهيم جلوى او را بگيريم سنگين كردن مجازات كارى را درست نمى‌كند، از راه علل و موجباتش بايد وارد شويم. وقتى از راه علل و موجبات وارد شديم مثلاً كارى كرديم كه او با روزى 7 ساعت به آرامى كار كردن، خرج زن و بچه‌اش را در بياورد او هم ديوانه نيست كه جان خود و سرمايه‌اى را كه در اختيارش است به خطر بيندازد و يا خود را گرفتار زندان كند. اين مسأله در دزدى‌ها هست، در شراب‌خوارى‌ها هست، در زناها و آدم‌كشى‌ها هست، در همه‌ى [جرم‌ها و جنايت‌ها] هست. پس موجبات را بايد از بين برد. از اين طرف بگوييم شراب نخوريم و دائماً در صفحه‌ى حوادث روزنامه‌ها [نتايج سوء آن را] بنويسند (آمار كه مى‌گيرند مى‌بينند در پنجاه درصد جرم‌ها، جنايت‌ها، آدم‌كشى‌ها، بى‌عفتى‌ها و تصادفات، مستى و شراب‌خوارى دخالت دارد)، و از طرف ديگر تمام موجبات تشويق به شراب‌خوارى وجود داشته باشد، در تمام غزل‌ها، تصنيف‌ها و شعرها دعوت به مى‌خوارگى و به شراب‌خوارگى باشد و در تمام مجالس، اين امر جزء تعين باشد و تشويق به شراب‌خوارى شود و مغازه‌ى مشروب فروشى از هر مغازه‌ى ديگرى زيادتر باشد (1)، قدم به قدم كه هر جوانى مى‌رود يك تابلوى دعوت وجود داشته باشد كه از آن «و غيره‌»‌ها در اين جا وجود دارد، تشريف بياوريد! اينها كار خودش را مى‌كند. مسأله‌ى عفاف و زنا هم از اين قبيل است. اسلام براى زنا مجازات شديد قائل است ولى در عين حال ديديد كه اسلام روى مجازات، زياد تكيه نكرده است و لهذا طريق ثابت شدن را خيلى دشوار و مشكل قرار داده و نخواسته كه افراد بروند تجسس كنند و ببينند چه كسى زنا مى‌كند و چه كسى زنا نمى‌كند. اين كار را اسلام زشت مى‌داند. البته اگر زنا ثابت شد مجازات شديد برايش قائل شده است، اما نمى‌خواهد جلوى زنا را از راه مجازات بگيرد و نمى‌خواهد مردم را تشويق به تجسس و تحقيق كند و اساساً اسلام با تجسس و تحقيق از گناه، مطلقاً مخالف است، با جاسوسى كردن براى كشف گناهان مردم مخالف است. {و لا تجسسوا} (2). پس اسلام از چه راه با پيدايش گناه مبارزه مى‌كند؟ راه‌هاى متعددى دارد. موعظه، امر به معروف، نهى از منكر، و خود تربيت كه اصلاً مردم را اين طور بايد تربيت كرد، در جاى خود [راه‌هاى مناسبى] است. يكى ديگر اين است كه اصول زندگى را بر اساسى قرار مى‌دهد كه موجبات غوايت و گمراهى و موجبات تشويق و تهييج به گناه پيدا نشود. مسأله‌ى عفاف از همين قبيل است، كه در جلسات گذشته گفتيم اسلام از طرفى كوشش مى‌كند غريزه از طريق ازدواج مشروع اشباع شود، با عزوبت و تجرد در حد‌اكثر مخالفت مى‌كند (در چند آيه‌ى بعد خواهيم خواند: {و انكحوا الايامى منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم} (نور،32)، به مسأله‌ى ازدواج تشويق مى‌كند: حتماً و حتماً پسر و دختر بايد ازدواج كنند (اين مسأله «بايد» باشد تا در آن آيه تشريح كنم). پس، از يك طرف براى اينكه موجبات بى‌عفتى فراهم نشود تشويق شديد به ازدواج مى‌كند و با عزوبت و تجرد در هر شكلى مخالف است (3)، ولى از طرف ديگر آيا تنها ازدواج كافى است؟ همين قدر كه يك مرد زن داشته باشد و يك زن شوهر داشته باشد ديگر رغبتش به سوى ديگران تهييج نمى‌شود، و مثل بعضى حيوانات مى‌شود [كه فقط به جفت خود توجه دارند؟]. حيوانات به حكم غريزه عمل مى‌كنند و آزاد آفريده نشده‌اند. كبوترها و برخى ديگر از حيوانات، جفت هستند. بعضى حيوانات ديگر مثل گوسفند و اسب و آهو اين طور نيستند و حساب جفت و اين حرف‌ها در كار نيست، ولى هم جنس نر و هم جنس ماده در آنها مخصوصاً در وحشى‌ها جز براى باردار شدن اساساً آمادگى ندارند و جنس نر را نمى‌پذيرند. حيوان‌هايى كه جفت زندگى مى‌كنند، مثل كبوتر كه دو كبوتر نر و ماده با هم جفت هستند، اينها اصلاً خاصيت غريزيشان اين است كه فقط با يكديگراند، نه آن كبوتر نر چشم به كبوترهاى ماده‌ى ديگرى دارد و نه آن كبوتر ماده چشم به كبوترهاى نر ديگر دارد. ولى انسان در هر شهوتى از شهوات خود، روى خاصيت آزادى‌اى كه دارد، همه‌ى كارهايش را با تكليف بايد انجام دهد نه با غريزه و اجبار طبيعت. اين است كه اگر انسان ازدواج هم كند شرط لازم هست ولى شرط كافى نيست، يعنى مرد چشمش كه به زن ديگر بيفتد باز رغبتش تهييج مى‌شود، خصوصاً در شرايطى كه آن با ارتباط جنسى بدون قيد و شرط هم مخالف است، اسلام ازدواج موقت را اجازه داده است. ازدواج موقت عبارت است از نوعى ازدواج با تعهدهايى، منتها تعهدهاى آزاد، يعنى تعهدها بستگى دارد به شرايطى كه طرفين با توافق با يكديگر [مى‌پذيرند]، مثلاً تكليف بچه را روشن مى‌كنند. اسلام اين را اجازه داده است براى اينكه در آن جا كه ازدواج دائم ميسور نيست، ديگر در عزوبت و تجرد بسر نبرند كه عزوبت و تجرد، خودش خود به خود مفاسدى دارد.

زن، خودش را در يك وضع مهيجى قرار بدهد، و همين طور زن نسبت به مرد ديگر. اين است كه اسلام در معاشرت‌هاى زن و مرد يك حدود و قيودى قائل است و اين حدود و قيود را فقط و فقط براى اين [وضع] كرده است كه ارتباط زن و مرد به شكلى نباشد كه تهييج‌آور باشد، يعنى شهوات يكديگر را تحريك كنند. از آياتى كه بعد مى‌خوانيم مطلب كاملاً روشن مى‌شود. آيات تلاوت شده در اول بحث، مربوط به «اذن» است، مربوط به اين است كه اگر فردى مى‌خواهد وارد خانه‌ى كسى شود، بدون اعلام و اذن قبلى حق ورود ندارد. اين سه آيه اختصاص به موضوع زن ندارد ولى بيشتر به موضوع زن ارتباط دارد. آيه اين است: {يا ايها الذين امنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستأنسوا و تسلموا على اهلها} اى اهل ايمان هرگز به خانه‌اى غير از خانه‌ى شخصى خودتان (خانه‌ى خودتان مستثنى است) و حتى به خانه‌ى پدر و مادر و خواهرتان و به خانه برادرتان به طريق اولى سرزده وارد نشويد مگر آنكه قبلاً استيناس كنيد و بر اهل آن خانه سلام كنيد. «استيناس كنيد» يعنى انس و الفت و آرامش اهل آن خانه را جلب كنيد. اين يك نكته‌ى بسيار روشنى است كه زندگى داخلى و خانوادگى هر كس مخصوص خودش است و هر كسى از هر كس ديگر براى داخل زندگى خود رو در بايستى دارد و لهذا اگر كسى سرزده داخل زندگى انسان شود انسان يك حالت فزع و دست‌پاچگى پيدا مى‌كند. قرآن مى‌گويد اين كار را نكنيد، سرزده به خانه‌ى كسى وارد نشويد، قبلاً استيناس كنيد، كارى كنيد كه فزع آنها از بين برود، يعنى خبر و اطلاع بدهيد. در قديم معمول نبوده است كه در خانه‌ها را ببندند (و الان در بعضى دهات همين طور است). در شهرها معمول است كه در خانه‌ها از پشت بسته است و اگر كسى سرزده هم بخواهد وارد شود در باز نيست، بايد زنگ و يا كوبه‌ى در را بزند تا در را باز كنند. عرب جاهليت هرگز رسم نداشت كه وقتى مى‌خواهد داخل خانه‌ى كسى شود اطلاع بدهد و اجازه بگيرد و اين اجازه گرفتن را دون شأن و كسر شأن خود مى‌دانست. اسلام اين دستور را آورد كه هيچ وقت به خانه‌ى كسى سرزده وارد نشويد (ما كه حالا وارد نمى‌شويم چون اصلاً در بسته است، اگر در باز هم باشد وارد نشويد) {و تسلموا على اهلها} و سلام هم بكنيد، بدون سلام وارد خانه كسى نشويد. وظيفه‌ى هر واردى است كه بر مورود سلام كند و هر كس كه به خانه‌ى كسى وارد مى‌شود بايد بر اهل خانه سلام كند.

پيغمبر اكرم (ص) اين سنت را برقرار كرد، فرمود هر طور هست وقتى داخل خانه‌ى كسى مى‌شويد قبلاً خبر بدهيد كه آنها خودشان را جمع و جور كنند و تا اجازه نداده و نگفته‌اند «بفرماييد» داخل خانه نشويد. منتها فرمود يك كارى كنيد كه هم فال باشد و هم تماشا. ممكن است وقتى شما مى‌خواهيد وارد خانه‌اى بشويد با تنحنح اعلام كنيد من مى‌خواهم داخل خانه شوم، ولى چرا اين كار را بكنيد، ذكر خدا بگوييد، مثلاً بگوييد «الله اكبر» و يا «سبحان الله». امروز در ميان ما معمول است كه مى‌گوييم «يا الله» و رسم خوبى هم هست، اگر چه كم‌كم در فرنگى مآب‌ها «يا الله» گفتن منسوخ شده، ولى بايد بدانيد كه اين سنتى است اسلامى. هم سلام كردن [در ميان آنها] منسوخ شده است و هم «يا الله» گفتن، و اين چيز عجيبى است. پيغمبر اكرم (ص) رسم‌شان هميشه اين بود كه هيچ خانه‌اى را بدون كسب اجازه داخل نمى‌شدند و اين استيناس را بيشتر از همان راه سلام انجام مى‌دادند. حتى به خانه‌ى دخترش حضرت زهرا (س) بدون اجازه وارد نمى‌شد، پشت در خانه مى‌ايستاد و با صداى بلند فرياد مى‌كرد: «السلام عليكم يا اهل البيت» اگر جواب مى‌دادند و مى‌گفتند «بفرماييد» داخل مى‌شد و اگر جواب نمى‌دادند بار دوم صدا مى‌كرد، شايد نشنيده باشند: «السلام عليكم يا اهل البيت» اگر جواب نمى‌دادند احتياطاً كه نكند نشنيده باشند بار سوم سلام مى‌كرد، و اگر بار سوم نيز جواب نمى‌آمد برمى‌گشت، مى‌گفت يا نيستند يا وضع‌شان يك وضعى است كه مقتضى نيست كسى را بپذيرند و ديگر بدش هم نمى‌آمد. {ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون} اين براى شما بهتر است و مصلحت شما اين است، باشد بعدها متوجه فايده‌ى اين كار بشويد، يعنى عمل كنيد بعد به فايده‌ى اين كار پى مى‌بريد. در اين زمينه داستان‌هايى هست كه شنيده‌ايد. داستان «سمره بن جندب» كه آدم بد ذاتى بود و بعدها هم در زمان اميرالمؤمنين (ع) و در دوره‌ى معاويه خيلى بد ذاتى كرد معروف است. او در زمان پيغمبر خدا (ص) يك درخت خرما در باغ يكى از اصحاب رسول خدا (ص) داشت.

به حكم اينكه درخت او در آن زمين بود حق مرور داشت و حق داشت از درختش خبر بگيرد. ولى چون اين درخت در خانه‌ى مردم بود، طبق قاعده بايد هر وقت مى‌خواست داخل آن خانه بشود استيناس كند، كسب اجازه كند، «يا الله» بگويد، ولى او يك آدم گردن كلفت قلدرى بود و اين كار را نمى‌كرد و ناگهان و به طور سرزده داخل خانه‌ى مردم مى‌شد (هر كس در داخل خانه‌ى خودش در يك وضعى است كه نمى‌خواهد ديگران او را در آن وضع ببينند) و اسباب ناراحتى ايجاد مى‌كرد. صاحب آن باغ چند بار به او تذكر داد ولى او گوش نكرد. آمد خدمت رسول اكرم و شكايت كرد: يا رسول الله! فلان كس را شما نصيحت كنيد، سرزده داخل خانه‌ى من مى‌شود. حضرت او را خواستند و مطلب را به او فرمودند. گفت خير، من درختم آن جا است و حق دارم بروم. حضرت متوجه شدند كه اين آدم، آدم ناراحتى است. فرمودند پس يك كار ديگر بكن، بيا اين درختت را به من بفروش، من درختى بهتر از اين در جاى ديگر به تو مى‌دهم. گفت نمى‌خواهم، درخت خودم را مى‌خواهم. فرمودند دو درخت به تو مى‌دهم، ولى باز نپذيرفت، سه درخت، چهار درخت و تا ده درخت [را حضرت به او پيشنهاد كردند]، باز قبول نكرد. فرمودند من براى تو ضمانت درخت خرما در بهشت مى‌كنم. گفت درخت بهشت را هم نمى‌خواهم، درخت، همين درخت و من اصلاً اجازه نمى‌گيرم. نشان داد كه يك آدم قلدرى است. (همان طور كه قبلاً عرض كردم اسلام اول با نرمش وارد مى‌شود ولى وقتى كه فايده نبخشيد خشونت اعمال مى‌كند). حضرت فوراً به صاحب باغ دستور دادند: به باغ مى‌روى و درخت او را از ريشه مى‌كنى و جلويش پرت مى‌كنى! «انه رجل مضار» او مردى است مزاحم «لا ضرر و لا ضرار على مؤمن» در دين اسلام ضرر و ضرار وجود ندارد (4). بعد [قرآن] مى‌فرمايد: {فان لم تجدوا فيها احدا فلا

تدخلوها حتى يؤذن لكم} حال اگر شما به خانه‌ى كسى رفتيد و هيچ كس نبود تكليف چيست؟ آيا مى‌توانيد بگوييد حال كه كسى نيست تا به ما اجازه دهد پس قهراً زنى هم در آن جا نيست كه اگر وارد شديم بگويند سرزده وارد شديم، و چون نامحرمى وجود ندارد پس حق داريم وارد بشويم؟ نه، اينكه به خانه‌ى كسى بدون اجازه نبايد رفت، تنها به خاطر وجود نامحرم نيست، اصلاً در زندگى خصوصى مردم بدون اجازه نبايد وارد شد، چون در زندگى خصوصى، هر كسى ممكن است چيزهايى داشته باشد كه نخواهد ديگران ببينند. مى‌فرمايد اگر كسى نبود باز هم داخل نشويد مگر اينكه به شما اجازه داده شود، يعنى مگر اينكه قبلاً به شما اجازه داده باشند، مثل اينكه صاحب‌خانه كليد را به شما داده باشد يا به شما گفته باشد داخل اين خانه شو. حال اگر رفتيم و اجازه خواستيم و كسى هم داخل خانه بود ولى به جاى اينكه به ما بگويد «بفرماييد» گفت «‌خواهش مى‌كنم برگرديد، فعلاً نمى‌توانيم شما را بپذيريم‌» در اين حالت چه كنيم؟ قرآن در كمال صراحت مى‌گويد اگر صاحب‌خانه به شما گفت «‌نمى پذيرم» برگرديد و به شما برنخورد. اين دستورى است كه حتى از زندگى امروز ما مردم مترقى‌تر است و ما متوجه آن نيستيم. قرآن در اين جا به ما مى‌گويد نه رو در بايستى بى‌جا از افراد داشته باشيد و نه نازك نارنجى باشيد و بى‌خود به شما بربخورد، اگر مى‌خواهيد به خانه‌ى كسى وارد شويد چنان چه قبلاً از شما دعوت كرده‌اند و وقت گرفته‌ايد داخل مى‌شويد و اگر بدون اطلاع قبلى در خانه‌ى كسى را مى‌زنيد، معنايش اين است كه من مى‌خواهم داخل خانه تو شوم، صاحب‌خانه اگر در شرايطى قرار گرفته كه نمى‌تواند بپذيرد، بدون رو در بايستى بگويد من در منزل هستم نه اينكه نيستم ولى متأسفانه الان كار دارم و نمى‌توانم شما را بپذيرم (خيلى اتفاق مى‌افتد كه انسان كار لازمى دارد و آن كسى كه آمده كار چندان لازمى ندارد)، تو كه از من وقت نگرفتى، حالا برو و يك وقت ديگرى بيا، و اين را صريح بگويد. اگر صاحب‌خانه صريح گفت، او هم بايد آن قدر شهامت و شجاعت و مردانگى داشته باشد كه بدش نيايد.

اما امروز شما مى‌بينيد كه كار بر عكس است: نه صاحب‌خانه آن شهامت و صراحت و صداقت را دارد كه بگويد من كار دارم و نمى‌توانم تو را بپذيرم، و نه آن كسى كه وارد مى‌شود آن قدر انسانيت دارد كه اگر صاحب‌خانه گفت تو را نمى‌پذيرم، به او برنخورد، و لهذا الان در جامعه‌ى ما رسم بر اين است كه يكى از اين سه حالت رخ مى‌دهد: حالت اول اين است كه صاحب‌خانه به دروغ به بچه‌ها مى‌گويد بگوئيد نيست، يعنى گناه كبيره مرتكب مى‌شود. اين كه مى‌گويد «در خانه نيست» دروغ است و دروغ گناه كبيره است. حال بعضى به خيال خودشان مى‌خواهند «توريه» كنند و حال آنكه توريه در جايى است كه دروغ لازم است يعنى از نگفتنش مفسده برمى‌خيزد، مثل اين كه كسى آمده و يك كاردى هم به دست دارد و مى‌خواهد [به نا‌حق] كسى را بكشد و مى‌پرسد فلان كس اين جا است يا نه؟ بايد گفت اين جا نيست. در اين جا مى‌گويند براى اينكه عادت به دروغ گفتن نكنى در دلت غير از آن چيز را خطور بده، بگو «نيست» و در دلت خطور بده كه در «اين جا» نيست. نه اينكه انسان هر دروغى كه دلش مى‌خواهد بگويد و توريه كند! به بچه‌ها مى‌گويد «بگوييد نيست، ولى بچه‌ها! وقتى مى‌گوييد نيست يعنى در اين در گاهى اتاق نيست». اين جا كه مى‌توانى راست بگويى چرا توريه مى‌كنى؟ بگو هستم ولى نمى‌توانم بپذيرم. روزى ملا نصر الدين، مهمانى را همراه خود تا در خانه آورد و خود به داخل خانه رفت. زنش با او دعوا كرد كه چرا مهمان آوردى و ما چيزى نداريم كه به او بدهيم و كار بدى كردى (مثل اغلب زن‌ها كه هميشه در اين امور تحكم مى‌كنند). ملا گفت چه بكنم؟ گفت من كه اصلاً پذيرايى نمى‌كنم. درماند كه چه كند. به بچه‌ها گفت برويد بگوييد ملا در خانه نيست. مهمان گفت ما با هم آمديم. در اين جا ملا خودش صدايش را بلند كرد و گفت: شايد خانه دو در داشته و از آن در ديگر بيرون رفته است! اغلب در اين جور موارد، كارها ملا نصر الدينى است، يعنى وقتى مى‌آيند مى‌گويند «آقا نيست» خود مهمان مى‌فهمد كه دروغ مى‌گويد، چون وقتى يك كسى دم در مى‌آيد و مى‌گويد بروم ببينم آقا خانه هست يا نه، معلوم است تو كه از داخل خانه مى‌آيى مى‌دانى هست يا نه، اين «بروم ببينم آقا خانه هست يا نه» يعنى بروم ببينم آقا مى‌گويد كه راستش را بگويم يا دروغش را بگويم.

قضيه اين جور است، و تعجب است، با اينكه همه مى‌دانند، مهمان مى‌داند ميزبان هم مى‌داند، باز هم اين دروغ تكرار مى‌شود! پس يك شكل قضيه اين است كه يك دروغ گفته مى‌شود. يك شكل ديگر قضيه اين است كه صاحب‌خانه مى‌گويد: «بفرماييد»، خيلى هم نفاق به خرج مى‌دهد: خيلى خوش آمديد! صفا آورديد! اما در دلش دائماً فحش مى‌دهد كه اين چه بلايى بود كه اين ساعت رسيد، ما هزار كار داريم، عجب مردم بى‌تربيت بى‌ادبى هستند، چه خروس‌هاى بى‌محلى و چه مزاحم‌هايى! بعد هم كه مهمان بيرون رفت جلوى زن و بچه‌اش صد تا فحش مى‌دهد. ديگر آن بچه چه از آب در مى‌آيد! بچه‌اى كه مى‌بيند پدرش اين قدر شهامت ندارد كه به مهمان بگويد «آقا من نمى‌توانم تو را بپذيرم» و جلوى مهمان خيلى كوچك و بزرگ مى‌شود و خوش آمد مى‌گويد و پشت سرش فحش مى‌دهد. شكل سوم قضيه اين است كه ميزبان و صاحب‌خانه كارش را خوب انجام مى‌دهد و دم در مى‌آيد مى‌گويد «آقا من متأسفم از اينكه نمى‌توانم شما را بپذيرم، الان كار واجبى دارم» يا يك نفر را مى‌فرستد كه به او بگويد من الان كار لازمى دارم و نمى‌توانم شما را بپذيرم. صاحب‌خانه كارش خوب است، ولى ضعف اخلاق، مال وارد و مهمان است [زيرا] به او بر مى‌خورد، هر جا كه مى‌نشيند مى‌گويد در خانه فلان كس رفتم و مرا نپذيرفت، نمى‌گويد من با اجازه‌ى قبلى نرفته بودم، نمى‌گويد او كه نپذيرفت عذر داشت. تو بايد بنا را بگذارى بر اين كه او عذر داشته، و بايد خوشت بيايد كه ميزبان تو يك شخص با شهامت و صريحى بوده كه به تو دروغ نگفت و راستش را گفت. اين هم شكل سوم. آنچه [امروز] عمل مى‌شود يا آن دو شكل است [مربوط به] ميزبان و يا اين يك شكل است مربوط به مهمان. ولى شكل چهارم كه اسلام آن شكل را مى‌پسندد ديگر در جامعه‌ى ما وجود ندارد، و آن اين است كه اگر ميزبان وقت ندارد و نمى‌تواند او را بپذيرد، در كمال صراحت بگويد «آقا معذورم، نمى‌توانم شما را بپذيرم» و مهمان هم بدون اينكه به او بر بخورد برگردد و برود. قرآن اين شكل چهارم را دستور مى‌دهد، مى‌فرمايد {و اذا قيل لكم ارجعوا فارجعوا} و اگر به شما گفتند نمى‌توانيم شما را بپذيريم، برگرديد {هو ازكى لكم} اين برايتان پاك‌تر است اين شكل چهارم از آن سه شكل برايتان بهتر است {و الله بما تعملون عليم} خدا به كارهاى شما آگاه و دانا است.

قرآن فرمود اگر به خانه‌اى غير خانه‌ى خودتان رفتيد بدون اجازه وارد نشويد (خانه يعنى محل سكونت). آيا هر محل سكونتى و جايى كه انسان‌هايى در آن هستند [همين حكم را دارد]؟ اگر من مى‌خواهم وارد يك مغازه شوم اول بايد پشت در بايستم و اجازه بگيرم و بعد وارد شوم؟ يا اگر كسى مى‌خواهد داخل يك پاساژ بشود بايد اجازه بگيرد و وارد شود؟ براى ورود به يك كاروان‌سرا يا يك آسيا [بايد اجازه گرفت] يا اين امر اختصاص دارد به خانه‌هاى مسكونى يعنى محل زندگى خصوصى؟ قرآن مى‌فرمايد اين حكم مربوط به محل زندگى خصوصى است ولو محل كار خصوصى، ولى اماكن عمومى اين حكم را ندارد، در اماكن عمومى كه در باز است براى عموم، ديگر نيازى به اجازه گرفتن نيست. يك مرد ساده لوحى ما داشتيم كه آدم خيلى مقدسى هم بود. او شنيده بود كه نبايد بدون اجازه به خانه‌ها وارد شد. شنيدم يك وقت در مشهد مى‌خواست وارد يكى از كاروان‌سراهاى بزرگ شود تا از هم‌شهرى‌هايش خبر بگيرد، پشت در كاروان‌سرا ايستاد و يك كسى را فرستاد كه اجازه هست من داخل بشوم يا نه! در كاروان‌سرايى كه درى به آن بزرگى دارد و مرتب گارى و اتومبيل مى‌آيند و مى‌روند ديگر جاى اجازه گرفتن نيست. اينها اماكن عمومى است.

اين است كه قرآن مى‌فرمايد {ليس عليكم جناح ان تدخلوا بيوتا غير مسكونه} «‌بر شما باكى نيست كه بدون اجازه داخل مكان‌هايى كه انسان‌هايى در آن جا هستند و كار و كاسبى و زندگى مى‌كنند ولى محل سكونت شخصى نيست بشويد» {فيها متاع لكم} «كه در آن جا بهره‌اى بر شما است»، يعنى كارى داريد. البته اگر كارى نداريد مزاحم نشويد. باز: {و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون} «خدا مى‌داند كه شما چه چيزهايى را ظاهر مى‌كنيد و چه چيزهايى را مخفى.» از اين جا وارد به اصطلاح آيات نگاه و آيات پوشش مى‌شود (5): {قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم ان الله خبير بما يصنعون} بگو به مؤمنين كه چشم‌ها را فرو خوابانند و دامن‌هاى خودشان را حفظ كنند، اين براى آنها پاك‌تر و پاكيزه‌تر است، يعنى اين دستورهاى عفاف به منظور پاكيزگى داده شده است و خدا دانا است به آنچه كه شما انجام مى‌دهيد.

در اين آيه مسائل زيادى است كه بايد بحث بشود. مفسرين راجع به اين {يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم} خيلى بحث كرده‌اند. بعضى اعتقادشان اين است كه اين دو جمله مربوط به ستر عورت است، چون يكى از واجباتى كه ما در اسلام داريم اين است كه چه بر مرد و چه بر زن واجب است كه عورت خود را از غير همسر خود بپوشانند. ستر عورت بر مرد و بر زن هر دو واجب است. غير از زن و شوهر كه نسبت به عورات يكديگر محرم هستند، ديگر هيچ كس نسبت به عورت ديگرى محرم نيست. پدر و مادر نسبت به پسر و دختر خودشان و برادرها نسبت به يكديگر و خواهرها نسبت به يكديگر محرم نيستند. واجب است پوشاندن عورت و حرام است نظر كردن به عورت غير.

اين از مسلمات دين مقدس اسلام است. قرآن در اين جا مسأله‌ى {ذلك ازكى لهم} را بيان مى‌كند، مى‌گويد اين دستور باز براى پاك بودن روح شما است، يعنى چه؟ فلسفه‌ى اين مطلب اين است كه اسلام نمى‌خواهد [در] مردم بيش از آن اندازه‌اى كه طبيعت از ارضاى غريزه جنسى اقتضا مى‌كند موجبات اشتغال خاطر، اشتغال ذهن و تهييج شهوت را فراهم كند. هر چه را كه انسان نمى‌بيند درباره‌اش هم نمى‌انديشد. مردم به دليل اينكه هميشه عورات‌شان از يكديگر پوشيده است البته در سنت اسلامى نه در سنت فرنگى هيچ وقت اتفاق نمى‌افتد كه كسى درباره‌ى عورت ديگرى بينديشد. اصلاً اين امرى است «مغفول عنه»، يعنى هرگز مورد توجه نيست. فكر انسان، مغز انسان، قلب انسان، انديشه‌ى انسان، مقدس‌تر و منزه‌تر از اين است كه درباره‌ى اين جور مسائل بينديشد و ضرورتى ندارد كه در اين باره بينديشد. براى اينكه قلبهاى شما، فكرهاى شما و مغزهاى شما پاك باشد كه درباره‌ى اين جور مسائل نينديشيد كه عورت فلان كس اين جور است و عورت ديگرى اين جور است و هرگز چنين چيزى نباشد [اسلام دستور به ستر عورت داده است] و چقدر هم از اين جهت نتيجه گرفته است. نتيجه، همين است كه ذهن و فكر اتباع خودش را هميشه پاك و عالى و برتر از اين نگه داشته كه در اين باره اساساً بينديشند، و اصلاً در اين باره فكر نمى‌كنند. از جمله سنن بسيار بسيار ناپسندى كه تدريجاً در دنياى اروپا رايج شده و مى‌شود و مخصوصاً در شمال اروپا خيلى رايج است و در جاهاى ديگر هم دارد رواج پيدا مى‌كند و افرادى نظير برتراند راسل اين را تشويق مى‌كردند، مسأله‌ى كشف عورت و مبارزه با ستر عورت است. راسل در كتابى كه در تربيت نوشته و اسم كتابش هم «در تربيت» است اصرار دارد كه بايد اساساً مسأله‌ى ستر عورت از ميان برود، و قرآن اصرار دارد كه بايد اين قضيه محفوظ بماند و مخصوصاً اين كلمه‌اى كه بعد مى‌فرمايد: {ذلك ازكى لهم ان الله خبير بما يصنعون} مى‌خواهد بگويد ما بهتر مى‌دانيم كه اين مطلب را بيان مى‌كنيم.

پس بعضى معتقدند كه اين {يحفظوا فروجهم} يعنى عورت خودشان را از نگاه حفظ كنند، بپوشانند. {يغضوا من ابصارهم} چشم خودشان را بخوابانند و ببندند، از چه چيز؟ گفته‌اند از نگاه كردن به عورت‌ها. ولى ما معتقديم كه اين آيه اعم است، هم {يحفظوا فروجهم} اعم از پوشاندن عورت است و هم {يغضوا من ابصارهم}. اين كه در روايت‌ها هم آمده است «هر جا حفظ فرج است مربوط به زنا است الا اين جا كه مربوط به نظر است» بعيد نيست كه مقصود اين باشد كه در اين جا شامل هر دو هست و {يغضوا من ابصارهم} تقريبا جزم داريم كه اختصاص به نظر به عورت ندارد، بلكه شايد بيشتر اختصاص دارد به نظر به غير عورت.

«غض» يعنى كم كردن، و «غض بصر» يعنى كم كردن نگاه و خيره نشدن (6). در آيه‌ى بعد مى‌فرمايد: {و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن} متقابلاً به زنان مسلمان هم بگو كه عين همين مطلب را رعايت كنند، اگر مقصود عورت باشد به عورت يكديگر نگاه نكنند و دامن خودشان را از زنا و يا به قول ديگران از نگاه كردن ديگران حفظ كنند. هر چه در آيه‌ى قبل راجع به غض بصر و حفظ فرج گفتيم در اين جا هم هست. درباره‌ى زن‌ها دستورهاى ديگرى هم راجع به پوشش آمده است، مى‌فرمايد: {و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها و ليضربن بخمرهن على جيوبهن و لا يبدين زينتهن الا لبعولتهن} كه خيلى مفصل است و در جلسه‌ى بعد اين قسمت را براى شما بيان مى‌كنم. و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

--------------------------------

پاورقى:

1) اخيراً شنيدم كه طبق آمار دقيقى كه به دست آورده‌اند، در تهران و شميرانات بيش از سى هزار مشروب فروشى وجود دارد. [سخنرانى قبل از پيروزى انقلاب اسلامى ايراد گرديده است].

(2) حجرات‌ / 12.

(3) اين كه اسلام ازدواج موقت را اجازه داده، نه براى شهوت‌رانى يك عده افرادى است كه يك زن دارند و گاهى دو و سه و حتى چهار زن دارند و بعد براى تنوع باز دنبال ازدواج موقت مى‌روند كه به ثواب نائل بشويم! نه، براى اينها ثواب ندارد، ممكن است گناه هم داشته باشد.

(4) قاعده‌ى «لا ضرر و لا ضرار» از اين جا به وجود آمده است.

(5) آياتى كه مى‌خوانيم، آيات پوشش است. اين را عرض كنم كه ما يك سلسله آيات در سوره‌ى احزاب داريم مربوط به زنان پيغمبر كه در اصطلاح فقه و حديث، آنها را «آيات حجاب» مى‌نامند، و مخصوص زنان پيغمبر است و دستور خاصى راجع به آنان است. اين آيات [سوره‌ى نور] در اصطلاح فقه و حديث به نام آيات حجاب معروف نيست، ولى در اين آيات دستور پوشش زن در مقابل مرد و همچنين دستور ستر عورت، هم براى زن و هم براى مرد بيان شده است.

(6) من درباره‌ى «غض» و «غمض» و فرق آنها در كتابى كه در همين زمينه به نام مسأله‌ى حجاب نوشته‌ام بحث مفصل كرده‌ام و ديگر در اين جا تكرار نمى‌كنم.

 

آيات پوشش

-------------------------------------------------------------

آيات پوشش

بسم الله الرحمن الرحيم... اعوذ بالله من الشيطان الرجيم {و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها و ليضربن بخمرهن على جيوبهن و لا يبدين زينتهن الا لبعولتهن او ابائهن او اباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بنى اخوانهن او بنى اخواتهن او نسائهن او ما ملكت ايمانهن او التابعين غير اولى الاربه من الرجال او الطفل الذين لم يظهروا على عورات النساء و لا يضربن بارجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن و توبوا الى الله جميعا ايها المؤمنون لعلكم تفلحون} (1).

اين آيه و آيه‌ى قبل هر دو درباره‌ى وظيفه‌ى زن و مرد در برخورد با يكديگر و به علاوه مسأله‌ى ستر عورت است. در آيه‌ى اول كه مربوط به مرد است و در جلسه‌ى قبل تلاوت شد، دو فرمان به مردها داده شده بود: نهى از چشم چرانى كردن و ديگر امر به ستر عورت و يا به تعبير بالاتر امر به خوددارى از زنا، يعنى حفظ كردن دامن هم از نگاه كه معنايش ستر عورت است و هم از فحشا. پس مردان موظف‌اند هم چشم‌هاى خودشان را از چشم چرانى نگهدارى كنند و هم دامن خودشان را از فحشاء نگهدارى كنند. آيه‌اى كه درباره‌ى مردها است كوتاه‌تر [از آيه‌ى مربوط به زن‌ها] است و همين مقدار بيشتر نيست جز آن كه بعد توصيه مى‌كند اينكه ما مى‌گوئيم چشم‌ها را از نگاه كردن‌ها نگهدارى كنيد و دامن‌ها را از فحشا، خيال نكنيد يك كارى است كه ما بد شما را مى‌خواهيم نه، پاكى شما را مى‌خواهيم و خداى شما بهتر مى‌داند و بهتر به كار شما آگاه است. در آيه‌ى دوم كه مربوط به زن‌ها است، عين همين دو دستور آمده است با همان تعبير، با اين تفاوت كه ضمائر، مؤنث است. مى‌فرمايد به زن‌ها هم بگوييد كه چشم‌ها را از چشم چرانى و از نگاه به آنچه نبايد نگاه كرد حفظ كنند و دامن‌هاى خودشان را، هم از نگاه كردن ديگران و هم از فحشا حفظ كنند، يعنى همان دستور و همان عبارتى كه در مورد مردان آمد. اين جا دو مطلب بايد عرض كنم. اين دو مطلب در مورد خانم‌ها، با اينكه هيچ فرقى با آنچه در مورد مردها است نمى‌كند، تا اندازه‌اى كوچك شمرده مى‌شود: يكى اينكه برخى زن‌ها شايد اين جور خيال كنند كه فقط مردها مجاز نيستند كه به زن‌ها نگاه كنند (حال مطلقاً نمى‌توانند يا از روى ريبه و تلذذ نمى‌توانند، بعد بحث مى‌كنيم)، فكر مى‌كنند اگر ممنوع است، فقط مردها از نگاه كردن يا نگاه كردن با تلذذ و ريبه ممنوع‌اند و ديگر زن چنين ممنوعيتى نسبت به مرد ندارد و حال آنكه هيچ فرق نمى‌كند، اگر جايز نيست براى هر دو جايز نيست و اگر جايز است براى هر دو جايز است، يعنى در همان حد كه مرد ممنوع است زن هم در همان حد ممنوع است.

ولى معمولاً خيال مى‌كنند كه نه، فقط مرد است كه نبايد چشمش به زن بيفتد يا از روى تلذذ نبايد نگاه كند ولى زن اگر چشمش به مرد افتاد يا هر جور ورانداز كرد اشكالى ندارد زيرا او زن است كه به مرد نگاه مى‌كند! اين طور نيست، قرآن هيچ فرقى در مسأله‌ى نگاه ميان زن و مرد قائل نيست. البته بعضى از خانم‌ها به اين مسأله توجه دارند ولى شايد خيلى از آنان به آن بى‌توجه‌اند. مطلب دوم كه اين را البته بيشتر توجه دارند و شايد قليلى توجه نداشته باشند اين است كه خيال مى‌كنند زن به زن مطلقا محرم است يعنى حتى به عورت زن هم محرم است، فقط مرد است كه نسبت به عورت مرد ديگر نا‌محرم است ولى زن نسبت به تمام بدن هر زن حتى نسبت به عورت او، محرم است. البته اين را همان طور كه عرض كردم غالباً مى‌دانند كه چنين نيست ولى يك اقليتى خيال مى‌كنند كه زن به زن مطلقا محرم است. اين طور نيست، در مورد عورت، زن هم به زن محرم نيست، حتى مادر هم به دختر خودش محرم نيست، دختر هم به مادر محرم نيست، خواهر هم به خواهر محرم نيست. راجع به اين دو مطلب، قرآن دستورى كه به مرد مى‌دهد مشابه آن را به زن هم مى‌دهد و دستورى كه به زن مى‌دهد مشابهش را به مرد هم مى‌دهد، ولى براى زنان يك وظيفه‌ى ديگرى قائل شده است كه اين وظيفه، ديگر براى مرد نيست و آن اينكه زن را مكلف كرده است كه بايد خودش را بپوشاند ولى مرد را مكلف نكرده است، يعنى اين تكليف متوجه زن است نه متوجه مرد. تعبير قرآن اين است: «زنان زينت خودشان را نبايد آشكار كنند». البته زينت ولو جدا هم باشد مثل يك النگو كه در كنارى افتاده مقصود نيست بلكه زينت در حالى كه در بدن است مقصود است چون [آشكار كردن آن] مساوى است با ديدن خود زن. زنان نبايد زينت خودشان را ظاهر كنند، اعم از اينكه از نوع زينتى باشد كه بشود از بدن جدا كرد مثل النگو و يا انگشتر، يا زينتى كه چسبيده به بدن است مثل چيزهايى كه به بدن مى‌مالند مانند «گل گونه» به اصطلاح قديم. زن زينت خود را نبايد ظاهر كند مگر [در دو مورد]. دو استثنا در اين جا وجود دارد: يك استثنا در مورد خود زينت است، يعنى مگر بعضى از زينت‌ها و به تعبير قرآن زينت ظاهر (2)، و استثناى دوم در مورد افراد است: و مگر براى بعضى از طبقات كه در برابر آن طبقات كه غير شوهر او هستند (در مورد شوهر كه محرز است) زن مى‌تواند حتى زينت غير ظاهر را آشكار كند، و آنها پدران، پسران، برادر زادگان، خواهر زادگان، فرزندان شوهر [و چند طبقه ديگر هستند] كه استثناها را بعد عرض مى‌كنيم. قبل از اينكه من اين آيه را تفسير كنم دو مطلب را بايد توضيح دهم تا مطلب درست روشن بشود. يك مطلب اين است كه چرا زن مكلف شده است كه خود را بپوشاند و مرد مكلف نشده است؟ پوشش به عنوان وظيفه‌ى زن ذكر شده است نه به عنوان وظيفه‌ى مرد؟

سر اين امر واضح و روشن است و آن اينكه زن و مرد نسبت به يكديگر احساسات مشابه ندارند و از نظر وضع خلقت هم وضع غير مشابهى دارند، يعنى اين زن است كه مورد تهاجم چشم و اعضا و جوارح و دست و همه‌ى بدن مرد است نه مرد مورد تهاجم زن. به طور كلى جنس نر و ماده در عالم اين طوراند، اختصاص به زن و مرد انسان ندارد، جنس نر در خلقت، «گيرنده» خلق شده است و جنس ماده به عنوان موجودى كه مورد تهاجم جنس نر قرار مى‌گيرد. در هر حيوانى هم كه شما نگاه كنيد آنكه به سراغ جنس ديگر مى‌رود هميشه جنس نر است، در كبوتر و مرغ و اسب و الاغ و گنجشك و شير و گوسفند [و غيره] اين طور است. در هر حيوانى آنكه وظيفه‌اش تهاجم است و غريزه‌ى تهاجم به او داده شده جنس نر است، جنس ماده در عين اينكه طالب جنس نر است ولى به اين صورت نيست كه او به سراغ جنس نر برود، و به همين دليل است كه در انسان هم جنس نر است كه بايد برود و خطبه كند و دختر را خواستگارى كند و اين پسر است كه به خواستگارى دختر مى‌رود. خواستگارى كردن پسر از دختر يك امر بسيار عادى و يك امر بسيار طبيعى و فطرى است. اين اواخر، كسانى كه ندانسته، يا بگويم تحميق شده، دم از تساوى حقوق زن و مرد مى‌زنند و تساوى را با تشابه اشتباه مى‌كنند و خيال مى‌كنند تفاوت جنس مرد و زن فقط و فقط در آلات تناسلى آنها است و هيچ تفاوت ديگرى در كار نيست مى‌نويسند اين عجب عادت بدى شده! چرا پسرها بايد به خواستگارى دخترها بروند؟ نه، بعد از اين رسم اين جور باشد كه دخترها هم به خواستگارى پسرها بروند! اولاً اين، مبارزه با قانون خلقت است. اگر قانون خلقت را آن جا كه دو جنسى است در همه‌ى جاندارها عوض كرديد، اين جا هم مى‌توانيد عوض كنيد. ثانياً اين خودش يك امرى است كه به اين وسيله ارزش جنس ماده بالا رفته است، يعنى جنس نر جورى خلق شده است كه طالب است و بايد رضايت او را به دست بياورد و به همين دليل جنس نر هميشه خود را در خدمت جنس ماده قرار مى‌دهد. در بسيارى از حيوانات و از آن جمله انسان نفقه‌ى جنس ماده بر عهده‌ى جنس نر است (در حيوانات لااقل در مدت باردارى يا در مدتى كه جنس ماده روى تخم مى‌خوابد اين طور است). احساسات جنس نر، جورى آفريده شده است كه همين قدر كه جنس ماده به همسرى او رضايت دهد جنس نر حاضر است خود را در خدمت او قرار دهد، و اينها بر اساس حكمت‌هاى بسيار بزرگى در عالم است. «مهر» هم از همين قبيل است. اينكه گفته‌اند مرد يك چيزى را به عنوان «صداق» قرار بدهد، بر اساس همين اصل و ناموس (3) است، يعنى زن بايد در مقامى خودش را معرفى كند كه بگويد اين تو هستى كه به من نياز دارى و نه من به تو، و جنس مرد بايد در شكلى ظاهر شود كه او است كه بايد چيزى به زن نثار كند تا زن در مقابل او «آرى‌» بگويد. مرد بايد به او هديه ببخشد. قرآن هم صداق را به عنوان «نحله‌» يعنى يك تعارف بيان مى‌كند. اشتباه مى‌كنند كسانى كه مى‌گويند «مهرم يعنى ثمن، يعنى بها، يعنى پول براى خريد. نه، قرآن مى‌گويد: اين نحله و هديه است [همان طور كه] وقتى شما مى‌خواهيد كسى را راضى كنيد به شكلى كه نياز شما را رفع كند، شما به او هديه مى‌دهيد نه او به شما. تعبير ديگر قرآن «صداق» است. صداق يعنى چيزى به علامت اينكه علاقه من علاقه‌ى راستين است، صادقانه است، دروغين نيست، براى شهوت‌رانى نيست، براى همسرى است، براى فريب دادن نيست، از روى حقيقت است. اساساً وضع زن با مرد در اصل خلقت متفاوت است و به همين دليل اين زن است كه خود‌آرايى مى‌كند براى جلب مرد. مرد هرگز با خود آرايى نمى‌تواند نظر زن را به خود جلب كند. زن و زيور، زن و آرايش دو موجود توأم با يكديگراند. زن موجودى است ظريف و لطيف. در هر جنسى حتى در غير انسان هم جنس ماده هميشه ظريف‌تر و مظهر جمال و زيبايى و آرايش است، و وقتى مى‌خواهند فتنه ايجاد نشود، به آنكه مظهر جمال است بايد بگويند خودت را نشان نده نه به آنكه مظهر خشونت و قوت است، آنكه جلب نظرى ندارد، به آنكه جلب نظر مى‌كند مى‌گويند اسباب غوايت و گمراهى فراهم نكن. در دنياى امروز [به كار ديگرى روى آورده‌اند] والبته اين يك چيزى است كه من به طور قطع و يقين مى‌گويم امرى نيست كه دوام داشته باشد و آخر سرشان به سنگ خواهد خورد و به ناموس خلقت بر مى‌گردند. اينكه زن‌ها كوشش مى‌كنند براى مردنمايى، و بر عكس، پسرها و مردها كوشش مى‌كنند در جهت زن‌نمايى و دختر نمايى، يكى از آن هوس‌هاى كودكانه زودگذر بشر است و بيشتر هم در ناحيه‌ى پسرها ديده مى‌شود. اين ديگر يك پديده‌ى مخصوص زمان ما است و از نظر من يك پديده‌ى زود‌گذر است. خوش‌شان مى‌آيد كه مثل دخترها لباس بپوشند و ژست‌هاى آنها را بگيرند، مثل آنها آرايش كنند به طورى كه انسان وقتى برخورد مى‌كند نمى‌فهمد اين پسر است يا دختر، و به قول بعضى «مطالعات عميق‌ترى لازم است تا آدم بفهمد اين پسر است يا دختر!». اين يك امرى است برخلاف خلقت و اصول فطرت. بشر از اين جور هوس‌هاى احمقانه و كودكانه زياد دارد ولى دوام پيدا نخواهد كرد. پس يك مسأله اين است كه حال كه امر دائر بوده است كه مرد و زن در معاشرت با يكديگر آنچه را كه «آزادى مطلق» ناميده مى‌شود نداشته باشند، يعنى به هر شكل با يكديگر تماس نداشته باشند، چرا زن مكلف به پوشيدن شده نه مرد؟ رازش همين بود كه عرض كردم. مسأله‌ى ديگر اين است كه اصل مطلب براى چيست؟ چه لزوم و ضرورتى دارد؟ چرا بايد مسأله‌ى محرم و نامحرم مطرح باشد؟ چرا بايد زن خودش را از غير محارم خودش بپوشاند؟ رمز و سر اين مطلب چيست و چه فايده‌اى دارد؟ اولين خاصيتش خاصيت روانى است، يعنى آرامش روانى.

در هر جامعه‌اى كه روابط زن و مرد بر اساس عفاف بود عفاف در همين حدود اسلامى كه عرض مى‌كنم يعنى زنان در خارج دايره‌ى ازدواج، خود‌آرا و خودنما نبودند و وسيله‌ى تهييج مردان را فراهم نكردند و مردان هم در خارج از دايره‌ى ازدواج دنبال لذت‌جويى و كام‌جويى به وسيله‌ى چشم، دست، لامسه و غير لامسه نبودند قلب‌ها و روح‌ها آرام و سالم است، و در هر جامعه‌اى كه بر عكس [اين حالت] است اولين ناراحتى اجتماعى، ناراحتى‌هاى روانى است. گروهى از فرنگى‌ها گفتند خير، وقتى زن و مرد از يكديگر دور باشند ناراحتى‌هاى روانى و عقده‌هاى روانى به وجود مى‌آيد. ولى تجربه همين يك قرن گذشته و كم‌تر از يك قرن گذشته كاملاً ثابت كرد كه مسأله برعكس است، به هر اندازه كه آزادى در مسائل جنسى بيشتر است التهاب در افراد زيادتر و بيشتر است چون غريزه‌ى جنسى انسان (مانند چند غريزه ديگر مثل غريزه‌ى جاه طلبى، غريزه‌ى علم طلبى و غريزه‌ى عبادت) صرفاً ظرفيت جسمانى ندارد، ظرفيت روحى هم دارد. غرائزى كه صرفاً ظرفيت جسمانى دارند مثل خوردن، داراى يك ظرفيت محدودى هستند. انسان يك مقدار محدود مى‌تواند غذا بخورد، از آن بيشتر نمى‌تواند، اگر بگويند باز هم مى‌خواهى، برايش مجازات است. ولى مالكيت چطور؟ مالكيت هم مثل خوردن است؟ آيا ظرفيت مالكيت براى انسان يك ظرفيت محدود است، يعنى اگر انسان مالك صد هزار تومان شد ديگر روحش هم از مالكيت [سير مى‌شود؟] نه، وقتى صد هزار تومان را دارا شد مى‌خواهد دويست هزار تومان داشته باشد، وقتى دويست هزار تومان دارا شد تشنه‌تر است براى پانصد هزار تومان، ميليونر كه شد تشنه‌تر مى‌شود براى ميلياردر شدن، و آنكه از همه‌ى مردم دنيا ثروتمندتر است از همه‌ى مردم دنيا براى ثروت تشنه‌تر است. جاه طلبى چطور؟ آن هم همين طور است. يك آدمى كه هيچ چيز ندارد، براى اينكه رئيس يك انجمن بشود دلش [لك] مى‌زند ولى آيا رئيس انجمن كه شد ديگر ظرفيتش پر مى‌شود و مى‌گويد همين كافى است؟ نه، بعد دلش مى‌خواهد توسعه‌ى بيشترى پيدا كند، شهردار يك منطقه يا يك شهر كوچك بشود، بعد، از آن بالاتر [را مى‌خواهد]. اگر به يك نفر تمام دنيا را بدهند و بگويند تو سلطان جميع عالم هستى، باز دغدغه‌ى بيشترى دارد كه آيا مى‌شود يك كره‌ى ديگرى را هم تصاحب كنيم و بر آن كره هم حكومت كنيم؟ غريزه‌ى جنسى انسان هم همين طور است... (4)

-----------------------------------------

پاورقى:

(1) نور،. 31

(2) حال اينكه مقصود از «زينت ظاهر» چيست بعد عرض مى‌كنيم.

(3) [به معنى قانون].

(4) [نوار بقيه‌ى بيانات استاد شهيد متأسفانه در دست نيست].

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

كتاب آشنايى با قرآن

--------------------

مقدمه

كتاب حاضر مشتمل است بر سيزده جلسه تفسير سوره‌ى نور توسط استاد شهيد آية الله مطهرى كه در سال 1349 شمسى در مسجد الجواد (تهران) در شب‌هاى جمعه ايراد شده است. همان طور كه خواننده‌ى محترم مطلع است، از استاد شهيد حدود 150 ساعت تفسير قرآن باقيمانده است كه تا كنون بخش اندكى از آن منتشر شده و كتاب حاضر جلد چهارم اين مجموعه (آشنايى با قرآن) مى‌باشد. به فضل خدا مجلدات بعدى اين مجموعه - كه مشتمل بر تفسير سوره‌هايى از جزء 25 تا 30 قرآن كريم مى‌باشد - با سرعت بيشترى منتشر خواهد شد. اين كتاب نيز همچون ديگر آثار آن متفكر شهيد حاوى مطالبى بديع و جالب توجه و مرتبط با مسائل روز بوده و از بيانى روان و شيوا برخوردار است. از خداى متعال بهره‌گيرى هر چه بيشتر از آثار آن بزرگ مرد و نيز توفيق بيشتر براى انتشار آثار چاپ نشده‌ى آن استاد شهيد مسألت مى‌كنيم. 12 ارديبهشت 70 شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهرى

 

اهميت عفاف از نظر قرآن

-------------------------------------------------------------

اهميت عفاف از نظر قرآن

{بسم الله الرحمن الرحيم * سورة انزلناها و فرضناها و انزلنا فيها ايات بينات لعلكم تذكرون * الزانيه و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مئة جلده و لا تأخذكم بهما رأفه فى دين الله ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفه من المؤمنين * الزانى لا ينكح الا زانيه او مشركه و الزانيه لا ينكحها الا زان او مشرك و حرم ذلك على المؤمنين.} (سوره نور، آيات 1 تا 3) به مناسبت اينكه اين ايام، ايام وفات حضرت صديقه طاهره (س) بانويى كه «سيده نساء العالمين» و مظهر اعلاى عفاف در عالم اسلام است مى‌باشد. بنا شد كه سوره‌ى مباركه‌ى نور را تفسير كنيم و علت انتخاب اين سوره اين است كه تقريباً بيشتر آيات اين سوره [در اطراف مسائل مربوط به عفاف است] (1). مى‌فرمايد در اين سوره يك سلسله آيات روشن آورده‌ايم، باشد كه شما متذكر شويد و بيدار و هشيار گرديد. اينكه در ابتدا مى‌فرمايد: «سوره‌اى است كه نازل كرده‌ايم‌»، تنها سوره‌اى كه با اين جمله شروع مى‌شود اين سوره است. ما بسيارى از سوره‌ها داريم كه از اولى كه شروع مى‌شود، به عنوان اين است كه «كتابى فرود آورديم‌»، يعنى به همه‌ى قرآن اشاره مى‌كند، ولى اين جا تنها به همين سوره اشاره مى‌كند. معلوم مى‌شود كه يك عنايت خاصى به مفاد اين سوره است. معناى «سوره» را مى‌دانيد، هر قطعه‌اى از آيات قرآن كه با يك «‌بسم الله‌» شروع مى‌شود و بعد پايان مى‌پذيرد به طورى كه بعد از آن، «بسم الله» ديگرى هست، اين قطعه را «سوره» مى‌گويند. قرآن از كتاب‌هايى است كه فصل، باب و بخش ندارد ولى قطعه قطعه شدنش به صورت سوره سوره بودن است و هر سوره با يك «بسم الله» آغاز مى‌شود و «‌بسم الله» آغاز قطعه‌ى بعد نشان دهنده‌ى پايان سوره‌ى قبلى است و مى‌گويند كلمه‌ى «سوره» از همان ماده‌اى است كه كلمه‌ى «سور» وضع شده است. در زبان عرب آن حصارى را كه دور شهرها مى‌كشيدند كه يك شهر را در داخل خودش قرار مى‌داد و يك حائطى بود يعنى يك ديوارى بود كه بر تمام شهر يا قصبه و يا ده احاطه داشت، سور مى‌گفتند، «‌سورالبلد» ديوار مرتفعى بود كه دور يك شهر مى‌كشيدند. كأنه هر سوره‌اى در داخل يك حصار قرار گرفته است، از اين جهت به آن «سوره» مى‌گويند. قرآن را هم خود پيغمبر سوره سوره كرده است نه اينكه بعد مسلمين آن را سوره سوره كرده باشند. از اولى كه قرآن نازل شد، به صورت سوره سوره نازل شد. آيه‌ى اول مخصوصاً با تعبير «سوره انزلناها» و بعد هم با كلمه‌ى «فرضناها» اين مطلب را مى‌فهماند كه مسائل مربوط به عفاف مسائلى بسيار جدى است، يعنى درست در جهت عكس آنچه بشر امروز فكر مى‌كند كه در جهت سهل كردن و ساده كردن و نا‌چيز شمردن روابط جنسى حركت مى‌كند و به غلط اسمش را آزادى مى‌گذارد و به اصطلاح در جهت «آزادى جنسى» گام بر مى‌دارد، قرآن آنچه تحت عنوان حريم‌هاى عفاف مطرح مى‌كند و آنچه تحت عنوان مجازات‌هاى بى‌عفتى بيان مى‌كند و آنچه تحت عنوان مجازات لكه‌دار كردن زن‌هايى كه عفيفه‌اند و به دروغ متهم [به بى‌عفتى] مى‌شوند بيان مى‌كند و آنچه در باب ترغيب به ازدواج بيان مى‌كند و بالاخره هر چه در باب مسائل مربوط به عفاف گفته است، مى‌خواهد بگويد اينها مسائل بسيار بسيار جدى و فرض است و نمى‌شود اينها را كوچك شمرد، و يكى از بد‌بختى‌هاى دنياى امروز تحقير كردن اصول عفاف و تقوا در امور جنسى است كه بعد عرض مى‌كنيم. «سوره انزلناها» سوره‌اى است كه فرود آورده‌ايم و رعايت مقررات اين سوره را فرض و حتم كرده‌ايم، يعنى مهم مى‌شماريم، كوچك نمى شماريم. «و انزلنا فيها ايات بينات» و ما در اين سوره يك سلسله آيات بينه فرستاده‌ايم، آيات بزرگ روشن فرستاده‌ايم. ممكن است مقصود تمام آيات سوره باشد يا آن طور كه علامه‌ى طباطبائى در تفسير الميزان مى‌فرمايند مقصود آن آياتى است كه در وسط سوره آمده و در واقع آن آيات ستون فقرات اين سوره است. سايرآيات سوره راجع به آداب و اخلاق جنسى است و آن آيات مربوط به اصول عقايد است، كه وجه تناسبش را بعد بيان مى‌كنيم. به هر حال قرآن مى‌گويد ما اين سوره را فرود آورده‌ايم و مقررات و محتواى اين سوره را كه در زمينه‌ى آداب و اخلاق جنسى است حتم شمرده‌ايم. يك سلسله آيات بينه در آن فرود آورده‌ايم براى بيدارى و آگاهى بشر «لعلكم تذكرون» باشد كه شما يادآورى شويد، آگاهى پيدا كنيد، از غفلت خارج گرديد. شايد بدانيد كه فرق است ميان «تفكر» و «تذكر‌». تفكر آنجايى است كه يك مسأله‌اى را كه انسان به كلى نسبت به آن جاهل و نادان است و نمى‌داند، به انسان مى‌آموزند، كه قرآن در بسيارى از موارد، دم از تفكر مى‌زند. تذكر، در مسائلى است كه فطرت انسان خود به خود صحت آن مسائل را درك مى‌كند ولى بايد يادآورى كرد و توجه داد. قرآن مخصوصاً اينها را به عنوان «تذكر» بيان مى‌كند، شايد يك علتش احترام گزاردن به بشر است، ما شما را به اين مسائل متوجه مى‌كنيم، يعنى مسائلى است كه اگر خودتان هم بينديشيد مى‌فهميد، ولى ما شما را متذكر و متوجه مى‌كنيم. آيه‌ى بعد، مربوط به مجازات فحشاء يعنى مجازات زنا است (فحشاى به معنى زنا). مى‌فرمايد: {الزانيه و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مأه جلده و لا تأخذكم بهما رأفه فى دين الله ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طايفه من المؤمنين}. (نور،2)

در اين آيه سه مطلب بيان شده است: اول اينكه زناكار، اعم از مرد و زن، بايد مجازات شود و مجازاتش را هم قرآن تعيين كرده است: «صد تازيانه». صد تازيانه بايد به مرد زناكار زده شود و صد تازيانه به زن زنا‌كار. مطلب دوم: به مؤمنين آگاهى مى‌دهد كه در مورد اين مجازات مبادا تحت تأثير عواطف‌تان قرار بگيريد، مبادا دل‌تان رحم بيايد و بگوييد [با خوردن] صد تازيانه دردش مى‌آيد پس يك مقدار از آن را اجرا نكنيم، كه اين جا جاى رحم نيست. مى‌گويد مبادا در اين جا عواطف‌تان به هيجان بيايد و سبب شود كه عملاً تسامحى در اجراى اين حد قائل شويد و به اصطلاح امروز يك وقت فكر نكنيد اين عمل، «غير انسانى» است، نه، «انسانى» است. مطلب سوم: اين مجازات را در خفا انجام ندهيد چون اين مجازات براى اين است كه ديگران عبرت بگيرند. حتماً يك جمعى از مؤمنين بايد در موقع اجراى اين مجازات حاضر و ناظر باشند و ببينند. مقصود اين است كه وقتى اين حكم اجرا مى‌شود بايد به گونه‌اى اجرا شود كه همه‌ى مردم آگاه شوند كه فلان مرد يا زن زناكار اين حد درباره‌اش اجرا شد، نه اينكه مخفيانه اجرا شود، بايد علنى اجرا شود. راجع به قسمت اول كه دستور مجازات زنا است چند مطلب را بايد عرض كنم. يكى اينكه فلسفه‌ى مجازات زنا چيست؟ غالباً شما اگر كتاب‌هايى را كه در اين زمينه‌ها بحث كرده‌اند بخوانيد مى‌بينيد اين طور اظهار نظر مى‌كنند كه علت مجازات زنا به اصطلاح آنها «مرد سالارى‌» است. در دوره‌هايى كه مرد حاكم بر خانواده بوده به معناى اينكه مرد مالك خانواده بوده و زن حقى نداشته و يك وسيله‌اى در دست مرد بوده براى بهره‌بردارى او، و مرد خودش را مالك زن مى‌دانسته است وقتى كه زن زنا مى‌كرده است، از نظر مرد اين طور بوده كه زن يك چيزى را كه تعلق به او داشته، در اختيار ديگرى قرار داده، و از اين جهت مجازات زنا بر‌قرار شده است. معلوم است كه از نظر قانون اسلام اين يك حرف بى‌اساسى است. در اسلام مجازات زنا منحصراً براى زن نيست، هم مرد بايد مجازات شود و هم زن: «الزانيه و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مأه جلده» تصريح مى‌كند: هم مرد زناكار و هم زن زناكار هر دو بايد مجازات شوند. اگر اين طور مى‌بود كه مرد هيچ محدوديت و ممنوعيتى نداشت و تنها زن بود كه از زنا ممنوع بود كه شايد چنين مقرراتى در بعضى جاهاى دنيا بوده كه فقط زن حق زنا كردن نداشته است ولى مرد حق زنا كردن داشته در اين صورت مى‌شد اين حرف را گفت كه فلسفه‌ى مجازات زنا «مرد سالارى» است. اما در اسلام هم مرد ممنوع است از زنا كردن و هم زن، و معنايش اين است كه مرد كاميابى جنسى خودش را تنها و تنها در محدوده‌ى ازدواج مى‌تواند انجام دهد، و ازدواج يعنى قبول كردن يك سلسله تعهدات و مسؤليت‌ها، و زن هم كاميابى جنسى خودش را تنها و تنها در محدوده‌ى ازدواج مى‌تواند انجام دهد مقرون به قبول يك سلسله تعهدها و مسؤليت‌ها. پس مرد حق ندارد بدون اينكه مسأله‌ى ازدواج در ميان باشد آزادانه به اصطلاح امروز غريزه‌ى جنسى‌اش را اشباع كند همچنان كه زن چنين حقى را ندارد. بنابراين مسأله‌ى حرمت زنا به زن اختصاص ندارد، در مورد هر دو تعميم دارد.

حال مسأله ديگرى مطرح است و آن اين است كه در عرف امروز اروپا زن و مرد فقط در وقتى كه به تعبير اسلام «محصن» و يا «محصنه‌» باشند از زنا كردن ممنوع‌اند، يعنى يك مرد زن‌دار و يك زن شوهردار حق ندارند زنا كنند، اما براى مردى كه زن ندارد يا زنى كه شوهر ندارد هيچ منعى نيست كه زنا كند و طبعاً مرد بى‌زن حق ندارد با زن شوهردار زنا كند و زن بى شوهر هم حق ندارد با مرد زن‌دار زنا كند، ولى مرد بى زن و زن بى شوهر هيچ گونه ممنوعيتى ندارند. حال چرا اين طور مى‌گويند؟ آنها اين طور فكر مى‌كنند كه فلسفه‌ى حرمت زناى مرد زن‌دار اين است كه با اين كار به زنش خيانت كرده و حق او را از بين برده، و فلسفه‌ى حرمت زناى زن شوهردار هم اين است كه حق شوهرش را از بين برده، پس مردى كه زن ندارد تعهدى در برابر كسى ندارد و زنى هم كه شوهر ندارد تعهدى در برابر كسى ندارد، پس براى آنها اشكالى نيست. ولى از نظر اسلام در اين جا دو مسأله مطرح است: يك مسأله اينكه براى هيچ مرد و زنى در خارج از تشكيل عائله حق كاميابى جنسى نيست، چه مرد زن داشته باشد و يا نداشته باشد، و چه زن شوهر داشته باشد يا نداشته باشد. اسلام براى «‌عائله» آن اهميت فوق العاده را قائل است كه در خارج از كانون خانوادگى، ارضاى كاميابى جنسى را ممنوع مى‌داند و تنها محيط خانوادگى را جاى ارضاى كاميابى جنسى مى‌داند، در محيط خارج از كانون خانوادگى به هيچ شكل اجازه نمى‌دهد كه مرد و زنى از يكديگر استمتاع كنند. مسأله‌ى دوم، مسأله‌ى مجازات مرد زن‌دار و زن شوهردار است كه اسلام دو مجازات قائل است و مجازاتش شدت پيدا مى‌كند. يك مجازات كلى قائل است كه همان صد تا‌زيانه است و ديگرى «‌رجم‌» است: سنگسارى. يكى از چيزهايى كه پايه‌ى خانوادگى و محيط خانوادگى را محكم مى‌كند، همين مسأله است و علت اينكه پايه‌ى كانون خانوادگى در دنياى اروپا سست و متزلزل است همين است و امروز هم در جامعه‌ى ما به هر نسبت كه از فرنگى‌ها پيروى كنيم كانون خانوادگى را متزلزل كرده‌ايم. وقتى كه جامعه‌ى ما به دستور اسلام واقعاً عمل مى‌كرد، يعنى پسرها واقعاً قبل از ازدواج، با زنى و دخترى در تماس نبودند و به اصطلاح فرنگى‌هاى امروز يك گرل فرند (FRIEND GIRL) نداشتند (رفيق دختر نداشتند) و دخترها هم همين طور، ازدواج براى يك پسر يا دختر يك آرزو بود. يك پسر به سن پانزده سالگى كه مى‌رسيد، احساس طبيعى نياز به همسر در او پيدا مى‌شد، يك دختر هم همين طور، و اين طبيعى است كه آرزوى يك پسر اين بود كه زن بگيرد چون به وسيله‌ى ازدواج از محدوديت و ممنوعيت استفاده از زن خارج مى‌شد و به مرز آزادى استفاده از زن مى‌رسيد. آن وقت «شب زفاف كم از صبح پادشاهى نبود» چون روى خاصيت روانى، اولين موجودى كه اين پسر را به اين حظ و بهره رسانده يعنى از محدوديت به آزادى رسانده همسرش بوده، و براى دختر هم اين پسر اولين كسى بوده كه او را از محدوديت به آزادى رسانده است. اين بود كه پسر و دخترهايى كه اصلاً همديگر را نديده بودند و ازدواج كرده بودند، آن چنان با يكديگر الفت مى‌گرفتند كه وضع عجيبى بود. (نمى‌خواهم بگويم كه نديدن، كار درستى است، نه، اسلام اجازه داده است كه ببينند، ولى اگر هم نديده بودند، وقتى به يكديگر مى‌رسيدند تا لب گور به يكديگر عشق مى‌ورزيدند).

اما سيستم فرنگى به پسر اجازه مى‌دهد كه تا زمانى كه زن نگرفته روابط جنسى‌اش آزاد باشد و به دختر هم اجازه مى‌دهد تا شوهر نكرده روابط جنسى‌اش آزاد باشد. نتيجه اين است كه براى يك پسر، ازدواج محدوديت است و براى يك دختر هم ازدواج محدوديت است. قبل از ازدواج، آزادى داشته با هر كسى [رابطه داشته باشد]، حال كه مى‌خواهد ازدواج كند به يك نفر محدود مى‌شود. اين است كه يك پسر وقتى زنى را مى‌خواهد بگيرد، مى‌گويد: «من از امروز يك زندان‌بان براى خودم درست كردم». يك دختر هم شوهرش برايش زندان‌بان مى‌شود، يعنى از آزادى به محدوديت مى‌آيند. ازدواج در سيستم فرنگى يعنى آزاد را محدود كردن، از آزادى به محدوديت آمدن، و ازدواج در سيستم اسلامى يعنى از محدوديت به آزادى آمدن. ازدواجى كه پايه و خاصيت روانى‌اش از محدوديت به آزادى آمدن است به دنبال خود استحكام مى‌آورد و آن كه پايه‌اش از آزادى به محدوديت آمدن است اولاً خودش استحكام ندارد، يعنى زود منجر به طلاق مى‌شود، و ثانياً آن پسرى كه به تعبير خود فرنگى‌ها ده‌ها و گاهى صدها دختر را «تجربه» كرده و آن دخترى كه ده‌ها و صدها پسر را تجربه كرده است مگر حالا با يكى پابند مى‌شود؟ مگر مى‌شود پا بندش كرد؟ اين است كه در اسلام علت اينكه زنا تحريم شده است فقط اين نيست كه اين، حق آن مرد است و آن، حق اين زن، پس مردى كه ازدواج نكرده تعهدى در مقابل زنى ندارد و زنى هم كه ازدواج نكرده تعهدى در مقابل مردى ندارد پس هيچ مانعى براى اين كار نيست، يك مردى كه تا آخر عمرش نمى‌خواهد ازدواج كند او مطلق العنان باشد و يك زنى هم كه تا آخر عمرش نمى‌خواهد ازدواج كند او هم مطلق العنان باشد. اسلام مى‌گويد ابدا چنين چيزى نيست، يا بايد محروميت را به صورت مطلق قبول كنى، يا ازدواج را بپذيرى و به تعهدها و مسؤوليت‌هاى ازدواج پاى‌بند شوى. اين است كه اسلام به طور شديد مى‌گويد زنا مجازات دارد و زنايى كه فقط جنبه‌ى زنا دارد و ديگر در آن پايمال كردن حق يك زن و پايمال كردن حق يك شوهر نيست تازيانه دارد. اسلام درباره‌ى مردى كه در عين اينكه زن دارد و طبعاً تحت فشار غريزه‌ى جنسى نيست و زنى كه شوهر دارد و طبعاً تحت فشار غريزه نيست و روى هوس‌بازى زنا مى‌كنند به رجم و سنگسار كردن [فرمان مى‌دهد]. ببينيد تا چه حد اسلام براى اين مسائل اهميت قائل است! دنياى فرنگ ابتدا در اين حد مى‌گفت كه زنا در غير مورد مرد زن‌دار و زن شوهردار جرم نيست، راسل مى‌گويد مگر اينكه يك جراحتى وارد كند، اگر جراحتى وارد نكند عيب و اشكالى ندارد، كم‌كم به اين جا رسيدند كه برتراند راسل صريحاً مى‌گويد براى يك زن شوهردار و مرد زن‌دار هم هيچ مانعى نيست، چه اشكالى دارد كه يك زن شوهردار هم رفيق داشته باشد و عشقش در جايى باشد، هم همسر داشته باشد و هم معشوق؟ عشقش را با او انجام دهد و بچه را در خانه‌ى اين بياورد، ولى تعهد بسپارد وقتى با معشوقش عشق‌بازى مى‌كند از وسائل جلوگيرى از بچه‌دار شدن استفاده كند. مگر خود راسل اين حرف را باور كند! والا هيچ آدم عاقلى باور نمى‌كند كه زنى مردى را دوست داشته باشد، عشقش با يك مرد باشد ولى همسر يك شوهر باشد و فقط متعهد شده باشد كه براى شوهر خود بچه بياورد.

هر زنى دلش مى‌خواهد كه بچه‌اى كه مى‌زايد و بچه‌اى كه جلوى چشمش است يادگار آن آدمى باشد كه او را دوست دارد، نه يادگار آدمى كه از او تنفر دارد. آن وقت چه تضمينى هست كه از مردى كه او را دوست دارد آبستن نشود و بچه را به ريش شوهرش نبندد؟! قرآن مثل اينكه عنايت به اين جهت دارد، مى‌گويد: {انزلناها و فرضناها} ما اينها را حتم كرده‌ايم، اينها از قوانين تغيير‌ناپذير است، مقتضيات زمان اينها را تغيير نمى‌دهد و نمى‌تواند تغيير دهد، اينها جزء اصول زندگى بشر است و تغيير‌ناپذير. بعد هم مى‌فرمايد: {و لا تأخذكم بهما رأفه فى دين الله} باز شدت عمل نشان مى‌دهد، مى‌گويد: اين جا جاى رأفت و گذشت نيست. همين قدر كه ثابت شد، ديگر حق گذشت ندارى. در جمله‌ى بعد هم مخصوصاً امر مى‌كند كه مبادا اجراى حكم حد مرد زناكار و زن زناكار را در پشت ديوارها و دور از چشم مردم انجام دهيد. حتماً بايد در حضور مردم باشد و خبرش همه جا پخش شود تا بدانند اسلام در مسأله‌ى عفاف حساسيت فوق العاده دارد، چون اصل اجراى دستورهاى جزائى براى تأديب و تربيت اجتماع است. يك زنى زنا كند و محرمانه او را ولو اعدام هم كنند، اثرى در اجتماع نمى بخشد. در صدر اسلام هم هر وقت چنين چيزى اتفاق مى‌افتاد كه البته كم هم اتفاق افتاده چون اين قوانين را كه اجرا مى‌كردند زنا كم اتفاق مى‌افتاد اعلام عمومى مى‌كردند. در اين جا خوب است گفته شود به حكم «الجاهل اما مفرط او مفرّط» (2) دنياى اروپا تا قبل از اين دو سه قرن اخير كه قانون حاكم بر آن، قانون كليسا بود، در يك حد افراطى در محدود كردن روابط جنسى كوشش مى‌كرد و به اسلام در يك سلسله مسائل ايراد مى‌گرفت. اساساً در قانون كليسا، ارتباط جنسى مطلقا ولو با زن شرعى يك كار پليد بود. از نظر آنها زن ذاتاً موجودى پليد بود و عمل مقاربت ولو با زن شرعى عمل كثيفى بود ولهذا افراد مقدس و پاك و منزه، افرادى كه شايستگى داشتند به مقامات عالى روحانى برسند، كسانى بودند كه در همه‌ى عمر زنى را لمس نكرده و با زنى نزديكى نكرده بودند. پاپ از ميان افرادى انتخاب مى‌شد و اكنون هم چنين است كه تمام عمر را مجرد بسر برده بودند، و اصلا نفس «تجرد‌» مقدس بود. مى‌گفتند افرادى استعداد دارند اين عمل مقدس را انجام دهند كه در تمام عمر با هيچ زنى تماس نداشته باشند. اين افراد كم هستند. همين‌ها هستند كه بعداً كشيش و كاردينال مى‌شوند و بعضى به حد پاپ [شدن] مى‌رسند. مى‌گفتند: اما اكثر مردم كه نمى‌توانند مجرد باشند. اگر ما به اكثر مردم بگوييم مجرد زندگى كنند اينها مرتكب عمل زنا مى‌شوند كه پليدتر است، و بيشتر عمل جنسى انجام مى‌دهند. بنابراين از باب «دفع افسد به فاسد» ازدواج را اجازه مى‌دادند. اسلام برعكس، تجرد و عزوبت را پليد مى‌داند و گفته است «زمين آدم عزب را لعنت مى‌كند كه بر آن بول كند» (3) و ازدواج را مقدس مى‌شمارد. كلمه‌ى «محصن» يا «محصن» در قرآن به دو معنا ذكر مى‌شود. گاهى محصن يا محصن در خصوص زن شوهردار گفته مى‌شود يعنى آن كه در حصار ازدواج قرار گرفته، و گاهى اين كلمه به معنى زن عفيف است ولو زن مجردى باشد. اين جا معناى دوم مقصود است. كسانى كه رمى مى‌كنند (رمى يعنى تيراندازى) و با تير تهمت، زنان

پاك‌دامن را هدف قرار مى‌دهند و حرفى مى‌زنند كه نسبت ناپاك‌دامنى به آنها است و چهار شاهد هم نمى‌آورند [بايد حد بخورند]. اسلام البته هيچ مدعايى را بدون دليل نمى‌پذيرد. ولى بعضى از مدعاها است كه با گفتن حرف يك نفر هم قبول مى‌شود حتى اگر آن يك نفر زن باشد، مثل مسائل زنانه‌اى كه يك زن از طرف خودش بگويد. وقتى كسى مى‌خواهد زنش را طلاق دهد، چون طلاق در حال عادت جايز نيست، از زن مى‌پرسند تو پاكى يا در حال عادتى؟ اگر گفت پاكم، كافى است و اگر گفت در حال عادتم، حرفش [قبول] است. ديگر نمى‌گويند دو نفر شاهد اقامه كن، حرف خودش معتبر است. در بعضى موارد حتماً بايد دو شاهد مرد باشد مثل دعاوى مالى. ولى درد عاوى ناموسى آن جا كه پاى حرمت ناموس است، پاى لكه‌دار شدن عفاف است، اسلام مى‌گويد حتى دو شاهد عادل هم كافى نيست. اگر دو شاهد عادل عادل كه مردم پشت سر آنها نماز مى‌خوانند و حتى از آنها تقليد مى‌كنند بيايند و شهادت دهند كه به چشم خودمان ديديم كه فلان زن زنا كرد اسلام مى‌گويد كافى نيست، شما دو نفريد. سه نفر شاهد عادل هم اگر باشد مى‌گويد كافى نيست. اگر چهار نفر شاهد عادل بيايند شهادت بدهند، آن وقت اسلام حاضر است كه آن زن را متهم بشناسد و دليل را كافى بداند. ممكن است بگوييد اگر چنين چيزى باشد چندان اتفاق نمى‌افتد. چهار شاهد عادل از كجا پيدا شوند تا شهادت دهند زنى زنا كرده است؟ مى‌گوييم مگر اسلام در مسأله‌ى زنا بنايش بر تجسس و تحقيق و تفتيش است؟ اسلام كه مى‌گويد چهار شاهد، هدفش اين نيست كه بخواهد تجسس و تحقيق شود تا بگوييد با اين شرايط سنگين، در صد هزار مورد يكى هم اتفاق نمى‌افتد كه بيايند شهادت بدهند. اصلا اسلام مى‌خواهد زنا كم‌تر ثابت شود. شاهد نيامد، نيامد. اگر هزار زنا صورت بگيرد و مخفى بماند، از نظر اسلام آسان‌تر است از اينكه يك زن عفيفى كه زنا نكرده، مورد اتهام قرار گيرد، و اين [براى اسلام] اهميت بيشترى دارد. اسلام نمى‌خواهد زنا انجام شود، ولى اينكه نمى‌خواهد زنا شود، از راه شاهد و مجازات نيست، بلكه راه‌هاى ديگرى تعبيه كرده است. اگر به راه‌هاى تربيت فردى و مقررات اجتماعى [اسلام] عمل شود، زنا واقع نمى‌شود، نه اينكه زنا كه واقع شد مجازات مى‌كنند و از راه مجازات جلوى زنا را مى‌گيرند. بله، مجازات هم قائل شده است، آنهايى كه اين تربيت در ايشان اثر نمى‌بخشد بدانند كه راه تازيانه خوردن و در مواردى راه كشته شدن آنها و گاهى كشته شدن از طريق سنگسار، باز است. پس گفتيم چهار شاهد لازم است، و شهادت دادن براى شاهد خطر دارد.

اگر يك نفر ديد كه زنى زنا مى‌كند و سه نفر ديگر آن جا نيستند كه با او شهادت دهند، بايد دهانش را ببندد، و يا دو نفر اگر ديدند، بايد دهان‌هاشان را ببندند، سه نفر اگر ديدند، بايد دهان‌هاشان را ببندند. اينكه مى‌گويم «‌بايد دهان‌هاشان را ببندند» چون اين طور نيست كه اگر آمدند شهادت دادند به آنها بگويند شهادتى كه داديد كافى نيست، چون كافى نيست برويد خانه‌تان! مى‌گويند شهادت داديد و نتوانستيد اثبات كنيد، پس «‌قاذف» (تهمت زن) هستيد، نفرى هشتاد تازيانه بايد بخوريد. اين است كه قرآن مى‌گويد آنها كه زنان عفيف را متهم مى‌كنند و چهار شاهد نمى‌آورند، ولو راست‌گو باشند اما چون با اين گفتن زنى را متهم كرده‌اند آنها را هشتاد تازيانه بزنيد. ولى آيا همين يك مجازات بدنى است؟ نه، يك مجازات اجتماعى هم هست: {و لا تقبلوا لهم شهاده ابدا} (نور،4) براى هميشه شهادت اينها مردود است. ديگر اينها شهادت‌شان در هيچ موردى نبايد قبول شود. اينها بايد يك مجازات اجتماعى شوند، يعنى از آن روز ديگر از اعتبار اجتماعى مى‌افتند، چرا؟ چون يك زن عفيفه‌اى را به زنا متهم كرده‌اند و نتوانسته‌اند اثبات كنند. مجازات سوم: {اولئك هم الفاسقون} اينها فاسق هستند. در اين جا ميان مفسرين اختلاف است كه آيا اين {اولئك هم الفاسقون} يك مجازات عليحده است غير از {لا تقبلوا لهم شهاده ابدا} يا همان است يعنى اين دو مجموعاً يكى است؟ بعضى گفته‌اند اين دو مجموعاً يكى است، به اين صورت كه {اولئك هم الفاسقون} به منزله‌ى علت است براى {و لا تقبلوا لهم شهاده ابدا} يعنى اينها با اين تهمت زدن، فاسق شدند، چون فاسق شدند، شهادت‌شان قبول نيست و هر چيز ديگر كه شرطش عدالت است از آنها قبول نيست، مثلاً ديگر صيغه‌ى طلاق نزد آنها نمى‌شود جارى كرد، پشت سر آنها نمى‌توان نماز جماعت خواند، اگر مجتهد باشند از آنها نمى‌توان تقليد كرد، چون شرط همه‌ى اينها عدالت است، بنابراين مجموعش يك مجازات است. ولى بعضى گفته‌اند دو مجازات است: يك مجازات اينكه شهادت‌شان قبول نمى‌شود، و ديگر اينكه فاسق‌اند، و چون فاسق‌اند ساير آثار فسق بر آنها بار مى‌شود، و اينها قابل تفكيك است. اگر اين شاهدى كه نتوانسته مدعايش را اثبات كند توبه كند فسقش از بين مى‌رود، يعنى ما او را عادل مى‌دانيم، پشت سرش نماز مى‌خوانيم، اگر مجتهد باشد و از نظر علمى «‌جائز التقليد» باشد از او مى‌توان تقليد كرد، باز اگر مجتهد باشد مى‌تواند قاضى شود (چون قاضى هم بايد عادل باشد) اما شهادتش ديگر قبول نمى‌شود، چون آن مجازات، مجازاتى جدا است.

اين است كه به عقيده‌ى بعضى علت اينكه شهادت چنين شخصى قبول نمى‌شود فسق او نيست، اين يك مجازات جداگانه است. فاسق شمرده شدن از نظر اسلام يك مجازات است، مقبول الشهاده نبودن مجازات ديگرى است. از اين جا معنى آيه‌ى بعد روشن مى‌شود. در آيه‌ى بعد مى‌فرمايد: {الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان الله غفور رحيم} (نور،5) مگر آنان كه بعد از اين توبه كنند و [خود را] اصلاح كنند، پس خداوند آمرزنده و مهربان است. در استثناى {الا الذين تابوا} سه احتمال در ابتدا مى‌توان داد. يكى اينكه اگر شاهدى بعد از اينكه متهم كرد و نتوانست ثابت كند توبه كرد بگوييم چون توبه كرده تازيانه به او نزنند، شهادتش هم قبول باشد و فاسق هم نيست. ولى اين احتمال را كسى نداده است. همين قدر كه كسى زنى را متهم كرد و نتوانست ثابت كند، تازيانه را حتماً بايد بخورد. احتمال دوم اين است كه اگر كسى توبه كرد، هم شهادت او قبول باشد و هم فاسق شمرده نشود، يعنى تمام محروميت‌هاى اجتماعى برگردد و اعاده‌ى حيثيت بشود. احتمال سوم اين است كه مجازات دومش براى هميشه باقى است، يعنى شهادتش هيچ وقت قبول نمى‌شود و {الا الذين تابوا} استثناى عبارت آخر است، يعنى آن مقدار از او اعاده‌ى حيثيت مى‌شود كه نماز جماعت مى‌توان پشت سر او خواند و مى‌توان از او تقليد كرد، قاضى هم مى‌تواند باشد، اما شهادتش هرگز قبول نمى‌شود، و بعيد نيست كه اين سومى درست باشد، يعنى {الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا} استثناى از {اولئك هم الفاسقون} باشد. آيه‌ى بعد: {و الذين يرمون ازواجهم و لم يكن لهم شهداء الا انفسهم فشهاده احدهم اربع شهادات بالله انه لمن الصادقين * و الخامسه ان لعنت الله عليه ان كان من الكاذبين}. (نور،6 و 7) اين جا يك سؤال مطرح مى‌شود و آن اينكه شما گفتيد كه اگر مردى زنى را متهم به زنا كرد بايد چهار شاهد بياورد. حال اگر چهار شاهد نداشت تكليفش چيست؟ بايد بداند كه چون شاهد ندارد، اگر شهادت دهد خودش را تازيانه مى‌زنند، پس وظيفه‌اش سكوت كردن است. حال اگر آن مردى كه ديده آن زن زنا مى‌كند شوهر آن زن باشد تكليفش چيست؟ آيا او هم اگر چهار شاهد وجود داشت بيايد پيش حاكم شرعى اظهار كند كه زن من زنا كرده است؟ اگر بخواهد چهار شاهد پيدا كند آنها كارشان تمام شده است. اگر شاهد، غير شوهر بود، مى‌گفتند حال كه چهار شاهد نيست، سكوت كن، حرف نزن، به تو چه ربطى دارد؟ اگر بگويى، خودت را تازيانه مى‌زنند. شوهر وقتى پيش حاكم شهادت مى‌دهد بايد چهار بار سوگند به خدا بخورد و خدا را گواه بگيرد كه اينكه مى‌گويد راست است و دروغ نمى‌گويد. يعنى يك بار شهادت دادن كافى نيست، بايد چهار بار باشد. چهار بار هم بايد توأم با سوگند باشد. آيا اين مقدار كافى است؟ باز هم كافى نيست. در مرتبه‌ى پنجم بايد به خودش لعنت كند و بگويد: «لعنت خدا بر من اگر دروغ بگويم». آيا همين جا كار تمام مى‌شود و به زن مى‌گويند ثابت شد كه تو زنا كرده‌اى؟ نه. به زن تكليف مى‌كنند و مى‌گويند شوهرت «‌لعان» كرد، يعنى چهار بار قسم خورد و يك بار هم خودش را لعنت كرد اگر دروغ‌گو باشد، تو چه مى‌گويى؟ اگر زن اقرار كرد مجازات مى‌شود و اگر هم سكوت كرد و از خود دفاع نكرد، باز مثل اقرار است، ولى يك راه ديگر جلوى زن مى‌گذارند، مى‌گويند تو هم بيا مثل او قسم بخور. تو هم چهار بار قسم بخور كه شوهرت دروغ مى‌گويد. چهار بار خدا را گواه بگير و قسم بخور كه شوهرت دروغ مى‌گويد و در دفعه‌ى پنجم بگو «غضب خدا بر من اگر شوهرم راست مى‌گويد». اگر حاضر نشد اين كار را انجام دهد مى‌گويند معلوم است تو زنا كرده‌اى و مجازات مى‌شود. اما اگر حاضر شد و گفت من هم از خودم دفاع مى‌كنم، تكليف چه مى‌شود؟ مرد چهار بار شهادت داده و خودش را هم لعنت كرده اگر دروغ گفته باشد، و زن هم چهار بار قسم خورده كه شوهرش دروغ مى‌گويد و براى پنجمين بار گفته است كه «‌غضب خدا بر من اگر شوهرم راست گفته باشد»، اسلام چه حكم مى‌كند؟ آيا اين جا مرد را در حكم قاذف و تهمت زن مى‌شناسد و به او تازيانه مى‌زند؟ نه. آيا زن را گناه‌كار مى‌شناسد و او را مجازات مى‌كند كه در اين جا مجازاتش رجم و سنگسار است؟ نه. پس چه مى‌كند؟ اسلام مى‌گويد: حال كه كار به اين جا كشيده است، ميان شما جدايى مطلق بايد باشد و طلاق هم لازم نيست، همين عمل در حكم طلاق است، شما ديگر از يكديگر جدا هستيد، او اين طرف جُو و او آن طرف جو، ديگر از اين ساعت زن و شوهر نيستيد. اين [عمل] در فقه اسلام «لعان» يا «ملاعنه» ناميده مى‌شود. يك نوبت در زمان پيغمبر اكرم (ص) و در حضور ايشان اين عمل صورت گرفت كه مى‌گويند شأن نزول اين آيه همان است. مردى به نام هلال بن اميه، روزى هراسان آمد خدمت رسول اكرم (ص) و گفت: يا رسول الله من به چشم خود زنم را ديدم كه با فلان مرد زنا مى‌كرد. پيامبر اكرم (ص) رويشان را برگرداندند. براى بار دوم و بار سوم نيز اين سخن را بر زبان آورد و گفت يا رسول الله خدا خودش مى‌داند كه من راست مى‌گويم و دروغ نمى‌گويم. همين آيات نازل شد و پيامبر اكرم (ص) بعد از نزول آيات، هلال بن اميه را احضار فرمود و زنش را هم احضار كرد.

زنش از اشراف مدينه و فاميل‌دار و قبيله‌دار بود. هلال هم با فاميل و قبيله‌ى خودش آمد. براى اولين بار پيغمبر اكرم (ص) مراسم «لعان» را اجرا كرد. به مرد فرمود بيا چهار بار قسم بخور و خدا را گواه بگير كه راست مى‌گويى، دفعه‌ى پنجم هم لعنت خدا بر تو اگر دروغ‌گو باشى. آمد و با كمال رشادت اينها را گفت. به زن هم گفتند كه چهار بار قسم بخور كه شوهرت دروغ مى‌گويد. زن اول سكوت كرد و زبانش تقريباً بند آمد. نزديك بود اعتراف كند. نگاهى به چهره‌ى خويشاوندان خود كرد [و با خود] گفت: نه، من هرگز روى اينها را سياه نمى‌كنم و اسباب خجلت اينها را فراهم نمى‌كنم. گفت: من اين كار را مى‌كنم. وقتى هلال بن اميه چهار بار خدا را قسم خورد و خواست خودش را لعنت كند پيغمبر اكرم (ص) فرمود بدان كه عذاب آخرت از عذاب دنيا خيلى شديدتر است، مبادا زن خود را به دروغ متهم كرده باشى؟ از خدا بترس! گفت: نه يا رسول الله. خدا خودش مى‌داند كه من دروغ نمى‌گويم. به زن هم بعد از چهار شهادت، وقتى خواست بگويد «غضب خدا بر من...» فرمود از غضب خدا بترس، آنچه در آخرت است از آنچه در دنيا است خيلى شديدتر است، مبادا اگر حرف شوهرت حقيقت دارد او را تكذيب كنى! اين بود كه زبان زن بند آمد. يك مدتى هم توقف كرد و نزديك بود اعتراف كند اما سرانجام اين جمله را گفت. پيغمبر اكرم (ص) فرمود ديگر از اين ساعت شما زن و شوهر يكديگر نيستيد. بعد مى‌فرمايد: «و لولا فضل الله عليكم و رحمته و أن الله تواب حكيم»(نور،10) اگر نبود فضل الهى و اگر نبود رحمت الهى و اينكه خداوند تبارك و تعالى تواب (توبه‌پذير) و حكيم است، مطلب طور ديگرى بود، يعنى خداوند احكام شديدى بر شما نازل مى‌كرد. ممكن است شما فكر كنيد كه آنچه ما در اين زمينه براى شما بيان كرده‌ايم دستورهاى شديدى است، ولى بدانيد اينها فضل و رحمت الهى و مظهر توبه‌پذيرى الهى است. مصلحت شما چنين ايجاب مى‌كند. بعد از اين، آيات ديگرى داريم به نام آيات «افك». «افك» يعنى تهمت كه مربوط به يك جريان تاريخى است. يكى از همسران پيغمبر اكرم را در يك جريانى، منافقين بود مورد اتهام قرار دادند. آن زن به عقيده‌ى اهل تسنن، عايشه بوده و به عقيده‌ى بعضى از اهل تشيع، ماريه قبطيه بوده ولى به عقيده‌ى بعضى ديگر هم عايشه بوده است. شايد فكر كنيد كه كار بايد برعكس باشد، بايد شيعه‌ها بگويند آن زن متهم عايشه بوده و سنيها بگويند آن زن متهم ماريه بوده است. چرا سنى‌ها اصرار دارند كه آن زن متهم عايشه بوده و شيعه‌هاى متعصب اصرار دارند كه آن زن متهم ماريه بوده است؟ براى اينكه اين تهمت بعد به شكلى در آمد چه از نظر وضع عمومى مردم و چه از نظر آيات قرآن در شأن آن زن متهم كه براى آن زن متهم يك افتخار به شمار آمد، يعنى شك نماند كه اين اتهام درباره‌ى آن زن متهم دروغ بوده و او تطهير شد و صد در صد معلوم شد كه قضيه دروغ است. اين است كه اهل تسنن اصرار دارند كه آن زن متهم كه پاكى او از نظر اين عمل زشت صد در صد اثبات شد عايشه بوده و بعضى از شيعه‌ها مى‌خواهند اين افتخار را براى ماريه قبطيه ثابت كنند. حال جريان چه بوده است؟ آيات افك را با داستان آن كه مفصل هم هست ان‌شاء‌الله در جلسه‌ى بعد برايتان عرض مى‌كنم. و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

------------------------------------------

پاورقى:

(1) [افتادگى از اصل نوار است].

(2) نهج البلاغه، حكمت 70 با اين عبارت: «لا يرى الجاهل الا مفرطا او مفرطا».

(3) نظير اين تعبير در روايات درباره‌ى «أغلف» يعنى مرد ختنه نكرده وارد شده است (بحار، ج 104، ص 126).

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

قرآن مهم‌ترين حجّت خداوند بر بندگان و ترنّم آواي ايمان در گوش جان انسان‌هاست. انس با قرآن و تلاوت آن اثرات ثمربخش بر زندگي انسان دارد. به طوري كه در گفتار معصومين ـ عليهم السّلام ـ و آيات قرآن به قرائت و تلاوت بسيار توصيه شده است. «و رتّل القرآن ترتيلاً»[1] و «فاقروا ما تيسّر من القرآن»[2]
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خطاب به ابوذر فرمود: «بر تو باد تلاوت قرآن و بسيار ياد خدا كردن، زيرا موجب بلند آوازگي تو در آسمان و نورانيت تو در زمين است.»[3] حضرت علي ـ عليه السّلام ـ فرمودند: «هر كس با تلاوت قرآن انس بگيرد دوري دوستان او را هراسان نكند.»[4]
استحباب سوره هاي مختلف در زمانهاي گوناگون:
اگر چه درهاي رحمت الهي همواره به سوي بندگاني كه صادقانه و مخلصانه او را مي‌خوانند، باز است و هميشه مي‌شود با تلاوت قرآن با خدا ارتباط برقرار كرد، امّا امامان معصوم به بعضي از زمان‌ها و اوقات عنايت بيشتري داشته‌اند. و كسب ثواب و فيض بيشتر را در آن مواقع خاص يادآوري كرده‌اند. از جمله اين اوقات مي‌توان به ماه مبارك رمضان، شب‌هاي قدر، روز عرفه، روزهاي عيد فطر، قربان، غدير، شب‌هاي جمعه و... اشاره كرد.
همان طور كه گفته شد، تأكيد معصومين ـ عليهم السّلام ـ انس گرفتن و همنشيني با زلال وحي است. لكن برخي از سوره‌ها براي قرائت در نمازهاي واجب و نافله، برخي در اواخر شب، دسته‌اي ديگر به هنگام طلوع فجر و قسم ديگر در تمام ساعات شبانه روز توصيه شده است.
سوره‌هاي مناسب انتهاي شب:
سوره انعام: از ابن عباس روايت شده است كه هر كس سوره‌ي انعام را هر شب بخواند، روز قيامت از ايمن شدگان مي‌باشد و روي آتش به چشم خود نمي‌بيند.[5]
سوره يوسف: هر كس سوره‌ يوسف را هر شب بخواند، خداوند عزوجل او را محشور فرمايد، در حالي كه جمال او مانند جمال يوسف باشد و فزع روز قيامت به او اصابت نمي‌كند.[6]
سوره اسراء: شيخ صدوق از حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت نموده كه ايشان فرموده‌اند: هر كس در هر شب جمعه سوره اسراء را بخواند نمي‌ميرد تا آنكه حضرت قائم ـ عليه السّلام ـ را درك نمايد و از اصحاب آن حضرت باشد.[7]
سوره كهف: هر كس هر شب جمعه سوره كهف بخواند نمي‌ميرد، مگر شهيد و خداوند او را با شهدا مبعوث مي‌فرمايد.[8]
سوره فرقان: در روايت آمده است كه حضرت ابي الحسن ـ عليه السّلام ـ به اسحق بن عمار فرمود: قرائت سوره فرقان را رها مكن، به درستي كه هر كس هر شب اين سوره را بخواند خداوند او را ابداً عذاب نمي‌فرمايد و از او حساب نمي‌كشد.[9]
سوره لقمان: شيخ صدوق از امام باقر ـ عليه السّلام ـ روايت نموده: هر كس سوره لقمان را هر شب بخواند خداوند ملائكه‌اي را موكل مي‌فرمايد تا او را در آن شب از ابليس و لشكريانش حفظ نمايد تا آنكه صبح نمايد.[10]
سوره سجده: حسين بن ابي العلاء، از حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت نموده كه فرموده‌اند: هر كس در هر شب جمعه سوره سجده بخواند، خداوند كتاب او را به دست راستش مي‌دهد و او را از آنچه در آن بوده محاسبه نمي‌فرمايد.[11]
سوره ذاريات: داوود بن فرقد از مولايمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت نموده كسي كه سوره ذاريات را در شب بخواند خداوند معيشت او را اصلاح كند و روزي واسع بر او آورده و نور براي او در قبرش قرار دهد.[12]
سوره حجرات: حسين بن ابي العلاء از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت نموده كه فرموده‌اند: كسي كه سوره حجرات در هر شب بخواند از زوار حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌باشد.[13]
سوره واقعه: از زيد شحّام روايت شده است كه امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: هر كس در هر شب پيش از خواب سوره واقعه را قرائت كند محشور مي شود در حالي كه چهره‌اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.[14]
سوره مؤمن: از ابي الصّباح كناني روايت شده است: امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: هر كس در هر شب سوره مؤمن را قرائت كند، خداوند گناهان گذشته‌ي او را و آنچه در جواني مرتكب شده و آنچه در پيري همه را بيامرزد، و كلمه تقوي و خداترسي را ملازم و همدم او گرداند، و آخرتش را بهتر از دنيايش قرار دهد.[15]
سوره‌هاي مناسب ابتداي روز:
توحيد: از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ روايت شده است كسي كه در عقب نماز صبح يازده مرتبه سوره قل هو الله احد بخواند، در آن روز گناهي او را اصابت نمي‌كند. اگر چه شيطان (براي اجبار نمودن او به گناه) خود را خوار نمايد.[16]
علق: سليمان بن خالد از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت نموده كسي كه در روز «اقرا باسم ربك» بخواند و سپس در آن روز از دنيا برود شهيد از دنيا مي‌رود.[17]
انسان: عمرو بن جبير عزرمي از پدرش از امام باقر ـ عليه السّلام ـ روايت نموده كه فرمودند: هر كس سوره «هل اتي علي الانسان» را در هر صبح پنجشنبه بخواند خداوند او را از حور العين تزويج مي‌كند.[18]
حشر: از حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده است كه فرمودند: هر كس هنگام صبح سه مرتبه بگويد «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم» و سه آيه آخر سوره حشر را بخواند خداوند هفتاد هزار ملك را موكل مي‌فرمايد، براي او دعا نمايند.[19]
يس: از حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت است كه فرمود: به درستي براي هر چيزي قلبي مي‌باشد و قلب قرآن «يس» است. پس كسي كه در هنگام روز (اول روز) سوره يس را بخواند، در آن روز از محفوظين و مرزوقين خواهد بود.[20]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، با ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، علميه اسلاميه، بي‌تا، چ 4، ص 394 ـ 446.


[1] . مزمل/4.
[2] . مزمل/20.
[3] . صدوق، خصال، تصحيح علي اكبر غفاري، نشر جامعه مدرسين، چاپ اول، ج 2، ص 525، ح 13.
[4] . عبدالواحد بن محمد، تميمي آمدي، تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، محقق مصطفي درايتي، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، بي‌تا، ص 112.
[5] . ثواب الاعمال، ترجمه علي اكبر غفاري، نشر صدوق، چاپ هفتم، 1363، ص 236.
[6] . همان، ص 238.
[7] . همان، ص 240.
[8] . همان، ص 241.
[9] . همان، ص 245.
[10] . همان، ص246.
[11] . همان، ص 247.
[12] . همان، ص 260.
[13] . همان، ص 259.
[14] . همان، ص 263.
[15] . همان، ص 254.
[16] . همان، ص 287.
[17] . همان، ص 278.
[18] . همان، ص 272.
[19] . همان، ص 265.
[20] . همان، ص 249.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

پاسخ:

زبان، مهم ترین وسیله برای برقراری ارتباط بین انسان هاست. خداوند این توانایی بر تکلّم و صحبت کردن را از نعمت های بزرگ خود برمی شمارد که در ابتدای سوره ی الرحمن به آن اشاره می کند. پیامبرانی را که خداوند برای هدایت انسان ها مبعوث می فرمود باید برای ارتباط با قوم خود به زبان همان قومی که در میان آنها مبعوث شده اند صحبت می کردند و دستورات اخلاقی و احکام و عقاید را به همان زبان برایشان بیان می کردند. با توجه به شرایط قبل از بعثت در میان جاهلیّت عرب، خداوند پیامبراکرم (ص) را در میان قوم عرب مبعوث فرمود، پس باید به زبان آنها صحبت کرده و معجزه ای می آورد که قابل فهم باشد. لذا قرآن، معجزه ی پیامبر (ص)، نیز به زبان عربی نازل شد. اگر چه نباید خصوصیات ذاتی زبان عربی، از جمله قانون مند بودن قالب های فصاحت و بلاغت بسیار آن و ... را نادیده گرفت.
اما سؤال دیگر این است که چرا آخرین پیامبر (ص) خدا عرب زبان بود، تا به دنبال آن، کتابش نیز به زبان عربی باشد؟ در پاسخ باید گفت: با توجه به این که عرب ها مردمی هستند که به زبان، راه و روش و آیین و نسب خود تعصب خاصی دارند (عامل درونی حفظ) و در طول تاریخ، هیچ حکومت و سلطه ی خارجی هم نتوانسته آنان را به تغییر زبان مجبور کند(عدم عامل بیرونی برای تغییر) و امکانات فراوان زبان عربی برای بیان بیشترین حجم از مطالب در کمترین حجم از الفاظ بدون ابهام گویی و نارسایی، سرزمین حجاز و زبان عربی، بهترین راه دفاع طبیعی و غیر خارق العاده از دین و بقای دین خاتم و کتاب ایشان بود. بنابراین، یکی از دلایل نازل شدن قرآن به زبان عربی، حفظ و صیانت ابدی آن بوده است.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

آيات 16 تا 26 سوره‌ى مبارکه (ص) راجع به آزمايش حضرت داوود (ع) است. چه رابطه‌اى ميان مفاهيم آيات فوق و قصّه داوود (ع) و زن اوريا وجود دارد؟

- آنچه از قرآن در آيات مزبور استفاده مى‌شود، اين است که دو برادر به عنوان دادخواهى از ديوار محراب داوود بالا رفتند و نزد او حاضر شدند. او نخست وحشت کرد و ترسيد. آن دو که نزاع کرده بودند نزد داوود آمدند تا حضرت رفع خصومت کند. شاکى گفت: برادر من 99 گوسفند دارد، ولى من يک گوسفند. با اين حال او از من مى خواهد اين يک گوسفند را به او بدهم. حضرت داوود با شنيدن شکايت شاکى فوراً حکم کرد که حق با تو است و برادر تو حقى ندارد. آنان رفتند. حضرت داوود به فکر فرو رفت و پيش خود فکر کرد که اين چه قضاوتى بود که کردم، بدون اين‌که سخنان آن يکى ديگر را بشنوم. فوراً حق را به جانب اين دادم! وى اين نوع قضاوت را ظلم دانست و سپس از کار خود پشيمان گشت و از خداوند تقاضاى عفو کرد و خدا او را بخشيد.

در اين‌جا دو مطلبِ قابل بحث هست: خداوند داوود را به آزمايشى در مورد قضاوت مبتلا کرد.

دوم؛ داوود استغفار و توبه نمود.

در تورات داستانى که با داستان قرآن کم و بيش ارتباط دارد، در مورد حضرت داوود آورده شده است که در آن داستان حضرت داوود متهم به عشق به زن شوهر دار شده و شوهر او را فريب داده تا به زنش رسد. جملاتى زشت در آن داستان وجود دارد که نمى‌توان به قلم آورد. (1)

از ديدگاه ما مسلمانان مخصوصاً شيعيان حضرت داوود معصوم بوده و از خلافکارى‌هايى که در تورات به او نسبت داده شده، مبرّا بوده است. استغفار حضرت ربطى به اين قصّه ندارد. اين قصّه را تورات تحريف شده نقل کرده و برخى از مسلمانان آن را از تورات نقل کرده‌اند.

خداوند خطاب به داوود مى‌گويد: {يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الْأَرْضِ} «اى داوود! ما تو را خليفه‌ى خود روى زمين قرار داديم». در روايات اسلامى داستانى خرافى تورات به شدت تکذيب شده است. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «هر کس را نزد من آورند که بگويد داوود با همسر اوريا ازدواج کرد، دو حد بر او جارى مى‌کنم: حدّى براى نبوّت و حدّى براى اسلام». (2)

در حديث ديگر امام على بن موسى الرّضا (ع) دست بر پيشانى خود زد و فرمود: {إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ} «شما پيامبرى از پيامبران خدا را به سستى در نمازش نسبت داديد تا آن‌جا که هم چون کودکان به دنبال پرنده به پشت بام رفت! سپس او را به فحشا و بعد از آن به قتل انسان بى‌گناهى متهم ساختيد؟!». (3)

بنابراين از ديدگاه ما اين آيات ربطى به قصّه‌ى ساخته و پرداخته‌ى تورات و داستان زن اوريا ندارد و حضرت داوود فردى پاک و پيامبر و خليفه‌ى خدا بوده است.

پاورقى:

(1) تورات، کتاب دوم اشموئيل، فصل يازده.

(2) تفسير نمونه، ج 19، ص 254 به بعد، به نقل از امالى صدوق و نورالثقلين، ج 4، ص 446.

(3) همان.

 

در مورد شکست اصحاب فيل توضيح دهيد. آيا درست است که سنگ‌هاى موجود در پنجه يا در منقار پرندگان سنگ نبود، بلکه نوعى مواد منفجره (اورانيوم) بود؟!

-------------------------------------------------------------

- در مورد شکست اصحاب فيل توضيح دهيد. آيا درست است که سنگ‌هاى موجود در پنجه يا در منقار پرندگان سنگ نبود، بلکه نوعى مواد منفجره (اورانيوم) بود؟!

- درباره‌ى شأن نزول اين سوره در روايت آمده است: وقتى قريش فهميدند که پيامبر مبعوث به رسالت براى همه‌ى انسان‌ها شده است، زبان اعتراض گشودند و به ابوطالب گفتند: به پسر برادرت بگو: اگر اين حرف را اهل فارس و روم بفهمند و بشنوند، ما را از سرزمين‌مان مى‌ربايند و سنگ‌هاى خانه‌ى کعبه را قطعه‌قطعه مى‌کنند (قصص، 57). در اين مورد سوره‌ى فيل نازل شد و به قريش گوش‌زد کرد: کسى نمى‌تواند شما را بربايد و کعبه را قطعه‌قطعه کند. همان‌طورى‌که ابرهه خواست اين خانه را خراب کند، اما نتوانست.

اصحاب فيل:

حاکم يمن که دست نشانده‌ى حاکم روم بود، براى اين‌که اثبات کند خدمت‌گزار خوبى براى او است، کليساى بسيار زيبا و مهمى در يمن بر پا کرد و تصميم گرفت مردم جزيره‌ى عربستان را به جاى کعبه به سوى آن فرا خواند و کم‌کم آن‌جا کانون حج اعراب شود و مکّه از مرکزيت بيافتد. براى همين منظور مبلّغان بسيارى به اطراف و ميان قبايل عرب در سرزمين حجاز فرستاد. اعراب که سخت به مکّه و کعبه علاقه داشتند و آن را از آثار ابراهيم خليل مى‌دانستند، احساس خطر کردند. سپس ابرهه با لشکرعظيمى عازم مکّه شد. هنگامى که نزديک مکه رسيد، کسانى را فرستاد تا شتران و اموال اهل مکه را غارت کنند. در اين ميان دويست شتر از عبدالمطلب غارت کردند. ابرهه کسى را فرستاد که با بزرگ مکه ملاقات کند و به او بگويد که ما براى جنگ نيامده‌ايم؛ تنها آمده‌ايم که خانه‌ى کعبه را خراب کنيم. اگر مقاومت نکنيد، ما کارى به شما نداريم.

فرستاده‌ى ابرهه با عبدالمطلب گفتگو کرد و سپس با يکديگر نزد ابرهه آمدند. وقتى ابرهه، عبدالمطلب را ديد، تحت تأثير شخصيت او قرار گرفت و به او احترام کرد. ابرهه گفت: ما آمده‌ايم کعبه را ويران کنيم. شما اگر حاجتى داريد بگوييد. عبدالمطلب گفت: دستور دهيد شتران مرا که غارت کرده‌اند، به من بدهند. ابره با تعجب گفت: درباره‌ى کعبه هيچ نمى‌گويى؟! عبدالمطلب گفت: من صاحب شتران هستم و کعبه صاحبى دارد که خود مانع خراب شدن آن مى‌شود.

عبدالمطلب شترانش را گرفت و به مکّه آمد و به مردم دستور داد به کوه‌هاى اطراف پراکنده شويد. سپاه ابرهه که سوار بر فيل بودند، حرکت کردند. عبدالمطلب حلقه‌ى در کعبه را گرفت و گفت: خداوندا! هر کس از خانه‌ى خود دفاع مى‌کند. تو خانه‌ات را حفظ کن. هرگز مباد روزى که صليب آنها و قدرت‌شان بر نيروهاى تو غلبه کند و ساکنان حرم اسير آنان شوند. خداوندا! ساکنان حرم را بر مسيحيان و صليبيان پيروز گردان! ناگهان ديدند ابرى سياه از ناحيه‌ى درياى احمر به چشم مى‌خورد که به سوى مکّه در حرکت است. در اين هنگام پرندگانى شبيه چلچله و پرستو از سوى دريا رسيدند و هر يک سه عدد سنگ‌ريزه با خود همراه داشت. يکى به منقار و دو تا در پنجه‌ها. سنگ‌ريزه‌ها به اندازه‌ى نخود بودند. آنها را بر سر سپاه فرو ريختند. به هر کدام از آنها که اصابت مى‌کرد، هلاک مى‌شد. در اين هنگام وحشت عجيبى بر لشکر ابرهه سايه افکند. تعدادى هلاک شدند و برخى فرار کردند. (1) معلوم نيست آن سنگ‌ريزه‌ها از چه جنسى بود.

پاورقى:

(1) با استفاده از تفسير نمونه، ج 27، ص 352.

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

علـوم قرآنـي 

علوم قرآني يعني تمام دانستنيهايي كه با يكديگر سنخيت داشته و مرتبط با قرآن و موضوع در تمامي آنها قرآن است و زمينه ساز فهم بهتر كلام ا... مي باشد و نگاهي از بيرون به قرآن دارد. ولي علم تفسير نگاهي از درون به قرآن دارد و مجموعه اي از معارف قرآن است كه مستقيماً به محتوا و فهم آيات مي پردازد . 

 تدوين علوم قرآني

تدوين جامع انواع علوم قرآني ، از قرن هشتم با تاليف كتاب البرهان في علوم القرآن اثر ابو عبدا... زركشي آغاز شد . و سپس جلال الدين سيوطي كتاب الاتقان في علوم القرآن را كه از جمله مهمترين منابع علوم قرآني است در قرن دهم هجري قمري تدوين نمود .

  اسمهاي قرآن

از ميان عناوين فراوان قرآن ، بطور مسلم چهار عنوان بصورت اسم در قرآن بكار رفته كه به ترتيب اهميت عبارتند از :

۰۱ قرآن ؛ اين عنوان پنجاه و هشت بار به همين صورت در قرآن بكار رفته است .

۰۲ كتاب؛ اين عنوان حدود صد بار براي قرآن بكار رفته است .

۰۳ ذكـر ؛ اين واژه بيست بار براي قرآن بكار رفته است .

۰۴ فرقان .

محمد عبدالعظيم زرقاني نويسنده كتاب مناهل العرفان في علوم القرآن ، « تنزيـل » را نيز بر اسامي فوق افزوده است.

سه عنوان كتاب ، ذكر و فرقان ميان قرآن و ديگر كتب آسماني مشترك است و تنها عنوان قرآن بصورت اسم خاص براي اين كتاب آسماني مطرح است .

 

صفت هاي قرآن

 برخي از عناويني كه مستقيماً بصورت وصف ( در خود قرآن كريم ) براي قرآن بكار رفته است عبارتند از؛ مجيد،كريم ، حكيم، عظيم، عزيز، مبارك، مبين، متشابه، مثاني، عربي، غير ذي عوج، ذي الذكر، بشير، نذير، قيّم .

  مصحـف

يكي ديگر از نامهاي قرآن كريم ، مصحف است . اين نام در خود قرآن ذكر نشده ، اما برخي بر اين عقيده اند كه مشهورترين و رايج ترين نام در ميان مسلمانان ، پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) ، مصحف بوده است و در زمان حيات پيامبر(ص) نام رايج و مشخصي كه همه بر آن اتفاق نظر داشته باشند ، وجود نداشته است .

علت شيوع نام مصحف پس از رحلت پيامبر(ص) مسئله كتابت و تدوين قرآن بود . صحيفه به چيزي كه گسترده باشد اطلاق مي گردد . و از اين رو صفحه اي هم كه بر آن مي نويسند صحيفه گويند . و مصحف مجموعه اي از صحيفه هاي نوشته شده است كه بين دو جلد قرار گرفته باشد .

 معناي قرآن

در معناي كلمة قرآن وجوه پنج گانه اي گفته شده كه عبارت است از :

۰۱ قرآن اسمي است جامد وغير مشتق كه خداوند بعنوان اسم خاص بر وحيي كه بر پيغمبرش نازل فرموده ، قرار داده است.

۰۲ قرآن اسمي است مشتق از قرينه ؛ كه  معناي آن  همانند بودن آياتش با يكديگر است .

۰۳ قرآن اسمي است مشتق از قرن ؛ چرا كه حروف ، آيات و سوره هاي آن مقرون به يكديگر است .

۰۴ قرآن كلمه اي است مهموز و مشتق از قرء به معناي جمع ؛ زيرا جامع ثمرات كتب آسماني گذشته است .

۰۵ قرآن كلمه اي است مهموز و مشتق از قرأ به معناي تلاوت و قرائت ؛ بنا بر دلايلي اين قول ، قوي تر از اقوال ديگر است .

   لفظ  قرآن كريم

قرآن به زبان عربي نازل شده است و مهمترين دلايل آن عبارت است از :

 ۰۱ عربي بودن قرآن بر اساس اصل كليِ وَ مَا أرْسَلنَا مِن رَّسولٍ الا بِلِسانِ قَومِه ... . ؛

 ابراهيم آيه ۴ صورت گرفته است ؛   يعني ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم .

۰۲ به عقيده زبان شناسان ، زبان عربي نسبت به ساير زبانها بسيار گسترده تر و از قابليت بيشتري برخوردار است. ( زبان عربي چهارده صيغه دارد. )

۰۳ عربي بودن قرآن در انتقال بهتر اسرار ، حقايق و معارف قرآن ، موثر است .

۰۴ نزول قرآن به زبان عربي بدليل فصاحت اين زبان است؛ چرا كه زبان عربي در بيان معارف بلند مرتبه قرآن بصورت واضح، از واژه ها و ساختاري برخوردار است كه گويايي زبانهاي ديگر را دارد ، درحالي كه زبانهاي ديگرگويايي آن را ندارند .

  وحــي

وحي انواع گوناگون دارد كه مهمترين آن وحي نبوي است . وحي نبوي ارتباط معنوي و غيبي خداوند با پيامبران خويش و بالاترين مقامي است كه صف پيامبران را از ديگران جدا مي سازد . و پديده اي است كه در قالبهاي ذهني و عقلي بشر نمي گنجد . و از خصوصيات مهم وحي, مخفيانه بودن و سرعت آن است .

        براساس نصّ قرآن كريم وَ ما كان لِبشرٍ أن يُكلّمَهُ الله الا وحياً أو مِن وَرآءِ حجابٍ أو يُرسلَ رسولاً... . ؛شوري آيه۵۱

        وحي نبوي به سه صورت : وحي مستقيم ، وحي از وراي حجاب و وحي به واسطه ارسال ملك مي باشد .

 وحي مستقيم

         دشوارترين نوع وحي نبوي، وحي مستقيم بوده است. يعني هنگامي كه پيامبر (ص)مي خواهد با همه وجود خويـــش، بي هيچ واسطه اي با مبدا هستي ارتباط برقرار نمايد . احساس سنگيني ، رنج شديد، سردرد، سرخ يا كبود شدن چهره، گرمي فوق العاده، التهاب و برافروختگي، شنيدن صداهاي سهمگين و در نهايت دچار اغما شدن, از حالات وحي مستقيم بر پيامبر(ص) بوده است .

 نـزول قـرآن : قرآن داراي دو نوع نزول است ؛

 الف : نزول دفعي

 آياتي از قـرآن مبيّن اين حقيقت است كه قرآن در ماه رمضـان و در شبي مبارك و نيز در شب قـدر نازل شده است.

( بة ترتیب در سوره مباركة بقرة آيه 185، دخان آية ۳ و قدر آيه ۱ ) ؛كه همگي بيانگر نزول دفعي قرآن كريم است . و احتمال مي رود اين نزول دفعي، انزال حقيقت كتاب آسماني بر قلب پيامبر(ص) باشد.

 ب : نزول تدريجي 

خداوند در قرآن كريم مي فرمايد :  Cو قرآني را بخش بخش نازل كرديم تا آنرا به آرامي بر مردم بخواني و آنرا بتدريج نازل كرديم ؛ اسراء آيه ۱۰۶ .Bو در آية ديگر مي فرمايد :  Cو كساني كه كافر شدند گفتند : چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است ؛ فرقان آيه ۳۲  .Bكه روشن مي شود اين آيات دالّ بر نزول تدريجي قرآن است . اما هيچ گونه منافاتي ميان اين آيات و آيات مربوط به نزول دفعي در ماه مبارك رمضان نيست . چرا كه به اقتضاي مسائل اقتصادي ، اجتماعي و حوادثي نظير جنگ و صلح، حكم هر حادثه اي در نزول تدريجي قرآن كريم بيان مي شد و ديگر نزول دفعي معنا نداشته و حقيقت قرآن نيز مي بايست به حكم خداوند بر قلب مبارك پيامبر(ص) نازل شود كه چيزي غير از اين جملات عربي است؛ زيرا لفظ عربي براي فهم بشر بوده است .

  اسرار نزول تدريجي

نزول تدريجي آيات حكمتهاي متعددي دارد . از جمله :

۰۱ درموقعيتهاي بحراني ، درجنگها وتنگناها بهترين دلگرمي و پشتوانه براي پيامبر(ص) بود و قلب مبارك حضرت را قوت مي بخشيد .

۰۲ معارف اسلامي بويژه آن دسته كه با عمل انسانها در ارتباط است و قوانين فردي و اجتماعي را (كه موجب سعادت انسان در زندگي است) بيان مي كند، هنگامي ثبات و دوام بيشتري دارد كه به تدريج بيان شود و بهترين و كاملترين شيوه تربيت است .

۰۳ نزول تدريجي آيات, سبب ازحفظ نمودن آيات توسط اصحاب پيامبر (ص) مي شد و همين امر زمينه صيانت و حفاظت از وحي الهي را قطعي مي ساخت و از تحريف قرآن جلوگيري مي نمود . 

۰۴ حوادثي در زمان پيامبر (ص) اتفاق مي افتاد كه بسبب آنها آياتي نازل و سپس حكم آنها بيان مي شد. و چون اين حوادث بتدريج بوقوع مي پيوست ، آيات نيز همزمان يا متعاقب با آن نازل مي شد.

  اسباب نزول 

حوادث و وقايعي كه منجر به نزول تدريجي آيات قرآن مي شد « سبب نزول يا شان نزول» نامگذاري شده است. لذا آن حوادث و وقايع (اسباب نزول), با تدريجي بودن نزول قرآن, ارتباطي تام دارند.

اسباب نزول, گاهي خاص و گاهي عام بوده است .

 سبب عام

آياتـــي كه بدون سبب خاص و تنها به خاطر هدايـت و ارشاد عموم مردم نازل شده است، داراي « سبب نزول عام »  مي باشند .

 سبب خاص

آياتي كه نزول آنها به انگيزه اي خاص و ناظر به حوادثـي بوده است كه در طول مدت بعثت پيامبر (ص) به وقوع مي پيوست و يا سوالي از حضرت مي شد و زمينه نزول آيات يا سوره را بوجود مــي آورد « سبب نزول خاص » گويند .

لازم به ذكر است مفسران به پيروي از علماي علم اصول گفته اند : آنچه مهم است نص قرآني است كه معنايي عام و فراگير دارد . اگر آيه معنايي عام داشت، گرچه سبب خاصي باعث نزول آن شده باشد، ولي تنها به افراد مربوط به آن سبب محدود نمي گردد ، بلكه شامل همه افراد مي شود . 

 فوايد شناخت اسباب نزول

شناخت اسباب نزول باعث شناخت فلسفه احكام ، شناخت آيات مكي و مدني، فهم دقيق تر معاني آيات و درك تفسير برخي از آيات ثقيل مي شود. البته اجتهاد راويان ، نقل به معنا از سوي آنان، جعل و تحريف و وجود احاديث متناقض، سبب تضعيف اعتبار بسياري از روايات اسباب نزول گرديده است . اما برخي از اين احاديث خصوصاً احاديث متواتر و قطعيُّ الصدور كه با مضمون آيه و با قرائن موجود در اطراف آيه سازگار است ، معتبر و قابل اعتناست .

  آيـــه

آيه در لغت به معناي علامت و نشانه است و در اصطلاح قرآني به كلمه يا كلماتي گفته مي شود كه از قبل و بعد خود جدا بوده و در ضمن سوره اي آمده باشد.

 

تعداد سوره ، آيه و كلمه در قرآن

براساس آخرين آمار علمي معتبر ، تعداد سوره ، آيه و كلمه قرآن به ترتيب ۱۱۴ ، ۶۲۳۶ ، ۷۷۸۰۷بيان گرديده است .

 نخستين آيات

درباره نخستين آياتي كه نازل شده ، محققان و قرآن پژوهان عقيده دارند كه پنج آيه اول سوره مباركه علق در آغاز بعثت پيامبر(ص) نازل شده است. روايات نيز اين قول را تاييد مي كند . مثلاً از امام صادق (ع) نقل شده است : « اولُ ما نزل علي رسول ا... (ص) ؛ بسم الله الرحمن الرحيم ٭ اقرأ باسم ربك الذي خلق ... . »

  آخرين آيات

 برخي از دانشمندان علوم قرآني آيات ۲۷۸ ، ۲۸۱ يا ۲۸۲ سوره مباركه بقره را آخرين آيات نازل شده مي دانند . جلال الدين سيوطي مي گويد : ميان رواياتي كه اين سه آيه را ذكر كرده اند ، منافاتي نمي بينم زيرا اين آيات همه يكباره نازل شده است.

برخي ديگر از دانشمندان آية « اَليوم اَكملتُ لكمْ دينكم و اَتمَمتُ عَليكم نِعمتي وَ ... . » يعني آيه 3 سورة مباركة مائده را آخرين آيه دانسته اند ؛ به اين اعتقاد كه آية اكمال دين، اعلامي براي به كمال رسيدن و انذاري براي به پايان رسيدن وحي بوده است .

(( وجه جمع ميان آيات پاياني سوره مباركه بقره و آيه اكمال دين، اين است كه بگوييم آيات پاياني سوره مباركه بقره آخرين آيات الاحكام بوده كه نازل شده، اما آيه اكمال دين، آخرين آيات وحي بوده است . ))

نخستين و آخرين سوره

در خصوص نخستين و آخرين سوره نيز نقل قولهايي وجود دارد . اما در ميان اين اقوال به احتمال قوي سوره مباركه فاتحه الكتاب نخستين و سوره مباركه نصر آخرين ، سوره هايي هستند كه بطور كامل نازل شده اند .

  سُوَرِ مكي و مدني

در تفكيك آيات وسوره هاي مكي از مدني, بنا به بيان ضابطه مشهور در ميان مفسران ، هجرت پيامبر اكرم(ص) ملاك قرار گرفته شده است . هر آيه و سوره اي كه قبل از هجرت يا در اثناي هجرت ( قبل از رسيدن به مدينه ) نازل شده باشد مكي ، و آنچه پس از هجرت نازل گرديده است ( اگر چه در مكه نازل شده باشد ) مدني گويند .

 ويژگيهاي غالبي سور مكي

۰۱ كوچكي سوره ها و كوتاهي و موزون بودن آيه ها .

۰۲ كثرت قسم به خداوند ، روز قيامت ، قـرآن و ... .

۰۳ دعوت به اصول عقايد ، ارزشهاي ديني و اخلاق متعالي .

۰۴ كثرت قصص انبياء و امتهاي پيشين و داستان حضرت آدم (ع) .

 ويژگيهاي غالبي سور مدني

۰۱ طولاني بودن آيات و سوره ها .

۰۲ كثرت ذكر جهاد و اذن جهاد و احكام آن .

۰۳ رويارويي با منافقان .

۰۴ مجادله با اهل كتاب .

۰۵ تشريع احكام ، حدود ، فرائض ، ارث ، قوانين سياسي ، اقتصادي و معاهدات .

  جمع آوري و تعليم قرآن كريم

مرحله حفظ قرآن

پيامبر اكرم(ص) ياران خود را به حفظ آيات و سوره ها تشويق مي نمود و ياران پيامبر به ضبط قرآن در سينه ها و حافظه ها همت مي گماردند و از آنجا كه اعراب از حافظه بسيار قوي بهره مند بودند و به راحتي قصيده هاي بلند و طولاني را حفظ مي نمودند، توانستند آيات و سوره هاي قرآن را حفظ كنند. در آغاز رسالت در شهر مكه ، نه شمار نويسندگان زياد بود و نه ابزار نوشتن فراهم . و بدليل اينكه آيات و سوره هاي اوليه كه در مكه نازل مي شد، مُسَجّع و تقريباً موزون بود، آنها سينه ها و قلبهاي خود را جايگاه آيات نوراني قرآن كريم ساختند .

 مرحله كتابت

وجود آيات قرآن در حافظه افراد نمي توانست اطمينان خاطر در صيانت قرآن را فراهم سازد، لذا در زمان پيامبر(ص) با وجود عده كمي از افراد كه سواد خواندن و نوشتن را داشتند ( در مكه تقريباً ۱۷ نفر )، اما پيامبر اسلام به جهت اهتمام خاص به قرآن ، براي نوشتن كلام وحي، آنان كه نوشتن و خواندن مي دانستند برگزيد تا با دقت به ثبت و ضبط آيات بپردازد. و هرگاه آياتي از قرآن نازل مي شد نويسندگان وحي را فرا خوانده و آنان را به نوشتن وحي فرمان مي داد، كه به اين افراد كتّاب وحي مي گفتند. در آن زمان آيات قرآن بصورت قطعاتي پراكنده موجود بود، اما در عين حال آيات و سوره ها مرتب و تكميل و نامهاي آنها نيز تعيين شده بود .

 ابزار كتابت

ابزار نويسندگي درعصر نزول قرآن بسيار ساده بود. مسلمانان ازهر چه كه نوشتن بر آن ممكن بود استفاده مي كردند. در بسياري از احاديث جمع آوري و كتابت قرآن, به اين ابزار اشاره شده است،كه همه قرآن شناسان بر آن اتفاق نظر دارند.  و مهمترين آنها عبارتند از :

۰۱ لِخاف : سنگهاي كوچك و صفحه هاي نازك سنگ .

۰۲ عُسُب : چوب خرما .

۰۳ رِقـاع : برگهاي كاغذ ، درخت يا پوست نازك .

۰۴ اَكتاف : استخوان شتر يا گوسفند .

۰۵ شِظاظ و اَقتاب : نوعي چوب .

۰۶ حرير : نوعي پارچه ابريشمي .

  كاتبان وحـي

حضرت علي(ع) از كاتبان اوليه و مداوم وحي بود و بغير از حضرت افرادي بودند كه عهد نامه ها ، صلحنامه ها و يا نامه هاي معمولي را براي پيامبر مي نوشتند. بطوركلي پنج تن از كاتبان وحي كه در مورد آنها اتفاق نظر وجود دارد  عبارتند از : علي ابن ابي طالب ، ، اُبيِّ بْنِ كعب ، عبداله بْن مسعود ، مَعاذبْن جبل و زيد بن ثابت .

  چگونگي كتابت آيات قرآن

 الف : كتابت بر حسب ترتيب نزول آيات

نويسندگان وحي آيات قرآن را به همان ترتيب نزول ، به دستور پيامبر(ص) مي نوشتند و هر گاه «بسم الله...» اي نازل مي شد، علامت آن بود كه سوره پايان يافته و سوره ديگر نازل شده است .

 ب : كتابت بدون رعايت ترتيب نزول ، به دستور پيامبر(ص)

بر اساس مدارك تاريخي گاه آيه يا آياتي نازل مي شده ، ولي پيامبر(ص) به نويسندگان وحي دستور مي داده است كه آن آيه يا آيات را در لابه لاي سوره اي كه قبلاً نازل شده و پايان يافته بود قرار دهند .

 ج : كتابت بدون رعايت ترتيب نزول ، به اجتهاد صحابه

از آنجا كه در برخي از سوره هاي قران كريم ترتيب و تنظيم آيات مطابق با ترتيب طبيعيِ نزول نيست و مدركي نيز در دست نيست كه تنظيم آن را به پيامبر نسبت دهد و نيز با توجه به برخي ديگر از روايات مي توان چنين بيان نمود كه ؛ تنظيم و ترتيب آيات قرآن در اكثر سوره ها توقيفي است و البته در تعدادي با رأي و اجتهاد صحابه نيز صورت گرفته است .

 

تدوين و مدون نمودن قرآن

۰۱ مصحف حضرت علي(ع)

جمع آوري آيات و سوره بصورت اوراق به هم پيوسته در يك مجلد، بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) انجام گرفت . و حضرت علي (ع) نخستين تدوين كننده قرآن بود كه بصورت جامع و با در نظر گرفتن ترتيب نزول قرآن ، آيات و سور را از آغاز تا پايان گرد آوري نمود و آيات مكي را بر مدني و منسوخ را بر ناسخ مقدم داشت و هر آيه اي را در جاي مناسب آن گذاشت. حضرت علي (ع) تمام روايات و سخنان پيامبر را در تفسير، تاويل، سبب نزول و ... گرد آوري و آنها را در لابه لاي آيات و در حاشيه تفسير كتاب ثبت كرد و اين كتاب همان مصحف علي (ع) است ، كه آن حضرت بنا به سفارش پيامبر(ص) بلافاصله پس از رحلت ايشان فراهم ساخت و پس از ارائه مورد بي مهري قرار گرفت و از آن پس ، از چشمها پنهان ماند و بعنوان ميراث علمي ائمه(ع) دست به دست گشت و طبق برخي روايات اينك در دست امام زمان(ع) است .

 ۰۲ مصحف عثمان

از آنجا كه جمع كننده مصحف ها افراد متعدد و از نظر كفايت و استعداد يكسان نبودند ، لذا گاهي آنچه در اين مصاحف آورده شده بود مشابه هم نبودند و اختلافاتي بين مردم بوجود آمد. اين مشكل ادامه داشت و رو به تزايد بود تا زمان عثمان فرا رسيد و با توجه به اعلام خطر برخي از صحابه و اصرار آنها ، عثمان را بر آن داشت تا اصحاب پيامبر(ص) را جمع آوري و موضوع را با آنان در ميان گذاشت. و همگي ايجاد وحدت مصاحف را تاييد كردند. لذا قرآن كريم در زمان خلافت عثمان با ترتيب فعلي تدوين و در اختيار مسلمانان قرار گرفت كه به مصحف عثماني معروف گرديد .

حضرت علي(ع) آنرا تاييد و نيز مردم را تشويق نمودند كه به همان مصحف عثمان ملزم باشند و تغييري در آن ندهند ولو آنكه در آن غلطهاي املائي وجود داشته باشد ؛ به اين دليل كه حضرت مي خواستند هيچ كس به بهانه اصلاح قرآن، تغيير و تحريفي در آن بوجود نياورد .

مصحف عثماني حداكثر نُه و به احتمال قوي پنج مصحف بوده است كه به شهرهاي شام ، كوفه ، بصره و مكه ارسال و يك مصحف نيز در مدينه مركز خلافت نگهداري شد. عثمان با هر مصحف يك قاري به اين شهرها اعزام كرد. مصاحف عثماني در دسته بندي سوره ها همانند مصاحف گذشته بود كه بدون هرگونه نقطه، اعراب و علامت مشخصه بود .

 ۰۳ جمع ابوبكر

در زمان پيامبر شخصي به نام مُسَيلمه كه ادعاي پيامبري داشت و پيامبر(ص) او را مسيلمه كذّاب لقب داده بود، در جنگي ميان مسلمانان و طرفداران مسيلمه ( در جنگ معروف يَمامه ) جمع كثيري از صحابه و حافظان و حاملان قرآن كه حداقل هفتاد تن بودند كشته شدند و چون بيم آن مي رفت كه در چنين حوادثي ، ديگر قراء و حافظان قران از دست بروند و آيات قرآن در خطر تحريف قرار گيرند، لذا به پيشنهاد عمر و به دستور ابوبكر شخصي به نام زيد بن ثابت با جماعتي از قراء صحابه مامور به جمع آوري قرآن شدند. و لذا مصحفي را فراهم نمودند.

 ۰۴ مصاحف صحابه

در فاصله پس از رحلت تا اوايل  دوره خلافت عثمان ، گروهي ديگر از صحابه نيز به جمع آوري قرآن اقدام نمودند و اين مصاحف در ممالك اسلامي رواج داشت. اگر بين مردم در قرائت قرآن اختلافي پيش مي آمد ، اهل هر منطقه به قرائت مصحف معروف خود كه منسوب به يكي از اين اصحاب بود، مراجعه مي كردند. كه از جمله مصاحف معروفِ « ابيّ بن كعب » و « عبدالله بن مسعود » را مي توان نام برد .

اعراب و اعجام قرآن

 خط قرآن:

در نظر خاورشناسان، خط عربي بر دو قسم است؛

۰۱ خط كوفي( كه مأخوذ از نوعي خط سرياني است كه به خط «استرنجيلي» معروف است.)

مرحله نگارش و تغيير خط (به ترتيب): خط مصري، فينيقي، آرامي؛سرياني، استرنجيلي، كوفي

۰۲ خط حجازي يا خط نسخ ( كه از خط نبطي گرفته شده است.)

مرحله نگارش و تغيير خط (به ترتيب): خط مصري، فينيقي، آرامي؛ نبطي، حيري، نسخ

 مسلمانان معمولاً از خط كوفي براي نگارش قرآن و بعدها روي محرابها و بالاي درب مساجد و پيرامون ابنيه مهم و كتيبه هاي قرآن و عناوين سوره در مصحفهاي بزرگ، مورد استفاده قرار مي دادند. سپس نگارش قرآن با خط نسخ و انواع خطوط مشتق از آن معمول شد.

 حركت گذاري و نقطه گذاري قرآن (اعراب واعجام)

از آنجا كه خط قرآن، هيچ گونه علامتي نداشت، باعث بروز اختلاف قرائت در ميان مسلمانان شد. به گونه اي كه گاهي اوقات ممكن بود برخي از كلمات شبيه به هم، به صورت هاي مختلف خوانده شود. مانند: يتلو، تتلو، نبلو. كه از جمله موارد مؤثر در اين امر اختلاط زبان عربي با زبانهاي ديگر بود و خصوصاً غير عربها بدليل عدم تسلط در زبان عربي ممكن بود در تلفظ كلمات دچار مشكل شوند. از طرفي هيچ زباني به اندازه زبان عربي، از تغيير در حركات و نيز رعايت نكردن علائم و نشانه ها، دچار مشكل نمي گردد. چرا كه « اِِعراب » در تفهيمِ مقصود الفاظ و عبارات عربي، اهميت ويژه اي دارد.

 اعراب گذاري

اعراب يعني نقطه گذاري يا علامت گذاري روي حروف، براي تشخيص حركات مختلف مانند: فتحه، كسره و ... .

عموماً اين اقدام را براي اولين بار به « اَبوالاسود دوئلي» نسبت داده اند. پس از چندي، توسط احمد فراهيدي (م۱۷۵ق.) به نشانه هايي كوچك (مانند فتحه,كسره و ...) تبديل شد. فراهيدي نخستين كسي بود كه دربارة «نَقْطْ» كتابي تدوين كرده است.

اعراب و حركت گذاري نخست با نقطه گذاري آغاز شده است. يعني در ابتدا به جاي حركات فتحه، كسره و... از نقطه استفاده مي شده است. و براي آنكه ميان نقطه هاي اعرابي و اعجامي اشتباهي رخ ندهد، نقطه هاي اعرابي به رنگ قرمز و نقطه هاي اعجامي به رنگ ديگري نوشته مي شد.

 اعجام گذاري

اعجام به معناي رفع ابهام از چيز مبهم است و در اصطلاح رسم الخط قرآن، براي نقطه گذاري حروف بكار مي رود تا حروف متشابه از حالت ابهام بيرون آيند.

پس از حل مشكل علائم اعرابي، هنوز يك مشكل مهم ديگري باقي بود و آن، تشخيص ندادن حروفِ معجمه (نقطه دار), از حروفِ مُهمَلِه (بي نقطه) بود. لذا بدليل نبود نشانه گذاري در رسم الخط آن روز، ميان حروفِ متشابه مانند«د»، «ذ» و يا «ب»، «ت»، «ث» و ... حالت ابهام وجود داشت. ابتـدا يَحييِ ابْن يَعمرِ عدواني (م۱۲۹ق.) قاضي خراسان، و سپس نصربن عاصم ليثي (م۸۹ق.) كه هر دو از شاگردان ابوالاسود بودند، در ادامة كار استاد خود، به اعجام و نقطه گذاري حروف متشابه قرآن دست زدند. تمام فعاليتها و حتي تحريمهايي كه در اين زمينه صورت گرفت نتيجة اهتمام كامل به صيانت و حفاظت از نص قرآن كريم بود. 

 پيدايش قرائات

مراحل پيدايش قرائات را بطور خلاصه مي توان به هفت دوره تقسيم نمود.

 مرحله اول: قرائت پيامبر بر اصحاب

در اين مرحله شخص پيامبر اكرم(ص) قرآن را بر اصحاب خويش قرائت مي فرمودند و گروهــــي از اصحاب، قرائات قرآن را بي واسطه و بطور مستقيم از آن حضرت فرا مي گرفتند. كه مي توان علـــي ابن ابي طالب، عبداله ابن مسعود، اُبيِّ ابن كعب و تعدادي ديگر از صحابه را نام برد.

مرحله دوم: قرائت اصحاب و پديد آمدن مصاحف

تعليم طبقه اول به بعضي از صحابه و رواج مصاحف و قرائات بعضي از قاريان طبقه اول و انتســـاب قرائات به اشخاص، در اين مرحله صورت گرفت.

مرحله سوم: توحيد مصاحف

اين دوره, دورة متحد ساختن قرائت ها به دست عثمان و ارسال مصاحف همسان به شهرهــــاي مختلف است.

مرحله چهارم: پيدايش نسل جديدي از قراء

به ميدان آمدن نسلي نو ازحافظان و قاريان قرآن در شهرهاي مختلف از جمله: مكه، مدينه، كوفه ، بصره و شام بود. 

مرحله پنجم: عصر طلايي قرائت ها

    دوره پيدايش قرائات و پديدار شدن بزرگترين قاريان (از جمله قراء سبعه)در سدة دوم هجري، در اين دوره بود.

مرحله ششم: نگارش قرائت ها

  دوره تدوين مباحث قرآني در قرن سوم به دست افرادي چون ابو عبيد قاسم بن سلام،  ابوخاتم سجستاني، ابو جعفر طبري و ... مي باشد.

مرحله هفتم: حصر قرائات

دورة حصر قرائات در هفت قرائت به دست « ابن مجاهد » در آغاز قرن چهارم هجري صورت گرفت و پس از آن، تاليفات ديگران به همين سَمت گرايش يافت.

عوامل پيدايش اختلاف قرائات

پس از متحد ساختن قرائات مصاحف در زمان عثمان، كه به هدف هماهنگي همة قرائت ها صورت گرفت، مسلمانان دوباره گرفتار اختلاف در قرائت قرآن شدند. كه به چند عامل كه نقش اساسي در اين باره داشته اند اشاره مي كنيم.

الف : عاري بودن مصاحف عثماني از نقطه و اعراب

ب : خالي بودن از الف در وسط كلمات كه باعث مي شد كلماتي مانند قصاص را، قصص قرائت كنند.

ج : تفاوت ميان زبان و لهجه ها چه بسا باعث مي شد كه در تلفظ يك كلمه، آن را به لهجه خويش قرائت كنند و باعث بوجود آمدن اختلاف قرائات مي شد.

د : اعمال راي و اجتهاد قاريان، از عوامل بروز اختلاف قرائات بايد دانست.

 حصر قرائات

از آنجا كه در هر دوره، شاگردان در جاي اساتيد خود به كرسي قرائت تكيه زده و به مقام « شيخ القرائي» نائل مي شدند، براي آنكه خود را صاحب نظر نشان دهند و تنها از قرائت ديگران تقليد نكرده باشند، رأي و سليقه خويش را در مواردي بكار مي گرفتند.

در قرن سوم پراكندگي و بي نظمي رايج شد. در اين هنگام برخي از بزرگان به تدوين و ضبط قرائات پرداختند و نخستين صاحب نظري كه قرائات را در يك كتاب جمع كرد، ابو عبيد قاسم بن ســـلام(م۲۲۴ق.) بود. و پس از او احمد بن جبير (م۲۵۸ق.)، اسماعيل بن اسحاق مالكي (م۲۵۸ق.) و محمد بن احمد داجوني (م۳۱۴ق.) به تاليف و ضبط قرائات پرداختند.

در آغاز قرن چهارم « ابن مجاهد » قاري بزرگ بغداد، نخستين كسي بود كه باب اجتهاد را مسدود كرد و هفت قرائت را از ميان قرائت پنج شهر مدينه، مكه، كوفه، بصره و شام برگزيد و قرائت ها را در كتابي با عنوان « السبعه » ثبت كرد.             

زيركي و خوش سليقگي ابن مجاهد، در انتخاب هفت قرائت، كه با تعداد مصاحف عثماني و قراء سبعه مطابق بود، به اقدام او چنان قداستي بخشيد كه عموم مردم، قرائات ديگر را رها ساخته، به قرائت قرّاء سبعه كه عبارتند از ابن عامر، ابن كثير، عاصم كوفي، ابو عمرو، حمزه، نافع و كسايي روي آوردند.

در حال حاضر آنچه در كتب تجويدي آورده شده براساس روايت « عاصم كوفي» از قراء سبـــعه مي باشد. كه شاگرد وي «حَفص» از استاد خويش روايت كرده است. لذا نحوة تلاوت قاريان ايراني و برخي كشورهاي اسلامي به روايت "حفص از عاصم" مي باشد.   

 اعجاز قرآن

قرآن از ابعاد و زواياي مختلف، معجزه است و اعجاز آن به فصاحت و بلاغت، منحصر نمي شود. برخي از اين ابعاد را قرآن، خود به صراحت بيان و دربارة آنها «تحدّي» و مبارزه طلبي كرده است و نسبت به برخي ديگر از وجوه اعجاز، در قرآن تحدّي و مقابلة خاص نيامده است.

 ابعاد اعجاز قرآن

ابعادي از اعجاز قرآن را صرف نظر از اين كه تحدي خاصي داشته باشد يا نه، مورد اشاره قـــرار مي دهيم.

 ۰۱ شخصيت پيامبر(ص)

عرضة قرآن، كه سرشار از معارف و حكمت ها است، از سوي پيامبري كه در عمر چهل سالة خود، هيچ درسي نياموخته بود، معجزه اي است عظيم.                

« نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت           به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد. »

۰۲ فصاحت و بلاغت (اعجاز بياني)

مشهورترين بعد اعجاز قرآن، فصاحت و بلاغت آن است. اين ويژگي به همراه ساختار و اسلوب خاصي كه نه نثر است و نه نظم، مخاطبان قرآن را به حيرت انداخته, و حتي عرصه را بر شاعران, اديبان و صاحبان ذوق و قريحه هاي سرشار, تنگ كرده, آنان را به اعترافِ به عجز وادار نموده است. برخي از نويسندگان براي آية Cوَ لكم فِي القِصاصِ حَياهٌ؛ آيه ۱۷۹ بقرهB در مقابل « اَلقتل‌ُ اَنفَي لِلقتل » كه مثل مشهور عرب بوده است، بيست امتياز برشمرده اند.

 ۰۳ آموزه ها و معارف عالي (اعجاز معاني)

علاوه بر زيبايي هاي الفاظ، عبارات، فصاحت و بلاغت و ... , زيبايي برتر و ارزش والاتر قرآن كريم در معاني و معارف بلند آن است. معارف اعتقادي و ديني مطرح شده در قرآن، در بخشهاي خداشناسي، پيامبر شناسي، معاد شناسي، و ديگر تعليمات تربيتي و اخلاقي و نيز اصول و قوانين گوناگون در زمينه هاي مختلف اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي، نظامي و حقوقي، در نهايت اتقان و استحكام صورت گرفته و ناب ترين معارف و انديشه ها را در اختيار بشر قرار داده است.

۰۴ هماهنگي و نبود اختلاف

قرآن كريم در طي ۲۳ سال، تدريجاً در مكه و مدينه، در شب و روز، در جنگ و صلح، در شكست و پيروزي، در مواقع شدت و راحتي، و خلاصه در حالات مختلف و با موضوعات متنوع و متعددي نازل شده است. اما هيچ گونه اختلاف و ناهماهنگي در آياتش مشاهده نمي گردد. خداوند در قرآن مي فرمايد: Cآيا در معاني قرآن نمي انديشيد‍‍‍‍‍‍‍‍؟ اگر از جانب غير خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسياري مي يافتند؛ آيه ۸۲ نساء. B

 ۰۵ طرح مسائل دقيق علمي

قرآن كريم دربارة مباحث دقيق علمي, در مواردي به صراحت و در پاره اي از موارد-كه بشرِ آن زمان قابل درك نبوده, بلكه احياناً مخالف با اصول مسلّم در بين آنان تلقي مي شد- تلويحاً سخن گفته است. مواردي از آن عبارت است از:

الف: باردار شدن گياهان توسط بادها؛ (سوره مباركه حجر, آية۲۲).

ب: زوجيت در موجودات خصوصاً گياهان؛ (سوره مباركه رعد, آية۳), (سوره مباركه ذاريات, آية۴۸), (سوره مباركه يس, آية۳۶).

ج: بيان مسئلة حركت و گردش زمين به طور خاصّ ؛ (سوره مباركه طه, آية۵۳).

د: اثبات مسئله كروي بودن زمين؛ (سوره مباركه معارج, آية۴۰), (سوره مباركه رحمان, آية۱۷).

 ۰۶ خبرهاي غيبي

خبرهاي غيبي در قرآن، چه نسبت به گذشته و چه نسبت به آينده كه بوقوع پيوسته است، بُعد ديگري از اعجاز قرآن است. قرآن كريم, هم از زندگي اقوام و پيامبران گذشته پرده برداشته و هم نسبت به آينده خبرهايي را از پيش گفته است, كه در هر دو زمينه خبرهاي غيبي به شمار مي رود.

اعجاز در اخبار غيبي مربوط به آينده, بيشتر قابل توجه است؛ بويژه هنگامي كه همة آنچه خبر داده شده, عيناً به وقوع پيوسته باشد. كه به مواردي از اين قبيل اشاره مي كنيم ؛

الف: خبر پيروزي روميان بر ايرانيان؛ (روم, آية۲و۳).

ب: خبر پيروزي مسلمانان در جنگ بدر؛ (قمر, آية۴۴و۴۵).

ج: وعدة بازگشت پيروزمندانه به مكه؛ (قصص, آية۸۵).

د: وعده حفاظت از قرآن؛ (حجر, آية۹).

هـ: پيروزي اسلام بر ديگر اديان: (توبه, آية۳۳), (فتح, آية۲۸), (صف, آية۹).

نویسنده پست: محمدمهدی صانعی

موضوع: ( آشنایی با قرآن ) | تاريخ ارسال: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

- چرا در قرآن داستان پيامبران تکرار شده است، خصوصاً داستان حضرت موسى (ع)؟

- بى ترديد قرآن کتاب داستان و قصّه نيست، بلکه کتاب هدايت و تعليم و تربيت است. (1)

بنابراين آنچه در تأمين سعادت دنيا و آخرت انسان‌ها نقش دارد، در قرآن بيان شده است. (2)

قرآن براى ارائه‌ى برنامه‌ها و آموزه‌هاى دينى از شيوه‌هاى مختلف استفاده کرده است.

يکى از شيوه‌هاى بسيار موفق، بيان معارف قرآن در قالب سرگذشت پيامبران و اقوام آنها ظهور کرده است. در آيات متعدد به علل بازگويى سرگذشت پيامبران وسايل مربوط به آنان اشاره شده است.(3) تأکيد قرآن به بيان سرگذشت پيامبران در راستاى آثار و فوايد آن است. در يکى از آيات مى‌خوانيم: «ما هر يک از سرگذشت‌هاى انبياء را براى تو (پيامبر (ص)) بازگو کرديم تا قلبت آرام (و اراده‌ات قوى) گردد و در اين (اخبار و سرگذشت‌ها) حق و موعظه و تذکر براى مؤمنان آمده است». (4)

از اين آيه و آيات ديگر استفاده مى‌شود که يکى از علل مهم بيان سرگذشت پيامبران و اقوام آنان عبرت آموزى است: {لَقَدْ كانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِى الْأَلْبابِ} (يوسف، آيه‌ى 111)

قرآن با بيان سرگذشت پيامبران و اقوام، بر آن است که داستان‌هاى عبرت‌آموز را تشريح و تحليل کند تا براى ديگران عبرت باشد. در بيان اخبار گذشتگان حقايقى وجود دارد که عبرت‌آموزى از آنها در شکست و موفقيت زندگى تأثيرگزار است، زيرا جوامع بشر در بيشتر امور اشتراک داشته و تاريخ قابل تکرار است.

از سوى ديگر بيان سرگذشت ديگران اثبات مى‌کند که سنّت‌هاى الهى قابل تغيير نيست. (5) و سرنوشت انسان‌ها و جوامع به دست خود آنها تعيين مى‌شود. (6)

تکرار داستان زندگى پيامبران و اقوام آنها بدان جهت است که عبرت آموزى از سرنوشت آنان بسيار اهميت دارد. بازگو کردن سرنوشت پيامبران در جاى‌جاى قرآن، هشدارى است براى ديگران که بايد با دقت زندگى آنان را خوانده و از عوامل موفقيت و شکست گذشتگان بهره گيرند؛ (7) مضافاً بر اين‌که در قرآن يک موضوع خاصى از سرگذشت پيامبران در چند جاى قرآن تکرار نشده است؛ بلکه زندگى آنان داراى ابعاد گسترده بوده و اين ابعاد در جاهاى متعدد قرآن آمده است؛ مثلاً يکى از ابعاد زندگى پيامبران در يک سوره آمده است و يکى ديگر در سوره‌ى ديگر مطرح شده است. بيان ابعاد زندگى پيامبران در جاهاى متعدد قرآن تکرار محسوب نمى‌گردد.

علت تأکيد و عنايت قرآن بر ماجراى حضرت موسى (ع) بر همين اساس مى‌باشد. قوم يهود از اقوامى بودند که خداوند پيامبران فراوانى ميان آنان فرستاد و نعمت‌هاى زيادى در اختيار آنان گذاشت، حتى آنان را از سفرهاى بهشتى و آسمانى بهره‌مند ساخت و براى رسولان خود جهت اتمام حجت و هدايت اين قوم، معجزات گوناگون عطا کرد و چند بار آنها را از ظلم نجات داد، مانند ماجراى طالوت و جالوت که در آيات 246 - 251 سوره‌ى بقره آمده است و ماجراهاى حضرت موسى (ع). اما اين قوم از سر لجاجت و جهالت، با نعمت هدايت خداوند برخورد کردند و نه تنها هدايت را نپذيرفتند، بلکه در برخى از موارد به پيامبران الهى اهانت کردند و آنان را به قتل رساندند و از دستورهاى خداوند سرپيچى کردند. به اين جهت، بيشتر عبرت‌ها و درس‌ها براى بشر را به خصوص امّت اسلام، در سرگذشت قوم حضرت موسى (ع) مى‌توان يافت؛ زيرا بنى‌اسرائيل سرپيچى‌هاى فراوانى داشتند و بيشترين عبرت و درس‌آموزى در سرنوشت اين قوم است، خداوند در جاى‌جاى قرآن کريم به ماجراى اين قوم پرداخته است. (8)

پاورقى:

(1) اسراء (17) آيه‌ى 9.

(2) انعام (6) آيه‌ى 59.

(3) تفسير نمونه، ج 15، ص 88 و ج 21، ص 150 و ج 12، ص 477.

(4) هود (11) آيه‌ى 120؛ تفسير نمونه، ج 9، ص 283 به بعد.

(5) فاطر (35) آيه‌ى 43؛ منشور جاويد، ج 1، ص 355.

(6) رعد (13) آيه‌ى 11.

(7) منشور جاويد، ج 1، ص 374.

(8) تفسير نمونه، تفسير آيات 75 تا 95 يونس؛ تفسير مجمع‌البيان، ج 8، ص 520.

 

در قرآن چند داستان از پيامبران و چند داستان از مردان و زنان خدا که خيلى مقيد بودند، آمده است؟

-------------------------------------------------------------

- در قرآن چند داستان از پيامبران و چند داستان از مردان و زنان خدا که خيلى مقيد بودند، آمده است؟

- قرآن کريم کتاب هدايت و راهنماى بشر به سعادت واقعى است، (بقره،185) نه کتاب تاريخ يا داستان‌سرايى؛ ولى يکى از چيزهايى که در هدايت و راهنمايى انسان‌ها نقش دارد، توجه به تاريخ پيشينيان و از سرنوشت نيک و بد آنان عبرت گرفتن و خوبان را الگوى خود قرار دادن است.

از همين‌رو، قرآن کريم بخشى از داستان‌هاى پيامبران و ديگران را که در هدايت انسان‌ها نقش دارد، بيان کرده است.

پيامبرانى که بخشى از زندگانى آنان در قرآن آمده عبارتند از:

حضرت آدم، نوح، ادريس، صالح، هود، ابراهيم، اسماعيل فرزند ابراهيم، اسماعيل صادق‌الوعد پسر خرقيل، اسحاق، يوسف، لوط، يعقوب، موسى، هارون، شعيب، زکريا، يحيى، عيسى، داوود، سليمان، الياس، اليسع، ذوالکفل، ايوب، يونس، عزير، اشموئيل، ارميا، يوشع، خضر و محمّد.

مردان و زنان الهى که قرآن به بخشى از زندگانى آنان اشاره کرده است عبارتند از:

1. ذوالقرنين؛ 2. لقمان؛ 3. طالوت؛ 4. مؤمن آل فرعون؛ 5. حبيب نجار؛ 6. زيد بن حارثه؛ 7. مريم مادر حضرت موسى؛ 8. آسيه بنت مزاحم زن فرعون.

 

چرا درباره‌ى حضرت يوسف (ع)، مطالب فراوانى در قرآن کريم آمده است؟

-------------------------------------------------------------

- چرا درباره‌ى حضرت يوسف (ع)، مطالب فراوانى در قرآن کريم آمده است؟

- اين تعبير درست نيست که قرآن درباره‌ى حضرت يوسف (ع) مطالب فراوانى آورده است زيرا خداوند فقط يک داستان حضرت يوسف (ع) - آن هم در سوره‌ى يوسف - بيان مى‌فرمايد؛ بلى! خداوند اين داستان را با جزئيات بيشترى بيان فرموده است؛ به هر ترتيب، قرآن کريم اين داستان را «احسن القصص» ناميده است: {نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ} (يوسف،3) «ما بهترين سرگذشت‌ها را بر تو بازگو کرديم.»

شايد وجود جهات متنوع در اين داستان، يکى از علل اهميت آن است که براى نمونه به برخى از آن جهات اشاره مى‌کنيم:

1. بيان مطالبى درباره‌ى انبياء، فرشتگان، صالحان، شياطين، جن، انس، نعمت‌ها، پرندگان و...؛

2. آداب ملوک و ممالک، آداب سياست و حُسن معاشرت و تدبير معاش...؛

3. اشاره به تجّار، عاقلان، جاهلان، مکر و حيله‌ى زنان...؛

4. بيان توحيد، فقه و تعبير خواب...؛

5. اشاره به صفت‌هاى حسد، صبر، عفو و پارسايى و... .

 

داستان‌هاى قرآن را به چند دسته مى‌توان تقسيم کرد؟

-------------------------------------------------------------

- داستان‌هاى قرآن را به چند دسته مى‌توان تقسيم کرد؟

- قصّه‌هاى قرآن از جهت‌هاى گوناگون، تقسيم‌پذير است که به برخى از آنها اشاره مى‌شود:

الف - از جهت فردى که محور و اساس قصّه قرار گرفته، به دو دسته تقسيم مى‌شود: 1. قصّه‌هاى انبياء 2. قصّه‌هاى غير انبياء.

ب - از جهت اجمالى و تفصيلى: برخى از قصّه‌هاى قرآن، کوتاه است که در ضمن يک يا دو آيه، بيان شده، مانند داستان عُزير که در آيه‌ى 259 بقره آمده است، و برخى طولانى است که در آيات فراوانى بيان شده است، مانند داستان حضرت عيسى و موسى.

ج - از جهت بيان داستان در يکجا و يا موارد مختلف: برخى از قصّه‌هاى قرآن از ابتدا تا آخر، در يک سوره و بعضى ديگر از داستان‌ها در سوره‌هاى مختلف آمده است؛ براى مثال داستان حضرت يوسف، تنها در سوره‌ى يوسف آمده است.

د - از جهت تکرار و نبود تکرار: برخى از قصّه‌هاى قرآن، تکرار نشده که بخش عظيمى از داستان‌هاى انبياء و غير انبياء را شامل مى‌شود، اما بعضى از قصّه‌ها تکرار شده است، مانند داستان حضرت موسى البته بايد توجه داشت که تکرار داستان در قرآن، چنان با اصول بلاغت تنظيم شده که در هر مورد، عبرت و حکمت و نکته‌اى خاص از آن استفاده مى‌شود.

و - از جهت موضوع: بعضى از داستان‌هاى قرآن را به چهار دسته تقسيم کرده‌اند: 1. تاريخى؛ 2. تمثيلى؛ 3. واقعى؛ 4. غيبى.

قصّه‌ى تاريخى آن است که رويدادها و شخصيت‌هايش، وجود واقعى در تاريخ دارند، مانند داستان اقوام گذشته.

قصّه‌ى تمثيلى نمونه‌هايى از رويدادها و شخصيت‌ها را بيان مى‌کند که چه بسا وجود خارجى نداشته باشند؛ مانند: شيخ محمود شلتوت و رشيد رضا و محمد عبده و دکتر تهامى نقره، که بعضى قائل به وجود قصّه تمثيلى در قرآن مى‌باشند، ولى حق اين است که در قرآن داستان تمثيلى نيست، زيرا نمونه‌اى از داستان تمثيلى، داستان صاحب دو باغ است که در آيه‌ى 33 سوره‌ى کهف بيان شده و اين صِرف مَثَل نيست، بلکه موضوعى است واقعى که در خارج تحقق پيدا کرده است.

قصّه‌ى واقعى به قصّه‌اى مى‌گويند که حوادث روزگار پيامبر اکرم (ص) را بازگو نمايد.

قصّه‌ى غيبى به داستانى است که حوادث غيبى روزگاران گذشته يا معاصر را حکايت کند، مانند داستان خلق آدم و فرزندان او و صحنه‌هاى قيامت. (1)

انصاف اين است که تفاوت چندانى بين داستان تاريخى با واقعى و غيبى نمى‌توان قائل شد. در داستان‌هاى تاريخى، حوادث غيبى آمده، چنانچه آنها نيز بيان‌گر امور واقعى در امم گذشته هستند.

در پايان، توجّه به اين جهت لازم است که داستان‌هاى قرآن، اهداف فراوانى را تعقيب مى‌کنند که مهم‌ترين آنها عبارتند از:

1. تعليم و تربيت و خودسازى.

2. تفکّر و تدبّر در احوال امّت‌هاى گذشته و پيمودن مسيرى که صالحان و نيکان امّت‌هاى پيشين پيمودند و دورى از کردار و رفتار بدى که جنايت‌کاران آنها داشتند؛ از اين‌رو قرآن مى‌فرمايد: {فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ} (اعراف،176)

3. عبرت گرفتن و پند آموختن: {لَقَدْ كانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِى الْأَلْبابِ} (يوسف،111) «در سرگذشت‌هاى آنها (پيامبران الهى)، درس عبرتى براى صاحبان انديشه است.»

4. تثبيت قلب پيامبر و آرامش او: {وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ} (هود،120) «ما هر يک از سرگذشت‌هاى انبياء را براى تو بازگو کرديم تا قلبت آرام و قوى گردد.»

خداوند با بيان داستان پيامبران گذشته و اذيت و آزارى که آنها در راه تبليغ دين الهى متحمّل شدند، قلب پيامبر اکرم و ياران او را قوى و محکم مى‌فرمايد تا بدانند که تنها اينها نيستند که زير شکنجه و اذيت و آزار قرار مى‌گيرند، بلکه انبياى گذشته و ياران آنها نيز به اين سختى‌ها گرفتار بودند.

پاورقى:

(1) مبانى هنرى قصّه‌هاى قرآن، سيد ابوالقاسم حسينى (ژرفا)، ص 66 به بعد، نشر: انتشارات پارسايان.

 

ميان داستان‌هاى قرآن و ديگر داستان‌ها، چه تفاوت‌هايى وجود دارد؟

-------------------------------------------------------------

- ميان داستان‌هاى قرآن و ديگر داستان‌ها، چه تفاوت‌هايى وجود دارد؟

- قرآن کريم، درباره‌ى داستان‌هاى اين کتاب مقدس مى‌فرمايد: {نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ} (يوسف،3) «ما به وسيله‌ى اين قرآن - که به تو وحى کرديم - بهترين سرگذشت‌ها را به تو باز مى‌گوييم، هر چند مسلماً پيش از اين از آنها خبرى نداشتى.» اين‌که در آيه‌ى شريفه آمده است، روش داستان‌سرايى قرآن، زيباترين شيوه‌هاست؛ بدان جهت است که انسان را با بهترين ره‌توشه‌ى زندگى، آشنا مى‌کند و نيز به عالى‌ترين مقصد مى‌رساند. از نگاه قرآن کريم، عالى‌ترين مقصد توحيد، و بهترين ره‌توشه‌ى آن، تقواست. (1) چنين خصوصيتى، در داستان‌هاى معمولى وجود ندارد.

2. همان‌گونه که در آيه آمده است، قرآن کريم از داستان‌هاى خود به عنوان «قصّه» ياد مى‌کند. اصل واژه‌ى قصّه، به معناى قطع است که هنگام به کار رفتن با يک اثر، مانند قصّه‌ى يوسف، به معناى دنبال کردن آن است و قصص، به معناى خبر ايراد شده است؛ (2) از اين‌رو، قصّه نوعاً به بازآفرينى رويدادهاى مذهبى اطلاق مى‌شود... قصّه با اسطوره و افسانه، فرق زيربنايى دارد؛ به اين صورت که قصّه برگرفته شده از واقعيت است، در حالى‌که اسطوره، بيانگر تفکرات ابتدايى و احياناً غلط، ناروا و خرافه بوده و افسانه، زاييده‌ى قدرت ابداع و تخيل نويسنده يا بهتر است گفته شود سازنده‌ى آن مى‌باشد. جنبه‌ى واقع‌گرايى در قصّه، با آنچه امروزه به بعضى نويسندگان رئاليست و واقع‌گرا نسبت داده مى‌شود، تفاوت اساسى دارد. داستان‌هاى امروزى را اگرچه واقعى مى‌گويند؛ امّا منظور اين نيست که عيناً در واقعيت روى داداند، بلکه نظر اين است که داستان‌ها، ماجراها و حوادث محتمل مى‌باشند و ما عقلاً مى‌پذيريم که اين‌گونه وقايع، امکان رويداد‌شان وجود دارد، در حالى‌که بسيارى از اوقات، قصّه در اصل، همان تاريخ است؛ با اين تفاوت که از نقل آن، هدف و مقصود خاصّى در کار است و مانند مورخان، صرفاً جنبه‌ى ضبط وقايع، مورد نظر نيست. در اصل، از همان آغاز نگارش، هدف، روشن و مشخص است و خواننده مى‌داند که در نهايت، با اندرزى الهى - اخلاقى مواجه است. (3)

3. برخى از مهم‌ترين ويژگى قصّه‌هاى قرآنى عبارتند از: گزينشى و کوتاه بودن، داراى پراکندگى و تکرار، پيام‌دارى، واقعيت‌گرايى، شخصيت‌پردازى، تقطيع و توصيف عينى حوادث نيز برخى از اهداف قصّه در قرآن عبارتند از: عبرت‌آموزى، گسترش قدرت تفکّر، بيان خبرهاى غيبى، آشنايى با سيره‌ى انبياء، آشنايى با قوانين و سنن ثابت الهى، ارائه‌ى دعوت دينى، بيان قدرت الهى و سرانجام محورهاى زير، بيانگر برخى از نکات تربيتى قصّه‌هاى قرآنى مى‌باشند: خدا محورى، هدايت الهى، اصلاح، بيدارى وجدان، عزت نفس، طغيان و مبارزه با طغيان‌گرى خودبينى و انحصارطلبى، رمز توقف، غرور و تکبّر، آفات هدايت، تربيت عقلانى، امر به معروف و نهى از منکر، توجه دادن به معاد، تحريک ايمان، معرفى الگوهاى سازنده، بيم و اميد، صميميت و محبت، بررسى عوامل بازدارنده از تأثير محيط (آگاهى، هجرت، اصلاح وضع، جهاد) و تثبيت ارزش‌هاى اخلاقى.(4)

پاورقى:

(1) تفسير موضوعى قرآن مجيد، آيت‌اللّه جوادى آملى، ج 7، ص 142، مرکز نشر فرهنگى رجا.

(2) تهذيب‌اللسان، ج 2، ص 389 / مفردات الفاظ قرآن، راغب اصفهانى، ص 419، دارالکتب العلمية.

(3) راه و روش داستان‌نويسى، داريوش نوروزى، ص 21-22، به نقل از قصّه و نکات تربيتى آن در قرآن، سعيد مهدوى، ص 21، بوستان کتاب، قم.

(4) همان.

 

اصحاب الاخدود چه کسانى هستند؟

-------------------------------------------------------------

- اصحاب الاخدود چه کسانى هستند؟

- اخدود به گودال‌ها و خندق‌هاى بزرگ گويند. منظور آيات 4 - 8 سوره بروج و خندق‌هاى عظيمى است که مملو از آتش بود تا شکنجه‌گران مؤمنان را در آن بيفکنند و بسوزانند.

معروف اين است که ذونواس آخرين پادشاه حمير (حمير يکى از قبايل معروف يمن بود) به دين يهود در آمد و گروه حمير نيز از او پيروى کردند و يهودى شدند. مدتى بر اين منوال گذشت تا به او خبر دادند که در سرزمين نجران (در شمال يمن) هنوز گروهى بر آيين نصرانيت باقى هستند، يهوديان ذونواس را تحريک کردند تا اهل نجران را وادار به پذيرش آيين يهود کند.

ذونواس وارد نجران شد ساکنان آن‌جا را جمع و دين يهود را بر آنان عرضه کرد، اما آنها زير بار نرفتند، حاضر شدند بميرند، ولى از دين خود بر نگردند. ذونواس دستور داد خندق بزرگى حفر کنند، آن را پر از هيزم کردند و آتش زدند گروهى از نصارا را زنده زنده در آتش انداختند و سوزاند و گروهى را با شمشير کشتند و قطعه‌قطعه کردند. (1)

پاورقى:

(1) ماجراى فوق به صورت‌هاى مختلف در بسيارى از کتب تفسير و تاريخ آمده است از جمله کتاب مجمع‌البيان؛ تفسير ابوالفتوح؛ تفسير کبير فخر رازى، تفسير قرطبى و ابن هشام در سيره ج 1، ص 35 و ج 26، ص 337.

 

آيا ذوالقرنين در سوره‌ى کهف، همان کوروش پادشاه هخامنشى است؟

-------------------------------------------------------------

- آيا ذوالقرنين در سوره‌ى کهف، همان کوروش پادشاه هخامنشى است؟

- بحث بر سر اين‌که ذوالقرنين که بود و مصداقش کيست بسيار است.

خداوند مى‌فرمايد: (آن گروه به او) گفتند اى ذوالقرنين! يأجوج و مأجوج در اين سرزمين فساد مى‌کنند آيا ممکن است ما هزينه‌اى براى تو قرار دهيم که ميان ما و آنها سدّى ايجاد کنى!. (1)

ذوالقرنين کيست؟ مورخين و مفسّرين درباره‌ى شخص ذوالقرنين اقوال گوناگونى دارند که به سه قول قوى اشاره مى‌شود:

1. بعضى معتقدند ذوالقرنين کسى جز از اين رو بعضى او را به نام اسکندر ذوالقرنين مى‌خوانند و معتقدند که او بعد از مرگ پدرش بر کشورهاى روم و مغرب و مصر تسلّط يافت و شهر اسکندريه را بنا کرد...؛

2. جمعى از مورخين معتقدند، ذوالقرنين يکى از پادشاهان يمن بوده؛

3. دانشمند معروف اسلامى، که روزى وزير فرهنگ کشور هند بود، در کتاب محققانه‌اى که در اين‌باره نگاشته، آورده است: ذوالقرنين همان پاداش هخامنشى است.

از آن‌جا که نظريه‌ى اول و دوم هيچ مدرک قابل ملاحظه تارخى ندارد و از آن گذشته نه اسکندر مقدونى داراى صفاتى است که قرآن براى ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يک از پادشاهان عين ... به همين دليل بحث را بيشتر روى نظريه‌ى سوم تمرکز مى‌کنيم. (2) که ذوالقرنين به احتمال بسيار زياد با کورش پادشاه سلسله‌ى هخامنشى، تطابق دارد.

علامه طباطبايى نيز در يکى از تطبيق‌ها، ذوالقرنين را همان کورش مى‌داند. (3)

پاورقى:

(1) کهف، آيه‌ى 94.

(2) تفسير نمونه، ج 12 ص 542.

(3) ترجمه‌ى تفسير الميزان، ج 13 ص 658.

 

اصحاب مدين که در قرآن به آن اشاره شده در کجا ساکن بوده‌اند؟

-------------------------------------------------------------

- اصحاب مدين که در قرآن به آن اشاره شده در کجا ساکن بوده‌اند؟

- مدين و اصحاب مدين که در چند جاى قرآن مجيد به آن اشاره شده است عرب بودند و در سرزمينى از طرف شام مى‌زيستند. مدين نام قريه‌ى شعيب و قبيله‌ى او است و موقعيت جغرافيايى اين شهر در شرق عقبه است. مردم مدين از عرب و اولاد اسماعيل بوده‌اند و با مردم فلسطين و لبنان و مصر روابط بازرگانى داشته‌اند. مورخين مسافت جزيره‌ى سينا تا حدود فرات را مدين مى‌نامند. (1)

اهل مدين کافر و مشرک بودند و بيشه‌اى را که درختان خرّم و نهال‌هاى سبز و صفا داشت مى‌پرستيدند و در داد و ستد غش و خيانت مى‌کردند، چون کالايى از کسى مى‌خريدند با سنگ وکِيل تمام دريافت مى‌داشتند و چون چيزى مى‌فروختند از کِيل و وزن آن مى‌کاستند. چون کار شرک و فساد و کفر و عناد قوم فزونى يافت، پروردگار متعال حضرت شعيب را به سوى ايشان فرستاد و به آيات و معجزات الهى خويش تأييد فرمود. حضرت شعيب قوم مدين را به عبارت خداى يکتا و به عدل و داد دعوت کرد و از عاقبت حق‌شکنى و خيانت در معامله و ظلم و فساد تهديد نمود و نعمت‌هاى الهى و برکاتى را که خدا به مال و اولاد‌شان بخشيده يادآورى کرد و ايشان را از انتقام و عذاب الهى بر حذر داشت، ولى متأسفانه کار و نصيحت حضرت شعيب کارساز نشد، تا جايى که بر شعيب حمله بردند و او را به دروغ‌گويى و ساحرى و شعبده‌بازى متهم کردند و گفتند: اگردر اعاى خود صادقى، صاعقه و عذاب بر ما فرو فرست. پس خداى تعالى دعاى شعيب را مستجاب کرد و قوم را به گرماى شديد مبتلا کرد، به‌طورى‌که آب تشنگى‌شان را فرو نمى‌نشاند و سايه‌ى درختان از حرارت‌شان نمى‌کاست و سرداب‌هاى‌شان را از رحمت گرما آسوده نمى‌داشت. قوم به ناچار از شهر و ديار خود فرار کردند تا در بيابان قطعه‌ى ابرى بالاى سر‌شان پديدار شد که از ديدنش خوشحال شدند و زير سايه‌اش گرد آمدند تا از رنج گرما آسايش پيدا کنند، پس چون همه در يک‌جا مجتمع گشتند، شراره‌ها و شهاب‌ها از ابر بباريد و غريوى از آن برخاست و زمين‌لرزه‌اى سخت احساس کردند و تا خواستند راه خلاصى بجويند به طوفان هلاک در افتادند. (2)

پاورقى:

(1) صدرالدين بلاغى، فرهنگ قصص قرآن، ص 407.

(2) صدرالدين بلاغى، قصص قرآن ص 123- 120 (با تلخيص).

 

داستان ذبح گاوى که در آيه‌ى 67 سوره‌ى بقره آمده چيست؟

-------------------------------------------------------------

- داستان ذبح گاوى که در آيه‌ى 67 سوره‌ى بقره آمده چيست؟

- اين داستان آن‌گونه که از قرآن و تفاسير بر مى‌آيد، چنين بود که يک نفر از بنى‌اسرائيل به طرز مرموزى کشته مى‌شود، در حالى‌که قاتل معلوم نيست، به همين جهت در بين قبايل و اسباط بنى‌اسرائيل درگيرى مى‌شود. هر يک آن را به طايفه و افراد قبيله‌ى ديگر نسبت مى‌دهد و خويش را تبرئه مى‌کند. داورى را براى فصل خصومت نزد حضرت موسى (ع) مى‌بَرَند و حلّ مشکل را از او خواستار مى‌شوند، و چون از طُرُق عادى حلّ اين قضيه ممکن نبود، و از طرفى ادامه‌ى کشمکش ممکن بود منجر به فتنه‌ى عظيمى ميان بنى‌اسرائيل گردد، حضرت موسى (ع) با استمداد از لطف پروردگار از طريق اعجازآميزى به حلّ اين مشکل، آن‌چنان‌که در آيات بعد از اين آيه در قرآن مى‌خوانيد مى‌پردازد. دستور داده مى‌شود که گاوى را سر ببرند، که مادّه باشد؛ نه پير و از کار افتاده و نه بِکر و جوان، بلکه ميان اين دو باشد. بنى‌اسرائيل دست از پرگويى برنداشتند و گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما روشن کند که رنگ آن بايد چگونه باشد؟! حضرت موسى (ع) گفت: «خداوند مى‌فرمايد: زرد رنگ و يکدست که رنگ آن بينندگان را شاد و مسرور سازد». هر بار با بهانه‌جويى کار را مشکل‌تر ساختند. مجدداً حضرت موسى (ع) گفت: «خدا مى‌فرمايد: گاوى باشد که براى شخم‌زدن، رام نشده و براى زراعت آبکشى نکند و از هر عيبى برکنار باشد، حتى رنگ ديگرى در آن نباشد». در اين‌جا بنى‌اسرائيل گفتند: حالا حقّ مطلب را ادا کردى!. سپس گاو را با هر زحمتى بود، به دست آوردند و آن را سر بريدند، ولى مايل نبودند اين کار را انجام دهند! به آنها دستور داده شد: قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد تا زنده شود و قاتل را معرفى کند.

قرآن مجيد مى‌فرمايد: {كَذلِكَ يُحْى اللَّهُ الْمَوْتى} «خداوند اين‌گونه، مردگان را زنده مى‌کند و اين‌گونه آيات خود را به شما نشان مى‌دهد تا تعقل کنيد». قرآن کريم در آخرين آيه به مسأله‌ى قساوت و سنگ‌دلى بنى‌اسرائيل مى‌پردازد. مى‌توانيد در اين‌باره به ترجمه‌ى تفسير الميزان، ج اول، ص 262 به بعد و تفسير نمونه، ج اول، ص 300 به بعد مراجعه بفرمايد.

 

عاقبت قوم حضرت لوط (ع) به کجا رسيد؟ آيا حضرت لوط (ع) نيز به عذاب قومش گرفتار شد؟

-------------------------------------------------------------

- عاقبت قوم حضرت لوط (ع) به کجا رسيد؟ آيا حضرت لوط (ع) نيز به عذاب قومش گرفتار شد؟

- قوم سرکش و منحرف حضرت لوط (ع) از دستورهاى خداوند و هشدارهاى پيامبر‌شان سرپيچى کردند. خداوند متعال نيز آنها را به شدت مورد عذاب قرار داد، به اين ترتيب که فرشتگانى را نزد حضرت لوط فرستاد که گفتند: «اى لوط! ما رسولان و پروردگار توايم، آنها (قوم منحرف) هرگز به تو دسترسى پيدا نخواهند کرد، در دل شب با خانواده‌ات (از اين شهر) حرکت کن و هيچ‌يک از شما پشت سرش را نگاه نکند، مگر همسر تو که او هم به همان بلايى که آنها گرفتار مى‌شوند، گرفتار خواهد شد. موعد آنها صبح است، آيا صبح نزديک نيست؟! هنگامى که فرمان ما فرا رسيد آن (شهر و ديار) را زير و رو کرديم، و بارانى از سنگ (گِل‌هاى متحجر و خشک شده) متراکم بر روى هم، بر آنها نازل نموديم؛ (سنگ‌هايى که) نزد پروردگارت نشان‌دار بود؛ و آن، از (ساير) ستمگران دور نيست!» (هود،81-83)

از آيه‌ى مذکور بر مى‌آيد که قوم حضرت لوط عاقبت دچار عذاب خداوند گشته و نابود شدند و حضرت لوط (ع) به اتفاق خانواده‌اش (به استثناء همسرش که دچار عذاب شد) نجات پيدا کردند؛ {إِلاَّ آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ} (حجر،59-60) «مگر خاندان لوط که همگى آنها را نجات خواهيم داد (داديم) به جز همسرش که مقدر داشتيم در شهر بماند و هلاک شود.»

پاورقى:

(1) ر. ک: تفسير نمونه، آيت‌اللّه مکارم شيرازى و ديگران، ج 6، ص 243-246؛ ج 22، ص 357، دارالکتب الاسلامية، تهران.

 

در چند سوره‌ى قرآن، داستان‌هايى از حيوانات آمده است، لطفاً چند داستان را بيان کنيد؟

-------------------------------------------------------------

- در چند سوره‌ى قرآن، داستان‌هايى از حيوانات آمده است، لطفاً چند داستان را بيان کنيد؟

- سوره‌هايى که به گونه‌اى، داستان حيوانات در آنها بيان شده، به قرار زير است:

1. بقره: در اين سوره، داستان گاو بنى‌اسرائيل نقل شده که خلاصه‌ى آن اين است: فردى از بنى‌اسرائيل، به طور مرموزى کشته مى‌شود، و هر قبيله، قتل را به گردن قبيله‌ى ديگر مى‌اندازد و براى اين‌که اين مسأله، سبب آشوب نشود، موسى از خدا خواست که معجزه‌آسا قاتل را معين کند.

از طرف خداوند فرمان آمد که گاوى را بکشيد. با آمدن اين فرمان، بنى‌اسرائيل - براى فرار از انجام فرمان الهى - با بهانه جويى‌هاى مکرّر، نسبت به مشخصات گاو، کار را بر خود سخت کردند. خداوند به درخواست آنان عمل کرد و مشخصات دقيق گاو را به آنان فرمود، و آنان نيز مجبور شدند گاوى با آن مشخصات معين را به سختى پيدا کنند و با قيمت گزافى بخرند و آن را سر ببرند. بعد از آن دستور آمد که دم گاو را به مقتول بزنند تا قاتل مشخص شود.

جالب است که بنى‌اسرائيل، عاقبت گاو مشخص شده را نزد جوانى که به پدرش احترام زياد مى‌گذاشت پيدا کردند و چون پسر نمى‌خواست گاوش را بفروشد و بنى اسرائيل هم چاره‌اى جز خريدن آن نداشتند، از اين رو با قيمت زياد آن را خريدند. به اين طريق از احترام آن جوان به پدرش قدردانى نمود. اين سوره، به مناسبت اين داستان، بقره (گاو ماده) ناميده شد.

2. سوره‌هاى «اعراف، شعرأ، هود، قمر و شمس»: در اين سوره‌ها به داستان ناقه‌ى صالح (ماده شترى که معجزه‌ى حضرت صالح، بود و به آن «ناقة الله» گفته مى‌شد) اشاره شده است. (اعراف / 73) قوم صالح، بر خلاف فرمان الهى، شتر را مى‌کشند و به عذاب الهى دچار مى‌شوند. اين داستان، به طور مفصّل در سوره‌ى «هود» آمده است.

3. سوره‌ى کهف: ماجراى اصحاب کهف و سگ آنان در اين سوره آمده است.

4. سوره‌ى نمل: 1 - ماجراى سليمان، در وادى مورچگان: تا (سليمان و لشکريان او) به سرزمين مورچگان رسيدند، مورچه‌اى گفت: اى مورچگان؛ به لانه‌هاى خود برويد تا سليمان و لشکرش شما را پايمال نکنند، در حالى‌که نمى‌فهمند!، (سليمان) از سخن او تبسّمى کرد و خنديد و گفت: {حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ؛ [آنها حركت كردند] تا به سرزمين مورچگان رسيدند؛ مورچه‌اى گفت: (به لانه‌هاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمى‌فهمند!)}{فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِى أَن